خانه

 

شيرين مهدوی (خازنی)

استاد رشته ی تاريخ در دانشگاه يوتا

 

مهشيد و من

 

نخستين خاطره ی من از مهشيد به سالهای دبستان برميگردد. هميشه و هنوز او را می بينم که در کنار من و پشت ميز خود نشسته است. در اين تصوير قبل از هر چيز دست راست اوست که جلو چشمم مجسم می شود: قلم را به شکل خاصی ميان انگشتان آغشته به جوهرش گرفته است، مثل اينکه قلم جزئی از بدن او، انگشت ثابت ديگری در دست اوست که نمی شود و نمی خواهد آن را زمين بگذارد. در آن زمان نمی دانستم که هرگز از آن قلم جدا نخواهد شد.

خاطره ی ديگرم از همان بچگی زيبائی فوق العاده اوست : چشمهائی درشت و سياه بر چهره ای سفيد در چارچوبی از موهای پرپشت و مشکی. به علاوه ی هوشی که به اين زيبائی صوری حالتی غرور آميز می داد و رفتار و کرداری که او را از ديگران متمايز ميساخت ـ چون مهشيد بی ترديد از همه باهوشتر بود و به همين دليل در تمام سالهای تحصيل مقام اول را بين همه شاگردان اخذ می کرد.

شخص ديگری را که در رابطه با او در محفوظات خاطره دارم دايه مهشيد است که او را مه مه صدا می کردند. او زنی با شخصيت قوی قدرتمند، و با سواد بود و شايد بتوان گفت مدير و کلانتر خانه ی آنها به شمار ميامد. بعدها که من بزرگتر شدم و فيلم بربادرفته را ديدم، پرستار اسکارلت مرا هميشه به ياد دايه ی مهشيد ميانداخت.

مه مه با روپوش سفيد هر صبح مهشيد را تا مدرسه همراهی می کرد و هر غروب او را به خانه برمی گرداند و هر ظهر قابلمه ی ناهار او را برايش مياورد. حتی خوردنيهای قابلمه ی غذای مهشيد از مال من لذيذتر به نظرم ميرسيد. اصولاً برای من هر چيزی که مربوط به مهشيد می شد عاليتر و برتر بود. براساس همين اعتقاد، بعد از تعطيل مدرسه که بعضی اوقات عصرها به منزل يکديگر می رفتيم، من ترجيح می دادم که به خانه ی آنها بروم. در آنجا نه تنها مه مه شخصاً از ما پذيرائی ميکرد، بلکه به عنوان دوست مهشيد بسيار به من مهر و محبت نشان می داد.

بعد از دبستان از هم جدا مانديم، او رفت به دبيرستان نوربخش و من رفتم به انوشيروان دادگر و بعد از مدت کوتاهی به انگلستان. کمی ديرتر مهشيد هم به انگلستان آمد. در آغاز سالهای تحصيلی در انگلستان همديگر را نمی ديديم ـ تجديد ديدارها فقط در تعطيلات تابستان ميسر بود که هر دو به ايران برمی گشتيم : يا او به خانه ی ما در قلهک ميامد يا من می رفتم به باغ تابستانی آنها در شيان. خانواده و اهل منزل هر دو متقابلاً از ديدن ما مسرور می شدند.

تماسهای مرتب ما در لندن بود و دوران دانشگاهی، گاه به منظور ديدار و گاه برای اجرای برنامه ای. مهشيد، به دلايلی که فراموش کرده ام ـ احتمالاً باز از اين رو که از من هوشمندتر بود ـ دانشگاه را يکسال زودتر از من به اتمام رساند.

آخرين ملاقاتمان را در لندن به جزئيات به خاطر دارم. حتی محل و فصل ديدارمان به يادم هست. تابستان بود و مهشيد دو پيس ابريشم آبی کم رنگ و کمر تنگی ـ طبق مد آن زمان ـ پوشيده بود که باريکی فوق العاده ی کمرش را آشکار می کرد. رويهم رفته در آن لباس زيبائيش جلوه ای تمام داشت. چند ماهی پس از بازگشتش به ايران ـ شايد در زمستان همان سال ـ نامه ای از مهشيد برايم رسيد که در آن تصميمش به زناشوئی و مشخصاتی از شوهر آينده اش درج بود. ديگر خبری از او نداشتم تا تابستان بعد که به ايران برگشتم و او را حامله ديدم. دخترش مريم را در آن زمان آبستن بود. اتفاقاً خود من هم اواخر همان سال ازدواج کردم. برای حضور در مراسم ازدواجم، که به خواسته ی خودم و شوهر آينده ام خيلی ساده و کوچک برگزار می شد، من فقط دو دوستم را دعوت کرده بودم ـ يکی از آن دو مهشيد بود.

ازدواج اول و زناشوئی بعدی مهشيد هر دو به جدائی انجاميد. من غالباً شريک و شاهد ناراحتيهای مهشيد طی آن سالها بودم و مايل نيستم که از آن روزها صحبتی بکنم. آنچه برايم مهم است اين است که او پس از فايق آمدن برمشکلات با هوش و فراست طبيعی و قدرت هنری ذاتی با آن قلمی که جزئی از وجودش بود، به موفقيتهای روز افزونی نايل آمد. اين موفقيت چنانکه همه می دانند امروز به حدی رسيده است که سخن گفتن در باره ی ادبيات معاصر ايران بدون ذکر نام مهشيد امری است محال.

رفاقت ما که از پشت نيمکت دبستانی آغاز شد حالا دوستی ديرينه ای است. تماسمان در هرکجا که باشيم هميشه برقرار است، همانطور که در هر شرايطی که به سر بريم همواره شريک غم و شادی يکديگريم.

 

نقل از مجله تلاش، چاپ آلمان، سال سوم، شماره 16، آبان-آذر 1382

 

بازگشت