خانه

 

( بخشی از متن معرفی خانم فرزانه ی تأييدی در شب داستان خوانی خانم اميرشاهی در شهر کلن/ آلمان)

 

نويسنده از چشم هنرپيشه

  

سلام! سلام به همه ی شما که ارزش چنين شبی را فهميده ايد و اينجا حضور داريد.

خيلی جوان بودم که عشق و علاقه ی شديد من به هنرپيشگی، به خصوص به هنر تئاتر، مرا به صحنه کشاند. مطمئنم هيچ بازيگری در دنيا وجود ندارد که اولين شب روی صحنه رفتنش را از خاطر برده باشد. به خصوص آن ترس شيرين پرهيجان، و تپش قلب که توصيفش سخت است. اين ترس زيبا و تپش قلب در برخی افراد به مرور زمان تبديل به حالی ديگر می شود و شايد در بعضی از بين می رود. ولی اين حس، پس از سی سال روی صحنه رفتن و جلو دوربين بودن، هنوز هم با من همراه است، حتی در نمايشهائی که اجرای متعدد داشته، هميشه همينگونه بوده ام.

امّا امشب قلب من تپش ديگری دارد: همان ترس شيرين، توام با شور و شعفی تازه همراه من است. هميشه قبل از روی صحنه رفتن پژواک ضربان قلبم اگر در گوشم می پيچد، امشب همه ی وجودم را گرفته ـ هم شادی کودکانه ای دارم و هم احساس سرافرازی می کنم. افتخار می کنم در چنين شبی حضور دارم و در کنار و همراه سرکار خانم مهشيد اميرشاهی، اين بانوی مبارز، اين نويسنده ی صاحب سبک، اين انسان و اين عاشق ايران هستم. غروری سراپای وجودم را گرفته که ايران چنين نويسنده ای دارد. هيچگاه در زندگی چاپلوسی نکرده ام و گفتارم از سر اعتقاد راسخ من است و به کارهای ادبی ايشان و فعاليتهای سياسی و اجتماعيشان در تبعيد.

آشنائی من با نوشته های خانم اميرشاهی طبيعتاً با خواندن قصه های کوتاه ايشان بود. روزگاری که در وطن خود بوديم و نمی دانستيم چه فاجعه ای در راه است. نمی دانستم ساليانی بعد، در غربت و در تبعيد، در جزيره ی ابرآلود و بی آفتاب بريتانيا، خواندن کتابی به نام درحضر، که به اعتقاد من سندی است از حقايق، از فجايع و مدرکی از جنايات رژيم جمهوری اسلامی، تأثيری اساسی برزندگی من خواهد گذاشت.

قبل از در حضر کتاب يکرنگی، ترجمه ی مهشيد اميرشاهی و نوشته آقای شاپور بختيار را خوانده بودم ـ روانش شاد و يادش برای هميشه زنده باد. بر هيچ کس پوشيده نيست که ترجمه ی اين کتاب خدمتی به جامعه ی ايرانی در غربت بود که اين سياستمدار مبارز و روشنفکر را بيشتر بشناسد. افسوس که او را از ما گرفتند.

مدتها بعد، با خواندن کتاب درسفر، که با آن لحن پرطنز لايه ای از شهد بر وقايع تلخ می کشد، اعتقاد من به صداقت، شجاعت و حقيقت گوئی اين نويسنده راسختر شد و شيفتگی من به خواندن آثارش بيشتر.

راستش در غربت هرگاه خواندن رمانی و داستانی بلند از نويسنده ای ايرانی ، چه مقيم خارج و چه داخل، را شروع کرده ام، نتوانسته ام به پايان برسانم ـ طولانی بودن بيهوده ی آنها، ساختمان ضعيف کار، و گزافه گوئی باعث بود. کمترين اثری از اين سستيها در کارهای خانم اميرشاهی نديده ام.

از نظر من خانم مهشيد اميرشاهی تنها شخصيت ادبی و هنری ماست که به آنچه از نظر سياسی می گويد ايمان دارد و همانگونه هم زندگی می کند. کتاب هزار بيشه در ميان گنجينه ی کتابهای ديگر ايشان، به راستی دُرّی گرانبهاست. من به سهم خودم و به عنوان يک هنرمند ايرانی در تبعيد به اين اثر ارج بسيار دارم. از آنجا که خانم اميرشاهی اولين ايرانی بودند که در دفاع از سلمان رشدی و رد فتوای خمينی شروع به فعاليت کردند و در سطحی گسترده به دفاع از اين نويسنده و دفاع از آزادی بيان و قلم پرداختند، مطمئنم جمع آوری مجموعه ی اين فعاليتها و سخنرانيها هم می تواند کتابی ديگر چون هزار بيشه باشد و نشان دهنده ی بخش ارزشمند ديگری از زندگی اين بانوی سربلند و پرکار ايرانی.

قبلاً به جای اين معرفی، در سرداشتم قصه ی کوتاهی و يا بخشی از يکی از رمانهايشان را برای شما بخوانم ـ ولی حقيقت اين است که ايشان غير از قلمی توانا و طنزی دلنشين، بيانی گيرا و حضوری گيراتر دارند، از اين رو اين اجازه را به خود ندادم و فکر کردم به گوشه ای از فعاليتهای ديگر و بيشمارشان بپردازم.

در هزاربيشه و در لابلای گفتارهای مختلف در جلسات متفاوت، به اين ميماند که نويسنده در گوشه ای کمين کرده است تا با طرح مطلبی و حتی بيان جمله ای کوتاه، به من و تو، که در اين دوران بی تفاوت بوده ايم و يا نااميد و خسته از مبارزه با رژيم، تلنگری بزند که بيدار شويم و اگر با هوش باشيم اين تلنگر را جدی بگيريم و از حرکت باز نايستيم و لااقل از خود بپرسيم: پس من يا ما چه کرده ايم؟ چه می کنيم؟ چه می توان کرد؟

دوستان عزيز، همه می دانيم که چنين شبی چه مغتنم است و بايد قدرش را دانست و من سعی می کنم تا حد امکان وقت کمتری بگيرم تا بيشتر از حضور خود خانم اميرشاهی استفاده کنيم، ولی نمی توانم در اينجا نگويم که به عنوان هنرمندی که بهترين دوران زندگيش را دور از وطن می گذراند و شايد گاهی نيز حس نااميدی و بيهودگی به من دست می دهد، يا می داده، با خواندن آثار خانم اميرشاهی احساس و اميدی در من جوانه زده استکه همه را مديون ايشانم، که به راستی عاشق ايران است و با صداقت اين عشق را ابراز می کند ـ بدون پروا داشتن از کسی يا گروهی. خلاصه ی کلام اينکه خانم اميرشاهی عزيزم اين قدرت را در قلمش دارد که حتی خواننده ی دلتنگ را، که بارسالهای دور از وطن را بر دوش و سنگينی تنفر از رژيم آخوندی را بردل دارد، به ذوق و شوق بياورد.

وقتی در لابلای قصه های کوتاه قديم او می گردم، دختر جوانی که در خانواده با شيطنت و گستاخی روابط آدمهای اطرافش را به نيشخند می گيرد، يا عشقش به نوشتن و خواندن را در خورشيد زير پوستين آقاجان نشان می دهد، عشق به مادرش را به زيبائی در بوی پوست ليمو، بوی شير تازه، حس زنی تنها را در قصه خرمشهر ـ تهران، تصوير کردن دختری جوان در قصه ی پارتی، فضای سنگين مذهب با طنزی زيبا در مجلس ختم زنانه، يا فضای اجتماعی و روابط خانوادگی در پيتون پليس و پيکان پليس و يا حتی در فرهنگی ديگر در داستانی به نام کانداس در کشوری آفريقائی و... و... و... متوجه می شوم که چگونه چنين نويسنده ای می تواند مادران و دختران را خلق کند و با حافظه ای عجيب و وسواسی زيبا، با ظرافت و شسته و تميز، از سالهای دور ايران، رابطه ی آدمها، حوادث اجتماعی سياسی، در قالب رمانی شامل چهار کتاب با ساختاری بسيار قوی سخن بگويد.

در باره ی ارزش ادبی و رمانهای ايشان به جای خود و در زمان مناسب خبره های ما بسيار گفته اند و بازهم خواهند گفت. من منتقد کتاب نيستم، ولی به عنوان يک هنرپيشه ی با تجربه اين را بايد بگويم که جنبه های نمايشی، پرداخت شخصيتها و برخورد آنها آنچنان تصويری و ديالوگها به قدری قوی است که گاهی با خودم و با حسرت می گويم: چرا خانم اميرشاهی نمايشنامه نمی نويسند؟ و خوب اين طبيعی است که منِ بازيگر چنين حسرتی داشته باشم.

در پايان صحبتم به يکی دو مطلب می خواهم اشاره کنم: يکی اينکه اگر به سراغ کتاب در حضر رفتيد پيشگفتار آن را با دقت بخوانيد، آنجا می بينيم که چه زخمی بر روح و روان اين نويسنده خورده و ثمره ی انقلاب و انقلابها چيست. دوم اينکه خانم اميرشاهی با تمام گرفتاريهائی که دارند و مشغول نوشتن کتاب چهارم مادران و دختراناند، بازهم وقت برای کارهای اجتماعی می گذارند. در دسامبر گذشته در نشست کنگره جهانی نويسندگان که در کشور اسپانيا و به دعوت وزيرفرهنگ آن کشور تشکيل شد سخنرانی ايشان بسيار مؤثر بود. اميدوارم نسخه ای از آن را در اختيار حضار امشب بگذارند. و آخر اينکه در بيش از چهارده سال زندگی در تبعيد، يکی از اتفاقات مهم زندگی من آشنائی بيشتر با کارهای خانم اميرشاهی است، نويسنده ای اصيل، بدون ادا و ادعاهای پوچ! واقعاً سعادت با من يار بود که از نزديک با ايشان آشنا شدم و خوشتر آنکه ايشان نيز مرا به عنوان دوست پذيرفتند.

حرفهايم را اين گونه به پايان می برم که بر هر ايرانی واجب است که لااقل يکی از کتابهای اين نويسنده را در کتابخانه اش داشته باشد. البته ايرانيان درون مرز بايد فکر عواقبش را هم بکنند!

 

برگرفته از تلاش، چاپ آلمان، شماره 16 ـ آبان /آذر 1382 برابر با Nov.2003

 

بازگشت