نامه ای از یک دوست:

 

دیشب ساعت 12 "حدیث نفس..." به دستم رسید ... خسته و درب و داغان بودم، 20 صفحه [ای را] بلعیدم و بی هوش شدم...

ساعت سه صبح از خواب پریدم به عشق مهر اولیا...

کتاب را تمام کردم...

همۀ امروز مست بودم...

و هنوز هم در عالم مستی بسر می برم...

بخش های فوق العاده و استثنایی زنانه و بسیار زنانه ای در این کتاب هست که من نمونۀ آن را در ادبیات فارسی ندیده ام.... باید زن بود تا فهمید خانم امیرشاهی چه کرده اند.... نوشتن این بخش ها جسارتی می خواهد که فقط از عهده ایشان بر می آید.... وای که چقدر دقت و ظرافت....

قسمت حمام "شیپی" ... یکی از استثنایی ترین و بی سابقه ترین متونی است که در ادبیات ما آمده... خواندم و مست شدم..

ذهن سیال یک بیمار آلزامیری و رفت و آمد و ولگردی های ذهن این آدم بیمار، سیرش در گذشته و بازگشت ذهن به زمان حال و ....

واقعا دستشان درد نکند...

من کتابهایشان را که یک بار نمی خوانم، سه جلد قبلی پاره پاره شده بس خوانده ام... هر کدام را شاید بیش از 5 بار ... و هر بار کشفی تازه. می دانید چند بار به لغتنامۀ دهخدا رجوع کردم ؟ واژه های ناب....

افسوس که نویسنده نیستم و صلاحیت ندارم و این اجازه را به خودم نمی دهم خودم را قاطی بزرگ ترها بکنم. فقط حس خودم را برای شما نوشتم....

از طرف من خانم امیرشاهی را ببوسید...

و بگویید این قلم همیشه روان باد!

"قلم روان" هم از خودشان است در مقدمۀ "در حضر"....

 

می بوسمتان،

بنفشه آذرکلاه

 

 

 

 

 

 

 

[بخش هایی از] نقد گلناز غبرایی در بارۀ "حدیث نفس مهراولیا"

نقل از کیهان لندن

 

...[مهر اولیا] با همۀ خانمی اش از جنسی دیگر بود.... از جنس زن ها[یی بود] که اوایل جوانیم عاشقشان بودم.... همه خوش سخن و دنیا دیده و مجلس آرا. پیری برازنده شان بود.... حالا پس از این همه سال امکان آشنایی با [او] قرار بود دست دهد. ...

در "دده قدم خیر" شاهد بچگی هایش بودم. با خانواده اش آشنا شدم.... در کتاب سوم خودش نبود، اما جا به جای خانه از او نشان ها داشت.... در "ماه عسل شهربانو" بیشتر به آشنایی با او مایل شدم. دلم می خواست ساعت ها پای حرف هایش بنشینم. دلم می خواست سرنوشتم را که شاید پس از گذشت چیزی حدود سه دهه با سرنوشت اش پیوند خورده بود با او قسمت کنم. دلم می خواست آنچه نمی دانستم، معماهای ناگشوده را از او بپرسم. ...

...هردورانی به راوی امین و خوش سخن خود نیاز دارد به حافظه اش، تا آن چه را بر او گذشته از یاد نبرد، تا بداند که در دردها و شادی هایش تنها نیست. راوئی که سرنوشت مشترکش را با دیگران بشناسد و به دیگران بشناساند. ... ایزابل آلنده در پایان "داستان بی انتها"یش ، خود را این راوی می بیند و می گوید که با شهرزاد قرابتی تاریخی دارد.

آن زمان که داستان بی انتها را خواندم، [با اینکه] از مهشید امیرشاهی فقط "در سفر"، "در حضر" و چند داستان کوتاه خوانده بودم.... فکر کردم عنوان "شهرزاد" به او بسیار برازنده تر است. به خوبی خاطرم هست که پس از تمام کردن "در حضر" فقط منتظر صبح بودم تا بروم و کتاب دوم را بخرم.... [و] سال ها بود هر وقت به یک کتابفروشی ایرانی پا می گذاشتم، حتماً می پرسیدم: جلد آخر "مادران و دختران" رسید؟ ...

و حالا کتاب چهارم ["حدیث نفس مهراولیا"] را در دست دارم....

و ... با به پایان رساندنش احساس می کنم ... ناگفته هایی را شنیده ام که همیشه دلم می خواست بگویم ...

گلناز غبرایی

8 ژوئن 2010

آلمان