برای مهشید امیرشاهی و قلم ِ دانا و شجاع و شیوایش

که سرگذشت این تباهی را به زیبایی ی تمام برای ما تصویر کرده است

 

م.سحر

پاریس ــ 14/12/2011

 

 

قصۀ تلخ

 

نام خِرَد را ز دفتر زدودیم

در بر سپاه ِ تباهی گشودیم

دین، دانه افکند و در کام ِ ظلمت

با آز ِ این دانه ، دام آزمودیم

زانسان که پیران ربودندمان عقل

ما نیز عقل از جوانان ربودیم

بادِ بهشتی دروغین ، چنان زد

برما ، که آتش برآتش فزودیم

تاریخمان واپس افکند و ماندیم

مهجور از آن کاروانی که بودیم

حالی بر این عرصه ، یا نیم سوزی

یا تلِ ّخاکستری ، غرق ِ دودیم

زینسان که دشمن به ما سرفرازد

ما پیش ِ تاریخ ، سر درفرودیم

محسود ِ وَحشیم و در قعرِ ویران

محصور ِ اصحاب ِ کور و کبودیم

ما پیش ِ تاریخ ، خواریم زیراک

این حاصل از کِشته ی خود دُرودیم

وین تلخ و ناگفتنی قصه را نیز

از قصّه گوی ندامت شنودیم

 

 

 

 

 

نقل از نشریهٌ تلاش

شمارهٌ ویژهٌ مهشید امیرشاهی

 

 

** شعر زیر را رضا مقصدی تقدیم کرده است:

به بانوی آبها مهشيد اميرشاهی

 

خانه اش

در جوارِ نَفَسِ خستهٌ قصرِ کافکا ست

 

با من از پنجرهٌ تازه سخن می گويد

با من از بوی خوشِ جادهٌ ابريشم.

با من از بارشِ بارانِ بلندی که پُر از خاطره های آبی ست.

 

آرزويش که سُرايندهٌ سبزی هاست

به تمنای دلم می مانَد

و صدايش در شب

شکلِ اندوهِ مرا دارد.

 

خانه اش دَه قدم از نغمهٌ نيلوفر دور

در جوارِ نَفَسِ خستهٌ قصرِ کافکا ست

و گُلی آبی

بویِ بارانِ بهاری را در باغچه اش می ريزد

و به اندازهٌ موسيقیِ خوشرنگِ درخت

حرف هايش زيباست.

 

در زمانی که من از فاصله ها دلگيرم

با من از روشنیِ آب سخن می گويد

با من از خواهشِ نابی که پُر از مهتاب ست.

در شبی خاموش

که من از تلخ ترين خاطره ها تيره ترم

بامدادی ست که از پنجره ام می تابد

تا مرا در تپشِ صبح، بيفشانَد.

 

با منش رازی ست

که به جُز زمزمهٌ چشم من و او، تنها

نفسِ نازکِ نيلوفر می داند.

 

 

** شعر زير، که يکی از زيباترين اشعار آتشی است، شعر بلندی است که متأسفانه تماميش در اختيار ما نبود. البته همين چند بيت محکم و استوار کافی است که حرمت و محبت شاعر (منوچهر آتشی) را به نويسنده (مهشيد اميرشاهی) نشان دهد:

 

برای سفر کردهٌ عزيزم مهشيد اميرشاهی

 

ای خوب به دور رفتهٌ من

شيرين به شور رفتهٌ من

 

ای بدر رميده در سياهی

چون تو سفری نکرد ماهی

 

ماهی تو در آسمان من نه

مهری تو و مهربان من نه

 

بی ماه تو در محاق خويشم

هم آتش و هم اجاق خويشم

 

شور سفرت چنان برانگيخت

کز آن همه هم دليت بگسيخت؟...

 

گفتند که تن ز خاک سفلی است

جان هديه ای از خدای بالاست

 

هديه دهد و بگيردش پس

کس هديه چنين پذيرد از کس؟

 

[ ... ]

 

ای رفته از اين مخنّث آباد

زين شوی کش هزار داماد

 

رفتی تو ـ هميشه می رود رود

من ماندم ـ سنگ سيل فرسود

 

تو جاری، تو زلال، تو پاک

من ساکت، من سنگين، من خاک

 

تو گُل، من گِل، تو لاله، من لال

تو آب، من آب برده پوشال

 

من سنگ به گِل نشسته ی تو

ديوانهٌ سرشکستهٌ تو

 

بگذشتی از سرم چو رودی

يعنی ز سرم زياد بودی

 

 

جدل شاعرانه: فريدون مشيری و علی فيروزآبادی

 

به مدت يکسال و شايد کمتر، مهشيد اميرشاهی به دعوت رضا قطبی و اصرار رضا سيد حسينی، در شورای نويسندگان راديو عضويت و همکاری داشت. اعضاء اين شورا از جمله آقايان فريدون مشيری، يدالله رؤيائی و چند نفر ديگر با خانم اميرشاهی دوستی قديمی داشتند، جز يکی از آنها، آقای علی فيروزآبادی، از شاعران و شعر شناسان، که تازه آشنا بود. از اين رو ديگران گاه و بيگاه سر به سرش می گذاشتند که برای جلب محبت بانوی گروه می خواهد از رقبا پيشی بگيرد. تصادفاً فيروزآبادی به دليل کسالت هفت روزی در جلسات شورا شرکت نکرد. روزی که پس از غيبت به جمع آنها بازگشت، فريدون مشيری شعر زير را فی البداهه سرود و به دستش داد:

 

يک هفته تمام بی تو بودم با او

خنديدم و گفتم و شنودم با او

آن عهد که با تو داشت، دور از تو گسست

تا ديد که پيوست وجودم با او

 

 

پاسخ فيروزآبادی به رقيب هم بی درنگ بود و با اين دو بيتی:

 

 

ای آنکه بدون من نشستی با او

صد عهد و دورغ و راست بستی با او

من نيست شدم به هستی اش بردم راه

اما تو چگونه باز هستی با او

 

 

مشيری دوباره بی تأمل جواب زير را بر کاغذ آورد و به دست مدعی داد:

 

چون دوست دگر از تو نميارد ياد

برخيز و برو علی به فيروز آباد

روز من خسته گرچه بهتر ز تو نيست

ای دشمن من کسی بروز تو مباد!

قلم و ذهن فيروزآبادی بی شک برای ادامهٌ جدل آماده بود ولی افسوس که جلسهٌ شورا تشکيل شد و دوئل لفظی اين دو شاعر گرامی به همين جا خاتمه يافت.