خانه

اَدّه

 

مادر حسن، خياط سرخانه بود و برای خانواده های محترم و سرشناس لباس می دوخت. در واقع به اسم، خياط سرخانه بود و در عمل، فقط برای اندازه گيری به خانه ها می رفت و بقيه كارها را در منزل خودش انجام می داد. با پولی كه از اين راه به دست می آورد، پسر و دخترش را بعد از مرگ شوهر اداره می كرد. از وقتی كه دخترش توانسته بود سوزن دست بگيرد، پای لباس ها را كوك زده بود و از وقتی حسن خيابان ها را از يكديگر تميز داده بود پادوی مادرش شده بود - لباس های دوخته و آماده را می برد در خانه ها تحويل می داد.

حتی وقتی كه حسن خيلی كوچك بود، مادرش از يكدندگيش شكايت داشت. می گفت، خيال ميكنه از دماغ فيل افتاده. اگه بابا ننه شو نديده بود، ادعاش می شد پسر اُتُر خان رشتيه.

حسن تحمل اينكه جلو منزل بزرگان بايستد و گردن كج كند تا انعامی بگيرد نداشت. معمولاً وقتی لباس ها را تحويل می داد، پا به دو می گذاشت و منتظر صنار و سه شاهی صدقهٌ سر نمی ماند. مادرش در اين مواقع تشرش می زد، ولی حسن چاره اش نمی شد.

يك شب كه مادر حسن می خواست لباس های يكی از خانم ها را بسته بندی كند و دست حسن بدهد، ديد كه لباس ها با قيچی لقمه لقمه شده است. بی نتيجه پی حسن گشت تا حقش را كف دستش بگذارد ــ حسن خانه نبود، در منزل هيچكدام از همسايه ها هم پيدا نشد.

 

حسن ده سالش بود كه از منزل مادرش فرار كرد و خانهٌ مادر بزرگ ما بست نشست. مادر بزرگ دوستش داشت، او را دست آبدارباشی سپرد و سفارش كرد به او مهربانی كنند.

حسن جايش را در آنجا زود باز كرد. زبر و زرنگ بود و چشم و دل پاك و ذاتاً آقا . بعد از مرگ مادر بزرگ، حسن همان جا در دستگاه خالهٌ بزرگمان ماند و حسن آقا شد؛ و بعد كه مادرم عروسی كرد و به خانهٌ شوهر رفت، به عنوان سر جهيزيه با او روانه شد؛ و وقتی اولين فرزند مادرم به دنيا آمد، حسن آقا لله اش شد. خواهر بزرگم كه زبان باز كرد، لله اش را اَدّه ناميد و از آن پس همهٌ ما او را از زبان خواهرم به اين اسم خوانديم.

 

ادّه چون چند كلاس درس خوانده بود، اصرار داشت كتابی و لفظ قلم حرف بزند. كلمات قلنبه را گاه به جا و غالباً نا به جا چاشنی صحبت هايش می كرد. اهل محل و مستخدمين ديگر برای اينكه ادّه حرف هایی می زد كه آنها نمی فهميدند، او را وزير معارف صدا می كردند . حسن آقا با اينكه تظاهر می كرد از اين شوخی خوشش نمی آيد، باطناً از لقبش شاد بود.

وزير معارف، برای اينكه كلمات را وزين تر كند، گاه آنها را به كلی تغيير می داد - در لغتنامهٌ او خوشه، شوخه بود و محكم، محكوم؛ به گنجهٌ لباس می گفت اشقاف؛ برات و قدومرا مشّدد تلفظ می كرد؛ اگر می گفت، فلان مطلب ابعادی نداره، قصدش اين بود كه، فلان مطلب استبعادی نداره. غالباً واوها را به الف و الف ها را به واو تبديل می كرد - مثلاً می گفت، تان حموم و صابان عطری. كلمهٌ كريه المنظر را فقط بر صفحهٌ كاغذ ديده بود و وقتی راجع به دختر بی بی باجی كه سالك دماغش را برده بود، صحبت می كرد می گفت، دختر گريه منظريه.

وزير معارف دو بيت شعر هم از بر داشت، يكی:

ميهمان گرچه عزيز است ولی همچو نفس

خفقان آرد اگر آيد و بيرون نرود

 

هر وقت می خواست به مهمانی زياد ادب كند، اين شعر را برايش می خواند.

بيت دومی كه می دانست اين بود:

اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست

اشك كباب باعث طغيان آتش است

 

اين را فقط روزهایی كه چلو كباب داشتيم برای آشپزمان می خواند.

هر وقت زياد شاد بود، سر دست يارم مخمل طوسی را زير لب زمزمه می كرد، ولی با همان قيافهٌ جدی و با همان سوزدلی آن را می خواند كه بيا سوته دلان گرد هم آييم را، و اگر كسی با روحيه او آشنا نبود، تصور می كرد كه خلق تنگی و غصه ای دارد.

 

در خانوادهٌ ادّه، فقط مادر حسن تهرانی بود. خود ادّه در قزوين به دنيا آمده بود و پدر در پدر هم قزوينی بود. اما فارسی را يك درجه غليظ تر از تهرانی ها به لهجهٌ تهرانی صحبت می كرد. داشتن لهجهٌ تهرانی برای ادّه در حكم داشتن سواد و خانواده و تمدن بود. كسانی را كه به لهجهٌ شهرستانی حرف می زدند زياد جدی نمی گرفت. هميشه وحشت داشت مباد ما بچه ها به علت رفت و آمد با افراد نا باب لهجه مان عوض شود. از نظر ادّه، افراد نا باب فقط كسانی بودند كه ممكن بود لهجهٌ ما را خراب كنند. با اينكه ميانه اش با پرستار كرمانشاهی من خوب بود، اجازه نمی داد شب ها برايمان شعر كردی بخواند. می گفت، در لهجهٌ خانوما تصرف ميشه! در اين موارد هميشه پرستار من بغض می كرد و من لب ورمی چيدم و خودم را به دامن پرستارم می ماليدم ــ دوستش داشتم، به خصوص لهجهٌ كرديش را دوست داشتم ــ و ادّه برای اينكه رفع كدورت از او بكند و به من هم نشان بدهد بين زبان تهرانی و زبان كرمانشاهی چقدر فرق است، داستان سفرش را به كربلا تعريف می كرد. از راه كرمانشاه رفته بود و قاچاقچيان كرد بدون گذرنامه از مرز عبورش داده بودند:

يه روز دل به دريا زدم و رفتم خدمت خانوم. گفتم: خانوم، فرمود: بگو. عرض كردم: غلومت حسن اجازهٌ مرخصی ميخواد. فرمود: ها! حسن كجا ميخوای بری؟ عرض كردم: حضرت منو طلبيده. فرمود: برو، علی يارت باشه!

حرف های مادر را از طريق نقل قول های ادّه نمی شد تشخيص داد. حرف ها همه اش حرف های وزير معارف بود. از زبان ادّه همهٌ شخصيت ها به سبك قهرمان های چهل طوطی و حسين كرد و امير ارسلان نامدار صحبت می كردند.

اونوقت، رخصت كه حاصل شد بار سفر و بستم و يا علی مدد، راه افتادم. خانوم كه شما باشين، رفتم دامن پير كرمانشاهی رو گرفتم و گفتم: يا پير، دستم به دومنت، دستمو به ضريح برسون.

بعد صحبت های پير كرمانشاهی را، با لهجه ای مخلوط از قزوينی و تركی و كليمی بازگو می كرد و اعتقاد داشت لهجه ٌ كردی را تقليد می كند.

اگه زنده اس خدا عمرش بده، اگه مرده خدا رحمتش كنه ــ مرد بود و پای قولش وايساد، آب دسش بود زمين گذاش و تا دس منو به ضريح نرسوند، خواب خوش نكرد ــ شبونه از سرحد ردم كرد. پولی كه ازم گرفت از شير مادر حلالترش باشه.

از اينكه پير سركيسه اش كرده بود گله ای نداشت، ولی لهجهٌ كرمانشاهيش را بر او نمی بخشيد.

اين قصه را كمابيش از زبان مادرم هم شنيده بوديم. مادر گفته بود اصرار ادّه به رفتن كربلا، قبل از زيارت، برای ديدار مادرش بود. چون مادر حسن، پسرش را بعد از آنكه از پيش او فرار كرد، عاق كرده بود و وقتی هم به كربلا می رفت كه مجاور بشود با او روبه رو نشده بود.

و خود ادّه می گفت، وقتی رسيدم خبر نكردم، سر زده وارد منزلش شدم. چشمش كه به من افتاد بنای گريه رو گذاش. اون گريه كن، من گريه كن! حالا گريه نكن، كی گريه كن! تا بالأخره به خودم نهيب زدم (می گفت لهيب): پسر! تو ديگه مردی شدی، واسهٌ چی مثه زنا زار می زنی؟ مادره رو هم آرومش كردم و تازه غده های دل (مقصودش عقده بود) وا شد. خانوم كه شما باشين، سه شبانو سه روز حرف زديم.

هر چی خاك اون مرحومه اس عمر شما باشه. ديگه ديدار موند به قيومت. اگه عاقش بهم می موند و از اين دنيا می رفت، روز خوش نمی ديدم. اما اشكای اون شبش داغ عاقشو شست و باطل كرد. شكر، روزيم می رسه و ته دلم چركين نيس.

 

ادّه آدم پر كار و دلسوزی بود. مستخدمين ديگر را به علت تنبلی مؤاخذه می كرد و از طرز كارشان ايراد می گرفت. به اين سادگی ها هم كسی را نمی بخشد. بارها پيش می آمد كه مادرم واسطه می شد تا ادّه يكی از مستخدمين را كه گلدانی شكسته بود يا آشپز را كه چلويش بوی دود گرفته بود، ببخشد - خلاصه شيخ عليشاه منزل بود.

ادّه به نظم و ترتيب پای بند بود. خواهرم را خيلی منظم بار آورده بود. همه كارش از روی ساعت انجام می شد. ساعت زنجير داری كه توی جيب كوچك جليقه اش می گذاشت، مونس دايمش بود و جليقه هم تابستان و زمستان تنش. ساعت را از جيبش در می آورد و حكم می كرد: وقت بازی تموم شد، وقت غذاس، اگه ندوی حمومت دير می شه، موقع خوابه.

هر كدام از اين برنامه ها هم تشريفات سربازخانه ای داشت. مثلاً موقع خواب، خواهرم را در تختش می گذاشت و خواهر منتظر می ماند تا ادّه بگويد: با شمارهٌ يك، خانوم زير لحاف بره ــ يك! و خواهرم تا خرخره زير لحاف می چپيد. بعد می گفت، با شمارهٌ دو، خانوم دراز بكشه ــ دو! و خواهرم مثل مترسك سر خرمن دست و پايش را سيخ می كرد. با شمارهٌ سه، خانوم چشاشو ببنده ــ سه! و پلك های خواهرم مثل عروسك رويهم می افتاد. وقتی ادّه به شمارهٌ هفت می رسيد، خانم هفت پادشاه را هم خواب ديده بود.

با تمام قيدی كه به مقررات داشت ، گاه عشقش به ما بچه ها سبب می شد كه قوانين را فراموش كند. بعضی شب ها تا دير وقت بيدار می نشست و برايمان به زبان ساده قصه می گفت ــ كلمات قلنبه را برای بزرگترها نگهميداشت، می دانست سواد ما بچه ها به آن قد نمی دهد. يكی از داستان هايش كه به خاطرم مانده، اين است:

يه بچه هندونهٌ تپل مپل و گرد و قلنبه ای توی يه جاليز گنده زندگی می كرد. روزا آب و آفتاب می خورد و شبا تنگ دل مادرش می خوابيد و واسهٌ خودش خوش بود. خيلی كوچولو بود، سرد و گرم نچشيده بود و از غم دنيا خبر نداشت. تا اينكه يه روز ، هندونه رو كه هنوز كوچولوی كوچولو بود، از مامان و باباش جدا كردن، از خواهرا و برادرای هم قدش سوا شد، توی اين دنيای دون، بی يار و بی زبون بود، از تنهایی و بی كسی غصه ميخورد و هيچ كس نميدونست توی دل هندونه چی می گذره.

تا اينكه، خانوم كه شما باشين، يه روز، همون دست بی رحمی كه هندونه رو كنده بود و از پدر و مادر و خواهر و برادر جدا كرده بود، كارد به دلش گذاشت ــ اونوقت همه ديدن، هيهات!(به زبان ادّه: هيمات) هندونه چه خونی به دل داره و چه آتشی به سر داره. اونوقت همه فهميدن كه اين كوچولوی بی كس چه دردا كشيده و چه زجرا ديده. با همهٌ اين حرفا، خون دل و آتش سر هندونه رو خوردن كه جيگر خودشونو خنك كنن و از اين غصه دل همهٌ هندونه های عالم خون شد.

خواهرم سال ها بعد از شنيدن اين قصه، هندوانه نمی خورد، و ادّه معتقد بود به همين دليل در دوران كودكی هرگز جايش را خيس نكرد.

 

ادّه در خانهٌ ما زن گرفت. زنش، ملكه، سرخ و سفيد و گوشتالود بود با موهای بلند و قهوه ای . روی گونه ها و پشت دست ها و سرآرنج های ملكه چال داشت، و ناخن هايش را حنا می بست. خود ادّه زشت بود - رنگ تيرهٌ چركی داشت، كوتاه و چهار شانه بود، موهايش زبر و درشت و مجزا از هم روی سرش راست ايستاده بود. كله اش شبيه بشقاب های گندمی بود كه برای سفرهٌ هفت سين و سيزدهٌ عيد سبز می كنند. سبيلی هم مثل مسواك دندان مستعملی بالای لبش داشت. دماغش زياد پهن بود و زردی جرم سيگار روی لب و دندان هايش قهوه ای شده بود. سوای ابروهای پر و سياهش، دو چين نزديك به هم، دو جفت ابروی پيوسته روی پيشانيش رسم كرده بود. فقط چشم های فندقی رنگ مهربانش به صورتش لطف و شخصيت داده بود. قشنگی زنش، به علت زشتی خودش، بيشتر نمايان بود.

ملكه، از وزير معارف بودن شوهرش به اندازهٌ خود ادّه شاد بود، و ادّه هم از سرخ و سفيدی و گوشتالودی زنش به اندازهٌ وزير معارف بودن خودش. ملكه خيلی جدی ادّه را وزير معارف صدا می كرد، و هر بار چشم های فندقی ادّه از ذوق برق می زد، با اين حال لبش را گاز می گرفت و با لحنی كه هيچ اصرار يا كمترين امر و نهی در آن نبود می گفت،دِه، بازم كه گفتی؟ ديگه نگو. اسم من حسنه، حسن ــ يا به قول خانوما، ادّه.

 

اولين فرزند ادّه دختری بود كه اسمش را منيژه گذاشت ــ او را منيجه صدا می كرد. منيژه يكسالش نشده بود كه باز ملكه آبستن شد، ولی قبل از اينكه بچهٌ دوم ــ كه او هم دختر بود و مليحه شد ــ به دنيا بيايد، ادّه در صدد برآمد به خانهٌ كوچكی كه در شمس العماره در گذر حاجی ها از مادرش به او به ارث رسيده بود، برود و شغل ديگری بگيرد.

( سه فرزند بعدی ادّه ــ هر سه پسر ــ در اين خانه متولد شدند)

در يك بنگاه خصوصی برای رساندن نامه ها و حواله های بانكی به ادّه احتياج داشتند. ولی ادّه گفت، من اول جهالت پادویی مادرمو نكردم، حالا كه داره موم سفيد ميشه، پادویی يه مشت غريبو بكنم؟ خدا نخواد!

به او پيشنهاد شد در باشگاهی كه پدرم عضو بود پيشخدمت شود. باز ادّه گفت، من نون عرق خوری و قمار بازی يه مشت نادون رو نمی خورم. دور از جناب آقای خودمون باشه، كه آقاس و شير پاك خورده، بقيه اونا واسهٌ لای جرز (در لغت نامهٌ ادّه: جزر) خوبن!

قرار شد با پول پس اندازش دكان سبزی فروشی برايش باز كنند. اين بار ادّه گفت، من بلد نيستم قسم دروغ بخورم. كاسبكار راستگو ورشكستگی روشاخشه.

هر كاری برايش پيدا می شد بهانه ای می گرفت و زير بار نمی رفت. هفت هشت ماهی به اين نحو گذشت تا بالأخره كار مورد نظرش را پيدا كرد. شغل دولتی برايش جور شد و به استخدام وزارت فرهنگ در آمد. شش ماه اول، در آبدارخانهٌ وزارتخانه كار می كرد.

 

جمعهٌ اولی كه ادّه پس از شروع كار تازه به خانهٌ ما آمد، به نظر ما بچه ها آمد كه آدم خيلی مهمی شده است. می گفت، خانوم جون، كارم پر مسئوليته (به قول خودش: پر مشغوليته)، بايد دائم مواظب اموال دولت باشم. كسی دلسوز نيس. همه چی حيف و ميل (يا به اصطلاح ادّه: حيف و ميف)می شه. و ظاهراً برای اينكه صرفه جویی كند، آنقدر روی تفالهٌ چای آب بست و بخورد رؤسا و كارمندان داد تا از آبدارخانه برش داشتند و مدتی دربان شد. ولی عمر دربانيش كوتاه بود و هميشه از اين دوره به عنوان يك تجربهٌ تلخ صحبت می كرد. می گفت، مرد بايد تو زندگی همه كار بكنه تا سرد و گرم چشيده بشه. خود من دربونيم كردم تا به اينجا رسيدم.

البته اگر پيشخدمت اطاق آقای وزير آن طور ناگهان و بی مقدمه نمی مرد، (يا به زبان ادّه: به رحمت ايزدی زحمت نمی داد)، ادّه مدت ها دربان می ماند؛ ولی يكروز صبح آن پيشخدمت به جای اينكه به سر كار بيايد به سرای باقی شتافت و حسن آقای دربان، چون سر و وضعش خوب بود و لفظ قلم صحبت می كرد، جايش را گرفت.

 

به اين ترتيب ادّه پيشخدمت اطاق وزير فرهنگ شد و در نتيجه به چند قدمی مقام وزارت معارف رسيد.

 

 

بازگشت