خانه

 

خرمشهر - تهران

 

 

 

رضوان وارد ايستگاه شد و تا وسط دالان خودش و چمدان و كيف سفری اش را كشيد. صدای پايش توی ايستگاه می پيچيد. هيچ كس آنجا نبود. فقط ته دالان چند نفر باربر و مأمور قطار دور هم حلقه زده بودند. جای خالی قطار را باد سرد پر كرده بود.

رضوان اثاثش را زمين گذاشت، به نظرش آمد ته دنيا ايستاده است. احساس گم شدگی و غربت می كرد. خسته بود، پشيمان بود، ترس از مكان نا آشنا و وحشت از دست دادن قطار راحتش نمی گذاشت. احساس دلشورهٌ گنگی همسفرش بود. تنها بود و سردش بود.

پالتو از بدنش فاصله گرفته بود و باد تا زير پيراهنش نفوذ می كرد. پاهايش توی نيم چكمه های پلاستيكی اش خواب رفته بود.

متوجه نشد كه ايستگاه كی پر شد. مثل اين بود كه جمعيت ناگهان از زمين و در و ديوار جوشيد. صداها به محل جان داد. چند نفر درست پشت سر رضوان ايستادند و رضوان بی آنكه نگاه كند، حس كرد كه راجع به او حرف می زنند. پچ پچ های كوتاه و خندهٌ بلند دسته جمعی را شنيد. حتم داشت راجع به پالتو و چكمه هايش صحبت می كنند. می دانست اين پوشش های زمستانی كت و كلفت برای جنوبی ها نامأنوس است. از اينكه پالتو و چكمه پوشيده بود خجالت می كشيد ولی سردش بود، هوا سرد بود، جنوب هم سرد بود.

در كيف سفری اش را باز كرد. كيف شلوغ بود - مداد ابرو و ماتيك و شانه و قوطی پودر و سنجاق سر و كاغذ و قبض و دسته كليد و چند تا بليت بخت آزمايي و توتون سيگار در هم ريخته بود. ته كيف، يك مجلهٌ قديمی نيمه باز بود. نصف ورق هايش مثل بادبزن چينی كنار هم خوابيده بود و گوشهٌ نيمهٌ ديگرش تا خورده بود. مجله را بيرون كشيد و مرتبش كرد و لوله كنار كيفش جا داد. بليت قطارش را توی جيب كيف گذاشت و بليت های بخت آزمايي را، كه همه مال هفته های گذشته بود، به اميد اينكه بالاخره روزی رجوع كند و ببيند برنده شده يا نه، دسته كرد و لای صفحات مجله سراند.

دگمه های پالتويش را با انگشت های يخ زده بست. بی آنكه سرش را تكان بدهد طرف راست و چپ را نگاه كرد. دست راست هيچكس نبود و طرف چپ پسر تنهايي ايستاده بود. جمعی كه راجع به او حرف می زدند، ديده نمی شدند.

نيم چكمه هايش سنگين شده بود. نمی توانست تكان بخورد. با احتياط كيف سفری اش را دوباره روی چمدان گذاشت و پالتو را دورش پيچيد. می خواست يقه اش را بالا بزند، ترسيد بيشتر به نظر مسخره بيايد. دوباره طرف چپش را نگاه كرد.

پسری كه آنجا ايستاده بود، نگاهش می كرد. پيراهن يقه بازی پوشيده بود، ژاكت پشمی درشت بافی كه سر آرنج هايش چرم دوخته بودند روی شانه اش بود. شلوار مخمل كبريتی خردلی و كفش جير تخت نرمی پايش بود و جوراب نداشت. دست هايش را توی جيب عقب شلوارش كرده بود، و پيدا بود كه سرما را اصلاً احساس نمی كند.

رضوان لرزيد و پالتو را محكمتر به دورش پيچيد.

 

توی كوپه گرم بود، بيرون سرد و ساكت. در امتداد خطوط آهن كه در كنار هم و سوار بر هم خوابيده بود، برف مخلوط با گل و لای پراكنده بود. روی نيمكت رو به رويي يك زن و شوهر جا گرفته بودند. مرد نشسته بود و زن هنوز پشت به در داشت و چمدان ها ر ا جا به جا می كرد. پهلوی رضوان پسر جوان نشسته بود.

چشم های رضوان يك لحظه بيش از آنچه می خواست توی چشم های پسر ماند و بعد به مجله اش دوخته شد.

صدای قطار طوری بود كه گويي چرخ ها مربع است. ارتعاش صدا، مثل صدای زه پنبه زنان بود و تك ضربه های سنگينی كه با فاصله های مرتب روی خط می خورد، مثل آهنگ پتك آهنگران، سوت مداومی هم همراه بقيه صداها زوزه می كشيد. اين مجموعه يك قسمت از آهنگی را كه به نظر رضوان آشنا می آمد، توی سرش تكرار می كرد.

در راهروی قطار هنوز رفت و آمد بود. چند نفر در كوپه را باز كردند و سرك كشيدند و بعد در را بستند و رفتند. پسر بچه ای، كه كتی آبی پر از لكه های سياه و چرب تنش بود، با يك جعبه پپسی كولا و كانادا درای وارد شد. هيچ كس چيزی نمی خواست، او هم رفت. تا مدتی هيچ حركتی نبود جز حركت قطار و صدايي جز صدای قطار.

زنی كه رو به روی رضوان نشسته بود پاهايش را گشاد گذاشته بود. گوشت های قلمبه و سفيدی از بالای كش جورابش بيرون زده بود. داشت می بافت. دست هايش چاق بود و سه انگشتر درشت توی انگشت های گوشتالودش فرو رفته بود. به بافتنيش نگاه نمی كرد. چشم های گرد و آبی اش با نگاهی مثل ماهی مرده به رضوان خيره بود. تا چشم های رضوان توی چشمش افتاد، پرسيد، شما اهل اينجايين؟

رضوان گفت، نخير.

پس برای گردش اومده بودين؟ مام همينطور. اما چه گردشی خانوم جون قربونت برم. هوا سرد بود، نمی شد جايي رفت. شما جايي رو ديدين؟ ما كه نديديم. من هيچ فكر نمی كردم اين ورام برف بياد. شما فكر می كردين؟ ميگن امسال تهرون خيلی سرد شده. زن يك لحظه سكوت كرد كه نفس تازه كند.

رضوان به علامت تصديق لبخند زد و زير لب گفت، بله. می خواست مجله اش را بخواند و نگران بود كه مباد به زن بر بخورد.

زن بافتنی را توی دامنش گذاشت و جعبهٌ آجيل را جلو رضوان گرفت: بفرمايين - آجيل خونگيه.

رضوان گفت، متشكرم نمی خورم. من زخم معده دارم. و با شرمندگی خنديد.

زن مثل اينكه بوی بدی به مشامش خورده باشد، دماغش را چين داد و گفت، وا - بميرم الهی. آدم اين روزا به هر كی بر می خوره ، زخم معده داره - اين ديگه چه مرضيه؟ شوهر منم زخم معده داره. شما رژيم دارين؟ دكترا به محمود گفتن بايد هر سه ساعت به سه ساعت يه چيزی بخوره. پارسال روزه گرفت، چه حالی پيدا كرد. خدا نصيب نكنه. من كه گفتم، دور از جون، رفتنيه. امسال ديگه نذاشتم روزه بگيره. نمی شه خانوم با اين زخم معده و اين حرفا. اصلاً تو اين روزگار از اين كارا نمی شه كرد.

محمود بی آنكه چشم از روزنامه اش بر دارد گفت، مردم مسلمونی يادشون رفته، اما من اعتقاد دارم.

زن گفت، دوره و زمونه عوض شده. آدم مجبوره همرنگ بقيه بشه. مثلاً من می تونم خوونهٌ خانم سرهنگ اينا با چادر برم؟ بيست سال پيش بود، بعله، همه چادر سر می كردن. امروز به زن چادری می گن امل - نمی گن خانم؟ می گن ديگه.

محمود رو به رضوان گفت، به كلام الله مجيد قسم، هشتاد هزار تومنی كه پارسال ضرر كردم سر اين بود كه روزه نگرفتم. حالا پروين كه باور نمی كنه، اما من اعتقاد دارم.

پروين گفت، وا - چه حرفا! تازه فدايت سرت. جونت سالم باشه. بعد رويش را كرد به رضوان، من هميشه ميگم سلامت قبل از هر چی. پول به چه درد می خوره؟ پسر بزرگم - حالا آلمانه - پونزده سالشه

محمود حرفش ا قطع كرد و با خجالت گفت، هيفده سالشه.

پروين به شوهرش چشم غره رفت و گفت، چی؟ بعد منتظر جواب نماند و گفت، چی می گفتم؟ ... ها، پسرم ناخوش شده بود - آن موقع هنوز نرفته بود آلمان - من حاضر بودم همهٌ پولم رو بريزم كه حالش خوب شه. پول در مقابل سلامتی هيچ چی نيست. مگه نه؟

رضوان گفت، چرا، درسته. از گوشهٌ چشم پسر را نگاه كرد. پسر سيگار می كشيد و چشمش را با بی حوصلگی به سقف كوپه دوخته بود. رضوان سيگارش را از توی كيفش در آورد.

پروين خانم گفت، ايوای! شما با زخم معده سيگار نبايد بكشين. دكترا به شوهرم گفتن لب به سيگار نزنه. الان محمود يكسال تمومه كه سيگار نكشيده. روزی چهل تا می كشيد.

رضوان مردد ماند كه كبريت بزند يا نه. پسر روی نيمكت دراز شد و فندكش را زير سيگار رضوان گرفت. رضوان با عجله و ولع به سيگارش پك زد و معصومانه پروين را نگاه كرد.

پروين نگاه چپ چپی به پسر كرد و به رضوان گفت، شما نبايد سيگار بكشين.

رضوان گفت، بله - ولی خب ديگه ... می دونين ... و خنديد.

پروين چند دقيقه با سرعت بيشتر به بافندگی ادامه داد.

بعد ساعت طلايي را كه توی مچش فرو رفته بود تكان داد و دم گوشش گرفت و گفت، اين اينقد كوچوله كه هيچی نشون نمی ده.

رضوان گفت، يك و نيمه.

پروين فوراً ميل ها را توی گلولهٌ نرم كانوا كرد و قسمت بافته شده را دور ميل ها و گلوله پيچيد و روی پاهای چاق كوتاهش ايستاد. وا - چه ديره! پا شيم بريم ناهار بخوريم - من ديدم دلم داره مالش می ره، نگو ديره. دواتو ورداشتی؟ واخ واخ، تو اين كوپه چقد گرمه

شوهر تسبيح شاه مقصودی روغن چراغيش را توی جيبش گذاشت و كلاهش را بر داشت و دنبال زن از كوپه بيرون رفت.

پسر جوان همانطور گوشهٌ نيمكت خزيده بود و چشم هايش نيم بسته بود. رضوان خيال كرد خواب است، ولی وقتی نگاهش كرد پسر خنديد. رضوان ايستاد و پشتش را به پسر كرد و اسباب های كيف دستيش را بی جهت در هم ريخت. می خواست آينه اش را در بياورد و آرايش سر و صورتش را مرتب كند، ولی منصرف شد. وقتی بر گشت پسر در كوپه نبود.

توی راهرو سوز می آمد و حركت قطار بيشتر محسوس بود. رضوان تلو تلو خوران از جلو كوپه ها گذشت. توی يكی از كوپه ها يك زن چادری نزديك در نشسته بود و پستان پر شيرش توی دهن بچه ای بود. چند نفر زن و مرد ديگر قابلمه ای را در ميان گرفته بودند و با دهن های پر و بين ملچ ملچ خوردن ديگران حرف می زدند. دختر چهار پنج ساله ای صورتش را به شيشهٌ در يك كوپه ديگر چسبانده بود و با چشم های متعجب آمد و رفت مسافران را تماشا می كرد. رضوان به دختر خنديد و دختر خودش را پشت در پنهان كرد، بعد سرش را از لای در در آورد و گفت، خانمه! خانمه!

رضوان در توالت را باز كرد. آب مخلوط با خلط سينه و كف صابون توی دستشويي جمع شده بود. مستراح كثيف و عفن بود. رضوان به سرعت در را بست و از آنجا رد شد.

كف يكی ديگر از كوپه ها چند مرد نشسته بودند و با يك دست ورق چرك وكهنه بازی می كردند. يكی گفت، سور.

يكی ديگر گفت، نخير! ما بهتره تخته كنيم، ممد امشب رو شانسه.

از جلو چند تا كوپهٌ شلوغ ديگر هم گذشت. در اين قسمت، جمعيت و بقچه و بسته سر هم سوار بود. از يك نفر پرسيد، ببخشيد آقا - رستوان قطار كجاست؟

مرد دستش را طرف عكس جهتی كه رضوان می رفت گرفت و گفت، سر قطار.

رضوان همهٌ راهی را كه رفته بود، دوباره بر گشت. سرش گيج می رفت.

رستوران هنوز شلوغ بود. بوی غذا جای هوا را تنگ كرده بود. رضوان به صورت ها نگاه نكرد و سر اولين ميز خالی نشست.

غذای رستوران قطار زياد چرب بود و قهوه اش مزهٌ آب ولرم و پر گچ داشت.

وقتی توی كوپه بر گشت، هيچ كس آنجا نبود. دراز كشيد.

 

بوی پرتقال بيدارش كرد. از پروين خانم سؤال كرد، از اهواز گذشتيم؟

پروين پر پرتقالی را كه توی دهنش بود با عجله قورت داد و گفت، ساعت شيشه، از انديمشگ هم گذشتيم. بعد با لحنی كه بيشتر در آن حادثه جويي بود تا همدلی، پرسيد، نكنه می خواستين پياده شين؟

رضوان گفت، نخير - من ميرم تهران. چقدر خوابيدم!

پسر توی كوپه نبود. رضوان فكر كرد شايد پياده شده باشد و از اين فكر دلش گرفت و از اينكه دلش گرفت متعجب شد. كت و كيف دستی پسر توی كوپه بود و رضوان با ذوق به آن ها نگاه كرد.

پروين گفت، آمد تو كوپه ديد شما دراز كشيدين، رفت بيرون كه راحت باشين.

رضوان با بی اعتنايي پرسيد، كی؟

همون پسر جوون همسفرمون ديگه. و لبخند پر معنايي زد.

رضوان اخم هايش را در هم كشيد و سرش را به شيشهٌ چسباند. سرمای شيشه تنش را لرزاند.

بيرون نيمه تاريك بود. شبح درخت ها و سيم ها و تيرهای تلگراف از كنار قطار پس پس می رفت. پشت سر آن ها منظره ای كه ديده می شد مثل كارت پستال ثابت و بی جنبش بود. دودی كه از بعضی دود كش ها بيرون می آمد، جامد و غليظ در يك جای معين می ايستاد. حركت مداوم قطار و پس پس رفتن تيرها و درخت ها رضوان را گيج تر كرد. قطار توی تونلی رفت و برای چند لحظه هيچ چيز جز سياهی نبود. صدای پروين خانم، در ميان صداهای تو خالی كه به در و ديوار می خورد و در هم می پيچيد، گم می شد. دور وبر قطار صدا می جوشيد و سياهی غليظ می شد. از تونل بيرون آمدند.

ناگهان همه چيز به چشم رضوان خيلی كوچك شد. به نظرش آمد كه قطار يك رشته قوطی كبريت به هم وصل شده است. بلندی های دور دست، مثل انگشتانه های وارونه بود.

پروين و شوهرش محمود توی شيشهٌ پنجره، كه مختصری تاب داشت، ديده می شدند. دهن پروين باز و بسته می شد اما رضوان صدای او را نمی شنيد. محمود با حركتی تند و عصبی با تسبيحش بازی می كرد و سرش را هم آهنگ با حركت دهن زنش تكان می داد. هر دو به نظر رضوان قد كوتوله های كتاب های قصه بودند. همه چيز به نظرش غير واقعی و رؤيايي آمد. رابطه اش با دنيای بزرگ واقعی به كلی قطع شد. تونل ها پشت سر هم به استقبال قطار می آمدند و قطار می غلتيد و از توی دل تونل ها رد می شد.

بيرون از تونل هم تاريكی مطلق بود. نور چراغ قطار فقط يك قدم درون تاريكی پيش رفته بود و بعد ديوار سياهی جلوش به پا خاسته بود.

رضوان به تاريكی كه خيره می شد، سرش بيشتر گيج می رفت. سياهی يك پارچه و ساكن نبود، مثل لجن غليظی موج های سنگين داشت. بی نهايت دايرهٌ متحدالمركز مرتباً جلو چشم رضوان توی هوا رسم می شد و محو می شد.

دايره ها مثل درهای تو در تويي بود و در انتهای آخرين در، نقطه ای روشن برق می زد. رضوان از درها دانه دانه رد می شد ولی فاصله اش با نقطهٌ روشن ثابت بود.

مأمور قطار برای بازرسی بليت ها آمد. يك نفر ديگر هم آمد و تختخواب ها را درست كرد.

پروين داشت می گفت، منوچهرو ما حسابی لوسش كرديم. خب ته تغاريه ديگه. آخه خودشم بلده چه جوری خودشو تو دلمون جا كنه. از اون پدر سوخته هاس! اون روز - يعنی قبل از اينكه ما راه بيفتيم، آمد به من گفتش، پروين جون ... محمود چی گفت؟ يه چيز با مزه ای گفت.

شوهر پرسيد، كی؟

منوچ - وقتی می خواستيم بيايم به من چی گفت، يه چيز با مزه ای گفت. چطو يادت رفته؟ خيلی با مزه بود. خلاصه راهشو بلده. شما گفتين چند تا بچه دارين؟

رضوان يادش نمی آمد قبلاً گفته باشد. گفت، يه دختر، يه پسر.

دو تا؟ خدا حفظشون كنه. هيچ كدوم همراتون نبودن؟ لابد با شوهرتون بودن؟

رضوان گفت، پسرم درس و مدرسه داشت. دخترمم كه شوهر داره. امسال شوهر كرد.

قطار در جای نامعلومی ايستاد. صدای عبور آب از لولهٌٌ گرفته ای می آمد.

پروين خانم گفت، چرا وايساديم؟ اتفاقی افتاده؟ اينجا كه ايستگاه نيست. محمود برو ببين

قطار راه افتاد.

محمود از زنش پرسيد، قم چقد توقف داريم؟

پروين خانم گفت، بی موقع می رسيم قم.

شوهرش گفت، زيارت هيچ وقت بی موقع نيست - می خواسم بدونم قطار چقد اونجا می مونه، وقت هس كه آدم تو صحن نماز بخونه يا نه.

پروين خانم گفت، نه وقت نيست. فقط اينقد واميسيم كه مسافرای قمی پياده شن. فعلاً پا شو بريم شام بخوريم - اگه باور نمی كنی، اونجا از يه نفر بپرس - دوات يادت نره.

چراغ پر نور وسط كوپه خاموش شد و رنگ آبی چراغ بالای تختخواب روی همه چيز رسوب كرد. رضوان چكمه و لباسش را در آورد و توی تخت پايينی دراز كشيد. نه خواب بود ، نه بيدار - فكر نمی كرد، فقط حس می كرد. حس می كرد توی يك نقطه از فضا تاب می خورد. باز به نظرش آمد كه تنهاست و ته دنياست، اما ديگر دلهره نداشت.

 

شوهر پروين خانم نفس های بلند می كشيد. پروين خانم صدايش شنيده نمی شد. چشم های رضوان باز بود. توی كوپه بيش از حد گرم بود.

در باز شد و نور راهرو توی دهن باز پروين خانم ريخت و در بسته شد و به نظر آمد كه پروين خانم نور را بلعيد.

پسر يك لحظه كنار در ايستاد، بعد كورمال كورمال به طرف تخت رفت. تخت را با احتياط لمس كرد. دستش به بازوی رضوان خورد و يك آن همان جا ماند. رضوان توی صورت پسر نگاه كرد. اول فكر كرد پسرش است و بعد به نظرش آمد كه شوهر دخترش است - لب هايش مادرانه خنديد. وقتی خطوط صورت پسر را روشن تر ديد، او را شناخت و چشم هايش نگران توی صورت پسر ماند.

پسر بی آنكه دستش را از بازوی رضوان بر دارد، روی لبهٌ تخت نشست. بدن رضوان خشك شد. پنجه اش را بيشتر توی لبهٌ شمد فرو برد و با وحشت به تخت پروين خانم و بعد به پسر نگاه كرد. ذهنش كه تا آن موقع مه گرفته بود، روشن شد و فكرش به كار افتاد. می دانست نيمه لـخت توی تخت خوابيده و پسر ناشناسی كنار بسترش نشسته است.

توی تخت نيم خيز شد. با يك دست شمد و پتو را بيشتر روی سينه اش كشيد و با آرنجش پسر را از لبهٌ تخت پس زد.

پسر انگشتش را روی لب های رضوان گذاشت و دو زانو كنار تخت نشست. دستش را چند بار آرام روی بازوی رضوان بالا و پايين سر داد. بعد خم شد و كف دست رضوان را چند بار بوسيد. بعد بازو و ساقش را هم بوسيد. سرش را توی دست رضوان گذاشت. رضوان دستش را با شدت عقب كشيد. سرش روی متكا افتاد و سر پسر روی شكمش قرار گرفت. رضوان تقلا كرد كه سر پسر را از روی شكمش دور كند. بند پستان بندش كه روی بازويش افتاده بود، پاره شد. سنگينی سر پسر، شمد و پتو را پايين می كشيد. رضوان سر پسر را رها كرد و می خواست پستان عريانش را بپوشاند، ولی ممكن نبود.

بخار دهن پسر روی تنش جمع شده بود. رضوان تقلای بيهوده اش را كنار گذاشت و چند لحظه با آهنگ نفس های پسر، هم نفس شد. شكل ها و صورت هايي توی ذهنش به سرعت حركت می كرد: صورت دخترش و صورت پسرش و دامادش، همسايه هايش، قوم و خويش هايش، پروين، محمود، صورت پسر، صورت جوان پسر.

پسر سرش را بلند كرد و صورت رضوان را توی هر دو دست گرفت. رضوان باز با نگرانی سرش را به طرف تخت پروين خانم بر گرداند، و پسر با فشار شست هايش صورت رضوان را به طرف صورت خودش بر گرداند.

رضوان فكر كرد: يعنی می فهمند؟ تازه بفهمند! بفهمند! بفهمند!

پسر سرش را توی سينهٌ رضوان جا به جا كرد. رضوان چشمش را بست و تمام تصاوير را از ذهنش بيرون ريخت، شكمش را تو كشيد و سينه اش را بالا داد. قلبش تمام عرض سينه اش را پر كرد. نفس هايش تند و مقطع بود. سعی كرد مجسم كند كه وقتی دراز كشيده است، چه شكلی است.

 

پروين خانم چند كلمهٌ نامفهوم و شتابزده زير لبی گفت و غلت زد. صدای غژغژ تخت بلند شد و خر و پف شوهر بند آمد، او هم غلتيد و گفت، پروين خوابی؟

پروين خواب بود و جوابی نيامد.

رضوان با وحشت پسر را پس زد. پسر دست رضوان را محكم چسبيد و چانه اش را روی سينهٌ او تكيه داد. چند لحظه بعد صدای نفس های مرتب پروين و شوهرش با حركت قطار روی خط افتاد.

رضوان نفس بلندی كشيد و گره ماهيچه هايش را باز كرد. پسر دست رضوان را ول كرد و كنار تخت بی صدا جا به جا شد. بعد خم شد و بين شانه و گردن رضوان را بوسيد و موهايش را نوازش داد. بعد گوشهٌ دهنش را بوسيد، بعد تمام لبش را بوسيد.

 

قطار تكان محكمی خورد و ايستاد. در كوپهٌ پهلويي باز شد و صدايي پرسيد، رسيديم؟ كجاييم؟

موهای پسر صورت رضوان را غلغلك می داد. رضوان لب هايش را تو مكيد و مور موری كه توی صورتش بود، به همهٌ تنش دويد. يك دستش روی پستان عريانش بود و ناخن های دست ديگرش را توی گوشت شانهٌ پسر فرو برد.

صدای بلندی از توی راهرو گفت، مسافر تهرونی؟ برو بگير بخواب خيلی مونده تا برسيم.

صدای اولی با اصرار پرسيد، كجاييم؟

صدای پا توی راهرو بلند شد و يكنفر گفت، درود، رسيديم به درود.

چند تا در باز و بسته شد و چند فرياد از بيرون و توی قطار بلند شد. قطار اول با ترديد و بعد مصمم راه افتاد. صدای قطار مرتب شد و همان قسمت از آهنگی كه به گوش رضوان آشنا بود، از نو شروع شد.

 

رضوان خودش را كنار كشيد وبرای پسر جا باز كرد و پسر پهلو به پهلويش دراز كشيد. به نظر رضوان آمد كه يك ستاره دور تخت چرخيد و يك بيضی آبی كشيد و تخت را از بقيه فضا جدا كرد. به نظرش آمد كه تخت مستقل از قطار از توی تونل ها می غلتد و رد می شود.

دست های رضوان دور گردن پسر حلقه شد و ساق دست پسر توی گودی كمر رضوان جا افتاد. سينه هاشان روی هم چسبيد. بدن پسر مثل ساقهٌ نيلوفری به دور بدنش پيچيد.

فقط دنيای غير واقعی وجود داشت. رضوان ديگر به هيچ چيز فكر نمی كرد، حتی فكر نمی كرد كه وقتی خوابيده است چه شكلی است.

 

در كوپه باز شد و يك نفر پرسيد، مسافر اراكی نيست؟ ده دقيقهٌ ديگه به اراك می رسيم. و جمله چندين بار چون پژواك تا انتهای راهرو تكرار شد.

پسر خواب بود و از صدا بيدار نشد. دست رضوان زير تن پسر خواب رفته بود. دستش را آرام بيرون كشيد و فشارش داد. انگشت ها گز گز می كرد و بی اراده تكان می خورد.

پروين از صدا بيدار شد. نشست، سرش به تخت بالايي خورد، گفت، محمود پا شو، پا شو رسيديم.

شوهرش گفت، نه، تازه اراكيم، بخواب، هنوز خيلی مونده به تهرون.

پروين سرش را ماليد و غرغر كنان از اينكه بيدارش كرده اند، دراز كشيد.

رضوان شانهٌ پسر را تكان داد و بيدارش كرد و به تخت بالا اشاره كرد و توی صورت پسر خنديد. پسر يك لحظه خواب آلود نگاهش كرد، بعد رضوان را محكم به سينه اش فشرد. رضوان پروين و شوهرش را نشان داد و بعد دوباره تخت بالا را. پسر به چابكی گربه ای از تخت رضوان بيرون خزيد و روی تخت بالا پريد.

پروين خانم با چشم های شيشه ايش رضوان را نگاه می كرد. رضوان خميازه كشيد و رويش را به ديوار كرد.

 

بازگشت