پیشگفتار

 

شماری از افسانه های این مجموعه در گذشته به صورت پراکنده در نشریات منتشر شده است و حالا همراه افسانه هایی منتشر نشده به صورت کتاب تقدیم خوانندگان می گردد.

بیشتر ما با سبک هنری که بدان افسانه می گویند از طریق حکایات کم مانند کلیه و دمنه آشنایی داریم و بیشتر دوستانی که افسانه های ایرانی عصر ما را تعقیب کرده اند بر این عقیده اند که این قصه ها از همان مقوله است و در خور دنیای امروز. از آنجا که دوستان در این باره به لطفشان مرا مداوماً شرمنده می کنند، این توضیح مکرر را لازم می بینم: اکثر این داستان ها بر اساس قصه هایی به رشتهٌ تحریر در آمده که منسوب است به ایزوپ، از خردمندان یونان، که اول بار لافونتن فرانسوی (سدهٌ هفدهم میلادی) از آنها برای نوشتن حکایاتی که مناسب زمان باشد استفاده کرده است و سپس تربر امریکایی (پایان سدهٌ نوزدهم، آغاز بیستم)، و حالا هم این منِ ایرانی (از معاصرین سدهٌ بیست و یکم)!

آثار این نویسندگان را من با عشق وافر خوانده ام و بعضی از داستان های تربر را در جوانی ترجمه کرده ام و اکنون از خرد، ذوق، بینش، طنز این هر سه برای تنظیم این مجموعه مدد و الهام می گیرم. کسانی که به دیدهٌ مهر به کار من می نگرند حق است که دین مرا به بزرگانی که اسمشان آمد در نظر داشته باشند به ویژه به آخری.

برای روشن شدن مطلب، برایتان مثالی از ایزوپ می آورم این داستان نیز چون بسیاری دیگر به او نسبت داده شده است:

 

خدا آدم را، از فرق سر تا نوک پا، از گل برید و وقتی کار گل تمام شد و کالبد کامل، فضایل بشری را از عدالت و شجاعت و سخاوت و... یک یک طلبید و در دل بشر چید و سپس شکم را از دو سمت ورچید. ولی تا کار آخر شد و شکم آدم بسته، و خدا خواست عرق را خشک کند و نفس را تازه، ناگهان یادش آمد که فضیلتی به نام شرم را، از قلم انداخته. حیران ماند که چه کند. شرم را خواست و گفت، کاری است گذشته است و سبویی است شکسته است! دیگر چاره ای نیست و مفرّی نه، جز! پس بیا و از این سوراخ داخل شو!

شرم حیرتزده پرسید، یعنی دخول از راه خروج؟!

خدا، که می خواست کلک کار را همان روز بکند، به منظور تشویق شرم به شتاب گفت، در عوض صراط مستقیم است!

شرم، حیایش جنبید، رنگ گذاشت و برداشت ولی از آنجا که قصد بگو مگو با خدا را نداشت جواب داد، حالا که اصرار داری بسیار خوب، ولی بدان که اگر از این در مهمانی دیگر درآید من بلافاصله بیرون می روم!

 

در عصر ایزوپ قبول، ولی من اگر می خواستم در این زمان از این مضمون بهره بگیرم و داستانی در خور این دوره بنویسم، به کوری چشم کسانی که برای معاشقات ما هم مثل دیگر کارهایمان نسخه می پیچند، آن را با همدستی خدا و تبانی شرم باب طبع همشهریان قزوینیم می ساختم!

سخنی کوتاه دربارهٌ ایزوپ در اینجا جا دارد. در قرن پنجم قبل از میلاد، که طبق مد روز هر سبک ادبی می بایست بنیانگزار یا مخترعی می داشت، ایزوپ پدر افسانه سرایی نامیده شد. وی در صف صاحب فکرانی قرار دارد که یونان به وجودشان مفتخر است خردمندی است که حکمت را با هنر و ظرافت به ما می آموزد. متأسفانه از جزئیات زندگی او اطلاع چندانی در دست نیست. آنچه مسلم است این که سوای دانشمندی به موجز نویسی شهره است و هر داستان چند سطریش برای باریک بینان کتابی است در پند و حکمت. ایزوپ به دلیل محبوبیتی که در زادگاهش داشته است اقبال یا بد اقبالی خیام واری هم نصیبش شده به این معنا که حتی سده ها پس از مرگش نیز هر افسانهٌ کوتاهی که دهن به دهن و سینه به سینه نقل شده به وی نسبت داده شده است چنانکه رباعی های بی شماری به خیام.

در پایان این پیشگفتار به سراغ لافونتن می روم و از زبان او در معرفی افسانه های ایرانی عصر ما می گویم:

قهرمانان من همان فرزندان ایزوپ اند.

جملگی، از طوطی گویای اسرار

تا ماهی بی زبان و بی گفتار،

به سخن می آیند خطاب به آدمیان.

بدان که دروغ است حکایتشان

و راست سخنشان.

فردا داستان هایی دیگر خواهی شنید

از دگران،

اما آنچه امروز از من می شنوی افسانه هایی است از دهان جانوران،

به قصد آموختن به انسان،

در قالب سخنانی شوخ با تعابیری شنگ.

امید که بر دل تو بنشیند بی درنگ.

اگر نشست که نشست، اگر نه،

برای نویسنده این سربلندی بس،

که تا ننوشت از پا ننشست.

 

مهشید امیرشاهی

اکتبر 2009