خانه

 

 

در غربت و دربارهٌ غربت ٭

 

 

… تبعيد و غربت مهر و نشان خود را به كار نويسنده می زند و تأثير آن گاه به صورت حديث غم غربت جلوه می كند، گاه به صورت برداشتی منتقدانه. مهشيد اميرشاهی در صف منتقدان ايستاده است. از اين نويسندهٌ پر آوازه و صاحب سبك وطنمان كه اين روزها كتاب تازه اش «درسفر» از چاپ در آمده خواستم كه برای ديدار و گفتگویی وقتی تعيين كند... بعد از ظهر شنبه ای از آن شنبه های آفتابی كمياب ... به خانهٌ او می روم....

[اولين پرسش در ارتباط با پروژه های آيندهٌ اوست]

 

م. ا: در حال حاضر طرح سه چهار كار مختلف را در نظر دارم. حالا كدام زودتر شكل بگيرد و خودش را بيش از بقيه تحميل كند، مسئلهٌ ديگری است. كتابی كه كم و بيش در ذهنم پخته شده دربارهٌ زندگی در فرانسه و خلق و خوی فرانسويان است. به ياد آرتور كستلر!

 

ن: اين كتاب، كه آرزو می كنم با موفقيت بنويسيد، فكر می كنم برای خود فرانسوی ها بيشتر جالب توجه باشد.

 

م. ا: فكر نمی كنم برای فرانسوی ها جالب باشد - جالب با بار مثبت كلمه - چون يكی از صفات بارز فرانسوی ها، كه در اين كتاب به آن پرداخته خواهد شد، اين است كه تاب شنيدن انتقاد را ندارند، به خصوص از يك غير فرانسوی! از اين بابت مردم ضعيفی هستند.

 

ن: اين خاصه هر ملتی است. خود ما كه از اين بابت زبانزد هستيم.

 

م. ا: موافقم. فرانسوی­ها از اين حيث خيلی به ما نزديكند. انگليسی ها راحت به خودشان می خندند، فرانسوی ها نه. به همين دليل هم اينقدر سطح طنز فرانسوی پايين است. طنز وقتی به اوج می رسد كه طنز نويس بتواندبه خودش بخندد وگرنه در حد لطيفه های مجلسی باقی می ماند - طنز برا، طنزشيرين، طنز عميق. فرانسوی قادر به اين كار نيست.

 

ن: «در حضر» رمانی است دربارهٌ رويداد انقلاب اسلامی. اين كتاب بسياری از لحظات انقلاب از آغاز تا چند ماه پس از آن را در پيوند با تجربه های شخصی نويسنده در رشته ای از تصاوير جاندار پيش روی خواننده می گذارد. مهشيد اميرشاهی با اين رمان به روانشناسی انقلاب پرداخته است. كنش ها و واكنش های فردی وجمعی و صحنه هایی كه در يك رويداد تاريخی رفته رفته زير گرد و غبار زمان محو می شود و «تاريخ» قادر به باز پروری آنها نيست، در رمان «درحضر» ماندگار شده است. دربارهٌ خلق و نشر اين كتاب از نويسنده سؤال شد:

 

م. ا: من اين كتاب را سه سال بعد از انقلاب نوشتم اما در سال  منتشر شد. دليل تأخير اين بود كه من مطلقاً امكان مالی شخصی برای انتشار اثرم نداشتم و در آن زمان هنوز ناشر ايرانی برای عرضهٌ آثار فارسی در اروپا و امريكا نبود. به علاوه من به هيچ وجه حاضر نبودم با سرمايه گذاری گروه های سياسی اين كتاب چاپ بشود، برای اينكه نمی خواستم بر كتابم انگ و مارك خاصی بخورد. می خواستم كتاب، كتاب مهشيد اميرشاهی باشد نه كتاب مهشيد اميرشاهی و شركا. و خوب دچار گرفتاری های عجيب و غريب شدم و عمده ترينش: شاهد خاك خوردن كتاب در گوشهٌ خانه بودن. هر نويسنده ای می داند كه تا نوشته ای چاپ نشده، خستگی كار بر شانهٌ آدم باقی می ماند.

به هر حال درنهايت به همت يكی از دوستان كل كتاب در چاپخانه ای در لندن چيده شد، نمونه های چاپی برای تكثير وصحافی به امريكا فرستاده شد - هم به اين دليل كه بيشتر ايرانی های تبعيدی و مهاجر ساكن آن قاره اند و هم از آنجا كه تكثير و صحافی در آنجا ارزانتر تمام می شد - و پخشش افتاد بر عهدهٌ شركت كتاب كه هنوز به كار نشر نپرداخته بود و بعدها ناشر من شد.

تا اين اتفاقات بيفتد چند سالی كتاب آب خنك خورد و وقتی هم كه در آمد مقدار زيادی غلط چاپی داشت و غلطی كه بيش از همه مرا آزار داد در مقدمهٌ كتاب آمده بود: قربانيان تصفيه های استالينی، كه در واقع بيست ميليون است، صفرش افتاده بود و دو ميليون شده بود و من داشتم ديوانه می شدم كه اين وسط خون هجده ميليون مفت و مجانی از دست استالين شسته شده! به هر حال درچاپ دوم و امسال درچاپ سوم كتاب بيشتر غلط ها خوشبختانه تصحيح شد.

 

ن: نقدها ونوشته هایی كه در بارهٌ كتابتان اين طرف و آن طرف منتشر شده، همه را ديده ايد؟

 

م. ا: همه را نه. دليلش هم مسئلهٌ «دياسپرا»ی ايرانی هاست. ما آنقدر پخش و پلاييم در همه جای دنيا كه نه خبرهای ديگران را داريم نه حتی خبرهای مربوط به خودمان را. می دانم كه در چاپ اخير در حضر و چاپ اول در سفر نقل قول هایی از چند نفری كه در بارهٌ آثار من اظهار نظری كرده اند، درج شده است.

 

ن: مهشيد اميرشاهی در صف نويسندگانی قرار دارد كه در دههٌ چهل نام و آثارشان در ايران مطرح شد. وی از اين دوران با نظری منتقدانه ياد می كند. در پاسخ اين پرسش كه به طور كلی چه برداشتی از جريان های ادبی معاصر ايران و هم نسلان خود به طور اخص دارد و فضای ادبی آن دوران را چگونه ارزيابی می كند، می گويد:

 

م. ا: سؤال اگر چه اساسی است ولی زيادی كلی است. بنابراين جواب دادن به آن خيلی آسان نيست. من سعی می كنم فهرست وار مطالبی كه در اين باره به ذهنم می آيد خدمتتان بگويم، وگرنه صحبت ساعت ها به درازا می كشد. اول اين نكته را روشن كنم كه هر نسلی كه به كار نوشتن می پردازد ناگزير با نسل قبلی و بعدی تقاطع كاری پيدا می كند. بنابراين من به طور اخص از هم نسلان خودم نمی توانم حرف بزنم - از كسانی كه هم زمان با من نوشته اند، چرا می توانم.

معمول بر اين است كه ادب معاصر ايران - لااقل نثر معاصر را - همه از هدايت شروع می كنند. من معتقدم كه هدايت جایی بسيار شاخص در داستان نويسی اين قرن مملكت ما دارد ولی نويسندگانی مثل حجازی و مستعان و دشتی و جمال زاده، قبل از او قصه نويسی را آغاز كردند و چون سبك آنها، مثل سبك هدايت، قبول عام پيدا نكرد نبايد از قلم بيفتند. به خصوص كه من اعتقاد دارم بسياری از نويسندگانی كه ديرتر به تقليد از هدايت نويسندگی پيشه كردند بيشتر شاگرد مكتب جمال زاده بودند تا هدايت ولی وارد اين بحث نمی شوم چون سر دراز دارد. كارهای تحقيقی و ادبی دشتی هم خوشبختانه قدر او را به بسياری از ايرانيان شناسانده و من اينجا متعرضش نمی شوم.

وقتی من وارد ميدان شدم كسانی بودند كه نامی درعالم نويسندگی داشتند، مثل صادق چوبك، ابراهيم گلستان، جلال آل احمد، بزرگ علوی، رسول پرويزی و شايد چند نفر ديگر. عده ای هم تازه داشتند نامی كسب می كردند، مثل بهرام صادقی، غلامحسين ساعدی، احمد محمود، اسماعيل فصيح، علی محمد افغانی و تقی مدرسی. و چند نفری هم كم و بيش هم زمان با من كارشان را شروع كردند، مثل هوشنگ گلشيری، محمود دولت آبادی و نادر ابراهيمی و بعضی ديگر.

من بيش از آنچه بخواهم به ارزش كار اين نويسندگانی كه اسم بردم بپردازم، می خواهم از فضای هنری و ادبی آن دوره حرف بزنم كه حتماً كمتر از فرآورده های ادبی آن زمان اهميت ندارد. يعنی در حقيقت آن فضا در ساختن و پروردن اين نويسندگان نقش اساسی داشته. آنچه در آن فضا برای من فوق العاده دردناك بود دسته بندی های «انتلكتوئلی» بود. در اين دسته بندی ها معياری كه به حساب نمی آمد ارزش هنری و مترهای زيبا شناختی و ديگر معيارهای كارهای خلاقه بود. مثلاً كسانی كه دشتی را نويسنده نمی دانستند برای اين بود كه سناتور بود! يا عده ای شلوارهای وصله دار پرويزی را بعد از آنكه او به علم نزديك شده بود «آشغال» می خواندند! يا كانون درست می كردند و به جای آنكه سعی كنند نويسندگان واقعی را به آن جلب كنند از آن به عنوان حربه عليه آنهایی كه هم سليقهٌ آنها نبودند يا استقلال فكری داشتند استفاده می كردند. هر كه با آنها بود يكشبه «صاحب قلم» قلمداد می شد و هر كه به آنها نپيوسته بود هنرمند به حساب نمی آمد. تا جایی كه می توانستند «غير خودی» را لجن مال می كردند و وقتی زورشان نمی رسيد توطئهٌ سكوت را علم می كردند. اين نوع كارها برای من و به نظر من بسيار كثيف تر و رذيلانه تر از سانسور رسمی بود - كه در كثيف بودن و رذيلانه بودنش خلاف نيست - چون آدم تكليفش با سانسور دولتی روشن است ولی با آن كسی كه اسم خودش را نويسنده و صاحب هنر و غيره می گذارد و بعد اثر نه، حتی اسم بسياری را سانسور می كند و اينهمه را در لباس مرشد و مرادی كه خرقه می بخشد و مَرَده جمع می كند انجام می دهد، چه بايد كرد؟ ابراهيمی يكبار برايم گفت كه آل احمد قصه ای را به او يا به فرزندش تقديم كرده بود و مدتها بعد وقتی ابراهيمی با بعضی نظرات او مخالفت می كند قصه را پس می گيرد!

يك كلام هم از وضع خودم بگويم و به مطالب ديگر بپردازيم. من بر خلاف بيشتر نويسندگان آن دوران از طريق نشريات و مجلات وارد ميدان نويسندگی نشدم بلكه با يك مجموعه داستان كوتاه (كوچهٌ بن بست) كارم را شروع كردم. راستش نوشته هايم هم از نظر سبك و روال به سبك و روال رايج و پذيرفته، يعنی خلاصه سبك و روال پنج تن آل قلم، شباهتی نداشت! آدم يك دنده و تخسی هم بودم كه زير بال اين و چتر آن نمی رفتم و ناگزير مثل هيدرژن در جدول مندليف تك و تنها ايستاده بودم!

 

ن: به رغم اين بينش انتقاد آميز انصاف بايد داد كه آن دوران يك فصل درخشان ادبی و فرهنگی بود، به ويژه در حيطهٌ شعر و داستان نگاری. شخصاً اين مورد اخير را چگونه ارزيابی می كنيد؟

 

م. ا: عليرغم آن فضایی كه عرض شد، ادبيات در دوران پيش از انقلاب رو به شكوفایی داشت - هم از نظر كمی و هم از نظر كيفی. تعداد نويسنده های خوب به طرز چشمگيری زياد شده بود. بسياری از آثاری كه منتشر می شد بارقه های تازه ای در دل داشت و نويد به ميدان آمدن نويسندگان خوش ذوقی را می داد. به نظر من بعضی از بهترين كارهای داستانی قرن اخير در دو دههٌ قبل از انقلاب خمينی نوشته شده، آثاری مثل يكليا و تنهایی او، مثل همسايه ها، مثل گاواره بان، مثل سنگر و قمقمه های خالی و… و متأسفانه انقلاب و پيامدهای آن اين روند را به كلی بر هم زد و درخت تازه به بار نشستهٌ داستان نويسی را سوزاند - لااقل بر و بار و شاخ و برگش را.

انقلاب آخوندی خرابی های آشكارش، كه به چشم همه می آيد، فزون و فراوان است، اما ضايعه های ناشی از آن، كه شايد فوراً حس نشود و بلافاصله ديده نشود، از نوع اول هيچ كمتر نيست. من كه هر چه به گستردگی اين خرابی ها بيشتر فكر می كنم كينه ام نسبت به رژيم فعلی تهران شديدتر می شود. فجايع عظيم معمولاً موج های جديد هنری به دنبال داشته - نمونه اش دو جنگ جهانی است كه در خاتمهٌ هر كدام مكتب های نوينی به عالم هنر عرضه شده و خود حادثه الهام بخش تابلو و موسيقی و شعر و نثر و فيلم و تئاتر تازه ای بوده كه ابعاد فاجعه را از زوايای مختلف نشان بدهد. از فاجعهٌ جمهوری اسلامی هفده سال می گذرد و متأسفانه هنوز به پايان نرسيده كه شاهد بروز اين موج های هنری باشيم. اما آنچه نگران كننده است اين است كه در اين هفده سال نسلی جديد در مملكت ما زاده شده و در آن فضای خفقان آور بار آمده - در فضایی كه در آن قلم و زبان به زنجير كشيده شده و ادبياتش به نوعی ياد آور ثمرات مكتب رئاليسم سوسياليتی است. ولی در زمان تحميل رئاليسم سوسياليستی بالأخره «پاسترناك»ی يا «سلژنيتسين »ی پيدا شدند. من مداوماً چشم انتظار سلژنتيسين وطنی هستم - تا كی خودی نشان بدهد. در بيرون مملكت هم من به آثار ادبی خيلی درخشان برنخورده ام. از اينجا و آنجا می شنوم كه خيلی از ايرانی های تبعيدی می نويسند و بعضی ها كارشان را چاپ و منتشر هم می كنند، ولی باز به دلايلی كه قبلاً ذكر شد، همان «دياسپرا»ی كذا و پراكندگی ما ايرانيان و امكانات كم برای پخش كتاب و نوشته و غيره ، از كارهای هم بی خبريم. بنابراين شايد الان يك ايرانی در كامچاتكا يك شاهكار ادبی خلق كرده باشد و من بی اطلاع باشم. به هر حال شما از هم نسلان من سؤال كرديد و من دارم به نسل بعد از خودم می پردازم كه معلوماتی هم در باره اش ندارم. بنابراين بهتر است از اين جلوتر نروم.

از بيشتر آثاری كه نويسنده های كم و بيش باسابقهٌ قديمی بعد از انقلاب اسلامی منتشر كرده اند، چه آنهایی كه داخلند و چه آنهایی كه خارج، فوق العاده سرخورده ام. موريانهٌ بزرگ علوی، آينه های در دار هوشنگ گلشيری، جريزهٌ سرگردانی سيمين دانشور، رازهای سرزمين من رضابراهنی يكی از ديگری نوميد كننده تر بود. نقدی از آقای زنوزی بر كتاب براهنی ديدم كه به دلم نشست. نمی دانم شما آن را ديده ايد يانه؟

 

ن: بله آن نقد طنز آميز هم هست و دقيق و موشكافانه به كتاب پرداخته. می دانم شما هم بر چند تایی از كتاب هایی كه مورد توجه همگان واقع شدند نقد نوشته ايد.

 

م. ا: بر ثريا در اغمای اسمعيل فصيح، و كليدر دولت آبادی و چندتای ديگر در زمان خواندن اين كتاب ها نقد نوشته ام دراينجا هم به آنها نمی پردازم. فقط اينقدر بگويم كه دولت آبادی نسبت به آثار قبلی اش سير قهقهرایی رفته و در كار فصيح نقطه های ضعف فاحش ديده می شود.

 

ن: از گلايه های شما يكی هم موضوع ارتباط داشتن نويسندگان خارج نشين با داخل كشور است، اين طور نيست؟

 

م. ا: درست است. مثلاِ صادق چوبك اين ميان كاری كرد كه برای من بسيار غريب بود. بعد از سال ها سكوت كتابی ترجمه كرد و تمام وسائل را فراهم آورد كه درتهران منتشر شود. چرا؟ من نفهميدم. آدم نمی تواند در حد چوبك درحضور همه با مذهب و بروزات مذهبی اظهار مخالفت كند ولی مصر باشد كه رابطه ای با ايران آخوند زده برقرار كند! اصولاً كسانی كه در خارج به سر می برند و دست اندر كار انتشار مجله يانشريه ای هستند و سعی دارند اين مجله يا نشريه را طوری قواره بدهند كه بی اندامی جمهوری اسلامی هم آن را بپذيرد مرا متعجب می كنند. طبيعی است كه آنهایی كه در خارجند از آزادی هایی برخوردارند كه ايرانيان داخل نيستند و اگر قرار باشد از اين آزادی ها برای زدن حرف هایی كه امكان زدنش درداخل نيست استفاده نكنند چرا رنج غربت را برخود هموار كرده اند؟ به هر حال اين مسئله برای من معمایی است و جواب هایی كه برايش پيدا می كنم سخت ناخوشايند است. يا آنهایی كه از ايران می آيند - نه فقط خودشان در بارهٌ اتفاقات ناگوار آنجا لب تر نمی كنند، از ما هم متوقعند كه حرفی نزنيم كه به تريج قبای ملا بر بخورد!

 

ن: به نظر می رسد شما جريان نشر آثار داستانی در ايران را مرتباً دنبال می كنيد.

 

م. ا: تا آنجاكه ميسر است اين كار را می كنم. لااقل هر چه به دستم برسد بادقت می خوانم، به همان اميدی كه عرض كردم، يعنی يافتن رد پای سلژنيتسين. مقصودم از اين حرف خيال می كنم روشن باشد. من به دنبال نويسنده ای هستم كه محيطی را كه امروز در آن زندگی می كند برای من، برای ما، وصف كند؛ برداشتش را از آن جامعه در قالب داستان بگويد - طوری كه من و ما هم حس كنيم در كنارش هستيم. اصولاً به بند كشيدن زمان حال كار ساده ای نيست و نويسندگانی كه از آنها اسم بردم در گذشته هم بيشتر داستان هایی می نوشتند كه به روزگار هدايت و جمال زاده نزديكتر بود تا به روزگار خودشان. در كمتر كار نويسندگان معاصر ما تصوير دقيقی از تغييرات جامعه مان، چه خوب و چه بد می بينيم. من دلم می خواست می توانستم تحولات را از طريق تعقيب آثار نويسندگان درك كنم ولی …

اسماعيل فصيح و احمد محمود به مسئلهٌ جنگ ايران و عراق در كارهای اخيرشان پرداخته اند - جنگ خانمانسوزی كه بر ما گذشته است - و از طريق اين كتاب ها حد اقل تصاويری گرچه سانسور شده و ناقص از آن در اذهان ايرانی ها می ماند.

 

ن: پس از فرو كش كردن هيجان ها و به بن بست رسيدن بسياری از ادعاها، بودند و هستند كسانی كه اينجا و آنجا شروع كرده اند در قالب داستان به گزارش روزگاری كه گذرانده بودند. آن هم بيشتر از جوان هایی كه باد انقلاب از سرشان بيرون رفته بود و در صف مهاجران در آمده بودند. اينها وقتی به خارج آمدند، نشستند به تفكر و تحرير و تصوير روزگار برزخی كه گذرانده بودند. نويسندگان داخل كشور تا آنجا جواز ورود به اين قلمرو را داشتند كه دستگاه سانسور رسمی آشفته و خشمگين نشود. و می دانيد كه در اين جور مواقع يكی در بيرون سانسور می كند و يكی ديگر در درون از بيم آن اولی سانسور می كند. اين است كه نتوانستند آنطور كه بايد زمان حال را تصوير و توصيف كنند.

 

م. ا: خود سانسوری خيلی وحشتناك است، نويسنده را توی منگنه می گذارد، دست و پای او را می بندد. اما خوش رقصی بعضی از نويسنده ها برای جلب رضايت رژيم برای من خيلی دردناك است. به عنوان نمونه جزيرهٌ سرگردانی به ذهنم می آيد - اگر اصولاً بشود از اين كار درهم و آشفته تمی بيرون كشيد اين است كه دختری كم و بيش ره به آزادی برده در نهايت كار با تبديل شدن به يك دختر چادری به خوشبختی می رسد! مسئلهٌ زن ملا نصرالدين است، اگر اين نوع حرف ها در حكم آن قر آخر نيست، نمی دانم چی هست؟ برای نويسندگانی كه در خارجند و سكوت كرده اند، من هيچ نوع توجيهی ندارم جز اينكه آنقدر شيفتهٌ انقلاب شده بودند و آنقدر مفتخر بودند كه در به ثمر رسيدنش نقش داشتند كه هنوز نمی دانند چگونه از اين فاجعه فاصله بگيرند. تلاش های مذبوحانه شان بيشتر در اين راه است كه ثابت كنند انقلاب منحرف شد، يا انقلاب اشتباه كرد. خير، شماها منحرف شديد و شماها اشتباه فرموديد. تسبيح گردانديد ويكشبه اسلام آورديد وپای ملا را به دانشگاه باز كرديد و هزار و يك انحراف و اشتباه ديگر. مسئوليت نسل من در اين كجروی ها بسيار سنگين تر از نسل جوان تر است. چون جوان ترها را به دليل جهالت و كم تجربگی آسان تر می شود بخشود. آسان تر می شود دنباله رو شدنشان را فهميد ولی بقيه

 تعداد روشنفكرانی كه در دوران انقلاب از آغاز با نفس حكومت اسلامی مخالفت كردند اينقدر انگشت شمار است كه باعث سرافكندگی و خجالت است. آدمی مثل ساعدی كه در ابتدا هيجان انقلاب بيش از ودكایی كه می خورد مستش كرده بود، حتی بعد از آمدن به تبعيد و تا زمان مرگ زبان بسته ماند.

از آنهایی كه سكوت كرده اند يا در حرف زدن دست از پا خطا نمی كنند - چون ميل دارند بين پاريس و تهران،يا لندن و تهران، يا نيويورك و تهران در رفت و آمد باشند و مشكلی هم نداشته باشند - با اجازهٌ شما اصلاً حرف نمی زنم چون خيال نمی كنم موردی داشته باشد.

اميدوارم، همانطور كه گفتيد، جوان ترها خودشان را از سر در گمی گردباد انقلاب بيرون كشيده باشند و حالا ديگر حرف هاشان را با صميميت و صداقت بزنند والبته اين حرف ها را هنرمندانه بزنند.

 

ن: ماهيت آنچه انقلاب ناميده می شد در كل جامعه كه سهل است در حوزهٌ درس خواندگان و روشنفكران ناشناخته بود. كسی انقلاب را تجربه نكرده بود از انقلاب مشروطه هم شايد تصوير و برداشت درستی خيلی ها نداشتند. معيارهایی برای ارزيابی جريانی كه می خواست كه به انقلاب و روزگار بعد از آن منتهی شود در دست نبود يا در درستی اين معيارها اختلاف نظر بود. به علاوه سر نخ رهبری جامعه را جريان هایی در دست داشتند كه با توجيهات و دليل تراشی های سياستمدارانه و جامعه شناسانه افكار عموم و افكار خواص را درحيطهٌ نفوذ خود گرفته بودند. بنابراين طبيعی است كه فقدان تجربه ناكامی به بار آورد!

 

م. ا: حرف های شما بسيار متين، ولی اجازه بدهيد بگويم كه تجربهٌ شخصی در هر سنی و برای هركاری لازم نيست. فقط يك كودك نادان بايد دستش را در ميان شعله ببرد تا بفهمد آتش می سوزاند، كسی كه به عقل و شعوری رسيده كه نياز به اين تجربه ندارد. پس تاريخ چه درسی به ما می دهد؟ تجربيات ديگران چه ثمری دارد؟ واقعاً فكر می كنيد كه كسانی كه پشت خمينی سينه زدنند اگر ولايت فقيه را درست خوانده بودند، اگر با تاريخ مملكت و فجايعی كه دخالت آخوندها در سياست درمراحل مختلف تاريخ ما به وجود آورده آشنایی داشتند باز هم بايد سينه می زدند تا به تجربهٌ شخصی بفهمند كه دنبال آخوند نبايد راه افتاد؟ من فكر نمی كنم. اين آقايان از انقلاب های ديگر چه می دانستند كه آنطور چشم بسته توی چالهٌ انقلاب اسلامی افتادند؟ تاريخچهٌ كدام انقلاب را تعقيب كرده بودند؟ انقلاب فرانسه را از ديد «فرانسوا فوره» يا قلم «الكساندر دوما» يا «آناتول فرانس» هم خوانده بودند؟ ثمرات انقلاب اكتبر شوروی كه زير دماغ و دم گوششان بود! از آن چه درسی گرفته بودند؟ به نظر می آيد كه هيچ. به نظر من فقط انقلاب استقلال امريكا ومشروطهٌ ايران به غلط نام انقلاب گرفته، هر دوی اينها رفرم های فوق العاده ای است كه به مرور زمان پخته شده و ثمر داده وگرنه بقيه انقلاب ها همان وحشت و نكبتی را به دنبال داشته كه انقلاب اسلامی. انقلاب بر حسب تعريف حادثه ای است كه همه چيز را زير و زبر می كند بی آنكه فرصت و امكان تصحيح اشتباهات را بدهد و بسياری از خساراتی كه وارد می كند غير قابل جبران است يا لااقل جبرانش سال های سال وقت می برد.

اينجا به نكته ای كه در سؤال شما بود برمی گردم. فضای روشنفكری در ايران بی نهايت ناسالم بود. ايدئولوژی چپ بر آن غالب بود، و در اين ايدئولوژی هاله ای از تقدس به دور كلمهٌ انقلاب كشيده شده است كه همه را مجذوب می كند. برای من اين كلمه هميشه نامقدس و ناميمون بوده، برای اينكه اصولاً آدمی هستم رفرميست.

مسئلهٌ ديگری را هم كه مطلقاً نبايد از نظر دور داشت فضای سياسی مملكت بود كه آن هم بی نهايت نا سالم بود. شخص شاه جامعه و مردم را غير سياسی می خواست. در نتيجه حتی هیئت حاكمه در حد يك گروه بوروكرات به مسائل سياسی می پرداخت. همه كارمند دولت بودند. در نتيجه ميدان سياست خالی بود و محل تاخت و تاز آدم های ايدئولوژی زده و كم شعور از نظر سياسی كه اسمشان را گذاشته بودند روشنفكر. و وقتی در جامعه ای روشنفكر خودش را به جای نخبهٌ سياسی بگيرد و نسخهٌ ملكداری بپيچد كار به كلی از خرك در می رود. من خيال می كنم كه به اين مسئله، البته در لباس داستان، در كتاب درحضر پرداخته ام و بيش از اين در اينجا بسطش نمی دهم.

 

ن: صرف نظر از نواقصی كه برشمرديد، در كار روشنفكران به هر حال يك حس عدالت جویی انگيزهٌ اصلی است. كما اينكه با همين احساس است كه در گذشته واكنش نشان می دادند و امروز به حق شايد اين واكنش ها دو چندان شده. باز هم آن حس عدالت جویی و عدالت پروری در كار است. شما چه وظيفه ای برای نويسندهٌ اين دوران قائليد؟

 

م. ا: ببينيد «آيزايا برلين» در جایی گفته كه «من بيشترين معلومات جامعه شناسی و مردم شناسی را از طريق خواندن داستان ها و رمان های نويسندگان بزرگ كسب كرده ام.» من خيال نمی كنم هيچ كدام از اين نويسندگان بزرگ مورد نظر برلين به قصد و نيت دادن درس جامعه شناسی و مردم شناسی داستان نوشته باشند، ولی ادبيات به طور كلی بُرد و جاذبه ای دارد كه نفوذش را از مقولهٌ علوم انسانی و غيرو بسيار وسيعتر می كند. از طريق يك داستان خوب حوادث تاريخی در اذهان مردم بهتر نقش می بندد تا از ورای يك كتاب خشك تاريخ.

به نظر من در درجهٌ اول وظيفهٌ يك نويسنده نوشتن و خوب نوشتن است. اگر امر بر نويسنده مشتبه بشود و تصور بكند كه به تنهایی مصلح جامعه است يا موظف است كه يك تنه عدالت اجتماعی را تأمين كند يا معلم اخلاق بشود و يا رسالت های ديگری برای خودش قائل بشود كار خراب می شود. برای اصلاح يا تأمين عدالت اجتماعی می توان رساله نوشت يا كار تحقيقی كرد يا در مؤسسات بشر دوستانه وارد شد و غيرو. داستان و رمان ظرف و قالب درستی برای دادن درس يا شعار نيست. نويسنده كافی است كه قدرت خلاقه اش را به كار بيندازد و چون حساس تر از ديگر افراد جامعه هم هست از كژی وكاستی و زشتی و زيبایی محيطی كه در آن زندگی می كند هنرمندانه حرف بزند تا ديگران - مثل آيزايا برلين - تمام درس های لازم را هم از ورای داستان های او بگيرند. ولی اگر قصدش درس دادن است برود معلم بشود و اگر می خواهد شعار بدهد برود ميتينگ راه بيندازد.

 

ن: شما خودتان نويسنده هستيد، اما در كار نويسندگی حركت ديگری هم داريد، مبارزه می كنيد!

 

م. ا: راجع به دو تا آدم داريم حرف می زنيم: راجع به مهشيد اميرشاهی كه خودش را دارای شعوری سياسی می داند و به ميدان سياست وارد شده، و راجع به مهشيد اميرشاهی نويسنده كه داستان كوتاه و رمان می نويسد و سعی می كند خوب بنويسد. من اگر فكر می كردم كه كتاب در حضر يا در سفر من فقط مانيفست سياسی است آنها را به صورت رمان عرضه نمی كردم و يا مقالات سياسی و متن سخنرانی های سياسيم را هم به عنوان داستان به خوانندگان قالب می كردم! من البته به گفته ارسطو اعتقاد دارم كه می گويد انسان جانور سياسی است، تنها جانور سياسی است. منتهی از جانور سياسی بودن تا شعور سياسی داشتن راه نسبتاً درازی است . من معتقدم ما دوره ای از تاريخمان را داريم طی می كنيم كه همه بی استثنا ناگزيريم اولويت ها و خواسته های سياسيمان را روشن و بی ابهام مطرح كنيم ولی اين انصاف را هم بايد از خودمان نشان بدهيم كه راس و ريس كردن مسائل سياسی را به كسانی واگذار كنيم كه امكان تجزيه و تحليل سياسی دارند. اولويت های سياسی خود من كاملاً بارز است. من برای مملكت دمكراسی و لائيسيته می خواهم بنابراين با رژيم جمهوری اسلامی در مبارزه و جنگ دايم به سر می برم و خودم را به همهٌ كسانی كه با اين رژيم مخالفند وخواهان آن دو اصلند - از هر خانوادهٌ فكری و سياسی كه باشند - نزديك حس می كنم.

خلاصه كنم: من شخصاً نه در كار هنريم شعار سياسی می دهم نه در مبارزات سياسی ام ادبيات می بافم - اين از من

 اما آنچه من را متعجب می كند اين است كه بسياری از كسانی كه عمده ترين شكايتشان از دوران شاه اين بود كه امكان فعاليت سياسی از آنها گرفته شده - و حق هم داشتند كه شاكی باشند - ناگهان بعد از فاجعهٌ انقلاب به كلی سياست را نفی كرده اند و می خواهند فقط فعاليت فرهنگی داشته باشند! يعنی حتی از تعريف ارسطویی انسان هم فاصله گرفته اند!

فقط يك جملهٌ ديگر در بارهٌ وظايف نويسنده: وظيفهٌ نويسنده به نظر من اين نيست كه مردم را به راه راست هدايت كند ولی وظيفه اش حتماً اين هست كه آنچه را كه در زمان خودش شاهدش بوده است منعكس كند و برای آيندگان و نسل های بعدی به يادگار بگذارد.

 

ن: گرايش به»سياست» كه ضرورت حال و هوایی است كه در آن به سر می بريم. ايرانی هایی كه اين ضرورت را احساس می كنند با كدام مضمون بايد به آن پاسخ دهند؟

 

م. ا: قطعاً مقصودتان ايرانيانی هستند كه به هر حال سر سازگاری بارژيم فعلی را ندارند. ببينيد همهٌ ما - از طيف چپ تا راست - به اين نتيجه رسيده ايم كه دمكراسی می خواهيم. دمكراسی معنايش بلبشو و هركی هر كی نيست. دمكراسی حكومت قانون است كه به تمام شهروندان حقوق مساوی می دهد و از همهٌ شهروندان وظايفی يكسان انتظار دارد. اولاً اين نكته برای ايرانيان بايد روشن باشد. بعد هم برای برانداختن حكومتی مذهبی كه تمام قوانين مدنی ما را پايمال كرده و قوانينی قهارانه را بر جامعهٌ ما حاكم ساخته، اين را بايد بدانيم كه در صدر كارهای ما دو مسئله قرار دارد، يكی در پی برقراری لائيسيته بودن ، و ديگر در پی احقاق حقوق زنان برآمدن.

 لائيسيته (جدایی دين از دولت)، به هيچ وجه به معنای ترويج لامذهبی نيست، درست به عكس، فقط درجامعه ای لائيك گروه ها و دسته ها، از هر مذهب و فرقه ای كه هستند، می توانند آزادانه، بی آنكه موی دماغ و سرخری داشته باشند، طبق اعتقاداتشان عمل كنند. همانطور كه در چنين جامعه ای آدم هایی مثل من، كه دين و مذهبی ندارند، شهروند كاملند. در مورد احقاق حقوق زن ها هم خيال می كنم هر چه پافشاری كنم كم كرده ام - چون حقيقتاً اعتقاد دارم كه پافشاری برای بازگرداندن زن به مقام و منزلت واقعی اش سرفصل خلاصی تمامی مردم ايران از شر حكومت ملایی است.

 

ن: می دانم خسته تان كردم و زياد وقت شما را گرفتم ولی حاضريد چند كلمه ای هم در بارهٌ كتاب «در سفر» برای ما صحبت كنيد؟

 

م. ا: راستش خسته كه خيلی هستم و اگر سؤال در بارهٌ كتاب خودم نبود احتمالاً می گفتم ديگر صحبت را ختم كنيم ولی چون هست خستگی را نديده می گيرم! خود شما درهمين نشريه چند هفتهٌ پيش معرفی كوتاهی از در سفر كرده بوديد كه بيشترنكاتش درست بود (جز اسم ناشر من كه شركت كتاب است و ديگر اينكه چند نام خانوادگی به شخصيت های كتاب داده بوديد كه در اصل اثر نيست!) در ضمن حرف هایی كه زده بوديد يكی هم اين بود كه در سفر جلد دوم در حضر است. اين حرف بی آنكه نادرست باشد خيلی دقيق نيست. شايد دقيق تر اين باشد كه بگوييم درسفر ادامهٌ منطقی در حضر است. اختلافاتی كه از نظر سبك نگارش و زمان روايت داستان وجود دارد اين دو اثر را از حالت جلد اول و دوم يك اثر واحد خارج می كند. به علاوه در در حضر قهرمان يا ضد قهرمان رمان نفس حادثهٌ انقلاب است و نقش آدم ها نقشی گذراست، در حاليكه درسفر فقط بر شخصيت سازی استوار است و سيمانی كه اين شخصيت ها را در كنار هم نگاه می دارد فضای تبعيد است. ولی به هر حال راوی در سفر همان راوی در حضر است، همان زن نويسنده ای است كه انقلاب را از نزديك ديده و حالا دور از وطن زندگی می كند.

اگر در درحضر خشم راوی است كه احساس غالب بر محتوای كتاب است در درسفر طنزش جانشين آن خشم شده. البته اين طنز گاه گزنده است و گاه تلخ ولی تقريباً در سراسر كتاب جاری است. در خاتمه اين را هم بايدعرض كنم كه لبهٌ تيز اين طنز بيشتر به پر و بال گروه سياسی نزديك به راوی كتاب گرفته - به دو دليل: اولاً راوی آنها را بهتر می شناخته و ثانيا توقعش از آنها بيشتر بوده، بنابراين ضعف هايشان را هم از نزديك ديده و هم از ديدنش رنج بسيار برده است - اما خاطرتان جمع بقيه هم در اين ميان بی نصيب نمانده اند و دشت نكرده نرفته اند!

 

 

 

٭ مصاحبه با نشريه نيمروز ، در زمان انتشار رمان درسفر، 26 آبان 1374

 

 

بازگشت