مقدمه ای بر چاپ چهارم

 

 

 

به مناسبت چاپ جدید "در حضر" دوستان از من خواستند تا سرگذشت این کتاب را از روزی که به بازار آمده است تا اکنون با خوانندگان در میان بگذارم و در لزوم این کار دو دلیل ذکر کردند: اول اینکه این رمان سرنوشتی استثنایی داشته است، دیگر اینکه این روزها شاهد ماجراهایی هستیم که با حوادث این اثر پیوندی مستقیم دارد و به اصرار افزودند تا من پذیرفتم.

از تاریخچه اش آغاز می کنم: این اثر برای نخستین بار در سال 1987 میلادی به قول قدما به زیور طبع آراسته شد، البته با مشکلات فراوان. مهم تر از همه اینکه در آن سال ها ناشری در خارج کشور نداشتیم. (هنوز آنها که خود را دیرترک ناشر خواندند و صابونشان به تن بنده خورد نمی دانستند که کار نشر در تبعید تجارت آب و نان داری است چون می توان مال التجاره را رایگان به چنگ آورد: دل آن دسته را که حسرت نویسنده شدن دارند پس از دریافت حق الانتشار خوش کرد و حق التألیف آنها را که نویسنده اند با فراغ بال خورد!) بنابراین نشر "در حضر" مدت زمانی پس از پایان نگارشش میسر شد.* در فاصلۀ اتمام اثر و انتشارش تنی چند از دوستان و آشنایان تک تک یا گروه گروه، هفته ای یک یا دو بار بسته به فراغت و فرصتی که داشتیم در آپارتمان من در پاریس جمع می شدند و بخش هایی از آن را می شنیدند. در نهایت هم یکی از همین دوستان امکانات چاپ و انتشار کتاب را فراهم آورد و مرا ممنون و مدیون محبتش ساخت.

دستنوشته در چاپخانه ای در لندن حروفچینی شد، نسخۀ چیده شده برای تکثیر به واشنگتن رفت، پخش آن را کتاب فروشی در لس انجلس بر عهده گرفت، بیش از دو سوم آن برای توزیع به فرانسه برگشت، تعداد قابل ملاحظه ای برای متقاضیان با پست به چهار گوشۀ جهان روانه شد .... و هر یک از این مراحل گرفتاری های ریز و درشتی داشت که پرداختن به آنها از حوصلۀ من و خوانندگان بیرون است.

و از آن روز تا امروز، که حدود ربع قرن از زاده شدن "در حضر" می گذرد، این کتاب داوطلب خواندن داشته است. نسخه ای که در دست دارید، یعنی چهارمین چاپ آن که با اجازۀ نویسنده و برون مرز منتشر شده، خود گواه این گفته است به چاپ های متعدد غیر مجاز و درون مرزی هم نمی پردازم.

"در حضر" اگر پر خواستارترین نوشتۀ من نباشد بی تردید گفتگو برانگیزترین آن هاست. اقبال کسانی که وقایع را مثل من دیده بودند (یا دلشان می خواست دیده باشند) از آغاز شامل حالش بود و از آنجا که نخستین نوشتۀ داستانی در بارۀ انقلاب بود ناهمرأیان با راوی اثر را هم، مشتاق خواندن می کرد دستۀ اول غالباً برای ابراز موافقت با محتوایش آن را می خواند و گروه دوم اکثراً به قصد اظهار مخالفت.

این نسل از خوانندگان، انقلاب را از سر گذرانده بود و الگوی واقعی شخصیت های اثر را می شناخت (یا تصور می کرد می شناسد). هم شاهد ماجرا بودن و هم آشنا نمودن چهره های کتاب خواننده را مدعی می ساخت و آبشخور جبهه بندی ها بود:

"ما آزادی می خواستیم چون که..."

"اصلاً نمی دانستید چه می خواهید وگرنه..."

" بعد منحرف شد... این واقعه ابداً..."

"چرا اتفاقا درست... همه همین را می گفتند ..."

"هیچکس آن موقع خبر نداشت..."

"یعنی فلان کس به این شمایل بود...؟"

" توصیف از این دقیق تر...؟"

و دامنۀ بگو مگوها طبعاً تا "در سفر" هم کشیده شد!

ارزیابی های مثبت و منفی به رابطۀ خواننده با انقلاب بستگی داشت: اگر برای انقلاب پستان به تنور چسبانده بود از اثر تکذیب می کرد، اگر با انقلاب سر آشتی نداشت، تمجید.

خرده خرده فاصله گرفتن از واقعه و به خاکستر نشستن آتش بلوا و چشیدن تلخکامی ثمرات ماجرا از تعداد دشمنان کاست و به شمار دوستان افزود. با سستی گرفتن التهاب نشانه های مهر نسبت به این اثر قوت گرفت (یکی از رفقا به "در حضر" لقب تب سنج انقلاب داده بود!) همه به تدریج عواقب انقلاب را دیدند و بسیاری به مرور به یاد آوردند که وقایع را چون راوی دیده اند یا می خواستند چنین دیده باشند در نتیجه مخالف خوانی کم طنین شد و سر انجام به سکوت انجامید.

از سوی هم عصران خود من و کتاب واکنش های دیگر هم در این میان بود:

بعضی گفتند این مانیفست مهشید امیرشاهی است با اینکه موضع سیاسی نویسنده مطرح نبود، موضوع سیاسی رمان محور بود. بعضی به دلیل پیگیری سیر خطی تاریخ آن را وقایع نگاری یا گزارش نویسی پنداشتند و اشتباه کردند. بعضی به سودای تدارک حسن سابقه کتباً یا شفاهاً به تقلید از کتاب و راوی کتاب پرداختند که گاه اسباب تفریح بود و گاه موجب ملال. بعضی در پی جستن الگوی واقعی بازیگران "در حضر" (و "در سفر") به کند و کاو پرداختند و فهرست های متعددی را دست به دست کردند تا به دست خود من هم رسید! بعضی بین شخصیت های کتاب و مدل شخصیت ها یا میان راوی داستان و نویسندۀ داستان کمتر تمایز و فاصله ای قائل نشدند که باید می شدند و...

خلاصه کنم، به رغم صحبت های فراوانی که در زمان انتشار در بارۀ "در حضر" شد آنهایی که از سر شعور ادبی و با به کار گرفتن معیارهای زیبا شناختی از این اثر (و دنبالۀ منطقی اش "در سفر") حرف زده اند حقیقتاً انگشت شمارند.

 

اما "در حضر" دو نسل خوانندۀ دیگر نیز داشته است. یکی نو جوانان زمان انقلاب که یادی از انقلاب دارند اما نقشی در آن نداشته اند و دیگری زاده شدگان پس از انقلاب که نه خاطره ای از انقلاب دارند و نه حضوری در آن داشته اند. دید این هر دو گروه به این اثر پالوده تر از هم نسلان من است به ویژه دومی زیرا برای دریافت مقصود ذهنی بازتر دارد. در نتیجه واکنشش بی شک معتبرتر از قبلی هاست که به دلیل درگیر بودن در جدل های دوران انقلاب و طبق سنت ناخجستۀ ما، به جای قضاوت در بارۀ ارزش ادبی اثر با حب و بغض شخصی و عقیدتی در موردش داوری کرده اند.

نسل جدید خوانندۀ این اثر که کنجکاوی شناختن الگوی واقعی کاراکترهای رمان را ندارد به شخصیت های کتاب به صورت نقاب هایی نگاه نمی کند که بر چهرۀ این و آن نهاده شده برعکس، و چنانکه باید، در آنها بازیگران داستانی را می بیند که هر کدام پس از ایفای نقشی که بر عهده دارد از صحنه خارج می شود. این نسل از آنجا که شخصاً شاهد حوادث 30 سال قبل نبوده به تب و لرز انقلابی هم دچار نشده است پس چشم به سبک نثر و استحکام ساختار و پرداخت صحنه و فضا و منطق داستان دارد که تنها معیارهای موجه نقد ادبی است.

به علاوه از آنچه از طریق تماس های رایانه ای دستگیرم شده است این نسل از خوانندگان از دریچۀ این اثر به وقایع می نگرد و در آن بینشی می یابد و از آن تائیدی می گیرد که ارضایش می کند. و طبیعی است که چنین باشد چون این نسل وارث سیاهی ها و تباهی های انقلاب اسلامی است و با کسی که تا هنوز فرصتی باقی بود هشدار نتایج تلخش را داده است یکدلی و همفکری دارد. به گمان من این نسل پیشتاز نسل های آینده است که با همین دید سالم و عاری از پیشداوری های عقیدتی به "در حضر" نگاه خواهند کرد زیرا انقلاب اسلامی برایشان میان پردۀ شومی در تاریخ دیارشان است و بس.

در هر حال نظر مثبت این خوانندگان نشانگر آن است که کتاب آزمایش زمان را از سر گذرانده است. آگاهی به این نکته، آن هم در مورد اثری که زمانی بیشترین واکنش ها را برانگیخته است، رضایت خاطری به من می دهد که نصیب کمتر نویسنده ای شده است. همه کس بخت آن چنان یارش نیست که مرگ اوهامی را که با آنها جنگیده است به چشم ببیند.

این اثر حاصل نگاه مستقیم من است به وقایع آن روز که تا امروز هم تغییری نکرده است جز آنکه جا افتاده تر و پخته تر شده است. انقلاب را می بایست از حاصلش سنجید نه از جریانش و اگر من مخالف انقلاب بودم به این خاطر بود که حاصلش را می دیدم حاصلی که دیگران رفته رفته دیدند. چهره ای که من از انقلاب اسلامی در "در حضر" ترسیم کرده ام و در زمان نشر کتاب بسیاری به حادثه غیر شبیه اش می شمردند امروز قبول عام یافته است. رضایت از این مسئله هم مزید بر رضایت قبلی است وقتی بینندگان پردۀ نقاشی را شبیه مدل ببینند کار در حکم شبیه سازی است، هنگامی استادانه است و اثری هنری محسوب می شود که همه مدل را شبیه پرده ای بیابند که از او ساخته شده است.

 

در پیشگفتار "در حضر" به اوضاع جهانی اشاراتی شده که در این سال ها دستخوش تغییرات عمده بوده است و اگر مقرر نمی شد که این مقدمه را بنویسم ناگزیر به دادن پانویسی در آنجا بودم. ولی دور شدن کتاب از دغدغه های تاریخی و آشکار شدن پیوندش با ادبیات توضیحات تاریخی را زائد می سازد اگر جز این بود یادآوری می کردم که آلمان شرقی دیگر وجود ندارد، شوروی امروز روسیه است و حتی تحولاتی در چین... در چین؟ واقعاً؟... تا ببینیم!

 

مهشید امیرشاهی

1 فوریه 2010

 

 

 

 

 

 

* فراموشم شده بود دقیقاً این فاصلۀ زمانی چقدر بوده است تا بر حسب تصادف در متن یکی از سخنرانی هایم آن را جستم. در آن سخنرانی، که در دانشگاه پنسیلوانیا ایراد شده است، چنین گفته ام.: "... دستنوشتۀ [در حضر] 3 سال در کنج خانه ام خاک خورد تا بالأخره.... به صورت کتاب در دسترس خوانندگان قرار گرفت ..." از آنجا که تاریخ نشر 1987 است نگارش "درحضر" می بایست در 1984 میلادی به انجام رسیده باشد.