خانه

 

یک

 

مست خواب مي­شنوم:‌

« اهالي محترم تهران!... اهالي محترم تهران!‌... »

خوابم،‌ هنوز خوابم،‌ و در خواب حس مي­كنم كه با صدايي ناآشنا بيدار شده­ام كه درد در سرم نشانده است. پلک­ها را تنگ مي­بندم،‌ هم براي اينكه باورم بشود خوابم و هم براي اينكه درد سر را با فشردن پلک تخفيف بدهم.

صدا باز بلند مي­شود:‌

«اهالي محترم تهران! از بامداد امروز براي حفظ آرامش پايتخت... »

توي تخت نيم­خيز مي­شوم، مي­نشينم،‌ چشم­هايم هنوز بسته و فشرده است.

«... حكومت نظامي اعلام شده است. از اهالي محترم... »

صدا همراه خواب­آلودگي من دور مي­شود. كرخي كم­خوابي و سردرد بيداري شتابزده، شدت مي­گيرد. ذهنم مِه گرفته است، ‌اما زودتر از بدنم به تكاپو مي­افتد. كنجكاوم­، حالا مي­خواهم صدا را يكبار ديگر بشنوم. درست شنيدم؟‌ حكومت نظامي از صبح امروز؟‌ گوش را تيز مي­كنم. به نظرم مي­رسد جاي كلمات هنوز در فضاي خيابان هست،‌ اما صدا ديگر نيست.

خانه را چنان سكوتي گرفته است كه به بي­صدايي كابوس مي­ماند. ساعت چند است؟‌

تنم را، كه هنوز از مغزم حرف شنوي ندارد،‌ از تخت بيرون مي كشم و با چشم­هاي نيم­بسته و تلوخوران مي­روم توي حمام و يكسر زير دوش. هرچه بخار، سنگين­تر روي آينه، شيشه­هاي پنجره، ‌پرده­هاي پلاستيكي، ديوارها و دستگيره در مي­نشيند، مِه ذهنم پراكنده­تر مي­شود.

چرا با جارچي؟ چرا با بوق و كرنا؟‌ چرا ديشب در اخبار نگفتند؟‌

با اينكه ديگر بيدار بيدارم، با اينكه لااقل حدود يك هفته است هر روز صبح كه بلند مي­شوم،‌ منتظر خبر و حادثه­اي هستم، ‌باورم نمي­شود، درست نمي­فهمم چه شده است. هنوز دور و برم فضاي خواب آشفته­اي را دارد. شايد به خاطر بخار آب، نم در و ديوار،‌ سكوت دور و بر.

موهايم را در حوله اي مي پيچم ،‌ تنم را خشك مي كنم و از حمام بيرون مي­آيم.

ساعت چند است؟

تلفن زنگ مي زند،‌ سيّد است. امروز باهم در باشگاه طوس قرار ناهار داريم.

«از خونه تكون نخور، اوضاع شلوغه، من نزديكاي يك ميام عقبت.»

«چه خبره سيد؟»

«حكومت نظامي اعلام شده، ‌تو ميدون ژاله كشت و كشتاره... »‌

«ميدون ژاله؟‌»

«آره – سربازا جلوي تظاهرات مردمو گرفتن. من الان تلويزيونم – همينطور خبر مي­رسه. اوضاع قمر در عقربه، از خونه جم نخوري­ها! ساعت يك ميام دنبالت.»

موهایم هنوز نيم خيس است كه از خانه بيرون مي­روم، به اين اميد كه تاكسي، ماشين،‌ وسيله­اي پيدا كنم و خودم را به ميدان ژاله برسانم. «رنج روور» قوم و خويش­هايي كه من در خانه­شان مهمانم، دم در است اما از خود ميزبانان خبري نيست. هنوز پنجاه متري از سربالايي تند خيابان فرشته را به سمت جاده پهلوي نرفته­ام كه صاحب­خانه­ها با «‌گلف»‌ مهين مي­رسند.

«كجا؟»

«يكي از ماشينا رو امروز به من قرض ميدين؟‌»

مهدي با كنجكاوي معمولش باز مي­پرسد: «كجا؟‌»

«ميدون ژاله – ميگن شلوغه.»

مهين مي­گويد:‌ «‌منم ميام.»

«تو جات اونجا نيست خانوم، كشت و كشتاره...»‌

مهدي مي­گويد: ‌«اگه كشت و كشتاره مگه خلي...»

«‌آقاجون ماشينو به من قرض ميدي يا نه؟‌‌»

مهدي مِن مِن مي­كند و بالاخره مي­گويد، «‌خوب پس همه باهم بريم.»

حوصلهٌ بحث ندارم.

«‌با رنج روور بريم.»

مهدي پشت رل مي نشيند،‌ من كنارش و مهين عقب. در جادهٌ پهلوي تقريباً كسي نيست. حتي سرباز و آژان هم ديده نمي­شود. شهر ساكت است و غريبه. توي اتومبيل خلاصهٌ اتفاقات روز را تعريف مي­كنم.

«‌نفهميدم چرا جارچي فرستاده بودن؟‌ ميدوني ياد چي افتادم؟ ‌ياد "ريبلاس": اهالي مادريد! آسوده بخوابيد!‌ مملكت امن و امان است!‌ شاه و ملكه در خوابند!»‌

مهين نمايشنامه را نخوانده است و مي­پرسد،‌ «‌چي؟ چي بود؟‌»‌

مهدي فيلم آن را ديده است. مي­خندد و مي­گويد: ‌«‌پس تو اصلاً ‌نخوابيدي، چون ديشب كه خيلي دير اومدي.»‌

مهين مي­گويد: ‌«يعني صبح بود اصلاً‌! چهار بود؟ پنج بود؟‌»‌

«همين حدودا – بيدارت كردم؟»‌

«‌نه بابا ، بيدار بودم، مگه من مي­خوابم؟‌...»‌

مهين باز بهانه پيدا مي­كند كه تمام پروندهٌ طبي، ‌تمام گرفتاري­ها،‌ تمام شکایت­هايش از زندگي،‌ از مهدي،‌ از روزگار، از زمين و از زمان را بدون ترتيب و آداب با جمله­هاي ناقص بدون فعل و فاعل،‌ از پشت روي سر و گردنم بريزد. بي آنكه گوش كنم مي­شنوم. حواسم به خلوت و سكوت نا مأنوس شهر است. جمعهٌ غريبي است.

راديوي ماشين اخبار ظهر را پخش مي­كند. خبر حكومت نظامي را مي­دهد. ولي صحبتي از ميدان ژاله نيست.

مهدي مي­گويد،‌ «‌نه بابا، ‌خبري نيست.»‌

شهر چنان خلوت است كه مهدي با وجدان آسوده به خودش اجازه مي­دهد كه در عكس جهت، وارد كوچه­هاي يكطرفه بشود. از كوچهٌ حقوقي تا ميدان ژاله حتي يك اتومبيل هم درخيابان­ها نمي­بينیم. وقتي به ميدان نزديك مي­شويم، ‌در دو سه جا چند نفري دور هم جمعند و به نجوا ولي با هيجان باهم حرف مي­زنند. از كنار يك مرد جوان لندوك كوتاه قدي مي­گذريم كه در پناه ديوار و با سرعت راه مي رود. نگاهش مي­كنم،‌ صورتش سفيدي بيمارگونه­اي دارد.

«مهدي نگهدار.»‌

«‌چي شد؟‌»‌

«‌نگهدار آقا جون ديگه.»‌

اتومبيل درست متوقف نشده است كه من پياده مي شوم و به طرف جوان مي­روم. پسر بي­اختيار بيشتر خودش را در پناه ديوار مي­گيرد و مي­ايستد. وقتي مي­بيند زنم، نفسي را كه در سينه حبس كرده است، رها مي­كند. از نزديك چشم­هايش بيشتر از رنگ پريده­اش ترسش را نشان مي­دهد.

«‌تو ميدون چه خبره؟»‌

دور و برش را با وحشت نگاه مي­كند، «‌كشتن! همه رو كشتن!»‌

مي­پرسم، «چي شد؟‌ چطوري؟»

مي­گويد:‌ «‌سربازاي اسراييلي همه رو درو كردن.»‌

«‌اسرائيلي؟‌»‌

«‌چه ميدونم – همه ميگن. ميگن اسراييلين.»‌

«‌خيلي كشته شدن؟‌»‌

جوان ترسش ريخته است. «‌ خيلي، ميگن خيلي خيلي، ‌ميگن... ‌»‌

«كي ميگه؟‌ شما خودتون اونجا نبودين؟‌»‌

جوان يك لحظه ترديد مي كند بعد سینه را صاف مي­كند و مي­گويد:‌ «‌البته كه بودم.»

وقتي ماشين دوباره راه مي­افتد،‌  پسر هم دوباره در پناه ديوار  با قدم­هاي تند راه مي­افتد. متوجه نمي­شوم كه مهدي از كدام كوچه، ‌نزديك ميدان مي­پيچد. حدود صدمتري يك صف سرباز سر در مي آوريم – يك نفر «‌ايست»‌ محكمي مي­دهد و مهدي محكم ترمز مي­كند. در را باز مي­كنم كه پياده بشوم – مهين بي­مقدمه از پشت لباسم را مي­چسبد و عقب مي­كشد. صداي جيغ او و جر خوردن پارچه، درهم قاطي مي­شود. مهدي حتي منتظر نمي­ماند كه در را ببندم،‌ حتي دور نمي­زند، ‌با سرعت دنده عقب مي­گيرد و داخل اوّلین كوچه مي­پيچد و تا در خانه پايش را از روي گاز بر نمي­دارد.

تنها چيزي كه در آن يك لحظهٌ گذرا مي­بينم اين است كه كف خيابان اينجا  و آنجا خيس است،‌ جز صف فشرده و منظم سربازها هيچكس آنجا نيست و كسي كه به ما ايست مي­دهد لهجهٌ عبري ندارد.

تمام طول راه ميان نيمه جيغ­هاي هيستريك مهين غر مي­زنم:‌

«‌من كه گفتم شماها نياين!... چرا نذاشتين من ببينم چي شده؟‌... مي­خواستي يه دقيقه صبر كني!‌...»‌

مهدي مي­گويد، «‌تو واقعاً‌ خُلي – سربازه گلنگدنشم برات كشيد.»

مي­گويم: «‌برو بابا!»‌

«اِ - ‌ميگم گلنگدنشم...»‌

«‌خيلي خب،‌ خيلي خب.»‌

 

وقتي مي­رسيم سيد آمده است عقبم و با طلا توي ماشين منتظر است. لباس پاره را عوض مي­كنم و راه مي­افتيم.

 

 

دو

 

سيّد تا وقتي سرگرم پاك كردن عينكش با دستمال سفره است،‌ كسي را نگاه نمي­كند. بدون عينك به كلّي آدم ديگري است -‌ فقط نه به اين دليل كه گونه­هايش استخواني تر مي­شود و پيشانيش بازتر -‌ سيد بدون عينك به نظر لخت مي­آيد و مثل همهٌ آدم­هاي لخت، بي­دفاع.

 

بار اولي كه باشگاه طوس غذا خوردم،‌ چند شب بعد از رسيدنم به تهران بود. سيد و طلا، تمام جمع دوره­هاي پنجشنبه را دعوت كرده بودند. صورت­هاي نيمه­آشناي گويندگان و نيمه­معروف تهيه­كنندگان تلويزيون از كنار ميز ما رد مي­شدند،‌ با سيد سلام و تعارف مي­كردند و وقتي چشمشان به «‌غير خودي»‌ مي­افتاد، باد به غبغب مي­انداختند و منتظر بودند كه غير آشنايان و غيرمعروفان از ديدار آنها مفتخر، متعجب يا شاد باشند.

 

فضاي ناهار اين جمعه، با شام آن پنجشنبه خيلي فرق دارد. كاكل­ها خيلي افراشته نيست. غبغب­ها خيلي باد ندارد. «خودي»‌ و «‌غير خودي»‌ خيلي مطرح نيست. هركس كه وارد سالن ناهارخوري مي­شود يك لحظه مكث مي­كند، اول با چشم اطاق را دور مي­زند، دوستان نزديك­تر را پيدا مي­كند و به جمع آنها مي­پيوندد. نوعي هيجان، نوعي بي باكي، نوعي ترس در هواست. گاه صداي خنده­اي روي پچ پچ مداوم بلند می­شود و همهٌ سرها را به طرف خود مي­كشاند و بلافاصله خاموش مي­شود.

طلا طبق معمول نگران سید است و حرف نمی­زند. وقتی نگران است ابروهای كمرنگش كمی تاب بر می­دارد و بالا می­رود، چشم­های روشنش گرد می شود، لب­های كوچكش حالت سؤال به خود می­گیرد و از همیشه بی­گردن تر به نظر می­رسد. اگر كسی با قیافه­اش آشنا نباشد، محتمل است نگرانیش را با تعجب اشتباه كند. ولی من با قیافه و احوالات طلا آشنا هستم و از نگرانی بی صدایش برای سید خوشم می­آید. در تعادل مطبوعی كه این سال­های اخیر در زندگی این دو نفر ایجاد شده است نوعی تبانی وجود دارد كه فارغ از حسادت­ها و خلق تنگی­های متعارف زن و شوهرهاست.

 

سید عینكش را دو باره می­گذارد و به این امید كه از غربت فضا كم كند از آخرین كتاب «رومن گاری» حرف می­زند - از: «بلیط شما از اینجا دیگر معتبر نیست». اسم كتاب را یك هوا بلندتر از نجوای حاكم بر سالن می­برد و برای لحظه­ای میز ما را مركز توجه همهٌ حاضرین می­كند. سید بلافاصله صدا را پایین می­آورد و می­گوید، «وقتی خوندمش به طلا گفتم ما مردا خیلی آسیب پذیرتر از اونی هستیم كه خیال می­كنیما.»

پچ پچ مسری است و من هم با صدایی آهسته می­گویم، «ما زنا می­دونیم اما به روتون نمیاریم.»

هر دو خودمان را موظف به حرف زدن می­دانیم و هر دو حس می­كنیم كه بحث در بارهٌ آثار ادبی، كه تمام پنجشنبه شب­های ما را پر می­كرد، در فضای امروز نمی­گنجد. مع هذا سید می­پرسد، «كتابی كه سال 75 جایزهٌ گنكور گرفت كار گاریه با اسم مستعار؟»

می­گویم، «اینطور شایعه. امّا خودش به كلی منكره و "امیل آژار" نامی­ام كه قراره نویسندهٌ كتاب باشه تا به حال برای گرفتن جایزه پیداش نشده.»

طلا در گفتگوی عوضی ما شركت نمی­كند - فقط هم دلیلش شرایط خاص امروز نیست - اصولاً كم حرف است.

 

طلا در دوره­های شلوغ پنجشنبه هم، كه تا قبل از سفر من دائر بود، حرف نمی­زد - احتمالاً خوش هم نبود و بیشتر برای همراهی با سید در جمع شركت می كرد. با این حال همیشه سید، كه هم حرف داشت و هم خوش بود، آخرهای شب سر صندلی خوابش می برد و طلا بیدار و هوشیار می ماند و ساكت ما را نگاه می كرد. فقط وقتی كسی چرت زدن های سید را دست می انداخت به حرف می آمد و به دفاع از شوهر می گفت، «خب از بس كار می­كنه - از صبح كلهٌ سحر تا بوق سگ. خب هر كس دیگم بود از حال می رفت دیگه.» و باز سكوت می­كرد و با نگرانی مواظب بود كه سید به خرناس نیفتد.

 

طلا اصولاً اهل حرف های در گوشی و درد دل های دو نفره است و در جمع احساس غربت می­كند. به هر حال در فضای امروز احتمالاً طلا تنها كسی نیست كه این احساس را دارد.

درست در خط دید من، پرویز تنها سر میزی نشسته است و یكی دو میز دور و برش خالی است. من پرویز را از زمانی كه هر دو در انگلستان شاگرد مدرسه بودیم، ندیده ام. نه دوره­ای كه روشنفكران مسئول مدال قهرمانی به سینه­اش زدند او را دیدم، نه وقتی كه انقلابیون متعهد شایع كردند كه عضو ساواك است.

 

اولین بار پرویز را در جلسات «انجمن دانشجویان» در لندن دیدم. او تازه از ایران رسیده بود و من تازه از شبانه روزی وارد دانشگاه شده بودم. یكی از نجیب ترین صورت­هایی را داشت كه من تا آن روز دیده بودم. توی چشم­های درشتش شرم بر هوش غالب بود - و وقتی آدم به میزان هوشش پی می­برد، تازه می­فهمید كه شرمش به چه درجه است.

انجمن، انجمن ادبی بود. شب­های شعر خوانی و جلسات بحث و سخنرانی داشتیم. روزنامه­ای هم راه انداخته بودیم و سالی یكبار هم بلیط می فروختیم و نوروز را جشن می گرفتیم. عكس­های اولین عیدی كه همه دور هم جمع بودیم هنوز هست. جشن تا صبح طول كشید و من و دارا و هوشنگ و پرویز بعد از منظم كردن سالن و تحویل دادنش، یكسر رفتیم به «هاید پارك» و بعد هم روی «سرپن تاین» قایقرانی كردیم. در عكس­ها، من پولیور پشمی یكی از بچه ها را پوشیده­ام - به نظرم مال پرویز را.

 

سال­هاست خبرهای پرویز، از دور به گوشم می رسد. می دانم در تلویزیون كار می كند، زن گرفته است و دو بچه دارد. اصلاً نمی دانم رابطه­اش با همكارانش چگونه است - این رابطه در مواقع عادی هر چه باشد، امروز همه آشكارا «بایكوتش» كرده­اند. میزش حكم اطاق قرنطینه را دارد، كسی نزدیكش نمی شود.

پرویز سرش پایین است – با همان حجب و حیایی كه من در دورهٌ دانشجویی در او سراغ داشتم – و  می دانم كه اگر سرش را هم بلند كند و چشمش به چشمم بیفتد، غریبه نگاهش خواهم كرد.

سیروس یكسر می آید سر میز ما. خبرهای او را هم جسته و گریخته دارم، چون او را هم از پاریس دیگر ندیده ام. به او هم از زمانی كه دورهٌ چپ زدگی و كنفدراسیون بازی را كنار گذاشته است و از یاران همفكر بریده است، نسبت های فراوانی می زنند: ساده ترینش همكاری با ساواك.

 

سیروس را چند سال بعد از پرویز شناختم. دورهٌ كوتاهی در «سیته» دانشجویان پاریس هم خانه بودیم. او از آلمان آمده بود تا مدتی فرانسه بماند، من از نروژ به پاریس فرار كرده بودم كه طلاقم را بگیرم. جوان قرتی قشنگی بود كه خوب لباس می پوشید و ماشین اسپورت قرمزش به كوی دانشجویی رنگ پول می زد. معاشرینش چپی هایی بودند كه باسی اسمشان را «سوسیالیست های جزوه ای» گذاشته بود. آنهایی كه حمام نكردن را نشان انقلابی بودنشان می دانستند و پیشرو بودنشان را با پیشنهاد بغل خوابی در جلسهٌ اول آشنایی نمایش می دادند و پول شرابشان را از این و آن تیغ می زدند - از جمله از سیروس.

 

سیروس و پرویز هیچ شباهتی به هم ندارند - نه خَلقاً و نه خُلقاً، ولی بی اختیار فكر می كنم: «سیروس هم امروز جایش توی قرنطینه است». سری برایش تكان می دهم و با طلا مشغول صحبت می شوم. سیروس چند لحظه ای با سید حرف می زند و بعد بلند می شود و می رود – و  كنار پرویز می نشیند.

 

سه

 

وقتی به خانهٌ مهدی و مهین برمی گردم انیس مدتی است رسیده است و ظرف شكلا را هم جلوش گذاشته است و روی نیمكت پهن است. این احوالاتش، كه بسیاری را عصبانی می كند، برای من خوشایند است. برایش اصلاً مهم نیست كه اینجا خانهٌ من نیست - من هر كجا باشم از نظر او صاحبخانه ام، در نتیجه او هم صاحبخانه است. مهدی و مهین را مطلقاً تحویل نمی گیرد. به هر حال آنها فعلاً در منزل نیستند.

انیس باز با شوفر تاكسی دعوا كرده است، باز سر رئیسش در وزارت خارجه مسخره بازی در آورده است، باز ستاره خواهر زاده اش را به باد فحش گرفته است، باز...

 انیس با تنها كسی كه دعوا ندارد منم. دعواهایش به بركت شكل و شمایل و صدا و هیكلش غالباً به فتح او و شكست طرف ختم می شود. بلند و خیلی چاق است و صدایش حتی وقتی فریاد می زند - و معمولاً فریاد می زند - جیغ نیست، آهنگ آمرانه ای دارد كه مرعوب می كند.

 

انیس را وقتی دیدم كه هنوز غم مرگ پدرم تازه بود و سیاه به تن داشتم - قبل از طلاق فریبا، در خانهٌ فریبا. با آنكه پدرش حریف قمار پدرم بود، مادرش مادرم را می شناخت و هر دوی ما در یك مملكت درس خوانده بودیم، تا قبل از مهمانی فریبا همدیگر را ندیده بودیم. هیچوقت همزمان در یك شهر نبودیم، فقط از دور سال ها بود كه با اسم هم آشنایی داشتیم.

در حقیقت حسین باعث دیدار من و انیس شد. چون من تصمیم گرفته بودم كه به خانهٌ فریبا نروم - فقط نه به این خاطر كه دلم عزای پدر را تمام نكرده بود، بیشتر از این بابت كه تحمل فریبا را در روزهای شادی هم نداشتم. شب مهمانی، حسین عقبم آمد. گفتم، «من حوصلهٌ این دخترهٌ خل و چلو با اون مهمونایی لوسش ندارم.»

حسین گفت، «مگه من دارم؟ پاشو بریم، اقلاً تو اون بدبختی دست همدیگه رو می گیریم - پاشو.»

می دانستم كه اصرار حسین برای این است كه من از خانه بیرون بروم. آن روزها مرتب می گفت، «مثل جغد شدی! قو قو قو تك و تنها می­تپی تو خونت! از بس آدم ندیدی وحشی شدی!»

برای اینكه حسین را راضی كنم، به علاوه از شرّ پیله های بعدی فریبا خلاص شوم، رفتم و با انیس آشنا شدم. رفتارش از همان لحظهٌ برخورد طوری بود كه گویی هزار سال است با من رفیق است. طنز و اداهای شیرینش چنان جذبم كرد كه یادم رفت منزل فریبا هستم. خنده اش واگیر داشت - گاهی بی آنكه بدانم به چه می خندم، هم صدای قهقه هایش می شدم.

آخر همان مهمانی، انیس آمد خانهٌ من و شب را ماند و از آن به بعد، با هم شب ها و روزها داشتیم.

 

انیس هنوز مشغول تعریف ماجراهاست كه كورس تلفن می كند. خیلی هیجان دارد. از وقایع میدان ژاله می گوید و می گوید استعفایش را داده است.

انیس از آن طرف اطاق می پرسد، «كیه؟»

جلو دهنهٌ تلفن را می گیرم و می گویم، «كورس.»

كورس می گوید، «می­خوام متن استعفا رو برات بخونم - وقت داری؟»

انیس می گوید، «بگو پاشه بیاد اینجا.»

با اشارهٌ سر می گویم «نه»، و انیس زیر لبی مشغول غر زدن می شود.

لحن استعفا تند است، مخصوصاً از طرف آدمی مثل كورس، مخصوصاً برای آن مركز عریض و طویل و نو بنیاد كه عادت به این نوع كلمات ندارد.

كورس می پرسد، «چطوره؟» و بدون آنكه منتظر جواب بماند، می گوید، «دیگه آدما باید موضعشونو مشخص كنن. اینطور كه نمیشه. مثه مگس دارن آدم می­كشن.»

لغتنامهٌ مردم چندی است عوض شده است. از آموزگار به بعد جملات و كلماتی مثل «مشخص كردن موضع»، «دوران سرنوشت ساز»، «در این مقطع از زمان» بر بیشتر زبان ها جاری است و جای جملات و كلمات باب روز دوران هویدا، مثل «پیاده كردن طرح»، «نیروی انسانی»، «در انظار خارجی»، را گرفته است.

كورس می گوید، «چند هزار نفر كشتن.»

می گویم كه من در میدان ژاله بودم. كورس یك لحظه سكوت می كند تا درست حرفم را هضم كند، بعد، با لحنی كه نیمه پرسش است ونیمه تأیید و پر از كنجكاوی، می گوید، «اونجا بودی! پس دیدی! اوضاع چی بود؟»

در شروع صحبت تلفنی، خودش طوری با شاخ و برگ ماجرا را برایم نقل كرد كه من فكر كردم شاهد عینی حادثه بوده است.

«چیز زیادی ندیدم - وقتی من رسیدم فقط یه عده سرباز اونجا بود و تو محله هم پرنده پر نمی زد.»

كورس، مثل كسی كه كلاه سرش رفته باشد، با دلخوری می گوید، «پس دیر رسیدی. تو ماجرا نبودی. چیز مهمی ندیدی.»

می گویم، «نه - خیابونو گُله به گُله شسته بودن - حتماً جای خونو. ولی آخه چند هزار نفر... !»

كورس می گوید، «همه میگن خیلی كشتن.»

«دو نفرم كشته باشن خیلیه.»

 

كورس یكی از قدیم ترین دوستان من است. آشنایی ما از دوران تحصیل آغاز شد. من هنوز در شبانه روزی انگلستان بودم و او در دانشگاه سوئیس علوم سیاسی می خواند و هر دو تعطیلات تابستان را در تهران می گذراندیم.

سفرهای من به وطن همیشه با شركت هواپیمایی اس.آ.اس. بود. چون طبق تحقیقات پدرم كمتر از دیگر شركت ها سانحهٌ هوایی داشت. ولی درد سر این بود كه در فرودگاه لندن نمی نشست و من ناگزیر بودم با یكی دیگر از خطوط هوایی خودم را تا ژنو برسانم و از آنجا عازم تهران شوم. گاه می شد كه بین پروازی كه مرا به سوئیس آورده بود با آنكه قرار بود مرا به ایران برساند، ساعت ها فاصله می افتاد. در یكی از این انتظارهای طولانی در فرودگاه ژنو با كورس آشنا شدم. در واقع آنجا به حكم ایرانی بودن نگاه هایی آشنا بین ما رد و بدل شد ولی مراسم معارفه در فرودگاه تهران به عمل آمد: یكی از مستقبلین كورس از همدوره های دبستانی من از آب در آمد و ما را به هم معرفی كرد.

تابستان آن سال در تما دوره ها و مهمانی ها همدیگر را دیدیم. بعد كورس چند روزی پیش من و خواهرم به لندن آمد و من یكی از تعطیلات وسط سال را به خانهٌ كورس و خواهر و خاله اش به ژنو رفتم و دوستی از همانجا پا گرفت و ادامه یافت. گرچه در سال های اخیر همدیگر را كم می دیدیم و راه و روش زندگی هامان از هم دور افتاده بود، ولی هرگز از هم بی خبر نمی ماندیم - او به مقامی می رسید من شاد می شدم، من كتابی می نوشتم او تبریكی می گفت.

 

وقتی گوشی را می گذارم، انیس دست به مسخره بازی می گذارد: «ای بابا! یه مش اره و اوره و شمسی كوره رفتن اونجا دیگه …»

جا برای مسخره بازی اصلاً نیست و انیس توی چشم هایم می خواند. لحنش را عوض می كند و می گوید، «حالا خیلی كشتن؟»

جواب نمی دهم.

انیس حالا موضوع را عوض می كند: «چرا نگفتی كورس بیاد؟»

«حكومت نظامیه - تو اصلاً مثه اینكه تو این دنیا نیستی. تو می­تونی اینجا پلاس شی و شب بمونی، كورس كه نمی­تونه.»

انیس لب هایش را به علامت اعتراض جمع می كند و می گوید، «چیش!»

 

چهار

 

شریف امامی مدعی است: «ما نگوییم، بی.بی.سی. می گوید.» و تصمیم دارد قبل از بی.بی.سی. بگوید، بنابراین دستور داده است جریان جلسهٌ عمومی 18  شهریور مجلس از تلویزیون پخش شود.

شعارها و هیجانات بعضی از نمایندگان مجلس كاملاً تماشایی است. به شریف امامی حمله  های تند می كنند. چند نفری كه آتششان از بقیه تیزتر است، آدم  های خوش نامی نیستند. اما در این روزها هر كس به دولت فحش بدهد دل مردم را خنك می كند. در آن چند لحظه ای كه این آقایان بازیگران تلویزیونی هستند و نقش پرخاشگران مبارز را بازی می كنند، بینندگان همه رضایت می دهند كه گذشتهٌ آن  ها را به یاد نیاورند.

یكی از نمایندگان خطاب به شریف امامی با خشم فریاد می زند: «دست تو به خون آلوده است!»

مهدی می گوید، «بارك الله بابا - اینا چه جگری پیدا كردن!»

نمایندهٌ دیگری پشت تریبون می رود و با صدایی نحیف اعلام می كند كه به خاطر فجایع «جمعهٌ سیاه»، از روز قبل به مدت یك هفته روزه گرفته است.

مهین می گوید، «طفلكی! پیداس نا نداره.»

تظاهر به مذهبی بودن هم این روزها سخت رایج است. فقط وكیل مخالف خوان نیست كه با روزه داری خارج فصل اسلام آورده است - خود نخست وزیر هم بیش از عرف عابد و مسلمان شده است؛ چپ و راست می رود و لی لی به لالای «آیات عظام» و «آقایان روحانیون» می گذارد. برای آنكه ارباب عمائم شب آسوده بخوابند، قمارخانه  ها و كاباره  ها را تعطیل كرده است.

من در حین تماشای تلویزیون و دوربینی كه گاه تمام قد نماینده ای را نشان می دهد و گاه درشت نمایی از صورت شریف امامی را، به حرف  های هومان فكر می كنم.

 

شبی كه از سفر رسیدم با هومان و خاتون به فرهنگ سرای نیاوران رفتیم. آن شب برای اولین بار از وجود «عنصر مذهبی» در مسائل صحبت شد. فرهنگ سرا از مراكزی بود كه در غیبت من دائر شده بود و قبلاً ندیده بودمش. حیاط محل، بعد از فضای سبز و خرم نیاوران و درخت  های تنومند میدانكی كه جلو آن بود، حالت آب انبار خالی از آب و دم كرده ای را داشت كه كلافه ام كرد. كف بتونی و مجسمه های سمنتی بیقواره ای كه بعضی سر پا و بعضی بر زمین خوابیده سر راهمان بود حالم را گرفت؛ بی ادبی و ناواردی پیشخدمت  ها باقلا پلو را زهرمارم كرد؛ و حضور آن مردكی كه خودش را شكل «تروتسكی» ساخته بود و در دفتر ملكه كار می كرد هم در آنجا قوز بالای قوز شد - و تلافی این همه و خستگی سفر را در بحث سر هومان در آوردم.

صحبت از مقاله ای بود كه در بارهٌ شخصی به اسم روح الله خمینی ماه ­ها پیش، وقتی من در سفر بودم، در اطلاعات چاپ شده بود ولی تازه بحثش داغ بود. من درست نمی فهمیدم چرا قضیه اینقدر گنده شده است. نه دلیل چاپ آن مقاله را می دانستم و نه واكنشی را كه ایجاد كرده بود. تا آنجایی كه من می دانستم غیر از یك مشت قمی و آخوند و گروه اپوزیسیون خارج كشور، كسی خمینی را نمی شناخت. می خواستم هومان این مسئله را برایم روشن كند، ولی هومان فقط به یك موضوع چسبیده بود و می گفت، «فضای مذهبی قضایا نگران كننده­اس.»

با بی حوصلگی پرسیدم، «یعنی چی؟»

جواب داد، «همهٌ اتفاقات یه سرش به یه آخوند بنده. اولش شلوغیای قم به خاطر اون مقاله، بعد ماجرای شریعتمداری و شلوغیای تبریز، بعدش اصفهان...  الان نزدیك یك ساله كه هفت روز به هفت روز، یا چهل روز به چهل روز به بهانهٌ هفته یا چلّهٌ اونایی كه تو این ماجراها كشته شدن اینجا و اونجا تظاهراته. تو مسجدا، تو حوزه های علمیه …»

گفتم، «خب، هس كه هس. وقتی مردم جایی ندارن كه دور هم جمع شن آقا جون، وقتی امكان حرف زدن بهشون نمیدن، می تپن توی مسجد. ولی این معنیش این نیست كه مردم آخوند جماعتو قبول دارن.»

خاتون تصویر را كامل كرد: «تام دلت بخواد مسجد!»

از خاتون پرسیدم، «راستی این همه مسجدو این سالای اخیر كی ساخته؟ سابق تو تهرون فقط دو سه تا بود - مسجد شاه و سپهسالارو شاید یكی دو تای دیگه - اما حالا تو هر محله ای نیم دوجین مسجد كج و كوله سبز شده.»

خاتون با حالت صورتش داشت می گفت، «والله نمی دونم» اما هومان نگذاشت كلمات از دهان خاتون در بیاید و با یكدندگی گفت، «مسئله این نیس كه مردم قبولشون دارن یا نه، من می گم هر جور نزدیكی به آخوندا خطرناكه - تاریخ اینو نشون داده.»

 

فكرم متوجه حرف ­های آن شب است و چشمم به دوربین تلویزیون كه روی سر طاس شریف امامی «زوم» كرده است. شریف امامی دارد با یكی از وزرایش پچ پچ می كند. در این زاویه حسین هم كنار وزرایی كه ردیف عقب نشسته اند، در كانون دوربین قرار گرفته است. تمام صحبت هیجانزدهٌ نماینده ای را كه مشغول نطق است نمی شنوم. فقط بعضی كلمات كه بوی نفتالین می دهد به ذهنم می نشیند - مثل: «بیت المال»، مثل: «امّت مسلمان» و... حرف ­های آن شب را با هومان مرور می كنم.

 

آن شب به هومان گفتم، «انقلاب مشروطیتم قسمتی از تاریخمونه دیگه. مگه اونوقت مردم آخوندا رو كه می خواستن مشروطه رو مشروعه كنن نفرستادن اونجایی كه عرب نی انداخت؟»

هومان گفت، «دِ آخه آخوند هنوز می خواد به مشروعه اش برسه.»

خاتون اعتراض كرد: «آخوند ممكنه خیلی چیزای دیگم دلش بخواد - وا! اینكه نشد حرف!»

من رو به خاتون ادامه دادم: «این امشب چشه؟ خودش بدتر از آخوندا رفته بالای منبر!…»

خاتون دنباله را گرفت: «و زده به صحرای كربلا! اوا!»

هومان با عصبانیت گفت، «بابا من فقط دارم می گم اگه ملاها به چیزی چنگ بندازن دیگه نمیشه ازشون پس گرفت - حالا شماها هی بگین.»

من باز خطاب به خاتون گفتم، «یه طوری حرف میزنه انگار 30 میلیون جمعیت ایران…»

هومان حرفم را قطع كرد: «36 میلیون.»

گفتم، «خیله خب، 36 میلیون - همه شون عمامه سر گذاشتن یا بعد از 14 قرن یكشبه درد دین پیدا كردن!»

هومان گفت، «تو اینجا نبودی …»

خاتون گفت، «بابا میذاری شاممونو بخوریم؟!»

من گفتم، «برو! فاشیست معصوم!»

این لقبی بود كه اردشیر به هومان داده بود. چقدر آن شب، در فرهنگ سرا، هوای اردشیر را داشتم - مثل امشب كنار تلویزیون مهدی و مهین؛ مثل هر شب و هر جا كه هستم. چرا خودش را كشت؟

 

تلفن زنگ می زند. مهدی و مهین به تلویزیون چسبیده اند، من جواب می دهم. احسان است.

«تو الان كجایی؟»

«كتابفروشی. سری می زنی؟»

«نه. اونجا تلویزیون داری؟»

«نه. چطو مگه؟»

«نمی دونی تو مجلس چه گرد و خاكی دارن می كنن.»

احسان می خندد و می گوید، «پس كی ببینمت؟»

«فردا بعد از ظهر. میام كتابفروشی.»

شریف امامی مشغول یادداشت برداشتن است. حرف  های این وكیلی هم كه دارد حرف می زند پر از كلمات نامأنوس عربی است كه بوی كافور می دهد. بدون شك یك عنصر مذهبی وارد فضا شده است. ولی حتماً قضیه آنقدر كه هومان می گوید جدی نیست - اصلاً هومان مبالغه می كند.

 

پنج

 

كتابفروشی احسان نزدیك دانشگاه است. امروز این طرف غلغله است. كسی كتاب نمی خرد، ولی همه سری به كتابفروشی­ها می زنند، دنبال پای بحث می گردند، نومید هم بیرون نمی روند. همه با ولع و هیجان حرف می زنند، لحن ها نفس كش می طلبد و صداها بلند است. تعداد كسانی كه سبیل استالینی دارند زیاد شده است. شاگردهای احسان چهار چشمی مواظبند كه كسی كتاب بلند نكند.

 

با احسان از زمانی آشنا شدم كه كار انتشاراتش را از مشهد به تهران منتقل كرد. معرّفش مرد خراسانی مغروری بود كه با احسان به دلیل همشهری بودن آشنایی داشت و با من از طریق ترجمه هایی كه كرده بود - از آن شهرستانی هایی كه به همولایتی های دیرتر رسیده به پایتخت افاده می فروخت و روی دست لوس بازی های تهرانی ها بلند می شد. حیا و صفای دست نخوردهٌ احسان، موهای پاكیزه و اصلاح شده و كت مختصر تنگ و شلوار كمی گشادش در مقایسه با اطوارهای عوضی معرّف، موهای بلند نمد وار و كراوات دم موشی بی تناسبش، به قدری دلپذیر بود كه بعد از مراسم معارفه فقط با احسان حرف زدم.

 

احسان هنوز تمام شادابی صفات شهرستانیش را حفظ كرده است.

می پرسم، «تازه چه خبر؟»

احسان دست ها را به هم می مالد و با سر و چشم به جمعیت توی مغازه اشاره می كند.

می گویم، «بازار كتاب گرمه.»

می گوید، «اِی - بازار حرف گرم تره. همه پر و بال درآوردن. نگاشون كن.»

روی چارپایهٌ كنار پیشخوان كتابفروشی می نشینم و تماشا می كنم تا احسان از توی پستویی كه جلوش یك جاجیم آویزان است، برایم چای بیاورد. صداها بلند است ولی صحبت ها قابل تشخیص نیست. من به هر حال بیشتر توجّهم به حركات دست و صورت آن هاست كه از حرف هاشان گویاتر است.

احسان استكان چای را جلوم می گذارد و می گوید، «ایشالا دست پر اومدی.»

خودم را می زنم به كوچهٌ علی چپ و می پرسم، «منظور؟»

احسان دستش را جلو دهنش مشت می كند و با تعجبی ساختگی می گوید، «اِ - باز چیز تازه ننوشتی؟»

با خلق تنگی نگاهش می كنم. هر وقت احسان احساس می كند كه مرا دلخور كرده است، شانه ها را تا دم گوش بالا می برد و می خندد. حالا هم همین كار را می كند و می گوید، «مگه پارسال قول ندادی؟»

«قول دادم؟! من پارسال قول دادم؟!»

 

در این سال های غیبت، سالی یكبار تابستان ها برمی گشتم. سال قبل در زمان اعلام «فضای باز سیاسی» و در شب های شعر خوانی رسیده بودم تهران. شبی كه من رفتم «انستیتو گوته» آن مردك كم سواد معروف به «چاخان» قسمتی از متن قانون اساسی را می خواند و پر غلط می خواند. احسان همراهم بود، منوچهر هم آنجا بود - دور از ما در كنار زوج «لی لی پوت». این اسم را من از روی بدجنسی به آن زن و شوهر داده بودم و هر وقت می خواستم سر به سر منوچهر بگذارم می پرسیدم، «رفقات قد نكشیدن؟ با همهٌ خاویاری كه می خورن؟ با همهٌ هارت و پورتی كه می كنن؟ نچ! نچ! نچ!»

آن شب در ازدحام جمعیت و میان آمد و شد صاحب نامان روشنفكر، فرصت صحبت با منوچهر دست نداد، حتّی جا برای نشستن هم نبود. ایستاده پاهایم گز گز می كرد. هنوز «چاخان» حرف می زد، به نقل از یكی از مشاهیر می گفت، «من حاضرم جانم را فدا كنم تا دشمنم بتواند حرفش را بزند.» وقتی با آن لحن «بده در راه خدا» از سرطان حنجرهٌ مترجم معروف شروع به صحبت كرد، با احسان و یكی از رفقای او، كه روزنامه نویس بود، از انستیتو گوته بیرون رفتیم و توی قهوه خانهٌ «سرنتو» به گفتگو نشستیم.

صحبت از كتاب بود. از احسان پرسیدم، «این یكساله كتاب تازه چی در اومده؟»

گفت، «چیز زیادی در نیومده، فقط یه چند تایی. فعلاً دور دورِ كتابای مذهبیه. كتابای شریعتی مثه ورق زر فروش میره؛ كتاب مجلسی همینطور تجدید چاپ میشه.»

من خندیدم و گفتم، «راستی توضیح المسائل رو خوندم - خیلی مضحك بود.»

احسان گفت، «اونم گُر و گُر فروش میره. خیال نكن بقیه محض خنده این كتابا رو می خرن …»

دوست احسان حرفش را برید و گفت، «شاید به عنوان كتاب پرنوگرافیك می خرن!»

احسان گفت، «نه، چون چاپش قدغنه می خرن.» بعد با لحنی اعتراض آمیز از من مؤاخذه كرد: «تو چرا تازگی هیچ چی نمی نویسی؟»

با طعنه گفتم، «از بول و غایط؟! یا در آداب طهارت؟! برو دست از سرم وردار!» می دانستم این حرف ها را از زور پسی می زنم - دستم به قلم نمی رفت، دنبال بهانه می گشتم.

دوست احسان، خیلی جدی، پیشنهاد داد: «سیاسی ام اگه بنویسین فروشش خوبه - مخصوصاً اگه سانسور بشه.»

 

احسان می گوید، «تو فكری - چیه؟»

«به پارسال فكر می كردم. شب شعر خونی - یادته؟»

«معلومه كه یادمه. یه چای دیگه می خوای؟»

می گویم، «نه...  راستی احسان، كتابای مذهبی امسالم مثل پارسال فروش داشته؟»

می گوید، «پیوه! خیلی بیشتر.»

می پرسم، «تو ولایت فقیه رو خوندی؟»

می گوید، «هنوز نه.»

«اینجا داری؟ من یه جلد می خوام.»

احسان می گوید، «نه ندارم - برات جور می كنم.»

می گویم، «یادت نره ها.»

احسان می گوید، «تو چیزی بخوای من یادم بره؟!»

یكی از شعرا، كه شهرتش را بیشتر مدیون آن چند ماهی است كه در زندان بوده است تا استعداد هنریش، با دار و دسته اش وارد می شود و فوراً معركه می گیرد. من بلند می شوم كه راه بیفتم. احسان می پرسد، «داری میری؟ بابا حالا كجا میری؟»

می گویم، «با علی قرار دارم. قبل از حكومت نظامی­ام باید برگردم خونه. باز میام سراغت.»

 

بازگشت