خانه

 

یک

 

مست خواب مي­شنوم:‌

« اهالي محترم تهران!... اهالي محترم تهران!‌... »

خوابم،‌ هنوز خوابم،‌ و در خواب حس مي­كنم كه با صدايي ناآشنا بيدار شده­ام كه درد در سرم نشانده است. پلک­ها را تنگ مي­بندم،‌ هم براي اينكه باورم بشود خوابم و هم براي اينكه درد سر را با فشردن پلک تخفيف بدهم.

صدا باز بلند مي­شود:‌

«اهالي محترم تهران! از بامداد امروز براي حفظ آرامش پايتخت... »

توي تخت نيم­خيز مي­شوم، مي­نشينم،‌ چشم­هايم هنوز بسته و فشرده است.

«... حكومت نظامي اعلام شده است. از اهالي محترم... »

صدا همراه خواب­آلودگي من دور مي­شود. كرخي كم­خوابي و سردرد بيداري شتابزده، شدت مي­گيرد. ذهنم مِه گرفته است، ‌اما زودتر از بدنم به تكاپو مي­افتد. كنجكاوم­، حالا مي­خواهم صدا را يكبار ديگر بشنوم. درست شنيدم؟‌ حكومت نظامي از صبح امروز؟‌ گوش را تيز مي­كنم. به نظرم مي­رسد جاي كلمات هنوز در فضاي خيابان هست،‌ اما صدا ديگر نيست.

خانه را چنان سكوتي گرفته است كه به بي­صدايي كابوس مي­ماند. ساعت چند است؟‌

تنم را، كه هنوز از مغزم حرف شنوي ندارد،‌ از تخت بيرون مي كشم و با چشم­هاي نيم­بسته و تلوخوران مي­روم توي حمام و يكسر زير دوش. هرچه بخار، سنگين­تر روي آينه، شيشه­هاي پنجره، ‌پرده­هاي پلاستيكي، ديوارها و دستگيره در مي­نشيند، مِه ذهنم پراكنده­تر مي­شود.

چرا با جارچي؟ چرا با بوق و كرنا؟‌ چرا ديشب در اخبار نگفتند؟‌

با اينكه ديگر بيدار بيدارم، با اينكه لااقل حدود يك هفته است هر روز صبح كه بلند مي­شوم،‌ منتظر خبر و حادثه­اي هستم، ‌باورم نمي­شود، درست نمي­فهمم چه شده است. هنوز دور و برم فضاي خواب آشفته­اي را دارد. شايد به خاطر بخار آب، نم در و ديوار،‌ سكوت دور و بر.

موهايم را در حوله اي مي پيچم ،‌ تنم را خشك مي كنم و از حمام بيرون مي­آيم.

ساعت چند است؟

تلفن زنگ مي زند،‌ سيّد است. امروز باهم در باشگاه طوس قرار ناهار داريم.

«از خونه تكون نخور، اوضاع شلوغه، من نزديكاي يك ميام عقبت.»

«چه خبره سيد؟»

«حكومت نظامي اعلام شده، ‌تو ميدون ژاله كشت و كشتاره... »‌

«ميدون ژاله؟‌»

«آره – سربازا جلوي تظاهرات مردمو گرفتن. من الان تلويزيونم – همينطور خبر مي­رسه. اوضاع قمر در عقربه، از خونه جم نخوري­ها! ساعت يك ميام دنبالت.»

موهایم هنوز نيم خيس است كه از خانه بيرون مي­روم، به اين اميد كه تاكسي، ماشين،‌ وسيله­اي پيدا كنم و خودم را به ميدان ژاله برسانم. «رنج روور» قوم و خويش­هايي كه من در خانه­شان مهمانم، دم در است اما از خود ميزبانان خبري نيست. هنوز پنجاه متري از سربالايي تند خيابان فرشته را به سمت جاده پهلوي نرفته­ام كه صاحب­خانه­ها با «‌گلف»‌ مهين مي­رسند.

«كجا؟»

«يكي از ماشينا رو امروز به من قرض ميدين؟‌»

مهدي با كنجكاوي معمولش باز مي­پرسد: «كجا؟‌»

«ميدون ژاله – ميگن شلوغه.»

مهين مي­گويد:‌ «‌منم ميام.»

«تو جات اونجا نيست خانوم، كشت و كشتاره...»‌

مهدي مي­گويد: ‌«اگه كشت و كشتاره مگه خلي...»

«‌آقاجون ماشينو به من قرض ميدي يا نه؟‌‌»

مهدي مِن مِن مي­كند و بالاخره مي­گويد، «‌خوب پس همه باهم بريم.»

حوصلهٌ بحث ندارم.

«‌با رنج روور بريم.»

مهدي پشت رل مي نشيند،‌ من كنارش و مهين عقب. در جادهٌ پهلوي تقريباً كسي نيست. حتي سرباز و آژان هم ديده نمي­شود. شهر ساكت است و غريبه. توي اتومبيل خلاصهٌ اتفاقات روز را تعريف مي­كنم.

«‌نفهميدم چرا جارچي فرستاده بودن؟‌ ميدوني ياد چي افتادم؟ ‌ياد "ريبلاس": اهالي مادريد! آسوده بخوابيد!‌ مملكت امن و امان است!‌ شاه و ملكه در خوابند!»‌

مهين نمايشنامه را نخوانده است و مي­پرسد،‌ «‌چي؟ چي بود؟‌»‌

مهدي فيلم آن را ديده است. مي­خندد و مي­گويد: ‌«‌پس تو اصلاً ‌نخوابيدي، چون ديشب كه خيلي دير اومدي.»‌

مهين مي­گويد: ‌«يعني صبح بود اصلاً‌! چهار بود؟ پنج بود؟‌»‌

«همين حدودا – بيدارت كردم؟»‌

«‌نه بابا ، بيدار بودم، مگه من مي­خوابم؟‌...»‌

مهين باز بهانه پيدا مي­كند كه تمام پروندهٌ طبي، ‌تمام گرفتاري­ها،‌ تمام شکایت­هايش از زندگي،‌ از مهدي،‌ از روزگار، از زمين و از زمان را بدون ترتيب و آداب با جمله­هاي ناقص بدون فعل و فاعل،‌ از پشت روي سر و گردنم بريزد. بي آنكه گوش كنم مي­شنوم. حواسم به خلوت و سكوت نا مأنوس شهر است. جمعهٌ غريبي است.

راديوي ماشين اخبار ظهر را پخش مي­كند. خبر حكومت نظامي را مي­دهد. ولي صحبتي از ميدان ژاله نيست.

مهدي مي­گويد،‌ «‌نه بابا، ‌خبري نيست.»‌

شهر چنان خلوت است كه مهدي با وجدان آسوده به خودش اجازه مي­دهد كه در عكس جهت، وارد كوچه­هاي يكطرفه بشود. از كوچهٌ حقوقي تا ميدان ژاله حتي يك اتومبيل هم درخيابان­ها نمي­بينیم. وقتي به ميدان نزديك مي­شويم، ‌در دو سه جا چند نفري دور هم جمعند و به نجوا ولي با هيجان باهم حرف مي­زنند. از كنار يك مرد جوان لندوك كوتاه قدي مي­گذريم كه در پناه ديوار و با سرعت راه مي رود. نگاهش مي­كنم،‌ صورتش سفيدي بيمارگونه­اي دارد.

«مهدي نگهدار.»‌

«‌چي شد؟‌»‌

«‌نگهدار آقا جون ديگه.»‌

اتومبيل درست متوقف نشده است كه من پياده مي شوم و به طرف جوان مي­روم. پسر بي­اختيار بيشتر خودش را در پناه ديوار مي­گيرد و مي­ايستد. وقتي مي­بيند زنم، نفسي را كه در سينه حبس كرده است، رها مي­كند. از نزديك چشم­هايش بيشتر از رنگ پريده­اش ترسش را نشان مي­دهد.

«‌تو ميدون چه خبره؟»‌

دور و برش را با وحشت نگاه مي­كند، «‌كشتن! همه رو كشتن!»‌

مي­پرسم، «چي شد؟‌ چطوري؟»

مي­گويد:‌ «‌سربازاي اسراييلي همه رو درو كردن.»‌

«‌اسرائيلي؟‌»‌

«‌چه ميدونم – همه ميگن. ميگن اسراييلين.»‌

«‌خيلي كشته شدن؟‌»‌

جوان ترسش ريخته است. «‌ خيلي، ميگن خيلي خيلي، ‌ميگن... ‌»‌

«كي ميگه؟‌ شما خودتون اونجا نبودين؟‌»‌

جوان يك لحظه ترديد مي كند بعد سینه را صاف مي­كند و مي­گويد:‌ «‌البته كه بودم.»

وقتي ماشين دوباره راه مي­افتد،‌  پسر هم دوباره در پناه ديوار  با قدم­هاي تند راه مي­افتد. متوجه نمي­شوم كه مهدي از كدام كوچه، ‌نزديك ميدان مي­پيچد. حدود صدمتري يك صف سرباز سر در مي آوريم – يك نفر «‌ايست»‌ محكمي مي­دهد و مهدي محكم ترمز مي­كند. در را باز مي­كنم كه پياده بشوم – مهين بي­مقدمه از پشت لباسم را مي­چسبد و عقب مي­كشد. صداي جيغ او و جر خوردن پارچه، درهم قاطي مي­شود. مهدي حتي منتظر نمي­ماند كه در را ببندم،‌ حتي دور نمي­زند، ‌با سرعت دنده عقب مي­گيرد و داخل اوّلین كوچه مي­پيچد و تا در خانه پايش را از روي گاز بر نمي­دارد.

تنها چيزي كه در آن يك لحظهٌ گذرا مي­بينم اين است كه كف خيابان اينجا  و آنجا خيس است،‌ جز صف فشرده و منظم سربازها هيچكس آنجا نيست و كسي كه به ما ايست مي­دهد لهجهٌ عبري ندارد.

تمام طول راه ميان نيمه جيغ­هاي هيستريك مهين غر مي­زنم:‌

«‌من كه گفتم شماها نياين!... چرا نذاشتين من ببينم چي شده؟‌... مي­خواستي يه دقيقه صبر كني!‌...»‌

مهدي مي­گويد، «‌تو واقعاً‌ خُلي – سربازه گلنگدنشم برات كشيد.»

مي­گويم: «‌برو بابا!»‌

«اِ - ‌ميگم گلنگدنشم...»‌

«‌خيلي خب،‌ خيلي خب.»‌

 

وقتي مي­رسيم سيد آمده است عقبم و با طلا توي ماشين منتظر است. لباس پاره را عوض مي­كنم و راه مي­افتيم.

 

 

دو

 

سيّد تا وقتي سرگرم پاك كردن عينكش با دستمال سفره است،‌ كسي را نگاه نمي­كند. بدون عينك به كلّي آدم ديگري است -‌ فقط نه به اين دليل كه گونه­هايش استخواني تر مي­شود و پيشانيش بازتر -‌ سيد بدون عينك به نظر لخت مي­آيد و مثل همهٌ آدم­هاي لخت، بي­دفاع.

 

بار اولي كه باشگاه طوس غذا خوردم،‌ چند شب بعد از رسيدنم به تهران بود. سيد و طلا، تمام جمع دوره­هاي پنجشنبه را دعوت كرده بودند. صورت­هاي نيمه­آشناي گويندگان و نيمه­معروف تهيه­كنندگان تلويزيون از كنار ميز ما رد مي­شدند،‌ با سيد سلام و تعارف مي­كردند و وقتي چشمشان به «‌غير خودي»‌ مي­افتاد، باد به غبغب مي­انداختند و منتظر بودند كه غير آشنايان و غيرمعروفان از ديدار آنها مفتخر، متعجب يا شاد باشند.

 

فضاي ناهار اين جمعه، با شام آن پنجشنبه خيلي فرق دارد. كاكل­ها خيلي افراشته نيست. غبغب­ها خيلي باد ندارد. «خودي»‌ و «‌غير خودي»‌ خيلي مطرح نيست. هركس كه وارد سالن ناهارخوري مي­شود يك لحظه مكث مي­كند، اول با چشم اطاق را دور مي­زند، دوستان نزديك­تر را پيدا مي­كند و به جمع آنها مي­پيوندد. نوعي هيجان، نوعي بي باكي، نوعي ترس در هواست. گاه صداي خنده­اي روي پچ پچ مداوم بلند می­شود و همهٌ سرها را به طرف خود مي­كشاند و بلافاصله خاموش مي­شود.

طلا طبق معمول نگران سید است و حرف نمی­زند. وقتی نگران است ابروهای كمرنگش كمی تاب بر می­دارد و بالا می­رود، چشم­های روشنش گرد می شود، لب­های كوچكش حالت سؤال به خود می­گیرد و از همیشه بی­گردن تر به نظر می­رسد. اگر كسی با قیافه­اش آشنا نباشد، محتمل است نگرانیش را با تعجب اشتباه كند. ولی من با قیافه و احوالات طلا آشنا هستم و از نگرانی بی صدایش برای سید خوشم می­آید. در تعادل مطبوعی كه این سال­های اخیر در زندگی این دو نفر ایجاد شده است نوعی تبانی وجود دارد كه فارغ از حسادت­ها و خلق تنگی­های متعارف زن و شوهرهاست.

 

سید عینكش را دو باره می­گذارد و به این امید كه از غربت فضا كم كند از آخرین كتاب «رومن گاری» حرف می­زند - از: «بلیط شما از اینجا دیگر معتبر نیست». اسم كتاب را یك هوا بلندتر از نجوای حاكم بر سالن می­برد و برای لحظه­ای میز ما را مركز توجه همهٌ حاضرین می­كند. سید بلافاصله صدا را پایین می­آورد و می­گوید، «وقتی خوندمش به طلا گفتم ما مردا خیلی آسیب پذیرتر از اونی هستیم كه خیال می­كنیما.»

پچ پچ مسری است و من هم با صدایی آهسته می­گویم، «ما زنا می­دونیم اما به روتون نمیاریم.»

هر دو خودمان را موظف به حرف زدن می­دانیم و هر دو حس می­كنیم كه بحث در بارهٌ آثار ادبی، كه تمام پنجشنبه شب­های ما را پر می­كرد، در فضای امروز نمی­گنجد. مع هذا سید می­پرسد، «كتابی كه سال 75 جایزهٌ گنكور گرفت كار گاریه با اسم مستعار؟»

می­گویم، «اینطور شایعه. امّا خودش به كلی منكره و "امیل آژار" نامی­ام كه قراره نویسندهٌ كتاب باشه تا به حال برای گرفتن جایزه پیداش نشده.»

طلا در گفتگوی عوضی ما شركت نمی­كند - فقط هم دلیلش شرایط خاص امروز نیست - اصولاً كم حرف است.

 

طلا در دوره­های شلوغ پنجشنبه هم، كه تا قبل از سفر من دائر بود، حرف نمی­زد - احتمالاً خوش هم نبود و بیشتر برای همراهی با سید در جمع شركت می كرد. با این حال همیشه سید، كه هم حرف داشت و هم خوش بود، آخرهای شب سر صندلی خوابش می برد و طلا بیدار و هوشیار می ماند و ساكت ما را نگاه می كرد. فقط وقتی كسی چرت زدن های سید را دست می انداخت به حرف می آمد و به دفاع از شوهر می گفت، «خب از بس كار می­كنه - از صبح كلهٌ سحر تا بوق سگ. خب هر كس دیگم بود از حال می رفت دیگه.» و باز سكوت می­كرد و با نگرانی مواظب بود كه سید به خرناس نیفتد.

 

طلا اصولاً اهل حرف های در گوشی و درد دل های دو نفره است و در جمع احساس غربت می­كند. به هر حال در فضای امروز احتمالاً طلا تنها كسی نیست كه این احساس را دارد.

درست در خط دید من، پرویز تنها سر میزی نشسته است و یكی دو میز دور و برش خالی است. من پرویز را از زمانی كه هر دو در انگلستان شاگرد مدرسه بودیم، ندیده ام. نه دوره­ای كه روشنفكران مسئول مدال قهرمانی به سینه­اش زدند او را دیدم، نه وقتی كه انقلابیون متعهد شایع كردند كه عضو ساواك است.

 

اولین بار پرویز را در جلسات «انجمن دانشجویان» در لندن دیدم. او تازه از ایران رسیده بود و من تازه از شبانه روزی وارد دانشگاه شده بودم. یكی از نجیب ترین صورت­هایی را داشت كه من تا آن روز دیده بودم. توی چشم­های درشتش شرم بر هوش غالب بود - و وقتی آدم به میزان هوشش پی می­برد، تازه می­فهمید كه شرمش به چه درجه است.

انجمن، انجمن ادبی بود. شب­های شعر خوانی و جلسات بحث و سخنرانی داشتیم. روزنامه­ای هم راه انداخته بودیم و سالی یكبار هم بلیط می فروختیم و نوروز را جشن می گرفتیم. عكس­های اولین عیدی كه همه دور هم جمع بودیم هنوز هست. جشن تا صبح طول كشید و من و دارا و هوشنگ و پرویز بعد از منظم كردن سالن و تحویل دادنش، یكسر رفتیم به «هاید پارك» و بعد هم روی «سرپن تاین» قایقرانی كردیم. در عكس­ها، من پولیور پشمی یكی از بچه ها را پوشیده­ام - به نظرم مال پرویز را.

 

سال­هاست خبرهای پرویز، از دور به گوشم می رسد. می دانم در تلویزیون كار می كند، زن گرفته است و دو بچه دارد. اصلاً نمی دانم رابطه­اش با همكارانش چگونه است - این رابطه در مواقع عادی هر چه باشد، امروز همه آشكارا «بایكوتش» كرده­اند. میزش حكم اطاق قرنطینه را دارد، كسی نزدیكش نمی شود.

پرویز سرش پایین است – با همان حجب و حیایی كه من در دورهٌ دانشجویی در او سراغ داشتم – و  می دانم كه اگر سرش را هم بلند كند و چشمش به چشمم بیفتد، غریبه نگاهش خواهم كرد.

سیروس یكسر می آید سر میز ما. خبرهای او را هم جسته و گریخته دارم، چون او را هم از پاریس دیگر ندیده ام. به او هم از زمانی كه دورهٌ چپ زدگی و كنفدراسیون بازی را كنار گذاشته است و از یاران همفكر بریده است، نسبت های فراوانی می زنند: ساده ترینش همكاری با ساواك.

 

سیروس را چند سال بعد از پرویز شناختم. دورهٌ كوتاهی در «سیته» دانشجویان پاریس هم خانه بودیم. او از آلمان آمده بود تا مدتی فرانسه بماند، من از نروژ به پاریس فرار كرده بودم كه طلاقم را بگیرم. جوان قرتی قشنگی بود كه خوب لباس می پوشید و ماشین اسپورت قرمزش به كوی دانشجویی رنگ پول می زد. معاشرینش چپی هایی بودند كه باسی اسمشان را «سوسیالیست های جزوه ای» گذاشته بود. آنهایی كه حمام نكردن را نشان انقلابی بودنشان می دانستند و پیشرو بودنشان را با پیشنهاد بغل خوابی در جلسهٌ اول آشنایی نمایش می دادند و پول شرابشان را از این و آن تیغ می زدند - از جمله از سیروس.

 

سیروس و پرویز هیچ شباهتی به هم ندارند - نه خَلقاً و نه خُلقاً، ولی بی اختیار فكر می كنم: «سیروس هم امروز جایش توی قرنطینه است». سری برایش تكان می دهم و با طلا مشغول صحبت می شوم. سیروس چند لحظه ای با سید حرف می زند و بعد بلند می شود و می رود – و  كنار پرویز می نشیند.

 

سه

 

وقتی به خانهٌ مهدی و مهین برمی گردم انیس مدتی است رسیده است و ظرف شكلا را هم جلوش گذاشته است و روی نیمكت پهن است. این احوالاتش، كه بسیاری را عصبانی می كند، ب