شانزده
سر
كوچهٌ خاتون و
هومان يك
قنادي است كه
هميشه پشت
ويترينش يك
قاب نان پنجره
گذاشتهاند،
توي يك زرورق
نارنجي كه سرش
را با يك روبان
قرمز هم آوردهاند.
اگر كركرهٌ
قنادي كشيده
باشد، من كوچه
را از روي
فيات قراضهٌ
هومان پيدا ميكنم.
امشب قنادي
بسته است اما
فيات درست سر
كوچه پارك شده
است.
چراغهاي
راهرو ورودي
روشن است، معهذا
از پلههاي
لخت عمارت با
احتياط و
كورمال
كورمال، تا طبقهٌ
سوم مي روم.
قبلاً روي اين
پلهها
زمين خوردهام و
ديگر چشمم
ترسيده است.
سه
يا چهار سال
پيش بود، يكي
از دورههاي
پنجشنبه، كه
خانهٌ هومان و
خاتون افتاده بود
و غايب هم
نداشتيم جز زن
احمد كه هيچ
كس غيبتش را
حس نمی كرد. من
هميشه در جمع
پنجشنبه ها
زياد حرف مي زدم،
شايد براي
جبران بي حرفي
طلا و كم حرفي
خاتون و ياوه
گويي زن احمد.
ولي آن شب از
پر حرفي خودم
آگاه بودم-
خيال ميكنم
به خاطر سنجاقها و
كلاهم بود.
موها
را زير كلاهي
لبه پهن از
ماهوت شير و
شكري جمع كرده
بودم كه درست
رنگ دامنم
بود، و يك بلوز
قهوهاي
روشن پوشيده
بودم که همرنگ
كيف و كفشم
بود، و با دو
رشته
مرواريدي كه
مجموعهٌ اين
دو رنگ بود،
خيال ميكردم
شيكي را به حد
كمال رساندهام.
منتهي
شب ما، طبق
معمول دورههاي
پنجشنبه، به
درازا كشيد، و
من از اواسط
شب سنگيني
كلاه را روي
سرم حس ميكردم،
ولي چون براي
جا دادن همهٌ
مو زير آن، كله
ام را به طرز
مضحكي سنجاق
كاري كرده
بودم، حاضر نبودم
برش دارم.
تا
دو و سهٌ بعد
از نيمه شب،
بي آنكه زق زق
سرم را به رو
بياورم يا
بروز بدهم، به
ورّاجي مشغول
بودم، ولي
ديگر بيش از
آن مقدور
نبود. بحث آخرين
كتابي كه به
ميان كشيده
بوديم كاملاً
تمام نشده بود
كه من بلند
شدم و گفتم. « خب
بچه ها پاشيم
بريم. پنجشنبهٌ
ديگه خونهٌ
منه؟»
زن
مصطفي با تعجب
نگاهم كرد،
چون معمولاً
پيشنهاد رفتن
از طرف سيّد
مي آمد كه از
دوازده شب به
بعد چرت مي زد
و آن شب هم يكي
دو ساعتي بود
روي صندلي از
حال رفته بود.
مصطفي
گفت، « به،
هنوز هيچي
نشده، نخود
نخود؟ شاعر
شهيرو كه هنوز
درست دراز نكرديم!»
و
هومان به من
اعتراض كرد، «
تو كه مهموني
بهم زن نبودي -
لوس نشو بشين
ديگه.»
گفتم،
« نه، جان تو
دربو داغونم -
چندين شبه كه
كم خوابي
دارم.»
خوشبختانه
طلا سيد را
بيدار كرد، و
او هم با من همصدا
شد. براي
اينكه ديگر
بحث، مثل
هميشه نيم ساعتي
هم سر پا ادامه
پيدا نكند، من
هوشنگ و ضيا
را تقريبا از
در هل دادم
بيرون و خودم
هم به
دنبالشان راه
افتادم. طلا و
زن مصطفي، به
فاصلهٌ سه پله
پشت سر من
بودند و احمد
و مصطفي و سيد
و ابوالحسن هنوز
سر پاگرد
طبقهٌ اول، كه
من سُر خوردم.
در واقع سُر
نخوردم، از بس
حواسم به كله
و كلاهم بود،
پا را عوضي
روي لبه يكي
از پلهها
گذاشتم و بعد
از پيچ و تاب
مسخرهاي
سكندري خوردم
و با كله
شيرجه رفتم
توي شكم ضيا
كه به پايين
پله ها رسيده
بود و بر اثر
سر و صداي
عجيب من
برگشته بود كه
ببيند چه شده
است.
كلاه
تا زير
ابروهام
پايين آمد و
دوسه تا از
سنجاق ها توي
پوست سرم فرو
رفت. صداي
قدقد خندهٌ
طلا و زن
مصطفي وسط «
اوا خدا مرگم
بده »، « اوا چي
شدي » شان از
درد سر چيزي
كم نميكرد.
هوشنگ فوري از
در رفت بيرون
كه با خيال راحت
در كوچه هر و
كره اش را
بزند و ضيا
چنان غافلگير
شده بود كه
حتي كمكم نكرد
از زمين بلند
بشوم.
وقتي
زنگ آپارتمان
را مي زنم،
هنوز از
يادآوري اين
منظره مشغول
خنديديم.
هومان در را
باز مي كند و
مي پرسد. « به چي
مي خندي؟»
« به
اون شبي كه
اينجا خوردم
زمين.»
خاتون
مي بوسدم و با
همدردي مي
گويد، « واي -
آره، چه بد شد.»
مي
گويم، « همهٌ
ژستم بهم
خورد!»
هر
سه با هرهر
خنده از توي
هال، كه
كاناپهٌ من آنجاست
و بچه ها رويش
نشستهاند
و تلويزيون
تماشا ميكنند،
رد ميشويم
و به اطاق
پذيرايي ميرويم.
هميشه چند
نفري مهمان
منزل خاتون و
هومان هستند.
امشب هم
استثنا نيست.
خاتون
ميپرسد،
« چايي مي
خواي؟»
ميگويم،
« حالا نه -
فعلاً بذار
نوارو
بشنويم.» بقيه
هم پيداست كه
مشتاقند و ميل
ندارند اين
مهم به تأخير
بيفتد.
خاتون
ميگويد،
« چايي حاضره-
شماها شروع
كنين منم الان
مي رسم.»
هومان
نوار را مي
گذارد و داد
مي زند، « بچهها!
صداي اون
تلويزيونو كم
كنين!»
همه براي
شنيدن صداي
كسي كه بيش از
هر آدمي اين
روزها مورد
بحث و
گفتگوست، بيتابيم.
همهٌ صداها ميخوابد
و همهٌ چشمها
به ضبط صوت
دوخته ميشود
- مثل اينكه
همه منتظريم
از اين جعبهٌ
جادو ساحر
نيكوكار هم
بيرون بيايد؛
از اين چراغ علاءالدين
غول
فرمانبردار
هم ظاهر شود.
نوار
چند دور با
صدايي شبيه
خرخر آرام
گربهاي
ميچرخد
و بعد صداي
مردي از ضبط
صوت بلند ميشود:
صدايي خشك و
سرد، با لهجهاي
بي فرهنگ و
دهاتي، با
آهنگي
يكنواخت و
ملال آور.
همهٌ ما چند
لحظه، در سكوت
مطلق، به اين
صدا گوش مي
دهيم. خاتون،
كه با سيني
چاي وسط اطاق
ايستاده است،
اول كسي است
كه سكوت را ميشكند.
ميگويد،
« خميني اينه؟»
يكي
از مهمان ها
با ترديد ميگويد،
« فكر نكنم -
اينكه مثل يه
آخوند بي سواد
دهه.»
يكي
ديگر قاطع تر
مي گويد، « اين
خميني نيست جانم
- خميني حرفاش
خيلي كشش
داره، ميگن
چارتام زبون
خوب بلده. اين
هركي هس گمون
نكنم حرف
يوميه شم
بتونه بزنه.»
من
ياد حرف آن
آدمي مي افتم
كه با آخوندها
رابطه داشت و
دربارهٌ
خميني ميگفت،
«اعلم علما
نيست ولي اشجع
شجعاست.» اما
از اعلم علما
نبودن تا روضه
خوان بيسواد
بودن، فاصله
بعيد است. اين
نميتواند
خميني باشد.
اولي
ميگويد،
« كار دستگاهه.
مخصوصاً اين
نوارو پر كردن
كه خميني رو
بدنام كنن.»
اين
توضيح همهً
جمع را قانع
ميكند.
حتي هومان هم
كه نسبت به
خميني بدبين
است، سر را به
تصديق تكان مي
دهد.
خاتون
مي گويد، « پس
صدارو يواش
كنين - يه طور
بديه، آدمو
اذيت مي كنه.»
من از
همه به ضبط
صوت نزديكترم،
به كلي خاموشش
ميكنم.
صداي كسي كه
خميني نيست،
ديگر شنيدن
ندارد. همه
بور و پكريم و
تلافي كلاهي
را كه سرمان رفته
است با قيل و
قال در بحث در
ميآوريم.
يكي
به هومان ميگويد،
« برو بابا!
نوارت پوچ
دراومد!»
هومان
با دلخوري ميگويد،
« خب ديگه چكار
كنم.» و بعد از
من ميپرسد،
« بالأخره
ولايت فقيهو
خوندي؟»
ميگويم،
« آره - همين چند
شب پيشا تمومش
كردم.»
ميگويد،
« ديدي چه
مهملاتي
نوشته؟» و رو
به همهٌ جمع
ميگويد،
« اونكه ديگه
خمينيه!»
يكي
از حاضرين ميگويد،
« اين كتابو
خميني پونزده
سال پيش نوشته
- حالا كه
عقايدش اينا
نيس. اوو!
پونزده سال… »
من
از گوينده ميپرسم،
« شما كتابو
خوندين؟»
اما
هومان نمي
گذارد جوابي
بيايد و با
حرص ميگويد،
« مگه خميني
هفتاد و پنج
شش سالش نيس؟»
طرف
سؤال منم - ميگويم،
« ميگن.»
« خب
پونزده سال
پيش شصت سالش
بوده بابا!
شماها
حواستون
كجاس؟ آخه ذهن
آدم كه از شصت
سالگي به بعد
رشد نمي كنه!
ولايت فقيه
درست مدل يه
حكومت
فاشيستيه.»
من
باز ياد
اردشير مي
افتم. ميگويم،
« تو به همه
تهمت فاشيستي
بزن كه ديگه
كسي به تو نگه
فاشيست معصوم!
خيلي منفي
بافي! كاش اردشيراينجا
بود حسابي
خدمتت ميرسيد!»
هنوز به اين
فكر خو نگرفتهام
كه اردشير
خودش را كشته
است. بعد
اضافه ميكنم،
« تو داري
ولايت فقيهو
مي كني "ماين
كامف"!»
خاتون
ميپرسد،
« چي؟»
هومان
جواب مي دهد، «
" نبرد من".»
و من
ادامه مي دهم،
« ولايت فقيه
هيچي نيست. سر
تا پاش ياوه
اس. بر پايهٌ
ياوه كه نمي
شه حكومت كرد!»
هومان
ميگويد،
« خاطرات
چرچيلو بخون…»
با
كم حوصلگي ميگويم،
« خوندم بابا-
خوندم.»
ميگويد،
« خب پس يادته
كه وقتي" نبرد
من" ام در اومد
همه مي گفتن
ياوه اس و
هيچكي جدي
نگرفتش تا هيلتر
جزء به جزء شو
عملي كرد.»
مهماني
كه خيال همه
را از بابت
نوار راحت
كرده است ميگويد،
« اصلا قياس مع
الفارقه -
شرايط اون روز
آلمان چه
ارتباطي به
شرايط امروز
ايران داره جانم؟
ولايت فقيه چه
شباهتي به
"ماين كامف"
داره؟»
هومان
با خلق تنگي
سرش را تكان
مي دهد و مي
گويد، « شماها
اصلاً به
حرفاي من گوش
نميكنين.
»
«
چرا گوش ميكنيم،
داري پرت مي
گي! ولايت
فقيه يكي از
اون كتاباي
مسخرهايه
كه همهٌ
آخوندا مي
نويسن، همينو
بس.»
هومان
ميگويد،
« نخير- اون
توضيح
المسائله. تو
ولايت فقيه
مسئله اين
نيست كه چند
بند انگشت
بايد تو مقعد
بره، يا با
كدوم پا بايد
وارد مستراح
شد. ولايت
فقيه رسماً
ميگه فقها
بايد ادارهٌ
امور مملكتو
به دست بگيرن.»
من
ميگويم،
« خب خودت كه
گفتي. اصلاً
چنين چيزي
ممكنه؟ به
علاوه ميگه
ملت محجور و
جاهله و نياز
به قيم و بزرگتر
داره! اين
توهينو مردم
قبول ميكنن؟
به همين
سادگي! اصلاً
چرا اين
آخوندارو
گنده مي
كنين؟»
«
والله اگه
تعبير و
تفسيراي
روشنفكرارو
بشنوي مي فهمي
كي گندشون
ميكنه. كورس
دوست عزيز تو مقاله
نوشته و گفته
خميني، گاندي
ايرانه!»
من
يك لحظه از
جمع دور مي
شوم - به
ياد ماجراي
امروز هستم و
حلق دختر
مقنعه پوشي كه
شعارها را
نعره ميكشيد،
و بعد به ياد
صورت ريشوي
مردي مي افتم
كه قبل از شروع
راه پيمايي زنها
را از مردها
جدا ميكرد،
و صحبتهايي
كه با مهري
داشتم، و بعضي
از قسمتهاي
ولايت فقيه كه
موقع خواندن
جدي نگرفتهام،
و استقبال
اخير مردم از
كتابهاي
مذهبي، و لغتهاي
نامأنوسي كه
وارد زبان
فارسي شده
است.
مي
پرسم، « راستي
بچه ها
"طاغوت" يعني
چي؟»
هومان
شانهها
را بالا مياندازد
و بقيه هم
همديگر را با
سوال نگاه ميكنند.
هفده
بي
ماشيني من
اسباب دردسر
همهٌ
اطرافيانم شده
است. آقاكمال
ميآيد كه مرا
از منزل هومان
به خانهٌ مهدي
برساند. امروز
عاشوراست و باز
راهپيمايي.
از
آقاكمال ميپرسم،
« راها شلوغه؟»
ميگويد،
« مسير شلوغه -
بقيهٌ جاها نه
چندون.»
«
مسير» تا چندي
پيش فقط به
راهي ميگفتند
كه شاه طي ميکرد.
پاسباني كه
پستش نزديك
خانهٌ عمو در
جادهٌ پهلوي
بود، يكبار به
ما بچههاي
محل گفت، « من
الان ده ساله كه
مسيرم.» نميدانم
كه براي نشان
دادن اهميتش
گفت يا ملالش،
ولي ما مدتها
حرفش را براي
دوستان نقل ميكرديم
و ميخنديديم.
از
وقتي شاه فقط
سوار هلي
كوپتر ميشود
و با ماشين به
جايي نميرود،
« مسير» هم ديگر
وجود ندارد.
با شروع تظاهرات
كلمه، دوباره
باب شده است. حالا
« مسير» خيابانهايي
است كه براي
راهپيمايي
درنظر گرفته
ميشود.
از
راههاي فرعي
به بالاي
دانشگاه ميرسيم.
مردي با يك
سطل رنگ و يك
قلم مو مشغول
شعارنويسي
است - با خطی
خوش نوشته
است:
مرگ بر
آقاكمال
آهسته ميكند
و ميگويد، «
خانم، نيگا
كنين!»
مرد
يك قدم عقب ميآيد،
و به آنچه
نوشته است با
دقت نگاه ميكند،
و بعد با
حوصلهٌ تمام
كلمهٌ «شاه» را
با شيني كشيده
به آخر شعار
اضافه ميكند.
منظره
هم خنده دار
است و هم
باورنكردني.
چه كسي به
خواب مي ديد،
چهار ماه پيش،
دو ماه پيش، سه
هفتهٌ پيش، كه
با فراغ بال،
با اين دقّت،
با اين آرامش
روي ديوار
شعار « مرگ بر
شاه» بنويسند؟
آن هم در روز
روشن! جلو چشم
همه!
در
دوران بچگي
من، توده ايها
روي ديوارها
شعارهايي بد
خط و شتابزده
مينوشتند:
«
مرگ بر
فرانكو»، «
ديكتاتوري
پرولتاريا»، «
امپرياليسم
جهانخوار». من
نه فرانكو را
ميشناختم نه
ميدانستم
پرولتاريا
چيست و نه از
امپرياليسم سر
در ميآوردم.
هم شعارها
برايم
نامفهوم بود،
و هم شعارنويس
مجهول.
ماشين
آقاكمال به
كلي متوقف است
و ما سرگرم تماشاي
شعارنويسي
هستيم. دو زن
صحبت كنان و
با شتاب رو به
شاهرضا و جمع
تظاهركنندگان
مي روند. هردو روسري
دارند، هردو
سراپا سياه
پوشيدهاند.
يكي چاق است و
دومي باريك.
به فاصلهاي
از ماشين
رسيدهاند كه
حرفهاشان را
ميشنوم. زن
چاق هن هن
كنان ميگويد،
« من اينقدر
ديروز فرياد
زده بودم كه
ديشب صدام
اصلاً در نمياومد.
دو تا ليوان
پر، شير داغ و
عسل خوردم… »
زن
لاغر با صدایي
گرفته ميگويد،
« اِ- شير و عسل
خوبه؟ پس منم
امشب بخورم.»
ازكنار
پنجرهٌ باز
اتومبيل ميگذرند
- نه به
شعارنويس
توجهي دارند،
نه به ما. هردو
را ميشناسم -
دو خانم
موسيقيداني
كه ديروز هم
در تظاهرات
بودند. زن
باريك يكي از «
هفت خواهران»
است و زن چاق
دختر سفير
سابق.
مي
گويم، « بريم
ديگه آقا كمال.»
از
پهلوي مرد، كه
بي خيال به
طرف ديوار
بعدي ميرود،
ميگذريم.
آقاكمال با
لبخند ميگويد،
« ديگه ترس همه
ريخته. آژان
كه ديگه كلاش پشم
نداره. سربازا
و درجه دارام
خودشون از اوضاع
ناراضين.»
مي
پرسم، « از كجا
ميدوني؟»
مي
گويد، « سرباز
قمي زياده،
ازاونا شنيدم.
داداشمم يه
خبرايي داره.»
مي
پرسم، «
برادرت تو
ارتشه؟»
آقاكمال
مِن مِن ميكند
و ميگويد، «
نخير-
ساواكيه.»
من
احساس ميكنم
شير آب يخ روي
سرم باز كردهاند.
تا به حال
نشنيدهام
كسي به كسي
بگويد
ساواكي، مگر
قصدش لجن مال
كردن طرف
باشد. « ساواكي»
شغل نيست، فحش
است. آقاكمال
متوجه بهت من
مي شود و اضافه
ميكند، « آدم
بدي ني والله.
اونم از اوضاع
ناراضيه. من
كه كم ميبينمش.»
ميگويم،
« به هرحال
بهتره ساواكي
بودن برادرتو
جار نزني.»
ميگويد،
« نه - چيكار
دارم. اما اون
خودش اين روزا
كبكش خروس ميخونه.
ترسي نداره،
مسلمون راس
حسينيه - راس
راسي هسشا
خانوم. با
آقام خيلي
ميونه داره.»
من
درست معناي
حرفش را نميفهمم،
اصراري هم به
فهمش ندارم.
اصلاً نميخواهم
اين صحبت
ادامه پيدا
كند و براي
عوض كردن مطلب
ميگويم، «
راستي بالأخره
قاليات تو
گمرك فرانسه
موند؟»
پارسال
وقتي آقاكمال
آمد پاريس به
من تلفن كرد و
گفت، « تو گمرك
سرم بازي
درآوردن،
شوما باس تشيف
بيارين. اين
زبون نفهما
انداختنمون
تو هچل!»
رفتم
به گمرك
فرودگاه.
معلوم شد
آقاكمال مي خواسته
است، سه قطعه
قالي قيمتي را
به صورت قاچاق
وارد پاريس
كند، و وقتي
مچش را گرفتهاند
و ورقهٌ خريد
خواستهاند،
فاكتور تقلبي
به مأمورين
داده است.
تنها كاري كه
توانستم
برايش بكنم
اين بود كه
گمركچيان را
راضي كنم قاليها
را در
انبارشان نگه
دارند، و موقع
خروج به آقاكمال
تحويل بدهند
كه به ايران
برگرداند.
وقتي
نتيجهٌ
مذاكرات را
برايش گفتم،
با لب و لوچهٌ
آويزان گفت، «
خانوم، رشوه
ميدادين
قاليارو ميگرفتين
ديگه.»
گفتم،
« چرا پرت ميگي
آقاكمال؟ نه
من ازين كارا
بلدم، نه اينا
اهل اين
حرفان.»
آقاكمال
سرش را به
علامت تأسف
تكان داد،
وپيدا بود
تأسفش بيشتر از
بابت بي دست و
پايي من است
تا سرنوشت
قاليها.
با
ذوق ميگويد، «
نه خانوم-
بردمشون
آلمان، حالا
اونجان. اگه
پاريس بود خب
البته بهتر
بود.»
از
يكي از كوچههايي
كه به شاهرضا
ميخورد،
جمعيت
راهپيما را ميبينم
كه رد ميشوند
و همهمهٌ
شعارها را ميشنوم.
ميگويم، « مثه
اينكه امروز
از تاسوعا كمترن.»
آقاكمال
ميگويد، «
گمون نكنم -
بيشترم هستن.
ميخواين يه
سري بزنيم؟»
شعارهاي
نوحه وار را
با ضرب و آهنگ
سينه زني از
دور ميشنوم و
قسمتهايي
از شعارهاي
ديگر را:
اعدام
بايد گردد…
اعدام بايد
گردد…
مرگ
بر… مرگ بر…
ميگويم،
« نه آقاكمال
اصلاً. فقط
لطفاً منو
برسون.»
وقتي
ميرسيم، به
آقاكمال
تعارف نميكنم
كه بيايد تو.
خانه
سرد است. شالم
را دورم مي
پيچم و گوشهٌ
يكي از صندليها
كز ميكنم.
چند روزي است
از اصغر خبري
نيست. فكر مي
كنم شايد
امروز سري
بزند.
انيس
تلفن ميكند
و ميپرسد، « چرا
اينجوري حرف
ميزني؟»
ميگويم،
« نميدونم - دارم
مثه سگ ميلرزم.
اين خونه
يخچاله.»
مي
گويد، « مگه
شوفاژا كار
نمي كنه؟»
دستم
را روي
رادياتور ميگذارم
- يخ است. ميگويم،
« نه.»
انيس
ميگويد، « چيش!
خب واسهٌ
همينه ديگه!
درجهشو
زياد كن. سرما
نخوري؟ قرار
فردا يادت
نره.»
ميگويم
« نه.» و گوشي را
ميگذارم و
شروع ميكنم
به ور رفتن با
رادياتورها -
اما فايده ندارد.
ميروم توي
زيرزمين. بيخود
وقتم را تلف
كردهام.
مهدي و مهين
قبل از سفر
شير اصلي
شوفاژ را بستهاند.
حتماً بيتوجه
اين كار را
كردهاند،
حتماً فراموش
كردهاند در
خانه مهمان
دارند - به هر
حال گازوئيل اين
روزها سخت
پيدا مي شود و
اسراف جايز
نيست.
از
ساعت شش به
بعد ديگر ميدانم
كه اصغر نميآيد.
هميشه قبل از
تاريك شدن هوا
سري ميزند.
هیجده
آپارتمان
يك اطاقهٌ
انيس در يكي
از كوچههاي
كاخ جنوبي است
و در حقيقت
استفادهٌ
انباري از آن
ميشود.
تختخواب، زير
بقچه و بسته و
چمدان و كارتونهاي
مقوايي مدفون
است، و روي
چند ميز و
صندلي دور و
اطراف آن، آت
و آشغال و
خرده ريز تا
سقف چيده شده
است.
نگاهي
به اطاق مياندازم
و ميگويم، « صد
رحمت به
سمساري كمال!
تو اينجا چطوري
ميخوابي؟»
انيس
به كپلش دست
مي كشد و با
خنده
ميگويد، « هر
جا كه شد - من
دشك سرخودم!»
انيس
درواقع كمتر
شبي اينجاست.
اگر پيش من
نباشد، منزل
خواهرزادهاش
ستاره است كه
در چند قدمي
او آپارتمان
كوچكي دارد،
يا در خانهٌ
خانم معيني كه
از پاهاي ثابت
دورههاي رامي
انيس است و در
طبقهٌ بالاي
اطاق انيس
زندگي ميكند،
يا پيش فريباي
خل كه بعد از
جدايي از شوهرش
ويلايي در
كوچهٌ پايينتر
خريده است.
«
بريم تو
آشپزخونه؟»
انيس
ميگويد، « آره
بريم - يه چيزي
ام بخوريم.»
ميگويم،
« اينقدر نخور
دختر! همين
حالا يه پرسو
نيم چلوكباب
خوردي.»
ميگويد،
« چيش! سه ساعت
پيش بود! من
دلم داره غش
ميره. من كه از
خوردن چاق نميشم،
من از فكر
كردن به غذا
چاق ميشم.»
بي
اختيار ميخندم
و ميگويم، «
الحمدالله به
چيز ديگم كه
فكر نمي كني!»
ميگويد،
« مگه چيز ديگم
هست؟ مردايي
كه من ازشون خوشم
مياد، اعتنام
نميكنن،
اونايي كه
برام قميش
ميان، من ميخوام
سر به تنشون
نباشه! اصلاً
من از مردایي
كه از زن چاق
خوششون مياد
بيزارم!»
عكس
من به ديوار
آشپزخانه است.
اين بيشترين
عزتي است كه
انيس مي تواند
به دوستي
بگذارد، چون
آشپزخانه
تنها محل اين
آپارتمان
كوچك است كه
مي شود مدتي
كنار ميز و
روي چارپايههايش
نشست.
تمام
بعدازظهر را
در آشپزخانهٌ
انيس ميگذرانيم
و از آسمان و
ريسمان ميگوييم.
انيس كپي تلكسهاي
وزارتخارجه
را برايم
آورده است و
ميگويد، « ما
اينارو حق
نداريم از
اداره بيرون بياريم،
اما من ديگه
محض خاطر تو آوردم.
رفقاي تو
كارشون از همه
خرابتره -
خبراشون از
همه ديرتر و
ناقصتر مياد
رو تلكس.»
مي
پرسم، « كدوم
رفقام؟»
«
آژانس فرانس
پرسيا ديگه. »
ميگويم،
« آدماي
مضحكين.» و
داستان شبي را
كه با ژان ژاك
به دنبال
پژواك الله
اكبر در
خيابان بودهام
برايش تعريف
ميكنم و
ماجراي
راهپيمايي
روز تاسوعا را
همراه مهري و
فرشته.
انيس
ميگويد، « چرا
نگفتي من
بيام؟»
ميگويم،
« جات خالي
نبود - نه اون
شب، نه اون
روز.»
انيس
معهذا دلخور
است، « خب تو ميگفتي،
چيش!»
دلم
ميخواهد دقيق
براي انيس
بگويم چه
احساسي دارم، ولي
نميتوانم. چون
كلمات مناسب
را پيدا نميكنم،
چون چيزي كه
در سرم مي
گذرد شكل
مشخصي نگرفته
است، چون از
تكههايي كه
در دست دارم
هيچ تصوير
كاملي درست
نميشود. فقط
ميگويم، « من
سر در نميارم -
اون شب هيچكي
نبود، ولي به
هركي ميگم
ميگه " به!
توام كه حرفاي
ازهاريو ميزني!"
گور باباي
ازهاري.
تاسوعا معلوم
شد كه مردم
هستن، اما اون
شب خب نبودن،
هيچ جا نبودن.
من ميخوام
بفهمم از اون
شب تا تاسوعا
چي شد؟ اين جمعيت
از كجا جوشيد
و سررفت؟ اما
اين روزا نميشه
از هيچكي هيچي
پرسيد. تا آدم
ميپرسه، يه
طوري آدمو نگا
ميكنن، انگار
آدم تو صف دشمنه!»
انيس
ميگويد، « خاك
تو سرشون!»
ميپرسم.
« تو سر كي؟»
ميگويد.
« همهشون.» و ميزند
زير خنده و
بعد ميگويد، «
بيا بريم ازتو
اطاق جعبهٌ
ژتونارو ورداريم،
بريم بالا
منزل خانم
معيني. شب
بازي داريم.
توام بازي مي
كني؟»
ميگويم،
« نمي دونم.»
نميدانم
انيس با آن
هيكل گنده
چطور از لا به
لاي اسبابهاي
ريز و درشتي
كه تمام زمين
و زمان اطاق
را پوشانده
است رد مي شود -
ولي ميشود و
با ژتونها
پيش من بر ميگردد
كه در آستانهٌ
در ايستادهام
و با تلفني
قديمي كه در
جعبهٌ چوبي
زيبايي است و
آستر مخمل
قرمز دارد، ور
مي روم. اين
تلفن شايد
تنها يادگار
از ثروت بي
حساب پدرش
باشد كه همهاش
در زمان حياتش
پشت ميز قمار
به باد رفته
است. انيس
خودش مانده
است و حقوق
اداريش.
بنابراين
خطري در بازي
كردن متوجهش
نيست - اگر
همهٌ حقوق را
هم ببازد،
هميشه دوستان
نزديك و خويشان
ثروتمند
هستند كه تا
آخر ماه بي
بام و بی غذا
نماند.
در
آپارتمان
خانم معيني،
كه بي سليقه
آرايش شده است
ولي بزرگ و
جادار است،
همهٌ رامي
بازان جمعند.
من تنها
غريبهٌ گروهم.
برادر خانم
معيني و يكي
از دوستان او
هم، كه از
اعضاء قديم جبههٌ
ملياند، از
شمال وارد شدهاند
و آنجا هستند
ولي جزو
قماربازان
نيستند. بازي
هنوز شروع
نشده است.
من
با برادر خانم
معيني مشغول
صحبت ميشوم.
موضوع بحث ما
جزوهاي است
كه اخيراً از
پاريس آمده
است و چون بسيار
بد توزيع شده
به دست كمتر
كسي رسيده
است. من،
برادر خانم
معيني و دوستي
كه همراه
اوست، هرسه،
آن را خواندهايم.
در آن جزوه
حين تشويق
مردم به
ادامهٌ مبارزه،
از « روحانيون »
با لحني
مؤدبانه و
محترمانه
خواسته شده
است كه خود را
وارد سياست
نكنند.
برادر
خانم معيني ميگويد،
« حرفا درسته،
من صد درصد
موافقم. اما
به نظر شما
حالا براي
اينكه آدم
بخواد
آخوندها را از
گود خارج كنه
زود نيست؟»
ميگويم،
« اگه دير نشده
باشه خوبه.» و
مثل اين است كه
با همين يك
جمله تمام
دلشورهاي را
كه مدتي است
ذره ذره و خرد
خرد روي دلم
انبار شده است
بيرون ميريزم.
با همين يك
جمله ترمز ميبرد.
حرف ميزنم بيآنكه
ترتيبي و
آدابي بجويم،
بيآنكه تقدم
و تأخر مسائل
را درنظر
بگيرم. از روز
راهپيمايي ميگويم
و درگيري با
آن دختر مقنعه
پوشِ چادر به سر،
از شعارها ميگويم
كه يا مذهبي
است يا بوي
خون ميدهد،
از پول بيحسابي
ميگويم كه به
شهادت كمال
سمسار به دامن
آخوندها ريخته
ميشود، از مد
اخير سفره
انداختنها،
زيارت رفتنها،
در محفل
دراويش جمع
شدنهاي زنان
شيك پوش و
مرفه تهران،
از رشوههاي
مالي و لفظي
كه دولت
مداوماً به
ملاها مي دهد،
از رواج
اصطلاحات
مسلماني و
عربي، از تعداد
كتابهاي ديني
كه بنا به قول
احسان در سالهاي
اخير منتشر
شده است، از
انجمنهاي اسلامي
و حوزههاي
علميه و
مساجدي كه در
هر كوي و برزن
سبز شده است،
از اقرار ضمني
حسن آقا به
آتش زدن بانكها
و سينماها، از
ماه رمضان
امسال و سال
گذشته و
ماجراي حاج
آقا بقال
لاهيجي و
رانندهٌ تاكسي
تلفني. همه را
ميگويم با
هيجان و در يك
نفس. به
انعكاس صدا و
بازتاب
نگراني هومان
در تمام حرفها
آگاهم. حق
دارد، حق با
هومان است،
بايد نگران
بود و منتظرم
كه ديگران هم
اين تكههاي
بريده بريده
را كنار هم
بگذارند و
تصوير نهايي
را، كه ترسناك
است، ببينند.
برادر
خانم معيني با
دقت به حرفها
گوش ميدهد
ولي از صورت
آرامش پيداست
كه خطر چنداني
احساس نميكند.
دوست او با
وقاري كه مرا
از هيجانزدگي
خودم شرمنده
ميكند، ميگويد،
« اينا عوارض
گذرائيه. در
همهٌ دورههام
نمونههاش
بوده، منتهي
شدت و ضعف
داشته. شما
تصادفاً به
چند مورد
منفرد
برخورديد و
خيال ميكنيد
عموميت پيدا
كرده.»
من
با ناتواني ميگويم،
« نه - اينطور
نيست. تك تك
اين موارد
شايد مهم
نباشه ولي
مجموعش… » و ميدانم
زبانم قاصر
است و
استدلالم
نارسا. باخشمي
كه ناشي از
عجز است ميگويم،
« هيچ دقت
كردين اين
روزا همهٌ
اونايي كه
جلوي اسمشون
با صد من
افاده دكتر يا
مهندس ميذاشتن
ناگهان شدن
سيد يا حاجي؟
چرا؟ چطور شده
كه همه ياد
اجداد آخونديشون
افتادن؟ ميخوان
مسلمونيشونو
به رخ بكشن -
چرا؟»
برادر
خانم معيني
لبخند پرتحمل
و مهرباني مي زند
كه مرا آرام
كند ولي بي
تابتر ميشوم.
ته ذهنم باز
ترسي جان ميگيرد،
شبيه ترس آن
شب بي آدم پر
پژواك، بعد از
حكومت نظامي،
در خيابان
ژاله؛ شبيه
احساس خفگي و
بيهوايي روز
پرجمعيت و
پرهياهوي راه
پيمايي، در
خيابان
شاهرضا. مثل
زخم ناسوري كه
تلنگري بخورد
فكرم به ذق ذق
مي افتد. از
الغاي احساسم
به ديگران به
كلي عاجزم،
حتي به برادر
خانم معيني با
همهٌ حسن نيّتاش.
مدعوين
براي شروع
بازي رامي به
جنب وجوش ميافتند.
خاتمهٌ بحث
سياسي اعلام
ميشود.
ميزبان در
تكاپوي تهيهٌ
شمع و چراغ
نفتي براي
دوران خاموشي
است. عطر
مطبوع زعفران
و برنج در
راهرو پيچيده
است. دستههاي
ورق و جعبههاي
ژتون روي ميز
گرد ميان اطاق
چيده شده است.
من
در ميان جمع
بيگانهام و
تنها، حتي از
انيس دور
افتادهام.
كاش اردشير
اينجا بود.
كاش زنده بود.
نوزده
سرماي
هفتهٌ آخر
منزل مهدي و
مهين، مرا
براي زندگي در
خانهٌ سرد
خودم آماده
كرده است. رنگ
تازهٌ
ديوارها به
نظر مرطوب ميرسد
و لخت بودن
خانه گرم
كردنش را مشكل
ميكند. تنها
بخاري نفتي
قابل استفاده
را، در اطاق
خوابم گذاشتهام.
حجت قرار است
مقداري هيزم
براي بخاري
ديواري
ناهارخوري و
نشيمن تهيه
كند. كرسي
برقي هديهٌ
نزي هم در
اطاق كار است.
دستپخت كبري
خوردني نيست و
عزتالله آدم
بي عرضهاي
است. نه وقت
ياد دادن
آشپزي به كبري
را دارم، نه
حوصلهٌ سر و
كله زدن با
عزتالله را -
بنابراين با
وضع موجود ميسازم.
كار
را از شنبه
شروع ميكنم.
با آژانس
تاكسي لويزان
قرار بستهام
كه 7 صبح
ماشيني برايم
بفرستد و شش و
نیم عصر به
نشاني مؤسسهٌ
بيروني عقبم
بيايد. ترجمهٌ
كتاب
نويسندهٌ
سوداني درحال
پيشرفت است.
مقداري پول از
احسان گرفتهام،
به نزي و علي
هم مقروضم.
كارها
را مثل آدمكي
كوكي انجام مي
دهم. كوشش دارم
به نابسامانيهاي
زندگي شخصيم
فكر نكنم و
دلهرههاي
ديگر را هم تا
جايي كه ممكن
است از ذهنم
پس بزنم.
نگرانيهاي
سمجي را كه
رهايي از
شرشان ممكن
نيست به حساب
انتظار مي
گذارم - هميشه
در انتظار
التهاب هست:
منتظر حادثهٌ
خوش اصلي هستم
كه زندگي را
به جريان
متعارفش
برگرداند. ولي
تا تمام شدن
شلوغي و
ازدحام، تا
روبراه شدن
كارها، تا سرآمدن
انتظار، همه
چيز برايم
حالت موقت
دارد.
كبري
براي بردن
سيني شام ميآيد.
ميگويم، «
سبزي خوردنو
درست بشور
كبري.»
مي
گويد، « به
قرآن شسّم -
ازون دوام كه
گرفتين بهش
زدم.»
گِلِ
لاي تره را
نشانش مي دهم.
كبري ميزند
تو صورتش و با
صداي نازكش كه
گوش را ميآزارد
ميگويد، «خاك
تو سرم! همين
يه دونه اس
والله! برم بشورمش؟»
« نه -
فقط روميزو خلوت
كن.»
صحبت
دربارهٌ سبزي
نشسته اين
خاصيت را دارد
كه كبري سريعتر
از معمول ظرفها
را جمع ميكند
و با من هم سر
كم خوردن يا
نخوردن پلوي
خمير و خورش
شفتهاش چانه
نميزند و
زودتر از اطاق
بيرون ميرود.
چاي
نيمه كاره است
كه كورس تلفن
ميكند. ميگويد،
« شاه رفت.»
مي
پرسم، « اين
دفه ديگه
راسته؟»
مي
گويد، « آره-
خبر قطعيه. از
جزيرهٌ كيش
پرواز كرد.»
هفتهٌ
گذشته هم كورس
خبر رفتن شاه
را با شور و هيجان
داد، و من با
شور و هيجان
شنيدم و باور
كردم. خبر
درست از جايي
نميشود گرفت،
بايد با
شايعات زندگي
كرد و شايعات فقط
مربوط به رفتن
و ماندن شاه
نيست. شايع
است كه ازهاري
سكتهٌ قلبي
كرده است،
شايع است كه
چند درجه دار
و سرباز به
عدهاي از
افسران گارد
جاويدان حمله
كردهاند،
شايع است كه
همافران،
نيروي هوايي
را بر هم
ريختهاند…
ولي بيش از هر
چيز شايعه
دربارهٌ
خميني است.
شعار
« ابراهيم
خليلالله،
محمد رسولالله،
خميني روحالله»
ديوارها را
سياه كرده
است. همه امام
خطابش ميكنند
ولي به
پيامبري
ارتقايش دادهاند.
عكسش را در
ماه و موي
ريشش را در
قرآن ميبينند.
شايعهٌ شجاعتها
و پايمرديها،
معجزات و
كراماتش دهن
به دهن ميگردد.
هر
سؤالي كه
حقيقت شايعات
را مورد ترديد
قرار بدهد يا
حتّي در تأييد
قاطع آنها
نباشد، با
سردي و گاه پرخاش
مواجه ميشود.
وقتي با كورس
حرف ميزنم
ناگهان به
ذهنم مي آيد
كه تاريخ دارد
لحظه به لحظه
بر پايهٌ
اخبار شفاهي،
نقل قولهاي
مجهول، گفتههاي
بي سند و
افسانههاي بي
اساس ساخته ميشود.
به
كورس ميگويم،
« تو كتاب
ژوزفين تي رو
خوندي؟»
از
سكوت كورس به
اين نتيجه ميرسم
كه بين سؤال
من و حرفهاي
او هيچ
ارتباطي نيست
و با عجله
اضافه ميكنم،
« ببخش كورس
جان، من اين
روزا ذهنم
قروقاطي كار
ميكنه. وقتي
تو حرف ميزدي
من حواسم جاي
ديگه بود. چي
ميگفتي؟»
كورس
عادت ندارد
كسي به حرفش
گوش نكند.
خيلي خشك ميپرسد،
« كتاب كي؟»
«
ژوزفين تي.»
«
انگليسيه؟
اسم كتابش
چيه؟»
ميگويم،
« آره." دختر
زمان".»
« آخ
آخ! لابد يكي
از اين فمي
نيستاس!» از
لحن صداي كورس
پيداست هنوز
بي حواسي مرا
نبخشيده است.
ميگويم،
« نه بابا -
اصلاً، اسم
كتاب از يه
ضرب المثل
قديمي گرفته
شده: "حقيقت
دختر زمان
است".»
كورس
ضربالمثل را
تكرار ميكند
و ميگويد، «
نشنيده بودم.»
بعد با بياعتنايي
ميپرسد، «
حالا راجع به
چي هست؟»
اگر
بگويم « دختر
زمان » يك نوع
رمان پليسي-
تاريخي است
حتما كورس از
كوره در ميرود.
با خنده ميگويم،
« تو مايهٌ
خوندنياي تو
نيست، چون
اصلاً با
"هايدگر"
كاري نداره!
اما اگه هنوز
مطالعه دربارهٌ
"هوموساپينس
ساپینس" برات
جالبه، بد
نيست بخونيش.»
ميگويد،
« چطو تو مايهٌ
خوندنياي من
نيست؟ حتماً
جالبه.»
با
عجله ميگويم،
« نه، نه، دارم
گيجت ميكنم -
كتاب اصلاً
علمي نيست،
اما خيلي
شيرينه و خيلي
خوب نشون ميده
چطو آدميزاد
دو پا ميتونه
با هوچي بازي
و تبليغ
تاريخو قلب
كنه. از هيچ،
حادثه بسازه.
اگه خوندني
اين روزا كم
داري… »
كورس
حرفم را قطع
ميكند و ميگويد،
« فهميدم چه
جور كتابيه.»
مطمئن
نيستم فهميده
باشد، چون من
مطلقاً نتوانستم
توضيح درستي
بدهم، ولي
مطمئنم كه
كتاب به دردش
نميخورد و ميگويم،
« اصلا ولش كن.
گفتم كه، باب
دندون تو نيست.»
وقتي
گوشي را مي
گذارم حواسم
هنوز پي كتاب «
دختر زمان »
است، پي
ماجراي « قتل
عام بُستُن» و
جريان « توني
پَندي » و آن دو
زني كه به « شهداي
اسكاتلند »
معروف شدهاند.
نكند تاريخ
امروز ما را
هم فقط شايعات
بسازد؟ نكند
حقايق را
ندانيم و
وقايع واهي را
باور كنيم؟
نكند آنچه در
ذهنمان نقش مي
بندد…؟
صداي
زنگ تلفن
رشتهٌ افكار
را پاره مي
كند و از ژوزفين
تي دورم. بي
بنزيني و
حكومت نظامي
ديدارها را به
حداقل رسانده
است و تلفنها
را به حداكثر.
اول
علي تلفن ميكند
كه ببيند در
خانه جا
افتادهام يا
نه، بعد نزي
كه مرا
پنجشنبهٌ
آينده به شام
دعوت كند، بعد
منوچهر كه
احوالم را
بپرسد، بعد
بيژن كه خبر
بدهد برايم يك
راديو خريده
است، بعد
احسان كه قول
بدهد جمعه به
هر قيمت باشد
سري خواهد زد
و بعد انيس كه بگويد
چند روزي از
اين هفته را
در منزل من
خواهد بود.
به
انيس ميگويم،
« من فقط يه
تختخواب دارم
و يه كرسي بي
لحاف!»
ميگويد،
« خودم يه لحاف
كرسي ميارم و
دوتا پتوي اضافه.
متكا داري؟»
« نه.»
« چيش!
دوتام متكا
ميارم.»
با
آنكه تلفن
مدتي است آرام
است، هرچه سعي
ميكنم باز به
ماجراي « توني
پَندي »
برگردم نميشود.
همهٌ كتابها،
جز كتاب
نويسندهٌ
سوداني كه با
كاغذ و خودكار
كنار
تختخوابم
است، در كارتنهاي
بسته، گوشهٌ
اطاق كار است.
هوا سرد است و
من بي حوصلهام،
بنابراين
بيرون كشيدن
كتاب ژوزفين
تي را به وقت
ديگري ميگذارم.
تلفن
آخر از خواهرم
از پاريس است.
«
خوبو خوشي؟»
مي
گويم، « آره -
خوبو خوشم.»
« مام
پاشيم بيايم؟»
يك
لحظه ترديد ميكنم
و ميپرسم، «
ميخواين
بياين؟ من كه
از خدا دلم ميخواد.
ولي شايد بهتر
باشه يه خورده
دست نگه دارين،
تا من اينجارو
سر و سامون
بدم.»
«
باشه - راستي
اصغر تلفن
كرد.»
«
راستي؟ من
مدتيه ازش بي
خبرم.»
«
پاريسه. »
« اِ -
از كي؟ اصلاً
نگفت كه قصد
سفر داره.»
« آره-
مثه اينكه بي
خبر راه
افتاده.»
از
رفتن اصغر هم
خوشحالم هم
دلگرفته.
خوشحالم كه
اين روزها دم
چك نيست و
دلگرفتهام كه
خودم نميتوانم
ببينمش. چون
معتقدم كه ذهن
اصغر مثل شطرنج
بازها كار ميكند،
پي مفهوم اين
حركتش مي
گردم. مات شده
است يا فقط
قلعه رفته
است؟ قلعه
رفته است،
قلعه رفته
است، اصغر مات
نميشود - مگر
آنكه قواعد
بازي شطرنج به
كلي برهم خورده
باشد. قواعد
بازي برهم
خورده است كه
من هم از
خواهر ميخواهم
فعلاً نيايد؟
يا من هم فقط
احتياط مي كنم؟
نه – هيچكدام،
من فقط ميخواهم
خانه را
آمادهٌ
پذيرايي كنم .