شانزده
سر
كوچهٌ خاتون و
هومان يك
قنادي است كه
هميشه پشت
ويترينش يك
قاب نان پنجره
گذاشتهاند،
توي يك زرورق
نارنجي كه سرش
را با يك روبان
قرمز هم آوردهاند.
اگر كركرهٌ
قنادي كشيده
باشد، من كوچه
را از روي
فيات قراضهٌ
هومان پيدا ميكنم.
امشب قنادي
بسته است اما
فيات درست سر
كوچه پارك شده
است.
چراغهاي
راهرو ورودي
روشن است، معهذا
از پلههاي
لخت عمارت با
احتياط و
كورمال
كورمال، تا طبقهٌ
سوم مي روم.
قبلاً روي اين
پلهها
زمين خوردهام و
ديگر چشمم
ترسيده است.
سه
يا چهار سال
پيش بود، يكي
از دورههاي
پنجشنبه، كه
خانهٌ هومان و
خاتون افتاده بود
و غايب هم
نداشتيم جز زن
احمد كه هيچ
كس غيبتش را
حس نمی كرد. من
هميشه در جمع
پنجشنبه ها
زياد حرف مي زدم،
شايد براي
جبران بي حرفي
طلا و كم حرفي
خاتون و ياوه
گويي زن احمد.
ولي آن شب از
پر حرفي خودم
آگاه بودم-
خيال ميكنم
به خاطر سنجاقها و
كلاهم بود.
موها
را زير كلاهي
لبه پهن از
ماهوت شير و
شكري جمع كرده
بودم كه درست
رنگ دامنم
بود، و يك بلوز
قهوهاي
روشن پوشيده
بودم که همرنگ
كيف و كفشم
بود، و با دو
رشته
مرواريدي كه
مجموعهٌ اين
دو رنگ بود،
خيال ميكردم
شيكي را به حد
كمال رساندهام.
منتهي
شب ما، طبق
معمول دورههاي
پنجشنبه، به
درازا كشيد، و
من از اواسط
شب سنگيني
كلاه را روي
سرم حس ميكردم،
ولي چون براي
جا دادن همهٌ
مو زير آن، كله
ام را به طرز
مضحكي سنجاق
كاري كرده
بودم، حاضر نبودم
برش دارم.
تا
دو و سهٌ بعد
از نيمه شب،
بي آنكه زق زق
سرم را به رو
بياورم يا
بروز بدهم، به
ورّاجي مشغول
بودم، ولي
ديگر بيش از
آن مقدور
نبود. بحث آخرين
كتابي كه به
ميان كشيده
بوديم كاملاً
تمام نشده بود
كه من بلند
شدم و گفتم. « خب
بچه ها پاشيم
بريم. پنجشنبهٌ
ديگه خونهٌ
منه؟»
زن
مصطفي با تعجب
نگاهم كرد،
چون معمولاً
پيشنهاد رفتن
از طرف سيّد
مي آمد كه از
دوازده شب به
بعد چرت مي زد
و آن شب هم يكي
دو ساعتي بود
روي صندلي از
حال رفته بود.
مصطفي
گفت، « به،
هنوز هيچي
نشده، نخود
نخود؟ شاعر
شهيرو كه هنوز
درست دراز نكرديم!»
و
هومان به من
اعتراض كرد، «
تو كه مهموني
بهم زن نبودي -
لوس نشو بشين
ديگه.»
گفتم،
« نه، جان تو
دربو داغونم -
چندين شبه كه
كم خوابي
دارم.»
خوشبختانه
طلا سيد را
بيدار كرد، و
او هم با من همصدا
شد. براي
اينكه ديگر
بحث، مثل
هميشه نيم ساعتي
هم سر پا ادامه
پيدا نكند، من
هوشنگ و ضيا
را تقريبا از
در هل دادم
بيرون و خودم
هم به
دنبالشان راه
افتادم. طلا و
زن مصطفي، به
فاصلهٌ سه پله
پشت سر من
بودند و احمد
و مصطفي و سيد
و ابوالحسن هنوز
سر پاگرد
طبقهٌ اول، كه
من سُر خوردم.
در واقع سُر
نخوردم، از بس
حواسم به كله
و كلاهم بود،
پا را عوضي
روي لبه يكي
از پلهها
گذاشتم و بعد
از پيچ و تاب
مسخرهاي
سكندري خوردم
و با كله
شيرجه رفتم
توي شكم ضيا
كه به پايين
پله ها رسيده
بود و بر اثر
سر و صداي
عجيب من
برگشته بود كه
ببيند چه شده
است.
كلاه
تا زير
ابروهام
پايين آمد و
دوسه تا از
سنجاق ها توي
پوست سرم فرو
رفت. صداي
قدقد خندهٌ
طلا و زن
مصطفي وسط «
اوا خدا مرگم
بده »، « اوا چي
شدي » شان از
درد سر چيزي
كم نميكرد.
هوشنگ فوري از
در رفت بيرون
كه با خيال راحت
در كوچه هر و
كره اش را
بزند و ضيا
چنان غافلگير
شده بود كه
حتي كمكم نكرد
از زمين بلند
بشوم.
وقتي
زنگ آپارتمان
را مي زنم،
هنوز از
يادآوري اين
منظره مشغول
خنديديم.
هومان در را
باز مي كند و
مي پرسد. « به چي
مي خندي؟»
« به
اون شبي كه
اينجا خوردم
زمين.»
خاتون
مي بوسدم و با
همدردي مي
گويد، « واي -
آره، چه بد شد.»
مي
گويم، « همهٌ
ژستم بهم
خورد!»
هر
سه با هرهر
خنده از توي
هال، كه
كاناپهٌ من آنجاست
و بچه ها رويش
نشستهاند
و تلويزيون
تماشا ميكنند،
رد ميشويم
و به اطاق
پذيرايي ميرويم.
هميشه چند
نفري مهمان
منزل خاتون و
هومان هستند.
امشب هم
استثنا نيست.
خاتون
ميپرسد،
« چايي مي
خواي؟»
ميگويم،
« حالا نه -
فعلاً بذار
نوارو
بشنويم.» بقيه
هم پيداست كه
مشتاقند و ميل
ندارند اين
مهم به تأخير
بيفتد.
خاتون
ميگويد،
« چايي حاضره-
شماها شروع
كنين منم الان
مي رسم.»
هومان
نوار را مي
گذارد و داد
مي زند، « بچهها!
صداي اون
تلويزيونو كم
كنين!»
همه براي
شنيدن صداي
كسي كه بيش از
هر آدمي اين
روزها مورد
بحث و
گفتگوست، بيتابيم.
همهٌ صداها ميخوابد
و همهٌ چشمها
به ضبط صوت
دوخته ميشود
- مثل اينكه
همه منتظريم
از اين جعبهٌ
جادو ساحر
نيكوكار هم
بيرون بيايد؛
از اين چراغ علاءالدين
غول
فرمانبردار
هم ظاهر شود.
نوار
چند دور با
صدايي شبيه
خرخر آرام
گربهاي
ميچرخد
و بعد صداي
مردي از ضبط
صوت بلند ميشود:
صدايي خشك و
سرد، با لهجهاي
بي فرهنگ و
دهاتي، با
آهنگي
يكنواخت و
ملال آور.
همهٌ ما چند
لحظه، در سكوت
مطلق، به اين
صدا گوش مي
دهيم. خاتون،
كه با سيني
چاي وسط اطاق
ايستاده است،
اول كسي است
كه سكوت را ميشكند.
ميگويد،
« خميني اينه؟»
يكي
از مهمان ها
با ترديد ميگويد،
« فكر نكنم -
اينكه مثل يه
آخوند بي سواد
دهه.»
يكي
ديگر قاطع تر
مي گويد، « اين
خميني نيست جانم
- خميني حرفاش
خيلي كشش
داره، ميگن
چارتام زبون
خوب بلده. اين
هركي هس گمون
نكنم حرف
يوميه شم
بتونه بزنه.»
من
ياد حرف آن
آدمي مي افتم
كه با آخوندها
رابطه داشت و
دربارهٌ
خميني ميگفت،
«اعلم علما
نيست ولي اشجع
شجعاست.» اما
از اعلم علما
نبودن تا روضه
خوان بيسواد
بودن، فاصله
بعيد است. اين
نميتواند
خميني باشد.
اولي
ميگويد،
« كار دستگاهه.
مخصوصاً اين
نوارو پر كردن
كه خميني رو
بدنام كنن.»
اين
توضيح همهً
جمع را قانع
ميكند.
حتي هومان هم
كه نسبت به
خميني بدبين
است، سر را به
تصديق تكان مي
دهد.
خاتون
مي گويد، « پس
صدارو يواش
كنين - يه طور
بديه، آدمو
اذيت مي كنه.»
من از
همه به ضبط
صوت نزديكترم،
به كلي خاموشش
ميكنم.
صداي كسي كه
خميني نيست،
ديگر شنيدن
ندارد. همه
بور و پكريم و
تلافي كلاهي
را كه سرمان رفته
است با قيل و
قال در بحث در
ميآوريم.
يكي
به هومان ميگويد،
« برو بابا!
نوارت پوچ
دراومد!»
هومان
با دلخوري ميگويد،
« خب ديگه چكار
كنم.» و بعد از
من ميپرسد،
« بالأخره
ولايت فقيهو
خوندي؟»
ميگويم،
« آره - همين چند
شب پيشا تمومش
كردم.»
ميگويد،
« ديدي چه
مهملاتي
نوشته؟» و رو
به همهٌ جمع
ميگويد،
« اونكه ديگه
خمينيه!»
يكي
از حاضرين ميگويد،
« اين كتابو
خميني پونزده
سال پيش نوشته
- حالا كه
عقايدش اينا
نيس. اوو!
پونزده سال… »
من
از گوينده ميپرسم،
« شما كتابو
خوندين؟»
اما
هومان نمي
گذارد جوابي
بيايد و با
حرص ميگويد،
« مگه خميني
هفتاد و پنج
شش سالش نيس؟»
طرف
سؤال منم - ميگويم،
« ميگن.»
« خب
پونزده سال
پيش شصت سالش
بوده بابا!
شماها
حواستون
كجاس؟ آخه ذهن
آدم كه از شصت
سالگي به بعد
رشد نمي كنه!
ولايت فقيه
درست مدل يه
حكومت
فاشيستيه.»
من
باز ياد
اردشير مي
افتم. ميگويم،
« تو به همه
تهمت فاشيستي
بزن كه ديگه
كسي به تو نگه
فاشيست معصوم!
خيلي منفي
بافي! كاش اردشيراينجا
بود حسابي
خدمتت ميرسيد!»
هنوز به اين
فكر خو نگرفتهام
كه اردشير
خودش را كشته
است. بعد
اضافه ميكنم،
« تو داري
ولايت فقيهو
مي كني "ماين
كامف"!»
خاتون
ميپرسد،
« چي؟»
هومان
جواب مي دهد، «
" نبرد من".»
و من
ادامه مي دهم،
« ولايت فقيه
هيچي نيست. سر
تا پاش ياوه
اس. بر پايهٌ
ياوه كه نمي
شه حكومت كرد!»
هومان
ميگويد،
« خاطرات
چرچيلو بخون…»
با
كم حوصلگي ميگويم،
« خوندم بابا-
خوندم.»
ميگويد،
« خب پس يادته
كه وقتي" نبرد
من" ام در اومد
همه مي گفتن
ياوه اس و
هيچكي جدي
نگرفتش تا هيلتر
جزء به جزء شو
عملي كرد.»
مهماني
كه خيال همه
را از بابت
نوار راحت
كرده است ميگويد،
« اصلا قياس مع
الفارقه -
شرايط اون روز
آلمان چه
ارتباطي به
شرايط امروز
ايران داره جانم؟
ولايت فقيه چه
شباهتي به
"ماين كامف"
داره؟»
هومان
با خلق تنگي
سرش را تكان
مي دهد و مي
گويد، « شماها
اصلاً به
حرفاي من گوش
نميكنين.
»
«
چرا گوش ميكنيم،
داري پرت مي
گي! ولايت
فقيه يكي از
اون كتاباي
مسخرهايه
كه همهٌ
آخوندا مي
نويسن، همينو
بس.»
هومان
ميگويد،
« نخير- اون
توضيح
المسائله. تو
ولايت فقيه
مسئله اين
نيست كه چند
بند انگشت
بايد تو مقعد
بره، يا با
كدوم پا بايد
وارد مستراح
شد. ولايت
فقيه رسماً
ميگه فقها
بايد ادارهٌ
امور مملكتو
به دست بگيرن.»
من
ميگويم،
« خب خودت كه
گفتي. اصلاً
چنين چيزي
ممكنه؟ به
علاوه ميگه
ملت محجور و
جاهله و نياز
به قيم و بزرگتر
داره! اين
توهينو مردم
قبول ميكنن؟
به همين
سادگي! اصلاً
چرا اين
آخوندارو
گنده مي
كنين؟»
«
والله اگه
تعبير و
تفسيراي
روشنفكرارو
بشنوي مي فهمي
كي گندشون
ميكنه. كورس
دوست عزيز تو مقاله
نوشته و گفته
خميني، گاندي
ايرانه!»
من
يك لحظه از
جمع دور مي
شوم - به
ياد ماجراي
امروز هستم و
حلق دختر
مقنعه پوشي كه
شعارها را
نعره ميكشيد،
و بعد به ياد
صورت ريشوي
مردي مي افتم
كه قبل از شروع
راه پيمايي زنها
را از مردها
جدا ميكرد،
و صحبتهايي
كه با مهري
داشتم، و بعضي
از قسمتهاي
ولايت فقيه كه
موقع خواندن
جدي نگرفتهام،
و استقبال
اخير مردم از
كتابهاي
مذهبي، و لغتهاي
نامأنوسي كه
وارد زبان
فارسي شده
است.
مي
پرسم، « راستي
بچه ها
"طاغوت" يعني
چي؟»
هومان
شانهها
را بالا مياندازد
و بقيه هم
همديگر را با
سوال نگاه ميكنند.
هفده
بي
ماشيني من
اسباب دردسر
همهٌ
اطرافيانم شده
است. آقاكمال
ميآيد كه مرا
از منزل هومان
به خانهٌ مهدي
برساند. امروز
عاشوراست و باز
راهپيمايي.
از
آقاكمال ميپرسم،
« راها شلوغه؟»
ميگويد،
« مسير شلوغه -
بقيهٌ جاها نه
چندون.»
«
مسير» تا چندي
پيش فقط به
راهي ميگفتند
كه شاه طي ميکرد.
پاسباني كه
پستش نزديك
خانهٌ عمو در
جادهٌ پهلوي
بود، يكبار به
ما بچههاي
محل گفت، « من
الان ده ساله كه
مسيرم.» نميدانم
كه براي نشان
دادن اهميتش
گفت يا ملالش،
ولي ما مدتها
حرفش را براي
دوستان نقل ميكرديم
و ميخنديديم.
از
وقتي شاه فقط
سوار هلي
كوپتر ميشود
و با ماشين به
جايي نميرود،
« مسير» هم ديگر
وجود ندارد.
با شروع تظاهرات
كلمه، دوباره
باب شده است. حالا
« مسير» خيابانهايي
است كه براي
راهپيمايي
درنظر گرفته
ميشود.
از
راههاي فرعي
به بالاي
دانشگاه ميرسيم.
مردي با يك
سطل رنگ و يك
قلم مو مشغول
شعارنويسي
است - با خطی
خوش نوشته
است:
مرگ بر
آقاكمال
آهسته ميكند
و ميگويد، «
خانم، نيگا
كنين!»
مرد
يك قدم عقب ميآيد،
و به آنچه
نوشته است با
دقت نگاه ميكند،
و بعد با
حوصلهٌ تمام
كلمهٌ «شاه» را
با شيني كشيده
به آخر شعار
اضافه ميكند.
منظره
هم خنده دار
است و هم
باورنكردني.
چه كسي به
خواب مي ديد،
چهار ماه پيش،
دو ماه پيش، سه
هفتهٌ پيش، كه
با فراغ بال،
با اين دقّت،
با اين آرامش
روي ديوار
شعار « مرگ بر
شاه» بنويسند؟
آن هم در روز
روشن! جلو چشم
همه!
در
دوران بچگي
من، توده ايها
روي ديوارها
شعارهايي بد
خط و شتابزده
مينوشتند:
«
مرگ بر
فرانكو»، «
ديكتاتوري
پرولتاريا»، «
امپرياليسم
جهانخوار». من
نه فرانكو را
ميشناختم نه
ميدانستم
پرولتاريا
چيست و نه از
امپرياليسم سر
در ميآوردم.
هم شعارها
برايم
نامفهوم بود،
و هم شعارنويس
مجهول.
ماشين
آقاكمال به
كلي متوقف است
و ما سرگرم تماشاي
شعارنويسي
هستيم. دو زن
صحبت كنان و
با شتاب رو به
شاهرضا و جمع
تظاهركنندگان
مي روند. هردو روسري
دارند، هردو
سراپا سياه
پوشيدهاند.
يكي چاق است و
دومي باريك.
به فاصلهاي
از ماشين
رسيدهاند كه
حرفهاشان را
ميشنوم. زن
چاق هن هن
كنان ميگويد،
« من اينقدر
ديروز فرياد
زده بودم كه
ديشب صدام
اصلاً در نمياومد.
دو تا ليوان
پر، شير داغ و
عسل خوردم… »
زن
لاغر با صدایي
گرفته ميگويد،
« اِ- شير و عسل
خوبه؟ پس منم
امشب بخورم.»
ازكنار
پنجرهٌ باز
اتومبيل ميگذرند
- نه به
شعارنويس
توجهي دارند،
نه به ما. هردو
را ميشناسم -
دو خانم
موسيقيداني
كه ديروز هم
در تظاهرات
بودند. زن
باريك يكي از «
هفت خواهران»
است و زن چاق
دختر سفير
سابق.
مي
گويم، « بريم
ديگه آقا كمال.»
از
پهلوي مرد، كه
بي خيال به
طرف ديوار
بعدي ميرود،
ميگذريم.
آقاكمال با
لبخند ميگويد،
« ديگه ترس همه
ريخته. آژان
كه ديگه كلاش پشم
نداره. سربازا
و درجه دارام
خودشون از اوضاع
ناراضين.»
مي
پرسم، « از كجا
ميدوني؟»
مي
گويد، « سرباز
قمي زياده،
ازاونا شنيدم.
داداشمم يه
خبرايي داره.»
مي
پرسم، «
برادرت تو
ارتشه؟»
آقاكمال
مِن مِن ميكند
و ميگويد، «
نخير-
ساواكيه.»
من
احساس ميكنم
شير آب يخ روي
سرم باز كردهاند.
تا به حال
نشنيدهام
كسي به كسي
بگويد
ساواكي، مگر
قصدش لجن مال
كردن طرف
باشد. « ساواكي»
شغل نيست، فحش
است. آقاكمال
متوجه بهت من
مي شود و اضافه
ميكند، « آدم
بدي ني والله.
اونم از اوضاع
ناراضيه. من
كه كم ميبينمش.»
ميگويم،
« به هرحال
بهتره ساواكي
بودن برادرتو
جار نزني.»
ميگويد،
« نه - چيكار
دارم. اما اون
خودش اين روزا
كبكش خروس ميخونه.
ترسي نداره،
مسلمون راس
حسينيه - راس
راسي هسشا
خانوم. با
آقام خيلي
ميونه داره.»
من
درست معناي
حرفش را نميفهمم،
اصراري هم به
فهمش ندارم.
اصلاً نميخواهم
اين صحبت
ادامه پيدا
كند و براي
عوض كردن مطلب
ميگويم، «
راستي بالأخره
قاليات تو
گمرك فرانسه
موند؟»
پارسال
وقتي آقاكمال
آمد پاريس به
من تلفن كرد و
گفت، « تو گمرك
سرم بازي
درآوردن،
شوما باس تشيف
بيارين. اين
زبون نفهما
انداختنمون
تو هچل!»
رفتم
به گمرك
فرودگاه.
معلوم شد
آقاكمال مي خواسته
است، سه قطعه
قالي قيمتي را
به صورت قاچاق
وارد پاريس
كند، و وقتي
مچش را گرفتهاند
و ورقهٌ خريد
خواستهاند،
فاكتور تقلبي
به مأمورين
داده است.
تنها كاري كه
توانستم
برايش بكنم
اين بود كه
گمركچيان را
راضي كنم قاليها
را در
انبارشان نگه
دارند، و موقع
خروج به آقاكمال
تحويل بدهند
كه به ايران
برگرداند.
وقتي
نتيجهٌ
مذاكرات را
برايش گفتم،
با لب و لوچهٌ
آويزان گفت، «
خانوم، رشوه
ميدادين
قاليارو ميگرفتين
ديگه.»
گفتم،
« چرا پرت ميگي
آقاكمال؟ نه
من ازين كارا
بلدم، نه اينا
اهل اين
حرفان.»
آقاكمال
سرش را به
علامت تأسف
تكان داد،
وپيدا بود
تأسفش بيشتر از
بابت بي دست و
پايي من است
تا سرنوشت
قاليها.
با
ذوق ميگويد، «
نه خانوم-
بردمشون
آلمان، حالا
اونجان. اگه
پاريس بود خب
البته بهتر
بود.»
از
يكي از كوچههايي
كه به شاهرضا
ميخورد،
جمعيت
راهپيما را ميبينم
كه رد ميشوند
و همهمهٌ
شعارها را ميشنوم.
ميگويم، « مثه
اينكه امروز
از تاسوعا كمترن.»
آقاكمال
ميگويد، «
گمون نكنم -
بيشترم هستن.
ميخواين يه
سري بزنيم؟»
شعارهاي
نوحه وار را
با ضرب و آهنگ
سينه زني از
دور ميشنوم و
قسمتهايي
از شعارهاي
ديگر را: