خانه

 

 

بیست

 

حكومت نظامي همچنان پابرجاست ولي دولت نظامي روز به روز از نظامي بودنش كاسته مي­شود. وزراي افسر، دانه دانه كنار گذاشته مي­شوند و جاي آنها را افراد سيويل پر مي­كنند. ازهاري از آغاز نخست وزيریش حضور نداشته است، حالا مدتي است حتّي صدا هم ندارد.

آخرين حرفي كه زده است، دربارهٌ الله اكبر گويان است كه هنوز با طنز و مسخره ورد زبان­هاست: « من و دخترم با دوربين­هاي ارتشي مادون قرمز كه تا دوردستو مي بينه نگاه كرديم، هيچ كس نبود.»

مردم مي­خندند و تكرار مي­كنند، « هه! هه! هه! هيچ كس نبود! جون خودت نبود! به پاگونت قسم نوار بود!»

و من با خودم در جدالم. آن شب كه من و ژان ژاك بيرون بوديم چه؟ من خودم شاهد بودم. صدا در فضا بود، ولي آدمي نبود - نه در خيابان­ها و كوچه­ها، نه بر بام خانه­ها. ولي تاسوعا؟ آن را هم خودم ديدم. مردم بودند، هم در خيابان­ها و كوچه­ها، و هم بر بام خانه­ها - و صدا صداي مردم بود، تا چشم كار مي­كرد، تا گوش مي­شنيد. چشم بي عينك من و دوربين مادون قرمز ازهاري هردو از كار افتاده است؟ ازهاري دروغ مي­گويد، چون از آن طرفي مي­بندد، اما من چرا كور شده­ام؟

ناگهان به ياد حرف­هاي مصطفي مي­افتم. عجيب است كه تمام اين مدت به آن فكر نكرده­ام.

چند روزي بود كه صداي الله اكبر شب­ها در شهر مي­پيچيد كه مصطفي را ديدم. بعد از ماچ و بوسه و خوش و بش به خنده گفت، « ديشب ما يه هولو تكون حسابي خورديم.»

پرسيدم، « چگونه بود آن حكايت؟» و منتظر ماندم كه مصطفي با شوخ طبعي معمولش شگردهاي خاص خودش را بزند و داستان را، هرچه هست، با آب و تاب و شاخ و برگ تعريف كند.

گفت، « هيچي- يه هو و جنجالي دو قدمي خونهٌ ما بلند شد كه من گفتم جنگ داخلي الان شروع ميشه!»

داستان برايم جدي شد، پرسيدم، « توام تو شلوغي تو خيابون بودي؟»

گفت، « نه - من تو خونه بودم. ديروقت بود. شاممونو خورده بوديم، عيالو خواهرش رفته بودن بچه ها رو بخوابونن، منم سرم به خوندن مشغول بود، بوقو كرناي دور شيد، كور شيد حكومت نظاميم زده بودن - بعله حسابي دير بود - يهو سر و صدا بلند شد.»

پرسیدم، « موضوع چي بود؟»

گفت، « يه عده صلوات مي­فرستادن و تكبير مي­گفتن و يه افسريم خيلي لفظ قلم و دست نقاشي از تو بلندگو پی هم مي­گفت: " لطفاً متفرق بشيد! و گرنه قواي نظامي مجبور به دخالت ميشه! لطفا متفرق بشيد!"» مصطفي از اينكه تقليد صداي ارتشي را خوب درآورده بود، خنديد و بعد دست­هايش را پرصدا بهم كوبيد و اضافه كرد، « بعدشم ترقو تورق! - صداي تيراندازي بلند شد.»

من از شترق دست مصطفي یکّه خوردم و گفتم، « اي بابا!»

« آره- عيال و خواهرش با هولو هراس آمدن تو اطاق نشيمن. يكيشون خواست بره طرف پنجره من داد زدم "نرو! نرو! تيراندازي از نزديكه ممكنه بهت بخوره! بخوابين زمين!" خودمم مثل نعش دراز شدم!»

مصطفي چنان با مهارت صحنه پردازي مي­كرد كه تمام نگراني آن لحظه را حس كردم و باز گفتم، « اي بابا! كسيم طوري شد؟»

« حالا صبر كن بقيه داره. سر و صداها مرتب بلندتر مي­شد. من ديدم ديگه نميشه همينطور موند. با ترسو لرز سينه خيز رفتم كنار پنجره - علي­رغم جيغو ويغ اهلو عيال! دلي به دريا زدم و گوشهٌ پرده رو بلند كردم و يه چشمي نظري تو كوچه انداختم. كسي رو نديدم. شيرك شدم - دوزانو نشستم و پرده رو نيمه پس زدم. باز كسي رو نديدم.»

نحوهٌ حرف زدن و مكث­هاي مصطفي كنجكاوي مرا به اوج رسانده بود. با بي تابي پرسيدم، « خب؟ بعدش؟»

گفت، « هيچي- به زنم گفتم شلوغي تو كوچهٌ ما نيست، بيخود هول كرديم. جمعيت تو خيابون جمشيدآباده.» و خنديد.

آخر داستان بورم كرد. منتظر بودم حادثه­اي پيش آمده باشد، ولي براي اينكه مصطفي را دلخور نكنم با خنده گفتم، « اه- برو زهرهٌ منو آب كردي.»

مصطفي بلندتر خنديد و من پرسيدم، « حالا تو جمشيدآباد كشتو كشتارم شد؟»

گفت، « دِ اينجاش خوشمزه اس. برادرم خونه­اش يه خورده پايين­تر از ماس - درست نبش جمشيدآباده. وقتي ديدم تو كوچهٌ ما خبري نيست بهش تلفن كردم. گفت سر و صدارو مي­شنوه، اما تو جمشيدآبادم كسي نيست. پرسیدم "از كجا ميدوني؟" گفتش "رفتم تو خيابون." از شجاعت اخوي به عيال چيزي نگفتم. تو ام بالاغيرتاً مارو دست ننداز! اول ماجرا شجاعت ور نمي­داشت! يه تكوني خوردم كه گفتم كار تمومه!»

هر دو خنديديم و من پرسيدم، « بالأخره شلوغيا كجا بود؟»

گفت، « نميدونم- چون بعد از تلفن رفتم از روي تراس نگا كردم تو بولوارم كسي نبود. يه ده دقيقه يه ربع بعدشم سر و صداها خوابيد.»

 

چطور آن شب با ژان ژاك ياد داستان مصطفي نيفتادم؟ ترس ذهنم را فلج كرده بود؟ احتمالاً. ولي فقط ترس نبود. شباهت اين دو شب بهم بي اهميت بود. حالا هم بايد باشد - تاسوعا نشان داد. تازه فقط تاسوعا نيست، موضوع شب اول الله اكبرها و تلفن نزي هم هست.

 

من هنوز منزل مهدي و مهين بودم. شب ديروقت نزي تلفن كرد و گفت حوالي نارمك بين مردم و ژاندارم­ها درگيري پيش آمده است و عده­اي هم كشته و زخمي شده­اند.

پرسيدم، « تو از امانيه خبراي نارمكو از كجا داري؟»

گفت، « مراد اون طرفا مهمونه، چون شبم به خاطر حكومت نظامي مجبوره بمونه، تلفن كرد بدونه اين طرفام خبري هست يا نيست.»

گفتم، « تو نارمك چرا شلوغ شده؟»

« نميدونم- مراد گفت يه عده كفن پوش ريختن تو خيابون، الله اكبر ميگن و صداي تيراندازي بلنده.»

پرسيدم، « طرفاي تو چي؟ خبري هست؟»

گفت، « نه. فقط از دور صداي الله اكبر مياد.»

 

با اينكه ديروقت است شمارهٌ نزي را مي­گيرم. مراد، شوهر نزي جواب مي­دهد كه من آقاي مهندس خطابش مي­كنم. خبرهاي تازه را از هم جويا مي­شويم و آقاي مهندس مي­گويد، « گوشي خدمتتون، نزي رو صدا كنم.»

مي­گويم، « با نزي بعد حرف مي زنم. از خودتون سؤالي داشتم.»

« بفرمايين - خواهش مي­كنم.»

مي­پرسم، « شبي كه شما نارمك بودين و شلوغ شد، يادتونه؟»

مي­گويد، « بله، بله كاملاً.»

« چه اتفاقی افتاد؟»

مي­گويد، « تا سر و صدا بلند شد، ما درا و پنجره­هارو بستيم. من به نزي تلفن كردم…»

حرفش را قطع مي­كنم، « نزي گفت شما ديدين كه يك عده كفن پوش تو خيابونن.»

مي گويد، « بله- كفن پوش بودن.»

« پس شما ديدين؟»

مي گويد، « نخير- صداشونو مي­شنيديم. صلوات مي­فرستادن و مي­گفتن " بزنين، ما آمادهٌ مرگيم، اشهدمون رو گفتيم و كفنمون رو پوشيديم".» بعد مكثي مي­كند و مي­پرسد، « چطو مگه؟ امشب طرفاي شما خبري شده؟»

مي­گويم، « نخير - فقط كنجكاو بودم جزئيات قضيه رو بدونم. خيلي ممنون.»

« شب شما بخير خانم- نزي ميخواد صحبت كنه.»

« قربونت برم» نزي هميشه اينقدر گرم و صميمي و از ته دل است كه شنيدنش  تمام غم­ها را برای يك لحظه از دل آدم پاك مي­كند. مي­پرسد، « پنجشنبه رو كه نميخواي بهم بزني؟»

مي­گويم، « نه، نه - حتماً ميام. با آقاي مهندس كار داشتم و صداي تو رم مي­خواستم بشنوم.»

« ترو خدا زودتر بيا كه من سير ببينمت.»

مي­گويم، « از سر كار مستقيم ميام پيشت.»

كارتن­هاي بستهٌ كتاب­ها را تك تك باز مي­كنم. « دختر زمان » اثر « ژوزفين تي » در سومي است. بيرونش مي­كشم و بقيهٌ كتاب­ها را آشفته، ميان كارتن­هاي بازنشده روي زمين رها مي­كنم و به اطاق خواب برمي­گردم. بايد ماجراي « توني پَندي » را يكبار ديگر به دقت بخوانم.

نه در « بُستُن »، كه شهري است در ايالت « ماساچوست»، قتل عامي رخ داده است؛ نه در « توني پَندي»، كه محلي است در جنوب « ويلز»، فاجعه­اي به وقوع پيوسته است؛ و نه آن دو زن، كه به نامشان بناهاي يادبود در اسكاتلند برپا شده است، در راه مسيح مرده­اند.

در ماجرایي كه در تواريخ به اسم « قتل عام بستن» ثبت است، مجموعهٌ مصدومين چهارنفر بوده است. در «توني پندي » كه اهالي ويلز هنوز كه هنوز است مي­گويند، « هرگز فاجعه­اش را فراموش نخواهند كرد، هرگز»، اگر خوني ريخته شده باشد، از يكي دو بيني است. و دو زني كه در اسكاتلند به «شهداي عيسي» معروفند، در حقيقت به جرم خيانت و همكاري با هلندي­ها كه قصد اشغال اسكاتلند را داشته­اند، محاكمه شده­اند.

همهٌ اين ماجراها قلب شده است. با هو و جنجال گنده شده است. ابعاد جهنمي پيدا كرده است. و آنها كه دروغ را راست كرده­اند به اهدافشان رسيده­اند، و افسانه تا امروز به جاي واقعيت در اذهان به جا مانده است. امروز اگر كسي در بستن بگويد، « كدام قتل عام؟»، هزاران نفر دست به شورش مي­زنند. اگر در ويلز كسي منكر « فاجعه» شود، فاجعه به وجود مي­آورد. اگر در اسكاتلند، « دو شهيد » را كسي جاسوس بخواند، خون به پا مي شود.

قتل عام بستن، شهداي اسكاتلند، فاجعهٌ توني پندي - ميدان ژاله، تكبيرگويان نامرئي، كفن پوشان جان بركف…؟ چرا؟ هدف چيست؟ روايت وارونه­اي است از « چوپان دروغگو»؟ اينقدر بگوييم « گرگ» كه گرگ اهلي شود، آمدنش واهمه نداشته باشد، و اگر آمد هركه خواست بتواند به گردنش قلاده بيندازد…؟ آقاكمال روز عاشورا گفت. گفت، « ديگه ترس همه ريخته.»

شگرد زيركانه است و موفق - در تاسوعا معلوم شد.

 

  

بیست و یک

 

هر تيري كه دولت اين روزها مي­اندازد، كمانه مي­كند. سیاست شل كن سفت كني پيش گرفته است كه نه هدف دارد و نه آينده. معلوم نيست چرا سخت مي­گيرد و روشن نيست چرا نرم مي­شود. هيچ كارش مردم را راضي نمي­كند، از هر واكنشش مردم جري­تر مي­شوند. نه هارت و پورتش ديگر اثري دارد، و نه از در صلح و صفا درآمدنش. اولي را جدي نمي­گيرند، دومي را به حساب ضعف مي­گذارند. اقداماتي كه سال پيش ولوله ايجاد مي­كرد، يا چند ماه قبل رضايت، امروز با بي­اعتنايي روبروست. نخست وزير اسبق، رئيس سابق ساواك، شهردار قبلي تهران، وزير پيشين اطلاعات بازداشت شده­اند، ولي مردم يا شانه­ها را بالا مي­اندازند يا با سوءظن خبر را تلقي مي­كنند:

« خب نصيريو گرفتن - ساواك كه سرجاشه!»

« آبا كه از آسياب افتاد اينارم ول مي كنن - مگه قبلاً نديديم؟ موضوع افسراي نيروي دريايي كه يادمونه بابا! همه رو ول كردن - پولاي دزدي رم قرار شد آقایون قسطي پس بدن! قسطي! منفعت پولايي كه خورده بودن اقلاً ده برابر قسطا بود!»

« اي بابا! كار از بيخو بن خرابه - حالا نيك­پي و هويدا تو هلفدوني باشن يا نباشن - اينكه دردي رو دوا نمي­كنه.»

بوي الرّحمن كابينهٌ ازهاري بلند است. همه شاهد جان دادن روز به روز دولتند. نطق شاه حكم تير خلاص را دارد:

« صداي انقلاب شما را شنيدم…!»

از روز عاشورا شعار عليه شاه و دربار، سكهٌ رايج است، اما بعد از شنيدن اين سخنان خشم و تحقير مردم حد و مرز ندارد:

« عجب رويي داره! بيست و پنج سال بابا درآورده، حالا ميگه پاك كنيم از از سر! سنگ پاي قزوين به گردش!»

« كورش بيدار شو، كه کار ما سخت خرابه!»

« بچه گول ميزنه؟ خيال ميكنه مردمو ميتونه با اين حرفا خر كنه! يه عمر تحقيرمون كرده بسش نيست، حالا ميخواد تحميقمونم بكنه!»

« ديگه نميگه "ما" ميگه "من" - صبر كن تا نيم منم بشه!»

اين­ها محتاطانه­ترين و مؤدبانه­ترين لغزهايي است كه از همه مي­شنويم. سخنراني شاه سواي جسورتر كردن مردم، لقب « انقلاب» را هم براي حوادث اخير خريده است. شاه اول كسي است كه اتفاقات اين چند هفته را انقلاب مي­خواند. كلمه، از اين پس رسمي است. ديگر كارها « قهرماني» نيست، « انقلابي» است.

نمي فهمم چرا شاه اينقدر مجذوب اين كلمه است؟ يا دلش مي­خواهد خودش انقلاب بكند، يا تصور مي­كند ديگران مي­كنند. واقعاً چرا؟ در اين فكرم كه نعمتي وارد مي شود.

اگر وجود نعمتي نبود، كاركردن در مؤسسهٌ بيروني قابل تحمل بود. من تمام كوششم را مي­كنم كه او را نديده بگيرم، اما مشكل موفق مي­شوم. حضورش سنگين­تر از آن است كه بتوان سبك از او گذشت. هر وقت فرصتي پيدا كند، خودي به اطاق من مي­اندازد تا تمام معضلات گيتي را حل و فصل كند، به كليهٌ علوم كيهان بپردازد، و به وضع فرهنگ و هنر جهان برسد.

امروز تا به اطاقم مي­آيد مي­گويد، « غلامحسين ديروز قرار بود بره بالا. شب يه تلفني بهش مي­زنم ببينم قضيه به كجا كشيده.»

نعمتي از تمام نامداران ايران و جهان، زنده و مرده، به اسم كوچك ياد مي­كند، به علاوه از دهنش مثل شصت تير اسم مي­پرد: شكسپير، حافظ، روزولت، مصدق، انيشتن، ابن سينا، شوايتزر، ناتل خانلري همه در يك نفس گفته مي­شود و با صميميتي مشابه. طبعاً اسامي كوچك اين بزرگان‌ در محاوره، اگر آدم را مرعوب نكند، لااقل گيج مي­كند - مشكل مي­شود شكسپير را از روي يك ويليام خشك و خالي شناخت، يا ناتل خانلري را با يك پرويز بي دنباله. اما من ترجيح مي­دهم نفهمم تا توضيحات نعمتي را بشنوم. بنابراين هرگز سوال نمي­كنم، « كدام آلبرت؟» يا « مقصود از محمد؟»

اگر اين روزها موضوع ملاقات شاه با سران جبههٌ ملي ورد زبان همه نبود، قطعاً معماي امروز نعمتي هم لاينحل مي­ماند، ولي چون من هم شايعه را مثل ديگران شنيده­ام، به قرينه حدس مي­زنم منظورش رفتن دكتر صديقي به كاخ نياوران است.

مي­گويم، « خوب فكريه - تلفن كنين.» و سرم را با كاغذهاي رومي ميزم گرم مي­كنم.

مي­گويد، « آره- حتماً. حالا شايدم خودش امروز تلفن بزنه.»

دربارهٌ نعمتي منصفانه بايد گفت كه عقدهٌ سن ندارد، چون در گفته­هايش گاه هم­نشين ملك­الشعراي بهار از آب در مي­آيد و گاه در محفل پروين اعتصامي آفتابي مي­شود. به هرحال از معاصرين صاحب نام يا صاحب منصب به تحقيق كسي نيست كه همدم، همبازي يا هم پيالهٌ نعمتي نبوده باشد.

نعمتي هنوز دارد حرف مي­زند. موضوع « غلامحسين» و رفتنش را به « بالا» تمام مي­كند و به « لورانس» مي­پردازد - نه به « لورانس عربي» بلكه به « لورانس دارل» كه مجموعهٌ « چارپارهٌ اسكندريه»اش روي ميز من است.

مي­گويد، « كارش بد نيس. اما تو "رسوايي كاتارينا" رو بخون، هاينريش چيز ديگه اس...»

تلفن زنگ مي­زند، براي نعمتی است. به تلفنچي مي­گويم، « لطفاً وصل كنين به اطاق خودشون - الان ميرسن.»

نعمتي با اعتراض مي­گويد، « خب از همينجا حرف مي زدم ديگه.»

مي­گويم، « آخه ممكنه دكتر صديقي باشه.»

نعمتي چشم­هايش را گرد مي­كند و مي­پرسد، « چي؟»

مي­گويم، « لابد حرفاي خصوصي داره - درست نيست.»

نعمتي خيره تر نگاهم مي­كند. در صورت من حتماً جز ملال چيز ديگري نيست.

هميشه بعد از رفتن نعمتي چند دقيقه­اي طول مي­كشد تا بتوانم حواسم را جمع كنم و كار را از سر بگيرم. به هر حال امروز قبل از آمدن نعمتي هم در فكر بودم و كار نمي­كردم. اشاره به دكتر صديقي ذهنم را به ماجراهاي روز بر مي­گرداند.

كدام از سه نفري كه نامشان اين روزها مي­رود كابينهٌ بعدي را تشكيل خواهد داد؟ سنجابي؟ بازرگان؟ يا صديقي؟ هر سه اسم آشناست. هرسه مرد از نزديكان مصدق بوده­اند. هرسه نفر قبل از وارد شدن به صحنهٌ سياست در دانشگاه تدريس كرده­اند.

جز اين چه مي­دانم؟ دكتر صديقي وزير كشور دولت مصدق و استاد دانشكدهٌ ادبيات، مهندس بازرگان پس از ماجراي خلع يد نمايندهٌ مصدق در آبادان و استاد دانشكدهٌ فني، دكتر سنجابي قاضي اختصاصي ايران در دادگاه لاهه و استاد دانشكدهٌ حقوق. ديگر چه مي­دانم؟ در واقع خيلي كم، هيچ.

از گفته­ها و شنيده­ها در ذهنم مانده است كه در دوران محاكمات محمد مصدق، غلامحسين صديقي از ديگر وزرايش محكم­تر و متشخص­تر ايستاد. بر خلاف بعضي همكاران ديگر كه با كوبيدن مصدق در صدد تبرئهٌ خود برآمدند، صديقي با سرفرازي از اين همكاري حرف زد. گفت: « من چند صباحي افتخار شركت در دولت دكتر محمد مصدق را داشته­ام و بقيهٌ عمرم را هم يا درس خوانده­ام، يا درس داده­ام.» كسي را نديده­ام كه از صديقي جز به احترام ياد كند. مدت­ها بود اسمي از او در ميان نبود.

نام رهبر جبههٌ ملي، دكتر كريم سنجابي، را بيشتر شينده­ام. سنجابي اين اواخر هم مطرح بوده است - لااقل دو بار. بار اول يكسال و اندي پيش، در زماني كه همراه شاپور بختيار و داريوش فروهر نامه­اي سرگشاده به شاه نوشت. بار دوم چند ماه قبل، وقتي كه براي ديدار خميني به « نوفل لوشاتو» رفت. نامهٌ سرگشاده، سه امضا دارد و لحني سربلند و گاه سركش، اما اعلاميه­اي را كه حاصل سفر اوست به فرانسه فقط خودش امضا كرده است و متن آن « قبل از صدور، مورد موافقت حضرت آيت­الله العظمي خميني قرار گرفته است.» در اين جمله­اي كه در آغاز اعلاميه آمده است، تواضعي نزديك به زبوني ديدم. به علاوه، « بسمه تعالي» و « ذيحجه» اول و « جنبش اسلامي» و «موازين اسلامي» داخل متن اعلاميه هم آزارم داد، ولي هيچ كس منكر ملي بودن كريم سنجابي نيست.

مهندس مهدي بازرگان را هم مثل آن دو نفر ديگر نديده­ام و نمي­شناسم. كتاب « ترمو ديناميك» او را ديده­ام و نخوانده­ام. از ديگران شنيده­ام كه فقه اسلامي را از ترموديناميك بهتر مي­شناسد. اگر مثل صديقي با ادب سر و كار داشت يا مثل سنجابي با حقوق، كشش بازرگان به دانستن شرعيات برايم سؤال انگيز نبود، ولي تلفيق قانون « نيوتن» و تئوري « اُهم» با آداب وضو و مبطلات روزه به نظرم خنده­دار مي­آيد. در مورد بازرگان هم همه يك صدا مي­گويند آدم شريفي است.

تلفن زنگ مي زند. رابط چاپخانه است كه از طبقهٌ پايين صحبت مي­كند و مي­گويد، « آمدن عقبتون. بگم منتظر باشن؟»

مي­گويم، « خيلي متشكر - دارم ميام پايين.»

از بابت وسيلهٌ رفت و آمد اقبال، يارم بوده است، با محمد، جوانك معقول و مؤدبي كه رانندهٌ آژانس لويزان است، رفيق شده­ام. پسر باهوش و تيزبيني است. جريانات روز را تعقيب مي­كند. خبرهايي كه داريم با هم مبادله مي­كنيم. او از وضع محلهٌ خودش و گفتگوي مسافرين ديگر برايم مي­گويد، من مطالبي را كه شنيده­ام يا اينجا و آنجا خوانده­ام برايش تعريف مي­كنم. تمام طول راه با هم حرف مي­زنيم. صبح­ها، درازي سفر از لويزان تا اواسط خيابان شاه را با صحبت كردن با محمد كوتاه مي­كنم و عصرها، كوفتگي حاصل از حرف­هاي پر از ادعاي نعمتي را با گفتگوي ساده و منطقي محمد از تن به در.

مع­هذا وقتي به خانه مي­رسم خسته­ام. مستقيم به اطاق خوابم مي­روم كه تمام زندگيم به چهارديوارش محدود شده است. جيغ و ويغ كبري و عنقي و عبوسي عزت­الله، هردو نامطبوع است، ولي ناگزير نيستم هيچكدام را براي مدتي طولاني تحمل كنم. كبري شامي برايم مي­آورد و عزت­الله حساب­هاي روز را پس مي­دهد، بعد هردو به اطاق خودشان بر مي­گردند و من مي­مانم با كتاب و كاغذم و راديويي كه بيژن برايم آورده است و تلويزيون كوچك قابل حملي كه انيس به امانت اينجا گذاشته است.

از پنجرهٌ كوچك اطاق خوابم كه برگ­هاي پيچ ديواري نميش را مي­پوشاند، آلاچيق مو و يكي از درخت­هاي بيد مجنون پيداست. كنار پنجره كه مي­ايستم تپه­هاي مقابل را هم مي­بينم كه در تب جنگل سازي درختكاري شده است و بعد، به دست باد و باران رها. وقتي روي مهتابي بيرون اطاق مي­روم، تمام شهر و شمیران را زيرپا دارم. سكوت تپهٌ مرا جز جنجال گنجشك­هايي كه به غارت انگورهاي نارس مي­آيند، هيچ بر هم نمي­زند، و زلالي هوايش را، سواي دود سيگارهاي پياپي من، هيچ دردآلود نمي­كند. در اين فصل از پيچ ديواري فقط ساقه­هاي خشكش به جاست كه پنجره را مشبك كرده است و چون باري بر تاك نيست، گاه كلاغي تنها بر داربست مي نشيند.

هوا سرد است به اطاق بر مي­گردم كه اخبار را گوش كنم. تيمسار ازهاري به مناسبت بيماري قلبي از نخست وزيري استعفا داده است و اعليحضرت از دكتر شاپور بختيار دعوت كرده است كه كابينه­اي تشكيل دهد.

مي­دانم كه شاپور بختيار در دولت مصدق معاون وزارت كار بوده است. مي­دانم پدرش را در دورهٌ رضاشاه كشته­اند. مي­دانم بعد از 28 مرداد چند بار زنداني شده است. اين اواخر هم اسمش برده مي­شد - به خاطر نامه­اي كه همراه سنجابي و فروهر به شاه نوشت و در ماجراي كاروانسرا سنگي كه دستش شكست. همه مي­گويند ملي است و نشان داده است كه شجاع است.

اولين احساسي كه بعد از شنيدن خبر دارم، آرامش است و بعد شادي. پس درست درآمد - آرزوي من و امثال من برآورده شد. از فردا مي­شود زندگي كرد - در پرتو دولتي ملي كه كارها را به دست مي­گيرد، اصلاحات را شروع مي­كند، نظم را بر مي­گرداند.

در رو به مهتابي را دوباره باز مي­كنم. در همان آستانهٌ در مي­ايستم. خودم را بغل مي­كنم و چند نفس عميق مي­كشم. آسمان صاف است و پر ستاره و سوز سرما، با همهٌ گزندگي، سالم و نشاط بخش.

 

 

بیست و دو

 

 

نزي خودش در را برايم باز مي­كند و تا چشمش به من مي­افتد با ذوق مي­پرسد، « شنيدي؟ نطق بختيارو شنيدي؟»

« آره - معركه بود.»

نزي مي­گويد، « مي­دونستم تو حظ مي­كني. شعرشو برات يادداشت كردم.»

مي­خوانم: «"من مرغ طوفانم نيندشم ز طوفان

"موجم نه آن موجي كه از دريا گريزد".»

نزي با ذوق و از ته دلش مي­گويد، « الهي قربونت برم.»

بازوش را مي­گيرم و با هم به اطاق پذيرايي مي­رويم. خانم و آقاي مسّني قبل از من رسيده­اند. خانم روسري به سر دارد و آن را مقنعه­وار بسته است، طوري كه هيچ تار مويي پيدا نباشد. آقا سر و وضعش معقول است: هم كراوات را زده است و هم ريش را.

من معرفي مي­شوم ونزي، كه متوجه نگاه من به چارقد زفت­وار خانم است، توضیح مي­دهد: « دوستاي ما تازه از حج برگشتن.»

نزي و آقاي مهندس هم به مكه رفته­اند- چند سال پيش - و من به خاطر ندارم كه نزي هرگز خودش را به اين قيافه درآورده باشد. اين روزها مردم مايلند، به جا آوردن مراسم مذهبي را به رخ ديگران بكشند و بدتر از آن، به زشتي ميل دارند. به هر حال من نمي­دانم به كسي كه از حج آمده است چه بايد گفت؟ تعارف معمول چيست؟ « مبارك باشه»، «زيارت قبول»، « رسيدن به خير»، « التماس دعا»، يا، « خسته نباشين»؟ بنابراين چيزي نمي­گويم.

نزي اضافه مي­كند، « شماها با هم همسايه­اينا.»

با تعجب مي­گويم، « من كه وسط بيابونم - همسايه ندارم!»

نزي مي­گويد، « چرا ديگه - خانم و آقاي يحيوي حسين آباد زندگي ميكنن. خيلي نزديك تو ان.»

« خب آره. يعني خيلي دور نيستيم.» و از خانم مي پرسم، « كجاي حسين آباد؟»

« تو خود ميدون حسين آباد. بلدين كجاس؟»

« بعله- هر روز از تو ميدون رد ميشم.»

« پس بايد قدم رنجه كنين. من جمعهٌ اول هر ماه سفرهٌ حضرت فاطمه دارم.»

من با نگراني خانم را نگاه مي­كنم.

آقاي يحيوي مي­پرسد، « شما منزل پدرتون هستين؟ چون اونجا رو من بلدم.»

مي­گويم، « نخير- سر تپهٌ نرسيده به خونهٌ بابا.»

آقاي مهندس به مهمانش مي­گويد، « اونجا كه حالا نصيري ميشينه. خبر كه داري؟»

« درسته، درسته، الان يادم اومد.»

از نصيري و ساواك و وضع ترافيك و نارضايي­هاي مردم، صحبت به سياست روز مي­كشد. از گفتگوها چنين بر مي­آيد كه آقاي يحيوي از دوستان مهدي بازرگان است و با شاپور بختيار هم آشنايي دارد.

آقاي مهندس رو به من با لحن شوخي مي­گويد، « به احتمال قوي ايشونم تو كابينه اس ولي مقر نمياد.»

مهمان نه تأييد مي­كند و نه تكذيب، فقط لبخند مي­زند. هنوز وزرا تعيين نشده­اند، ولي صحبت آدم­هاي مختلف در ميان است. حتّي چندين فهرست اسامي اعضاي كابينه بين مردم منتشر شده است.

من از آقاي يحيوي مي­پرسم، « دليل مخالفت سنجابي و جبههٌ ملي با بختيار چيه؟ بختيار كه از خودشونه - چرا به جاي اينكه كمكش كنن چوب لاي چرخش ميذارن؟ مگه همهٌ صحبت اين نبود كه ملّيون بيان سر كار؟»

مهندس جواب می­دهد، « به نظرم بيشتر مخالفتا و رقابتا شخصي باشه.»

آقاي يحيوي مي­گويد، « شرايطو بايد در نظر گرفت. الان اوضاع خيلي حادّه.»

مي­گويم، « اگه جز اين بود كه كسي سراغ آدمايي مثل بختيار و صديقي نمي­رفت.»

مي­گويد، « درسته بعله - منتها اعتراض جبههٌ ملي به بختيار اينه كه مشورت نكرده تصميم گرفته.»

مي­پرسم، « ديدار سنجابي با خميني و صدور اون اعلاميه با مشورت انجام شده؟ يعني موضع رسمي جبههٌ ملي اونه؟ كه جبهه بره زير عباي آخوندا، به جاي اينكه خودش رهبري رو به دست بگيره؟ نخست وزيري بختيار تنها شانس جبههٌ مليه كه خودشو ازين خفّت نجات بده.»

آقاي يحيوي مي­گويد، « گرفتن فرمان نخست وزيري از شاه ام مورد اعتراض ايناس.»

نزي مي­پرسد، « يعني چي؟ مگه قرار بود فرمانو از كس ديگه بگيره؟»

آقاي يحيوي مي­گويد، « خب به سنجابي و صديقي كه پيشنهاد شد نپذيرفتن - لابد به همين ملاحظات ديگه.»

« كدوم ملاحظات؟»

« الان جوّ حاكم طوريه كه اگه كسي مقامي رو قبول كنه طرد ميشه. وجاهتشو از دست ميده.»

مي پرسم، « اگه هيچكس هيچ مسؤوليتي رو قبول نكنه تكليف ما مردم كوچه و بازار چي ميشه؟ مگه ما وجه­المصالحهٌ وجاهت آقايونيم؟»

مهندس مي­گويد، « والله من شنيدم كه صديقي گفته وجاهت ملي كه براي اون دنيا نيست، در وضع آشفتهٌ فعلي هر كس هر كاري ميتونه بايد بكنه.»

نزي مي­گويد، « خدا پدرشو بيامرزه - خيلي حرفش حسابيه.»

آقاي مهندس ادامه مي­دهد: « به علاوه شنيدم دكتر صديقي حاضر به قبول مسؤوليت بوده منتها شاه شرايطشو نپذيرفته.»

مهمان با اشارهٌ سر تصديق مي كند و مي­گويد، « مثل اينكه صديقي اصرار داشته كه شاه بمونه، ولي خب چنين چيزي ديگه ممكن نيست. نه مردم ديگه شاهو ميخوان، نه خود شاه ديگه ميخواد بمونه. آدم بزدليه. هميشم بزدليشو نشون داده.»

مهندس از من مي­پرسد، « شما اين جووني كه ميگه سخنگوي جبههٌ مليه مي­شناسين؟ مثل اينكه پاريس زندگي مي­كرد؟ خبر اخراج بختيار به اسم او از بي. بي. سي. پخش شد.»

مي­گويم، « بعله پاريس بود. من ديدمش ولي نمي­شناسمش.»

آقاي يحيوي مي­گويد، « اصفهونين. پدرش اونجا گزفروشي داره. پسره نوچهٌ سنجابيه - خب ديگه به قول معروف: جوانست و جوياي نام!» و مي­خندد.

نزي از همهٌ جمع سؤال می­کند: « راسته كه بختيار ترياكيه؟»

مهندس مي­گويد، « اي بابا! اي بابا! بيشتر جمعه­ها كوهه. من خودم دو سه بار كُلك چال و شيرپلا ديدمش. يه بارش ام يادمه با حسيبي وبازرگان بود.»

نزي مي­گويد، « آره تو گفته بودي، ولي خب مردم ميگن ترياكيه. بچه ها تو خيابون دم گرفته بودن: "بختيار! منقلو وردار بيار!"»

آقاي يحيوي باز مي­خندد و مي­گويد، « مردم! بعله ديگه، چه حرفا كه نميزنن.»

نزي در ضمن حرف زدن و گوش كردن مشغول پذيرايي است. وقتي ظرف پسته­هاي دهن باز بودادهٌ آبليمو خورده را جلو خانم يحيوي مي­گيرد، مي­پرسد، « شما چرا اينقدر امروز ساكتين؟»

خانم يحيوي جواب مي­دهد، « والله چي بگم. من اهل غيبت نيستم - حرومه.»

نزي با خنده مي­گويد، « شما از وقتي حاجيه خانم شدين خيلي ديگه…»

آقاي مهندس اعتراض مي­كند: « ما كه غيبت نمي­كرديم. اگه اينا اسمش غيبته بايد صمٌ بُكم نشست!»

مي­گويم، « حالا غيبت كردن چه عيبي داره؟ من كه معتقدم كار خيلي شيرينيه. يه وقتي من با يه عده از دوستام دوره داشتيم - جمع مي­شديم فقط براي اينكه غيبت كنيم!»

همه مي­خندند جز خانم يحيوي.

مهمان­هاي ديگر هم كم­كم مي­رسند. با هر تازه واردي، حرف­هاي سياسي تازه مي شود.

« ميگن بازرگانم تو كابينه اس.»

« بختيار سر وزير دفاع با شاه به توافق نرسيده.»

« مصدقم همين گرفتاريو داشت.»

« مگه قرار نيست جم بشه؟»

« شايعه­اش كه هست.»

« كابينه بالأخره تشكيل ميشه، اما مسألهٌ اعتصابا و شلوغيا…»

« تا شاه نره هيچي درست نميشه.»

« شاه نميره، حالا خواهيد ديد.»

نزي مي­گويد، « بفرمائين شام.»

« اين دولت كه اصلاً شانسي نداره.»

« چرا؟»

« كابينهٌ محلله.»

« يعني چي؟»

نزي باز مي­گويد، « شام حاضره - بفرمائين سر ميز.»

« روحانيون نظر خوش به بختيار ندارن. اونا بايد موافق باشن. خميني بايد صحّه بذاره - وگرنه بي مايه اس و فطير.»

« به چه مناسبت؟ آخوندا چه كاره ان؟»

« فعلاً كه همه كاره - حرف حرف اوناس.»

« پس بقيهٌ مردم مدادن! محض رضاي خدا فتوا گرفتنو دوباره باب نكنين كه كفّاره داره!»

« كافيه خميني يه اعلام جهاد بده – نود درصد مردم مسلمون معتقدن.»

« از كي؟ چون پونزده سال پيش كه كسي براي خميني و فتواش تره ام خورد نمي­كرد.»

نزي صدا را بلندتر مي­کند: « شام سرد شد! بابا شام!» و دست مرا مي­گيرد و به طرف ميز مي­كشاند و مي­گويد، « اگه امشب درست غذا نخوري باهات قهر مي­كنم.»

تماشاي ظرف­هاي پر و پيمان و رنگ و وارنگ خودش ضيافتي است. در ميان قاب­هاي پلو و چلو و قدح­هاي خورش و آش و ديس­هاي خوراك و كباب، بشقاب­هاي پنير و سبزي تازه و حقه­هاي مرباي به و آلبالو و انجير بر سفره نشسته است. در خانهٌ نزي باقلا هميشه زمردي است و زرشگ ياقوتي و پياز داغ طلايي. من در كمتر خانه­ای غذاهايي به خوش رنگي، خوش عطري، خوش طعمي غذاهاي نزي خورده­ام

يك تكه كباب بر مي­دارم و مي­گويم، « من كه دلم نمياد اين تابلورو بهم بزنم.»

نزي مي­گويد، « الهي قربونت برم.» و مقداري ته ديگ با خورش فسنجان توي بشقابم مي ريزد و اضافه مي­كند: « بايد بخوري، وگرنه گفتم كه، باهت قهر مي كنم.»

 

 

بیست و سه

 

صبح­ها با صداي راديو از خواب بيدار مي­شوم كه از زنگ ساعت شماطه­اي بهتر است، اما از تخت بيرون آمدن را ساده­تر نمي­كند- مخصوصاً وقتي هوا مثل امروز آنقد سرد است كه چون تيغ پوست دستي را كه از زير پتو در مي­آيد، مي­برد. اما اگر بلافاصله بلند نشوم صداي گويندهٌ بي. بي. سي. حكم لالايي را پيدا مي­كند - پلك­ها سنگين مي­شود و تن خودش را به سستي و مستي خواب مي­سپرد.

به دو به حمام مي روم و براي هزارمين بار به خودم وعده مي دهم كه شب­ها زودتر بخوابم. ولي بي­فايده است، مي­دانم، چون من مثل جغد زاده شده­ام كه شب زنده داري كنم.

آب سردي كه به صورتم مي­زنم براي يك لحظه نفسم را بند مي­آورد و صورتم را مي­گزد، اما تاري چشم­ها را مي­شويد و حركاتم را سريع­تر مي­كند. مسواك كردن دندان و پوشيدن لباس و شانه كردن مو و آرايش صورت در زماني ركورد انجام مي­شود. و تا وقتي كبري آب جوش و نسكافهٌ مرا بياورد و نفت بخاري را پر كند، كيفم را آماده مي­كنم و دو جلد لغت­نامهٌ انگليسي- فارسي حييم را روي تختم مي­گذارم كه فراموش نكنم به مؤسسه برگردانم.

از خودم عصباني هستم كه ديكسيونرها را از نعمتي به امانت گرفته­ام. حق بود اين چند روز هم از آن صرف نظر مي­كردم و زير بار منّت او نمي­رفتم. نعمتي هر كار ساده­اي را كه مي­كند مرحمتي جلوه­اش مي­دهد و من از اين مرحمت­ها به جاي آنكه متشكر باشم، طلبكار مي­شوم.

 

پيشنهاد قرض دادن كتاب­هاي لغت از طرف خود نعمتي شد. اوايل هفتهٌ گذشته باز بي دليل در اطاق من ولو بود. يكي دو نفر ديگر هم آنجا بودند كه كار اداري داشتند. وقتي نعمتي همراه جمعي در اطاق من است وضع من از هميشه مشكل­تر مي­شود، چون صحبت­ها ناگزير كش پيدا مي­كند. مواقعي كه تنهاست من، يا به اظهارنظرهاي بحر طويلش در سكوت گوش مي­دهم، يه به سؤال­هاي درازش جواب­هاي يك سيلابي: « آره»، « نه»، « باشه»، « نميشه»، « شايد». اما در حضور ديگران اين سلاح هم از گرفته مي­شود و مجبور مي­شوم در صحبت­ها شركت كنم.

آن روز صحبت دربارهٌ لغت­نامه­هاي موجود انگليسي به فارسي بود و لزوم داشتن ديكسيونرهاي متعدد. يكي از حاضرين گفت، « اگه آدم سال تا سال ام به كتاب لغت رجوع نكنه وجودش دم دست لازمه.»

من تصديق كردم و گفتم، « كاملاً - اگه نباشه آدم براي كار فلج ميشه. من خودم الان گرفتارشم. چون همهٌ بسته­هاي كتابامو هنوز باز نكردم و شبا كه مشغول ترجمه ميشم عين گربه­اي هستم كه سيبيلشو زدن - تعادل ندارم!»

نعمتي خودش را انداخت وسط و گفت، « به! خب اينجا كه پر ديكسيونره، انواعو اقسامشو داريم، از هر كدوم دوسه دوره، يكيشو ببر خونه ديگه - مهم نيست كه.»

خيلي ممنون شدم اما به محض اينكه تشكر كردم و گفتم ديگر مشكلاتم حل شد، نعمتي اضافه كرد، « اما ببين من به اين آسونيا نميذارم كتاب از اينجا بره بيرونا! اونم ديكسيونر! حالا استثنائا ميدم تو ببري، اما بايد براش رسيد بديا! نه ديگه، بايد بدي، دوقبضه.»

رسيد دادن براي كتابي كه آدم از كتابخانه قرض مي­گيرد كاملاً طبيعي است، ولي لحن صدا و نحوهٌ عنوان كردن نعمتي است كه آدم را مستأصل مي­كند. مي­توانست اين كار را با ظرافت انجام بدهد يا لااقل به موقع، ولي دست خودش نيست. نعمتي عادت دارد به سبك آفتابه دار مسجد شاه اظهار قدرت كند. وقتي آدم تنگش گرفته است دستور صادر مي­كند كه جا براي برخوردن، چانه زدن، يا ردكردن باقي نگذارد.

 

بايد رد مي­كردم، چون لحن نعمتي بسيار زننده بود، اما نكردم و از همين عصبانيم. چرا بلافاصله نگفتم گور پدر خودت و کتابت؟ من كه در تنگناي مراجعين مسجد شاه نبودم! شايد به خاطر اينكه باز رفتار نامعقول نعمتي غافلگيرم كرد، و به جاي آنكه واكنش نشان دهم، بهت­زده ماندم. شايد هم ملاحظهٌ حاضرين و شاهدان صحنه را كردم كه ادامهٌ اين بحث، به هر صورت، معذب ترشان مي­كرد.

به هرحال منصفانه بايد بگويم كه نتيجه آنچنان نامطلوب نبود. چون سر غيرت آمدم و براي آنكه بتوانم لغت­نامه­ها را هرچه زودتر به مؤسسه برگردانم، و از زير بار منّت نعمتي خلاص شوم، جمعه را صرف نظم دادن به كتاب­ها كردم، ديكسيونرهاي خودم را از ميان آن كود آشفته بيرون كشيدم، به علاوه يك خروار كاغذ و مقوا براي بخاري جمع كردم - اين همه از دولت سر نعمتي!

 

فنجان نسكافه و شير را كه زمين مي­گذارم، صداي بوق ماشين محمد بلند مي­شود. كيفم را سر شانه مي­اندازم، لغت­نامه­ها را بر مي­دارم، يك بستهٌ اضافي سيگار هم توي جيب پالتوام جا مي­دهم، و راه مي­افتم.

تاكسي محمد صبح­ها از تميزي برق مي­زند، و فقط بوي نايلون و پلاستيك تازه مي­دهد. خودش هم پاكيزه است و كت و شلوارش هميشه اتو دارد و صورتش دو تيغه اصلاح شده است. اگر شال گردن پشميش را نبسته باشد، حتماً كراوات مي­زند.

محمد كتاب­ها و كيف را روي صندلي عقب می­گذارد. جلو مي­نشينم و مي­گويم، « ممد آقا ممكنه عصر كه مياين عقبم يادم بيارين رسيدمو بگيرم؟»

محمد مي­پرسد، « رسيدتونو؟»

مي­گويم، « براي كتابايي كه قرض گرفته­ام - از مؤسسه.»

« چشم، يادتون ميارم.» و بعد اضافه مي­كند، « راستي خانم آژانس به شما كه مشتري هر روزه هستين تخفيف ميده؟ بايد بده.»

مي­گويم، « حرفي در اين زمينه نزديم.»

« تلفن كنين باهشون طي كنين. بايد بدن - به همه ميدن - به شمام بايد بدن - حتماً تلفن كنين.»

مي­گويم، « باشه، حتماً مي­كنم. » اما اين حرف را براي راحت خيال محمد مي­زنم چون مي­دانم روي چانه زدن ندارم.

محمد مي­گويد، « راستي خانم يه چيز ديگم هي يادم ميره ازتون بپرسم. شما جمعه­ها ماشين لازم ندارين؟ اگه يه وخ داشتين من در خدمت حاضرم.»

مي­گويم، « خيلي ممنون. شما يه روزو كه در هفته بايد استراحت كنين.»

« نخير، من كه تو خونه نميمونم. خلاصه هروقت لازم داشتين روز قبلش بفرمائين. به آژانسم مربوط نيست. هر ساعتي كه خواسته باشين.»

باز تشكر مي­كنم. هردو با هم و به هم سيگار تعارف مي­كنيم. بالأخره من محمد را راضي مي­كنم سيگار مرا قبول كند. مي­گويم، « من اگه دو جور سيگار بكشم دو جور سرفه مي­كنم.»

محمد مي­خندد و سيگار را بر مي­دارد.

مي­پرسم، « تازه چه خبر ممد آقا؟»

« تازه ها پيش شماس.»

تپه­ها را پشت سر مي­گذاريم، از توي ده رد مي­شويم، از جلو تسليحات مي­گذريم، به ميدان حسين آباد مي­رسيم. نگاهي به خانهٌ دوستان نزي مي­اندازم - خانم و آقاي يحيوي. ديوارها خيلي بلند نيست. در بزرگ چوبي بسته است ولي پيداست كه پشت ديوارها و در بسته، خانهٌ قديمي و دلبازي است با باغ و و باغچه­اي آراسته، كه در آن زندگي جاري است.

به جادهٌ سلطنت آباد كه مي­افتيم محمد صحبت را از سر مي­گيرد. مي­گويد، « اين روزنومه­ها چرا اينقده به آقاي بختيار بد ميگن؟»

در لحن صداي محمد بيشتر اعتراض است تا سؤال. من از روي استيصال شانه­ها را بالا مي­اندازم. محمد ادامه مي­دهد، « اينكه خيلي به نظر آدم خوبي مياد. حرفاش به دل آدم ميچسبه. همچي از ته دل حرف ميزنه. روزنومه­هارم راه انداخته. راستي راستيم دستشونو وازگذاشته. اما اين بي انصافا همينطور فحشش ميدن.اِ!»

مي­گويم، « كاش فقط روزنامه­ها بود - همه دارن فحشش ميدن. راديو، تلويزيون، چپيا، آخوندا…»

« آخه واسهٌ چي؟ اينكه هرچي هركي ميخواس داره يه تنه ميكنه. چرا امونش نميدن؟ خيلي بي انصافن، خيلي. انگار نميخوان اوضاع رو به را شه!»

مي­گويم، « خب ديگه يه عده كه نميخوان – دوره ام دورهٌ عوام فريبيه. همه دارن رو دست هم بلند ميشن.»

محمد از تو جيبش چند صفحه كاغذ چاپي در مي­آورد و مي­دهد به من و مي­گويد، « اينو بخونين- ببينين چه فحشايي به بختيار داده. آخه بابا، تيمور بختيار چكار به اين بختيار داره.»

اعلاميهٌ چريك­هاي فدايي خلق است. سراپا بدگويي و ناسزا، تهمت­هاي ناروا، اطلاعات نادرست. مي­گويم، «عجب آدماي بيشرمي ان! وقتي تيمور بختيار رئيس ساواك بود، شاپور بختيار تو زندان بود. اين اعلاميه رو از كجا گير آوردين ممد آقا؟»

مي­گويد، « برادرم بهم داد.»

مي­پرسم، « خودش از چريكاس؟»

مي­گويد، « نخير- اصلاً به اين كارا كاري نداره. تو خيابون بهش داده بودن - اونم داد به من. من گذاشتم كه بيارمش برا شما.»

« خيلي كار خوبي كردين ممد آقا. هرچي از اين چيزا گيرتون اومد خبرم كنين.»

« چشم خانم - حتماً.»

به شلوغي­هاي پيچ شمیران و شاهرضا رسيده­ايم. اتومبيل­ها در هم قفل شده­اند. صداي بوق از همه طرف بلند است.

محمد مي­گويد. « روز به روز شلوغ­تر ميشه.»

« شايد جلو تصادف شده.»

مي­گويد، « تصادف كه هر روز ميشه - اما بي تصادفم شلوغه. آدم اعصابش خورد ميشه. ميخوام ماشينو بفروشم خانم، يك خشك شويي باز كنم.»

من به محمد مأنوس شده­ام و از فكر اينكه ديگر نبينمش دلم مي­گيرد، ولي مي­گويم، « بد فكري نيست ممد آقا. سرمايهٌ كافي دارين؟»

مي­گويد، « با برادرم حرفش بود - اونم كمك ميكنه شريك ميشيم.»

مي­گويم، « مبارك باشه.»

محمد مي­خندد و مي­گويد، « هنوز فقط حرفه - تا چي بشه.»

بقيهٌ راه را يك متر يك متر جلو مي­رويم و باز حرف­هاي روز را مي­زنيم. محمد مي­گويد، « اون روزي يه مسافرو رسوندم طرفاي تخت طاووس، ديدم يه جوونهٌ ريشوي نيم وجبي تو خيابون داد ميزنه "بختيار! نوكر بي اختيار!" بهش گفتم، "اگه يكي يه خورده اختيار داشته باشه همين بختياره".»

من مي­خندم.

« گفتمش "چه اختياري؟" گفتم "همينكه گذاشته تو ريقوي عن دماغي ول بسابي و بهش بد و بيراه بگي".»

بيشتر مي­خندم و مي­پرسم، « خب چي گفت؟»

محمد مي­گويد، « هيچي به جلز و ولز افتاد، رفقاشو صدا كرد كه بريزن سرم، اما من ديگه وانسادم - گاز دادم رفتم. تو محلهٌ خودمون بدبختي داريم. من كه اهل دعوا نيستم. اما اينا آدمو جوشي ميكنن- يه حرفايي ميزنن كه آدم مجبور ميشه جواب بده.»

جلو در مؤسسهٌ بيروني محمد مي­پرسد، « شب وقت هميشه خانم؟»

مي­گويم، « آره، لطفاً ممد آقا. اگه دم در نبودم خودتون ميان بالا؟»

مي­گويد، « خيالتون جمع. رسيد يادتون نره!»

 

بازگشت