بیست
حكومت
نظامي همچنان
پابرجاست ولي
دولت نظامي
روز به روز از
نظامي بودنش
كاسته ميشود.
وزراي افسر،
دانه دانه
كنار گذاشته
ميشوند و جاي
آنها را افراد
سيويل پر ميكنند.
ازهاري از
آغاز نخست
وزيریش حضور
نداشته است،
حالا مدتي است
حتّي صدا هم
ندارد.
آخرين
حرفي كه زده
است، دربارهٌ
الله اكبر
گويان است كه
هنوز با طنز و
مسخره ورد
زبانهاست: « من
و دخترم با
دوربينهاي
ارتشي مادون
قرمز كه تا
دوردستو مي
بينه نگاه
كرديم، هيچ كس
نبود.»
مردم
ميخندند و
تكرار ميكنند،
« هه! هه! هه! هيچ
كس نبود! جون
خودت نبود! به
پاگونت قسم
نوار بود!»
و من
با خودم در
جدالم. آن شب
كه من و ژان
ژاك بيرون
بوديم چه؟ من
خودم شاهد
بودم. صدا در
فضا بود، ولي
آدمي نبود - نه
در خيابانها
و كوچهها، نه
بر بام خانهها.
ولي تاسوعا؟
آن را هم خودم
ديدم. مردم
بودند، هم در
خيابانها و
كوچهها، و هم
بر بام خانهها
- و صدا صداي
مردم بود، تا
چشم كار ميكرد،
تا گوش ميشنيد.
چشم بي عينك
من و دوربين
مادون قرمز
ازهاري هردو
از كار افتاده
است؟ ازهاري
دروغ ميگويد،
چون از آن
طرفي ميبندد،
اما من چرا
كور شدهام؟
ناگهان
به ياد حرفهاي
مصطفي ميافتم.
عجيب است كه
تمام اين مدت
به آن فكر
نكردهام.
چند
روزي بود كه
صداي الله
اكبر شبها در
شهر ميپيچيد
كه مصطفي را
ديدم. بعد از
ماچ و بوسه و
خوش و بش به
خنده گفت، «
ديشب ما يه
هولو تكون
حسابي خورديم.»
پرسيدم،
« چگونه بود آن
حكايت؟» و
منتظر ماندم
كه مصطفي با
شوخ طبعي
معمولش شگردهاي
خاص خودش را
بزند و داستان
را، هرچه هست،
با آب و تاب و
شاخ و برگ
تعريف كند.
گفت، «
هيچي- يه هو و
جنجالي دو
قدمي خونهٌ ما
بلند شد كه من
گفتم جنگ
داخلي الان
شروع ميشه!»
داستان
برايم جدي شد،
پرسيدم، «
توام تو شلوغي
تو خيابون
بودي؟»
گفت، «
نه - من تو خونه بودم.
ديروقت بود.
شاممونو
خورده بوديم،
عيالو خواهرش
رفته بودن بچه
ها رو
بخوابونن،
منم سرم به
خوندن مشغول
بود، بوقو
كرناي دور
شيد، كور شيد
حكومت نظاميم
زده بودن -
بعله حسابي
دير بود - يهو
سر و صدا بلند
شد.»
پرسیدم،
« موضوع چي
بود؟»
گفت، «
يه عده صلوات
ميفرستادن و
تكبير ميگفتن
و يه افسريم
خيلي لفظ قلم
و دست نقاشي
از تو بلندگو پی
هم ميگفت: "
لطفاً متفرق
بشيد! و گرنه
قواي نظامي
مجبور به
دخالت ميشه!
لطفا متفرق
بشيد!"» مصطفي
از اينكه
تقليد صداي
ارتشي را خوب
درآورده بود،
خنديد و بعد
دستهايش را
پرصدا بهم
كوبيد و اضافه
كرد، « بعدشم
ترقو تورق! -
صداي
تيراندازي
بلند شد.»
من از
شترق دست مصطفي
یکّه خوردم و
گفتم، « اي
بابا!»
« آره-
عيال و خواهرش
با هولو هراس
آمدن تو اطاق نشيمن.
يكيشون خواست
بره طرف پنجره
من داد زدم "نرو!
نرو!
تيراندازي از
نزديكه ممكنه
بهت بخوره!
بخوابين زمين!"
خودمم مثل نعش
دراز شدم!»
مصطفي
چنان با مهارت
صحنه پردازي
ميكرد كه
تمام نگراني
آن لحظه را حس
كردم و باز
گفتم، « اي
بابا! كسيم
طوري شد؟»
« حالا
صبر كن بقيه
داره. سر و
صداها مرتب
بلندتر ميشد.
من ديدم ديگه
نميشه
همينطور موند.
با ترسو لرز
سينه خيز رفتم
كنار پنجره -
عليرغم جيغو ويغ
اهلو عيال!
دلي به دريا
زدم و گوشهٌ
پرده رو بلند
كردم و يه
چشمي نظري تو
كوچه انداختم.
كسي رو نديدم.
شيرك شدم -
دوزانو نشستم
و پرده رو
نيمه پس زدم.
باز كسي رو
نديدم.»
نحوهٌ
حرف زدن و مكثهاي
مصطفي
كنجكاوي مرا
به اوج رسانده
بود. با بي
تابي پرسيدم،
« خب؟ بعدش؟»
گفت، «
هيچي- به زنم
گفتم شلوغي تو
كوچهٌ ما
نيست، بيخود
هول كرديم.
جمعيت تو
خيابون
جمشيدآباده.»
و خنديد.
آخر
داستان بورم
كرد. منتظر
بودم حادثهاي
پيش آمده
باشد، ولي
براي اينكه
مصطفي را دلخور
نكنم با خنده
گفتم، « اه- برو
زهرهٌ منو آب
كردي.»
مصطفي
بلندتر خنديد
و من پرسيدم، «
حالا تو
جمشيدآباد
كشتو كشتارم
شد؟»
گفت، «
دِ اينجاش
خوشمزه اس.
برادرم خونهاش
يه خورده
پايينتر از
ماس - درست نبش
جمشيدآباده.
وقتي ديدم تو
كوچهٌ ما خبري
نيست بهش تلفن
كردم. گفت سر و
صدارو ميشنوه،
اما تو
جمشيدآبادم
كسي نيست. پرسیدم
"از كجا
ميدوني؟"
گفتش "رفتم تو
خيابون." از
شجاعت اخوي به
عيال چيزي
نگفتم. تو ام
بالاغيرتاً
مارو دست
ننداز! اول
ماجرا شجاعت
ور نميداشت!
يه تكوني
خوردم كه گفتم
كار تمومه!»
هر دو
خنديديم و من
پرسيدم، « بالأخره
شلوغيا كجا بود؟»
گفت، «
نميدونم- چون
بعد از تلفن
رفتم از روي
تراس نگا كردم
تو بولوارم
كسي نبود. يه
ده دقيقه يه
ربع بعدشم سر
و صداها
خوابيد.»
چطور
آن شب با ژان
ژاك ياد
داستان مصطفي
نيفتادم؟ ترس
ذهنم را فلج
كرده بود؟
احتمالاً. ولي
فقط ترس نبود.
شباهت اين دو
شب بهم بي
اهميت بود.
حالا هم بايد
باشد - تاسوعا
نشان داد.
تازه فقط
تاسوعا نيست،
موضوع شب اول
الله اكبرها و
تلفن نزي هم
هست.
من
هنوز منزل
مهدي و مهين
بودم. شب
ديروقت نزي تلفن
كرد و گفت
حوالي نارمك
بين مردم و
ژاندارمها
درگيري پيش
آمده است و
عدهاي هم
كشته و زخمي شدهاند.
پرسيدم،
« تو از امانيه
خبراي نارمكو
از كجا داري؟»
گفت، «
مراد اون طرفا
مهمونه، چون
شبم به خاطر حكومت
نظامي مجبوره
بمونه، تلفن
كرد بدونه اين
طرفام خبري
هست يا نيست.»
گفتم،
« تو نارمك چرا
شلوغ شده؟»
« نميدونم-
مراد گفت يه
عده كفن پوش
ريختن تو خيابون،
الله اكبر
ميگن و صداي
تيراندازي
بلنده.»
پرسيدم،
« طرفاي تو چي؟
خبري هست؟»
گفت، «
نه. فقط از دور
صداي الله
اكبر مياد.»
با
اينكه ديروقت
است شمارهٌ
نزي را ميگيرم.
مراد، شوهر
نزي جواب ميدهد
كه من آقاي
مهندس خطابش
ميكنم.
خبرهاي تازه
را از هم جويا
ميشويم و
آقاي مهندس ميگويد،
« گوشي
خدمتتون، نزي
رو صدا كنم.»
ميگويم،
« با نزي بعد
حرف مي زنم. از
خودتون سؤالي
داشتم.»
«
بفرمايين -
خواهش ميكنم.»
ميپرسم،
« شبي كه شما
نارمك بودين و
شلوغ شد،
يادتونه؟»
ميگويد،
« بله، بله
كاملاً.»
« چه
اتفاقی افتاد؟»
ميگويد،
« تا سر و صدا
بلند شد، ما
درا و پنجرههارو
بستيم. من به
نزي تلفن
كردم…»
حرفش
را قطع ميكنم،
« نزي گفت شما
ديدين كه يك
عده كفن پوش
تو خيابونن.»
مي
گويد، « بله-
كفن پوش بودن.»
« پس
شما ديدين؟»
مي
گويد، « نخير-
صداشونو ميشنيديم.
صلوات ميفرستادن
و ميگفتن "
بزنين، ما
آمادهٌ
مرگيم،
اشهدمون رو
گفتيم و
كفنمون رو
پوشيديم".» بعد
مكثي ميكند و
ميپرسد، « چطو
مگه؟ امشب
طرفاي شما
خبري شده؟»
ميگويم،
« نخير - فقط
كنجكاو بودم
جزئيات قضيه
رو بدونم.
خيلي ممنون.»
« شب
شما بخير
خانم- نزي
ميخواد صحبت
كنه.»
« قربونت
برم» نزي
هميشه اينقدر
گرم و صميمي و
از ته دل است كه
شنيدنش
تمام غمها
را برای يك
لحظه از دل
آدم پاك ميكند.
ميپرسد، « پنجشنبه
رو كه نميخواي
بهم بزني؟»
ميگويم،
« نه، نه - حتماً
ميام. با آقاي مهندس
كار داشتم و
صداي تو رم ميخواستم
بشنوم.»
« ترو خدا
زودتر بيا كه
من سير
ببينمت.»
ميگويم،
« از سر كار
مستقيم ميام
پيشت.»
كارتنهاي
بستهٌ كتابها
را تك تك باز
ميكنم. « دختر
زمان » اثر « ژوزفين
تي » در سومي
است. بيرونش
ميكشم و بقيهٌ
كتابها را
آشفته، ميان
كارتنهاي
بازنشده روي
زمين رها ميكنم
و به اطاق خواب
برميگردم. بايد
ماجراي « توني
پَندي » را
يكبار ديگر به
دقت بخوانم.
نه در «
بُستُن »، كه
شهري است در
ايالت «
ماساچوست»،
قتل عامي رخ
داده است؛ نه
در « توني پَندي»،
كه محلي است
در جنوب « ويلز»،
فاجعهاي به
وقوع پيوسته
است؛ و نه آن دو
زن، كه به
نامشان بناهاي
يادبود در
اسكاتلند
برپا شده است،
در راه مسيح
مردهاند.
در
ماجرایي كه در
تواريخ به اسم
« قتل عام بستن»
ثبت است،
مجموعهٌ
مصدومين
چهارنفر بوده
است. در «توني
پندي » كه
اهالي ويلز
هنوز كه هنوز
است ميگويند،
« هرگز فاجعهاش
را فراموش
نخواهند كرد،
هرگز»، اگر
خوني ريخته
شده باشد، از
يكي دو بيني
است. و دو زني
كه در
اسكاتلند به «شهداي
عيسي»
معروفند، در
حقيقت به جرم
خيانت و
همكاري با هلنديها
كه قصد اشغال
اسكاتلند را
داشتهاند،
محاكمه شدهاند.
همهٌ
اين ماجراها
قلب شده است.
با هو و جنجال
گنده شده است.
ابعاد جهنمي
پيدا كرده است.
و آنها كه
دروغ را راست
كردهاند به
اهدافشان
رسيدهاند، و
افسانه تا
امروز به جاي
واقعيت در
اذهان به جا
مانده است.
امروز اگر كسي
در بستن
بگويد، « كدام
قتل عام؟»،
هزاران نفر دست
به شورش ميزنند.
اگر در ويلز
كسي منكر «
فاجعه» شود،
فاجعه به وجود
ميآورد. اگر
در اسكاتلند،
« دو شهيد » را
كسي جاسوس بخواند،
خون به پا مي
شود.
قتل
عام بستن،
شهداي
اسكاتلند، فاجعهٌ
توني پندي -
ميدان ژاله،
تكبيرگويان
نامرئي، كفن
پوشان جان
بركف…؟ چرا؟
هدف چيست؟
روايت وارونهاي
است از « چوپان
دروغگو»؟
اينقدر
بگوييم « گرگ» كه
گرگ اهلي شود،
آمدنش واهمه
نداشته باشد،
و اگر آمد
هركه خواست
بتواند به
گردنش قلاده
بيندازد…؟
آقاكمال روز
عاشورا گفت.
گفت، « ديگه
ترس همه
ريخته.»
شگرد
زيركانه است و
موفق - در
تاسوعا معلوم
شد.
بیست و یک
هر
تيري كه دولت
اين روزها مياندازد،
كمانه ميكند.
سیاست شل كن
سفت كني پيش
گرفته است كه
نه هدف دارد و نه
آينده. معلوم
نيست چرا سخت
ميگيرد و
روشن نيست چرا
نرم ميشود.
هيچ كارش مردم
را راضي نميكند،
از هر واكنشش
مردم جريتر
ميشوند. نه
هارت و پورتش
ديگر اثري
دارد، و نه از در
صلح و صفا
درآمدنش. اولي
را جدي نميگيرند،
دومي را به
حساب ضعف ميگذارند.
اقداماتي كه
سال پيش ولوله
ايجاد ميكرد،
يا چند ماه
قبل رضايت،
امروز با بياعتنايي
روبروست. نخست
وزير اسبق،
رئيس سابق ساواك،
شهردار قبلي
تهران، وزير
پيشين
اطلاعات
بازداشت شدهاند،
ولي مردم يا
شانهها را
بالا مياندازند
يا با سوءظن
خبر را تلقي
ميكنند:
« خب
نصيريو گرفتن -
ساواك كه
سرجاشه!»
« آبا
كه از آسياب
افتاد اينارم
ول مي كنن - مگه
قبلاً
نديديم؟
موضوع افسراي
نيروي دريايي
كه يادمونه
بابا! همه رو
ول كردن -
پولاي دزدي رم
قرار شد آقایون
قسطي پس بدن!
قسطي! منفعت
پولايي كه خورده
بودن اقلاً ده
برابر قسطا
بود!»
« اي
بابا! كار از
بيخو بن خرابه
- حالا نيكپي و
هويدا تو
هلفدوني باشن
يا نباشن -
اينكه دردي رو
دوا نميكنه.»
بوي
الرّحمن
كابينهٌ
ازهاري بلند
است. همه شاهد
جان دادن روز
به روز
دولتند. نطق
شاه حكم تير
خلاص را دارد:
« صداي
انقلاب شما را
شنيدم…!»
از
روز عاشورا
شعار عليه شاه
و دربار، سكهٌ
رايج است، اما
بعد از شنيدن
اين سخنان خشم
و تحقير مردم
حد و مرز
ندارد:
« عجب
رويي داره!
بيست و پنج
سال بابا
درآورده، حالا
ميگه پاك كنيم
از از سر! سنگ
پاي قزوين به
گردش!»
« كورش
بيدار شو، كه کار
ما سخت خرابه!»
« بچه
گول ميزنه؟
خيال ميكنه
مردمو ميتونه
با اين حرفا
خر كنه! يه عمر
تحقيرمون
كرده بسش نيست،
حالا ميخواد
تحميقمونم
بكنه!»
« ديگه
نميگه "ما"
ميگه "من" - صبر
كن تا نيم منم
بشه!»
اينها
محتاطانهترين
و مؤدبانهترين
لغزهايي است
كه از همه ميشنويم.
سخنراني شاه
سواي جسورتر
كردن مردم،
لقب « انقلاب»
را هم براي
حوادث اخير
خريده است.
شاه اول كسي است
كه اتفاقات
اين چند هفته را
انقلاب ميخواند.
كلمه، از اين
پس رسمي است.
ديگر كارها «
قهرماني»
نيست، «
انقلابي» است.
نمي
فهمم چرا شاه
اينقدر مجذوب
اين كلمه است؟
يا دلش ميخواهد
خودش انقلاب
بكند، يا تصور
ميكند ديگران
ميكنند.
واقعاً چرا؟
در اين فكرم
كه نعمتي وارد
مي شود.
اگر
وجود نعمتي
نبود،
كاركردن در
مؤسسهٌ
بيروني قابل
تحمل بود. من
تمام كوششم را
ميكنم كه او را
نديده بگيرم،
اما مشكل موفق
ميشوم. حضورش
سنگينتر از
آن است كه
بتوان سبك از
او گذشت. هر
وقت فرصتي
پيدا كند،
خودي به اطاق
من مياندازد
تا تمام
معضلات گيتي
را حل و فصل
كند، به كليهٌ
علوم كيهان
بپردازد، و به
وضع فرهنگ و
هنر جهان
برسد.
امروز
تا به اطاقم
ميآيد ميگويد،
« غلامحسين
ديروز قرار
بود بره بالا.
شب يه تلفني
بهش ميزنم
ببينم قضيه به
كجا كشيده.»
نعمتي
از تمام
نامداران
ايران و جهان،
زنده و مرده،
به اسم كوچك
ياد ميكند،
به علاوه از
دهنش مثل شصت
تير اسم ميپرد:
شكسپير،
حافظ،
روزولت،
مصدق،
انيشتن، ابن
سينا،
شوايتزر، ناتل
خانلري همه در
يك نفس گفته
ميشود و با
صميميتي
مشابه. طبعاً
اسامي كوچك
اين بزرگان
در محاوره،
اگر آدم را
مرعوب نكند،
لااقل گيج ميكند
- مشكل ميشود
شكسپير را از
روي يك ويليام
خشك و خالي شناخت،
يا ناتل
خانلري را با
يك پرويز بي
دنباله. اما
من ترجيح ميدهم
نفهمم تا
توضيحات نعمتي
را بشنوم.
بنابراين
هرگز سوال نميكنم،
« كدام آلبرت؟»
يا « مقصود از
محمد؟»
اگر
اين روزها
موضوع ملاقات
شاه با سران
جبههٌ ملي ورد
زبان همه
نبود، قطعاً
معماي امروز
نعمتي هم
لاينحل ميماند،
ولي چون من هم
شايعه را مثل
ديگران شنيدهام،
به قرينه حدس
ميزنم منظورش
رفتن دكتر
صديقي به كاخ
نياوران است.
ميگويم،
« خوب فكريه -
تلفن كنين.» و
سرم را با
كاغذهاي رومي
ميزم گرم ميكنم.
ميگويد،
« آره- حتماً. حالا
شايدم خودش
امروز تلفن
بزنه.»
دربارهٌ
نعمتي
منصفانه بايد
گفت كه عقدهٌ
سن ندارد، چون
در گفتههايش
گاه همنشين ملكالشعراي
بهار از آب در
ميآيد و گاه در
محفل پروين
اعتصامي
آفتابي ميشود.
به هرحال از
معاصرين صاحب
نام يا صاحب
منصب به تحقيق
كسي نيست كه
همدم، همبازي
يا هم پيالهٌ
نعمتي نبوده
باشد.
نعمتي
هنوز دارد حرف
ميزند. موضوع «
غلامحسين» و
رفتنش را به «
بالا» تمام ميكند
و به « لورانس»
ميپردازد - نه
به « لورانس
عربي» بلكه به «
لورانس دارل»
كه مجموعهٌ «
چارپارهٌ
اسكندريه»اش
روي ميز من
است.
ميگويد،
« كارش بد نيس.
اما تو "رسوايي
كاتارينا" رو
بخون،
هاينريش چيز ديگه اس...»
تلفن
زنگ ميزند،
براي نعمتی
است. به
تلفنچي ميگويم،
« لطفاً وصل
كنين به اطاق
خودشون - الان
ميرسن.»
نعمتي
با اعتراض ميگويد،
« خب از همينجا
حرف مي زدم
ديگه.»
ميگويم،
« آخه ممكنه
دكتر صديقي
باشه.»
نعمتي
چشمهايش را
گرد ميكند و
ميپرسد، « چي؟»
ميگويم،
« لابد حرفاي
خصوصي داره -
درست نيست.»
نعمتي
خيره تر نگاهم
ميكند. در
صورت من حتماً
جز ملال چيز
ديگري نيست.
هميشه
بعد از رفتن
نعمتي چند
دقيقهاي طول
ميكشد تا
بتوانم حواسم
را جمع كنم و
كار را از سر بگيرم.
به هر حال
امروز قبل از
آمدن نعمتي هم
در فكر بودم و
كار نميكردم.
اشاره به دكتر
صديقي ذهنم را
به ماجراهاي
روز بر ميگرداند.
كدام
از سه نفري كه
نامشان اين
روزها ميرود
كابينهٌ بعدي
را تشكيل
خواهد داد؟
سنجابي؟
بازرگان؟ يا
صديقي؟ هر سه
اسم آشناست.
هرسه مرد از
نزديكان مصدق
بودهاند.
هرسه نفر قبل
از وارد شدن
به صحنهٌ
سياست در
دانشگاه
تدريس كردهاند.
جز
اين چه ميدانم؟
دكتر صديقي
وزير كشور
دولت مصدق و
استاد دانشكدهٌ
ادبيات،
مهندس
بازرگان پس از
ماجراي خلع يد
نمايندهٌ
مصدق در
آبادان و
استاد دانشكدهٌ
فني، دكتر
سنجابي قاضي
اختصاصي
ايران در دادگاه
لاهه و استاد
دانشكدهٌ
حقوق. ديگر چه
ميدانم؟ در
واقع خيلي كم،
هيچ.
از
گفتهها و
شنيدهها در
ذهنم مانده
است كه در
دوران
محاكمات محمد
مصدق،
غلامحسين
صديقي از ديگر
وزرايش محكمتر
و متشخصتر
ايستاد. بر
خلاف بعضي
همكاران ديگر
كه با كوبيدن
مصدق در صدد
تبرئهٌ خود
برآمدند،
صديقي با
سرفرازي از
اين همكاري
حرف زد. گفت: « من
چند صباحي
افتخار شركت در
دولت دكتر
محمد مصدق را
داشتهام و
بقيهٌ عمرم را
هم يا درس
خواندهام، يا
درس دادهام.»
كسي را نديدهام
كه از صديقي
جز به احترام
ياد كند. مدتها
بود اسمي از
او در ميان
نبود.
نام
رهبر جبههٌ
ملي، دكتر
كريم سنجابي،
را بيشتر
شيندهام.
سنجابي اين
اواخر هم مطرح
بوده است -
لااقل دو بار.
بار اول يكسال
و اندي پيش،
در زماني كه
همراه شاپور
بختيار و
داريوش فروهر
نامهاي
سرگشاده به
شاه نوشت. بار
دوم چند ماه
قبل، وقتي كه
براي ديدار
خميني به «
نوفل لوشاتو»
رفت. نامهٌ
سرگشاده، سه
امضا دارد و
لحني سربلند و
گاه سركش، اما
اعلاميهاي را
كه حاصل سفر
اوست به
فرانسه فقط
خودش امضا
كرده است و
متن آن « قبل از
صدور، مورد
موافقت حضرت
آيتالله
العظمي خميني
قرار گرفته
است.» در اين
جملهاي كه در
آغاز اعلاميه
آمده است،
تواضعي نزديك به
زبوني ديدم.
به علاوه، «
بسمه تعالي» و «
ذيحجه» اول و «
جنبش اسلامي»
و «موازين
اسلامي» داخل
متن اعلاميه
هم آزارم داد،
ولي هيچ كس منكر
ملي بودن كريم
سنجابي نيست.
مهندس
مهدي بازرگان
را هم مثل آن
دو نفر ديگر
نديدهام و
نميشناسم.
كتاب « ترمو
ديناميك» او
را ديدهام و
نخواندهام.
از ديگران
شنيدهام كه
فقه اسلامي را
از
ترموديناميك
بهتر ميشناسد.
اگر مثل صديقي
با ادب سر و
كار داشت يا مثل
سنجابي با
حقوق، كشش بازرگان
به دانستن
شرعيات برايم
سؤال انگيز
نبود، ولي
تلفيق قانون «
نيوتن» و
تئوري « اُهم»
با آداب وضو و
مبطلات روزه
به نظرم خندهدار
ميآيد. در مورد
بازرگان هم
همه يك صدا ميگويند
آدم شريفي
است.
تلفن
زنگ مي زند.
رابط چاپخانه
است كه از طبقهٌ
پايين صحبت ميكند
و ميگويد، «
آمدن عقبتون.
بگم منتظر
باشن؟»
ميگويم،
« خيلي متشكر - دارم
ميام پايين.»
از
بابت وسيلهٌ
رفت و آمد
اقبال، يارم
بوده است، با
محمد، جوانك
معقول و مؤدبي
كه رانندهٌ
آژانس لويزان
است، رفيق شدهام.
پسر باهوش و
تيزبيني است.
جريانات روز
را تعقيب ميكند.
خبرهايي كه
داريم با هم
مبادله ميكنيم.
او از وضع محلهٌ
خودش و گفتگوي
مسافرين ديگر
برايم ميگويد،
من مطالبي را
كه شنيدهام
يا اينجا و
آنجا خواندهام
برايش تعريف
ميكنم. تمام
طول راه با هم
حرف ميزنيم.
صبحها، درازي
سفر از لويزان
تا اواسط
خيابان شاه را
با صحبت كردن
با محمد كوتاه
ميكنم و
عصرها،
كوفتگي حاصل
از حرفهاي پر
از ادعاي
نعمتي را با
گفتگوي ساده و
منطقي محمد از
تن به در.
معهذا
وقتي به خانه
ميرسم خستهام.
مستقيم به
اطاق خوابم ميروم
كه تمام
زندگيم به
چهارديوارش
محدود شده است.
جيغ و ويغ
كبري و عنقي و
عبوسي عزتالله،
هردو نامطبوع
است، ولي
ناگزير نيستم
هيچكدام را
براي مدتي
طولاني تحمل
كنم. كبري شامي
برايم ميآورد
و عزتالله
حسابهاي روز
را پس ميدهد،
بعد هردو به
اطاق خودشان
بر ميگردند و
من ميمانم با
كتاب و كاغذم
و راديويي كه
بيژن برايم
آورده است و
تلويزيون
كوچك قابل
حملي كه انيس
به امانت
اينجا گذاشته
است.
از
پنجرهٌ كوچك
اطاق خوابم كه
برگهاي پيچ ديواري
نميش را ميپوشاند،
آلاچيق مو و
يكي از درختهاي
بيد مجنون
پيداست. كنار
پنجره كه ميايستم
تپههاي مقابل
را هم ميبينم
كه در تب جنگل
سازي
درختكاري شده
است و بعد، به
دست باد و
باران رها.
وقتي روي
مهتابي بيرون
اطاق ميروم،
تمام شهر و شمیران
را زيرپا
دارم. سكوت تپهٌ
مرا جز جنجال
گنجشكهايي كه
به غارت
انگورهاي
نارس ميآيند،
هيچ بر هم نميزند،
و زلالي هوايش
را، سواي دود
سيگارهاي
پياپي من، هيچ
دردآلود نميكند.
در اين فصل از
پيچ ديواري
فقط ساقههاي
خشكش به جاست
كه پنجره را
مشبك كرده است
و چون باري بر
تاك نيست، گاه
كلاغي تنها بر
داربست مي
نشيند.
هوا
سرد است به
اطاق بر ميگردم
كه اخبار را
گوش كنم.
تيمسار
ازهاري به مناسبت
بيماري قلبي
از نخست وزيري
استعفا داده
است و
اعليحضرت از
دكتر شاپور بختيار
دعوت كرده است
كه كابينهاي
تشكيل دهد.
ميدانم
كه شاپور
بختيار در
دولت مصدق
معاون وزارت
كار بوده است.
ميدانم پدرش
را در دورهٌ
رضاشاه كشتهاند.
ميدانم بعد
از 28 مرداد
چند بار
زنداني شده
است. اين
اواخر هم اسمش
برده ميشد - به
خاطر نامهاي
كه همراه
سنجابي و
فروهر به شاه
نوشت و در ماجراي
كاروانسرا
سنگي كه دستش
شكست. همه ميگويند
ملي است و
نشان داده است
كه شجاع است.
اولين
احساسي كه بعد
از شنيدن خبر
دارم، آرامش است
و بعد شادي. پس
درست درآمد -
آرزوي من و امثال
من برآورده
شد. از فردا ميشود
زندگي كرد - در
پرتو دولتي
ملي كه كارها
را به دست ميگيرد،
اصلاحات را
شروع ميكند،
نظم را بر ميگرداند.
در
رو به مهتابي
را دوباره باز
ميكنم. در
همان آستانهٌ
در ميايستم.
خودم را بغل
ميكنم و چند
نفس عميق ميكشم.
آسمان صاف است
و پر ستاره و
سوز سرما، با
همهٌ گزندگي،
سالم و نشاط
بخش.
بیست و دو
نزي
خودش در را
برايم باز ميكند
و تا چشمش به
من ميافتد با
ذوق ميپرسد، «
شنيدي؟ نطق
بختيارو
شنيدي؟»
« آره -
معركه بود.»
نزي
ميگويد، « ميدونستم
تو حظ ميكني.
شعرشو برات
يادداشت كردم.»
ميخوانم:
«"من مرغ
طوفانم
نيندشم ز
طوفان
"موجم
نه آن موجي كه
از دريا گريزد".»
نزي
با ذوق و از ته
دلش ميگويد، «
الهي قربونت
برم.»
بازوش
را ميگيرم و
با هم به اطاق
پذيرايي ميرويم.
خانم و آقاي
مسّني قبل از
من رسيدهاند.
خانم روسري به
سر دارد و آن
را مقنعهوار
بسته است،
طوري كه هيچ
تار مويي پيدا
نباشد. آقا سر
و وضعش معقول
است: هم
كراوات را زده
است و هم ريش
را.
من
معرفي ميشوم
ونزي، كه
متوجه نگاه من
به چارقد زفتوار
خانم است، توضیح
ميدهد: «
دوستاي ما
تازه از حج
برگشتن.»
نزي و
آقاي مهندس هم
به مكه رفتهاند-
چند سال پيش - و
من به خاطر
ندارم كه نزي
هرگز خودش را
به اين قيافه
درآورده باشد.
اين روزها
مردم مايلند، به
جا آوردن
مراسم مذهبي
را به رخ
ديگران بكشند
و بدتر از آن،
به زشتي ميل
دارند. به هر
حال من نميدانم
به كسي كه از
حج آمده است
چه بايد گفت؟
تعارف معمول
چيست؟ « مبارك
باشه»، «زيارت
قبول»، « رسيدن
به خير»، « التماس
دعا»، يا، «
خسته نباشين»؟
بنابراين
چيزي نميگويم.
نزي
اضافه ميكند،
« شماها با هم
همسايهاينا.»
با
تعجب ميگويم،
« من كه وسط
بيابونم -
همسايه ندارم!»
نزي ميگويد،
« چرا ديگه -
خانم و آقاي
يحيوي حسين
آباد زندگي
ميكنن. خيلي
نزديك تو ان.»
« خب
آره. يعني
خيلي دور
نيستيم.» و از خانم
مي پرسم، «
كجاي حسين
آباد؟»
« تو خود
ميدون حسين
آباد. بلدين
كجاس؟»
« بعله-
هر روز از تو
ميدون رد
ميشم.»
« پس
بايد قدم رنجه
كنين. من جمعهٌ
اول هر ماه
سفرهٌ حضرت
فاطمه دارم.»
من با
نگراني خانم
را نگاه ميكنم.
آقاي
يحيوي ميپرسد،
« شما منزل
پدرتون
هستين؟ چون
اونجا رو من
بلدم.»
ميگويم،
« نخير- سر تپهٌ
نرسيده به خونهٌ
بابا.»
آقاي
مهندس به
مهمانش ميگويد،
« اونجا كه حالا
نصيري ميشينه.
خبر كه داري؟»
«
درسته،
درسته، الان
يادم اومد.»
از
نصيري و ساواك
و وضع ترافيك
و نارضاييهاي
مردم، صحبت به
سياست روز ميكشد.
از گفتگوها
چنين بر ميآيد
كه آقاي يحيوي
از دوستان
مهدي بازرگان
است و با
شاپور بختيار
هم آشنايي
دارد.
آقاي
مهندس رو به
من با لحن
شوخي ميگويد،
« به احتمال
قوي ايشونم تو
كابينه اس ولي
مقر نمياد.»
مهمان
نه تأييد ميكند
و نه تكذيب،
فقط لبخند ميزند.
هنوز وزرا
تعيين نشدهاند،
ولي صحبت آدمهاي
مختلف در ميان
است. حتّي
چندين فهرست
اسامي اعضاي
كابينه بين
مردم منتشر
شده است.
من از
آقاي يحيوي ميپرسم،
« دليل مخالفت
سنجابي و جبههٌ
ملي با بختيار
چيه؟ بختيار
كه از خودشونه
- چرا به جاي
اينكه كمكش
كنن چوب لاي
چرخش ميذارن؟
مگه همهٌ صحبت
اين نبود كه ملّيون
بيان سر كار؟»
مهندس
جواب میدهد، «
به نظرم بيشتر
مخالفتا و رقابتا
شخصي باشه.»
آقاي
يحيوي ميگويد،
« شرايطو بايد
در نظر گرفت.
الان اوضاع
خيلي حادّه.»
ميگويم،
« اگه جز اين
بود كه كسي
سراغ آدمايي
مثل بختيار و
صديقي نميرفت.»
ميگويد،
« درسته بعله -
منتها اعتراض
جبههٌ ملي به
بختيار اينه
كه مشورت
نكرده تصميم
گرفته.»
ميپرسم،
« ديدار
سنجابي با
خميني و صدور
اون اعلاميه
با مشورت
انجام شده؟
يعني موضع
رسمي جبههٌ
ملي اونه؟ كه
جبهه بره زير
عباي آخوندا،
به جاي اينكه
خودش رهبري رو
به دست بگيره؟
نخست وزيري
بختيار تنها
شانس جبههٌ مليه
كه خودشو ازين
خفّت نجات
بده.»
آقاي
يحيوي ميگويد،
« گرفتن فرمان
نخست وزيري از
شاه ام مورد
اعتراض ايناس.»
نزي
ميپرسد، «
يعني چي؟ مگه
قرار بود
فرمانو از كس
ديگه بگيره؟»
آقاي
يحيوي ميگويد،
« خب به سنجابي
و صديقي كه
پيشنهاد شد نپذيرفتن
- لابد به همين
ملاحظات ديگه.»
« كدوم
ملاحظات؟»
« الان
جوّ حاكم
طوريه كه اگه
كسي مقامي رو
قبول كنه طرد
ميشه. وجاهتشو
از دست ميده.»
مي
پرسم، « اگه
هيچكس هيچ
مسؤوليتي رو
قبول نكنه
تكليف ما مردم
كوچه و بازار
چي ميشه؟ مگه
ما وجهالمصالحهٌ
وجاهت
آقايونيم؟»
مهندس
ميگويد، «
والله من
شنيدم كه
صديقي گفته
وجاهت ملي كه
براي اون دنيا
نيست، در وضع
آشفتهٌ فعلي هر
كس هر كاري ميتونه
بايد بكنه.»
نزي
ميگويد، « خدا
پدرشو
بيامرزه -
خيلي حرفش
حسابيه.»
آقاي
مهندس ادامه
ميدهد: « به
علاوه شنيدم
دكتر صديقي
حاضر به قبول
مسؤوليت بوده
منتها شاه
شرايطشو
نپذيرفته.»
مهمان
با اشارهٌ سر
تصديق مي كند
و ميگويد، «
مثل اينكه
صديقي اصرار
داشته كه شاه
بمونه، ولي خب
چنين چيزي
ديگه ممكن
نيست. نه مردم
ديگه شاهو
ميخوان، نه
خود شاه ديگه
ميخواد بمونه.
آدم بزدليه.
هميشم
بزدليشو نشون
داده.»
مهندس
از من ميپرسد،
« شما اين
جووني كه ميگه
سخنگوي جبههٌ
مليه ميشناسين؟
مثل اينكه
پاريس زندگي
ميكرد؟ خبر
اخراج بختيار
به اسم او از
بي. بي. سي. پخش
شد.»
ميگويم،
« بعله پاريس
بود. من ديدمش
ولي نميشناسمش.»
آقاي
يحيوي ميگويد،
« اصفهونين.
پدرش اونجا
گزفروشي داره.
پسره نوچهٌ
سنجابيه - خب
ديگه به قول
معروف: جوانست
و جوياي نام!» و
ميخندد.
نزي
از همهٌ جمع سؤال
میکند: « راسته
كه بختيار
ترياكيه؟»
مهندس
ميگويد، « اي
بابا! اي بابا!
بيشتر جمعهها
كوهه. من خودم
دو سه بار كُلك
چال و شيرپلا
ديدمش. يه بارش
ام يادمه با
حسيبي
وبازرگان بود.»
نزي
ميگويد، « آره
تو گفته بودي،
ولي خب مردم
ميگن ترياكيه.
بچه ها تو
خيابون دم
گرفته بودن: "بختيار!
منقلو وردار
بيار!"»
آقاي
يحيوي باز ميخندد
و ميگويد، «
مردم! بعله
ديگه، چه حرفا
كه نميزنن.»
نزي
در ضمن حرف
زدن و گوش
كردن مشغول
پذيرايي است.
وقتي ظرف پستههاي
دهن باز بودادهٌ
آبليمو خورده
را جلو خانم
يحيوي ميگيرد،
ميپرسد، « شما
چرا اينقدر امروز
ساكتين؟»
خانم
يحيوي جواب ميدهد،
« والله چي بگم.
من اهل غيبت
نيستم - حرومه.»
نزي
با خنده ميگويد،
« شما از وقتي
حاجيه خانم
شدين خيلي
ديگه…»
آقاي
مهندس اعتراض
ميكند: « ما كه
غيبت نميكرديم.
اگه اينا اسمش
غيبته بايد صمٌ
بُكم نشست!»
ميگويم،
« حالا غيبت
كردن چه عيبي
داره؟ من كه
معتقدم كار
خيلي شيرينيه.
يه وقتي من با يه
عده از دوستام
دوره داشتيم -
جمع ميشديم
فقط براي
اينكه غيبت
كنيم!»
همه
ميخندند جز
خانم يحيوي.
مهمانهاي
ديگر هم كمكم
ميرسند. با هر
تازه واردي،
حرفهاي سياسي
تازه مي شود.
« ميگن
بازرگانم تو
كابينه اس.»
«
بختيار سر وزير
دفاع با شاه
به توافق
نرسيده.»
«
مصدقم همين
گرفتاريو
داشت.»
« مگه
قرار نيست جم
بشه؟»
«
شايعهاش كه
هست.»
«
كابينه بالأخره
تشكيل ميشه،
اما مسألهٌ
اعتصابا و
شلوغيا…»
« تا
شاه نره هيچي
درست نميشه.»
« شاه
نميره، حالا
خواهيد ديد.»
نزي
ميگويد، «
بفرمائين شام.»
« اين
دولت كه اصلاً
شانسي نداره.»
« چرا؟»
«
كابينهٌ محلله.»
« يعني
چي؟»
نزي
باز ميگويد، «
شام حاضره -
بفرمائين سر
ميز.»
«
روحانيون نظر
خوش به بختيار
ندارن. اونا
بايد موافق
باشن. خميني
بايد صحّه
بذاره - وگرنه
بي مايه اس و
فطير.»
« به چه
مناسبت؟
آخوندا چه كاره
ان؟»
« فعلاً
كه همه كاره -
حرف حرف
اوناس.»
« پس
بقيهٌ مردم
مدادن! محض
رضاي خدا فتوا
گرفتنو دوباره
باب نكنين كه
كفّاره داره!»
«
كافيه خميني
يه اعلام جهاد
بده – نود درصد
مردم مسلمون
معتقدن.»
« از
كي؟ چون
پونزده سال
پيش كه كسي
براي خميني و
فتواش تره ام
خورد نميكرد.»
نزي صدا
را بلندتر ميکند:
« شام سرد شد!
بابا شام!» و
دست مرا ميگيرد
و به طرف ميز
ميكشاند و ميگويد،
« اگه امشب درست
غذا نخوري
باهات قهر ميكنم.»
تماشاي
ظرفهاي پر و
پيمان و رنگ و
وارنگ خودش
ضيافتي است.
در ميان قابهاي
پلو و چلو و
قدحهاي خورش
و آش و ديسهاي
خوراك و كباب،
بشقابهاي
پنير و سبزي
تازه و حقههاي
مرباي به و
آلبالو و
انجير بر سفره
نشسته است. در
خانهٌ نزي
باقلا هميشه
زمردي است و
زرشگ ياقوتي و
پياز داغ
طلايي. من در
كمتر خانهای
غذاهايي به
خوش رنگي، خوش
عطري، خوش
طعمي غذاهاي
نزي خوردهام
يك
تكه كباب بر
ميدارم و ميگويم،
« من كه دلم
نمياد اين
تابلورو بهم
بزنم.»
نزي ميگويد، « الهي قربونت برم.»
و مقداري ته ديگ با خورش فسنجان توي بشقابم مي ريزد و اضافه ميكند: « بايد بخوري،
وگرنه گفتم كه، باهت قهر مي كنم.»
بیست و سه
صبحها
با صداي راديو
از خواب بيدار
ميشوم كه از
زنگ ساعت
شماطهاي بهتر
است، اما از
تخت بيرون
آمدن را سادهتر
نميكند-
مخصوصاً وقتي
هوا مثل امروز
آنقد سرد است
كه چون تيغ پوست
دستي را كه از
زير پتو در ميآيد،
ميبرد. اما
اگر بلافاصله
بلند نشوم
صداي گويندهٌ
بي. بي. سي. حكم
لالايي را
پيدا ميكند -
پلكها سنگين
ميشود و تن
خودش را به
سستي و مستي
خواب ميسپرد.
به دو
به حمام مي
روم و براي
هزارمين بار
به خودم وعده
مي دهم كه شبها
زودتر بخوابم.
ولي بيفايده
است، ميدانم،
چون من مثل
جغد زاده شدهام
كه شب زنده
داري كنم.
آب
سردي كه به
صورتم ميزنم
براي يك لحظه
نفسم را بند
ميآورد و
صورتم را ميگزد،
اما تاري چشمها
را ميشويد و
حركاتم را
سريعتر ميكند.
مسواك كردن
دندان و
پوشيدن لباس و
شانه كردن مو
و آرايش صورت
در زماني
ركورد انجام
ميشود. و تا
وقتي كبري آب
جوش و نسكافهٌ
مرا بياورد و
نفت بخاري را
پر كند، كيفم
را آماده ميكنم
و دو جلد لغتنامهٌ
انگليسي-
فارسي حييم را
روي تختم ميگذارم
كه فراموش
نكنم به مؤسسه
برگردانم.
از
خودم عصباني
هستم كه
ديكسيونرها
را از نعمتي
به امانت
گرفتهام. حق
بود اين چند
روز هم از آن صرف
نظر ميكردم و
زير بار منّت
او نميرفتم.
نعمتي هر كار
سادهاي را كه
ميكند مرحمتي
جلوهاش ميدهد
و من از اين
مرحمتها به
جاي آنكه
متشكر باشم،
طلبكار ميشوم.
پيشنهاد
قرض دادن كتابهاي
لغت از طرف
خود نعمتي شد.
اوايل هفتهٌ
گذشته باز بي
دليل در اطاق
من ولو بود.
يكي دو نفر
ديگر هم آنجا
بودند كه كار
اداري داشتند.
وقتي نعمتي
همراه جمعي در
اطاق من است
وضع من از
هميشه مشكلتر
ميشود، چون
صحبتها
ناگزير كش
پيدا ميكند.
مواقعي كه
تنهاست من، يا
به اظهارنظرهاي
بحر طويلش در
سكوت گوش ميدهم،
يه به سؤالهاي
درازش جوابهاي
يك سيلابي: «
آره»، « نه»، «
باشه»، «
نميشه»، « شايد».
اما در حضور
ديگران اين
سلاح هم از گرفته
ميشود و
مجبور ميشوم
در صحبتها
شركت كنم.
آن
روز صحبت
دربارهٌ لغتنامههاي
موجود
انگليسي به
فارسي بود و
لزوم داشتن
ديكسيونرهاي
متعدد. يكي از
حاضرين گفت، «
اگه آدم سال
تا سال ام به
كتاب لغت رجوع
نكنه وجودش دم
دست لازمه.»
من
تصديق كردم و
گفتم، « كاملاً
- اگه نباشه
آدم براي كار
فلج ميشه. من
خودم الان
گرفتارشم. چون
همهٌ بستههاي
كتابامو هنوز
باز نكردم و
شبا كه مشغول
ترجمه ميشم
عين گربهاي
هستم كه
سيبيلشو زدن -
تعادل ندارم!»
نعمتي
خودش را
انداخت وسط و
گفت، « به! خب
اينجا كه پر
ديكسيونره،
انواعو
اقسامشو داريم،
از هر كدوم
دوسه دوره،
يكيشو ببر
خونه ديگه -
مهم نيست كه.»
خيلي
ممنون شدم اما
به محض اينكه
تشكر كردم و
گفتم ديگر
مشكلاتم حل
شد، نعمتي
اضافه كرد، «
اما ببين من
به اين آسونيا
نميذارم كتاب
از اينجا بره
بيرونا! اونم
ديكسيونر!
حالا
استثنائا ميدم
تو ببري، اما
بايد براش
رسيد بديا! نه
ديگه، بايد
بدي، دوقبضه.»
رسيد
دادن براي كتابي
كه آدم از
كتابخانه قرض
ميگيرد كاملاً
طبيعي است،
ولي لحن صدا و
نحوهٌ عنوان
كردن نعمتي
است كه آدم را
مستأصل ميكند.
ميتوانست اين
كار را با
ظرافت انجام
بدهد يا لااقل
به موقع، ولي
دست خودش
نيست. نعمتي
عادت دارد به
سبك آفتابه
دار مسجد شاه
اظهار قدرت
كند. وقتي آدم
تنگش گرفته
است دستور
صادر ميكند
كه جا براي
برخوردن،
چانه زدن، يا
ردكردن باقي
نگذارد.
بايد
رد ميكردم،
چون لحن نعمتي
بسيار زننده
بود، اما نكردم
و از همين
عصبانيم. چرا
بلافاصله
نگفتم گور پدر
خودت و کتابت؟
من كه در
تنگناي
مراجعين مسجد
شاه نبودم! شايد
به خاطر اينكه
باز رفتار
نامعقول
نعمتي
غافلگيرم
كرد، و به جاي
آنكه واكنش
نشان دهم، بهتزده
ماندم. شايد
هم ملاحظهٌ
حاضرين و
شاهدان صحنه
را كردم كه
ادامهٌ اين
بحث، به هر
صورت، معذب ترشان
ميكرد.
به
هرحال
منصفانه بايد
بگويم كه
نتيجه آنچنان
نامطلوب نبود.
چون سر غيرت آمدم
و براي آنكه
بتوانم لغتنامهها
را هرچه زودتر
به مؤسسه
برگردانم، و
از زير بار منّت
نعمتي خلاص
شوم، جمعه را
صرف نظم دادن
به كتابها
كردم،
ديكسيونرهاي
خودم را از
ميان آن كود
آشفته بيرون
كشيدم، به
علاوه يك
خروار كاغذ و
مقوا براي
بخاري جمع
كردم - اين همه
از دولت سر
نعمتي!
فنجان
نسكافه و شير
را كه زمين ميگذارم،
صداي بوق
ماشين محمد
بلند ميشود.
كيفم را سر
شانه مياندازم،
لغتنامهها
را بر ميدارم،
يك بستهٌ
اضافي سيگار
هم توي جيب
پالتوام جا ميدهم،
و راه ميافتم.
تاكسي
محمد صبحها
از تميزي برق
ميزند، و فقط
بوي نايلون و
پلاستيك تازه
ميدهد. خودش
هم پاكيزه است
و كت و شلوارش
هميشه اتو
دارد و صورتش
دو تيغه اصلاح
شده است. اگر
شال گردن
پشميش را
نبسته باشد،
حتماً كراوات
ميزند.
محمد كتابها
و كيف را روي
صندلي عقب میگذارد.
جلو مينشينم
و ميگويم، «
ممد آقا ممكنه
عصر كه مياين
عقبم يادم
بيارين رسيدمو
بگيرم؟»
محمد
ميپرسد، «
رسيدتونو؟»
ميگويم،
« براي
كتابايي كه
قرض گرفتهام -
از مؤسسه.»
« چشم،
يادتون
ميارم.» و بعد
اضافه ميكند،
« راستي خانم
آژانس به شما
كه مشتري هر روزه
هستين تخفيف
ميده؟ بايد
بده.»
ميگويم،
« حرفي در اين
زمينه نزديم.»
« تلفن
كنين باهشون
طي كنين. بايد
بدن - به همه
ميدن - به شمام
بايد بدن -
حتماً تلفن
كنين.»
ميگويم،
« باشه، حتماً
ميكنم. » اما اين
حرف را براي
راحت خيال
محمد ميزنم
چون ميدانم
روي چانه زدن
ندارم.
محمد
ميگويد، «
راستي خانم يه
چيز ديگم هي
يادم ميره
ازتون بپرسم.
شما جمعهها
ماشين لازم
ندارين؟ اگه
يه وخ داشتين
من در خدمت
حاضرم.»
ميگويم،
« خيلي ممنون.
شما يه روزو
كه در هفته
بايد استراحت
كنين.»
«
نخير، من كه
تو خونه
نميمونم.
خلاصه هروقت
لازم داشتين
روز قبلش
بفرمائين. به
آژانسم مربوط نيست.
هر ساعتي كه
خواسته باشين.»
باز
تشكر ميكنم.
هردو با هم و
به هم سيگار
تعارف ميكنيم.
بالأخره من
محمد را راضي
ميكنم سيگار
مرا قبول كند.
ميگويم، « من
اگه دو جور
سيگار بكشم دو
جور سرفه ميكنم.»
محمد
ميخندد و
سيگار را بر
ميدارد.
ميپرسم،
« تازه چه خبر
ممد آقا؟»
« تازه
ها پيش شماس.»
تپهها
را پشت سر ميگذاريم،
از توي ده رد
ميشويم، از
جلو تسليحات
ميگذريم، به
ميدان حسين
آباد ميرسيم.
نگاهي به خانهٌ
دوستان نزي مياندازم
- خانم و آقاي
يحيوي.
ديوارها خيلي
بلند نيست. در
بزرگ چوبي
بسته است ولي
پيداست كه پشت
ديوارها و در
بسته، خانهٌ
قديمي و
دلبازي است با
باغ و و باغچهاي
آراسته، كه در
آن زندگي جاري
است.
به
جادهٌ سلطنت
آباد كه ميافتيم
محمد صحبت را
از سر ميگيرد.
ميگويد، « اين
روزنومهها
چرا اينقده به
آقاي بختيار
بد ميگن؟»
در
لحن صداي محمد
بيشتر اعتراض
است تا سؤال.
من از روي
استيصال شانهها
را بالا مياندازم.
محمد ادامه ميدهد،
« اينكه خيلي
به نظر آدم
خوبي مياد.
حرفاش به دل
آدم ميچسبه. همچي
از ته دل حرف
ميزنه.
روزنومههارم
راه انداخته.
راستي راستيم
دستشونو وازگذاشته.
اما اين بي
انصافا
همينطور فحشش
ميدن.اِ!»
ميگويم،
« كاش فقط
روزنامهها
بود - همه دارن
فحشش ميدن.
راديو،
تلويزيون،
چپيا، آخوندا…»
« آخه
واسهٌ چي؟
اينكه هرچي
هركي ميخواس
داره يه تنه
ميكنه. چرا
امونش نميدن؟
خيلي بي
انصافن، خيلي.
انگار
نميخوان
اوضاع رو به
را شه!»
ميگويم،
« خب ديگه يه
عده كه
نميخوان – دوره
ام دورهٌ عوام
فريبيه. همه
دارن رو دست
هم بلند ميشن.»
محمد
از تو جيبش
چند صفحه كاغذ
چاپي در ميآورد
و ميدهد به من
و ميگويد، «
اينو بخونين-
ببينين چه
فحشايي به بختيار
داده. آخه
بابا، تيمور بختيار
چكار به اين
بختيار داره.»
اعلاميهٌ
چريكهاي
فدايي خلق
است. سراپا
بدگويي و ناسزا،
تهمتهاي ناروا،
اطلاعات
نادرست. ميگويم،
«عجب آدماي
بيشرمي ان!
وقتي تيمور
بختيار رئيس
ساواك بود،
شاپور بختيار
تو زندان بود.
اين اعلاميه رو
از كجا گير
آوردين ممد
آقا؟»
ميگويد،
« برادرم بهم
داد.»
ميپرسم،
« خودش از
چريكاس؟»
ميگويد،
« نخير- اصلاً به
اين كارا كاري
نداره. تو
خيابون بهش
داده بودن -
اونم داد به من.
من گذاشتم كه
بيارمش برا
شما.»
« خيلي
كار خوبي
كردين ممد
آقا. هرچي از اين
چيزا گيرتون
اومد خبرم
كنين.»
« چشم
خانم - حتماً.»
به
شلوغيهاي پيچ
شمیران و
شاهرضا رسيدهايم.
اتومبيلها در
هم قفل شدهاند.
صداي بوق از
همه طرف بلند
است.
محمد
ميگويد. « روز
به روز شلوغتر
ميشه.»
« شايد
جلو تصادف
شده.»
ميگويد،
« تصادف كه هر
روز ميشه - اما
بي تصادفم
شلوغه. آدم
اعصابش خورد
ميشه. ميخوام
ماشينو
بفروشم خانم،
يك خشك شويي
باز كنم.»
من به
محمد مأنوس
شدهام و از
فكر اينكه
ديگر نبينمش
دلم ميگيرد،
ولي ميگويم، «
بد فكري نيست
ممد آقا.
سرمايهٌ كافي
دارين؟»
ميگويد،
« با برادرم
حرفش بود -
اونم كمك
ميكنه شريك
ميشيم.»
ميگويم،
« مبارك باشه.»
محمد
ميخندد و ميگويد،
« هنوز فقط
حرفه - تا چي
بشه.»
بقيهٌ
راه را يك متر
يك متر جلو ميرويم
و باز حرفهاي
روز را ميزنيم.
محمد ميگويد،
« اون روزي يه
مسافرو
رسوندم طرفاي
تخت طاووس،
ديدم يه جوونهٌ
ريشوي نيم
وجبي تو
خيابون داد
ميزنه "بختيار!
نوكر بي
اختيار!" بهش
گفتم، "اگه
يكي يه خورده
اختيار داشته
باشه همين بختياره".»
من ميخندم.
«
گفتمش "چه
اختياري؟"
گفتم "همينكه
گذاشته تو
ريقوي عن
دماغي ول
بسابي و بهش
بد و بيراه
بگي".»
بيشتر
ميخندم و ميپرسم،
« خب چي گفت؟»
محمد
ميگويد، «
هيچي به جلز و
ولز افتاد،
رفقاشو صدا كرد
كه بريزن سرم،
اما من ديگه
وانسادم - گاز
دادم رفتم. تو
محلهٌ خودمون
بدبختي داريم.
من كه اهل
دعوا نيستم. اما
اينا آدمو
جوشي ميكنن-
يه حرفايي ميزنن
كه آدم مجبور
ميشه جواب
بده.»
جلو
در مؤسسهٌ
بيروني محمد
ميپرسد، « شب
وقت هميشه
خانم؟»
ميگويم،
« آره، لطفاً
ممد آقا. اگه
دم در نبودم
خودتون ميان
بالا؟»
ميگويد،
« خيالتون جمع.
رسيد يادتون
نره!»