خانه

 

بیست و چهار

هيچ كدام از اسم­هايي كه قبلاً سر زبان­ها افتاده بود، در ميان وزراي كابينهٌ بختيار نيست. تيمسار فريدون جم به دلايل «خانوادگي» از قبول مسئوليت وزارت دفاع خودداري كرده است. بيشتر اعضاي دولت از نظر مردم ناشناخته­اند. يكي دو وزيري كه نامشان زنگ آشنا مي­زند، گذشتهٌ سياسي آشنايي ندارند. اگر نام­آوري بين آنها نيست، لااقل بدنامي هم نيست.

تاريخ آزادي زندانيان سياسي تعيين شده است. انحلال ساواك و چند وزارتخانه اعلام شده است. حكومت نظامي در شيراز لغو شده است. و گفته مي شود كه در ديگر شهرها نيز به تدريج لغو خواهد شد.

جنب و جوشي كه در ميان مردم ديده مي­شود، بي­سابقه است. همه حرف مي­زنند، همه سياسي شده­اند، همه آشكارا و بدون ايما و اشاره صحبت مي­كنند. بحث­ها از محافل و مجالس خصوصي، به وسط خيابان­ها و اماكن عمومي كشيده شده است.

روزنامه­ها اخبار دو ماه گذشته را هم كه در تعطيل بوده­اند، گاه لا به لاي اخبار روز با تيترهاي درشت چاپ مي­كنند:

كيهان مي­نويسد - «هزاران نفر در تظاهرات سراسري كشور كشته و مجروح شده­اند.» اين­ها همه با حروف سياه درشت است، اما بالاي اين حروف سياه درشت با حروف ريز نازك نوشته شده است: «در 2 ماه گذشته كه روزنامه­ها به علت سانسور در اعتصاب بود.»

عنوان چشمگير يكي از مقالات اطلاعات مي­گويد - «72 افسر و درجه دار در حمله به ناهارخوري گارد جاويدان كشته شده­اند.» ولي بعد در متن خبر، گذرا و كوچك آمده است: «در بعد از ظهر عاشورا».

مي­گويم، «تو اين کار يه خورده تقلب هستا.»

احسان مي­پرسد، «تو كدوم كار؟»

انيس مي­گويد، « من نمي­تونم حرف بزنم، ماسكم داره خشك ميشه.»

اما من درحقيقت با هيچكدام آنها حرف نمي­زنم. باز هم با روزنامه­ها ور مي­روم. خبر استعفا و سفر ارتشبد اويسي در كيهان درج است و در اطلاعات آمده است كه ارتشبد ازهاري به خارج رفته است.

هركس هر حرفي بر له خميني و عليه بختيار بزند درصدر نشريات جا دارد:

«هر حكومتي كه در ايران تشكيل شود بايد… به رهبري امام خميني باشد. در غير اين صورت مورد قبول ملت نيست.» اين نظر طالقاني است و اطلاعات منعكس كرده است.

«ما در جبههٌ ملي هرگز دست به يك اقدام فردي نمي­زنيم… و چون دكتر بختيار از موضع اعلام شده خارج شد… گزيري براي ما جز اخراج و تقبيح ايشان باقي نماند كه طي اعلاميه­اي منتشر شد.» اين گفتهٌ سنجابي است و در كيهان آمده است.

«كاري كه امروز روحانيت مبارز شيعه به رهبري زعيم عاليقدر حضرت آيت الله العظمي خميني مي كند، ا ز 12 قرن پيش به اين سو سابقه ندارد.» بازرگان چنين مي­گويد و كيهان عيناً منتشر مي­كند.

«آيت­الله خميني آينه­اي است كه جامعهٌ ايران را بازتاب مي­كند. مصالحه با بختيار باعث گسيختگي رابطهٌ بين ملت ايران و رهبر مذهبي آن آيت الله خميني خواهد شد بني صدر در مصاحبه­اي به مخبر نيويورك تايمز گفته است و ترجمه­اش بلافاصله در روزنامه­ها پخش شده است.

«اين دولت غيرقانوني است.» روح­الله خميني اعلام مي­كند و اطلاعات و كيهان با تيترهاي درشت بازتابش مي­دهند.

از احسان مي­پرسم، « داستان اون دهاتيه رو كه شب آتيش بازي رسيده بود تهران برات گفتم؟»

انيس همانطور كه پتو را دورش پيچيده است و روي زمين بي­حركت دراز كشيده، با دو دست اشاره مي­كند كه: « نگو! نگو!»

احسان مي­گويد، « نه - نگفتي. اين روزنامه ها رو ول كن - بيا بشين حرف بزنيم.»

مي­گويم، « يارو دهاتيه نيمساعت يه ساعت، نميدونم چقدر، هي به آتيش بازي و شكلا و رنگايي كه تو هوا درست مي­شد نگا مي­كرد و هي مي­گفت  "خَيلي مطلبَه!" فقط مي­گفت "خَيلي مطلبَه!"»

انيس گوش­ها را گرفته است كه نشنود و احسان نمي­خندد. مي­گويم، «چنان بهتزده شده بود كه هيچي ديگه به ذهنش نميومد.»

احسان مي­پرسد، «حالا چرا ياد اين موضوع افتادي؟»

مي­گويم، « چون وقتي روزنامه هارو نگا مي­كنم منم فقط دلم ميخواد بگم: خَيلي مطلبَه.»

احسان لبخند مي­زند، ولي شانه­ها را هم تا دم گوش­ها بالا مي برد - اين حركتش معمولاً به اين معناست كه حرف مرا درست تعقييب نكرده است.

خبر تظاهرات مخالفين دولت بختيار به تقصيل و به نقل از بي. بي. سي. در بيشتر نشريات آمده است:

«در محلات فقيرنشين جنوب شهر تهران، تظاهرات و راه پيمايي سازمان يافته­اي بر عليه حكومت و دولت جديد صورت گرفت… جمعيت با شعار زنده باد آيت­الله خميني حركت مي­كرد. راه پيمايان را عمدتاً مردها تشكيل مي­دادند همراه عده­اي زن چادري… عدهٌ تظاهركنندگان در حدود 10 هزار نفر تخمين زده شده است»

جبههٌ ملي براي اعتراض به بختيار يك روز عزاي ملي اعلام كرده است و جامعهٌ بازرگانان، اصناف و پيشه وران وابسته به اين جبهه «براي نشان دادن نفرت خود نسبت به سازشكاران سياسي و اعتراض به كشتارهاي اخير» از مردم دعوت كرده است كه در يك اجتماع بزرگ در بازار تهران شركت كنند.

مي­پرسم، « كدوم كشتارا؟»

احسان مي­گويد، « چي؟ با مني؟»

خبر تنها كشتارهايي كه در همين نشريات در اين روزها چاپ شده است اينهاست:

«پاسگاه ژاندارمري واقع در 15 كيلومتري قم مورد حملهٌ افراد ناشناس قرار گرفت. دو ژاندارم كشته شدند و كليهٌ سلاح­هاي اين پاسگاه به سرقت رفت

«تيراندازي به سوي فرمانده هوانيروز كرمانشاه و معاونانش در مراسم صبحگاهي

«حملهٌ مسلحانه به كاميون حامل سربازان در خيابان آيزنهاور.»

«دزدان مسلح به يك شعبهٌ بانك در خيابان شوش حمله كردند

وقتي جواب نمي­دهم احسان، كه حوصله­اش سر آمده است، مي­گويد، « تو كه فقط جدول روزنامه رو حل مي­كردي، حالا چطو اينطور توشون غرقي؟»

مي­گويم، «حالام مشغول حل جدولم. اگه بدوني چند تا معماي لاينحل تا حالا پيدا كردم! مثلاً اينو گوش كن: " دكتر كريم سنجابي، آيت الله بهشتي، دكتر سحابي، آيت­الله طالقاني، سياوش كسرايي"» سرم را از روي روزنامه بلند مي­كنم و از احسان مي­پرسم، « تا اينجاش با مني؟»

مي­گويد، « آره، آره.»

« اسمارو درست شنيدي؟»

مي­گويد، «آره -  دوتا جبههٌ ملي، دوتا آخوند، يه توده­اي…»

مي­گويم، «آبارك­الله - حالا بقيه شو بشنو: " در مراسم بازگشايي دانشگاه سخنراني كردند و بازگشايي را به آيت الله خميني تبريك گفتند." خب چرا به آيت­الله خميني؟ رئيس دانشگاهه؟ یا دانشجو؟»

احسان به صداي بلند مي­خندد، «خب ديگه، ميخوان بازيش بدن.»

مي­پرسم، «كي كيو؟»

انيس پتو را محكم­تر دورش مي­پيچد و دست­ها روي ماسكش مي­گذارد كه خط برندارد و مي­پرسد، «راجع به چي حرف ميزنين؟»

مي­گويم، « بعداً برات ميگم.»

باز از احسان مي­پرسم، «كي كيوه داره بازي ميده؟»

عناوين مقالات نشريات اين چند روز را، كه گوشهٌ اطاق كود شده است، باز نگاهي مي­كنم:

«به حكومت آتيه نظارت عاليه خواهيم داشت.» امام خميني

«تا چند روز ديگر دولت تازه تشكيل مي شود.» امام خميني

«هيأت اعزامي امام خميني به رياست بازرگان…»

«هشدار امام خميني به مردم و…»

«برادر امام خميني دربارهٌ زندگي امام خميني…»

به احسان مي­گويم، «همه چي در جهت حفظ بيضهٌ اسلامه.»

انيس غش غشش را سر مي­دهد و ماسك صورتش ترك بر مي­دارد و چند بار مي­گويد، « بيضهٌ اسلام! بيضهٌ اسلام!» و بعدش به من اعتراض مي­كند: «اِ - چرا منو خندوندي؟ چيش!»

مي­گويم، «نه والله اينو گوش كنين - هردوتون. آيت­الله خوانساري به نخست وزير نامهٌ سرگشاده نوشته…»

انيس مي­پرسد، «خوانساري؟ با اون خوانساري وزارت خارجه قومو خويشه؟»

مي­گويم، «چمي دونم - نوشته: "همه مي­دانند كه حضرت آيت الله العظمي خميني براي تجديد عظمت اسلام قيام فرموده مي خواهند با به اجرا درآوردن دستورات حيات بخش دين مقدس اسلام مملكت اسلامي نمونه­اي در دنيا ايجاد كنند كه همهٌ ملل اسلامي عالم از او سرمشق گيرند.

تلفن زنگ مي­زند. من به طرف تلفن مي­روم و به انيس و احسان مي­گويم، « ولايت فقيه تزش همينه ها - خميني ميخواد برگرده به قوانين محمدي و صدر اسلام و امپراطوري خلفا. ايرون بي ايرون!» هردو دارند مي­خندند كه من گوشي را برمي­دارم - منوچهر است.

مي­گويم، «شنيدم "لي لي پوتاي مبارز" حالا با بختيار مبارزه ميكنن. چرا؟ مگه جيرهٌ خاويارشون كم شده؟ در ضمن خبر دارم كه قد ام نكشيدن!»

منوچهر دربارهٌ « لي لي پوت­ها» دُم به تله نمي­دهد. هروقت صحبت آنها پيش مي­آيد، از بحث طفره مي­رود. امروز هم همينطور است. مي­زند به مسخره بازي و مي­گويد، « تو حاضر بودي دو تا انگشت نداشتي عوضش آژان بودي؟» اين يكي از شوخي­هاي قديمي ماست.

مي­گويم، «ننر نشو - دارم باهت جدي حرف مي­زنم.»

مي­گويد، «منم همينطور والله...»

مي­گويم، «به اون منصور و عيال تحفش ام بگو روشنفكربازي حدي داره و مخالف خوني جايي. بختيار داره كار ميكنه، ميخواد كار بكنه - چرا دست از سرش ور نميدارين؟»

خلق تنگي منوچهر در صدایش منعكس مي­شود، « من تلفن كردم احوالتو بپرسم. رفتي نوك اون تپه آدم دستش كه بهت نميرسه. پشت تلفنم صداتو بلند مي­كني كه صدام بهت نرسه.»

مي­گويم، «از كار شماها سر در نميارم. خود تو چرا…»

منوچهر حرفم را قطع مي­كند، «خيله خب - فهميدم حالت خوبه. تو هروقت دعوا مي­كني معلومه كه حالت خوبه. بازم بهت تلفن مي­كنم - وقتي حالت خوب نباشه!»

انيس مي­پرسد، «كي بود؟»

«منوچهر.»

احسان مي­گويد، «حدس زدم.»

من هر وقت دعوا مي­كنم حالم بد است و هروقت سر از كارها در نمي­آورم مي­خواهم دعوا كنم.

 

 

بیست و پنج

 

«شاه رفت.»

اين بار كورس نيست كه تلفن مي­كند و خبر نادرست مي­دهد. با درشت ترين حروف تمام روزنامه­ها اعلام كرده­اند. شهر حالت غريبي دارد. همه به خيابان ريخته­اند، از پير و جوان و زن و مرد، همه شاد و پايكوبان. در ميان جمعيت از همه جنس و همه قماش ديده مي­شود: از زنان زيباي آراسته گرفته تا دهاتي­هاي كلاه نمدي، از دختران مقنعه پوش و چادري گرفته تا مردان فكلي پيراسته. نقل و نبات و گل در هوا به پرواز است و كف خيابان­ها را فرش كرده است. رانندگان به علامت سرور، چراغ­هاي اتومبيل را روشن كرده­اند و بوق­ها را به صدا درآورده­اند. درست جلو ماشين محمد، چهار جوان، سوار بر موتوري نشسته­اند - يكي از آنها تفنگي به دست دارد و گاهي تيري هوايي در مي­كند. مردي روي كاپوت ماشين مي­كوبد و مي­گويد، «بوق بزن! بوق بزن! تبريك! تبريك!»

زني چادري يك مشت آب نبات و نقل به طرف اتومبيل ما مي­پاشد. صداي برخورد نقل و نبات با سقف و در و شيشه مثل رگبار مسلسلي در داخل ماشين مي­پيچد. من و محمد بي اختيار سرها را مي­دزديم.

مي­گويم، «كاش براي اين كار نقلا رو ريزتر انتخاب ميكردن!»

محمد مي­گويد، «مثه اينكه شيشهٌ طرف شما شكس.»

نگاه مي­كنم. نشكسته است. مي­گويم، « هنوز نه - اما اگه زودتر راه باز نشه بعيد نيست بشكنه. كاش اين موتورسوارا از جلومون رد شن. مي­ترسم تيراندازي اين پسره كار دسمون بده.»

آهسته آهسته به جلو مي­خزيم. دوچرخه و موتور و ماشين و مردم در ميان خيابان در هم مي­لولند. سر چهارراه عده­اي ريشو ايستاده­اند و عكس­هاي خميني را به ماشين سواران مي­دهند. شيشه­ها باز مي­شود و دست­ها عكس­ها را در هوا مي­قاپد. شيشهٌ ماشين محمد بسته است. يكي از ريشوها براي تلف نكردن وقت، عكس خميني را زير برف پاك كن روبروي محمد فرو مي­كند.

محمد مي­گويد، «به! همين مونده بود! من ديگه جلومو نمي بينم!»

من شيشه را پايين مي­كشم و به ريشوي ديگري مي­گويم، « آقا لطفاً اون عكسو وردارين، اين جوري كه نميشه رانندگي كرد.»

محمد هم شيشه­اش را پايين كشيده است. ريشو عكس را از زير برف پاك كن طرف محمد به سمت برف پاك كن طرف من مي­سراند. محمد مي­گويد، «اصلاً ورش دار آقا - من به ماشينم عكس نمي­چسبونم. نه مال شاهو قبلاً چسبوندم، نه حالا مال خمينيو.»

ريشو به طرف محمد ماهرخ مي­رود، «اين فرق داره - اين عكس امامه.»

محمد با سماجت مي­گويد، «عكس هر كيه - من عكس به ماشينم نمي­زنم.»

جلو ما پنجاه شصت متري راه باز شده است. من مي­گويم، «ممد آقا بريم.»

محمد گاز مي­دهد و عكس خميني، كه از گير برف پاك كن اولي درآمده و به دومي گير نكرده است، مدتي روي شيشه پرپر مي­زند و بعد به كف خيابان مي­افتد. دستهٌ ريشوها سراغ ماشين­هاي ديگر مي­روند. محمد مي­گويد، «عجب پرروان!»

مي­گويم، «با اينا خيلي دردسر خواهيم داشت - بزنيم از كوچه پس كوچه بريم كه از شرّ شلوغي خلاص شيم.»

كف خيابان­هاي فرعي هم گل­هايي تك تك و نقل­هايي دانه دانه ريخته است. اينجا و آنجا تكه­هاي كاغذ رنگي و بادكنك­هاي تركيده ديده مي­شود و بيشتر حالت آخر جشن را دارد تا آغازش را.

همهٌ آنهايي كه در كوچه­ها مانده­اند با شتاب حركت مي­كنند، هر كدام به سمتي مي­روند، بعضي به طرف خيابان­ها كه ببينند و ديده شوند، بعضي به داخل خانه­ها كه در امان باشند و زير پا نمانند. جمعي سي نفره شعار مي­دهند و به دو از جلو ما مي­گذرند:

شورت فرح چه رنگه؟          كارتر ميگه دو رنگه!

ممد دماغ، ممد دماغ، ممد دماغ           رفت!

و باز شعار اول را از سر مي­گيرند:

شورت فرح چه رنگه؟…

زني مسن، با موهاي خاكستري، در كنار اتومبيل محمد، كه ناگزير آهسته مي­راند، يك لحظه تأمل مي­كند، به شعار با دقت گوش مي­دهد و بي اختيار مي­گويد، «اَه، اَه - اصلاً حيا ندارن! به حق چيزاي نشنيده! اَه.» و شالي را که روي پالتو بر دوش انداخته است، محكم­تر به خودش مي­پيچد و در جهت عكس حركت ما به راه مي­افتد.

چند كوچه پائين­تر، به گردن سگی ولگرد لوحه­اي انداخته­اند كه رويش نوشته شده است: «محمد رضا پهلوي». عده­اي نوجوان و جوان، حيوان را دوره كرده­اند و هر كدام با سيخی، چوبی، يا لگدي سگ را به طرفي پرت مي­كنند و سگ شل زنان و زوزه كشان با گوش­هاي خوابيده و چشم­هاي نگران از ميان دست­ها و پاها به دنبال مفري مي­گردد.

محمد بوق محكمي مي­زند و جوانان را يك لحظه از بازي ظالمانه­شان غافل مي­كند. يكي از آنها، كه از ديگران به ماشين نزديك­تر است، تهديد كنان به محمد مي­گويد، «چته؟ مگه سر مي­بري؟»

يكي ديگر داد مي­زند، «به! ممدرضا در رف! رف تو اون كوچه.» و جمع به طرف آن كوچه روان مي شود.

من و محمد بقيهٌ راه را در سكوت مي­گذرانيم. قرار است به منزل باسي بروم، در خيابان دولت. امشب براي مهماني رفتن شب نامناسبي است ولي وعده­اش را از پيش داده­ام. به علاوه امشب براي تنها ماندن حتي نامناسب­تر است - در خانهٌ باسي هم خوشبختانه احساس مهمان بودن نمي­كنم.

با يكي دو ساعت تأخير مي­رسم و تازه اولين هستم.

باسي مي­گويد، «لابد بقيه ام تو خيابونا گير كردن.»

مي­گويم، «هر كي از شهر بياد بدبخته. اگه بتونه خودشو برسونه هنر كرده.»

«شمرونم همچي وضعش بهتر نيست.»

ولي جفت و تك، چند نفري مي آيند: آقاي عطار با زنش كه دختر يكي از وزراي قبلي است، خانم و آقاي آذربان كه آقا از همكلاس­هاي قديم باسي و خانم ايتاليايي است و بالاخره ايرج كه خويش من و باسي است و امشب تنهاست، چون زنش در سفر است.

خانم آذربان فارسي با نمكي حرف مي­زند و شوهرش بيش از خودش به ايتاليايي­ها شبيه است. من هردو را توسط باسي شناخته­ام. مردم متمدن و خوشرويي هستند. رفتار زن و شوهر نسبت به هم خالي از ادا و دوستانه است و در جمع راحت و مطبوع.

خانم عطار را خيال نمي­كنم قبلاً ديده باشم - يا ديده­ام و فراموش كرده­ام، چون از آن صورت­هاي بي تشخصي دارد كه زود از ذهن مي­رود. آقاي عطار از دوستان كورس است. او را قبلاً چندين بار ديده­ام - آخرين بار پارسال در سميناري ديدمش كه كورس تدارك ديده بود. موهایش فلفل نمكي است، قيافه­اش شبيه موش و رفتارش نچسب. از همه توجه دائم مي­خواهد و از تنها كسي كه دريافت مي­كند، زنش است كه تسليم مطلق است و در سايهٌ شوهر جا دارد.

وصف شكل و شمايل ايرج براي من كار آساني نيست. كسي كه او را اول بار ببيند، قطعاً به نظرش خيلي زشت مي­آيد. باريك و مردني، چركتاب و پشمالو، با پيشاني كوتاه و موهاي فرفري پوست بره­اي، دماغ پهن و لب نازك. اما از آن نوع طنزهايي دارد كه وقتي آدم شناختش ديگر زشتيش را نمي­بيند. من خوب مي­شناسمش چون از آن خويش­هاي نزديكي است كه شريك تمام دوران بچگي من بوده است.

امشب تا وارد مي­شود، مي­گويد، «نزديك بود نيام.»

مي­پرسم، «تو ام تو شلوغيا گير كردي؟»

مي­گويد، «نه - قرار بود برم پُرُو كفن­ام.»

خانم ايتاليايي از همه بلندتر مي­خندد و آقاي عطار جلو خنده­اش را مي­گيرد.

ايرج مي­گويد، «نه حقيقتاً خنده نداره. من هميشه آدم آلامُدي بودم و حالام نمي­تونم از مد عقب بمونم. كفن دوز من درجهٌ يكه - اگه آقايون بخوان آدرسشو ميدم.»

باز خندهٌ همه بلند مي­شود. آقاي عطار نيم نگاهي به طرف زنش مي­اندازد. خانم عطار با دو انگشت دو گوشهٌ لبش را پاك و جمع مي­كند.

ايرج رو به آقاي آذربان مي­گويد،‌ «فقط لطفاً بگين از طرف كي رفتين كه بعد به من تخفيف بده.»

خانم ايتاليايي در حین خنده مي­گويد، «من و فرهاد چند روز پيش يك چيز خيلي شاخدار ديديم.»

ايرج مي­پرسد، «خيلي شاخدار؟»

خانم آذربان مي­گويد، «اذيت نكن ايرج!» و رو به شوهرش اضافه مي­كند، « فرهاد تو تعريف بكن.»

آقاي آذربان مي­گويد، «آها - رفته بوديم بازار… »

زنش توضيح مي­دهد، «من مي­خواستم يك پوستين بخرم، خيلي بو مي­داد، نخريدم.»

ايرج مي­گويد، «اينكه خيلي بودار شد، نه خيلي شاخدار!»

وقتي خنده مي­خوابد، فرهاد ادامه مي­دهد، « داشتيم برمي­گشتيم خونه، يه دفه تو خيابون سر و صدا بلند شد: "خون برسونين!" نگا كرديم ديديم يه عده كفن پوش وسطاي خيابون سينه ميزنن و سر و روي چند نفرشونم خون ريخته.»

ايرج مي­گويد، «نچ! نچ! نچ! چه بد! لك مركوركُرُم به كلي كفنو خراب مي­كنه.»

زن ايتاليايي به شوهرش مي­گويد، «من به تو گفتم خون نيست. خيلي قرمز بود.»

من مي­پرسم، «بعدش چي شد؟»

فرهاد مي­گويد، «يه وانت اونجا بود - همهٌ كفن پوشا سوارش شدن رفتن. باز يه عده داد ميزدن "خون برسونين". زنم دستمو گرفت تكون داد و گفت تو چرا بي­خودي داري داد مي­زني؟ من تازه متوجه شدم منم دارم با بقيهٌ داد مي­زنم "خون، خون برسونين"!»

زن فرهاد مي­گويد، «داد مي­زد، هي داد مي­زد. من ميگم چرا همچين مي­كني؟ اونا رفتن!»

ايرج مي­گويد، «بعله- اين بيماري مسريه. مهلك ام هست. نه، نه، جدي ميگم. بعدش واكسن زدين؟ واكسن ضد هاري؟ چرا مي­خندين؟»

ذهن من باز به كار مي­افتد و حرف­هاي آقاي عطار را درست نمي­شنوم. بعضي كلماتش، كه در واژگان كورس هم هست، در ذهنم مي­ماند: «… ترانساندانس… اپوكاليپس… اوروبوروس… مَهدي عصر…»

ايرج مي­پرسد، «كي؟ به جا نميارم.»

آقاي عطار صدا را بالا مي­برد و مي­گويد، «مَهدي، آقا، مَهدي. مَهدي زمان.»

ايرج مي­گويد، «ها - همون آمهدي خودمون - خب زودتر مي­فرمودين. اما تا اونجايي كه من خاطرمه فاميلش زمان نيست.»

 

بیست و شش

 

به دنبال پيام خميني، بازار استعفا گرم است. رئيس جديد مجلس و عده­اي از نمايندگان قصد كناره گيري دارند، دو نفر از اعضاي شوراي سلطنت مي­خواهند مستعفي شوند، وزير دادگستري كابينه متن استعفايش را براي چاپ به نشريات داده است. و حمله­ها به بختيار همچنان ادامه دارد - ته ماندهٌ وكلا هر روز دولتش را استيضاح مي­كنند و «جامعهٌ روحانيت» امروز مردم را به راه پيمايي عليه او دعوت كرده است.

من ماجراي تظاهرات اربعين را از تلويزيون نگاه مي­كنم:

تا خون در رگ ماست           خميني رهبر ماست

فرمودهٌ خميني برچيدن يزيد است         كابينهٌ بختيار يك حيلهٌ‌جديد است

انيس هرهر مي­خندد، «فرمودهٌ خميني!» بعد مرا نگاه مي­كند و مي­گويد، « تو مجبوري نگا كني و حرص بخوري؟»

مي­گويم، «صبر كن، صبر كن ببينم چي ميگن.»

انيس مي­گويد، «چيش!»

فرمانده كل قوا خميني                       دريايي و هوايي و زميني

حزب فقط حزب­الله                رهبر فقط روح­الله

«اِاِاِ! تف به گور پدرتون!»

انيس مي­گويد، «اي بابا! ببندش - انقدر غر نزن!»

نظام شاهنشاهي                  عامل هر فساد است

جمهوري اسلامي                 مظهر عدل و داد است

تلويزيون را خاموش مي­كنم و نمرهٌ مصطفي را مي­گيرم.

« لطفا حزب­الله و جمهوري اسلامي را تعريف بفرماييد.»

مصطفي مي­پرسد، «چي چي؟ حزب­الله؟ از خودت درآوردي؟»

مي­گويم، «همه دارن حنجره شونو جر ميدن و فرياد ميزنن "حزب فقط حزب­الله"!»

مصطفي مي­گويد، «خيلي مضحكه - لابد شوخي ميكنن.»

مي­گويم، «خيلي ام جدي ميكنن!»

مصطفي قاه قاه مي­خندد.

«حالا حزب­الله تو سرشون بخوره - تو كسي رو مي­شناسي كه تعريفي از جمهوري اسلامي داشته باشه؟»

مي­گويد، «نه. چند شب پيشا، يكي كه از فرانسه اومده مي­گفت، حسين نامي كه هميشه جزو اپوزيسيون بوده…»

حرفش را قطع مي­كنم: « همون كه امضاش پاي اون جزوه­ايه كه از پاريس اومد؟»

مصطفي مي­گويد، «آره آره - خودشه. تو "خانهٌ كانادا" سخنراني داشته، ضمن حرفاش گفته، كسي نميدونه جمهوري اسلامي چيه، معلومم نيست چيه، ولي در حقيقت مهم ام نيست كه چيه!»

«واقعاً گفته مهم ام نيست كه چيه؟»

مصطفي مي­گويد، «آره - گفته. به هر حال اون مقداري كه از جمهوري اسلامي استنباط ميشه چيز خطرناكيه. اون مقداري كه مفهوم نيست، خطرناك­تره. ديدم نميشه همينطور قضيه رو ولش كرد - نشستم يه چيزايي سر هم كردم. خلاصه باز رفتيم سر قلم ديگه، چاره چيه! » و مي­خندد.

با خوشحالي مي­پرسم، «مقاله نوشتي؟ هنوز چاپ نشده؟»

« آره ديگه مثلاً مقاله. نه - هنوز چاپ نشده.»

مي­گويم، «دم دسته؟ برام مي­خونيش؟»

«فرصت داري؟»

«تنها چيزي كه من دارم و بختيار نداره.»

مصطفي مي­گويد، «­پس يه دقيقه صبر كن.»

گوشي را نگه مي­دارم. انيس مي­گويد، «بابا، چقدر حرف مي­زني - بسه ديگه.»

مي­گويم، «الان، الان.»

مصطفي روي خط بر مي­گردد و مطلبي را كه نوشته است برايم مي­خواند. مقاله چون آب خنك گوارايي است كه در برهوت به تشنه­اي برسانند. وقتي تمام مي­شود يكي دو لحظه از شادي هيچ نمي­گويم.

«الو؟»

«دست مريزاد مصطفي - واقعاً دست مريزاد.»

مصطفي با خنده مي­گويد، «خيال كردم تلفن قطع شده و من براي شخص شخيص خودم خطابه خوندم! پس خوشت اومد؟»

«حظ كردم - اصلاً حالم جا اومد. نمي­دونم چي بگم. يه بار ديگه دست مريزاد. كي چاپ ميشه؟ كي درمياد؟ اينو همه بايد بخونن.»

« قاعدتاً همين يكي دو روزه بايد درآد.»

مي­پرسم، «كجا؟»

«تو آيندگان.»

گوشي را مي­گذارم. دارم عرش را سير مي­كنم. انيس با تعجب نگاهم مي­كند و مي­پرسد، «عاشق شدي؟»

مي­گويم، «آدم حسابي اين موقعا خودشو نشون ميده.»

انيس مي­گويد، «كدوم آدم حسابي؟ كدوم موقع؟»

«شايد هنوز دير نشده باشه. شايد هنوز بشه…»

انيس با نگراني جمله­ام را قطع مي­كند، «تب داري؟»

دو لپ تپلش را مي­گيرم و پيشانيش را مي­بوسم، «نه- حالم از هميشه بهتره.»

انيس مي­گويد، «اِ - ترسوندي منو، چيش!» اما مي­خندد.

مي­پرسم، «راستي انيس تو وزارتخونتون چه خبر؟»

مي­گويد، «خبري نيست - يه مشت اعتصاب كردن، هر روز تو سالن پائين ميتينگ ميدن و همينطور خواهر و مادر دولتو ميگن! ميدوني يكي از سردسته هاشون كيه؟»

«نه. »

«رفيق تو - همون كه يه چاپخونه داره.»

«چاپخونه؟ ها! روشن ضميرو ميگي؟ انتشارات داره - انتشارات فاخته. اون يكي از سردسته­هاس؟ اينكه دفهٌ آخر كه من ديدمش براي اردشير زاهدي يقه جر مي­داد!»

انيس مي­گويد، «اِ - همشون همين گه ان ديگه. گورباباشون. پاشو برام يه خورده حافظ بخون.»

ديوان لسان­الغيب را بر مي­دارم. مي­گويد، «صبر كن، نيّت كنم. » و چشم­هايش را مي­بندد.

مي­گويم، «نه - من يه نيّت دسته جمعي دارم.»

مي­گويد، «دسته جمعي قبول نيست.»

سه تا نيّت مي­كنم: در كوتاه مدت، ميان مدت، درازمدت چه بر سرمان مي­آيد؟

اولي را مي­خوانم:

ترسم كه اشک در غم ما پرده در شود

در تمام مدتي كه من مي­خوانم، انيس در حال خلسه است. وقتي تمام مي­شود، مي­گويد، «حالا تعبيرش كن.»

مي­گويم، «تعبير سرخوده - فقط اين بيت يادت باشه:

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب                      يارب مباد آنكه گدا معتبر شود »

مي­پرسد، «چرا اينو؟»

مي­گويم، «چون بوش مياد كه دور، دور گداهاس.»

غزل دوم را شروع مي­كنم:

زان يار دلنوازم شكري است با شكايت

انيس مي­پرسد، «اينو براي من گرفتي؟»

«نه.» و چشمم را مي دوزم به اين چند مصراع :

سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

جانا روا نباشد خونريز را حمايت

زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت

انيس مي­پرسد، «سردته؟»

جواب نمي­دهم.

مي­گويد، «راس راستي حالت خوب نيستا. يه دقه ورجه وورجه و قالو قيل مي­كني، يه دفه كز مي­كني و نفست در نمياد.»

مي­گويم، «نه بابا چيزيم نيست - بذار سومي شو بخونم.»

مي­پرسد، «چرا سه تا سه تا؟»

ديوان را باز مي­كنم و غزل را در دلم مي­خوانم. انيس مي­گويد، «خب بلند بخون.»

بلند مي­خوانم:

«حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد

شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي.»

مي­گويد، «اينكه آخرشه! چيش!»

باز لپ­هایش را مي­گيرم. انيس مي­گويد، «باز حالت جا اومد؟»

من شروع مي­كنم:

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

 

بازگشت