بیست و چهار
هيچ
كدام از اسمهايي
كه قبلاً سر
زبانها
افتاده بود،
در ميان وزراي
كابينهٌ
بختيار نيست.
تيمسار
فريدون جم به
دلايل
«خانوادگي» از
قبول مسئوليت
وزارت دفاع
خودداري كرده
است. بيشتر
اعضاي دولت از
نظر مردم
ناشناختهاند.
يكي دو وزيري
كه نامشان زنگ
آشنا ميزند،
گذشتهٌ سياسي
آشنايي
ندارند. اگر
نامآوري بين
آنها نيست،
لااقل بدنامي
هم نيست.
تاريخ
آزادي
زندانيان
سياسي تعيين
شده است. انحلال
ساواك و چند
وزارتخانه
اعلام شده
است. حكومت
نظامي در
شيراز لغو شده
است. و گفته مي
شود كه در
ديگر شهرها
نيز به تدريج
لغو خواهد شد.
جنب
و جوشي كه در
ميان مردم
ديده ميشود،
بيسابقه
است. همه حرف
ميزنند،
همه سياسي شدهاند،
همه آشكارا و
بدون ايما و
اشاره صحبت ميكنند.
بحثها از
محافل و مجالس
خصوصي، به وسط
خيابانها
و اماكن عمومي
كشيده شده
است.
روزنامهها
اخبار دو ماه
گذشته را هم
كه در تعطيل
بودهاند،
گاه لا به لاي
اخبار روز با
تيترهاي درشت
چاپ ميكنند:
كيهان
مينويسد - «هزاران
نفر در
تظاهرات
سراسري كشور
كشته و مجروح
شدهاند.» اينها
همه با حروف
سياه درشت
است، اما
بالاي اين حروف
سياه درشت با
حروف ريز نازك
نوشته شده
است: «در 2 ماه گذشته
كه روزنامهها به علت
سانسور در
اعتصاب بود.»
عنوان
چشمگير يكي از
مقالات
اطلاعات ميگويد
- «72 افسر و
درجه دار در
حمله به
ناهارخوري
گارد جاويدان
كشته شدهاند.» ولي بعد در
متن خبر، گذرا
و كوچك آمده
است: «در
بعد از ظهر
عاشورا».
ميگويم،
«تو اين کار يه
خورده تقلب
هستا.»
احسان
ميپرسد،
«تو كدوم كار؟»
انيس
ميگويد، «
من نميتونم
حرف بزنم،
ماسكم داره
خشك ميشه.»
اما
من درحقيقت با
هيچكدام آنها
حرف نميزنم.
باز هم با
روزنامهها
ور ميروم.
خبر استعفا و
سفر ارتشبد
اويسي در
كيهان درج است
و در اطلاعات
آمده است كه
ارتشبد ازهاري
به خارج رفته
است.
هركس
هر حرفي بر له
خميني و عليه
بختيار بزند درصدر
نشريات جا
دارد:
«هر
حكومتي كه در
ايران تشكيل
شود بايد… به
رهبري امام
خميني باشد.
در غير اين
صورت مورد قبول
ملت نيست.»
اين نظر
طالقاني است و
اطلاعات
منعكس كرده
است.
«ما
در جبههٌ ملي
هرگز دست به
يك اقدام فردي
نميزنيم… و
چون دكتر
بختيار از
موضع اعلام
شده خارج شد…
گزيري براي ما
جز اخراج و
تقبيح ايشان باقي
نماند كه طي
اعلاميهاي منتشر
شد.»
اين گفتهٌ
سنجابي است و
در كيهان آمده
است.
«كاري
كه امروز
روحانيت
مبارز شيعه به
رهبري زعيم
عاليقدر حضرت
آيت الله
العظمي خميني
مي كند، ا ز 12 قرن
پيش به اين سو
سابقه ندارد.»
بازرگان چنين
ميگويد و
كيهان عيناً
منتشر ميكند.
«آيتالله
خميني آينهاي است كه
جامعهٌ ايران
را بازتاب ميكند.
مصالحه با
بختيار باعث
گسيختگي
رابطهٌ بين
ملت ايران و
رهبر مذهبي آن
آيت الله
خميني خواهد
شد.» بني
صدر در مصاحبهاي
به مخبر
نيويورك
تايمز گفته
است و ترجمهاش
بلافاصله در
روزنامهها
پخش شده است.
«اين
دولت
غيرقانوني
است.» روحالله
خميني اعلام
ميكند و
اطلاعات و
كيهان با
تيترهاي درشت
بازتابش ميدهند.
از
احسان ميپرسم،
« داستان اون
دهاتيه رو كه
شب آتيش بازي رسيده
بود تهران
برات گفتم؟»
انيس
همانطور كه
پتو را دورش
پيچيده است و
روي زمين بيحركت
دراز كشيده،
با دو دست
اشاره ميكند
كه: « نگو! نگو!»
احسان
ميگويد، «
نه - نگفتي. اين
روزنامه ها رو
ول كن - بيا
بشين حرف
بزنيم.»
ميگويم،
« يارو دهاتيه
نيمساعت يه
ساعت، نميدونم
چقدر، هي به
آتيش بازي و
شكلا و رنگايي
كه تو هوا
درست ميشد
نگا ميكرد و
هي ميگفت "خَيلي
مطلبَه!" فقط
ميگفت
"خَيلي
مطلبَه!"»
انيس
گوشها را
گرفته است كه
نشنود و احسان
نميخندد.
ميگويم،
«چنان بهتزده
شده بود كه
هيچي ديگه به
ذهنش نميومد.»
احسان
ميپرسد،
«حالا چرا ياد
اين موضوع
افتادي؟»
ميگويم،
« چون وقتي
روزنامه هارو
نگا ميكنم
منم فقط دلم
ميخواد بگم:
خَيلي
مطلبَه.»
احسان
لبخند ميزند،
ولي شانهها
را هم تا دم
گوشها
بالا مي برد -
اين حركتش
معمولاً به
اين معناست كه
حرف مرا درست
تعقييب نكرده
است.
خبر
تظاهرات
مخالفين دولت
بختيار به
تقصيل و به
نقل از بي. بي.
سي. در بيشتر
نشريات آمده
است:
«در
محلات
فقيرنشين
جنوب شهر
تهران،
تظاهرات و راه
پيمايي
سازمان يافتهاي بر عليه
حكومت و دولت
جديد صورت
گرفت… جمعيت
با شعار زنده
باد آيتالله
خميني حركت ميكرد. راه
پيمايان را
عمدتاً مردها
تشكيل ميدادند
همراه عدهاي زن
چادري… عدهٌ
تظاهركنندگان
در حدود 10 هزار
نفر تخمين زده
شده است…»
جبههٌ
ملي براي
اعتراض به
بختيار يك روز
عزاي ملي
اعلام كرده
است و جامعهٌ
بازرگانان،
اصناف و پيشه
وران وابسته
به اين جبهه «براي
نشان دادن
نفرت خود نسبت
به سازشكاران
سياسي و
اعتراض به
كشتارهاي
اخير» از
مردم دعوت
كرده است كه
در يك اجتماع
بزرگ در بازار
تهران شركت
كنند.
ميپرسم،
« كدوم
كشتارا؟»
احسان
ميگويد، «
چي؟ با مني؟»
خبر
تنها
كشتارهايي كه
در همين
نشريات در اين
روزها چاپ شده
است اينهاست:
«پاسگاه
ژاندارمري
واقع در 15
كيلومتري قم
مورد حملهٌ
افراد ناشناس
قرار گرفت. دو
ژاندارم كشته
شدند و كليهٌ
سلاحهاي
اين پاسگاه به
سرقت رفت.»
«تيراندازي
به سوي
فرمانده
هوانيروز
كرمانشاه و
معاونانش در
مراسم
صبحگاهي.»
«حملهٌ
مسلحانه به
كاميون حامل
سربازان در خيابان
آيزنهاور.»
«دزدان
مسلح به يك
شعبهٌ بانك در
خيابان شوش حمله
كردند.»
وقتي
جواب نميدهم
احسان، كه
حوصلهاش سر
آمده است، ميگويد،
« تو كه فقط
جدول روزنامه
رو حل ميكردي،
حالا چطو
اينطور توشون
غرقي؟»
ميگويم،
«حالام مشغول
حل جدولم. اگه
بدوني چند تا
معماي لاينحل
تا حالا پيدا
كردم! مثلاً
اينو گوش كن: " دكتر
كريم سنجابي،
آيت الله
بهشتي، دكتر
سحابي، آيتالله
طالقاني،
سياوش كسرايي"» سرم
را از روي
روزنامه بلند
ميكنم و
از احسان ميپرسم،
« تا اينجاش با
مني؟»
ميگويد،
« آره، آره.»
«
اسمارو درست
شنيدي؟»
ميگويد،
«آره -
دوتا جبههٌ
ملي، دوتا
آخوند، يه
تودهاي…»
ميگويم،
«آباركالله -
حالا بقيه شو
بشنو: " در
مراسم
بازگشايي
دانشگاه
سخنراني
كردند و بازگشايي
را به آيت
الله خميني
تبريك گفتند."
خب چرا به آيتالله
خميني؟ رئيس
دانشگاهه؟ یا
دانشجو؟»
احسان
به صداي بلند
ميخندد،
«خب ديگه،
ميخوان بازيش
بدن.»
ميپرسم،
«كي كيو؟»
انيس
پتو را محكمتر
دورش ميپيچد
و دستها روي
ماسكش ميگذارد
كه خط برندارد
و ميپرسد،
«راجع به چي
حرف ميزنين؟»
ميگويم،
« بعداً برات
ميگم.»
باز
از احسان ميپرسم،
«كي كيوه داره
بازي ميده؟»
عناوين
مقالات
نشريات اين
چند روز را،
كه گوشهٌ اطاق
كود شده است،
باز نگاهي ميكنم:
«به
حكومت آتيه
نظارت عاليه
خواهيم داشت.»
امام خميني
«تا
چند روز ديگر
دولت تازه
تشكيل مي شود.»
امام خميني
«هيأت
اعزامي امام
خميني به
رياست
بازرگان…»
«هشدار
امام خميني به
مردم و…»
«برادر
امام خميني
دربارهٌ
زندگي امام
خميني…»
به
احسان ميگويم،
«همه چي در جهت
حفظ بيضهٌ
اسلامه.»
انيس
غش غشش را سر
ميدهد و
ماسك صورتش
ترك بر ميدارد
و چند بار ميگويد،
« بيضهٌ اسلام!
بيضهٌ اسلام!»
و بعدش به من
اعتراض ميكند:
«اِ - چرا منو
خندوندي؟
چيش!»
ميگويم،
«نه والله
اينو گوش كنين
- هردوتون. آيتالله
خوانساري به
نخست وزير
نامهٌ
سرگشاده نوشته…»
انيس
ميپرسد،
«خوانساري؟ با
اون خوانساري
وزارت خارجه
قومو خويشه؟»
ميگويم،
«چمي دونم -
نوشته: "همه
ميدانند
كه حضرت آيت
الله العظمي
خميني براي تجديد
عظمت اسلام
قيام فرموده
مي خواهند با
به اجرا
درآوردن
دستورات حيات
بخش دين مقدس
اسلام مملكت
اسلامي نمونهاي در دنيا
ايجاد كنند كه
همهٌ ملل
اسلامي عالم
از او سرمشق
گيرند."»
تلفن
زنگ ميزند. من
به طرف تلفن
ميروم و
به انيس و
احسان ميگويم،
« ولايت فقيه
تزش همينه ها -
خميني ميخواد
برگرده به
قوانين محمدي
و صدر اسلام و
امپراطوري
خلفا. ايرون
بي ايرون!»
هردو دارند ميخندند
كه من گوشي را
برميدارم -
منوچهر است.
ميگويم،
«شنيدم "لي لي
پوتاي مبارز"
حالا با
بختيار
مبارزه ميكنن.
چرا؟ مگه جيرهٌ
خاويارشون كم
شده؟ در ضمن
خبر دارم كه
قد ام نكشيدن!»
منوچهر
دربارهٌ « لي
لي پوتها» دُم
به تله نميدهد.
هروقت صحبت
آنها پيش ميآيد،
از بحث طفره
ميرود.
امروز هم
همينطور است.
ميزند به
مسخره بازي و
ميگويد، «
تو حاضر بودي
دو تا انگشت
نداشتي عوضش
آژان بودي؟»
اين يكي از
شوخيهاي
قديمي ماست.
ميگويم،
«ننر نشو - دارم
باهت جدي حرف
ميزنم.»
ميگويد،
«منم همينطور
والله...»
ميگويم،
«به اون منصور
و عيال تحفش
ام بگو روشنفكربازي
حدي داره و
مخالف خوني
جايي. بختيار
داره كار
ميكنه،
ميخواد كار
بكنه - چرا دست
از سرش ور نميدارين؟»
خلق
تنگي منوچهر
در صدایش
منعكس ميشود،
« من تلفن كردم
احوالتو
بپرسم. رفتي
نوك اون تپه
آدم دستش كه
بهت نميرسه.
پشت تلفنم صداتو
بلند ميكني
كه صدام بهت
نرسه.»
ميگويم،
«از كار شماها
سر در نميارم.
خود تو چرا…»
منوچهر
حرفم را قطع
ميكند،
«خيله خب -
فهميدم حالت
خوبه. تو
هروقت دعوا ميكني
معلومه كه
حالت خوبه.
بازم بهت تلفن
ميكنم -
وقتي حالت خوب
نباشه!»
انيس
ميپرسد،
«كي بود؟»
«منوچهر.»
احسان
ميگويد،
«حدس زدم.»
من
هر وقت دعوا
ميكنم
حالم بد است و
هروقت سر از
كارها در نميآورم
ميخواهم
دعوا كنم.
بیست
و پنج
«شاه
رفت.»
اين
بار كورس نيست
كه تلفن ميكند
و خبر نادرست
ميدهد. با
درشت ترين
حروف تمام
روزنامهها
اعلام كردهاند.
شهر حالت
غريبي دارد.
همه به خيابان
ريختهاند،
از پير و جوان
و زن و مرد،
همه شاد و
پايكوبان. در
ميان جمعيت از
همه جنس و همه
قماش ديده ميشود:
از زنان زيباي
آراسته گرفته
تا دهاتيهاي
كلاه نمدي، از
دختران مقنعه
پوش و چادري گرفته
تا مردان فكلي
پيراسته. نقل
و نبات و گل در
هوا به پرواز
است و كف
خيابانها
را فرش كرده
است. رانندگان
به علامت
سرور، چراغهاي
اتومبيل را
روشن كردهاند
و بوقها را
به صدا
درآوردهاند.
درست جلو
ماشين محمد،
چهار جوان،
سوار بر
موتوري نشستهاند
- يكي از آنها
تفنگي به دست
دارد و گاهي
تيري هوايي در
ميكند.
مردي روي
كاپوت ماشين
ميكوبد و
ميگويد،
«بوق بزن! بوق
بزن! تبريك!
تبريك!»
زني
چادري يك مشت
آب نبات و نقل
به طرف
اتومبيل ما ميپاشد.
صداي برخورد
نقل و نبات با
سقف و در و شيشه
مثل رگبار
مسلسلي در
داخل ماشين ميپيچد.
من و محمد بي
اختيار سرها
را ميدزديم.
ميگويم،
«كاش براي اين
كار نقلا رو
ريزتر انتخاب
ميكردن!»
محمد
ميگويد،
«مثه اينكه
شيشهٌ طرف شما
شكس.»
نگاه
ميكنم.
نشكسته است.
ميگويم، «
هنوز نه - اما
اگه زودتر راه
باز نشه بعيد
نيست بشكنه.
كاش اين
موتورسوارا
از جلومون رد
شن. ميترسم
تيراندازي
اين پسره كار
دسمون بده.»
آهسته
آهسته به جلو
ميخزيم.
دوچرخه و
موتور و ماشين
و مردم در ميان
خيابان در هم
ميلولند.
سر چهارراه
عدهاي
ريشو ايستادهاند
و عكسهاي
خميني را به
ماشين سواران
ميدهند.
شيشهها باز
ميشود و
دستها عكسها
را در هوا ميقاپد.
شيشهٌ ماشين
محمد بسته
است. يكي از
ريشوها براي
تلف نكردن
وقت، عكس
خميني را زير
برف پاك كن
روبروي محمد
فرو ميكند.
محمد
ميگويد،
«به! همين
مونده بود! من
ديگه جلومو
نمي بينم!»