بیست و چهار
هيچ
كدام از اسمهايي
كه قبلاً سر
زبانها
افتاده بود،
در ميان وزراي
كابينهٌ
بختيار نيست.
تيمسار
فريدون جم به
دلايل
«خانوادگي» از
قبول مسئوليت
وزارت دفاع
خودداري كرده
است. بيشتر
اعضاي دولت از
نظر مردم
ناشناختهاند.
يكي دو وزيري
كه نامشان زنگ
آشنا ميزند،
گذشتهٌ سياسي
آشنايي
ندارند. اگر
نامآوري بين
آنها نيست،
لااقل بدنامي
هم نيست.
تاريخ
آزادي
زندانيان
سياسي تعيين
شده است. انحلال
ساواك و چند
وزارتخانه
اعلام شده
است. حكومت
نظامي در
شيراز لغو شده
است. و گفته مي
شود كه در
ديگر شهرها
نيز به تدريج
لغو خواهد شد.
جنب
و جوشي كه در
ميان مردم
ديده ميشود،
بيسابقه
است. همه حرف
ميزنند،
همه سياسي شدهاند،
همه آشكارا و
بدون ايما و
اشاره صحبت ميكنند.
بحثها از
محافل و مجالس
خصوصي، به وسط
خيابانها
و اماكن عمومي
كشيده شده
است.
روزنامهها
اخبار دو ماه
گذشته را هم
كه در تعطيل
بودهاند،
گاه لا به لاي
اخبار روز با
تيترهاي درشت
چاپ ميكنند:
كيهان
مينويسد - «هزاران
نفر در
تظاهرات
سراسري كشور
كشته و مجروح
شدهاند.» اينها
همه با حروف
سياه درشت
است، اما
بالاي اين حروف
سياه درشت با
حروف ريز نازك
نوشته شده
است: «در 2 ماه گذشته
كه روزنامهها به علت
سانسور در
اعتصاب بود.»
عنوان
چشمگير يكي از
مقالات
اطلاعات ميگويد
- «72 افسر و
درجه دار در
حمله به
ناهارخوري
گارد جاويدان
كشته شدهاند.» ولي بعد در
متن خبر، گذرا
و كوچك آمده
است: «در
بعد از ظهر
عاشورا».
ميگويم،
«تو اين کار يه
خورده تقلب
هستا.»
احسان
ميپرسد،
«تو كدوم كار؟»
انيس
ميگويد، «
من نميتونم
حرف بزنم،
ماسكم داره
خشك ميشه.»
اما
من درحقيقت با
هيچكدام آنها
حرف نميزنم.
باز هم با
روزنامهها
ور ميروم.
خبر استعفا و
سفر ارتشبد
اويسي در
كيهان درج است
و در اطلاعات
آمده است كه
ارتشبد ازهاري
به خارج رفته
است.
هركس
هر حرفي بر له
خميني و عليه
بختيار بزند درصدر
نشريات جا
دارد:
«هر
حكومتي كه در
ايران تشكيل
شود بايد… به
رهبري امام
خميني باشد.
در غير اين
صورت مورد قبول
ملت نيست.»
اين نظر
طالقاني است و
اطلاعات
منعكس كرده
است.
«ما
در جبههٌ ملي
هرگز دست به
يك اقدام فردي
نميزنيم… و
چون دكتر
بختيار از
موضع اعلام
شده خارج شد…
گزيري براي ما
جز اخراج و
تقبيح ايشان باقي
نماند كه طي
اعلاميهاي منتشر
شد.»
اين گفتهٌ
سنجابي است و
در كيهان آمده
است.
«كاري
كه امروز
روحانيت
مبارز شيعه به
رهبري زعيم
عاليقدر حضرت
آيت الله
العظمي خميني
مي كند، ا ز 12 قرن
پيش به اين سو
سابقه ندارد.»
بازرگان چنين
ميگويد و
كيهان عيناً
منتشر ميكند.
«آيتالله
خميني آينهاي است كه
جامعهٌ ايران
را بازتاب ميكند.
مصالحه با
بختيار باعث
گسيختگي
رابطهٌ بين
ملت ايران و
رهبر مذهبي آن
آيت الله
خميني خواهد
شد.» بني
صدر در مصاحبهاي
به مخبر
نيويورك
تايمز گفته
است و ترجمهاش
بلافاصله در
روزنامهها
پخش شده است.
«اين
دولت
غيرقانوني
است.» روحالله
خميني اعلام
ميكند و
اطلاعات و
كيهان با
تيترهاي درشت
بازتابش ميدهند.
از
احسان ميپرسم،
« داستان اون
دهاتيه رو كه
شب آتيش بازي رسيده
بود تهران
برات گفتم؟»
انيس
همانطور كه
پتو را دورش
پيچيده است و
روي زمين بيحركت
دراز كشيده،
با دو دست
اشاره ميكند
كه: « نگو! نگو!»
احسان
ميگويد، «
نه - نگفتي. اين
روزنامه ها رو
ول كن - بيا
بشين حرف
بزنيم.»
ميگويم،
« يارو دهاتيه
نيمساعت يه
ساعت، نميدونم
چقدر، هي به
آتيش بازي و
شكلا و رنگايي
كه تو هوا
درست ميشد
نگا ميكرد و
هي ميگفت "خَيلي
مطلبَه!" فقط
ميگفت
"خَيلي
مطلبَه!"»
انيس
گوشها را
گرفته است كه
نشنود و احسان
نميخندد.
ميگويم،
«چنان بهتزده
شده بود كه
هيچي ديگه به
ذهنش نميومد.»
احسان
ميپرسد،
«حالا چرا ياد
اين موضوع
افتادي؟»
ميگويم،
« چون وقتي
روزنامه هارو
نگا ميكنم
منم فقط دلم
ميخواد بگم:
خَيلي
مطلبَه.»
احسان
لبخند ميزند،
ولي شانهها
را هم تا دم
گوشها
بالا مي برد -
اين حركتش
معمولاً به
اين معناست كه
حرف مرا درست
تعقييب نكرده
است.
خبر
تظاهرات
مخالفين دولت
بختيار به
تقصيل و به
نقل از بي. بي.
سي. در بيشتر
نشريات آمده
است:
«در
محلات
فقيرنشين
جنوب شهر
تهران،
تظاهرات و راه
پيمايي
سازمان يافتهاي بر عليه
حكومت و دولت
جديد صورت
گرفت… جمعيت
با شعار زنده
باد آيتالله
خميني حركت ميكرد. راه
پيمايان را
عمدتاً مردها
تشكيل ميدادند
همراه عدهاي زن
چادري… عدهٌ
تظاهركنندگان
در حدود 10 هزار
نفر تخمين زده
شده است…»
جبههٌ
ملي براي
اعتراض به
بختيار يك روز
عزاي ملي
اعلام كرده
است و جامعهٌ
بازرگانان،
اصناف و پيشه
وران وابسته
به اين جبهه «براي
نشان دادن
نفرت خود نسبت
به سازشكاران
سياسي و
اعتراض به
كشتارهاي
اخير» از
مردم دعوت
كرده است كه
در يك اجتماع
بزرگ در بازار
تهران شركت
كنند.
ميپرسم،
« كدوم
كشتارا؟»
احسان
ميگويد، «
چي؟ با مني؟»
خبر
تنها
كشتارهايي كه
در همين
نشريات در اين
روزها چاپ شده
است اينهاست:
«پاسگاه
ژاندارمري
واقع در 15
كيلومتري قم
مورد حملهٌ
افراد ناشناس
قرار گرفت. دو
ژاندارم كشته
شدند و كليهٌ
سلاحهاي
اين پاسگاه به
سرقت رفت.»
«تيراندازي
به سوي
فرمانده
هوانيروز
كرمانشاه و
معاونانش در
مراسم
صبحگاهي.»
«حملهٌ
مسلحانه به
كاميون حامل
سربازان در خيابان
آيزنهاور.»
«دزدان
مسلح به يك
شعبهٌ بانك در
خيابان شوش حمله
كردند.»
وقتي
جواب نميدهم
احسان، كه
حوصلهاش سر
آمده است، ميگويد،
« تو كه فقط
جدول روزنامه
رو حل ميكردي،
حالا چطو
اينطور توشون
غرقي؟»
ميگويم،
«حالام مشغول
حل جدولم. اگه
بدوني چند تا
معماي لاينحل
تا حالا پيدا
كردم! مثلاً
اينو گوش كن: " دكتر
كريم سنجابي،
آيت الله
بهشتي، دكتر
سحابي، آيتالله
طالقاني،
سياوش كسرايي"» سرم
را از روي
روزنامه بلند
ميكنم و
از احسان ميپرسم،
« تا اينجاش با
مني؟»
ميگويد،
« آره، آره.»
«
اسمارو درست
شنيدي؟»
ميگويد،
«آره -
دوتا جبههٌ
ملي، دوتا
آخوند، يه
تودهاي…»
ميگويم،
«آباركالله -
حالا بقيه شو
بشنو: " در
مراسم
بازگشايي
دانشگاه
سخنراني
كردند و بازگشايي
را به آيت
الله خميني
تبريك گفتند."
خب چرا به آيتالله
خميني؟ رئيس
دانشگاهه؟ یا
دانشجو؟»
احسان
به صداي بلند
ميخندد،
«خب ديگه،
ميخوان بازيش
بدن.»
ميپرسم،
«كي كيو؟»
انيس
پتو را محكمتر
دورش ميپيچد
و دستها روي
ماسكش ميگذارد
كه خط برندارد
و ميپرسد،
«راجع به چي
حرف ميزنين؟»
ميگويم،
« بعداً برات
ميگم.»
باز
از احسان ميپرسم،
«كي كيوه داره
بازي ميده؟»
عناوين
مقالات
نشريات اين
چند روز را،
كه گوشهٌ اطاق
كود شده است،
باز نگاهي ميكنم:
«به
حكومت آتيه
نظارت عاليه
خواهيم داشت.»
امام خميني
«تا
چند روز ديگر
دولت تازه
تشكيل مي شود.»
امام خميني
«هيأت
اعزامي امام
خميني به
رياست
بازرگان…»
«هشدار
امام خميني به
مردم و…»
«برادر
امام خميني
دربارهٌ
زندگي امام
خميني…»
به
احسان ميگويم،
«همه چي در جهت
حفظ بيضهٌ
اسلامه.»
انيس
غش غشش را سر
ميدهد و
ماسك صورتش
ترك بر ميدارد
و چند بار ميگويد،
« بيضهٌ اسلام!
بيضهٌ اسلام!»
و بعدش به من
اعتراض ميكند:
«اِ - چرا منو
خندوندي؟
چيش!»
ميگويم،
«نه والله
اينو گوش كنين
- هردوتون. آيتالله
خوانساري به
نخست وزير
نامهٌ
سرگشاده نوشته…»
انيس
ميپرسد،
«خوانساري؟ با
اون خوانساري
وزارت خارجه
قومو خويشه؟»
ميگويم،
«چمي دونم -
نوشته: "همه
ميدانند
كه حضرت آيت
الله العظمي
خميني براي تجديد
عظمت اسلام
قيام فرموده
مي خواهند با
به اجرا
درآوردن
دستورات حيات
بخش دين مقدس
اسلام مملكت
اسلامي نمونهاي در دنيا
ايجاد كنند كه
همهٌ ملل
اسلامي عالم
از او سرمشق
گيرند."»
تلفن
زنگ ميزند. من
به طرف تلفن
ميروم و
به انيس و
احسان ميگويم،
« ولايت فقيه
تزش همينه ها -
خميني ميخواد
برگرده به
قوانين محمدي
و صدر اسلام و
امپراطوري
خلفا. ايرون
بي ايرون!»
هردو دارند ميخندند
كه من گوشي را
برميدارم -
منوچهر است.
ميگويم،
«شنيدم "لي لي
پوتاي مبارز"
حالا با
بختيار
مبارزه ميكنن.
چرا؟ مگه جيرهٌ
خاويارشون كم
شده؟ در ضمن
خبر دارم كه
قد ام نكشيدن!»
منوچهر
دربارهٌ « لي
لي پوتها» دُم
به تله نميدهد.
هروقت صحبت
آنها پيش ميآيد،
از بحث طفره
ميرود.
امروز هم
همينطور است.
ميزند به
مسخره بازي و
ميگويد، «
تو حاضر بودي
دو تا انگشت
نداشتي عوضش
آژان بودي؟»
اين يكي از
شوخيهاي
قديمي ماست.
ميگويم،
«ننر نشو - دارم
باهت جدي حرف
ميزنم.»
ميگويد،
«منم همينطور
والله...»
ميگويم،
«به اون منصور
و عيال تحفش
ام بگو روشنفكربازي
حدي داره و
مخالف خوني
جايي. بختيار
داره كار
ميكنه،
ميخواد كار
بكنه - چرا دست
از سرش ور نميدارين؟»
خلق
تنگي منوچهر
در صدایش
منعكس ميشود،
« من تلفن كردم
احوالتو
بپرسم. رفتي
نوك اون تپه
آدم دستش كه
بهت نميرسه.
پشت تلفنم صداتو
بلند ميكني
كه صدام بهت
نرسه.»
ميگويم،
«از كار شماها
سر در نميارم.
خود تو چرا…»
منوچهر
حرفم را قطع
ميكند،
«خيله خب -
فهميدم حالت
خوبه. تو
هروقت دعوا ميكني
معلومه كه
حالت خوبه.
بازم بهت تلفن
ميكنم -
وقتي حالت خوب
نباشه!»
انيس
ميپرسد،
«كي بود؟»
«منوچهر.»
احسان
ميگويد،
«حدس زدم.»
من
هر وقت دعوا
ميكنم
حالم بد است و
هروقت سر از
كارها در نميآورم
ميخواهم
دعوا كنم.
بیست
و پنج
«شاه
رفت.»
اين
بار كورس نيست
كه تلفن ميكند
و خبر نادرست
ميدهد. با
درشت ترين
حروف تمام
روزنامهها
اعلام كردهاند.
شهر حالت
غريبي دارد.
همه به خيابان
ريختهاند،
از پير و جوان
و زن و مرد،
همه شاد و
پايكوبان. در
ميان جمعيت از
همه جنس و همه
قماش ديده ميشود:
از زنان زيباي
آراسته گرفته
تا دهاتيهاي
كلاه نمدي، از
دختران مقنعه
پوش و چادري گرفته
تا مردان فكلي
پيراسته. نقل
و نبات و گل در
هوا به پرواز
است و كف
خيابانها
را فرش كرده
است. رانندگان
به علامت
سرور، چراغهاي
اتومبيل را
روشن كردهاند
و بوقها را
به صدا
درآوردهاند.
درست جلو
ماشين محمد،
چهار جوان،
سوار بر
موتوري نشستهاند
- يكي از آنها
تفنگي به دست
دارد و گاهي
تيري هوايي در
ميكند.
مردي روي
كاپوت ماشين
ميكوبد و
ميگويد،
«بوق بزن! بوق
بزن! تبريك!
تبريك!»
زني
چادري يك مشت
آب نبات و نقل
به طرف
اتومبيل ما ميپاشد.
صداي برخورد
نقل و نبات با
سقف و در و شيشه
مثل رگبار
مسلسلي در
داخل ماشين ميپيچد.
من و محمد بي
اختيار سرها
را ميدزديم.
ميگويم،
«كاش براي اين
كار نقلا رو
ريزتر انتخاب
ميكردن!»
محمد
ميگويد،
«مثه اينكه
شيشهٌ طرف شما
شكس.»
نگاه
ميكنم.
نشكسته است.
ميگويم، «
هنوز نه - اما
اگه زودتر راه
باز نشه بعيد
نيست بشكنه.
كاش اين
موتورسوارا
از جلومون رد
شن. ميترسم
تيراندازي
اين پسره كار
دسمون بده.»
آهسته
آهسته به جلو
ميخزيم.
دوچرخه و
موتور و ماشين
و مردم در ميان
خيابان در هم
ميلولند.
سر چهارراه
عدهاي
ريشو ايستادهاند
و عكسهاي
خميني را به
ماشين سواران
ميدهند.
شيشهها باز
ميشود و
دستها عكسها
را در هوا ميقاپد.
شيشهٌ ماشين
محمد بسته
است. يكي از
ريشوها براي
تلف نكردن
وقت، عكس
خميني را زير
برف پاك كن
روبروي محمد
فرو ميكند.
محمد
ميگويد،
«به! همين
مونده بود! من
ديگه جلومو
نمي بينم!»
من
شيشه را پايين
ميكشم و
به ريشوي
ديگري ميگويم،
« آقا لطفاً
اون عكسو
وردارين، اين
جوري كه نميشه
رانندگي كرد.»
محمد
هم شيشهاش
را پايين
كشيده است.
ريشو عكس را
از زير برف پاك
كن طرف محمد
به سمت برف
پاك كن طرف من
ميسراند.
محمد ميگويد،
«اصلاً ورش
دار آقا - من به
ماشينم عكس نميچسبونم.
نه مال شاهو
قبلاً
چسبوندم، نه
حالا مال
خمينيو.»
ريشو
به طرف محمد
ماهرخ ميرود،
«اين فرق داره -
اين عكس
امامه.»
محمد
با سماجت ميگويد،
«عكس هر كيه - من
عكس به ماشينم
نميزنم.»
جلو
ما پنجاه شصت
متري راه باز
شده است. من ميگويم،
«ممد آقا بريم.»
محمد
گاز ميدهد و
عكس خميني، كه
از گير برف
پاك كن اولي
درآمده و به
دومي گير
نكرده است،
مدتي روي شيشه
پرپر ميزند
و بعد به كف
خيابان ميافتد.
دستهٌ ريشوها
سراغ ماشينهاي
ديگر ميروند.
محمد ميگويد،
«عجب پرروان!»
ميگويم،
«با اينا خيلي
دردسر خواهيم
داشت - بزنيم
از كوچه پس
كوچه بريم كه
از شرّ شلوغي
خلاص شيم.»
كف
خيابانهاي
فرعي هم گلهايي
تك تك و نقلهايي
دانه دانه
ريخته است.
اينجا و آنجا
تكههاي
كاغذ رنگي و
بادكنكهاي
تركيده ديده
ميشود و
بيشتر حالت
آخر جشن را
دارد تا آغازش
را.
همهٌ
آنهايي كه در
كوچهها
ماندهاند با
شتاب حركت ميكنند،
هر كدام به
سمتي ميروند،
بعضي به طرف
خيابانها
كه ببينند و
ديده شوند،
بعضي به داخل
خانهها كه
در امان باشند
و زير پا
نمانند. جمعي
سي نفره شعار
ميدهند و
به دو از جلو
ما ميگذرند:
شورت
فرح چه رنگه؟ كارتر
ميگه دو رنگه!
ممد
دماغ، ممد
دماغ، ممد
دماغ
رفت!
و
باز شعار اول
را از سر ميگيرند:
شورت
فرح چه رنگه؟…
زني
مسن، با موهاي
خاكستري، در
كنار اتومبيل محمد،
كه ناگزير
آهسته ميراند،
يك لحظه تأمل
ميكند،
به شعار با
دقت گوش ميدهد
و بي اختيار
ميگويد،
«اَه، اَه -
اصلاً حيا
ندارن! به حق
چيزاي نشنيده!
اَه.» و شالي را
که روي پالتو
بر دوش انداخته
است، محكمتر
به خودش ميپيچد
و در جهت عكس
حركت ما به
راه ميافتد.
چند
كوچه پائينتر،
به گردن سگی
ولگرد لوحهاي
انداختهاند
كه رويش نوشته
شده است: «محمد
رضا پهلوي». عدهاي
نوجوان و
جوان، حيوان
را دوره كردهاند
و هر كدام با
سيخی، چوبی،
يا لگدي سگ را
به طرفي پرت
ميكنند و
سگ شل زنان و
زوزه كشان با
گوشهاي
خوابيده و چشمهاي
نگران از ميان
دستها و
پاها به دنبال
مفري ميگردد.
محمد
بوق محكمي ميزند
و جوانان را
يك لحظه از
بازي ظالمانهشان
غافل ميكند.
يكي از آنها،
كه از ديگران
به ماشين نزديكتر
است، تهديد
كنان به محمد
ميگويد،
«چته؟ مگه سر
ميبري؟»
يكي
ديگر داد ميزند،
«به! ممدرضا در
رف! رف تو اون
كوچه.» و جمع به
طرف آن كوچه
روان مي شود.
من
و محمد بقيهٌ
راه را در
سكوت ميگذرانيم.
قرار است به
منزل باسي
بروم، در خيابان
دولت. امشب
براي مهماني
رفتن شب
نامناسبي است
ولي وعدهاش
را از پيش
دادهام. به
علاوه امشب
براي تنها
ماندن حتي
نامناسبتر
است - در خانهٌ
باسي هم خوشبختانه
احساس مهمان
بودن نميكنم.
با
يكي دو ساعت
تأخير ميرسم
و تازه اولين
هستم.
باسي
ميگويد،
«لابد بقيه ام
تو خيابونا
گير كردن.»
ميگويم،
«هر كي از شهر
بياد بدبخته.
اگه بتونه خودشو
برسونه هنر
كرده.»
«شمرونم
همچي وضعش
بهتر نيست.»
ولي
جفت و تك، چند نفري
مي آيند: آقاي
عطار با زنش
كه دختر يكي
از وزراي قبلي
است، خانم و
آقاي آذربان
كه آقا از
همكلاسهاي
قديم باسي و
خانم
ايتاليايي
است و بالاخره
ايرج كه خويش
من و باسي است
و امشب
تنهاست، چون
زنش در سفر
است.
خانم
آذربان فارسي
با نمكي حرف
ميزند و
شوهرش بيش از
خودش به
ايتالياييها
شبيه است. من
هردو را توسط
باسي شناختهام.
مردم متمدن و
خوشرويي
هستند. رفتار
زن و شوهر
نسبت به هم
خالي از ادا و
دوستانه است و
در جمع راحت و
مطبوع.
خانم
عطار را خيال
نميكنم
قبلاً ديده
باشم - يا ديدهام
و فراموش كردهام،
چون از آن صورتهاي
بي تشخصي دارد
كه زود از ذهن
ميرود.
آقاي عطار از
دوستان كورس
است. او را
قبلاً چندين
بار ديدهام
- آخرين بار
پارسال در
سميناري
ديدمش كه كورس
تدارك ديده
بود. موهایش
فلفل نمكي
است، قيافهاش
شبيه موش و
رفتارش نچسب.
از همه توجه
دائم ميخواهد
و از تنها كسي
كه دريافت ميكند،
زنش است كه
تسليم مطلق
است و در
سايهٌ شوهر جا
دارد.
وصف
شكل و شمايل
ايرج براي من
كار آساني
نيست. كسي كه
او را اول بار
ببيند، قطعاً
به نظرش خيلي
زشت ميآيد.
باريك و
مردني،
چركتاب و
پشمالو، با
پيشاني كوتاه
و موهاي فرفري
پوست برهاي،
دماغ پهن و لب
نازك. اما از
آن نوع
طنزهايي دارد
كه وقتي آدم
شناختش ديگر
زشتيش را نميبيند.
من خوب ميشناسمش
چون از آن
خويشهاي
نزديكي است كه
شريك تمام
دوران بچگي من
بوده است.
امشب
تا وارد ميشود،
ميگويد،
«نزديك بود
نيام.»
ميپرسم،
«تو ام تو
شلوغيا گير
كردي؟»
ميگويد،
«نه - قرار بود
برم پُرُو كفنام.»
خانم
ايتاليايي از
همه بلندتر ميخندد
و آقاي عطار
جلو خندهاش
را ميگيرد.
ايرج
ميگويد،
«نه حقيقتاً
خنده نداره.
من هميشه آدم
آلامُدي بودم
و حالام نميتونم
از مد عقب
بمونم. كفن
دوز من درجهٌ
يكه - اگه
آقايون بخوان
آدرسشو ميدم.»
باز
خندهٌ همه
بلند ميشود.
آقاي عطار نيم
نگاهي به طرف
زنش مياندازد.
خانم عطار با
دو انگشت دو
گوشهٌ لبش را
پاك و جمع ميكند.
ايرج
رو به آقاي
آذربان ميگويد،
«فقط لطفاً
بگين از طرف
كي رفتين كه
بعد به من تخفيف
بده.»
خانم
ايتاليايي در
حین خنده ميگويد،
«من و فرهاد
چند روز پيش
يك چيز خيلي
شاخدار
ديديم.»
ايرج
ميپرسد،
«خيلي
شاخدار؟»
خانم
آذربان ميگويد،
«اذيت نكن
ايرج!» و رو به
شوهرش اضافه
ميكند، «
فرهاد تو
تعريف بكن.»
آقاي
آذربان ميگويد،
«آها - رفته
بوديم بازار… »
زنش
توضيح ميدهد،
«من ميخواستم
يك پوستين
بخرم، خيلي بو
ميداد،
نخريدم.»
ايرج
ميگويد،
«اينكه خيلي
بودار شد، نه
خيلي شاخدار!»
وقتي
خنده ميخوابد،
فرهاد ادامه
ميدهد، «
داشتيم برميگشتيم
خونه، يه دفه
تو خيابون سر
و صدا بلند شد:
"خون
برسونين!" نگا
كرديم ديديم
يه عده كفن پوش
وسطاي خيابون
سينه ميزنن و
سر و روي چند
نفرشونم خون
ريخته.»
ايرج
ميگويد،
«نچ! نچ! نچ! چه بد!
لك
مركوركُرُم
به كلي كفنو
خراب ميكنه.»
زن
ايتاليايي به
شوهرش ميگويد،
«من به تو گفتم
خون نيست.
خيلي قرمز
بود.»
من
ميپرسم،
«بعدش چي شد؟»
فرهاد
ميگويد،
«يه وانت اونجا
بود - همهٌ كفن
پوشا سوارش
شدن رفتن. باز
يه عده داد
ميزدن "خون
برسونين". زنم
دستمو گرفت تكون
داد و گفت تو
چرا بيخودي
داري داد ميزني؟
من تازه متوجه
شدم منم دارم
با بقيهٌ داد
ميزنم
"خون، خون
برسونين"!»
زن
فرهاد ميگويد،
«داد ميزد، هي
داد ميزد. من
ميگم چرا
همچين ميكني؟
اونا رفتن!»
ايرج
ميگويد،
«بعله- اين
بيماري مسريه.
مهلك ام هست.
نه، نه، جدي
ميگم. بعدش
واكسن زدين؟
واكسن ضد هاري؟
چرا ميخندين؟»
ذهن
من باز به كار
ميافتد و
حرفهاي
آقاي عطار را
درست نميشنوم.
بعضي كلماتش،
كه در واژگان
كورس هم هست،
در ذهنم ميماند:
«…
ترانساندانس…
اپوكاليپس…
اوروبوروس… مَهدي
عصر…»
ايرج
ميپرسد،
«كي؟ به جا
نميارم.»
آقاي
عطار صدا را
بالا ميبرد
و ميگويد،
«مَهدي، آقا،
مَهدي. مَهدي
زمان.»
ايرج
ميگويد،
«ها - همون
آمهدي خودمون
- خب زودتر ميفرمودين.
اما تا
اونجايي كه من
خاطرمه
فاميلش زمان
نيست.»
بیست و شش
به
دنبال پيام
خميني، بازار
استعفا گرم
است. رئيس
جديد مجلس و
عدهاي از
نمايندگان
قصد كناره
گيري دارند،
دو نفر از
اعضاي شوراي
سلطنت ميخواهند
مستعفي شوند،
وزير
دادگستري
كابينه متن
استعفايش را
براي چاپ به
نشريات داده
است. و حملهها
به بختيار
همچنان ادامه
دارد - ته
ماندهٌ وكلا
هر روز دولتش
را استيضاح ميكنند
و «جامعهٌ
روحانيت»
امروز مردم را
به راه پيمايي
عليه او دعوت
كرده است.
من
ماجراي
تظاهرات
اربعين را از
تلويزيون نگاه
ميكنم:
تا
خون در رگ
ماست
خميني رهبر
ماست
فرمودهٌ
خميني برچيدن
يزيد است كابينهٌ
بختيار يك
حيلهٌجديد
است
انيس
هرهر ميخندد،
«فرمودهٌ
خميني!» بعد
مرا نگاه ميكند
و ميگويد، «
تو مجبوري نگا
كني و حرص
بخوري؟»
ميگويم،
«صبر كن، صبر
كن ببينم چي
ميگن.»
انيس
ميگويد،
«چيش!»
فرمانده
كل قوا خميني دريايي
و هوايي و زميني
حزب
فقط حزبالله رهبر
فقط روحالله
«اِاِاِ!
تف به گور
پدرتون!»
انيس
ميگويد،
«اي بابا!
ببندش - انقدر
غر نزن!»
نظام
شاهنشاهي عامل هر
فساد است
جمهوري
اسلامي مظهر
عدل و داد است
تلويزيون
را خاموش ميكنم
و نمرهٌ مصطفي
را ميگيرم.
«
لطفا حزبالله
و جمهوري
اسلامي را
تعريف
بفرماييد.»
مصطفي
ميپرسد،
«چي چي؟ حزبالله؟
از خودت
درآوردي؟»
ميگويم،
«همه دارن
حنجره شونو جر
ميدن و فرياد
ميزنن "حزب
فقط حزبالله"!»
مصطفي
ميگويد،
«خيلي مضحكه -
لابد شوخي
ميكنن.»
ميگويم،
«خيلي ام جدي
ميكنن!»
مصطفي
قاه قاه ميخندد.
«حالا
حزبالله
تو سرشون
بخوره - تو كسي
رو ميشناسي
كه تعريفي از
جمهوري
اسلامي داشته
باشه؟»
ميگويد،
«نه. چند شب
پيشا، يكي كه
از فرانسه
اومده ميگفت،
حسين نامي كه
هميشه جزو
اپوزيسيون
بوده…»
حرفش
را قطع ميكنم:
« همون كه
امضاش پاي اون
جزوهايه كه
از پاريس
اومد؟»
مصطفي
ميگويد،
«آره آره -
خودشه. تو
"خانهٌ
كانادا" سخنراني
داشته، ضمن
حرفاش گفته،
كسي نميدونه
جمهوري
اسلامي چيه،
معلومم نيست
چيه، ولي در
حقيقت مهم ام
نيست كه چيه!»
«واقعاً
گفته مهم ام
نيست كه چيه؟»
مصطفي
ميگويد،
«آره - گفته. به
هر حال اون
مقداري كه از
جمهوري
اسلامي
استنباط ميشه
چيز خطرناكيه.
اون مقداري كه
مفهوم نيست،
خطرناكتره.
ديدم نميشه
همينطور قضيه
رو ولش كرد -
نشستم يه
چيزايي سر هم
كردم. خلاصه
باز رفتيم سر
قلم ديگه،
چاره چيه! » و ميخندد.
با
خوشحالي ميپرسم،
«مقاله نوشتي؟
هنوز چاپ
نشده؟»
«
آره ديگه
مثلاً مقاله.
نه - هنوز چاپ
نشده.»
ميگويم،
«دم دسته؟
برام ميخونيش؟»
«فرصت
داري؟»
«تنها
چيزي كه من
دارم و بختيار
نداره.»
مصطفي
ميگويد، «پس
يه دقيقه صبر
كن.»
گوشي
را نگه ميدارم.
انيس ميگويد،
«بابا، چقدر
حرف ميزني -
بسه ديگه.»
ميگويم،
«الان، الان.»
مصطفي
روي خط بر ميگردد
و مطلبي را كه
نوشته است
برايم ميخواند.
مقاله چون آب
خنك گوارايي
است كه در برهوت
به تشنهاي
برسانند. وقتي
تمام ميشود
يكي دو لحظه
از شادي هيچ
نميگويم.
«الو؟»
«دست
مريزاد مصطفي
- واقعاً دست
مريزاد.»
مصطفي
با خنده ميگويد،
«خيال كردم
تلفن قطع شده
و من براي شخص
شخيص خودم
خطابه خوندم!
پس خوشت
اومد؟»
«حظ
كردم - اصلاً
حالم جا اومد.
نميدونم
چي بگم. يه بار
ديگه دست
مريزاد. كي
چاپ ميشه؟ كي
درمياد؟ اينو
همه بايد
بخونن.»
«
قاعدتاً همين
يكي دو روزه
بايد درآد.»
ميپرسم،
«كجا؟»
«تو
آيندگان.»
گوشي
را ميگذارم.
دارم عرش را
سير ميكنم.
انيس با تعجب
نگاهم ميكند
و ميپرسد،
«عاشق شدي؟»
ميگويم،
«آدم حسابي
اين موقعا
خودشو نشون
ميده.»
انيس
ميگويد،
«كدوم آدم
حسابي؟ كدوم
موقع؟»
«شايد
هنوز دير نشده
باشه. شايد
هنوز بشه…»
انيس
با نگراني
جملهام را
قطع ميكند،
«تب داري؟»
دو
لپ تپلش را ميگيرم
و پيشانيش را
ميبوسم،
«نه- حالم از
هميشه بهتره.»
انيس
ميگويد،
«اِ - ترسوندي
منو، چيش!» اما
ميخندد.
ميپرسم،
«راستي انيس
تو
وزارتخونتون
چه خبر؟»
ميگويد،
«خبري نيست - يه
مشت اعتصاب
كردن، هر روز
تو سالن پائين
ميتينگ ميدن و
همينطور
خواهر و مادر
دولتو ميگن!
ميدوني يكي از
سردسته هاشون
كيه؟»
«نه.
»
«رفيق
تو - همون كه يه
چاپخونه
داره.»
«چاپخونه؟
ها! روشن
ضميرو ميگي؟
انتشارات داره
- انتشارات
فاخته. اون
يكي از سردستههاس؟
اينكه دفهٌ
آخر كه من
ديدمش براي
اردشير زاهدي
يقه جر ميداد!»
انيس
ميگويد،
«اِ - همشون
همين گه ان
ديگه.
گورباباشون. پاشو
برام يه خورده
حافظ بخون.»
ديوان
لسانالغيب
را بر ميدارم.
ميگويد،
«صبر كن، نيّت
كنم. » و چشمهايش
را ميبندد.
ميگويم،
«نه - من يه نيّت
دسته جمعي
دارم.»
ميگويد،
«دسته جمعي
قبول نيست.»
سه
تا نيّت ميكنم:
در كوتاه مدت،
ميان مدت،
درازمدت چه بر
سرمان ميآيد؟
اولي
را ميخوانم:
ترسم
كه اشک در غم
ما پرده در
شود…
در
تمام مدتي كه
من ميخوانم،
انيس در حال
خلسه است.
وقتي تمام ميشود،
ميگويد،
«حالا تعبيرش
كن.»
ميگويم،
«تعبير سرخوده
- فقط اين بيت
يادت باشه:
در
تنگناي حيرتم
از نخوت رقيب يارب
مباد آنكه گدا
معتبر شود »
ميپرسد،
«چرا اينو؟»
ميگويم،
«چون بوش مياد
كه دور، دور
گداهاس.»
غزل
دوم را شروع
ميكنم:
زان
يار دلنوازم
شكري است با
شكايت…
انيس
ميپرسد،
«اينو براي من
گرفتي؟»
«نه.»
و چشمم را مي
دوزم به اين
چند مصراع :
سرها
بريده بيني بي
جرم و بي
جنايت
جانا
روا نباشد
خونريز را
حمايت
زنهار
از اين بيابان
وين راه بي
نهايت
انيس
ميپرسد،
«سردته؟»
جواب
نميدهم.
ميگويد،
«راس راستي
حالت خوب
نيستا. يه دقه
ورجه وورجه و
قالو قيل ميكني،
يه دفه كز ميكني
و نفست در
نمياد.»
ميگويم،
«نه بابا
چيزيم نيست -
بذار سومي شو
بخونم.»
ميپرسد،
«چرا سه تا سه
تا؟»
ديوان
را باز ميكنم
و غزل را در
دلم ميخوانم.
انيس ميگويد،
«خب بلند بخون.»
بلند
ميخوانم:
«حافظ
شب هجران شد
بوي خوش وصل
آمد
شاديت
مبارك باد اي
عاشق شيدايي.»
ميگويد،
«اينكه آخرشه!
چيش!»
باز
لپهایش
را ميگيرم.
انيس ميگويد،
«باز حالت جا
اومد؟»
من
شروع ميكنم:
اي
پادشه خوبان
داد از غم
تنهايي…