خانه

 

بیست و هفت

 

با ايرج و باسي قرار گذاشته­ايم كه باهم به تظاهرات برويم - تظاهرات به نفع قانون اساسي. مادر باسي و دوسه نفري ديگر از دوستان هم با ما مي­آيند.

توي راه مادر باسي مي­گويد، «همه جا چو انداختن كه امروز فقط ساواكيا و خانوادهٌ افسرا جمع ميشن.»

باسي مي­گويد، «اين مزخرفاتو ميگن كه كسي نره.»

يكي ديگر از همراهان اضافه مي­کند: «اينكه ديگه سالگرد 28 مرداد، يا نيايش دسته جمعي يا جشن انقلاب شاه و مردم نيس كه فرمايشي شاگردا رو بفرستن تو خيابون يا سربازا رو با لباس شخصي رديف كنن كه!»

مادر باسي رو به پسرش برمي­گردد: «منم همينو ميگم ديگه. پس حتماً همه بايد برن. تو چرا مي­گفتي من نيام؟»

من مي­گويم، «باسي ملاحظهٌ شمارو مي­كرد. فكر كرد ممكنه تو شلوغي ناراحت بشين يا اتفاقي…»

«چرا ناراحت بشم؟ هر اتفاقيم قراره بيفته، بيفته. من از همهٌ‌ شما جوونا قبراق­ترم. تازه اگه با شماها نمي­آمدم يا خودم تنها مي­رفتم يا با همپالكياي خودم - خيال كردين!»

صورتش را مي­بوسم.

ما هركدام يك پرچم ايران در دست داریم و نزديك به هم راه مي­رويم. حوالي محل اجتماع، گروه­هايي چند نفره سر راه ايستاده­اند. كنارشان مقداري پاره آجر و سنگ چيده­اند. در هر دسته­اي يكنفر چوب به دست قراول است. همه­شان ما را كه به طرف تظاهركنندگان مي­رويم مسخره و هو مي­كنند. يكي برايمان شيشكي پرصدايي مي­بندد و يكي ديگر مي­گويد، «اوهوي! طرفدار قانون اساسي!»

«طرفدار قانون اساسي» را با لحن دشنام، مثل فحش، چون كلمه­اي ركيك به كار مي­برد.

قبل از آنكه به مقصد برسيم دو جوان از يكي از اين گروه­ها جدا مي­شوند و به طرف ما مي­آيند. ايرج يكي دو قدم از بقيهٌ ما پيش افتاده است. هردو، جلو او سينه سپر مي­كنند و جمع ما از حركت مي­ايستد. يكي از آنها ايرج را به عقب هل مي­دهد و مي­گويد، «مردني، تو ديگه كي هستي كه اينورا پيدات شده؟»

من از اين مي­ترسم كه ايرج با جوان دست به يقه شود و كار به جاهاي باريك بكشد. ايرج گره كراواتش را با عشوه­اي زنانه محكم مي­كند، دستي به ناز به موهاي پشم بره­ايش مي­كشد، و مي­گويد، «من زن يه سرهنگم!»

قاه قاه خندهٌ دسته جمعي ما دو پسر را از رو مي­برد و ما آرام به راهمان ادامه مي­دهيم. شوخي ايرج ما را هم غافلگير كرده است. خنده­مان هم عصبي است و هم از روي رضايت.

باسي در ميان خنده، بريده بريده مي­گويد، «نه واقعاً… با اون دكوپُز … با اون پشموپيلي … چقدم بهت مياد زن يه سرهنگ باشي.» قاه قاه.

ايرج مي­گويد، «مگه قرار نيست امروز فقط خانوادهٌ افسرا اينجا باشن؟» من صورتش را هرگز اينقدر جدي و اينقدر پرخشم نديده ام.

جمعيت فرياد مي كشد:

بختيار! بختيار!              سنگرتو نگه دار!

صدايي كه از همه به ما نزديك­تر است، با لهجهٌ تركي شعار را تكرار مي­كند:

سنجرتو نيجه دار!                      سنجرتو نيجه دار!

بين ما، مادر باسي از همه رساتر و پرهيجان­تر حفظ سنگر را از بختيار مي­خواهد. من در دلم شعار را تكرار مي­كنم و دست­هايم را روي چوب پرچم كاغذيم فشار مي­دهم. گاه از اطراف قلوه سنگ يا پاره آجري به طرف جمعيت پرت مي­شود، اينجا و آنجا كتك كاري و درگيري هست، مأموران انتظامي به چشم نمي­خورند و آنهايي كه هستند خود را از شلوغي­ها دور نگه مي­دارند.

زمان تظاهرات كوتاه است و وقتي ختم آن اعلام مي­شود و ما عازم رفتن مي­شويم يكي از همراهان پیشنهاد مي­دهد: «بچه­ها – پرچما رو ديگه قايم كنين.»

يكي ديگر با تعجب و عصبانيت مي­پرسد، «قايم كنيم؟ يعني چي؟ پرچم ايرانو در مملكت خودمون قايم كنيم؟ مگه ازش خجالت مي­كشيم؟»

اولي مي­گويد، «نه، اما تو راه لشوش كمين كردن بريزن سرمون.»

دومي با عصبانيت بيشتر سؤال مي­کند، «براي اينكه پرچم دستمونه؟ پرچم خودمونو حق نداريم…؟»

«سيس! بابا بي خود گفتم - داد نزن. مقصودم اين بود كه از روي پرچم مي­فهمن ما اومده بوديم تظاهرات - همين.»

«خب بفهمن.»

باسي دست اولي را مي­گيرد و با هم راه مي­افتند. دومي كنار من و ايرج مي­ايستد.

در راه بازگشت به خانه هم مزاحمت­ها در همان حد زمان رفتن به تظاهرات است. فحش­ها و متلك­ها را مي­خوريم و پرچم­هامان را افراشته نگه مي­داريم.

وقت اخبار در خانه هستم و علي بعد از اخبار تلفن مي­كند: «هر چي تو جمعيت دنبالت گشتم پيدات نكردم.»

مي­گويم، «من فكر مي­كردم تو برگشتي شمال. اگه مي­دونستم تهروني مي­گفتم تو هم با ما بياي.»

مي­گويد، «شمال بودم، پريروز برگشتم، ولی این دو روزه هرچي تلفن كردم گيرت نياوردم. امروز خوب اومده بودنا.»

«منم همين فكرو مي­كردم اما تو فيلم خبري تلويزيون جمعيت تُنُك به نظر مي­آمد.»

علي مي­گويد، «اينا مخصوصاً از كچليا فيلم ميگيرن.»

مي­گويم، «بايد به اين سيد تلفن كنم ببينم تلويزيون اين همه فيلمبردار مخالف قانون اساسي از كجا گلچين كرده!»

علي مي­پرسد، «روزنامه­ها رو ديدي؟»

«هنوز نه.»

«اونام لابد آمار درستو نميدن- چون همشون به پر و پاي دولت پيچيدن. حالا كي همديگرو ببينيم؟»

مي پرسم، «فعلا تهرون هستي؟»

«يه هفته­اي.»

«ميام سراغت ديگه - تلفن مي­كنم.»

سيد و طلا هيچكدام خانه نيستند. به هومان تلفن مي­كنم:

«تو نرفته بودي؟»

هومان مي­گويد، «خودم نه - اما مادرم با يه بُرفكو فاميل رفتن.»

«خاتون چي؟»

«اونم نرفت.»

مي­پرسم، «آخه چرا نرفتين؟»

«فايدش چيه!»

«خيليم فايده داره - تو هميشه آيهٌ يأسي، برو بابا.»

از حرف­هاي هومان دلم مي­گيرد. حوصلهٌ ترجمه كردن هم ندارم. مي­روم سراغ نشرياتي كه در چند رديف روي­هم گوشهٌ اطاق چيده­ام. اين روزها به محض اينكه وقت خالي پيدا مي­كنم با روزنامه­ها ور مي­روم و هميشه هم به مطالب عجيب و غريب بر مي­خورم - امشب هم استثنا نيست:

آخوندي به اسم منتظري با يك نشريهٌ فرانسوي مصاحبه كرده است و گفته، «قوانيني كه در حال اجراست مخالف با اسلام مي باشد… مثلا مجازات دزدي و زنا و ميخوارگي زنداني كردن نيست، بلكه بايد حد اسلامي بر دزد و زناكار و ميگسار جاري كرد

مردم را شلاق بزنند؟ دست و گوش ببرند؟ اين مردك هر كه هست ديوانه است و حرف­هايش خنده­دار - من بي­جهت عصباني مي­شوم. ولي اين روزها هر حرف يا حركت ياوه­اي مرا از كوره به در مي­كند. بيشتر از مهملات اين منتظري، كه معلوم نيست كيست، از دست روزنامه نگاراني حرص مي­خورم كه اين چرنديات را با آب و تاب منعكس مي­كنند. گويي همه كلمات قصار است! اگر آن مصاحبه كنندهٌ فرانسوي معناي «حد اسلامي» را نمي­فهمد، اين­ها كه بايد بدانند. همه طوري حرف مي­زنند كه انگار تمام دردشان اين بوده است كه چند مدتي سنگسار و تازيانه به بوتهٌ فراموشي و تعطيل افتاده است! مقاله­اي كه آن نويسندهٌ دائم­الخمر اخيراً نوشته است از اين همه بيشتر آزارم مي­دهد. سراپا لاس با «روحانيون» و «اسلام». اگر نمرهٌ تلفنش را داشتم، الان زنگ مي­زدم و شیر فهمش مي­کردم آخوند منتظري براي آنهايي كه صبح به جاي چاي، ودكا مي خورند، چه خوابي ديده است! ولي شماره را ندارم، نشاني خانه­اش را هم درست بلد نيستم كه از 118 بپرسم. فقط يكبار آن هم به راهنمايي كسي كه راه را مي شناخت به منزلش رفته­ام.

كي بود؟ روزي كه از زندان آزاد شد؟ نه - آن موقع نبود، بعد از فوت مادرش بود. رفتم تسليتي بگويم و برگردم. به اصرار و «من بميرم»هاي مكرر چند ساعتي نگهم داشت و با پيله و «تو بميري»هاي مداوم يك نصف استكان عرق به خوردم داد تا در غمش شريك شوم. كورس هم آنجا بود، هوشنگ و ضيا هم بعد رسيدند.

نويسنده مثل معمول قره مست بود و بيش از آنكه از مادر و مرگ مادر حرف بزند، از تجربيات تلخ و زجر و شكنجهٌ دوران زندانش گفت. وقتي با هوشنگ و ضيا از خانه­اش بيرون آمديم، هوشنگ با لهجهٌ اصفهانيش گفت، «خيال مي­كونِد بايد موضوعو لفتش بدِد، كه بعدش بتونِد داستان نوارو ماس مالي كونِد!»

پرسيدم، «قضيهٌ نوار چيه؟»

ضيا همشهري هوشنگ گفت، «دِ، نشنيدي؟ خُ تو زندان نوار پر كردِس اُ از اوضاع كلي تعريف كردِس.»

با خنده به ضيا گفتم، «هوشنگ جوجه نويسنده اس و طبعاً به نويسندهٌ شهير حسودي ميكنه كه اين حرفارو ميزنه - تو جوجه شاعر ديگه چرا؟»

هوشنگ گفت، «مَ حسوديم مي­شِد؟ مَ كه پيش ازو زندان رفتم اُ كِه­كِه خوردن نامه ام امضا نكردم! مَ حسوديم بِشِد؟»

گفتم، «ضيا، من كم­كم دارم عقدهٌ زندون نرفتن پيدا مي­كنم. اگه ساواك خريت نكنه و منو تو رم چند روزي تو هلفدوني نيندازه، بايد آرزوي شهرتو به گور ببريم!»

ضيا خنديد و هوشنگ گفت، «چيزايي كه تو مي­نويسي، همش تي­تيش ماماني یِِس، كسي كاري به كارت ندارِد!»

 

از ضيا و هوشنگ مدت­هاست بي­خبرم – به دليل سفرم و اقامت­هاي كوتاه در تهران، بعد هم براي اينكه زن جديد ابوالحسن با دو بهم زني­هاي خاله زنكيش اين دو را از بقيهٌ افراد دوره­هاي پنجشنبه رمانده است – لااقل به گفتهٌ این دو. من زن ابوالحسن را درست نمي­شناسم چون ازدواج آنها در غيبت من صورت گرفت، اما همان چند باري كه او را ديده­ام كافي بوده است كه من هم از رغبت و صرافت جمع كردن دوبارهٌ گروه بيفتيم. در هر حال اين روزها حوصلهٌ ديدن كمتر كسي را دارم. از جمع پنجشنبه­ها هومان و مصطفي را بيشتر مي­بينم. بقيه مختصري انقلاب زده شده­اند و از من دور. از ميان آنها رفتار احمد برايم از همه غريب­تر است. از آغاز شلوغي­ها فيلش ياد هندوستان كرده است، يادش افتاده كه زماني توده­اي بوده است. هر حرفي كه مي­زند با استناد به «كاپيتال» و «ماترياليسم ديالكتيك» است.

خارج از جمع پنجشنبه­ها هم فقط دلم مي­خواهد نزي و مريم را ببينم و علي و امير را. انيس هم خوشبختانه هست كه حكم سوپاپ اطمينان را دارد. حرف جدي با هم كم مي­زنیم و هره و كره تا آنجا كه ممكن است.

دو بغل از روزنامه­هاي قديم­تر را به اطاق نشيمن مي­برم و در كنار هيزم­ها مي­گذارم تا به مصرف گرم كردن خانه برسد و فضاي اطاق خوابم هم بازتر شود.

 

بیست و هشت

 

مي­آيد، نمي­آيد، مي­آيد، نمي­آيد… چندين روز است كه همه با گل مينا به فال نشسته­اند… تا بالأخره مي­آيد. همان روزي كه فرودگاه را باز مي­كنند و علي­رغم اينكه دولت گفته است نمي­تواند حفظ جان او را تضمين كند، مي­آيد… امروز 12 بهمن خميني مي­آيد.

فيلمي از او در فرودگاه «اورلي» پاريس مي­بينيم - يزدي و قطب­زاده در يمين و يسارش. يكي از اطرافيان، از دولت و ملت فرانسه به خاطر ميهمان نوازي­هایي كه از حضرت آيت­الله كرده­اند و امكاناتي كه در اختيار ايشان گذاشته­اند، سپاسگزاري مي­كند. هواپيمايش هنوز ميان زمين و آسمان است كه باز او را مي­بينيم. قطب­زاده كنارش نشسته است و مخبري به زبان انگليسي مي­پرسد، «آيت­الله حالا كه بعد از پانزده سال دوري از وطن، به ميهن بر مي­گرديد، چه احساسي داريد؟»

قطب­زاده ترجمه مي­كند. خميني با تشر جواب مي­دهد، «هيچ! چه احساسي؟ بگو هيچ!»

من از ذوق در پوست نمي­گنجم. گفت، «هيچ» و همه شنيدند. با شادي نمرهٌ هومان را مي­گيرم، «شنيدي؟ خودش خودشو لو داد و همون  لحظهٌ اول! بعد از پونزده سال، و ميگه احساسي نداره! مثه اشک از چشم مردم می­يفته. ديگه همه شناختنش.» فقط انعكاس صداي هيجانزدهٌ خودم در تلفن مي­پيچد و از هومان جوابي نمي­آيد.

«هومان - شنيدي؟»

مي­گويد، «آره.»

«حرفاي منو نه، حرف خميني رو كه گفت هيچ احساسي ندارم؟»

هومان جواب مي­دهد، «آره - شنيدم.»

مي­گويم، «خوب آبروي خودشو برد.»

«پيش من و تو برد كه به هر حال آبرويي نداشت.»

مي­گويم، «بقيه ام كه كر نيستن - شنيدن.»

«هيچكي نشنيد.»

«يعني چي؟ الان از تلويزيون پخش شد!»

«ميدونم - اما براي شنيدن بايد گوش شنوا داشت و كسي اين روزا نداره.»

مي­گويم، «اصلاً وقتي من سر حالم نبايد با تو حرف بزنم - آدمو از دل و دماغ ميندازي.» ولي هنوز با دمم گردو مي­شكنم. خيلي­ها شنيدند و خيلي­ها فهميدند - مطمئنم. «راستي هومان خودشه.»

مي پرسد، «كي خودشه؟»

مي­گويم، «خميني! همونيه كه نوارشو شنيديم. نوار قلابي نبود.»

«راس ميگي - همون صداس.» حتي اين كشف هم هومان را شاد نمي­كند.

در حين حرف زدن با هومان چشمم به تصوير تلويزيون است. خميني بر كف راهروي هواپيما بر عبا، جاجيم، گليم، يا قاليچه­اي كه پهن شده است دراز مي­كشد.

مي­گويم، «اِ اِ اِ- مرتيكهٌ خر!»

هومان مي­پرسد، «چي؟»

مي­گويم، «داره روي زمين طياره ميخوابه!»

هومان با بي حوصلگي مي­گويد، «خب اين همينه ديگه.» و بعد صحبت را عوض مي­كند و مي­گويد، «راستي- مثه اينكه با فرصت مطالعاتي من موافقت شد.»

مي­گويم، «اِ؟ چه خوب! كي ميري؟»

«هنوز معلوم نيست. 21 بهمن قراره شوراي دانشكده كارشو شروع كنه - اون موقع معلوم ميشه.»

مي پرسم، «فرانسه ميري ديگه؟»

مي­گويد، «آره.»

گفتگو را به همينجا ختم مي­كنم. مي­خواهم بقيهٌ ماجرا را ببينم - ورود به فرودگاه مهرآباد را. ولي تلويزيون شلوغ و پلوغ است. چند نت از سرود شاهنشاهي مي­زنند اما قطع مي­شود، هنوز صداهايي بلند است ولي بعد، صدا به كلي بريده مي­شود.

ورود خميني را با تمام طول و تفضيل ديرتر مي­بينيم:

خميني از زير ابروهاي سگرمه خورده، با چشم­هايي نافذ، بي­آنكه سرش را تكان بدهد، لحظه­اي كوتاه جمعيت را نگاه مي­كند. بعد آهسته دامن عبا را بر مي­چيند و از پلكان پايين مي­آيد. يكي از خدمهٌ هواپيما بدنش را ستون او مي­كند و پله پله پايينش مي­آورد. هشت نفر از اعضاء جبههٌ ملي در پاي هواپيما به انتظار ايستاده­اند - بسيار دست به سينه­تر از وزرايي كه به دربار شرفياب مي­شدند. خميني با كسي دست نمي­دهد، حرف نمي­زند، به کسی نگاه نمي­كند. در صورتش، مثل پوكربازان حرفه­اي، هيچ احساسي منعكس نيست: نه تعجب، نه امتنان، نه تزلزل، نه شادي، نه هيجان.

فريادهاي الله­اكبر و صلوات­هاي پي در پي در هوا موج مي­زند. فرودگاه از مستقبلين سياه است. چرخ­هاي اتومبيل حامل خميني بر فرشي از گل كه در مسير ريخته شده است مي غلتد. كساني كه بر باربند ماشين او نشسته­اند، مردمي را كه مثل مور و ملخ به منظور زيارت خميني به طرف او هجوم مي­برند، با مشت و لگد و شلاق از اطراف دور مي­كنند. ولي جمعيت اگر نيم قدم به عقب مي­رود، دو قدم به جلو برمي­گردد - هم با اشتياق و هم به اجبار - چون جايي براي عقب نشيني نيست. سوزن اگر بيفتد پايين نمي­آيد. صفحهٌ تلويزيون لبريز از كله­ها و چادرهايي است كه درهم مي­لولد، دست­هايي كه به هوا بلند است، دهان­هايي كه به فرياد باز مانده است، چشم­هايي كه از شدت هيجان از حدقه بيرون زده است.

در سراسر خيابان­ها، پرچم­هايي با آرم مجاهدين خلق و پلاكاردهايي با شعارهاي چريك­هاي فدايي به چشم مي­خورد. شعار پارچه­اي عظيمي در دست عده­اي علم شده است- شعار مي­گويد:

«تنها با اتحاد و آمادگي و بيداري همهٌ مردم مي توان اين پيروزي را برگشت ناپذير كرد و به پيروزي نهايي رساند.»

و امضاء شده است:

«دانشجويان هوادار حزب توده».

يك لحظهٌ كوتاه دوربين روي سنجابي مي­رود. سنجابي كلاهي پوستي بر سر گذاشته است و تسبيحي در دست مي­گرداند. خبرنگاران ايراني و خارجي، به فارسي و فرانسه و انگليسي از او سؤال­هايي مي­كنند - چنان مشعوف و مسرور است كه به هيچ زباني درست حرف نمي­زند. بريده بريده چيزهايي مي­گويد، بيشتر با ايما و اشاره و حركات سر و دست خوشي و شاديش را مي­رساند:

«اين روز خجسته…» و دستش را روي قلبش مي­گذارد، «...I am» و بعد آهي از سر رضايت مي­كشد، «Vous savez…»...

باز جمعيت و تا چشم كار مي­كند جمعيت. امروز فيلمبرداران تلويزيون، به قول علي، پي «كچلي»هاي جمع نمي­گردند، ولي اگر هم بگردند، مشكل بيابند. برنامه­اي كه اعلام شده است اجرا نمي­شود. خميني جلو دانشگاه حتي توقف هم نمي­كند. با هلي كوپتر به قبرستان بهشت زهرا مي­رود و اولين سخنانش را بعد از «هيچ»، از آنجا مي­شنويم.

«…هر ملتي سرنوشتش با خودشَه. مگر پدران ما ولي ما هستن كه در صد، هشتاد سال پيش از اين سرنوشت ما را تعيين كنن؟ اين هم يك دليل كه سلطنت محمدرضا قانوني نيست…»

استدلال­هاي كودكانه، صداي يكنواخت، لهجهٌ دهاتي خميني را چند ده بلندگو پخش مي­كند.

«…ما پنجاه سالَه كه اختناقيم، اختناق بودَه­ايم. نه مطبوعات داشتيم، نه راديو، نه تلويزيون داشتيم ما… نه خطيب مي­توانست حرف بزنَه، نه اهل منبر مي­توانست حرف بزنَه نه امام جماعت مي­توانست حرف بزنَه… آزادي مي­خواهيم ما…»

با خودم مي­گويم، «زكي! پس حرف زدن و آزادي حرف زدن در انحصار شماس! خطبه خونو ملا و پيشنماز! شماها كه هميشه هر چي خواستين گفتين!»

«… دولت تعيين مي­كنم من. من توي دهن اين دولت مي­زنم… اين آقا كه رفقاشم قبولَش ندارن…»

به خميني مي­گويم، «تو گه مي خوري! يكي پيدا نميشه تو دهن تو بزنه؟ تو دهن تو و اون رفقايي كه - حالا - تو رو قبول دارن؟»

«… من بايد يك نصيحت به ارتش بكنم… آقاي ارتشبد شما نمي­خواهي مستقل باشي؟ مي­خواهي نوكر باشي؟ آقاي سرهنگ، آقاي سرتيپ… ما كه نمي­خواهيم تو را بكشيم… خيال نكنيد اگر رها كرديد ما مي­آئيم شما را به دار مي­زنيم. اين چيزهايي است كه ديگران درست كرده­اند… ما نمي­خواهيم نظام را… ما مي­خواهيم نظام را…»

«اِ - برو گمشو!» و با حرص تلويزيون را مي­بندم و در سكوت بلافاصله­اي كه اطاق را مي­گيرد، متوجه مي­شوم كه در تمام مدت تنها و با صداي بلند حرف زده ام. «حالا عزت الله و كبري خيال ميكنن ديوونه شدم!» اين را توي دلم مي­گويم و دور و بر را نگاه مي­كنم- ظاهراً هيچكدام در گوش­رس نيستند.

 

 

بیست و نه

 

نعمتي «آيندگان» را زير دماغ من تكان مي­دهد و مي­گويد، «واقعاً بويي از سياست نبردي!»

من فقط نگاهش مي­كنم.

نعمتي ادامه مي­دهد: «آخه دختر، الان وقت دفاع از شاپوره؟ همه دارن فحشش ميدن، هيچكي قبولش نداره، صدتا پوست خربوزه زير پاش پهن كردن، به خونش تشنن- اونوخ تو…» بعد روش را مي­كند به مصطفي و علي كه تو اطاق من نشسته­اند و اضافه مي­كند: «اونوخ، اين مي­خواد بگه از همه بهتر مي­فهمه. هه!»

علي سرش را كج كرده است و مرا نگاه مي­كند و با لبخند خجلتزده و نگاه مهربانش مي­گويد، «گوش نكن، خره، نمي­فهمه، ولش كن!»

مصطفي ابروها را بالا مي­برد و به نعمتي مي­گويد، «تو كجاي مقاله همچي ادعايي هست آقا؟»

نعمتي نگاهي سرسري به روزنامه مي­اندازد و مي­گويد، «از اول تا آخرش. آخه امروز روزيه كه آدم بگه شاپور…» بعد دقيق تر به دنبال مطلبي مي­گردد كه مي­خواهد از مقاله نقل كند.

مصطفي از اين فرصت استفاده مي­كند و از من مي­پرسد، «چرا نعمتي به آقاي بختيار ميگه شاپور؟ با هم نزديكن؟»

مي­گويم، «از خودش بپرس. احتمالاً برادر رضاعي همن!»

نعمتي لبخند مصطفي را نديده مي­گيرد و گفتگوي ما را نشنيده و صدایش را تا آنجا كه مي­تواند تمسخرآميز مي­كند و تكرار مي­كند: «شاپور،» و از روي متن مي­خواند، «"داره شهيد هيجان­ها و غليان­ها ميشه و اگه بشه اسف انگيزه"! نه، آخه امروز روز گفتن اين حرفه؟»

مصطفي مي­گويد، «نشد آقا نشد. شما ميگين نويسندهٌ مقاله مدعي است از همه بهتر مي­فهمه. اين قسمتي كه شما بهش اشاره كردين چنين ادعايي توش نيس و تو بقيهٌ مقاله ام - تا جايي كه حافظهٌ من ياري ميكنه، نيست. اما اينكه امروز روزش هست يا نه، مطلب ديگري است كه حالا بهش مي­رسيم. اولاً بفرمائيد ببينم به نظر شما روزش كی يه؟»

نعمتي مي­گويد، «وقتي همه با يه نفر درافتادن لابد حكمتي توشه جانم - نه ديگه. نظر اكثريتو كه نميشه نديده گرفت.»

مصطفي مي­گويد، «هميشه كه حق با اكثريت نيست آقا. اكثريت چه بس بارها كه اشتباه كرده. من تصور مي­كنم عين شجاعته كه كسي…»

تلفن زنگ مي­زند و نعمتي مي­گويد،‌ «حتما برا منه.»

براي يك لحظه فكر مي­كنم بگذارم خودش جواب بدهد، ولي زود از اين فكر منصرف مي­شوم، چون ممكن است باز هم از اين اجازه­ها به خودش بدهد.

صداي خوش آهنگ ناشناسي روي خط مي­گويد، «سلام خانم. شما منو نمي­شناسين، اما پاريس با شوهرم آشنا بودين. من زن سيروسم.»

مي­گويم، «بعله بعله - حال شما چطوره؟ خواهش مي­كنم بفرمائين.»

نعمتي مي­پرسد، «براي من نيست؟»

زن سيروس مي­گويد، «ما مقاله­تونو خونديم - خيلي خوشمون اومد. اولاً مي­خواستم اينو خدمتتون بگم، بعدم بپرسم شما فكر مي­كنين صلاح هست سيروسم چيزي بنويسه؟ با همين ديد شما؟»

من آرزويم اين است كه همه وارد ميدان بشوند. هركس هر كاري از دستش برمي­آيد بكند، هر قدمي كه مي­تواند بردارد. اما رفقاي سابق سيروس به او تهمت ساواكي بودن زده­اند. صلاح هست؟ نيست؟ چرا بيشتر آدم­ها را با اين برچسب­هاي قلابي بيرون گود نگه داشته­اند؟ فكرها به سرعت برق و آشفته و درهم به ذهنم هجوم مي­آورد. بالأخره مي­گويم، «صلاحشو خود سيروس بايد تشخيص بده. شايد بهتر باشه به اسم مستعار بنويسه.»

مي­پرسد، «فكر مي كنين خطري متوجهش باشه؟»

مي­گويم، «متوجه سيروس نميدونم، اما من بيشتر نگران بختيار و دولت بختيارم.» و مي­دانم با اين حرف زن سيروس را مي­رنجانم.

نعمتي باز به مسخره مي­گويد، «نگرانه!»

علي با خلق تنگي رويش را از نعمتي برمي­گرداند و مصطفي مي­گويد، «سيس! آقا بذاريد حرفشو بزنه.»

اگر زن سيروس از حرف من رنجيده است رنجيدگي در صدايش منعكس نيست و مي­گويد، «بهش ميگم. در ضمن با پرويز ذكر خيرتون بود. الانم اينجاس - براتون سلام داره و بهتون تبريك ميگه.»

مي­گويم، «خيلي ممنون.»

زن سيروس مي­گويد، «من نمرهٌ تلفنمو خدمتتون ميدم - اگه كاري از دست ما برمياد…»

شماره تلفن را يادداشت مي­كنم و بعد خداحافظي.

نعمتي مي­پرسد، «حالا كي بود؟ كار اداري داشت؟»

«برا من بود و خصوصي.»

نعمتي خودش را آماده مي­كند كه صحبت را از سر بگيرد، شايد هم مي­خواهد راجع به ديسيپلين اداري حرف بزند، ولي علي از جا بلند مي­شود و دورخيز نعمتي هدر مي­رود.

مي پرسم، «ميخواي بري علي؟»

«آره ديگه - بايد برم. فقط اومده بودم خاك بريزم رو شسّت. شب همهٌ بروبچه­ها خونه منتظرن ببيننت.»

«باشه- سعي مي­كنم بيام.» و تا طبقهٌ پايين همراهش مي روم به اين اميد كه وقتي برمي­گردم نعمتي شاخ را كشيده باشد.

خيال باطلي كرده­ام - نعمتي هنوز در اطاق من است و دارد گوش مصطفي را مي­خورد. مصطفي با استيصال مرا كه پشت سر نعمتي هستم نگاه مي­كند و من با عجز شانه­ها را بالا مي­اندازم.

وقتي پشت ميزم مي­نشينم نعمتي مي­گويد، «تو به جاي اينكه مقاله بنويسي، اون كتابي كه بهت گفتم ترجمه كن.»

مي­گويم، «قبلاً هم كه گفتم - اگه خوب پول بدين حاضرم.»

مي­گويد، «پول؟ پولش مطرح نيست. تو بايد برات كافي باشه كه اسمت كنار اسم آنتونيو بياد!»

مي­گويم، «اين افتخارو حاضرم براي داوطلبين ديگه بذارم - اما پولشو لازم دارم.»

نعمتي مي­گويد، «اَه بابا - پول چيه؟ اينم از روشنفكرامون! فقط صحبت پول ميكنن!» و به مصطفي نگاه مي­كند كه تصديق بلند نظري خودش و پست طبعي مرا بگيرد، ولي مصطفي با ناخن­هايش مشغول بازي مي­شود.

نعمتي بالأخره از جا بلند مي­شود كه به اطاقش برگردد، اما دم در عقب گرد مي­كند و مي­گويد، «عنوان كتابو ميذاریم "زندگي و مرگ يك انقلابي" ها ببين اين روزا مردم از اين حرفا مي خوان.» وقتي از من جوابي نمي­گيرد، هر دو دست را به كمر مي­زند و مي­گويد، «ترجمه رو بايد خارج از وقت اداري بكنيا - نه ديگه.» و مي­رود.

مصطفي با رضايت مي­گويد، «اووف!» و با خنده اضافه مي­كند، «خواهر ما رو شوهر داد!»

مي­گويم، «حالا مي­بيني من هرروز چي مي­كشم؟»

«در ضمن اين حساب و كتابشم خيلي درست نيستا.»

«آره - شنيدم.»

مي­گويند زماني كه نعمتي را از چاپخانهٌ دانشگاه آريامهر بيرون كردند، تمام نسخ خطي ترجمه­هاي آماده و متون حاضر به چاپ را برداشت و رفت و با همين غنائم توانست مدير مؤسسهٌ بيروني شود. مي­گويند نعمتي تعداد چاپ شده كتاب­ها را از رقم واقعي كمتر اعلام مي­كند. مي­گويند اگر حتي يك سوم تيراژ كتابي، جلد مقوايي زركوب باشد، نعمتي مزد نويسنده را از روي جلد شميز كاغذي مي­پردازد. مي­گويند نعمتي تا آنجا كه زورش برسد ارزان مي­خرد و گران مي­فروشد.

به هرحال چون مي­داند كه من به پولي كه از مؤسسه مي­گيرم سخت نيازمندم، با نيم حقوق ديگران استخدامم كرده است و هر پنج دقيقه تأخيرم را از پول ماهانه­ام كم مي­كند و در قراردادي كه براي ترجمهٌ به قول خودش «زندگي و مرگ يك انقلابي» آماده كرده است، هنوز درصد روي جلد مترجم را پر نكرده است.

تلفن امروز پیاپی زنگ مي­زند. بيشتر كساني كه تلفن مي­كنند راجع به مقاله حرف مي­زنند: دوستان، آشنايان به واسطه و بي واسطه، غريبه­ها. دو نفر فحشم مي­دهند: يكي كه آشناست با متلك و نیش، يكي كه ناآشناست با كلمات ركيك و مستهجن. اواخر وقت، نعمتي به اطاقم هردود مي­كشد، «بابا- اين تلفن كه امروز قرق تو اِ! چه خبره؟ اصلاً امروز كار كردي؟»

مي­گويم، «نزديك دو وجب.»

«حالا وجبي كار مي كني؟»

«ميخواين بعد از اين كشي مني حساب كنيم.»

بقيهٌ غرغرهايش را در راهرو مي­زند. همه مي­شنوند جز من.

شب كه به خانهٌ علي مي­رسم تصميم را مي­گيرم. ترجمه را قبول مي­كنم - لااقل قرض­ها را با پولش پس مي­دهم. از منزل علي به حسين تلفن مي­كنم كه بگويم چك بي تاريخ و بي محلي را كه از بابت پول نقاش پيشش گذاشته­ام، فعلاً به حساب نگذارد و تا آخر كار ترجمه هم دست نگه دارد.

دايهٌ حسين گوشي را برمي­دارد و طبق معمول مي­گويد، «آلووو؟»

«دايه خانم سلام - آقا هست؟»

مي­گويد، «اوا خانم تويي؟ قربون سرت، ترسيدم.»

مي­خندم و مي­پرسم، «چرا دايه خانم؟ مگه صدام از هميشه كلفت­تر شده؟»

«نه خب ناغافل بودم - زنگ تلیفون ترسوندم.»

مي­گويم، «اي واي- معذرت مي­خوام دايه خانم. بگو آقا با من حرف بزنه.»

 دايهٌ حسين صدا را يواش مي­كند و مي­گويد، «آقا رفت.»

مي پرسم، «كجا؟»

مي­گويد، «فرنگستون قربون سرت. همي ديروز به سلامتي رفت.»

 

بازگشت