بیست و هفت
با
ايرج و باسي
قرار گذاشتهايم
كه باهم به
تظاهرات
برويم -
تظاهرات به
نفع قانون
اساسي. مادر
باسي و دوسه نفري
ديگر از
دوستان هم با
ما ميآيند.
توي
راه مادر باسي
ميگويد، «همه
جا چو انداختن
كه امروز فقط
ساواكيا و خانوادهٌ
افسرا جمع
ميشن.»
باسي
ميگويد،
«اين مزخرفاتو
ميگن كه كسي
نره.»
يكي
ديگر از
همراهان اضافه
ميکند: «اينكه
ديگه سالگرد 28 مرداد، يا
نيايش دسته
جمعي يا جشن
انقلاب شاه و
مردم نيس كه
فرمايشي
شاگردا رو
بفرستن تو
خيابون يا
سربازا رو با
لباس شخصي
رديف كنن كه!»
مادر
باسي رو به
پسرش برميگردد:
«منم همينو
ميگم ديگه. پس
حتماً همه بايد
برن. تو چرا ميگفتي
من نيام؟»
من ميگويم،
«باسي ملاحظهٌ
شمارو ميكرد.
فكر كرد ممكنه
تو شلوغي
ناراحت بشين
يا اتفاقي…»
«چرا
ناراحت بشم؟
هر اتفاقيم
قراره بيفته،
بيفته. من از
همهٌ شما
جوونا قبراقترم.
تازه اگه با
شماها نميآمدم
يا خودم تنها
ميرفتم
يا با
همپالكياي
خودم - خيال
كردين!»
صورتش
را ميبوسم.
ما هركدام
يك پرچم ايران
در دست داریم
و نزديك به هم
راه ميرويم.
حوالي محل
اجتماع، گروههايي
چند نفره سر
راه ايستادهاند.
كنارشان
مقداري پاره
آجر و سنگ
چيدهاند. در
هر دستهاي
يكنفر چوب به
دست قراول
است. همهشان
ما را كه به
طرف
تظاهركنندگان
ميرويم
مسخره و هو ميكنند.
يكي برايمان
شيشكي
پرصدايي ميبندد
و يكي ديگر ميگويد،
«اوهوي!
طرفدار قانون
اساسي!»
«طرفدار
قانون اساسي»
را با لحن
دشنام، مثل فحش،
چون كلمهاي
ركيك به كار
ميبرد.
قبل از
آنكه به مقصد
برسيم دو جوان
از يكي از اين
گروهها جدا
ميشوند و
به طرف ما ميآيند.
ايرج يكي دو
قدم از بقيهٌ
ما پيش افتاده
است. هردو،
جلو او سينه
سپر ميكنند و
جمع ما از
حركت ميايستد.
يكي از آنها
ايرج را به
عقب هل ميدهد
و ميگويد، «مردني،
تو ديگه كي هستي
كه اينورا
پيدات شده؟»
من از
اين ميترسم
كه ايرج با
جوان دست به
يقه شود و كار
به جاهاي
باريك بكشد.
ايرج گره
كراواتش را با
عشوهاي
زنانه محكم ميكند،
دستي به ناز
به موهاي پشم
برهايش ميكشد،
و ميگويد،
«من زن يه
سرهنگم!»
قاه
قاه خندهٌ دسته
جمعي ما دو
پسر را از رو
ميبرد و
ما آرام به
راهمان ادامه
ميدهيم.
شوخي ايرج ما
را هم غافلگير
كرده است.
خندهمان هم
عصبي است و هم
از روي رضايت.
باسي
در ميان خنده،
بريده بريده
ميگويد، «نه
واقعاً… با
اون دكوپُز …
با اون
پشموپيلي …
چقدم بهت مياد
زن يه سرهنگ
باشي.» قاه قاه.
ايرج
ميگويد، «مگه
قرار نيست
امروز فقط
خانوادهٌ
افسرا اينجا
باشن؟» من
صورتش را هرگز
اينقدر جدي و
اينقدر پرخشم نديده
ام.
جمعيت
فرياد مي كشد:
بختيار!
بختيار!
سنگرتو نگه
دار!
صدايي
كه از همه به
ما نزديكتر
است، با لهجهٌ
تركي شعار را
تكرار ميكند:
سنجرتو
نيجه دار! سنجرتو
نيجه دار!
بين
ما، مادر باسي
از همه رساتر
و پرهيجانتر
حفظ سنگر را
از بختيار ميخواهد.
من در دلم
شعار را تكرار
ميكنم و
دستهايم
را روي چوب
پرچم كاغذيم
فشار ميدهم.
گاه از اطراف
قلوه سنگ يا
پاره آجري به
طرف جمعيت پرت
ميشود،
اينجا و آنجا
كتك كاري و
درگيري هست، مأموران
انتظامي به
چشم نميخورند
و آنهايي كه
هستند خود را
از شلوغيها
دور نگه ميدارند.
زمان
تظاهرات كوتاه
است و وقتي
ختم آن اعلام
ميشود و
ما عازم رفتن
ميشويم
يكي از
همراهان پیشنهاد
ميدهد: «بچهها
– پرچما رو
ديگه قايم
كنين.»
يكي
ديگر با تعجب
و عصبانيت ميپرسد،
«قايم كنيم؟
يعني چي؟ پرچم
ايرانو در
مملكت خودمون قايم
كنيم؟ مگه ازش
خجالت ميكشيم؟»
اولي
ميگويد، «نه،
اما تو راه
لشوش كمين
كردن بريزن
سرمون.»
دومي
با عصبانيت
بيشتر سؤال ميکند،
«براي اينكه
پرچم دستمونه؟
پرچم خودمونو
حق نداريم…؟»
«سيس!
بابا بي خود
گفتم - داد نزن.
مقصودم اين
بود كه از روي
پرچم ميفهمن
ما اومده
بوديم
تظاهرات -
همين.»
«خب
بفهمن.»
باسي
دست اولي را
ميگيرد و
با هم راه ميافتند.
دومي كنار من
و ايرج ميايستد.
در راه
بازگشت به
خانه هم
مزاحمتها
در همان حد
زمان رفتن به
تظاهرات است.
فحشها و
متلكها را
ميخوريم
و پرچمهامان
را افراشته
نگه ميداريم.
وقت
اخبار در خانه
هستم و علي
بعد از اخبار
تلفن ميكند:
«هر چي تو
جمعيت دنبالت
گشتم پيدات
نكردم.»
ميگويم،
«من فكر ميكردم
تو برگشتي
شمال. اگه ميدونستم
تهروني ميگفتم
تو هم با ما
بياي.»
ميگويد،
«شمال بودم،
پريروز
برگشتم، ولی
این دو روزه هرچي
تلفن كردم
گيرت نياوردم.
امروز خوب
اومده بودنا.»
«منم
همين فكرو ميكردم
اما تو فيلم
خبري
تلويزيون
جمعيت تُنُك
به نظر ميآمد.»
علي ميگويد،
«اينا مخصوصاً
از كچليا فيلم
ميگيرن.»
ميگويم،
«بايد به اين
سيد تلفن كنم
ببينم
تلويزيون اين
همه
فيلمبردار
مخالف قانون
اساسي از كجا
گلچين كرده!»
علي ميپرسد،
«روزنامهها
رو ديدي؟»
«هنوز
نه.»
«اونام
لابد آمار
درستو نميدن-
چون همشون به
پر و پاي دولت پيچيدن.
حالا كي
همديگرو
ببينيم؟»
مي
پرسم، «فعلا
تهرون هستي؟»
«يه
هفتهاي.»
«ميام سراغت
ديگه - تلفن ميكنم.»
سيد و
طلا هيچكدام خانه
نيستند. به
هومان تلفن ميكنم:
«تو
نرفته بودي؟»
هومان
ميگويد، «خودم
نه - اما مادرم
با يه بُرفكو
فاميل رفتن.»
«خاتون
چي؟»
«اونم
نرفت.»
ميپرسم،
«آخه چرا
نرفتين؟»
«فايدش
چيه!»
«خيليم
فايده داره -
تو هميشه آيهٌ
يأسي، برو
بابا.»
از حرفهاي
هومان دلم ميگيرد.
حوصلهٌ ترجمه
كردن هم
ندارم. ميروم
سراغ نشرياتي
كه در چند
رديف رويهم
گوشهٌ اطاق
چيدهام. اين
روزها به محض
اينكه وقت
خالي پيدا ميكنم
با روزنامهها
ور ميروم و
هميشه هم به
مطالب عجيب و
غريب بر ميخورم
- امشب هم
استثنا نيست:
آخوندي
به اسم منتظري
با يك نشريهٌ
فرانسوي
مصاحبه كرده
است و گفته، «قوانيني
كه در حال
اجراست مخالف
با اسلام مي باشد…
مثلا مجازات
دزدي و زنا و
ميخوارگي
زنداني كردن
نيست، بلكه
بايد حد
اسلامي بر دزد
و زناكار و
ميگسار جاري
كرد.»
مردم
را شلاق
بزنند؟ دست و
گوش ببرند؟
اين مردك هر
كه هست ديوانه
است و حرفهايش
خندهدار - من
بيجهت
عصباني ميشوم.
ولي اين روزها
هر حرف يا
حركت ياوهاي
مرا از كوره
به در ميكند.
بيشتر از
مهملات اين
منتظري، كه
معلوم نيست
كيست، از دست
روزنامه
نگاراني حرص
ميخورم
كه اين
چرنديات را با
آب و تاب
منعكس ميكنند.
گويي همه
كلمات قصار
است! اگر آن
مصاحبه كنندهٌ
فرانسوي
معناي «حد
اسلامي» را
نميفهمد،
اينها كه
بايد بدانند.
همه طوري حرف
ميزنند
كه انگار تمام
دردشان اين
بوده است كه
چند مدتي
سنگسار و
تازيانه به
بوتهٌ
فراموشي و
تعطيل افتاده
است! مقالهاي
كه آن نويسندهٌ
دائمالخمر
اخيراً نوشته
است از اين
همه بيشتر
آزارم ميدهد.
سراپا لاس با «روحانيون»
و «اسلام». اگر
نمرهٌ تلفنش
را داشتم،
الان زنگ ميزدم
و شیر فهمش ميکردم
آخوند منتظري
براي آنهايي
كه صبح به جاي
چاي، ودكا مي
خورند، چه خوابي
ديده است! ولي
شماره را
ندارم، نشاني
خانهاش را
هم درست بلد
نيستم كه از 118 بپرسم. فقط
يكبار آن هم
به راهنمايي
كسي كه راه را
مي شناخت به
منزلش رفتهام.
كي
بود؟ روزي كه
از زندان آزاد
شد؟ نه - آن
موقع نبود،
بعد از فوت
مادرش بود.
رفتم تسليتي
بگويم و
برگردم. به
اصرار و «من
بميرم»هاي
مكرر چند
ساعتي نگهم
داشت و با
پيله و «تو
بميري»هاي
مداوم يك نصف
استكان عرق به
خوردم داد تا در
غمش شريك شوم.
كورس هم آنجا
بود، هوشنگ و
ضيا هم بعد
رسيدند.
نويسنده
مثل معمول قره
مست بود و بيش
از آنكه از
مادر و مرگ
مادر حرف
بزند، از تجربيات
تلخ و زجر و
شكنجهٌ دوران
زندانش گفت.
وقتي با هوشنگ
و ضيا از خانهاش
بيرون آمديم،
هوشنگ با لهجهٌ
اصفهانيش
گفت، «خيال ميكونِد
بايد موضوعو
لفتش بدِد، كه
بعدش بتونِد
داستان نوارو
ماس مالي كونِد!»
پرسيدم،
«قضيهٌ نوار
چيه؟»
ضيا
همشهري هوشنگ
گفت، «دِ، نشنيدي؟
خُ تو زندان
نوار پر كردِس
اُ از اوضاع
كلي تعريف كردِس.»
با
خنده به ضيا
گفتم، «هوشنگ
جوجه نويسنده
اس و طبعاً به
نويسندهٌ
شهير حسودي
ميكنه كه اين
حرفارو ميزنه -
تو جوجه شاعر
ديگه چرا؟»
هوشنگ
گفت، «مَ
حسوديم ميشِد؟
مَ كه پيش ازو
زندان رفتم اُ
كِهكِه
خوردن نامه ام
امضا نكردم! مَ
حسوديم بِشِد؟»
گفتم، «ضيا،
من كمكم
دارم عقدهٌ
زندون نرفتن
پيدا ميكنم.
اگه ساواك
خريت نكنه و
منو تو رم چند
روزي تو
هلفدوني
نيندازه،
بايد آرزوي شهرتو
به گور ببريم!»
ضيا
خنديد و هوشنگ
گفت، «چيزايي
كه تو مينويسي،
همش تيتيش ماماني
یِِس، كسي
كاري به كارت
ندارِد!»
از ضيا
و هوشنگ مدتهاست
بيخبرم –
به دليل سفرم
و اقامتهاي
كوتاه در
تهران، بعد هم
براي اينكه زن
جديد
ابوالحسن با
دو بهم زنيهاي
خاله زنكيش
اين دو را از
بقيهٌ افراد
دورههاي
پنجشنبه
رمانده است –
لااقل به
گفتهٌ این دو.
من زن
ابوالحسن را درست
نميشناسم
چون ازدواج
آنها در غيبت
من صورت گرفت،
اما همان چند
باري كه او را
ديدهام
كافي بوده است
كه من هم از
رغبت و صرافت
جمع كردن
دوبارهٌ گروه
بيفتيم. در هر
حال اين روزها
حوصلهٌ ديدن كمتر
كسي را دارم.
از جمع
پنجشنبهها
هومان و مصطفي
را بيشتر ميبينم.
بقيه مختصري
انقلاب زده
شدهاند و
از من دور. از
ميان آنها
رفتار احمد
برايم از همه
غريبتر است.
از آغاز شلوغيها
فيلش ياد
هندوستان
كرده است،
يادش افتاده
كه زماني تودهاي
بوده است. هر
حرفي كه ميزند
با استناد به «كاپيتال»
و «ماترياليسم
ديالكتيك»
است.
خارج
از جمع
پنجشنبهها
هم فقط دلم ميخواهد
نزي و مريم را
ببينم و علي و
امير را. انيس
هم خوشبختانه
هست كه حكم
سوپاپ
اطمينان را دارد.
حرف جدي با هم
كم ميزنیم و
هره و كره تا
آنجا كه ممكن
است.
دو بغل
از روزنامههاي
قديمتر را به
اطاق نشيمن ميبرم
و در كنار
هيزمها ميگذارم
تا به مصرف
گرم كردن خانه
برسد و فضاي اطاق
خوابم هم
بازتر شود.
بیست و هشت
ميآيد،
نميآيد، ميآيد،
نميآيد…
چندين روز است
كه همه با گل
مينا به فال
نشستهاند… تا
بالأخره ميآيد.
همان روزي كه
فرودگاه را
باز ميكنند و
عليرغم اينكه
دولت گفته است
نميتواند حفظ
جان او را
تضمين كند، ميآيد…
امروز 12 بهمن
خميني ميآيد.
فيلمي
از او در
فرودگاه «اورلي»
پاريس ميبينيم
- يزدي و قطبزاده
در يمين و
يسارش. يكي از
اطرافيان، از
دولت و ملت
فرانسه به
خاطر ميهمان
نوازيهایي كه
از حضرت آيتالله
كردهاند و امكاناتي
كه در اختيار
ايشان گذاشتهاند،
سپاسگزاري ميكند.
هواپيمايش
هنوز ميان زمين
و آسمان است
كه باز او را
ميبينيم. قطبزاده
كنارش نشسته
است و مخبري
به زبان
انگليسي ميپرسد،
«آيتالله
حالا كه بعد
از پانزده سال
دوري از وطن،
به ميهن بر ميگرديد،
چه احساسي داريد؟»
قطبزاده
ترجمه ميكند.
خميني با تشر
جواب ميدهد، «هيچ!
چه احساسي؟
بگو هيچ!»
من از
ذوق در پوست
نميگنجم.
گفت، «هيچ» و
همه شنيدند.
با شادي نمرهٌ
هومان را ميگيرم،
«شنيدي؟ خودش
خودشو لو داد
و همون
لحظهٌ اول!
بعد از پونزده
سال، و ميگه
احساسي نداره!
مثه اشک از
چشم مردم میيفته.
ديگه همه
شناختنش.» فقط
انعكاس صداي
هيجانزدهٌ
خودم در تلفن
ميپيچد و از
هومان جوابي
نميآيد.
«هومان -
شنيدي؟»
ميگويد،
«آره.»
«حرفاي
منو نه، حرف
خميني رو كه
گفت هيچ
احساسي
ندارم؟»
هومان
جواب ميدهد، «آره
- شنيدم.»
ميگويم،
«خوب آبروي
خودشو برد.»
«پيش من
و تو برد كه به هر
حال آبرويي
نداشت.»
ميگويم،
«بقيه ام كه كر
نيستن - شنيدن.»
«هيچكي
نشنيد.»
«يعني
چي؟ الان از
تلويزيون پخش
شد!»
«ميدونم
- اما براي
شنيدن بايد
گوش شنوا داشت
و كسي اين روزا
نداره.»
ميگويم،
«اصلاً وقتي
من سر حالم
نبايد با تو
حرف بزنم -
آدمو از دل و
دماغ ميندازي.»
ولي هنوز با
دمم گردو ميشكنم.
خيليها شنيدند
و خيليها
فهميدند -
مطمئنم. «راستي
هومان خودشه.»
مي
پرسد، «كي
خودشه؟»
ميگويم،
«خميني!
همونيه كه
نوارشو
شنيديم. نوار
قلابي نبود.»
«راس
ميگي - همون
صداس.» حتي اين
كشف هم هومان
را شاد نميكند.
در حين
حرف زدن با
هومان چشمم به
تصوير تلويزيون
است. خميني بر
كف راهروي
هواپيما بر
عبا، جاجيم،
گليم، يا
قاليچهاي كه
پهن شده است
دراز ميكشد.
ميگويم،
«اِ اِ اِ-
مرتيكهٌ خر!»
هومان
ميپرسد، «چي؟»
ميگويم،
«داره روي
زمين طياره
ميخوابه!»
هومان
با بي حوصلگي
ميگويد، «خب
اين همينه
ديگه.» و بعد
صحبت را عوض
ميكند و ميگويد،
«راستي- مثه
اينكه با فرصت
مطالعاتي من
موافقت شد.»
ميگويم،
«اِ؟ چه خوب! كي
ميري؟»
«هنوز
معلوم نيست. 21 بهمن
قراره شوراي
دانشكده
كارشو شروع
كنه - اون موقع
معلوم ميشه.»
مي
پرسم، «فرانسه
ميري ديگه؟»
ميگويد،
«آره.»
گفتگو
را به همينجا
ختم ميكنم. ميخواهم
بقيهٌ ماجرا
را ببينم -
ورود به
فرودگاه
مهرآباد را.
ولي تلويزيون
شلوغ و پلوغ است.
چند نت از
سرود
شاهنشاهي ميزنند
اما قطع ميشود،
هنوز صداهايي
بلند است ولي
بعد، صدا به كلي
بريده ميشود.
ورود
خميني را با
تمام طول و
تفضيل ديرتر
ميبينيم:
خميني از زير ابروهاي سگرمه خورده، با چشمهايي نافذ، بيآنكه سرش را تكان بدهد، لحظهاي كوتاه جمعيت را نگاه ميكند. بعد آهسته دامن عبا را بر ميچيند و از پلكان پايين ميآيد. يكي از خدمهٌ هواپيما بدنش را ستون او ميكند و پله پله پايينش