بیست و هفت
با
ايرج و باسي
قرار گذاشتهايم
كه باهم به
تظاهرات
برويم -
تظاهرات به
نفع قانون
اساسي. مادر
باسي و دوسه نفري
ديگر از
دوستان هم با
ما ميآيند.
توي
راه مادر باسي
ميگويد، «همه
جا چو انداختن
كه امروز فقط
ساواكيا و خانوادهٌ
افسرا جمع
ميشن.»
باسي
ميگويد،
«اين مزخرفاتو
ميگن كه كسي
نره.»
يكي
ديگر از
همراهان اضافه
ميکند: «اينكه
ديگه سالگرد 28 مرداد، يا
نيايش دسته
جمعي يا جشن
انقلاب شاه و
مردم نيس كه
فرمايشي
شاگردا رو
بفرستن تو
خيابون يا
سربازا رو با
لباس شخصي
رديف كنن كه!»
مادر
باسي رو به
پسرش برميگردد:
«منم همينو
ميگم ديگه. پس
حتماً همه بايد
برن. تو چرا ميگفتي
من نيام؟»
من ميگويم،
«باسي ملاحظهٌ
شمارو ميكرد.
فكر كرد ممكنه
تو شلوغي
ناراحت بشين
يا اتفاقي…»
«چرا
ناراحت بشم؟
هر اتفاقيم
قراره بيفته،
بيفته. من از
همهٌ شما
جوونا قبراقترم.
تازه اگه با
شماها نميآمدم
يا خودم تنها
ميرفتم
يا با
همپالكياي
خودم - خيال
كردين!»
صورتش
را ميبوسم.
ما هركدام
يك پرچم ايران
در دست داریم
و نزديك به هم
راه ميرويم.
حوالي محل
اجتماع، گروههايي
چند نفره سر
راه ايستادهاند.
كنارشان
مقداري پاره
آجر و سنگ
چيدهاند. در
هر دستهاي
يكنفر چوب به
دست قراول
است. همهشان
ما را كه به
طرف
تظاهركنندگان
ميرويم
مسخره و هو ميكنند.
يكي برايمان
شيشكي
پرصدايي ميبندد
و يكي ديگر ميگويد،
«اوهوي!
طرفدار قانون
اساسي!»
«طرفدار
قانون اساسي»
را با لحن
دشنام، مثل فحش،
چون كلمهاي
ركيك به كار
ميبرد.
قبل از
آنكه به مقصد
برسيم دو جوان
از يكي از اين
گروهها جدا
ميشوند و
به طرف ما ميآيند.
ايرج يكي دو
قدم از بقيهٌ
ما پيش افتاده
است. هردو،
جلو او سينه
سپر ميكنند و
جمع ما از
حركت ميايستد.
يكي از آنها
ايرج را به
عقب هل ميدهد
و ميگويد، «مردني،
تو ديگه كي هستي
كه اينورا
پيدات شده؟»
من از
اين ميترسم
كه ايرج با
جوان دست به
يقه شود و كار
به جاهاي
باريك بكشد.
ايرج گره
كراواتش را با
عشوهاي
زنانه محكم ميكند،
دستي به ناز
به موهاي پشم
برهايش ميكشد،
و ميگويد،
«من زن يه
سرهنگم!»
قاه
قاه خندهٌ دسته
جمعي ما دو
پسر را از رو
ميبرد و
ما آرام به
راهمان ادامه
ميدهيم.
شوخي ايرج ما
را هم غافلگير
كرده است.
خندهمان هم
عصبي است و هم
از روي رضايت.
باسي
در ميان خنده،
بريده بريده
ميگويد، «نه
واقعاً… با
اون دكوپُز …
با اون
پشموپيلي …
چقدم بهت مياد
زن يه سرهنگ
باشي.» قاه قاه.
ايرج
ميگويد، «مگه
قرار نيست
امروز فقط
خانوادهٌ
افسرا اينجا
باشن؟» من
صورتش را هرگز
اينقدر جدي و
اينقدر پرخشم نديده
ام.
جمعيت
فرياد مي كشد:
بختيار!
بختيار!
سنگرتو نگه
دار!
صدايي
كه از همه به
ما نزديكتر
است، با لهجهٌ
تركي شعار را
تكرار ميكند:
سنجرتو
نيجه دار! سنجرتو
نيجه دار!
بين
ما، مادر باسي
از همه رساتر
و پرهيجانتر
حفظ سنگر را
از بختيار ميخواهد.
من در دلم
شعار را تكرار
ميكنم و
دستهايم
را روي چوب
پرچم كاغذيم
فشار ميدهم.
گاه از اطراف
قلوه سنگ يا
پاره آجري به
طرف جمعيت پرت
ميشود،
اينجا و آنجا
كتك كاري و
درگيري هست، مأموران
انتظامي به
چشم نميخورند
و آنهايي كه
هستند خود را
از شلوغيها
دور نگه ميدارند.
زمان
تظاهرات كوتاه
است و وقتي
ختم آن اعلام
ميشود و
ما عازم رفتن
ميشويم
يكي از
همراهان پیشنهاد
ميدهد: «بچهها
– پرچما رو
ديگه قايم
كنين.»
يكي
ديگر با تعجب
و عصبانيت ميپرسد،
«قايم كنيم؟
يعني چي؟ پرچم
ايرانو در
مملكت خودمون قايم
كنيم؟ مگه ازش
خجالت ميكشيم؟»
اولي
ميگويد، «نه،
اما تو راه
لشوش كمين
كردن بريزن
سرمون.»
دومي
با عصبانيت
بيشتر سؤال ميکند،
«براي اينكه
پرچم دستمونه؟
پرچم خودمونو
حق نداريم…؟»
«سيس!
بابا بي خود
گفتم - داد نزن.
مقصودم اين
بود كه از روي
پرچم ميفهمن
ما اومده
بوديم
تظاهرات -
همين.»
«خب
بفهمن.»
باسي
دست اولي را
ميگيرد و
با هم راه ميافتند.
دومي كنار من
و ايرج ميايستد.
در راه
بازگشت به
خانه هم
مزاحمتها
در همان حد
زمان رفتن به
تظاهرات است.
فحشها و
متلكها را
ميخوريم
و پرچمهامان
را افراشته
نگه ميداريم.
وقت
اخبار در خانه
هستم و علي
بعد از اخبار
تلفن ميكند:
«هر چي تو
جمعيت دنبالت
گشتم پيدات
نكردم.»
ميگويم،
«من فكر ميكردم
تو برگشتي
شمال. اگه ميدونستم
تهروني ميگفتم
تو هم با ما
بياي.»
ميگويد،
«شمال بودم،
پريروز
برگشتم، ولی
این دو روزه هرچي
تلفن كردم
گيرت نياوردم.
امروز خوب
اومده بودنا.»
«منم
همين فكرو ميكردم
اما تو فيلم
خبري
تلويزيون
جمعيت تُنُك
به نظر ميآمد.»
علي ميگويد،
«اينا مخصوصاً
از كچليا فيلم
ميگيرن.»
ميگويم،
«بايد به اين
سيد تلفن كنم
ببينم
تلويزيون اين
همه
فيلمبردار
مخالف قانون
اساسي از كجا
گلچين كرده!»
علي ميپرسد،
«روزنامهها
رو ديدي؟»
«هنوز
نه.»
«اونام
لابد آمار
درستو نميدن-
چون همشون به
پر و پاي دولت پيچيدن.
حالا كي
همديگرو
ببينيم؟»
مي
پرسم، «فعلا
تهرون هستي؟»
«يه
هفتهاي.»
«ميام سراغت
ديگه - تلفن ميكنم.»
سيد و
طلا هيچكدام خانه
نيستند. به
هومان تلفن ميكنم:
«تو
نرفته بودي؟»
هومان
ميگويد، «خودم
نه - اما مادرم
با يه بُرفكو
فاميل رفتن.»
«خاتون
چي؟»
«اونم
نرفت.»
ميپرسم،
«آخه چرا
نرفتين؟»
«فايدش
چيه!»
«خيليم
فايده داره -
تو هميشه آيهٌ
يأسي، برو
بابا.»
از حرفهاي
هومان دلم ميگيرد.
حوصلهٌ ترجمه
كردن هم
ندارم. ميروم
سراغ نشرياتي
كه در چند
رديف رويهم
گوشهٌ اطاق
چيدهام. اين
روزها به محض
اينكه وقت
خالي پيدا ميكنم
با روزنامهها
ور ميروم و
هميشه هم به
مطالب عجيب و
غريب بر ميخورم
- امشب هم
استثنا نيست:
آخوندي
به اسم منتظري
با يك نشريهٌ
فرانسوي
مصاحبه كرده
است و گفته، «قوانيني
كه در حال
اجراست مخالف
با اسلام مي باشد…
مثلا مجازات
دزدي و زنا و
ميخوارگي
زنداني كردن
نيست، بلكه
بايد حد
اسلامي بر دزد
و زناكار و
ميگسار جاري
كرد.»
مردم
را شلاق
بزنند؟ دست و
گوش ببرند؟
اين مردك هر
كه هست ديوانه
است و حرفهايش
خندهدار - من
بيجهت
عصباني ميشوم.
ولي اين روزها
هر حرف يا
حركت ياوهاي
مرا از كوره
به در ميكند.
بيشتر از
مهملات اين
منتظري، كه
معلوم نيست
كيست، از دست
روزنامه
نگاراني حرص
ميخورم
كه اين
چرنديات را با
آب و تاب
منعكس ميكنند.
گويي همه
كلمات قصار
است! اگر آن
مصاحبه كنندهٌ
فرانسوي
معناي «حد
اسلامي» را
نميفهمد،
اينها كه
بايد بدانند.
همه طوري حرف
ميزنند
كه انگار تمام
دردشان اين
بوده است كه
چند مدتي
سنگسار و
تازيانه به
بوتهٌ
فراموشي و
تعطيل افتاده
است! مقالهاي
كه آن نويسندهٌ
دائمالخمر
اخيراً نوشته
است از اين
همه بيشتر
آزارم ميدهد.
سراپا لاس با «روحانيون»
و «اسلام». اگر
نمرهٌ تلفنش
را داشتم،
الان زنگ ميزدم
و شیر فهمش ميکردم
آخوند منتظري
براي آنهايي
كه صبح به جاي
چاي، ودكا مي
خورند، چه خوابي
ديده است! ولي
شماره را
ندارم، نشاني
خانهاش را
هم درست بلد
نيستم كه از 118 بپرسم. فقط
يكبار آن هم
به راهنمايي
كسي كه راه را
مي شناخت به
منزلش رفتهام.
كي
بود؟ روزي كه
از زندان آزاد
شد؟ نه - آن
موقع نبود،
بعد از فوت
مادرش بود.
رفتم تسليتي
بگويم و
برگردم. به
اصرار و «من
بميرم»هاي
مكرر چند
ساعتي نگهم
داشت و با
پيله و «تو
بميري»هاي
مداوم يك نصف
استكان عرق به
خوردم داد تا در
غمش شريك شوم.
كورس هم آنجا
بود، هوشنگ و
ضيا هم بعد
رسيدند.
نويسنده
مثل معمول قره
مست بود و بيش
از آنكه از
مادر و مرگ
مادر حرف
بزند، از تجربيات
تلخ و زجر و
شكنجهٌ دوران
زندانش گفت.
وقتي با هوشنگ
و ضيا از خانهاش
بيرون آمديم،
هوشنگ با لهجهٌ
اصفهانيش
گفت، «خيال ميكونِد
بايد موضوعو
لفتش بدِد، كه
بعدش بتونِد
داستان نوارو
ماس مالي كونِد!»
پرسيدم،
«قضيهٌ نوار
چيه؟»
ضيا
همشهري هوشنگ
گفت، «دِ، نشنيدي؟
خُ تو زندان
نوار پر كردِس
اُ از اوضاع
كلي تعريف كردِس.»
با
خنده به ضيا
گفتم، «هوشنگ
جوجه نويسنده
اس و طبعاً به
نويسندهٌ
شهير حسودي
ميكنه كه اين
حرفارو ميزنه -
تو جوجه شاعر
ديگه چرا؟»
هوشنگ
گفت، «مَ
حسوديم ميشِد؟
مَ كه پيش ازو
زندان رفتم اُ
كِهكِه
خوردن نامه ام
امضا نكردم! مَ
حسوديم بِشِد؟»
گفتم، «ضيا،
من كمكم
دارم عقدهٌ
زندون نرفتن
پيدا ميكنم.
اگه ساواك
خريت نكنه و
منو تو رم چند
روزي تو
هلفدوني
نيندازه،
بايد آرزوي شهرتو
به گور ببريم!»
ضيا
خنديد و هوشنگ
گفت، «چيزايي
كه تو مينويسي،
همش تيتيش ماماني
یِِس، كسي
كاري به كارت
ندارِد!»
از ضيا
و هوشنگ مدتهاست
بيخبرم –
به دليل سفرم
و اقامتهاي
كوتاه در
تهران، بعد هم
براي اينكه زن
جديد
ابوالحسن با
دو بهم زنيهاي
خاله زنكيش
اين دو را از
بقيهٌ افراد
دورههاي
پنجشنبه
رمانده است –
لااقل به
گفتهٌ این دو.
من زن
ابوالحسن را درست
نميشناسم
چون ازدواج
آنها در غيبت
من صورت گرفت،
اما همان چند
باري كه او را
ديدهام
كافي بوده است
كه من هم از
رغبت و صرافت
جمع كردن
دوبارهٌ گروه
بيفتيم. در هر
حال اين روزها
حوصلهٌ ديدن كمتر
كسي را دارم.
از جمع
پنجشنبهها
هومان و مصطفي
را بيشتر ميبينم.
بقيه مختصري
انقلاب زده
شدهاند و
از من دور. از
ميان آنها
رفتار احمد
برايم از همه
غريبتر است.
از آغاز شلوغيها
فيلش ياد
هندوستان
كرده است،
يادش افتاده
كه زماني تودهاي
بوده است. هر
حرفي كه ميزند
با استناد به «كاپيتال»
و «ماترياليسم
ديالكتيك»
است.
خارج
از جمع
پنجشنبهها
هم فقط دلم ميخواهد
نزي و مريم را
ببينم و علي و
امير را. انيس
هم خوشبختانه
هست كه حكم
سوپاپ
اطمينان را دارد.
حرف جدي با هم
كم ميزنیم و
هره و كره تا
آنجا كه ممكن
است.
دو بغل
از روزنامههاي
قديمتر را به
اطاق نشيمن ميبرم
و در كنار
هيزمها ميگذارم
تا به مصرف
گرم كردن خانه
برسد و فضاي اطاق
خوابم هم
بازتر شود.
بیست و هشت
ميآيد،
نميآيد، ميآيد،
نميآيد…
چندين روز است
كه همه با گل
مينا به فال
نشستهاند… تا
بالأخره ميآيد.
همان روزي كه
فرودگاه را
باز ميكنند و
عليرغم اينكه
دولت گفته است
نميتواند حفظ
جان او را
تضمين كند، ميآيد…
امروز 12 بهمن
خميني ميآيد.
فيلمي
از او در
فرودگاه «اورلي»
پاريس ميبينيم
- يزدي و قطبزاده
در يمين و
يسارش. يكي از
اطرافيان، از
دولت و ملت
فرانسه به
خاطر ميهمان
نوازيهایي كه
از حضرت آيتالله
كردهاند و امكاناتي
كه در اختيار
ايشان گذاشتهاند،
سپاسگزاري ميكند.
هواپيمايش
هنوز ميان زمين
و آسمان است
كه باز او را
ميبينيم. قطبزاده
كنارش نشسته
است و مخبري
به زبان
انگليسي ميپرسد،
«آيتالله
حالا كه بعد
از پانزده سال
دوري از وطن،
به ميهن بر ميگرديد،
چه احساسي داريد؟»
قطبزاده
ترجمه ميكند.
خميني با تشر
جواب ميدهد، «هيچ!
چه احساسي؟
بگو هيچ!»
من از
ذوق در پوست
نميگنجم.
گفت، «هيچ» و
همه شنيدند.
با شادي نمرهٌ
هومان را ميگيرم،
«شنيدي؟ خودش
خودشو لو داد
و همون
لحظهٌ اول!
بعد از پونزده
سال، و ميگه
احساسي نداره!
مثه اشک از
چشم مردم میيفته.
ديگه همه
شناختنش.» فقط
انعكاس صداي
هيجانزدهٌ
خودم در تلفن
ميپيچد و از
هومان جوابي
نميآيد.
«هومان -
شنيدي؟»
ميگويد،
«آره.»
«حرفاي
منو نه، حرف
خميني رو كه
گفت هيچ
احساسي
ندارم؟»
هومان
جواب ميدهد، «آره
- شنيدم.»
ميگويم،
«خوب آبروي
خودشو برد.»
«پيش من
و تو برد كه به هر
حال آبرويي
نداشت.»
ميگويم،
«بقيه ام كه كر
نيستن - شنيدن.»
«هيچكي
نشنيد.»
«يعني
چي؟ الان از
تلويزيون پخش
شد!»
«ميدونم
- اما براي
شنيدن بايد
گوش شنوا داشت
و كسي اين روزا
نداره.»
ميگويم،
«اصلاً وقتي
من سر حالم
نبايد با تو
حرف بزنم -
آدمو از دل و
دماغ ميندازي.»
ولي هنوز با
دمم گردو ميشكنم.
خيليها شنيدند
و خيليها
فهميدند -
مطمئنم. «راستي
هومان خودشه.»
مي
پرسد، «كي
خودشه؟»
ميگويم،
«خميني!
همونيه كه
نوارشو
شنيديم. نوار
قلابي نبود.»
«راس
ميگي - همون
صداس.» حتي اين
كشف هم هومان
را شاد نميكند.
در حين
حرف زدن با
هومان چشمم به
تصوير تلويزيون
است. خميني بر
كف راهروي
هواپيما بر
عبا، جاجيم،
گليم، يا
قاليچهاي كه
پهن شده است
دراز ميكشد.
ميگويم،
«اِ اِ اِ-
مرتيكهٌ خر!»
هومان
ميپرسد، «چي؟»
ميگويم،
«داره روي
زمين طياره
ميخوابه!»
هومان
با بي حوصلگي
ميگويد، «خب
اين همينه
ديگه.» و بعد
صحبت را عوض
ميكند و ميگويد،
«راستي- مثه
اينكه با فرصت
مطالعاتي من
موافقت شد.»
ميگويم،
«اِ؟ چه خوب! كي
ميري؟»
«هنوز
معلوم نيست. 21 بهمن
قراره شوراي
دانشكده
كارشو شروع
كنه - اون موقع
معلوم ميشه.»
مي
پرسم، «فرانسه
ميري ديگه؟»
ميگويد،
«آره.»
گفتگو
را به همينجا
ختم ميكنم. ميخواهم
بقيهٌ ماجرا
را ببينم -
ورود به
فرودگاه
مهرآباد را.
ولي تلويزيون
شلوغ و پلوغ است.
چند نت از
سرود
شاهنشاهي ميزنند
اما قطع ميشود،
هنوز صداهايي
بلند است ولي
بعد، صدا به كلي
بريده ميشود.
ورود
خميني را با
تمام طول و
تفضيل ديرتر
ميبينيم:
خميني
از زير
ابروهاي
سگرمه خورده،
با چشمهايي
نافذ، بيآنكه
سرش را تكان
بدهد، لحظهاي
كوتاه جمعيت
را نگاه ميكند.
بعد آهسته
دامن عبا را
بر ميچيند و
از پلكان
پايين ميآيد.
يكي از خدمهٌ
هواپيما بدنش
را ستون او ميكند
و پله پله
پايينش ميآورد.
هشت نفر از
اعضاء جبههٌ
ملي در پاي
هواپيما به
انتظار
ايستادهاند -
بسيار دست به
سينهتر از
وزرايي كه به
دربار شرفياب
ميشدند.
خميني با كسي دست
نميدهد، حرف نميزند،
به کسی نگاه نميكند.
در صورتش، مثل
پوكربازان
حرفهاي، هيچ
احساسي منعكس
نيست: نه
تعجب، نه
امتنان، نه
تزلزل، نه
شادي، نه
هيجان.
فريادهاي
اللهاكبر و
صلواتهاي پي
در پي در هوا
موج ميزند.
فرودگاه از
مستقبلين
سياه است. چرخهاي
اتومبيل حامل
خميني بر فرشي
از گل كه در
مسير ريخته
شده است مي
غلتد. كساني
كه بر باربند
ماشين او
نشستهاند،
مردمي را كه
مثل مور و ملخ
به منظور
زيارت خميني
به طرف او
هجوم ميبرند،
با مشت و لگد و
شلاق از اطراف
دور ميكنند. ولي
جمعيت اگر نيم
قدم به عقب ميرود،
دو قدم به جلو
برميگردد - هم
با اشتياق و
هم به اجبار -
چون جايي براي
عقب نشيني
نيست. سوزن
اگر بيفتد
پايين نميآيد.
صفحهٌ
تلويزيون
لبريز از كلهها
و چادرهايي
است كه درهم
ميلولد، دستهايي
كه به هوا
بلند است،
دهانهايي كه
به فرياد باز
مانده است،
چشمهايي كه
از شدت هيجان
از حدقه بيرون
زده است.
در
سراسر خيابانها،
پرچمهايي با
آرم مجاهدين
خلق و
پلاكاردهايي
با شعارهاي
چريكهاي
فدايي به چشم
ميخورد. شعار
پارچهاي
عظيمي در دست
عدهاي علم
شده است- شعار
ميگويد:
«تنها
با اتحاد و
آمادگي و
بيداري همهٌ
مردم مي توان
اين پيروزي را
برگشت ناپذير
كرد و به پيروزي
نهايي رساند.»
و
امضاء شده
است:
«دانشجويان
هوادار حزب
توده».
يك لحظهٌ
كوتاه دوربين
روي سنجابي ميرود.
سنجابي كلاهي
پوستي بر سر گذاشته
است و تسبيحي
در دست ميگرداند.
خبرنگاران
ايراني و
خارجي، به
فارسي و
فرانسه و
انگليسي از او
سؤالهايي ميكنند
- چنان مشعوف و
مسرور است كه
به هيچ زباني
درست حرف نميزند.
بريده بريده
چيزهايي ميگويد،
بيشتر با ايما
و اشاره و حركات
سر و دست خوشي
و شاديش را ميرساند:
«اين
روز خجسته…» و
دستش را روي
قلبش ميگذارد،
«...I am»
و بعد آهي از
سر رضايت ميكشد،
«Vous
savez…»...
باز
جمعيت و تا
چشم كار ميكند
جمعيت. امروز
فيلمبرداران
تلويزيون، به
قول علي، پي «كچلي»هاي
جمع نميگردند،
ولي اگر هم
بگردند، مشكل
بيابند. برنامهاي
كه اعلام شده
است اجرا نميشود.
خميني جلو
دانشگاه حتي
توقف هم نميكند.
با هلي كوپتر
به قبرستان
بهشت زهرا ميرود
و اولين
سخنانش را بعد
از «هيچ»، از
آنجا ميشنويم.
«…هر
ملتي سرنوشتش
با خودشَه.
مگر پدران ما
ولي ما هستن
كه در صد،
هشتاد سال پيش
از اين سرنوشت
ما را تعيين
كنن؟ اين هم يك
دليل كه سلطنت
محمدرضا
قانوني نيست…»
استدلالهاي
كودكانه،
صداي
يكنواخت، لهجهٌ
دهاتي خميني
را چند ده
بلندگو پخش ميكند.
«…ما
پنجاه سالَه
كه اختناقيم،
اختناق بودَهايم.
نه مطبوعات
داشتيم، نه
راديو، نه
تلويزيون
داشتيم ما… نه
خطيب ميتوانست
حرف بزنَه، نه
اهل منبر ميتوانست
حرف بزنَه نه
امام جماعت ميتوانست
حرف بزنَه…
آزادي ميخواهيم
ما…»
با
خودم ميگويم،
«زكي! پس حرف
زدن و آزادي
حرف زدن در
انحصار شماس!
خطبه خونو ملا
و پيشنماز!
شماها كه
هميشه هر چي
خواستين
گفتين!»
«… دولت
تعيين ميكنم
من. من توي دهن
اين دولت ميزنم…
اين آقا كه
رفقاشم قبولَش
ندارن…»
به
خميني ميگويم،
«تو گه مي خوري!
يكي پيدا
نميشه تو دهن
تو بزنه؟ تو
دهن تو و اون
رفقايي كه - حالا
- تو رو قبول
دارن؟»
«… من
بايد يك نصيحت
به ارتش بكنم…
آقاي ارتشبد
شما نميخواهي
مستقل باشي؟
ميخواهي نوكر
باشي؟ آقاي
سرهنگ، آقاي
سرتيپ… ما كه
نميخواهيم تو
را بكشيم…
خيال نكنيد
اگر رها كرديد
ما ميآئيم
شما را به دار
ميزنيم. اين چيزهايي
است كه ديگران
درست كردهاند…
ما نميخواهيم
نظام را… ما ميخواهيم
نظام را…»
«اِ - برو
گمشو!» و با حرص
تلويزيون را
ميبندم و در
سكوت
بلافاصلهاي
كه اطاق را ميگيرد،
متوجه ميشوم
كه در تمام
مدت تنها و با
صداي بلند حرف
زده ام. «حالا
عزت الله و
كبري خيال
ميكنن ديوونه
شدم!» اين را
توي دلم ميگويم
و دور و بر را
نگاه ميكنم-
ظاهراً
هيچكدام در
گوشرس
نيستند.
بیست و نه
نعمتي «آيندگان»
را زير دماغ
من تكان ميدهد
و ميگويد، «واقعاً
بويي از سياست
نبردي!»
من فقط
نگاهش ميكنم.
نعمتي
ادامه ميدهد: «آخه
دختر، الان
وقت دفاع از
شاپوره؟ همه
دارن فحشش
ميدن، هيچكي
قبولش نداره،
صدتا پوست خربوزه
زير پاش پهن
كردن، به خونش
تشنن- اونوخ تو…»
بعد روش را ميكند
به مصطفي و
علي كه تو
اطاق من نشستهاند
و اضافه ميكند:
«اونوخ، اين
ميخواد بگه
از همه بهتر ميفهمه.
هه!»
علي سرش
را كج كرده
است و مرا
نگاه ميكند و
با لبخند
خجلتزده و
نگاه مهربانش
ميگويد، «گوش
نكن، خره، نميفهمه،
ولش كن!»
مصطفي
ابروها را
بالا ميبرد و
به نعمتي ميگويد،
«تو كجاي
مقاله همچي
ادعايي هست
آقا؟»
نعمتي
نگاهي سرسري
به روزنامه مياندازد
و ميگويد، «از
اول تا آخرش.
آخه امروز
روزيه كه آدم
بگه شاپور…»
بعد دقيق تر
به دنبال
مطلبي ميگردد
كه ميخواهد
از مقاله نقل
كند.
مصطفي
از اين فرصت
استفاده ميكند
و از من ميپرسد،
«چرا نعمتي به
آقاي بختيار
ميگه شاپور؟
با هم نزديكن؟»
ميگويم،
«از خودش بپرس.
احتمالاً
برادر رضاعي
همن!»
نعمتي
لبخند مصطفي
را نديده ميگيرد
و گفتگوي ما
را نشنيده و
صدایش را تا
آنجا كه ميتواند
تمسخرآميز ميكند
و تكرار ميكند:
«شاپور،» و از
روي متن ميخواند،
«"داره شهيد
هيجانها و
غليانها ميشه
و اگه بشه اسف
انگيزه"! نه،
آخه امروز روز
گفتن اين
حرفه؟»
مصطفي
ميگويد، «نشد
آقا نشد. شما
ميگين نويسندهٌ
مقاله مدعي
است از همه
بهتر ميفهمه.
اين قسمتي كه
شما بهش اشاره
كردين چنين ادعايي
توش نيس و تو
بقيهٌ مقاله ام
- تا جايي كه
حافظهٌ من
ياري ميكنه،
نيست. اما
اينكه امروز
روزش هست يا
نه، مطلب
ديگري است كه
حالا بهش ميرسيم.
اولاً
بفرمائيد
ببينم به نظر شما
روزش كی يه؟»
نعمتي
ميگويد، «وقتي
همه با يه نفر
درافتادن
لابد حكمتي
توشه جانم - نه
ديگه. نظر
اكثريتو كه
نميشه نديده
گرفت.»
مصطفي
ميگويد، «هميشه
كه حق با
اكثريت نيست
آقا. اكثريت
چه بس بارها كه
اشتباه كرده.
من تصور ميكنم
عين شجاعته كه
كسي…»
تلفن
زنگ ميزند و
نعمتي ميگويد،
«حتما برا منه.»
براي
يك لحظه فكر
ميكنم بگذارم
خودش جواب بدهد،
ولي زود از
اين فكر منصرف
ميشوم، چون
ممكن است باز
هم از اين
اجازهها به
خودش بدهد.
صداي
خوش آهنگ
ناشناسي روي
خط ميگويد، «سلام
خانم. شما منو
نميشناسين،
اما پاريس با
شوهرم آشنا
بودين. من زن
سيروسم.»
ميگويم،
«بعله بعله -
حال شما
چطوره؟ خواهش
ميكنم
بفرمائين.»
نعمتي
ميپرسد، «براي
من نيست؟»
زن
سيروس ميگويد،
«ما مقالهتونو
خونديم - خيلي
خوشمون اومد.
اولاً ميخواستم
اينو خدمتتون
بگم، بعدم
بپرسم شما فكر
ميكنين صلاح
هست سيروسم
چيزي بنويسه؟
با همين ديد
شما؟»
من
آرزويم اين
است كه همه
وارد ميدان بشوند.
هركس هر كاري
از دستش برميآيد
بكند، هر قدمي
كه ميتواند
بردارد. اما
رفقاي سابق سيروس
به او تهمت
ساواكي بودن
زدهاند. صلاح
هست؟ نيست؟
چرا بيشتر آدمها
را با اين برچسبهاي
قلابي بيرون
گود نگه داشتهاند؟
فكرها به سرعت
برق و آشفته و
درهم به ذهنم
هجوم ميآورد.
بالأخره ميگويم،
«صلاحشو خود
سيروس بايد
تشخيص بده.
شايد بهتر باشه
به اسم مستعار
بنويسه.»
ميپرسد،
«فكر مي كنين
خطري متوجهش
باشه؟»
ميگويم،
«متوجه سيروس
نميدونم، اما
من بيشتر
نگران بختيار
و دولت
بختيارم.» و ميدانم
با اين حرف زن
سيروس را ميرنجانم.
نعمتي
باز به مسخره
ميگويد، «نگرانه!»
علي با
خلق تنگي رويش
را از نعمتي
برميگرداند و
مصطفي ميگويد،
«سيس! آقا
بذاريد حرفشو
بزنه.»
اگر زن
سيروس از حرف
من رنجيده است
رنجيدگي در
صدايش منعكس
نيست و ميگويد،
«بهش ميگم. در
ضمن با پرويز
ذكر خيرتون
بود. الانم
اينجاس -
براتون سلام
داره و بهتون
تبريك ميگه.»
ميگويم،
«خيلي ممنون.»
زن
سيروس ميگويد،
«من نمرهٌ
تلفنمو
خدمتتون ميدم -
اگه كاري از
دست ما
برمياد…»
شماره
تلفن را
يادداشت ميكنم
و بعد
خداحافظي.
نعمتي
ميپرسد، «حالا
كي بود؟ كار
اداري داشت؟»
«برا من
بود و خصوصي.»
نعمتي
خودش را آماده
ميكند كه صحبت
را از سر
بگيرد، شايد
هم ميخواهد
راجع به
ديسيپلين
اداري حرف
بزند، ولي علي
از جا بلند ميشود
و دورخيز
نعمتي هدر ميرود.
مي
پرسم، «ميخواي
بري علي؟»
«آره
ديگه - بايد
برم. فقط
اومده بودم
خاك بريزم رو
شسّت. شب همهٌ
بروبچهها
خونه منتظرن
ببيننت.»
«باشه-
سعي ميكنم
بيام.» و تا طبقهٌ
پايين همراهش مي
روم به اين
اميد كه وقتي
برميگردم نعمتي
شاخ را كشيده
باشد.
خيال
باطلي كردهام
- نعمتي هنوز
در اطاق من
است و دارد
گوش مصطفي را
ميخورد.
مصطفي با
استيصال مرا
كه پشت سر
نعمتي هستم
نگاه ميكند و
من با عجز
شانهها را
بالا مياندازم.
وقتي
پشت ميزم مينشينم
نعمتي ميگويد،
«تو به جاي
اينكه مقاله بنويسي،
اون كتابي كه
بهت گفتم
ترجمه كن.»
ميگويم،
«قبلاً هم كه
گفتم - اگه خوب
پول بدين
حاضرم.»
ميگويد،
«پول؟ پولش
مطرح نيست. تو
بايد برات
كافي باشه كه
اسمت كنار اسم
آنتونيو بياد!»
ميگويم،
«اين افتخارو
حاضرم براي
داوطلبين
ديگه بذارم -
اما پولشو
لازم دارم.»
نعمتي
ميگويد، «اَه
بابا - پول
چيه؟ اينم از
روشنفكرامون!
فقط صحبت پول ميكنن!»
و به مصطفي
نگاه ميكند
كه تصديق بلند
نظري خودش و
پست طبعي مرا
بگيرد، ولي
مصطفي با ناخنهايش
مشغول بازي ميشود.
نعمتي
بالأخره از جا
بلند ميشود
كه به اطاقش
برگردد، اما
دم در عقب گرد
ميكند و ميگويد،
«عنوان كتابو
ميذاریم "زندگي
و مرگ يك
انقلابي" ها
ببين اين روزا
مردم از اين
حرفا مي خوان.»
وقتي از من
جوابي نميگيرد،
هر دو دست را
به كمر ميزند
و ميگويد، «ترجمه
رو بايد خارج
از وقت اداري
بكنيا - نه
ديگه.» و ميرود.
مصطفي
با رضايت ميگويد،
«اووف!» و با
خنده اضافه ميكند،
«خواهر ما رو
شوهر داد!»
ميگويم،
«حالا ميبيني
من هرروز چي
ميكشم؟»
«در ضمن
اين حساب و
كتابشم خيلي
درست نيستا.»
«آره -
شنيدم.»
ميگويند
زماني كه
نعمتي را از
چاپخانهٌ
دانشگاه
آريامهر بيرون
كردند، تمام
نسخ خطي ترجمههاي
آماده و متون
حاضر به چاپ
را برداشت و
رفت و با همين
غنائم توانست
مدير مؤسسهٌ
بيروني شود.
ميگويند
نعمتي تعداد
چاپ شده كتابها
را از رقم
واقعي كمتر
اعلام ميكند.
ميگويند اگر
حتي يك سوم
تيراژ كتابي،
جلد مقوايي
زركوب باشد،
نعمتي مزد
نويسنده را از
روي جلد شميز
كاغذي ميپردازد.
ميگويند نعمتي
تا آنجا كه
زورش برسد
ارزان ميخرد
و گران ميفروشد.
به
هرحال چون ميداند
كه من به پولي
كه از مؤسسه
ميگيرم سخت
نيازمندم، با
نيم حقوق
ديگران استخدامم
كرده است و هر
پنج دقيقه تأخيرم
را از پول
ماهانهام كم
ميكند و در قراردادي
كه براي ترجمهٌ
به قول خودش «زندگي
و مرگ يك
انقلابي»
آماده كرده
است، هنوز
درصد روي جلد
مترجم را پر
نكرده است.
تلفن
امروز پیاپی
زنگ ميزند.
بيشتر كساني
كه تلفن ميكنند
راجع به مقاله
حرف ميزنند:
دوستان، آشنايان
به واسطه و بي
واسطه، غريبهها.
دو نفر فحشم
ميدهند: يكي
كه آشناست با
متلك و نیش،
يكي كه
ناآشناست با
كلمات ركيك و
مستهجن. اواخر
وقت، نعمتي به
اطاقم هردود
ميكشد، «بابا-
اين تلفن كه
امروز قرق تو اِ!
چه خبره؟ اصلاً
امروز كار
كردي؟»
ميگويم،
«نزديك دو وجب.»
«حالا
وجبي كار مي
كني؟»
«ميخواين
بعد از اين
كشي مني حساب
كنيم.»
بقيهٌ
غرغرهايش را
در راهرو ميزند.
همه ميشنوند
جز من.
شب كه
به خانهٌ علي
ميرسم تصميم
را ميگيرم.
ترجمه را قبول
ميكنم - لااقل
قرضها را با
پولش پس ميدهم.
از منزل علي
به حسين تلفن
ميكنم كه
بگويم چك بي
تاريخ و بي
محلي را كه از
بابت پول نقاش
پيشش گذاشتهام،
فعلاً به حساب
نگذارد و تا
آخر كار ترجمه
هم دست نگه دارد.
دايهٌ
حسين گوشي را
برميدارد و
طبق معمول ميگويد،
«آلووو؟»
«دايه
خانم سلام -
آقا هست؟»
ميگويد،
«اوا خانم
تويي؟ قربون
سرت، ترسيدم.»
ميخندم
و ميپرسم، «چرا
دايه خانم؟
مگه صدام از
هميشه كلفتتر
شده؟»
«نه خب
ناغافل بودم -
زنگ تلیفون
ترسوندم.»
ميگويم،
«اي واي- معذرت
ميخوام دايه
خانم. بگو آقا
با من حرف
بزنه.»
دايهٌ
حسين صدا را
يواش ميكند و
ميگويد، «آقا
رفت.»
مي
پرسم، «كجا؟»
ميگويد،
«فرنگستون
قربون سرت.
همي ديروز به
سلامتي رفت.»