سی
مهدي
و مهين را از
وقتي از سفر
برگشتهاند،
نديدهام.
امشب همه منزل
مريم هستيم و
منتظريم كه جاري
مريم و خواهر
جاريش هم با
شوهرهاشان
برسند.
مهين
بالأخره موفق
شده است كه
پسر بزرگش را،
كه سوئيس درس
ميخواند،
به امريكا
بفرستد و پسر
دوم را در يك
مدرسهٌ امريكايي
در انگلستان
جابه جا كند.
ميپرسم،
«چرا تو
انگليس
گذاشتيش
مدرسهٌ
امريكايي؟»
ميگويد،
«خب هر چی باشه
اونم بايد بره
امريكا ديگه.»
مهدي
ميگويد، «من
هرچي گفتم تو
امريكاشم
براي تحصيل
كردههاي
انگليس سر و
دست ميشكنن،
گوش نكرد.»
مهين
چشمهايش
را براي مهدي
تنگ و گشاد ميكند
و ميگويد، «باز
شروع نكن -
حوصله ندارما!»
و رو به من
اضافه ميكند،
«بچم حيووني
خودش ميخواس.
حالا فرقي
نداره كه.»
مهدي
با خنده ميگويد،
«فرقش ماهي
هزار دلاره -
چيزي نيست!»
مهين
ميگويد، «اَه
- دلم به هم
خورد، چه
گدايي!»
بچههاي
مهين را در
حقيقت مادر
مهين بزرگ
كرده است و
خود مهين مادريش
را فقط با
دادن پول زياد
و هداياي گران
قيمت بيمصرف
به پسرهايش
ثابت ميكند.
چندان
حوصلهٌ شنيدن
صحبتهاي
تكراري
خانوادگي را
ندارم. از
مريم ميپرسم،
«مريم جان -
ميتونم يه
تلفن بكنم؟»
«آره
عزيز - از همين
اطاق تلفن ميكني
يا از تو اطاق
من؟»
«از
همينجا خيلي
خوبه.»
احسان
خودش گوشي را
بر ميدارد و خبر
ميدهد: «بازرگان
قراره جمعه تو
دانشگاه
سخنراني كنه. مياي؟»
ميگويم،
«مگه عقلم
كمه؟ بيام كه
نخست وزيري
قلابيشو جدي
بگيره؟»
«گفتم
شايد محض
كنجكاوي…»
«كنجكاوي
مردم داره
خيلي به نفع
اينا تموم
ميشه. من اين
روزا قدم
آهسته از جايي
رد نميشم كه
اينا منو به حساب
"راه پيما"
نذارن. آخه
اينا از پاي
مردم رأي
ميگيرن!
پاهارو
ميشمرن!»
احسان
ميپرسد، «پس
جمعه اينورا
نمياي؟ من
كتابفروشي
نيام؟»
«نه.
تلفن كردم بهت
بگم شنبه با
هومان
دانشگاه قرار
دارم. اگه
شنبه هستي سري
بهت بزنم.»
«مگه
شنبه دانشگاه
تعطيل نيست؟»
ميپرسم،
«باز چه خبره؟»
ميگويد،
«چم دونم -
فدائيان خلق
گفتن ميخوان
شنبه تو
دانشگاه روز
سياهكل بگيرن.»
«اَه-
خفه شديم
بابا! اونا كه
گفته بودن
تظاهراتشون
پنجشنبه اس يا
جمعه.»
احسان
ميگويد، «قرار
بود جمعه باشه
- اما به
احترام
بازرگان
انداختنش به
شنبه.»
با خلق
تنگي ميگويم،
«بعله، دو "شو"
در يك دانشگاه
نگنجد! به هر
حال هومان به
من گفته شنبه
شوراي
دانشكدش
تشكيل ميشه،
با من همونجا
قرار گذاشته.
اگه بهم بخوره
لابد خبرم ميكنه.»
هنوز
پاي تلفنم كه
ويدا و خواهرش
شيوا هم ميرسند.
مريم ميپرسد،
«پس مسعود و
آقاي هاشمزاده
كجان؟»
هاشمزاده
ميگويد، «اينجائيم.»
و با هيكل
گندهاش
فضاي اطاق را
مي شكافد و
مستقيم به طرف
راحتترين
صندلي ميرود.
مسعود
و شوهر مريم،
ساعد، نزديك
در به صحبت ميايستند.
مهدي از بالاي
اطاق مي پرسد،
«شما دو تا
برادر چي دائم
بهم در گوشي
ميگين؟» و بعد
رو به هاشمزاده
ميكند: «مثل
اينكه باز چند
كيلويي اضافه
كردي.»
هاشمزاده
به زحمت شكمش
را تو ميكشد
و ميگويد، «ابداً
- يه كمي ام
لاغر شدم.»
مهدي و
هاشمزاده
مرتب به هم
زخم زبان ميزنند،
نقاط ضعف
همديگر را ميشناسند،
و با لذت در
حضور دیگران
به يكديگر
متلك ميگويند.
مهدي بلغمي
مزاج است و تحملش
براي شوخي
خيلي بيش از
هاشمزاده -
به علاوه،
باد
بروت او را
ندارد. اما
هاشمزاده،
جوشي است و
صفرايي. به
خودش اجازهٌ
هر نوع شوخي
را با هركسي
ميدهد
ولي براي
ديگران با
بالا بردن
ابرو و كلفت
كردن صدا و گرفتن
غبغب، حد و
مرز تعيين ميكند.
در هرحال مهدي
و هاشمزاده
از پس هم برميآيند.
بهترين
شكار هاشمزاده
در جمع، مهين
است. از غرور
نابجا و لوسي
نامعقول مهين
كمال استفاده
را براي آزارش
ميكند. عجز
مهين هم در
حرف زدن و
جواب پس دادن
مشوقش است.
مهين هروقت
نيشي از هاشمزاده
ميخورد،
سرخ و زرد مي
شود و معمولاً
با فحش آب
نكشيدهاي
به مهدي توهين
را تلافي ميكند
و آخر مهماني
هم هميشه از
من گله دارد
كه چرا به
دفاعش نرفتهام.
مهين حرفهاي
عادي هاشمزاده
را هم به طعنه
و كنايه تعبير
ميكند.
مسعود
دهن يخي دارد
و خوشبختانه
كم حرف ميزند.
گاه «جوك» از
پيش پرداختهاي
را كه كهنه و
قديمي است بد
تعريف ميكند
و فقط خودش ميخندد،
و گاه با گفتن
يكي دو جملهٌ
معترضه وارد
بحث ميشود.
بين او و
باجناقش هاشمزاده
قراردادي ناگفته
و نانوشته
امضا شده است
كه به پر و پاي
هم نپيچند، با
آنكه هاشمزاده
هيچ وقت نميتواند
نارضائيش را
از اضافه شدن
مسعود به خانواده
پنهان كند.
شيوا
خيلي زود شوهر
كرده است و
ويدا خيلي
دير. ازدواج
خواهرها با
هاشمزاده و
مسعود، هر دو
داستان دارد و
من مكرر آنها
را از مهين
شنيدهام. اما
چون از حرفهاي
مهين هرگز هيچ
چيز درست
دستگير آدم
نميشود،
جاهاي خالي را
مهدي برايم پر
كرده است.
مريم
از من ميپرسد،
«هنوزم تشنه ات
نيست؟ يه چيزي
برات نيارم؟»
ميگويم،
«نه - ممنون. اگه
خواستم خودم
ورميدارم.»
هاشمزاده
ميگويد، «به
من يه ويسكي
بده با يخ.»
مهدي
ميگويد، «تو
كه ويسكي
خوري، چرا ما
كه ميام خونت
فقط عرق سگي
بهمون ميدي؟»
مهين
با ذوق ميخندد.
خندهٌ مهين در
حقيقت مقداري
سر و صداست كه
از حلقش در ميآيد
و روي صورتش
منعكس نميشود.
هميشه نگران
اين است كه
پوستش چروك
بردارد.
هاشمزاده
ميگويد، «ويسكي
رو به اونايي
ميدن كه مشروب
شناسن. تو كه
يه عمر عرق
كشمش خوردي،
ودكا از سرت ام
زياده.»
مهمانيهاي
منزل شيوا و
هاشمزاده
هميشه به
قاعده است و
شيوا
مهماندار بسيار
خوش سليقهاي
است، ولي در
رفتار هاشمزاده
نوعي تنگچشمي
هست كه تمام
خانمي شيوا هم
نميتواند
آن را پنهان
يا جبران كند.
مهدي و
هاشمزاده
باز به جان هم
ميافتند.
«برو
بابا - اون
موقع كه تو،
تو بازار آهن
پاره ميفروختي،
چه ميدونستي
ويسكي چيه!»
«تو كه
از اون دكون
كاغذ فروشي
دربو داغونت
پول عرقتم
درنميومد!»
من
اصلاً نميدانم
كه هاشمزاده
در گذشته
تيرآهن ميفروخته
است و يا مهدي
نوشت افزار
فروشي داشته
است يا نه. اما
ميدانم
كه امروز هردو
صاحب آلاف و
الوفند. هاشمزاده
مقاطعه كاري
ميكند و
در چندين
شهرستان
مشغول شهرك
سازي است، و
مهدي دفتر
مشاورهٌ
مهندسي دارد و
دستگاه تهويهٌ
هوا و تصفيهٌ
آب ميفروشد.
مهدي
ميگويد، «اون
موقعي كه تو
پادوي حجرهٌ
باباي شيوا
بودي…»
اين آن
قسمت از
داستان
ازدواج شيوا و
هاشمزاده
است كه معمولاً
در جمع مطرح
نميشود.
ويدا قبل از
آن كه هاشمزاده
بتواند
واكنشي نشان
دهد، از ساعد
ميپرسد، «پس
مريم كو؟»
«احتمالاً
تو آشپزخونه.»
من با
صداي بلند ميگويم،
«مريم جان!
مرديم از
گرسنگي!»
شيوا رو
به آشپزخانه
به راه میافتد:
«من الان ميرم
كمكش که شامو بكشيم.»
از چشمهاي
هاشمزاده
آتش ميبارد و
از ناز مهين
رضايت. مسعود
ميگويد، «آخرين
جوك رشتيارو
شنيدين؟»
سر ميز
شام صحبت
مسائل روز
مملكت مطرح ميشود
و همه استقبال
ميكنند.
گفتگوهاي
مهدي و هاشمزاده
ممكن است امشب
به جاهاي
باريك بكشد.
ويدا
از من ميپرسد،
«دور ورياي
خميني رو تو
ميشناسي؟»
ميگويم،
«نه - يزدي رو كه
اسمش ام
نشنيده بودم.
بني صدرو يكي
دو بار ديدم.
قطبزاده
رم به خاطر
سرو صدايي كه
تو پاريس راه
انداخت…»
هاشم
زاده نميگذارد
جمله تمام
بشود و توضیح ميخواهد:
«چه سر و
صدايي؟»
ميگويم،
«چند وقت پيش
با روزنامهٌ "اومانيته"
مصاحبه كرد و
گفت از طرف
ساواك يكي رو
فرستاده بودن
كه بكشنش.
عكسو تفصيلات
طرفم داده
بود.»
مهين
ميگويد، «وا؟
پس راس بوده!»
ميگويم،
«نميدونم -
اما داستاني
كه تعريف كرده
بود، خيلي
مضحك به نظر
ميومد. به
علاوه آخه قطب
زاده كسي نبود
كه ساواك
بخواد…»
ساعد
اين بار حرفم
را قطع ميكند:
«لابد
ميدونستن با
آيتالله
خميني نزديكه.»
مريم
ميگويد، «اگه
خود خميني رو
به حساب
مياوردن يكي
رو مي فرستادن
اونو بكشه.»
مهين
ميگويد، «خدا
نكنه. چه صورت
نوراني داره.»
با حرص
ميپرسم، «نوراني؟»
مهين
ميگويد، «تو
خودت ميگفتي
خيلي خوشگله.»
من در
حیرت به مهين چشم
دوختهام که
مهدی ميپرسد،
«حالا تو چرا
اينقدر سنگ
بختيارو به
سينه ميزني؟
اون مقاله چي
بود نوشته
بودي؟ و بعد
به همهٌ جمع
مي گويد، «تو
فيلم خبري
طرفداراي
قانون اساسي
ديدين، يه
دختره بود كه
داشت خودكشون
ميكرد.» و
با جيغ و صداي
نازك اداي
دختر را درميآورد،
«"بختيار!
بختيار!
سنگرتو نگه
دار!" ميگن
مردم تيكه
تيكهاش
كردن.» و با
پيروزي من را
نگاه ميكند.
مهين
ميگويد، «اَه-
اين بختيارم
لنگهٌ بقيه اس
ديگه. همينطور
داره آدم ميكشه.»
مريم
ميگويد، «مهدي
گفت طرفداراي
بختيارو بقيه
ميكشن. نه
اينكه…»
مهين
ميگويد، «خب
آره - ميدونم.»
هاشمزاده
از اين موقعيت
طلايي براي
آزار مهين استفاده
نميكند و
به شيوا ميگويد،
«برادر قطبزاده
كه يادته؟
چلوكبابي
داره.»
شيوا
با اشارهٌ سر جواب
مثبت ميدهد.
مهدي
ميپرسد، «شماها
ميشناسينش؟
خب پس يه
دعوتي ازش
بكنين.»
هاشمزاده
ميگويد، «بد
فكري نيست.» و
بعد با تبختر رو
به مهدي اضافه
ميکند: «اما
تو رو معلوم
نيست خبر كنم.»
سی و یک
توی
راه پله به
يكي از همسايههاي
خاتون و هومان
برميخورم كه
در تمام ساعات
روز و شب پيراهن
خواب و
ربدشامبري
قرمز ميپوشد
و شبيه گل
ختمي غير
شادابي است كه
گلبرگهايش
زياد باز شده
باشد. موهايش
امروز هم مثل دفعات
قبلي كه او را
ديدهام،
ژوليده است و
ته ماندهٌ بزك
ديشب را هنوز
از صورتش
نشسته است. دو
دستي فنجان
قهوهاي را
چسبيده است كه
روي نعلبكيش
وارونه است. او
هم عازم طبقهٌ
بالاست. بعد
از سلام و
تعارف، بقيهٌ
راه را با هم
ميرويم.
به
هومان ميگويم،
«شنيدم امروزم
دانشگاه
شلوغه.»
ميگويد،
«آره - ولي شورا
تشكيل ميشه.
حالا ميريم ميبينيم.
اما خوب كردي
اومدي از
اينجا بريم،
چون معلوم
نبود اونجا
بتونيم
همديگرو پيدا
كنيم.»
خاتون
دارد يك دسته پتو
و شمد تاخورده
را به اطاق خواب
ميبرد و
ميان راه ميپرسد،
«بچهها چي؟
تو مدرسه
نمونن؟»
هومان
ميگويد، «ميرم
ميارمشون
ديگه.»
پسرخالهٌ
خاتون، يكي
ديگر از
همسايهها،
و دو نفر از
دوستان هومان
كه من نميشناسم
در اطاق
پذيرايي
مشغول صحبتند.
من روي كاناپهٌ
تو هال مينشينم
و منتظر ميمانم
كه هومان حاضر
شود.
گل
ختمي با
احتياط فنجان
قهوهاش را
روي تلويزيون
ميگذارد
و همانجا ميايستد.
پسرخالهٌ
خاتون از آقاي
همسايهاي
كه قبل از من و
گل ختمي رسيده
است ميپرسد، «نطق
بازرگانو
ديروز
شنيدين؟»
جواب
میگیرد: «خودمونيم
- خيلي چرند
گفت.»
خاتون
كنار دري كه
اطاق پذيرايي
را از هال جدا
ميكند و
هميشه باز است
ميايستد
و ميگويد، «جدي
جدي خودشو
نخست وزير
حساب ميكنه – اوا
– چه پر رو!»
يكي از
حاضرين كه
سبيل نازكي
دارد و قبلاً
او را نديدهام
ميگويد، «خب
هست ديگه.»
پسر
خالهٌ خاتون
ميگويد، «يعني
ما دو تا دولت
داريم؟ نميشه
كه!»
«چرا
دوتا؟ فقط
دولت بازرگان
دولت قانونيه.»
همسايه
ميپرسد، «چي
چيش قانونيه؟
چرا قانونيه؟»
«چون
خميني منصوبش
كرده.»
خاتون
ميگويد، «يعني
كه چي؟ اين كه
نشد حرف - وا!»
همسايه
ميگويد، «زكي!
اونكه شاه طبق
قانون اساسي
بهش فرمان داده،
غير قانونيه،
اما اينكه
خميني طبق
هيچي بهش حكم
داده
قانونيه؟
واقعاً زكي!
هومان! يه
تيكه كاغذ
بيار من برات
حكم رياست
دانشگاهو
صادر كنم! نه
والله ديگه -
تازه من امضا
ميكنم
انگشت نميزنم،
بعدش ام اسمم
شأنش بيشتر از
روحالله
الموسوي
الخميني يه -
اقلاً فارسيه!»
همه ميخندند،
من جمله كسي
كه نخست وزيري
بازرگان را به
رسميت ميشناسد،
ولي ميگويد، «حالا
هرچي هست، همه
بازرگانو
بيشتر از
بختيار قبول
دارن.»
پسرخالهٌ
خاتون ميپرسد،
«همه يعني كي؟»
ميگويد،
«همه ديگه -
روزنامهها
خبراي دولت
انقلابي رو
صفحهٌ اول
ميزنن، حرفاي
بختيارو اون
لاماها. پيداس
ديگه…»
همسايه
ميگويد، «پس
همه يعني روزنامهها؟
كه تا همين
پريروز بي
اجازهٌ ساواك
آب نميخوردن!
بابا دس خوش!»
«نه - فقط
اونا نه،
روشنفكرام
بختيارو قبول
ندارن.»
«به به!
روشنفكرا!
روشنفكراي ما
كه همشون مغز
خر خوردن! از
چه كسایي مثال
مياره - زكي!»
«خب تو
حالا بگو زكي.
اكثريت مردم
كه پشت خميني ان
- اونو چي
ميگي؟ هيچ كي
وزيراي
بختيارو تو
وزارتخونهها
راه نميده.»
«ميخوان
بدن ميخوان
ندن. من اصلاً
وزراي
بختيارو نميشناسم.
فقط ميخوام
بدونم دعوا تا
حالا سر چي
بود؟ سر اينكه
كي حكم بده؟
چرا به اين
مرتيكه ميگين
بت شكن، اما
از خودش بت ميسازين؟
اونم چه بتي!
چه لعبتي!» و
دستش را از
راست به چپ و
از چپ به راست
تكان ميدهد
تا نكبت اين
بت و لعبت را
بهتر نمايان
كند و به
دماغش طوري
چين مياندازد
كه انگار بوي
تعفن شنيده
است.
مرد
سبيل نازك صدا
را كلفت ميكند
و سينه را سپر
و ميگويد، «كي
بت ميسازه؟
خميني ام اگه
خواست زور بگه
ميندازیمش
بيرون!» و فوراً
اضافه ميكند،
«اونكه اصلاً
نميخواد
مقامي داشته
باشه.»
هومان
ريش تراشيده و
لباس عوض كرده
وارد هال ميشود
و بلافاصله
مشغول مباحثه:
«مگه شماها
حاليتون
نيست؟ اگه
اينا الان
بتونن
دستگاهو بهم
بريزن - شاهو،
ارتشو،
ساواكو، همه
چيزا رو - بعد
ديگه چرا
قدرتو به كس
ديگه بدن؟
اونم دست سه
تا روشنفكر يا
چارتا كارمند!»
و رو به من اضافه
ميکند: «عجيبه
ها- حاليشون
نيست.»
ميگويم،
«خواهش ميكنم
به صحبت نشين
كه من طاقتم
طاقه! بريم.»
«بريم،
بريم.» اما راه
نميافتد.
مدتي گيج گيجي
ميخورد و
توی هال ميگردد.
خاتون
ميپرسد، «دنبال
چي ميگردي؟
ديرت شده.»
هومان
ميگويد، «ساعتم.»
بعد، «دسمالم.»
و بعد، «پروندم.»
همسايه
رو به گل ختمي
ميگويد، «بايد
ثابت كنه
استاده.» و به
خود هومان ميگويد،
«مطمئني صبح
ساعتتو جاي
تخم مرغ
نخوري؟»
گل
ختمي قدقد مي
زند و ميگويد،
«آقاي
پروفوسور!»
خاتون
ميگويد، «همش
همونجا رو ميز
جلو روته - وا!»
از
خاتون ميپرسم،
«تو امروز سر
كار نميري؟»
«نه- كار
خبري نيست اين
روزا.»
گل
ختمي از خاتون
ميخواهد: «پس
بيا فال منو
بگو.» و فنجان
قهوه را از
روي تلويزيون
بر ميدارد و اضافه
ميكند، «خيلي
شكلاي عجيب و
غريب توش
افتاده. اينو
ببين. درس عين یه
ماره كه چنبره
زده باشه.»
خاتون میگوید،
«پول دستون
میاد.»
من و
هومان راه ميافتيم.
مثل اينكه
قرار است لاشهٌ
فيات هومان
براي هميشه سر
كوچه بماند.
سوار پيكاني
ميشويم
كه خاتون
اخيراً با وام
بانكي خريده
است.
توي
راه هومان ميپرسد،
«روزنامههارو
ديدي؟ نوشتن
نشريات شوروي
دولت
بازرگانو تأييد
كرده. امريكام
باهش مخالفتي
نداره - ليبي
كه بلافاصله
به رسميت
شناختتش.»
«بعله
ديدم - جامعهٌ
فرهنگي قم ام نخست
وزيري
بازرگانو
تبريك گفته!
تو مي دونستي
قم جامعهٌ
فرهنگي داره؟»
هومان
حواسش به حرف
من نيست. با
هيجان ميگويد،
«هيچي حاليشون
نيست.» دنبالهٌ
بحث داخل خانه
را گرفته است. «اگه
اينا بتونن
دستگاهو بهم
بريزن،
خودشون سوار
ميشن ديگه!
كجا تا حالا
تو دنيا كسي قدرتو
گرفته بعد
دودستي تقديم
كس ديگه كرده؟
كجا؟ اين
روشنفكرا…»
ميگويم،
«با من چرا جدل
داري؟ برو اين
حرفارو به لي
لي پوتاي
مبارز بزن، يا
به اون منصور
و زنش، يا به
اون رفيق سبيل
نازكت.»
هومان
پشت رل بغ ميكند
و ساكت ميشود.
ميگويم، «راستي
بهت گفتم "
تروتسكي" رو
قبل از سفر
صديقه و ابول،
خونهٌ صديق
جون ديدم؟»
هومان
ميپرسد، «مگه
ابول اينام
رفتن؟
تروتسكي كيه؟»
ميگويم،
«آره - مدتيه.
رفتن امريكا.
تروتسكي
همونه كه تو
فرهنگ سرا ديدیمش.
اِ همون كه
وقتي از زندان
دراومد تو
دفتر ملكه بهش
كار دادن.»
«آها!
فهميدم.»
«زن
گرفته. از اون
سرخو سفيداي کدخدا
پسند. همهٌ شب خانم
داد سخن داد
كه خانوادهاش
از ملاهاي
آذربايجانن و
با همهٌ عمامه
به سراي ديگم
نسبت دارن -
خلاصه ميرسن
به خمينيا! و
پزشو داد!»
هومان
از اينكه زن
تروتسكي به
خاطر اصل و
نسب آخونديش
مفتخر است،
مثل من برآشفته
نيست. فقط ميگويد،
«خمينيايي در
كار نيست -
اينا دوسه تا
برادران هر
كدومم يه اسم
دارن.»
«آره-
ميدونم.» و
توضيح نميدهم
از كدام قسمت
حرفهاي آن
زن كلافهام.
فدائيان
خلق پلاكارد
به دست، در صفهاي
چهار و پنج
نفره، باغ
دانشگاه را
دور ميزنند و
شعار مي دهند.
شعارها بيشتر
دربارهٌ «قهرمانان
سياهكل» است و
لابه لاي آنها
شعاري ضربي: «مشت
گره كردهٌ ما
روزي مسلسل مي
شود!» و شعار
ديگري با قافيه
و ردیف «به پا
مي كنيم.»
از
هومان ميپرسم،
«چي به پا
ميكنن؟»
هومان
ميگويد، «مثه
اينكه ميگن "ارتش
خلقي".»
از
ميان شلوغيها
راه باز ميكنيم
و به طرف
ساختمان
دانشكدهٌ
ادبيات ميرويم.
نزديك در
ورودي، يكنفر
از همكاران
هومان جلو ميآيد
و به هومان ميگويد،
«آقاي دكتر
خبر دارين؟»
هومان
ميپرسد، «شورا
بهم خورده؟»
همكار
هومان ميگويد،
«نخير نخير -
مقصودم خبراي
ديشبه؟ جمعه
شب؟»
هومان
ميگويد، «نه
- چه خبري؟»
«ديشب
بين همافرا و
افسراي گارد
جاويدان درگيري
بوده. همافرا
مي خواستن
نوار خميني رو
پخش كنند
افسراي گارد
مانع شدن. كار
به زد و خورد و بعد
ام به
تيراندازي
كشيده. الان
به ما خبر
دادن كه فوراً
دانشگاهو
تخليه كنيم.
چون قراره به
دنبال وقايع
ديشب گارد
موتوريزه به
اينجا حمله
كنه.»
ميخواهم
بپرسم از كجا
خبر دادهاند
و گارد
موتوريزه چرا
ميخواهد
به دانشگاه
حمله كند، ولي
همكار هومان
چشمش به آشناي
ديگري ميافتد
و از دور صدا
ميزند، «آقاي
دكتر! آقاي
دكتر!» و با يك «ببخشيد»
از ما دور مي
شود.
ناگهان
ولولهاي
ميان فداييان
خلق ميافتد
كه تمام حواس
مرا به خودش
ميكشد. صفهاي
تظاهركنندگان
برهم خورده
است و همه
دارند با هم و
با هيجان حرف
ميزنند.
صداها را نميشنوم.
يكي از توي
بلندگوي دستي
فرياد ميزند،
«رفقا! از در
جنوبي
دانشگاه به
طرف ميدان
فوزيه! همه به
طرف ميدان
فوزيه - به كمك
همافرها! به
طرف ميدان
فوزيه، از در
جنوبي!»
فداييان
خلق شروع ميكنند
به دويدن به
سمت دري كه به
شاهرضا باز ميشود
و در حين دويدن
پيام را چندين
بار تكرار ميكنند.
من براي اولين
بار متوجه ميشوم
كه همهٌ آنها
مسلحند.
خودم
را در پناه
ديوار
ساختمان ميگيرم
و به هومان كه
سرگردان به اطراف
نگاه ميكند،
ميگويم، «"مشت
گره كرده" تو
كار نيست -
اينا همشون "مسلسل"
دستشونه! نگا
كن! همه اسلحه
دارن! فقط
ارتش ميتونه
جلوي اينارو
بگيره.»
هومان
با نگراني ميگويد،
«من بايد برم
بچهها رو
از مدرسه وردارم
- بيا بريم.»
ميگويم،
«نه - من ميرم
خونهٌ خودم.»
هومان
ميگويد، «وسيله
پيدا نمي كني
آ.»
«ميرم
پيش احسان.
همين دو
قدميه. با اون
ميرم خونه.»
احسان
در كتابفروشي
نيست، اما
پيغام گذاشته است
كه منتظرش
بمانم. با بي
تابي انتظار
ميكشم -
همانجا پشت
شيشه ميايستم
كه تا احسان
رسيد راه
بيفتيم. نه ميتوانم
كتابي
بخوانم، نه ميتوانم
روي چارپايهٌ
كنار پيشخوان
آرام بگيرم.
به محض اينكه
ماشين احسان
از شاهرضا به
داخل خيابان
دانشگاه ميپيچيد،
از مغازه
بيرون ميروم
و قبل از
اينكه
اتومبيل درست
جلو كتابفروشي
متوقف شود، سوارش
مي شوم و ميگويم،
«بريم احسان -
معطل نشو. منو
برسون خونه.»
احسان
دور ميزند و
ميگويد، «شهر
خيلي شلوغه.
من ميخواستم
بگم تو اصلاً
نيا دانشگا،
اما بهت
دسترسي
نداشتم.»
تعريف
ميكنم كه
در دانشگاه چه
ديدم و چه
شنيدم. «يا
تفنگ داشتن يا
هفت تير -
همشون.»
احسان
راديوي ماشين
را باز ميكند
و ميگويد، «نميدونم
چي بشه. حالا
تو خودتو
ناراحت نكن.»
گويندهٌ
راديو اعلام
ميكند كه
مقررات حكومت
نظامي از ساعت
4 بعد ازظهر
امروز اجرا ميشود.
حوالي 4 است. ميگويم،
«تو بهتره از
همين جا
برگردي. من
تاكسي ميگيرم.»
احسان
ميگويد، «تاكسي
كجا بود؟
ميرسونمت.»
«نميرسي
برگردي. راه
خيلي دوره -
بذار من پياده
شم.»
احسان
جمعيت را
نشانم ميدهد
و ميگويد، «خيال
ميكني
راه اينا همه
نزديكه؟
همشون بيرونن.
طوري نيست.»
مردم
در خيابانند،
فرياد ميزنند،
ماشينها را به
آتش ميكشند و
اثري از
برقراري
حكومت نظامي
نيست. دود شهر
را پر كرده
است. از سمت
شرق تهران
صداي
انفجارهاي پي
در پي و شديدي
بلند است.
«صداها
از كجاس؟»
احسان
ميگويد، «به
نظرم طرفاي
نارمك - نيروي
هوايي.»
راديو
اعلام ميكند:
«شايع
بود كه حكومت
نظامي از فردا
ساعت 7 صبح
برقرار خواهد
شد، ولي هم
اكنون اين خبر
از طرف مقامات
دولتي تكذيب
شد. فردا هم
مقررات حكومت
نظامي چون
امروز از 4 بعد از
ظهر اجرا
خواهد شد.»
با دست
جمعيت توي
خيابان را
نشان ميدهم
و ميپرسم، «چون
امروز؟»
سی و دو
نميدانم
چند ساعت است
كه روي لبهٌ
تخت نشستهام.
از ساعت 10 صبح
كه «اعلاميهٌ
بيطرفي» ارتش
پخش شده است
بدنم بي حس
است و ذهنم
كرخ. به مغزم
فشار ميآورم
كه معاني
كلمات را درك
كنم. «بيطرفي
ارتش»؟ «بيطرفي
ارتش» يعني
چه؟ «پشتيباني
از دولتهاي
قانوني»؟ مگر
از نظر ارتش
دولت بختيار
قانوني نيست؟ «مناقشات
سياسي فعلي»؟ «مناقشات»!
صحبت مناقشهٌ
سياسي ديگر
نيست - ديروز
همه مسلح
بودند. خودم
ديدم. نميفهمم.
اصلاً نميفهمم.
«به پادگانهاي
خود مراجعت
نمايند»؟ «به
پادگانهاي…»
«خانم؟
خانم؟»
عزتالله
توي آستانهٌ
در ايستاده
است.
«خيلي
وقته در اطاقو
ميزنم.
نميشنيدين؟»
ميپرسم،
«كاري داشتي؟»
«دور و
ور خونه
قيومته. ريختن
تو لويزون، تو
تسليحات، تو
باغ نصيري -
يعني باغ
مرحوم آقا-
خدا رحمتشون
كنه.»
ميگويم،
«خب؟ من چكار
كنم؟»
عزتالله
دستش را باز
ميكند.
چند تا تكه
لولهٌ فلزي كف
دستش است. «اينارو
از تو ده
ورداشتم -
بازم هس. پُره.»
ميپرسم،
«اينا چيه؟»
حيرتزده
از جهل من،
نگاهم ميكند:
«پوكهٌ فشنگه
ديگه!»
«خب؟»
عزتالله
ميگويد، «خانم
حاليتون ني.
تير اندازيه.
ميگم تو باغ
نرين. تو باغ!»
تازه
متوجه ميشوم
كه عزتالله
صدا را طوري
بلند كرده است
كه انگار كرم.
يكباره احساس
بيتابي
غريبي ميكنم.
به نظرم ميآيد
كه سالهاست
از اين اطاق
بيرون نرفتهام.
ميگويم،
«نه - من بايد
برم بيرون.
بايد برم شهر -
كار دارم. چطو
نرم؟»
حالا
عزتالله
طوري نگاهم ميكند،
انگار ديوانهام.
از روي تخت
بلند ميشوم.
جريان ناگهاني
خون در بدنم،
سرگيجه برايم
ميآورد.
ميپرسم، «از
ممد آقا امروز
خبري نبوده،
نه؟»
ميگويد،
«نخير.»
به
آژانس تاكسي
لويزان تلفن
ميكنم.
مدتها زنگ
ميزند و
هيچ كس جواب
نميدهد.
عزتالله
ميگويد، «صبم
كه تلفن كردين
- كسي نبود -
امرو كسي
دنبال كسبو
كار ني.»
شماره
باسي را ميگيرم،
«من ميخوام
برم شهر - تو
وسيله داري؟»
ميگويد،
«ماشين دارم،
اما يه قطره ام
بنزين ندارم -
ديروز
نفهميدم
چطوري خودمو
رسوندم خونه.»
ميگويم،
«آژانس آشنا
دور و ورت
هست؟»
ميگويد،
«آره - اما خيال
نميكنم
اونورا بياد.
چطوري بياد؟»
ميگويم،
«اونا راها رو
بلدن - ميتونه
از طرف شمس
آباد بياد،
بندازه از پشت
تپهها.»
«الان
تلفن ميكنم-
بعد خبرشو بهت
ميدم.»
«فقط
زود باش لطفاً.»
عزتالله
ديگر در اطاق
نيست. صداي
جيغهاي
هيستريك كبري
بلند است.
صداي
تيراندازي را
هم ميشنوم.
تا باسي
دوباره تلفن
كند، اطاق را
گز ميكنم.
ديگر نميتوانم
حتي بنشينم.
يكي از پاهایم
خواب رفته است
- شل مي زنم و
راه مي روم.
باسي
ميگويد، «شمارهٌ
آژانسو
يادداشت كن،
اگه دير كرد،
تلفن كن يادآوري
كن.»
ميپرسم،
«پس ماشين
ميفرسته؟»
«گفت كه
ميفرسته، اما
خيلي به حرفش
اعتمادي نيست.
حالا چرا بايد
بري شهر؟»
«بايد
برم ديگه.»
كيف
اسباب توالتم
را، كه فقط در
سفرها همراهم
ميبرم،
برميدارم.
خرت و خورتهاي
روي ميز، يك
پيراهن خواب،
مسواك و خمير
دندانم را در آن
ميچپانم.
درست نميدانم
چرا - آن قسمت
از ذهنم كه
كار ميكند،
به اين نتيجه
رسيده است كه
شب برنخواهم گشت.
از
اطاق كه بيرون
مي آيم سينه
به سينهٌ كبري
هستم. عزتالله
هم دو قدم
دورتر
ايستاده است.
كبري
ميپرسد، «يه
چيزي بيارم
بخورين؟ از صب
گسنهاين.»
ميگويم،
«نه - دارم ميرم
بيرون. بعد يه
چيزي ميخورم.
اگه شب نيومدم
فردا بهتون
تلفن ميكنم.»
عزتالله
ميگويد، «پياده
ميرين؟»
«قراره
يه تاكسي
بياد. من
بيرون منتظرش
ميشم. ممكنه
از تپه نتونه
بياد بالا.»
كبري
ميزند
توي صورتش،
ولي قبل از
آنكه با صداي
جيرجيریش ترسش
يا نگرانيش را
بيان كند، ميگويم،
«كبري لطفاً
هيچي نگو - برو
تو اطاقت.» و به
سرعت از در
بيرون ميروم
كه قيل و قالش
را نشنوم.
گزگز پا
تقريباً تمام
شده است.
عزتالله
به دنبال من
ميآيد و
پشت سر من نوك
تپه ميايستد.
كبري از لاي
در عمارت، سرش
را بيرون آورده
است.
صداي
تيراندازي از
اينجا
آشكارتر
شنيده ميشود،
معهذا
دور به نظر ميرسد
- در دنياي
ديگري. هنوز
تپهٌ من در
امن و در امان
است. هنوز
منظرهٌ شهر و
شمیران پائين
پا گسترده است
و زير پوشش
دود و مه
خطوطش محو و
گنگ به نظر میرسد.
پهنهٌ باغچههاي
جلو ساختمان
را برف
پوشانده است.
فقط در اطراف
بوتههاي گل
سرخ و به
ژاپني و دو
درخت افرايي
كه به قرينه
كاشته شده
است، گِل
پيداست. بناي
خانه، با
روكار سفيدش
بر زمينهٌ برف
تپهها
حالت نقش
برجستهاي
را بر كارت
پستالي دارد.
بر لبههاي
غيرهم سطح
بام، غباري از
برفي پاكيزه و
پوك نشسته
است. دو طرف
جادهاي كه
به پائين تپه
ميرود،
برف، قهوهاي
رنگ و سنگين،
كود شده است.
عزتالله
ميگويد، «داره
مياد خانم.»
ميپرسم،
«چي؟»
«تاكسي.»
از
سراشيب تپه،
پيكاني شيري
رنگ، مثل
اسباب بازي
كودكان، زيگ
زاگ ميرود،
تقلا ميكند،
و بالا ميآيد.
كنجكاوي بر
ترس كبري غالب
شده است، او
هم با ما
ايستاده است و
دست را سايبان
چشم كرده و
جاده را نگاه
ميكند.
اتومبيل درشتتر
و درشتتر ميشود.
دو نفر
مرد جلو ماشين
نشستهاند. آن
كه پشت فرمان
است صورت
نتراشيدهاي
دارد، و نشسته
به نظر كوتاه
قد ميآيد.
مردي كه كنار
اوست، جوانتر
است و لباس
پوست پلنگي
پوشيده است و
از شيشهٌ باز
پهلويش لولهٌ
تفنگي بيرون
زده است.
عزتالله
دو قدم پس ميرود
و ميگويد، «خانم
اين تاكسي ني.»
ماشين
متوقف شده است
و هردو سرنشين
ما را نگاه ميكنند.
به طرف آنها
مي روم.
صداي
جيغي از دهان
كبري در ميآيد
كه نگاه تند
من كوتاهش ميكند.
ميپرسم،
«راهتونو گم
كردين؟»
راننده
جواب ميدهد،
«گمه گم! اينجا
كجاس؟»
ميگويم،
«از اين طرف
راه ندارين.»
جواني
كه كنار
راننده نشسته
است، سرك ميكشد
و پرتگاه پای
تپه را نگاه
ميكند و
ميگويد، «اينجا
آخر خطه!»
ميگويم،
«آخر دنياس.»
راننده
ميپرسد، «شما
بچه محلين؟»
«بعله.»
ميگويد،
«راهو نشون ما
بدين- ثواب
داره.» بعد سر
تا پاي مرا برانداز
ميكند و
ميپرسد، «دارين
ميرين شهر؟»
ميگويم،
«منتظرم بيان
عقبم.»
ميگويد،
«خب مام كه
ميريم شهر - ما
شما رو ميرسونيم.
شما ما رو از
اينجا خلاص كنین،
ما شما رو ميرسونيم.»
من مردّدم.
جوان ميپرسد،
«كدوم وري
ميرين؟»
راننده
ميگويد، «هرجا
برن - ميرسونيمشون.»
من
پائين تپه را
نگاه ميكنم
- اثري از
ماشين ديگري
نيست. ميگويم،
«بيمارستان
هزارتختخوابي.»
نميدانم
چه چيز سبب ميشود
كه تصميم
بگيرم به خانهٌ
علي بروم.
راننده
ميگويد، «بروي
چشمم - بفرما
بالا.»
در عقب
را باز ميكنم.
قبضههاي
تفنگ و
سرنيزه، كف
ماشين روي هم
خوابيده است و
تا نزديك تشك
ماشين بالا
آمده است.
جوان
متوجه ترديد
من در سوار
شدن ميشود و
ميگويد، «خطر
نداره - فقط
يكي دوتاش
پره.»
كيفم
را روي صندلي
سر ميدهم.
اول مينشينم
و بعد پاها را
ا زمين جدا ميكنم
و چهار زانو،
آرام روي تفنگها
و سرنيزهها
ميگذارم.
عزتالله
در را ميبندد
ولي نگاهش را
از روي سلاحها
بر نميدارد.
من براي اينكه
اسلحه را نگاه
نكنم، چشمم را
به عزتالله
دوختهام.
راننده
پشت فرمان وول
ميخورد.
ميگويم، «دور
بزنين - از
همين راهي كه
آمدين
برگردين.»
راننده
ميگويد، «بروي
چشم.» از توي
آينه كيف مرا
نگاه ميكند
و ميپرسد، «گفتين
بيمارستان
هزارتختخوابي؟
مجروح دارين؟»
ميگويم،
«نه - خود
بيمارستان
كاري ندارم.
اون طرفا ميرم
- اگه به
راهتون ميخوره.
اگه نه، هرجا
تو راه وسيله
پيدا شد پياده
ميشم.»
جوان
به راننده ميگويد،
«برادر مواظب جلو
باش!»
دماغ
ماشين به طرف
كود برف كنار
جاده منحرف شده
است. راننده
اتومبيل را
صاف ميكند و
ميگويد، «ما
رو شما از
اينجا ببر
بيرون، من
شمارو تا در
جايي كه بخواي
ميرسونم.»
وقتي
به ده ميرسيم،
عدهاي
جوان كه لباسهاي
شبه سربازی
پوشيدهاند،
جلو ماشين را
ميگيرند.
بعضي به سبك
كوباييها
دستمالي روي
پيشاني بستهاند
و بعضي مثل
فلسطينيها
دستاري بر سر
دارند و همه
مسلحند. قبل
از اينكه من
بتوانم حرفي
بزنم، راننده
سرش را از توي
شيشه درميآورد
و ميگويد، «راهو
واكنين! خانم
دكترو بايد
برسونيم
بيمارستان -
زخمي داره.» و
با سر، كيف من
را نشان ميدهد.
جوانها
از جلو ماشين
كنار ميروند.
يكي دو نفرشان
به ما سلام
نظامي مي
دهند.