خانه

 

سی

 

مهدي و مهين را از وقتي از سفر برگشته­اند، نديده­ام. امشب همه منزل مريم هستيم و منتظريم كه جاري مريم و خواهر جاريش هم با شوهرهاشان برسند.

مهين بالأخره موفق شده است كه پسر بزرگش را، كه سوئيس درس مي­خواند، به امريكا بفرستد و پسر دوم را در يك مدرسهٌ امريكايي در انگلستان جابه جا كند.

مي­پرسم، «چرا تو انگليس گذاشتيش مدرسهٌ امريكايي؟»

مي­گويد، «خب هر چی باشه اونم بايد بره امريكا ديگه.»

مهدي مي­گويد، «من هرچي گفتم تو امريكاشم براي تحصيل كرده­هاي انگليس سر و دست مي­شكنن، گوش نكرد.»

مهين چشم­هايش را براي مهدي تنگ و گشاد مي­كند و مي­گويد، «باز شروع نكن - حوصله ندارما!» و رو به من اضافه مي­كند، «بچم حيووني خودش ميخواس. حالا فرقي نداره كه.»

مهدي با خنده مي­گويد، «فرقش ماهي هزار دلاره - چيزي نيست!»

مهين مي­گويد، «اَه - دلم به هم خورد، چه گدايي!»

بچه­هاي مهين را در حقيقت مادر مهين بزرگ كرده است و خود مهين مادريش را فقط با دادن پول زياد و هداياي گران قيمت بي­مصرف به پسرهايش ثابت مي­كند.

چندان حوصلهٌ شنيدن صحبت­هاي تكراري خانوادگي را ندارم. از مريم مي­پرسم، «مريم جان - ميتونم يه تلفن بكنم؟»

«آره عزيز - از همين اطاق تلفن مي­كني يا از تو اطاق من؟»

«از همينجا خيلي خوبه.»

احسان خودش گوشي را بر مي­دارد و خبر مي­دهد: «بازرگان قراره جمعه تو دانشگاه سخنراني كنه. مياي؟»

مي­گويم، «مگه عقلم كمه؟ بيام كه نخست وزيري قلابيشو جدي بگيره؟»

«گفتم شايد محض كنجكاوي…»

«كنجكاوي مردم داره خيلي به نفع اينا تموم ميشه. من اين روزا قدم آهسته از جايي رد نميشم كه اينا منو به حساب "راه پيما" نذارن. آخه اينا از پاي مردم رأي ميگيرن! پاهارو ميشمرن!»

احسان مي­پرسد، «پس جمعه اينورا نمياي؟ من كتابفروشي نيام؟»

«نه. تلفن كردم بهت بگم شنبه با هومان دانشگاه قرار دارم. اگه شنبه هستي سري بهت بزنم.»

«مگه شنبه دانشگاه تعطيل نيست؟»

مي­پرسم، «باز چه خبره؟»

مي­گويد، «چم دونم - فدائيان خلق گفتن ميخوان شنبه تو دانشگاه روز سياهكل بگيرن.»

«اَه- خفه شديم بابا! اونا كه گفته بودن تظاهراتشون پنجشنبه اس يا جمعه.»

احسان مي­گويد، «قرار بود جمعه باشه - اما به احترام بازرگان انداختنش به شنبه.»

با خلق تنگي مي­گويم، «بعله، دو "شو" در يك دانشگاه نگنجد! به هر حال هومان به من گفته شنبه شوراي دانشكدش تشكيل ميشه، با من همونجا قرار گذاشته. اگه بهم بخوره لابد خبرم ميكنه.»

هنوز پاي تلفنم كه ويدا و خواهرش شيوا هم مي­رسند. مريم مي­پرسد، «پس مسعود و آقاي هاشم­زاده كجان؟»

هاشم­زاده مي­گويد، «اينجائيم.» و با هيكل گنده­اش فضاي اطاق را مي شكافد و مستقيم به طرف راحت­ترين صندلي مي­رود.

مسعود و شوهر مريم، ساعد، نزديك در به صحبت مي­ايستند. مهدي از بالاي اطاق مي پرسد، «شما دو تا برادر چي دائم بهم در گوشي ميگين؟» و بعد رو به هاشم­زاده مي­كند: «مثل اينكه باز چند كيلويي اضافه كردي.»

هاشم­زاده به زحمت شكمش را تو مي­كشد و مي­گويد، «ابداً - يه كمي ام لاغر شدم.»

مهدي و هاشم­زاده مرتب به هم زخم زبان مي­زنند، نقاط ضعف همديگر را مي­شناسند، و با لذت در حضور دیگران به يكديگر متلك مي­گويند. مهدي بلغمي مزاج است و تحملش براي شوخي خيلي بيش از هاشم­زاده - به علاوه، باد  بروت او را ندارد. اما هاشم­زاده، جوشي است و صفرايي. به خودش اجازهٌ هر نوع شوخي را با هركسي مي­دهد ولي براي ديگران با بالا بردن ابرو و كلفت كردن صدا و گرفتن غبغب،‌ حد و مرز تعيين مي­كند. در هرحال مهدي و هاشم­زاده از پس هم برمي­آيند.

بهترين شكار هاشم­زاده در جمع، مهين است. از غرور نابجا و لوسي نامعقول مهين كمال استفاده را براي آزارش مي­كند. عجز مهين هم در حرف زدن و جواب پس دادن مشوقش است. مهين هروقت نيشي از هاشم­زاده مي­خورد، سرخ و زرد مي شود و معمولاً با فحش آب نكشيده­اي به مهدي توهين را تلافي مي­كند و آخر مهماني هم هميشه از من گله دارد كه چرا به دفاعش نرفته­ام. مهين حرف­هاي عادي هاشم­زاده را هم به طعنه و كنايه تعبير مي­كند.

مسعود دهن يخي دارد و خوشبختانه كم حرف مي­زند. گاه «جوك» از پيش پرداخته­اي را كه كهنه و قديمي است بد تعريف مي­كند و فقط خودش مي­خندد، و گاه با گفتن يكي دو جملهٌ معترضه وارد بحث مي­شود. بين او و باجناقش هاشم­زاده قراردادي ناگفته و نانوشته امضا شده است كه به پر و پاي هم نپيچند، با آنكه هاشم­زاده هيچ وقت نمي­تواند نارضائيش را از اضافه شدن مسعود به خانواده پنهان كند.

شيوا خيلي زود شوهر كرده است و ويدا خيلي دير. ازدواج خواهرها با هاشم­زاده و مسعود، هر دو داستان دارد و من مكرر آنها را از مهين شنيده­ام. اما چون از حرف­هاي مهين هرگز هيچ چيز درست دستگير آدم نمي­شود، جاهاي خالي را مهدي برايم پر كرده است.

مريم از من مي­پرسد، «هنوزم تشنه ات نيست؟ يه چيزي برات نيارم؟»

مي­گويم، «نه - ممنون. اگه خواستم خودم ورميدارم.»

هاشم­زاده مي­گويد، «به من يه ويسكي بده با يخ.»

مهدي مي­گويد، «تو كه ويسكي خوري، چرا ما كه ميام خونت فقط عرق سگي بهمون ميدي؟»

مهين با ذوق مي­خندد. خندهٌ مهين در حقيقت مقداري سر و صداست كه از حلقش در مي­آيد و روي صورتش منعكس نمي­شود. هميشه نگران اين است كه پوستش چروك بردارد.

هاشم­زاده مي­گويد، «ويسكي رو به اونايي ميدن كه مشروب شناسن. تو كه يه عمر عرق كشمش خوردي، ودكا از سرت ام زياده.»

مهماني­هاي منزل شيوا و هاشم­زاده هميشه به قاعده است و شيوا مهماندار بسيار خوش سليقه­اي است، ولي در رفتار هاشم­زاده نوعي تنگ­چشمي هست كه تمام خانمي شيوا هم نمي­تواند آن را پنهان يا جبران كند.

مهدي و هاشم­زاده باز به جان هم مي­افتند.

«برو بابا - اون موقع كه تو، تو بازار آهن پاره مي­فروختي، چه مي­دونستي ويسكي چيه!»

«تو كه از اون دكون كاغذ فروشي دربو داغونت پول عرقتم درنميومد!»

من اصلاً نمي­دانم كه هاشم­زاده در گذشته تيرآهن مي­فروخته است و يا مهدي نوشت افزار فروشي داشته است يا نه. اما مي­دانم كه امروز هردو صاحب آلاف و الوفند. هاشم­زاده مقاطعه كاري مي­كند و در چندين شهرستان مشغول شهرك سازي است، و مهدي دفتر مشاورهٌ مهندسي دارد و دستگاه تهويهٌ هوا و تصفيهٌ آب مي­فروشد.

مهدي مي­گويد، «اون موقعي كه تو پادوي حجرهٌ باباي شيوا بودي…»

اين آن قسمت از داستان ازدواج شيوا و هاشم­زاده است كه معمولاً در جمع مطرح نمي­شود. ويدا قبل از آن كه هاشم­زاده بتواند واكنشي نشان دهد، از ساعد مي­پرسد، «پس مريم كو؟»

«احتمالاً تو آشپزخونه.»

من با صداي بلند مي­گويم، «مريم جان! مرديم از گرسنگي!»

شيوا رو به آشپزخانه به راه می­افتد: «من الان ميرم كمكش که شامو بكشيم.»

از چشم­هاي هاشم­زاده آتش مي­بارد و از ناز مهين رضايت. مسعود مي­گويد، «آخرين جوك رشتيارو شنيدين؟»

سر ميز شام صحبت مسائل روز مملكت مطرح مي­شود و همه استقبال مي­كنند. گفتگوهاي مهدي و هاشم­زاده ممكن است امشب به جاهاي باريك بكشد.

ويدا از من مي­پرسد، «دور ورياي خميني رو تو مي­شناسي؟»

مي­گويم، «نه - يزدي رو كه اسمش ام نشنيده بودم. بني صدرو يكي دو بار ديدم. قطب­زاده رم به خاطر سرو صدايي كه تو پاريس راه انداخت…»

هاشم زاده نمي­گذارد جمله تمام بشود و توضیح مي­خواهد: «چه سر و صدايي؟»

مي­گويم، «چند وقت پيش با روزنامهٌ "اومانيته" مصاحبه كرد و گفت از طرف ساواك يكي رو فرستاده بودن كه بكشنش. عكسو تفصيلات طرفم داده بود.»

مهين مي­گويد، «وا؟ پس راس بوده!»

مي­گويم، «نمي­دونم - اما داستاني كه تعريف كرده بود، خيلي مضحك به نظر ميومد. به علاوه آخه قطب زاده كسي نبود كه ساواك بخواد…»

ساعد اين بار حرفم را قطع مي­كند: «لابد ميدونستن با آيت­الله خميني نزديكه.»

مريم مي­گويد، «اگه خود خميني رو به حساب مياوردن يكي رو مي فرستادن اونو بكشه.»

مهين مي­گويد، «خدا نكنه. چه صورت نوراني داره.»

با حرص مي­پرسم، «نوراني؟»

مهين مي­گويد، «تو خودت مي­گفتي خيلي خوشگله.»

من در حیرت به مهين چشم دوخته­ام که مهدی مي­پرسد، «حالا تو چرا اينقدر سنگ بختيارو به سينه مي­زني؟ اون مقاله چي بود نوشته بودي؟ و بعد به همهٌ جمع مي گويد، «تو فيلم خبري طرفداراي قانون اساسي ديدين، يه دختره بود كه داشت خودكشون مي­كرد.» و با جيغ و صداي نازك اداي دختر را درمي­آورد، «"بختيار! بختيار! سنگرتو نگه دار!" ميگن مردم تيكه تيكه­اش كردن.» و با پيروزي من را نگاه مي­كند.

مهين مي­گويد، «اَه- اين بختيارم لنگهٌ بقيه اس ديگه. همينطور داره آدم مي­كشه.»

مريم مي­گويد، «مهدي گفت طرفداراي بختيارو بقيه مي­كشن. نه اينكه…»

مهين مي­گويد، «خب آره - ميدونم.»

هاشم­زاده از اين موقعيت طلايي براي آزار مهين استفاده نمي­كند و به شيوا مي­گويد، «برادر قطب­زاده كه يادته؟ چلوكبابي داره.»

شيوا با اشارهٌ سر جواب مثبت مي­دهد.

مهدي مي­پرسد، «شماها مي­شناسينش؟ خب پس يه دعوتي ازش بكنين.»

هاشم­زاده مي­گويد، «بد فكري نيست.» و بعد با تبختر رو به مهدي اضافه مي­کند:‌ «اما تو رو معلوم نيست خبر كنم.»

 

 

سی و یک

 

 

توی راه پله به يكي از همسايه­هاي خاتون و هومان برمي­خورم كه در تمام ساعات روز و شب پيراهن خواب و ربدشامبري قرمز مي­پوشد و شبيه گل ختمي غير شادابي است كه گلبرگ­هايش زياد باز شده باشد. موهايش امروز هم مثل دفعات قبلي كه او را ديده­ام، ژوليده است و ته ماندهٌ بزك ديشب را هنوز از صورتش نشسته است. دو دستي فنجان قهوه­اي را چسبيده است كه روي نعلبكيش وارونه است. او هم عازم طبقهٌ بالاست. بعد از سلام و تعارف، بقيهٌ راه را با هم مي­رويم.

به هومان مي­گويم، «شنيدم امروزم دانشگاه شلوغه.»

مي­گويد، «آره - ولي شورا تشكيل ميشه. حالا ميريم مي­بينيم. اما خوب كردي اومدي از اينجا بريم، چون معلوم نبود اونجا بتونيم همديگرو پيدا كنيم.»

خاتون دارد يك دسته پتو و شمد تاخورده را به اطاق خواب مي­برد و ميان راه مي­پرسد، «بچه­ها چي؟ تو مدرسه نمونن؟»

هومان مي­گويد، «ميرم ميارمشون ديگه.»

پسرخالهٌ خاتون، يكي ديگر از همسايه­ها، و دو نفر از دوستان هومان كه من نمي­شناسم در اطاق پذيرايي مشغول صحبتند. من روي كاناپهٌ تو هال مي­نشينم و منتظر مي­مانم كه هومان حاضر شود.

گل ختمي با احتياط فنجان قهوه­اش را روي تلويزيون مي­گذارد و همانجا مي­ايستد.

پسرخالهٌ خاتون از آقاي همسايه­اي كه قبل از من و گل ختمي رسيده است مي­پرسد، «نطق بازرگانو ديروز شنيدين؟»

جواب می­گیرد: «خودمونيم - خيلي چرند گفت.»

خاتون كنار دري كه اطاق پذيرايي را از هال جدا مي­كند و هميشه باز است مي­ايستد و مي­گويد، «جدي جدي خودشو نخست وزير حساب ميكنه – اوا – چه پر رو!»

يكي از حاضرين كه سبيل نازكي دارد و قبلاً او را نديده­ام مي­گويد، «خب هست ديگه.»

پسر خالهٌ خاتون مي­گويد، «يعني ما دو تا دولت داريم؟ نميشه كه!»

«چرا دوتا؟ فقط دولت بازرگان دولت قانونيه.»

همسايه مي­پرسد، «چي چيش قانونيه؟ چرا قانونيه؟»

«چون خميني منصوبش كرده.»

خاتون مي­گويد، «يعني كه چي؟ اين كه نشد حرف - وا!»

همسايه مي­گويد، «زكي! اونكه شاه طبق قانون اساسي بهش فرمان داده، غير قانونيه، اما اينكه خميني طبق هيچي بهش حكم داده قانونيه؟ واقعاً زكي! هومان! يه تيكه كاغذ بيار من برات حكم رياست دانشگاهو صادر كنم! نه والله ديگه - تازه من امضا مي­كنم انگشت نمي­زنم، بعدش ام اسمم شأنش بيشتر از روح­الله الموسوي الخميني يه - اقلاً فارسيه!»

همه مي­خندند، من جمله كسي كه نخست وزيري بازرگان را به رسميت مي­شناسد، ولي مي­گويد، «حالا هرچي هست، همه بازرگانو بيشتر از بختيار قبول دارن.»

پسرخالهٌ خاتون مي­پرسد، «همه يعني كي؟»

مي­گويد، «همه ديگه - روزنامه­ها خبراي دولت انقلابي رو صفحهٌ اول ميزنن، حرفاي بختيارو اون لاماها. پيداس ديگه…»

همسايه مي­گويد، «پس همه يعني روزنامه­ها؟ كه تا همين پريروز بي اجازهٌ ساواك آب نمي­خوردن! بابا دس خوش!»

«نه - فقط اونا نه، روشنفكرام بختيارو قبول ندارن.»

«به به! روشنفكرا! روشنفكراي ما كه همشون مغز خر خوردن! از چه كسایي مثال مياره - زكي!»

«خب تو حالا بگو زكي. اكثريت مردم كه پشت خميني ان - اونو چي ميگي؟ هيچ كي وزيراي بختيارو تو وزارتخونه­ها راه نميده.»

«مي­خوان بدن مي­خوان ندن. من اصلاً وزراي بختيارو نمي­شناسم. فقط مي­خوام بدونم دعوا تا حالا سر چي بود؟ سر اينكه كي حكم بده؟ چرا به اين مرتيكه ميگين بت شكن، اما از خودش بت مي­سازين؟ اونم چه بتي! چه لعبتي!» و دستش را از راست به چپ و از چپ به راست تكان مي­دهد تا نكبت اين بت و لعبت را بهتر نمايان كند و به دماغش طوري چين مي­اندازد كه انگار بوي تعفن شنيده است.

مرد سبيل نازك صدا را كلفت مي­كند و سينه را سپر و مي­گويد، «كي بت مي­سازه؟ خميني ام اگه خواست زور بگه ميندازیمش بيرون!» و فوراً اضافه مي­كند، «اونكه اصلاً نمي­خواد مقامي داشته باشه.»

هومان ريش تراشيده و لباس عوض كرده وارد هال مي­شود و بلافاصله مشغول مباحثه: «مگه شماها حاليتون نيست؟ اگه اينا الان بتونن دستگاهو بهم بريزن - شاهو، ارتشو، ساواكو، همه چيزا رو - بعد ديگه چرا قدرتو به كس ديگه بدن؟ اونم دست سه تا روشنفكر يا چارتا كارمند!» و رو به من اضافه مي­کند: «عجيبه ها- حاليشون نيست.»

مي­گويم، «خواهش مي­كنم به صحبت نشين كه من طاقتم طاقه! بريم.»

«بريم، بريم.» اما راه نمي­افتد. مدتي گيج گيجي مي­خورد و توی هال مي­گردد.

خاتون مي­پرسد، «دنبال چي مي­گردي؟ ديرت شده.»

هومان مي­گويد، «ساعتم.» بعد، «دسمالم.» و بعد، «پروندم.»

همسايه رو به گل ختمي مي­گويد، «بايد ثابت كنه استاده.» و به خود هومان مي­گويد، «مطمئني صبح ساعتتو جاي تخم مرغ نخوري؟»

گل ختمي قدقد مي زند و مي­گويد، «آقاي پروفوسور!»

خاتون مي­گويد، «همش همونجا رو ميز جلو روته - وا!»

از خاتون مي­پرسم، «تو امروز سر كار نميري؟»

«نه- كار خبري نيست اين روزا.»

گل ختمي از خاتون مي­خواهد: «پس بيا فال منو بگو.» و فنجان قهوه را از روي تلويزيون بر مي­دارد و اضافه مي­كند، «خيلي شكلاي عجيب و غريب توش افتاده. اينو ببين. درس عين یه ماره كه چنبره زده باشه.»

خاتون می­گوید، «پول دستون میاد.»

من و هومان راه مي­افتيم. مثل اينكه قرار است لاشهٌ فيات هومان براي هميشه سر كوچه بماند. سوار پيكاني مي­شويم كه خاتون اخيراً با وام بانكي خريده است.

توي راه هومان مي­پرسد، «روزنامه­هارو ديدي؟ نوشتن نشريات شوروي دولت بازرگانو تأييد كرده. امريكام باهش مخالفتي نداره - ليبي كه بلافاصله به رسميت شناختتش.»

«بعله ديدم - جامعهٌ فرهنگي قم ام نخست وزيري بازرگانو تبريك گفته! تو مي دونستي قم جامعهٌ فرهنگي داره؟»

هومان حواسش به حرف من نيست. با هيجان مي­گويد، «هيچي حاليشون نيست.» دنبالهٌ بحث داخل خانه را گرفته است. «اگه اينا بتونن دستگاهو بهم بريزن، خودشون سوار ميشن ديگه! كجا تا حالا تو دنيا كسي قدرتو گرفته بعد دودستي تقديم كس ديگه كرده؟ كجا؟ اين روشنفكرا…»

مي­گويم، «با من چرا جدل داري؟ برو اين حرفارو به لي لي پوتاي مبارز بزن، يا به اون منصور و زنش، يا به اون رفيق سبيل نازكت.»

هومان پشت رل بغ مي­كند و ساكت مي­شود. مي­گويم، «راستي بهت گفتم " تروتسكي" رو قبل از سفر صديقه و ابول، خونهٌ صديق جون ديدم؟»

هومان مي­پرسد، «مگه ابول اينام رفتن؟ تروتسكي كيه؟»

مي­گويم، «آره - مدتيه. رفتن امريكا. تروتسكي همونه كه تو فرهنگ سرا ديدیمش. اِ همون كه وقتي از زندان دراومد تو دفتر ملكه بهش كار دادن.»

«آها! فهميدم.»

«زن گرفته. از اون سرخو سفيداي کدخدا پسند. همهٌ شب خانم داد سخن داد كه خانواده­اش از ملاهاي آذربايجانن و با همهٌ عمامه به سراي ديگم نسبت دارن - خلاصه ميرسن به خمينيا! و پزشو داد!»

هومان از اينكه زن تروتسكي به خاطر اصل و نسب آخونديش مفتخر است، مثل من برآشفته نيست. فقط مي­گويد، «خمينيايي در كار نيست - اينا دوسه تا برادران هر كدومم يه اسم دارن.»

«آره- ميدونم.» و توضيح نمي­دهم از كدام قسمت حرف­هاي آن زن كلافه­ام.

 

فدائيان خلق پلاكارد به دست، در صف­هاي چهار و پنج نفره، باغ دانشگاه را دور مي­زنند و شعار مي دهند. شعارها بيشتر دربارهٌ «قهرمانان سياهكل» است و لابه لاي آنها شعاري ضربي: «مشت گره كردهٌ ما روزي مسلسل مي شود!» و شعار ديگري با قافيه و ردیف «به پا مي كنيم

از هومان مي­پرسم، «چي به پا ميكنن؟»

هومان مي­گويد، «مثه اينكه ميگن "ارتش خلقي".»

از ميان شلوغي­ها راه باز مي­كنيم و به طرف ساختمان دانشكدهٌ ادبيات مي­رويم. نزديك در ورودي، يكنفر از همكاران هومان جلو مي­آيد و به هومان مي­گويد، «آقاي دكتر خبر دارين؟»

هومان مي­پرسد، «شورا بهم خورده؟»

همكار هومان مي­گويد، «نخير نخير - مقصودم خبراي ديشبه؟ جمعه شب؟»

هومان مي­گويد، «نه - چه خبري؟»

«ديشب بين همافرا و افسراي گارد جاويدان درگيري بوده. همافرا مي خواستن نوار خميني رو پخش كنند افسراي گارد مانع شدن. كار به زد و خورد و بعد ام به تيراندازي كشيده. الان به ما خبر دادن كه فوراً دانشگاهو تخليه كنيم. چون قراره به دنبال وقايع ديشب گارد موتوريزه به اينجا حمله كنه.»

مي­خواهم بپرسم از كجا خبر داده­اند و گارد موتوريزه چرا مي­خواهد به دانشگاه حمله كند، ولي همكار هومان چشمش به آشناي ديگري مي­افتد و از دور صدا مي­زند، «آقاي دكتر! آقاي دكتر!» و با يك «ببخشيد» از ما دور مي شود.

ناگهان ولوله­اي ميان فداييان خلق مي­افتد كه تمام حواس مرا به خودش مي­كشد. صف­هاي تظاهركنندگان برهم خورده است و همه دارند با هم و با هيجان حرف مي­زنند. صداها را نمي­شنوم. يكي از توي بلندگوي دستي فرياد مي­زند، «رفقا! از در جنوبي دانشگاه به طرف ميدان فوزيه! همه به طرف ميدان فوزيه - به كمك همافرها! به طرف ميدان فوزيه، از در جنوبي!»

فداييان خلق شروع مي­كنند به دويدن به سمت دري كه به شاهرضا باز مي­شود و در حين دويدن پيام را چندين بار تكرار مي­كنند. من براي اولين بار متوجه مي­شوم كه همهٌ آنها مسلحند.

خودم را در پناه ديوار ساختمان مي­گيرم و به هومان كه سرگردان به اطراف نگاه مي­كند، مي­گويم، «"مشت گره كرده" تو كار نيست - اينا همشون "مسلسل" دستشونه! نگا كن! همه اسلحه دارن! فقط ارتش ميتونه جلوي اينارو بگيره.»

هومان با نگراني مي­گويد، «من بايد برم بچه­ها رو از مدرسه وردارم - بيا بريم.»

مي­گويم، «نه - من ميرم خونهٌ خودم.»

هومان مي­گويد، «وسيله پيدا نمي كني آ.»

«ميرم پيش احسان. همين دو قدميه. با اون ميرم خونه.»

احسان در كتابفروشي نيست، اما پيغام گذاشته است كه منتظرش بمانم. با بي تابي انتظار مي­كشم - همانجا پشت شيشه مي­ايستم كه تا احسان رسيد راه بيفتيم. نه مي­توانم كتابي بخوانم، نه مي­توانم روي چارپايهٌ كنار پيشخوان آرام بگيرم. به محض اينكه ماشين احسان از شاهرضا به داخل خيابان دانشگاه مي­پيچيد، از مغازه بيرون مي­روم و قبل از اينكه اتومبيل درست جلو كتابفروشي متوقف شود، سوارش مي شوم و مي­گويم، «بريم احسان - معطل نشو. منو برسون خونه.»

احسان دور مي­زند و مي­گويد، «شهر خيلي شلوغه. من مي­خواستم بگم تو اصلاً نيا دانشگا، اما بهت دسترسي نداشتم.»

تعريف مي­كنم كه در دانشگاه چه ديدم و چه شنيدم. «يا تفنگ داشتن يا هفت تير - همشون.»

احسان راديوي ماشين را باز مي­كند و مي­گويد، «نمي­دونم چي بشه. حالا تو خودتو ناراحت نكن.»

گويندهٌ راديو اعلام مي­كند كه مقررات حكومت نظامي از ساعت 4 بعد ازظهر امروز اجرا مي­شود. حوالي 4 است. مي­گويم، «تو بهتره از همين جا برگردي. من تاكسي مي­گيرم.»

احسان مي­گويد، «تاكسي كجا بود؟ ميرسونمت.»

«نمي­رسي برگردي. راه خيلي دوره - بذار من پياده شم.»

احسان جمعيت را نشانم مي­دهد و مي­گويد، «خيال مي­كني راه اينا همه نزديكه؟ همشون بيرونن. طوري نيست.»

مردم در خيابانند، فرياد مي­زنند، ماشين­ها را به آتش مي­كشند و اثري از برقراري حكومت نظامي نيست. دود شهر را پر كرده است. از سمت شرق تهران صداي انفجارهاي پي در پي و شديدي بلند است.

«صداها از كجاس؟»

احسان مي­گويد، «به نظرم طرفاي نارمك - نيروي هوايي.»

راديو اعلام مي­كند:

«شايع بود كه حكومت نظامي از فردا ساعت 7 صبح برقرار خواهد شد، ولي هم اكنون اين خبر از طرف مقامات دولتي تكذيب شد. فردا هم مقررات حكومت نظامي چون امروز از 4 بعد از ظهر اجرا خواهد شد.»

با دست جمعيت توي خيابان را نشان مي­دهم و مي­پرسم، «چون امروز؟»

 

سی و دو

 

نمي­دانم چند ساعت است كه روي لبهٌ تخت نشسته­ام. از ساعت 10 صبح كه «اعلاميهٌ‌ بي­طرفي» ارتش پخش شده است بدنم بي حس است و ذهنم كرخ. به مغزم فشار مي­آورم كه معاني كلمات را درك كنم. «بي­طرفي ارتش»؟ «بي­طرفي ارتش» يعني چه؟ «پشتيباني از دولت­هاي قانوني»؟ مگر از نظر ارتش دولت بختيار قانوني نيست؟ «مناقشات سياسي فعلي»؟ «مناقشات»! صحبت مناقشهٌ سياسي ديگر نيست - ديروز همه مسلح بودند. خودم ديدم. نمي­فهمم. اصلاً نمي­فهمم. «به پادگان­هاي خود مراجعت نمايند»؟ «به پادگان­هاي…»

«خانم؟ خانم؟»

عزت­الله توي آستانهٌ در ايستاده است.

«خيلي وقته در اطاقو مي­زنم. نمي­شنيدين؟»

مي­پرسم، «كاري داشتي؟»

«دور و ور خونه قيومته. ريختن تو لويزون، تو تسليحات، تو باغ نصيري - يعني باغ مرحوم آقا- خدا رحمتشون كنه.»

مي­گويم، «خب؟ من چكار كنم؟»

عزت­الله دستش را باز مي­كند. چند تا تكه لولهٌ فلزي كف دستش است. «اينارو از تو ده ورداشتم - بازم هس. پُره.»

مي­پرسم، «اينا چيه؟»

حيرتزده از جهل من، نگاهم مي­كند: «پوكهٌ فشنگه ديگه!»

«خب؟»

عزت­الله مي­گويد، «خانم حاليتون ني. تير اندازيه. ميگم تو باغ نرين. تو باغ!»

تازه متوجه مي­شوم كه عزت­الله صدا را طوري بلند كرده است كه انگار كرم. يكباره احساس بي­تابي غريبي مي­كنم. به نظرم مي­آيد كه سال­هاست از اين اطاق بيرون نرفته­ام.

مي­گويم، «نه - من بايد برم بيرون. بايد برم شهر - كار دارم. چطو نرم؟»

حالا عزت­الله طوري نگاهم مي­كند، انگار ديوانه­ام. از روي تخت بلند مي­شوم. جريان ناگهاني خون در بدنم، سرگيجه برايم مي­آورد. مي­پرسم، «از ممد آقا امروز خبري نبوده، نه؟»

مي­گويد، «نخير.»

به آژانس تاكسي لويزان تلفن مي­كنم. مدت­ها زنگ مي­زند و هيچ كس جواب نمي­دهد. عزت­الله مي­گويد، «صبم كه تلفن كردين - كسي نبود - امرو كسي دنبال كسبو كار ني.»

شماره باسي را مي­گيرم، «من مي­خوام برم شهر - تو وسيله داري؟»

مي­گويد، «ماشين دارم، اما يه قطره ام بنزين ندارم - ديروز نفهميدم چطوري خودمو رسوندم خونه.»

مي­گويم، «آژانس آشنا دور و ورت هست؟»

مي­گويد، «آره - اما خيال نمي­كنم اونورا بياد. چطوري بياد؟»

مي­گويم، «اونا راها رو بلدن - ميتونه از طرف شمس آباد بياد، بندازه از پشت تپه­ها.»

«الان تلفن مي­كنم- بعد خبرشو بهت ميدم.»

«فقط زود باش لطفاً.»

عزت­الله ديگر در اطاق نيست. صداي جيغ­هاي هيستريك كبري بلند است. صداي تيراندازي را هم مي­شنوم. تا باسي دوباره تلفن كند، اطاق را گز مي­كنم. ديگر نمي­توانم حتي بنشينم. يكي از پاهایم خواب رفته است - شل مي زنم و راه مي روم.

باسي مي­گويد، «شمارهٌ آژانسو يادداشت كن، اگه دير كرد، تلفن كن يادآوري كن.»

مي­پرسم، «پس ماشين ميفرسته؟»

«گفت كه ميفرسته، اما خيلي به حرفش اعتمادي نيست. حالا چرا بايد بري شهر؟»

«بايد برم ديگه.»

كيف اسباب توالتم را، كه فقط در سفرها همراهم مي­برم، برمي­دارم. خرت و خورت­هاي روي ميز، يك پيراهن خواب، مسواك و خمير دندانم را در آن مي­چپانم. درست نمي­دانم چرا - آن قسمت از ذهنم كه كار مي­كند، به اين نتيجه رسيده است كه شب برنخواهم گشت.

از اطاق كه بيرون مي آيم سينه به سينهٌ كبري هستم. عزت­الله هم دو قدم دورتر ايستاده است.

كبري مي­پرسد، «يه چيزي بيارم بخورين؟ از صب گسنه­اين.»

مي­گويم، «نه - دارم ميرم بيرون. بعد يه چيزي مي­خورم. اگه شب نيومدم فردا بهتون تلفن مي­كنم.»

عزت­الله مي­گويد، «پياده ميرين؟»

«قراره يه تاكسي بياد. من بيرون منتظرش ميشم. ممكنه از تپه نتونه بياد بالا.»

كبري مي­زند توي صورتش، ولي قبل از آنكه با صداي جيرجيریش ترسش يا نگرانيش را بيان كند، مي­گويم، «كبري لطفاً هيچي نگو - برو تو اطاقت.» و به سرعت از در بيرون مي­روم كه قيل و قالش را نشنوم. گزگز پا تقريباً تمام شده است.

عزت­الله به دنبال من مي­آيد و پشت سر من نوك تپه مي­ايستد. كبري از لاي در عمارت، سرش را بيرون آورده است.

صداي تيراندازي از اينجا آشكارتر شنيده مي­شود، مع­هذا دور به نظر مي­رسد - در دنياي ديگري. هنوز تپهٌ من در امن و در امان است. هنوز منظرهٌ شهر و شمیران پائين پا گسترده است و زير پوشش دود و مه خطوطش محو و گنگ به نظر می­رسد. پهنهٌ باغچه­هاي جلو ساختمان را برف پوشانده است. فقط در اطراف بوته­هاي گل سرخ و به ژاپني و دو درخت افرايي كه به قرينه كاشته شده است، گِل پيداست. بناي خانه، با روكار سفيدش بر زمينهٌ برف تپه­ها حالت نقش برجسته­اي را بر كارت پستالي دارد. بر لبه­هاي غيرهم سطح بام، غباري از برفي پاكيزه و پوك نشسته است. دو طرف جاده­اي كه به پائين تپه مي­رود، برف، قهوه­اي رنگ و سنگين، كود شده است.

عزت­الله مي­گويد، «داره مياد خانم.»

مي­پرسم، «چي؟»

«تاكسي.»

از سراشيب تپه، پيكاني شيري رنگ، مثل اسباب بازي كودكان، زيگ زاگ مي­رود، تقلا مي­كند، و بالا مي­آيد. كنجكاوي بر ترس كبري غالب شده است، او هم با ما ايستاده است و دست را سايبان چشم كرده و جاده را نگاه مي­كند. اتومبيل درشت­تر و درشت­تر مي­شود.

دو نفر مرد جلو ماشين نشسته­اند. آن كه پشت فرمان است صورت نتراشيده­اي دارد، و نشسته به نظر كوتاه قد مي­آيد. مردي كه كنار اوست، جوان­تر است و لباس پوست پلنگي پوشيده است و از شيشهٌ باز پهلويش لولهٌ تفنگي بيرون زده است.

عزت­الله دو قدم پس مي­رود و مي­گويد، «خانم اين تاكسي ني.»

ماشين متوقف شده است و هردو سرنشين ما را نگاه مي­كنند. به طرف آنها مي روم.

صداي جيغي از دهان كبري در مي­آيد كه نگاه تند من كوتاهش مي­كند.

مي­پرسم، «راهتونو گم كردين؟»

راننده جواب مي­دهد، «گمه گم! اينجا كجاس؟»

مي­گويم، «از اين طرف راه ندارين.»

جواني كه كنار راننده نشسته است، سرك مي­كشد و پرتگاه پای تپه را نگاه مي­كند و مي­گويد، «اينجا آخر خطه!»

مي­گويم، «آخر دنياس.»

راننده مي­پرسد، «شما بچه محلين؟»

«بعله.»

مي­گويد، «راهو نشون ما بدين- ثواب داره.» بعد سر تا پاي مرا برانداز مي­كند و مي­پرسد، «دارين ميرين شهر؟»

مي­گويم، «منتظرم بيان عقبم.»

مي­گويد، «خب مام كه ميريم شهر - ما شما رو مي­رسونيم. شما ما رو از اينجا خلاص كنین، ما شما رو مي­رسونيم.»

من مردّدم. جوان مي­پرسد، «كدوم وري ميرين؟»

راننده مي­گويد، «هرجا برن - مي­رسونيمشون.»

من پائين تپه را نگاه مي­كنم - اثري از ماشين ديگري نيست. مي­گويم، «بيمارستان هزارتختخوابي.» نمي­دانم چه چيز سبب مي­شود كه تصميم بگيرم به خانهٌ علي بروم.

راننده مي­گويد، «بروي چشمم - بفرما بالا.»

در عقب را باز مي­كنم. قبضه­هاي تفنگ و سرنيزه، كف ماشين روي هم خوابيده است و تا نزديك تشك ماشين بالا آمده است.

جوان متوجه ترديد من در سوار شدن مي­شود و مي­گويد، «خطر نداره - فقط يكي دوتاش پره.»

كيفم را روي صندلي سر مي­دهم. اول مي­نشينم و بعد پاها را ا زمين جدا مي­كنم و چهار زانو، آرام روي تفنگ­ها و سرنيزه­ها مي­گذارم. عزت­الله در را مي­بندد ولي نگاهش را از روي سلاح­ها بر نمي­دارد. من براي اينكه اسلحه را نگاه نكنم، چشمم را به عزت­الله دوخته­ام.

راننده پشت فرمان وول مي­خورد. مي­گويم، «دور بزنين - از همين راهي كه آمدين برگردين.»

راننده مي­گويد، «بروي چشم.» از توي آينه كيف مرا نگاه مي­كند و مي­پرسد، «گفتين بيمارستان هزارتختخوابي؟ مجروح دارين؟»

مي­گويم، «نه - خود بيمارستان كاري ندارم. اون طرفا ميرم - اگه به راهتون مي­خوره. اگه نه، هرجا تو راه وسيله پيدا شد پياده ميشم.»

جوان به راننده مي­گويد، «برادر مواظب جلو باش!»

دماغ ماشين به طرف كود برف كنار جاده منحرف شده است. راننده اتومبيل را صاف مي­كند و مي­گويد، «ما رو شما از اينجا ببر بيرون، من شمارو تا در جايي كه بخواي مي­رسونم.»

وقتي به ده مي­رسيم، عده­اي جوان كه لباس­هاي شبه سربازی پوشيده­اند، جلو ماشين را مي­گيرند. بعضي به سبك كوبايي­ها دستمالي روي پيشاني بسته­اند و بعضي مثل فلسطيني­ها دستاري بر سر دارند و همه مسلحند. قبل از اينكه من بتوانم حرفي بزنم، راننده سرش را از توي شيشه درمي­آورد و مي­گويد، «راهو واكنين! خانم دكترو بايد برسونيم بيمارستان - زخمي داره.» و با سر، كيف من را نشان مي­دهد.

جوان­ها از جلو ماشين كنار مي­روند. يكي دو نفرشان به ما سلام نظامي مي دهند.

 

بازگشت