سی
مهدي
و مهين را از
وقتي از سفر
برگشتهاند،
نديدهام.
امشب همه منزل
مريم هستيم و
منتظريم كه جاري
مريم و خواهر
جاريش هم با
شوهرهاشان
برسند.
مهين
بالأخره موفق
شده است كه
پسر بزرگش را،
كه سوئيس درس
ميخواند،
به امريكا
بفرستد و پسر
دوم را در يك
مدرسهٌ امريكايي
در انگلستان
جابه جا كند.
ميپرسم،
«چرا تو
انگليس
گذاشتيش
مدرسهٌ
امريكايي؟»
ميگويد،
«خب هر چی باشه
اونم بايد بره
امريكا ديگه.»
مهدي
ميگويد، «من
هرچي گفتم تو
امريكاشم
براي تحصيل
كردههاي
انگليس سر و
دست ميشكنن،
گوش نكرد.»
مهين
چشمهايش
را براي مهدي
تنگ و گشاد ميكند
و ميگويد، «باز
شروع نكن -
حوصله ندارما!»
و رو به من
اضافه ميكند،
«بچم حيووني
خودش ميخواس.
حالا فرقي
نداره كه.»
مهدي
با خنده ميگويد،
«فرقش ماهي
هزار دلاره -
چيزي نيست!»
مهين
ميگويد، «اَه
- دلم به هم
خورد، چه
گدايي!»
بچههاي
مهين را در
حقيقت مادر
مهين بزرگ
كرده است و
خود مهين مادريش
را فقط با
دادن پول زياد
و هداياي گران
قيمت بيمصرف
به پسرهايش
ثابت ميكند.
چندان
حوصلهٌ شنيدن
صحبتهاي
تكراري
خانوادگي را
ندارم. از
مريم ميپرسم،
«مريم جان -
ميتونم يه
تلفن بكنم؟»
«آره
عزيز - از همين
اطاق تلفن ميكني
يا از تو اطاق
من؟»
«از
همينجا خيلي
خوبه.»
احسان
خودش گوشي را
بر ميدارد و خبر
ميدهد: «بازرگان
قراره جمعه تو
دانشگاه
سخنراني كنه. مياي؟»
ميگويم،
«مگه عقلم
كمه؟ بيام كه
نخست وزيري
قلابيشو جدي
بگيره؟»
«گفتم
شايد محض
كنجكاوي…»
«كنجكاوي
مردم داره
خيلي به نفع
اينا تموم
ميشه. من اين
روزا قدم
آهسته از جايي
رد نميشم كه
اينا منو به حساب
"راه پيما"
نذارن. آخه
اينا از پاي
مردم رأي
ميگيرن!
پاهارو
ميشمرن!»
احسان
ميپرسد، «پس
جمعه اينورا
نمياي؟ من
كتابفروشي
نيام؟»
«نه.
تلفن كردم بهت
بگم شنبه با
هومان
دانشگاه قرار
دارم. اگه
شنبه هستي سري
بهت بزنم.»
«مگه
شنبه دانشگاه
تعطيل نيست؟»
ميپرسم،
«باز چه خبره؟»
ميگويد،
«چم دونم -
فدائيان خلق
گفتن ميخوان
شنبه تو
دانشگاه روز
سياهكل بگيرن.»
«اَه-
خفه شديم
بابا! اونا كه
گفته بودن
تظاهراتشون
پنجشنبه اس يا
جمعه.»
احسان
ميگويد، «قرار
بود جمعه باشه
- اما به
احترام
بازرگان
انداختنش به
شنبه.»
با خلق
تنگي ميگويم،
«بعله، دو "شو"
در يك دانشگاه
نگنجد! به هر
حال هومان به
من گفته شنبه
شوراي
دانشكدش
تشكيل ميشه،
با من همونجا
قرار گذاشته.
اگه بهم بخوره
لابد خبرم ميكنه.»
هنوز
پاي تلفنم كه
ويدا و خواهرش
شيوا هم ميرسند.
مريم ميپرسد،
«پس مسعود و
آقاي هاشمزاده
كجان؟»
هاشمزاده
ميگويد، «اينجائيم.»
و با هيكل
گندهاش
فضاي اطاق را
مي شكافد و
مستقيم به طرف
راحتترين
صندلي ميرود.
مسعود
و شوهر مريم،
ساعد، نزديك
در به صحبت ميايستند.
مهدي از بالاي
اطاق مي پرسد،
«شما دو تا
برادر چي دائم
بهم در گوشي
ميگين؟» و بعد
رو به هاشمزاده
ميكند: «مثل
اينكه باز چند
كيلويي اضافه
كردي.»
هاشمزاده
به زحمت شكمش
را تو ميكشد
و ميگويد، «ابداً
- يه كمي ام
لاغر شدم.»
مهدي و
هاشمزاده
مرتب به هم
زخم زبان ميزنند،
نقاط ضعف
همديگر را ميشناسند،
و با لذت در
حضور دیگران
به يكديگر
متلك ميگويند.
مهدي بلغمي
مزاج است و تحملش
براي شوخي
خيلي بيش از
هاشمزاده -
به علاوه،
باد
بروت او را
ندارد. اما
هاشمزاده،
جوشي است و
صفرايي. به
خودش اجازهٌ
هر نوع شوخي
را با هركسي
ميدهد
ولي براي
ديگران با
بالا بردن
ابرو و كلفت
كردن صدا و گرفتن
غبغب، حد و
مرز تعيين ميكند.
در هرحال مهدي
و هاشمزاده
از پس هم برميآيند.
بهترين
شكار هاشمزاده
در جمع، مهين
است. از غرور
نابجا و لوسي
نامعقول مهين
كمال استفاده
را براي آزارش
ميكند. عجز
مهين هم در
حرف زدن و
جواب پس دادن
مشوقش است.
مهين هروقت
نيشي از هاشمزاده
ميخورد،
سرخ و زرد مي
شود و معمولاً
با فحش آب
نكشيدهاي
به مهدي توهين
را تلافي ميكند
و آخر مهماني
هم هميشه از
من گله دارد
كه چرا به
دفاعش نرفتهام.
مهين حرفهاي
عادي هاشمزاده
را هم به طعنه
و كنايه تعبير
ميكند.
مسعود
دهن يخي دارد
و خوشبختانه
كم حرف ميزند.
گاه «جوك» از
پيش پرداختهاي
را كه كهنه و
قديمي است بد
تعريف ميكند
و فقط خودش ميخندد،
و گاه با گفتن
يكي دو جملهٌ
معترضه وارد
بحث ميشود.
بين او و
باجناقش هاشمزاده
قراردادي ناگفته
و نانوشته
امضا شده است
كه به پر و پاي
هم نپيچند، با
آنكه هاشمزاده
هيچ وقت نميتواند
نارضائيش را
از اضافه شدن
مسعود به خانواده
پنهان كند.
شيوا
خيلي زود شوهر
كرده است و
ويدا خيلي
دير. ازدواج
خواهرها با
هاشمزاده و
مسعود، هر دو
داستان دارد و
من مكرر آنها
را از مهين
شنيدهام. اما
چون از حرفهاي
مهين هرگز هيچ
چيز درست
دستگير آدم
نميشود،
جاهاي خالي را
مهدي برايم پر
كرده است.
مريم
از من ميپرسد،
«هنوزم تشنه ات
نيست؟ يه چيزي
برات نيارم؟»
ميگويم،
«نه - ممنون. اگه
خواستم خودم
ورميدارم.»
هاشمزاده
ميگويد، «به
من يه ويسكي
بده با يخ.»
مهدي
ميگويد، «تو
كه ويسكي
خوري، چرا ما
كه ميام خونت
فقط عرق سگي
بهمون ميدي؟»
مهين
با ذوق ميخندد.
خندهٌ مهين در
حقيقت مقداري
سر و صداست كه
از حلقش در ميآيد
و روي صورتش
منعكس نميشود.
هميشه نگران
اين است كه
پوستش چروك
بردارد.
هاشمزاده
ميگويد، «ويسكي
رو به اونايي
ميدن كه مشروب
شناسن. تو كه
يه عمر عرق
كشمش خوردي،
ودكا از سرت ام
زياده.»
مهمانيهاي
منزل شيوا و
هاشمزاده
هميشه به
قاعده است و
شيوا
مهماندار بسيار
خوش سليقهاي
است، ولي در
رفتار هاشمزاده
نوعي تنگچشمي
هست كه تمام
خانمي شيوا هم
نميتواند
آن را پنهان
يا جبران كند.
مهدي و
هاشمزاده
باز به جان هم
ميافتند.
«برو
بابا - اون
موقع كه تو،
تو بازار آهن
پاره ميفروختي،
چه ميدونستي
ويسكي چيه!»
«تو كه
از اون دكون
كاغذ فروشي
دربو داغونت
پول عرقتم
درنميومد!»
من
اصلاً نميدانم
كه هاشمزاده
در گذشته
تيرآهن ميفروخته
است و يا مهدي
نوشت افزار
فروشي داشته
است يا نه. اما
ميدانم
كه امروز هردو
صاحب آلاف و
الوفند. هاشمزاده
مقاطعه كاري
ميكند و
در چندين
شهرستان
مشغول شهرك
سازي است، و
مهدي دفتر
مشاورهٌ
مهندسي دارد و
دستگاه تهويهٌ
هوا و تصفيهٌ
آب ميفروشد.
مهدي
ميگويد، «اون
موقعي كه تو
پادوي حجرهٌ
باباي شيوا
بودي…»
اين آن
قسمت از
داستان
ازدواج شيوا و
هاشمزاده
است كه معمولاً
در جمع مطرح
نميشود.
ويدا قبل از
آن كه هاشمزاده
بتواند
واكنشي نشان
دهد، از ساعد
ميپرسد، «پس
مريم كو؟»
«احتمالاً
تو آشپزخونه.»
من با
صداي بلند ميگويم،
«مريم جان!
مرديم از
گرسنگي!»
شيوا رو
به آشپزخانه
به راه میافتد:
«من الان ميرم
كمكش که شامو بكشيم.»
از چشمهاي
هاشمزاده
آتش ميبارد و
از ناز مهين
رضايت. مسعود
ميگويد، «آخرين
جوك رشتيارو
شنيدين؟»
سر ميز
شام صحبت
مسائل روز
مملكت مطرح ميشود
و همه استقبال
ميكنند.
گفتگوهاي
مهدي و هاشمزاده
ممكن است امشب
به جاهاي
باريك بكشد.
ويدا
از من ميپرسد،
«دور ورياي
خميني رو تو
ميشناسي؟»
ميگويم،
«نه - يزدي رو كه
اسمش ام
نشنيده بودم.
بني صدرو يكي
دو بار ديدم.
قطبزاده
رم به خاطر
سرو صدايي كه
تو پاريس راه
انداخت…»
هاشم
زاده نميگذارد
جمله تمام
بشود و توضیح ميخواهد:
«چه سر و
صدايي؟»
ميگويم،
«چند وقت پيش
با روزنامهٌ "اومانيته"
مصاحبه كرد و
گفت از طرف
ساواك يكي رو
فرستاده بودن
كه بكشنش.
عكسو تفصيلات
طرفم داده
بود.»
مهين
ميگويد، «وا؟
پس راس بوده!»
ميگويم،
«نميدونم -
اما داستاني
كه تعريف كرده
بود، خيلي
مضحك به نظر
ميومد. به
علاوه آخه قطب
زاده كسي نبود
كه ساواك
بخواد…»
ساعد
اين بار حرفم
را قطع ميكند:
«لابد
ميدونستن با
آيتالله
خميني نزديكه.»
مريم
ميگويد، «اگه
خود خميني رو
به حساب
مياوردن يكي
رو مي فرستادن
اونو بكشه.»
مهين
ميگويد، «خدا
نكنه. چه صورت
نوراني داره.»
با حرص
ميپرسم، «نوراني؟»
مهين
ميگويد، «تو
خودت ميگفتي
خيلي خوشگله.»
من در
حیرت به مهين چشم
دوختهام که
مهدی ميپرسد،
«حالا تو چرا
اينقدر سنگ
بختيارو به
سينه ميزني؟
اون مقاله چي
بود نوشته
بودي؟ و بعد
به همهٌ جمع
مي گويد، «تو
فيلم خبري
طرفداراي
قانون اساسي
ديدين، يه
دختره بود كه
داشت خودكشون
ميكرد.» و
با جيغ و صداي
نازك اداي
دختر را درميآورد،
«"بختيار!
بختيار!
سنگرتو نگه
دار!" ميگن
مردم تيكه
تيكهاش
كردن.» و با
پيروزي من را
نگاه ميكند.
مهين
ميگويد، «اَه-
اين بختيارم
لنگهٌ بقيه اس
ديگه. همينطور
داره آدم ميكشه.»
مريم
ميگويد، «مهدي
گفت طرفداراي
بختيارو بقيه
ميكشن. نه
اينكه…»
مهين
ميگويد، «خب
آره - ميدونم.»
هاشمزاده
از اين موقعيت
طلايي براي
آزار مهين استفاده
نميكند و
به شيوا ميگويد،
«برادر قطبزاده
كه يادته؟
چلوكبابي
داره.»
شيوا
با اشارهٌ سر جواب
مثبت ميدهد.
مهدي
ميپرسد، «شماها
ميشناسينش؟
خب پس يه
دعوتي ازش
بكنين.»
هاشمزاده
ميگويد، «بد
فكري نيست.» و
بعد با تبختر رو
به مهدي اضافه
ميکند: «اما
تو رو معلوم
نيست خبر كنم.»
سی و یک
توی
راه پله به
يكي از همسايههاي
خاتون و هومان
برميخورم كه
در تمام ساعات
روز و شب پيراهن
خواب و
ربدشامبري
قرمز ميپوشد
و شبيه گل
ختمي غير
شادابي است كه
گلبرگهايش
زياد باز شده
باشد. موهايش
امروز هم مثل دفعات
قبلي كه او را
ديدهام،
ژوليده است و
ته ماندهٌ بزك
ديشب را هنوز
از صورتش
نشسته است. دو
دستي فنجان
قهوهاي را
چسبيده است كه
روي نعلبكيش
وارونه است. او
هم عازم طبقهٌ
بالاست. بعد
از سلام و
تعارف، بقيهٌ
راه را با هم
ميرويم.
به
هومان ميگويم،
«شنيدم امروزم
دانشگاه
شلوغه.»
ميگويد،
«آره - ولي شورا
تشكيل ميشه.
حالا ميريم ميبينيم.
اما خوب كردي
اومدي از
اينجا بريم،
چون معلوم
نبود اونجا
بتونيم
همديگرو پيدا
كنيم.»
خاتون
دارد يك دسته پتو
و شمد تاخورده
را به اطاق خواب
ميبرد و
ميان راه ميپرسد،
«بچهها چي؟
تو مدرسه
نمونن؟»
هومان
ميگويد، «ميرم
ميارمشون
ديگه.»
پسرخالهٌ
خاتون، يكي
ديگر از
همسايهها،
و دو نفر از
دوستان هومان
كه من نميشناسم
در اطاق
پذيرايي
مشغول صحبتند.
من روي كاناپهٌ
تو هال مينشينم
و منتظر ميمانم
كه هومان حاضر
شود.
گل
ختمي با
احتياط فنجان
قهوهاش را
روي تلويزيون
ميگذارد
و همانجا ميايستد.
پسرخالهٌ
خاتون از آقاي
همسايهاي
كه قبل از من و
گل ختمي رسيده
است ميپرسد، «نطق
بازرگانو
ديروز
شنيدين؟»
جواب
میگیرد: «خودمونيم
- خيلي چرند
گفت.»
خاتون
كنار دري كه
اطاق پذيرايي
را از هال جدا
ميكند و
هميشه باز است
ميايستد
و ميگويد، «جدي
جدي خودشو
نخست وزير
حساب ميكنه – اوا
– چه پر رو!»
يكي از
حاضرين كه
سبيل نازكي
دارد و قبلاً
او را نديدهام
ميگويد، «خب
هست ديگه.»
پسر خالهٌ خاتون ميگو