سی و سه
به
جاده سلطنت
آباد که ميرسيم
راننده نيشش
باز ميشود و
ميگويد، «ديگه
ميدونم
كجاييم.» بعد
رويش را به
جوان ميكند و
ميگويد، «داداش
اجازه بده من
اول سري به
خونه بزنم،
منزل نگرانه -
اين يه قبضه
تفنگي ام كه
شما مرحمت
كردي، بذارم
اونجا كه
خيالم راحت
شه. بعد
نوكرتم - هرجا
كه خواستي مي
رسونمت،
خانمم
همينطور.»
جوان
ميگويد، «نشد
برادر - تو
گفتي اگه من
تفنگه رو بهت
بدم، منو با
بارم اول ميرسوني.»
راننده
دست راستش را
از روي فرمان
بر ميدارد و
آستين جوان را
نوازش ميكند
و ميگويد، «تصدقت
برم، فرقش ده
دقيقه اس - ها-
ده دقيقه!
منزل ما
خيالاتيه -
فكر و خيال
ورش ميداره كه
لابد من سر به
نيس شدم - از
ديروز بيخبر
مونده. گنا
داره والله.»
جوان
كمي فكر ميكند
و ميپرسد، «خونت
كجاس؟»
«دور نی
والله – همین
وراس.»
جوان
با بزرگواري
ميگويد، «خب
باشه - اگه فقط
ده دقيقه اس
باشه.»
راننده
باز گل از گلش
ميشكفد و
ميگويد، «نوكرتم
- بعد هرجا
بخواي. زنده
باشي.»
جوان
راحتتر مينشيند
و دستش را از
روي لولهٌ
تفنگي كه سرش
از شيشه بيرون
است، برميدارد
و آن را چند
بار مشت و وجب
ميكند و
دوباره تفنگ
را ميچسبد.
من ميپرسم،
«پس شمام مسافر
اين آقائين؟
آشنايي با هم
ندارين؟»
جوان
نيمرخ به
طرف من برميگردد
و ميگويد، «نخير
- امروز آشنا
شديم. من بار
غنيمتم سنگين
بود، وسيله ام
نداشتم، اين
آقا پيداش شد
با پيكان، گف
اگه سه تا از
اون تفنگارو
بهم بدي ميرسونمت.
گفتم اگه قرار
باشه سه تا سه
تا تخس كنم
برا خودم چي
مي مونه!
خلاصه به يكي
راضي شد.»
من به
تفنگها
اشاره ميكنم
و از هردو ميپرسم،
«اينارو براي
چي ميخواين؟»
راننده
جواب میدهد،
«لازمه ديگه -
باس داشت.»
جوان معتقد
است: «غنيمت
جنگيه.»
ميپرسم،
«كدوم جنگ؟»
جوان
صدايش را صاف
ميكند و
ميگويد، «من،
خانم، همافرم...»
و وقتي از من
واكنشي نميبيند،
بيشتر به طرفم
برميگردد كه
درست نگاهم
كند و ببيند
شنيدهام يا
نه. نميدانم
روي صورت من
چه ميخواند،
هرچه ميخواند،
سبب ميشود،
چشمهايش
حالت سؤال و
تعجب به خودش
بگيرد و جملهاش
را ناتمام
بگذارد.
ميگويم،
«من پرسيدم،
تفنگارو براي
چي ميخواين؟»
همافر
ميگويد، «اموال
دولته، بايد
به دولت پس
بدم.»
ميگويم،
«پس چرا از
اموال دولتي
به اين آقا
بخشيدين؟»
راننده
از توي آينه
مرا با نگراني
نگاه ميكند
و ميگويد، «خانم
دكتر
بالاغيرتاً!»
و دستي به ته
ريشش ميكشد.
ميگويم،
«من دكتر
نيستم، شمام
خوب ميدونين
كه نيستم.»
همافر
به غيرتش
برخورده است، «حق
با شماس- نباس
ميدادم -
اما خب از
طرفي ام مجبور
بودم. اين همه
رو كه نميشد
از اونجا به
كول بكشم.» و
نگاهي به
راننده مي
كند، «اينم
طور ديگه راضي
نميشد.»
راننده
بيشتر گاز ميدهد
و ميگويد، «ها
ديگه رسيديم -
داريم ميرسيم.»
من در
اين محله گمم.
اصلاً نميدانم
كدام قسمت
شهريم. از
كوچههاي
تنگ و باريكي
ميگذريم
كه پر از خانههاي
يك طبقهٌ كوچك
است. جلو در هر
كدام چند مرد
ايستادهاند
سيگار ميكشند
و حرف ميزنند.
و بچههاي
خردسال در
حاشيهٌ كوچه
ها به ورجه
وورجه
مشغولند. گاه
زني چادري،
سرش را از لاي
دري در ميآورد،
و با جيغ كسي
را صدا ميكند.
درِ يكي از
خانهها طاق
باز است، مرد
چاقي با شلوار
پيژامه و پالتو
بر دوش، كنار
حوض سمنتي وسط
حياط ايستاده
است و دست به
كمر آسمان را
بررسي ميكند.
از جلو كمتر
گروهي ميگذريم
كه يكي دو
نفرشان تفنگ
يا هفت تيري
دستشان نباشد.
يك پسر ده
دوازده ساله
با سرعت به موازات
ماشين ميدود
و دو دستي
توپي فلزي را
چسبيده است.
وقتي از كنارش
رد ميشويم،
مي پرسم، «اين
نارنجكه؟
نارنجك بود؟»
همافر
جواب ميدهد،
«بعله.»
ميگويم،
«خب اگه اين
بچه بخوره
زمين…»
همافر
ميگويد، «خودشو
با بيست سي
نفر ديگه تيكه
تيكه ميكنه.»
ميگويم،
«غنائم جنگي،
مثه اينكه
ضايعات جنگي ام
به بار بياره.»
همافر
نگاهم ميكند
ولي سرش را
فوراً برميگرداند.
راننده آهسته
ميكند،
كنار ميكشد،
و نگه ميدارد.
دوسه نفري به
طرف اتومبيل
ميآيند.
راننده ميگويد،
«خب دادش، اون
تفنگ مارو بده
دسّت درد
نكنه.»
همافر
زيرچشمي مرا
ميپايد و
تفنگ را آهسته
از توي قاب
شيشه رد ميكند
به داخل ماشين
و با تأني
تحويل مرد ميدهد
و ميگويد، «ديگه
مطلش نكن -
بذارشو بريم.»
مرد تفنگ
را با هر دو دست
ميقاپد.
پياده ميشود
و داد مي زند، «رضا!»
رضا
يكي از دوسه
نفر اولي است
كه خود را به
ماشين رسانده
است و هنوز از
دويدن نفس نفس
ميزند.
شباهتش به
راننده
غيرقابل
انكار است:
همان بيني پت
و پهن را دارد
و همان چشمهاي
كوچك دگمه وار
- فقط مختصري
از راننده
لاغرتر است و
يك هوا
بلندتر. اگر
پسر اوست
حلالزاده است
و اگر برادر،
هردو از يك
پدرند.
مرد
تفنگ را به
رضا ميدهد و
با رضايت ميگويد،
«اينم يكي
ديگه - محكم
بگيرش.» و بعد
دستها را به
هم ميمالد و
رو به همافر
ميگويد، «حالا
اون دوتاي
ديگه رو بده تا
برسونمت،
وگرنه داداش،
من از اينجا
تكون بخور
نيستم.»
همافر
چند لحظه مرد
را خيره خيره
و با ناباوري
نگاه ميكند
و با خشم از
ماشين پائين
ميآيد و
به طرف مرد ميرود.
راننده مشكل
به شانهٌ
همافر ميرسد.
همافر با
لكنتي عصبي مي
گويد، «اِ… مگه
تو نگفتي…»
حالا نزديك
بيست نفر از
افراد محل،
دور مرد و
همافر جمع شدهاند.
چندتا بچهٌ قد
و نيم قد هم به
در و ركاب
اتومبيل
آويزانند و با
هرهر خنده مرا
كه چارزانو
روي تفنگها
و سرنيزهها
نشستهام به
هم نشان ميدهند.
من حواسم به
مكالمهٌ
همافر و مرد
است. اين محله
كجاست؟ اينجا
مخزن باروت
است.
مرد با
لبخندی
رندانه ميگويد،
«همينه كه هس!
ميدي، ميبرمت
به روي چشم -
نميدي…»
من
پياده ميشوم
و ميگويم، «يه
فشنگم ديگه
بهت نميده.
مگه نشنيدي
گفت اينا اموال
دولته؟» و رو
به همافر ميگويم،
«آقا بيا
اينارو وردار
بريم. منم كمك
ميكنم.»
همافر به
مرد ميگويد، «خيلي…»
به دوروبر
نگاهي مي
اندازد و فقط
اضافه ميكند،
«استغفرالله!»
و به طرف
ماشين ميآيد.
تمام سلاحها
را بغل ميزند
و از كف پيكان
بلند ميكند
و مثل بار
هيزم زمين ميگذارد.
ميگويم،
«چند تاشو
بدين من
بيارم.»
ميگويد،
«نه خانم -
اينقد ديگه
نامرد نيستم.»
و تفنگها را
دانه دانه به
دو طرف بدنش
آويزان ميكند.
اصرار
به كمك نميكنم،
چون هم از دست
زدن به اسلحه
وحشت دارم و
هم ميخواهم
هرچه زودتر از
اين محل بيرون
بروم - به
علاوه نميخواهم
چشمم را از
سرنشينان
كوچه، كه در
اطراف پيكان
شيري رنگ
ايستادهاند،
بردارم.
وقتي
من و همافر
راه ميافتيم،
مرد دو قدمي
دنبال ما ميآيد
و ميگويد، «خانم
بد كردي…»
همافر
بيآنكه
برگردد يا
توقف كند، ميگويد،
«وقت خانم
دكترو نگير،
بايد برسه
مريضخونه سر عمل.»
به كوچهٌ
بعدي كه ميپيچيم،
جوان شانزده
هفده سالهاي
به طرف همافر
ميآيد و
ميپرسد، «چند؟»
همافر
ميگويد، «ردشو
بچه - اينا
فروشي نيس.»
در
خيابان اصلي
هم دوسه نفر
پيشنهاد خريد
سلاحها را
ميدهند و
جواب رد ميشنوند.
«كجائيم؟»
«جواديه.»
يك
وانت، كه
لبريز از
مردهاي ريش و
پشم دار است،
جلو ما ترمز
ميكند.
همافر ميگويد،
«بيمارستان
هزار
تختخوابي؟»
شوفر
وانت ميگويد،
«جلو بشينين.»
مردي
كه پيش شوفر
نشسته است،
پياده مي شود
و مي پرد پشت
وانت، پيش
ريشوهاي ديگر.
همافر
ميگويد، «به
سلامت خانم.
بقيه شو
نميذارم دست
نااهل بيفته.»
ته چشمهايش
يا غم نشسته
است، يا ترديد
- شايد هم آنچه
ميبينم
فقط ته ماندهٌ
خشم همافر است
به صاحب پيكان
كه در عمق
چشمش رسوب
كرده است.
اهل؟ نااهل؟
امروز چطور ميتوان
اين دو را از
هم تشخيص داد؟
كيفم
را روي زانو
ميگيرم و
تا آنجا كه
ممكن است خودم
را كنار
راننده كوچك
ميكنم.
بوي پا و عرق
تن، محفظهٌ
جلو وانت را
اشباع كرده
است و تنفس را
مشكل.
راننده
ميپرسد، «ميرين
سر مريض؟»
امروز كيف من
و آدرس علي،
لقب دكتراي
افتخاري
برايم خريده
است.
به كلي
حس جهت شناسيم
را از دست
دادهام. نميدانم
كجا هستم و
مسيري را كه
راننده طي ميكند
تعقيب نميكنم.
شهر، شهر
ديگري است.
شكل و شمايلش
كاملاً عوض
شده است.
تهران جنگ زده
است. در هر كوي
و برزني
سنگرهایي از
گوني و سنگ و
آجر ساختهاند
و مردهاي مسلح
با دستمالهايي
كه بر پيشاني
و سر بستهاند،
در رفت و
آمدند. جسد
اتومبيلهاي
ذغال شده و
لاستيكهاي
نيم سوخته،
بعضي از
خيابانها
را مسدود كرده
است. اينجا و
آنجا، درختها
را كندهاند
و به ميان
جاده انداختهاند.
ماشينها با
عربده و
هياهوي
سرنشينان از
كنار ما ميگذرند.
آدمها،
مثل ساردين در
ماشينها گَل
هم تپيدهاند.
كلهها با
دهانهاي
باز و چشمهاي
خيرهٌ سرخ، به
ماهي مرده مي
مانند.
سی و چهار
علي
در را باز ميكند
و ميخكوب سر
جايش ميايستد.
ميگويم،
«رد شو بيام
تو، دارم از
خستگي پس
ميفتم.»
علي
كيف را با
عجله از دستم
ميگيرد و از
جلو در كنار
ميرود و فقط
ميپرسد،
«چطوري خودتو
رسوندي
اينجا؟»
ميگويم،
«سوار سرنيزه!»
بيآنكه
پالتو را در بياورم
ميان اطاق مينشينم.
يكي از
پسرخالهها يا
پسرعمههاي
علي، يك ليوان
چاي ميآورد -
كمرنگ و داغ،
همانطور كه
دوست دارم. سق
و زبان را ميسوزانم
ولي چاي را يك
ضرب سر ميكشم.
علي
ميپرسد،
«چيزي خوردي؟»
ميگويم،
«گرسنه نيستم -
ولي يه چاي
ديگه لطفاً.»
چاي
دوم را جرعه
جرعه و اشک اشک
ميخورم و
وقتي تمام ميشود
ماجراي روز را
تعريف ميكنم،
بريده بريده و
هذيان وار.
در
چشم علي برق
نيست و صورتش
تكيده به نظر
ميآيد. ميگويد،
«نمي دونم چي
ميشه. پادگان
جمشيديه و تلويزيونم
گرفتن.»
«جائيو
نگرفتن - همه
جا رو دربست
در اختيارشون
گذاشتن.»
تلويزيون
باز است. يكي
از گويندگان
قديمي، كه
مدتي بود بر
صفحهٌ
تلويزيون
ظاهر نشده
بود، امشب
آفتابي شده است،
منتهي با دو
قبضه ريش و
پشم و لبخندي
پت و پهن. خبر
ميدهد كه آب
شهر مسموم شده
است، بعد خبر
را تكذيب ميكند.
اطلاع ميدهد
كه استشمام
هواي
جمشيدآباد
موجب اختلال
ريوي ميشود و
به ساكنين محل
توصيه ميكند
كه دستمالي
آغشته به سركه
جلو ببيني خود
بگيرند.
به
علي ميگويم،
«مصطفي اينا
جمشيدآباد
زندگي ميكنند
- بلائي سرشون
نياد؟»
«فكر
نكنم - به
هرحال تو كه
كاري نميتوني
بكني.»
خبرها
و شايعات پي
هم ميرسد و
پشت هم پخش ميشود:
با شادي، با
غرور، با
لبخند. ناگهان
لحن گوينده به
كلي تغییر ميکند-
با حالتي
وحشتزده
اطلاع ميدهد
كه عدهاي «آشوبگر»
به محل
تلويزيون
حمله كردهاند.
تقاضاي كمك
دارد، با
استغاثه از
كوچك و بزرگ
ياري ميطلبد،
«ملت قهرمان»
را به نجات
«همرزمان»
تلويزيوني
دعوت ميكند،
با التماس از «برادران
مسلحي» كه در
حوالي جام جم
هستند، ميخواهد
كه خود را به
محل پخش
برسانند. بعد،
چند لحظه سكوت
ميشود و
گوينده با صدايي
كه هنوز لرزان
است توضيح ميدهد
كه اشتباهي رخ
داده است و از
«هموطنان قهرمان»
به خاطر آنكه
خاطرشان را
پريشان كرده
است، پوزش ميطلبد.
حملهاي در
كار نبوده
است. تيري به
خطا از هفت
تير يكي از
«نگهبانان
سلحشور»
تلويزيون
شليك شده است. خطري
هنوز متوجه
«همرزمان
گوينده» نيست.
علي
يكي دو بار ميزند
روي رانش و
سرش را با
تمسخر به راست
و چپ تكان ميدهد:
«به به! به به! تا
فكر كرد جون
خودش درخطره
شلوارشو زرد
كرد!»
گويندهٌ
ريشو هنوز
مشغول دادن
خبر است: فلان
محل نياز به
آمبولانس
دارد، فلان بيمارستان
احتياج به
خون. مصاحبههايي
با اين و آن
پخش ميشود.
«توجه
فرمائيد! هم
اكنون آخرين
پيام حضرت آيتالله
العظمي امام
خميني رهبر انقلاب
مردم ايران به
سمع شما ميرسد.»
از «بسمالله
الرحمنالرحيم»
تا «والسلام
عليكم و رحمهالله
و بركاته»
خميني وعده ميدهد
«به حول و قوت
الهي… ايران
اسلامي را
مورد غبطهٌ
جهانيان»
بسازد.
صداي
افسري را به
نام بيگلري ميشنويم.
تيمسار بيگلري
تلفني از
گردانندگان
تلويزيون سؤال
ميکند،
«آقايان، چرا
هنوز مردم به
ارتشيها و
پادگانها
حمله ميكنن؟
ما كه اعلاميه
داديم، اعلان
بيطرفي
كرديم!»
علي
ميگويد، «از
طرفاي
مهرآباد صداي
انفجار عجيب
غريبي بلند شد
- شنيدي؟»
«نه.»
علي
با تعجب مي
پرسد، «نشنيدي؟
به! نزديك يه
ساعت محلههاي
دور و اطراف
مي لرزيد.»
«فرودگاهو
خراب كردن؟»
ميگويد،
«نه - خيال ميكنم
مخزن مهمات "جي"
منفجر شد.
شايدم خود
افسرا منفجرش
كردن.»
ميگويم، «خدا كنه دو