سی و پنج
تمام
روز دلهره
دارم. سرم درد
ميكند و ته
حلقم تلخ و
خشك است.
ناراحتيهاي
جسمي را به
حساب واليومهاي
ديشب ميگذارم.
قرصها خواب
برايم
نياورده است،
حالت غش و
اغمايي آورده
است كه نه
كوفتگي بدنم
را گرفته و نه
ذهنم را آرام
كرده است. علي
معتقد است كه
بيماري من از
عوارض گرسنگي
است. به هر حال
هيچ چيز جز
چاي از گلويم
پايين نميرود.
چندين
بار در ساعات
مختلف به خانه
تلفن ميكنم،
كسي جواب نميدهد.
نگرانم.
علي ميگويد،
«بيخود
نگراني. لابد
از تو اطاقشون
تكون نميخورن
كه به تلفن
جواب بدن.»
«آخه
گفته بودم
تلفن ميكنم.
بلايي سرشون
نيامده باشد؟»
علي ميگويد،
«چه بلايي؟
نمرهٌ اينجا
رو دارن؟»
«نه.»
«كاش
بهشون داده
بودي.»
«من تا
لحظهٌ آخر
اصلاً نميدونستم
كجا دارم
ميرم!»
چند
بار تصميم ميگيرم
سري به خيابان
بزنم و هربار
علي مانع مي
شود. آخرين
بهانهاي كه
پيدا ميكنم
اين است كه: «ميخوام
سيگار بخرم.»
علي دو
كارتن سيگار
جلوم ميگذارد
و با خنده ميگويد،
«تا فردا بسه؟»
دلخورم
كه علي آخرين
بهانهٌ بيرون
رفتن را هم از
من ميگيرد،
ميگويم،
«چيزي هست كه
تو قوطي
شامورتي تو
پيدا نشه؟»
ولي ته دلم
قرص ميشود كه
لااقل بي
سيگار نخواهم
ماند.
علي
سرش را كج ميكند
و ميگويد،
«ما نوكرتيم!»
اما دل و دماغ
ندارد.
طرفهاي
غروب سر و
كلهٌ چند نفر
از دوستان علي
پيدا ميشود.
شريف را ميان
آنها ميشناسم.
آدم خوش مشربي
است، از
انتلكتوئلهايي
كه روشنفكري
برايش فقط ادا
نيست، و چون
برادرش در
سياهكل كشته شده
است، مورد
قبول اطواريها
هم هست. آقاي
ايراني را هم
قبلاً پيش علي
ديدهام.
هيكل درشتي
دارد، لحن
لاتياش
مناسب گردن
كلفتش است و
در خريد و
فروش «ميني
ماينر» دست
دارد. دو نفر
ديگر هم هستند
كه تا به حال
نديدهام يا
به يادم
نماندهاند.
در
رفتار
هيچكدام نه
بدبيني و خشمي
را كه در من
بيدار شده است
ميبينم و
نه نگراني و
غمي را كه در
چشمهاي
علي خفته است.
همه حرف ميزنند،
از گذشته، از
آينده، از
اتفاقات اين
دو روز اخير،
ولي با لبخندي
كه گويي مسائل
مهم نيست، يا
لااقل جنبهٌ
خوشمزهاي
هم دارد.
آقاي
ايراني از شبي
حرف ميزند كه
در امريكا به
اردشير زاهدي
پريده است. ميگويد،
«همهٌ كارا رو
من كردم، يخهٌ
زاهدي رو من
گرفتم، ميزشو
من برگردوندم
- حالا اين
صادق حرومزاده
مدعيش شده!»
شريف
ميخندد و
ميگويد،
«اين قطبزاده
آدم مسخرهايه.
همه كارش
كلكه، مثه
ريگم دروغ
ميگه. همين
ادعاي
مسلمونيش!»
ميگويم،
«دروغگويي كه
چيزي از
مسلمونيش كم
نميكنه - در
اسلام اسمش
تقيه اس!»
شريف
باز ميخندد،
«مقصودم اين
بود اونم از
كسانيه كه تو
بهشون ميگي
جديدالاسلام.
ميگن عرق خور
و زن باز
قهّاريه!»
ايراني
ميگويد،
«آره بابا -
عشقي عشقيه!» و
با اطمينان
كسي كه شاهد
عيني قضايا
بوده است شروع
ميكند از
الواتيهاي
قطبزاده،
تعريف كردن.
من ميروم از
اطاق پهلويي
يكبار ديگر به
خانه تلفن كنم.
گوشي را نگه
ميدارم،
پنجاه زنگ را
ميشمرم و
درست وقتي كه
قطع ميكنم،
به نظرم ميآيد
كسي جواب ميدهد.
دوباره شماره
را ميگيرم -
پنجاه زنگ
ديگر. كسي
نيست. وقتي به
اطاق، ميان
جمع برميگردم،
يكي از دو
نفري كه نميشناسم
دارد ميگويد،
«… سر چوب كرده
بود و مي
رقصوندش.»
شريف
ميپرسد،
«امروز؟»
«آره-
همين بعد از
ظهري.»
ميپرسم،
«چيو؟»
ميگويد،
«فرنچ يه
سرهنگو. فرنچه
پرخون بود - يه
پسر بچهٌ
چارده پونزده
ساله، كرده
بودش سر چوب…»
علي ميگويد،
«تو رو خدا ول
كن ديگه - آدم
ديوونه ميشه!»
شريف
تصديق ميكند:
«آره بابا -
حرفاي ديگه
بزنيم.»
آقاي
ايراني ميگويد،
«مگه حرف ديگهاي
هس؟ حرفا اين
روزا هميناس
ديگه.» و از كسي
كه موضوع را
شروع كرده است
ميپرسد،
«فهميدي
سرهنگه كي
بوده؟»
نفر
دومي كه با من
ناآشناست و
متوجه حال
خراب علي،
فرصت جواب به
اولي نميدهد
و ميگويد،
«راستي علي
شنيدي تو كاخ
نياورون چكار
كردن؟»
مي
پرسم، «مگه
ريختن تو
كاخ؟»
«بعله
امروز - هرچي
بوده غارت
كردن. اما
اينجاشو ميخواستم
بگم - علي گوش
ميكني؟
وقتي میریزن
اون تو، يه
كلاغ
مادرمردهاي
ام راه گم
ميكنه و از تو
شيشهٌ شكستهٌ
يكي از پنجرهها
ميره تو
ساختمون. يكي
از اين تفنگ
به دستا ميگه
اين فلان فلان
شده همون عقاب
آمريكاس بايد
كشتش! وشروع
ميكنه به
تيراندازي
طرف كلاغه!»
اگر
قصد از تعريف
داستان،
خنداندن علي
است، گوينده
وقت تلف كرده
است. علي سرش
پائين است، پشم
قالي را ميكند،
و خوني كه توی
صورتش دويده
است به طاسي
سر هم نشت
كرده است.
ايراني
با خنده ميگويد،
«اين لامصبا،
تيراندازيم
بلد نيسن.»
مي
پرسم، «خود
كاخم صدمه
ديده؟»
كسي
جواب درستي
ندارد. چند
لحظه همه
ساكتيم. شريف
ميپرسد،
«تلويزيونو
روشن كنم؟»
آن كه
خبر مترسک شدن
فرنچ خون آلود
سرهنگ را به
ما داده است
ميگويد،
«آره - روشن كن
ببينيم چه
خبره.»
در طول
روز چند بار،
من و علي
تلويزيون را
باز كردهايم
و بعد از چند
دقيقه، عصبيتر
و كلافهتر
آن را بستهايم.
«اينجا صداي
انقلاب ايران
است! صدا و
سيماي انقلاب
ايران!» نه
صدا شنيدني
است و نه سيما
ديدني.
ابراهيم
يزدي بر صفحهٌ
«صدا و سيماي
انقلاب» است،
همراه يك جوان
و يك آخوند.
اين سه نفر
نشستهاند و
روبرويشان
مرد چاقي
ايستاده است
كه سرش با چند
لت پارچه
باندپيچي شده
است. در اين
زاويهٌ
دوربين صورت
مرد ايستاده
به طور كامل
ديده نميشود.
يزدي با لهجهٌ
امريكايي،
مشغول سؤال
كردن است.
شريف
ميگويد،
«واقعاً حرف
زدن اين
مرتيكه مسخره
اس.»
من ميگويم،
«تهوع آوره. با
همين لهجه
عربيم حرف
ميزنه! داستان
كلاغه اس.»
«همون
كه رفت تو كاخ
نياورون؟»
«نه - اون
كه كلهٌ سحر
گه خورد!»
علي ميگويد،
«اِ - اين
نصيريه!»
تمام
سرها به طرف
تلويزيون
برميگردد.
دوربين روي
نصيري است.
صورت نصيري
فقط چاق نيست،
ورم دارد. چشمهايش
گشاد شده است
و دو دو ميزند.
از روي
پانسمان با
عجله و
ناشيانهٌ سرش
لكههاي
خون پيداست.
ايراني
ميپرسد،
«مگه وقتي
ريختن تو
زندونا اين
فلنگو نبس؟»
شريف
جواب ميدهد،
«نه - اينو
گرفتن، هويدا
و نيك پي ام
همينطور.»
من ميگويم،
«سيس!»
يزدي
با ان لهجهٌ
كذا سوال ميكند:
«بودجهٌ ساواك
چقدر بود؟»
نصيري
با صداي خفهاي
كه به اشكال
از گلويش در
ميآيد،
جواب ميدهد:
«پروندههاش
هست. فعلاً
خاطرم نيست.»
علي ميپرسد،
«صداش چرا
اينطوري شده؟»
«لابد
سرما خورده.»
«نه -
گلوشو اينقدر
زور دادن كه
تاراي صوتيش
بريده.»
ايراني
ميگويد،
«كي؟»
علي ميگويد،
«همونايي كه
سرشو شكستن.»
شريف
به تلويزيون
نزديكتر مينشينيد،
«آره - حسابي
زدنش. نميتونه
درست سرپا
وايسه.»
يزدي
با تشر ميگويد:
«تو كه همه
چيزو انكار ميكني!»
ميپرسم،
«چي پرسيد كه
نصيري انكار
كرد؟»
شريف
ميگويد،
«هيچ چي.»
يزدي
ادامه ميدهد:
«رئيس زندان،
بازرسا،
مأمورا گزارش
نميدادن؟
از شكنجهها
خبر نداري؟»
نصيري
خرخر ميکند:
«ميدادن،
ولي در گزارشا
چيزي از شكنجه
نمينوشتن.»
شريف
ميگويد،
«خب راست ميگه -
اينجور چيزا
رو كه تو گزارش
نمينويسن.»
آخوندي
كه كنار يزدي
است، دستها
را از زير عبا
درميآورد و
بالاتنه را به
طرف نصيري خم
ميكند و
ميگويد:
«تو خودت زدي
تو گوش من -
هيجده سال پيش
- يادت نيست،
ها؟»
نصيري
ميگويد:
«هيجده سال
پيش؟ خير،
خاطرم نيست.
به علاوه شامل
مرور زمان
ميشه.»
ايراني
و شريف بياختيار
ميخندند.
يزدي: «چقدر
حقوق ميگرفتي؟»
نصيري: «12 هزار تومن.»
يزدي:
«مزايا؟»
«همون
حدود - 12 هزار
تومن.»
شريف
با حيرت ميپرسد،
«اين سؤالاي
مسخره چيه
اينا ميكنن؟»
جواني
كه طرف ديگر
يزدي نشسته
است سؤال ميکند:
«شما بچه
دارين؟»
نصيري
جواب ميدهد:
«بله - همسر و دو
فرزند دارم.»
جوان
كه برخلاف
يزدي و آخوند،
نصيري را شما
خطاب ميكند،
ميپرسد:
«اگه خبر
بيارن بچهتون
ناخوشه، چه
حالي ميشين؟»
نصيري
ميگويد:
«مثل هر پدري
كه خبر ناخوشي
فرزندشو بشنوه
- نگران.»
شريف
اين بار با
خلق تنگي ميگويد،
«اي بابا - تنها
كسي که حرفاش
معني داره خود
نصيريه.»
سوال و
جواب به همين
روال ادامه
دارد:
س:
«درآمد ديگه
چي داشتي؟»
ج: «چند
قطعه ملكم
داشتم.»
س: «چقدر
پول از ايران
خارج كردي؟»
ج: «پولي
خارج نكردم.»
س:
«كلمهٌ
ماركيست
اسلامي رو كي
اختراع كرد؟»
ج: «نمي
دونم.»
س:
«اسلامو ميشناسي؟»
ج: «بله -
من مسلمانم.»
س: «از
درياچهٌ نمك
چي ميدوني؟»
ج: «فقط
مي دونم
درياچهايه
نزديك قم.»
س: «از
گذشتهات
پشيمون
نيستي؟»
ج: «نه -
من طبق قانوني
كه هيئت دولت
تصويب كرده بود،
عمل ميكردم.»
من ميپرسم،
«اين مصاحبه
اس يا محاكمه
اس؟»
ايراني
ميگويد،
«هم اينه هم
اون.»
شريف
ميگويد،
«نه اينه نه
اون - عجب
بساطيه!»
يكباره
علي با صداي
بلند ميزند
زير گريه: «تف
به روتون
بياد، تف! زن
جندهها كه
اشک منو برا
نصيري
درآوردين! برا
نصيري - تف!
مادر قحبهها!
شماها انقلاب
كردين كه
شكنجه ور
بيفته يا واسهٌ
اينكه خودتون
شكنجهگر
بشين؟
پدرنامردا!
جاكشا! ننه
سگا!…» و با هقهق
از اطاق بيرون
ميرود.
اولين
باري است كه
ميبينم
مردي اينطور
گريه ميكند.
دست و پا را گم
كردهام. نميدانم
چطور علي را
آرام كنم. به
علاوه بهت و
حيرت از آنچه
ميبينم و
ميشنوم
به زمين
ميخكوبم كرده
است.
سپهبد
رحيمي را بر
صفحهٌ
تلويزيون ميآورند،
و بعد
سالارجاف را.
دل آشوبهاي
كه از صبح حس
ميكردم، اوج
ميگيرد و با
شتاب خودم را
به دستشويي ميرسانم.
سی و شش
چهار
روز است كه از
خانه بي خبرم،
تلفنهاي
مكررم بي جواب
مانده است. در
اين چهار روز با
مؤسسهٌ
بيروني تماس
نگرفتهام،
حتي تصور
شنيدن لحن
پرمدعا و
طلبكار نعمتي
حالم را خرابتر
ميكند.
اين چهار روزه
هيچ كس جز
خواهرم نميداند
به كدام سوراخ
خزيدهام، به
ديگر دوستان
سراغي ندادهام.
در تمام اين
مدت قدم به
خيابان
نگذاشتهام،
رابطهام با
دنياي خارج از
طريق روزنامهها
و اخبار
راديويي است.
اين چهار روز
را مثل خوابي طولاني
و ترسناك
گذراندهام،
مثل كابوسي در
بيداري و بي
پايان.
كيفم
را ميبندم و
وقتي علي به
اطاقم ميآيد،
شال و كلاه
كرده آمادهٌ
رفتنم.
علي با
نگراني ميپرسد،
«كجا ميخواي
بري؟ هنوز تب
داري.»
ميگويم،
«خيال نميكنم
- مثه اينكه
تبم بريده.
بالأخره بايد
رفت - هرچي
لفتش بدم
بدتره. بايد
تكوني به خودم
بدم.»
«يه چيزي بخور. اگه غذا بخوري حالت بهتر مي