سی و پنج
تمام
روز دلهره
دارم. سرم درد
ميكند و ته
حلقم تلخ و
خشك است.
ناراحتيهاي
جسمي را به
حساب واليومهاي
ديشب ميگذارم.
قرصها خواب
برايم
نياورده است،
حالت غش و
اغمايي آورده
است كه نه
كوفتگي بدنم
را گرفته و نه
ذهنم را آرام
كرده است. علي
معتقد است كه
بيماري من از
عوارض گرسنگي
است. به هر حال
هيچ چيز جز
چاي از گلويم
پايين نميرود.
چندين
بار در ساعات
مختلف به خانه
تلفن ميكنم،
كسي جواب نميدهد.
نگرانم.
علي ميگويد،
«بيخود
نگراني. لابد
از تو اطاقشون
تكون نميخورن
كه به تلفن
جواب بدن.»
«آخه
گفته بودم
تلفن ميكنم.
بلايي سرشون
نيامده باشد؟»
علي ميگويد،
«چه بلايي؟
نمرهٌ اينجا
رو دارن؟»
«نه.»
«كاش
بهشون داده
بودي.»
«من تا
لحظهٌ آخر
اصلاً نميدونستم
كجا دارم
ميرم!»
چند
بار تصميم ميگيرم
سري به خيابان
بزنم و هربار
علي مانع مي
شود. آخرين
بهانهاي كه
پيدا ميكنم
اين است كه: «ميخوام
سيگار بخرم.»
علي دو
كارتن سيگار
جلوم ميگذارد
و با خنده ميگويد،
«تا فردا بسه؟»
دلخورم
كه علي آخرين
بهانهٌ بيرون
رفتن را هم از
من ميگيرد،
ميگويم،
«چيزي هست كه
تو قوطي
شامورتي تو
پيدا نشه؟»
ولي ته دلم
قرص ميشود كه
لااقل بي
سيگار نخواهم
ماند.
علي
سرش را كج ميكند
و ميگويد،
«ما نوكرتيم!»
اما دل و دماغ
ندارد.
طرفهاي
غروب سر و
كلهٌ چند نفر
از دوستان علي
پيدا ميشود.
شريف را ميان
آنها ميشناسم.
آدم خوش مشربي
است، از
انتلكتوئلهايي
كه روشنفكري
برايش فقط ادا
نيست، و چون
برادرش در
سياهكل كشته شده
است، مورد
قبول اطواريها
هم هست. آقاي
ايراني را هم
قبلاً پيش علي
ديدهام.
هيكل درشتي
دارد، لحن
لاتياش
مناسب گردن
كلفتش است و
در خريد و
فروش «ميني
ماينر» دست
دارد. دو نفر
ديگر هم هستند
كه تا به حال
نديدهام يا
به يادم
نماندهاند.
در
رفتار
هيچكدام نه
بدبيني و خشمي
را كه در من
بيدار شده است
ميبينم و
نه نگراني و
غمي را كه در
چشمهاي
علي خفته است.
همه حرف ميزنند،
از گذشته، از
آينده، از
اتفاقات اين
دو روز اخير،
ولي با لبخندي
كه گويي مسائل
مهم نيست، يا
لااقل جنبهٌ
خوشمزهاي
هم دارد.
آقاي
ايراني از شبي
حرف ميزند كه
در امريكا به
اردشير زاهدي
پريده است. ميگويد،
«همهٌ كارا رو
من كردم، يخهٌ
زاهدي رو من
گرفتم، ميزشو
من برگردوندم
- حالا اين
صادق حرومزاده
مدعيش شده!»
شريف
ميخندد و
ميگويد،
«اين قطبزاده
آدم مسخرهايه.
همه كارش
كلكه، مثه
ريگم دروغ
ميگه. همين
ادعاي
مسلمونيش!»
ميگويم،
«دروغگويي كه
چيزي از
مسلمونيش كم
نميكنه - در
اسلام اسمش
تقيه اس!»
شريف
باز ميخندد،
«مقصودم اين
بود اونم از
كسانيه كه تو
بهشون ميگي
جديدالاسلام.
ميگن عرق خور
و زن باز
قهّاريه!»
ايراني
ميگويد،
«آره بابا -
عشقي عشقيه!» و
با اطمينان
كسي كه شاهد
عيني قضايا
بوده است شروع
ميكند از
الواتيهاي
قطبزاده،
تعريف كردن.
من ميروم از
اطاق پهلويي
يكبار ديگر به
خانه تلفن كنم.
گوشي را نگه
ميدارم،
پنجاه زنگ را
ميشمرم و
درست وقتي كه
قطع ميكنم،
به نظرم ميآيد
كسي جواب ميدهد.
دوباره شماره
را ميگيرم -
پنجاه زنگ
ديگر. كسي
نيست. وقتي به
اطاق، ميان
جمع برميگردم،
يكي از دو
نفري كه نميشناسم
دارد ميگويد،
«… سر چوب كرده
بود و مي
رقصوندش.»
شريف
ميپرسد،
«امروز؟»
«آره-
همين بعد از
ظهري.»
ميپرسم،
«چيو؟»
ميگويد،
«فرنچ يه
سرهنگو. فرنچه
پرخون بود - يه
پسر بچهٌ
چارده پونزده
ساله، كرده
بودش سر چوب…»
علي ميگويد،
«تو رو خدا ول
كن ديگه - آدم
ديوونه ميشه!»
شريف
تصديق ميكند:
«آره بابا -
حرفاي ديگه
بزنيم.»
آقاي
ايراني ميگويد،
«مگه حرف ديگهاي
هس؟ حرفا اين
روزا هميناس
ديگه.» و از كسي
كه موضوع را
شروع كرده است
ميپرسد،
«فهميدي
سرهنگه كي
بوده؟»
نفر
دومي كه با من
ناآشناست و
متوجه حال
خراب علي،
فرصت جواب به
اولي نميدهد
و ميگويد،
«راستي علي
شنيدي تو كاخ
نياورون چكار
كردن؟»
مي
پرسم، «مگه
ريختن تو
كاخ؟»
«بعله
امروز - هرچي
بوده غارت
كردن. اما
اينجاشو ميخواستم
بگم - علي گوش
ميكني؟
وقتي میریزن
اون تو، يه
كلاغ
مادرمردهاي
ام راه گم
ميكنه و از تو
شيشهٌ شكستهٌ
يكي از پنجرهها
ميره تو
ساختمون. يكي
از اين تفنگ
به دستا ميگه
اين فلان فلان
شده همون عقاب
آمريكاس بايد
كشتش! وشروع
ميكنه به
تيراندازي
طرف كلاغه!»
اگر
قصد از تعريف
داستان،
خنداندن علي
است، گوينده
وقت تلف كرده
است. علي سرش
پائين است، پشم
قالي را ميكند،
و خوني كه توی
صورتش دويده
است به طاسي
سر هم نشت
كرده است.
ايراني
با خنده ميگويد،
«اين لامصبا،
تيراندازيم
بلد نيسن.»
مي
پرسم، «خود
كاخم صدمه
ديده؟»
كسي
جواب درستي
ندارد. چند
لحظه همه
ساكتيم. شريف
ميپرسد،
«تلويزيونو
روشن كنم؟»
آن كه
خبر مترسک شدن
فرنچ خون آلود
سرهنگ را به
ما داده است
ميگويد،
«آره - روشن كن
ببينيم چه
خبره.»
در طول
روز چند بار،
من و علي
تلويزيون را
باز كردهايم
و بعد از چند
دقيقه، عصبيتر
و كلافهتر
آن را بستهايم.
«اينجا صداي
انقلاب ايران
است! صدا و
سيماي انقلاب
ايران!» نه
صدا شنيدني
است و نه سيما
ديدني.
ابراهيم
يزدي بر صفحهٌ
«صدا و سيماي
انقلاب» است،
همراه يك جوان
و يك آخوند.
اين سه نفر
نشستهاند و
روبرويشان
مرد چاقي
ايستاده است
كه سرش با چند
لت پارچه
باندپيچي شده
است. در اين
زاويهٌ
دوربين صورت
مرد ايستاده
به طور كامل
ديده نميشود.
يزدي با لهجهٌ
امريكايي،
مشغول سؤال
كردن است.
شريف
ميگويد،
«واقعاً حرف
زدن اين
مرتيكه مسخره
اس.»
من ميگويم،
«تهوع آوره. با
همين لهجه
عربيم حرف
ميزنه! داستان
كلاغه اس.»
«همون
كه رفت تو كاخ
نياورون؟»
«نه - اون
كه كلهٌ سحر
گه خورد!»
علي ميگويد،
«اِ - اين
نصيريه!»
تمام
سرها به طرف
تلويزيون
برميگردد.
دوربين روي
نصيري است.
صورت نصيري
فقط چاق نيست،
ورم دارد. چشمهايش
گشاد شده است
و دو دو ميزند.
از روي
پانسمان با
عجله و
ناشيانهٌ سرش
لكههاي
خون پيداست.
ايراني
ميپرسد،
«مگه وقتي
ريختن تو
زندونا اين
فلنگو نبس؟»
شريف
جواب ميدهد،
«نه - اينو
گرفتن، هويدا
و نيك پي ام
همينطور.»
من ميگويم،
«سيس!»
يزدي
با ان لهجهٌ
كذا سوال ميكند:
«بودجهٌ ساواك
چقدر بود؟»
نصيري
با صداي خفهاي
كه به اشكال
از گلويش در
ميآيد،
جواب ميدهد:
«پروندههاش
هست. فعلاً
خاطرم نيست.»
علي ميپرسد،
«صداش چرا
اينطوري شده؟»
«لابد
سرما خورده.»
«نه -
گلوشو اينقدر
زور دادن كه
تاراي صوتيش
بريده.»
ايراني
ميگويد،
«كي؟»
علي ميگويد،
«همونايي كه
سرشو شكستن.»
شريف
به تلويزيون
نزديكتر مينشينيد،
«آره - حسابي
زدنش. نميتونه
درست سرپا
وايسه.»
يزدي
با تشر ميگويد:
«تو كه همه
چيزو انكار ميكني!»
ميپرسم،
«چي پرسيد كه
نصيري انكار
كرد؟»
شريف
ميگويد،
«هيچ چي.»
يزدي
ادامه ميدهد:
«رئيس زندان،
بازرسا،
مأمورا گزارش
نميدادن؟
از شكنجهها
خبر نداري؟»
نصيري
خرخر ميکند:
«ميدادن،
ولي در گزارشا
چيزي از شكنجه
نمينوشتن.»
شريف
ميگويد،
«خب راست ميگه -
اينجور چيزا
رو كه تو گزارش
نمينويسن.»
آخوندي
كه كنار يزدي
است، دستها
را از زير عبا
درميآورد و
بالاتنه را به
طرف نصيري خم
ميكند و
ميگويد:
«تو خودت زدي
تو گوش من -
هيجده سال پيش
- يادت نيست،
ها؟»
نصيري
ميگويد:
«هيجده سال
پيش؟ خير،
خاطرم نيست.
به علاوه شامل
مرور زمان
ميشه.»
ايراني
و شريف بياختيار
ميخندند.
يزدي: «چقدر
حقوق ميگرفتي؟»
نصيري: «12 هزار تومن.»
يزدي:
«مزايا؟»
«همون
حدود - 12 هزار
تومن.»
شريف
با حيرت ميپرسد،
«اين سؤالاي
مسخره چيه
اينا ميكنن؟»
جواني
كه طرف ديگر
يزدي نشسته
است سؤال ميکند:
«شما بچه
دارين؟»
نصيري
جواب ميدهد:
«بله - همسر و دو
فرزند دارم.»
جوان
كه برخلاف
يزدي و آخوند،
نصيري را شما
خطاب ميكند،
ميپرسد:
«اگه خبر
بيارن بچهتون
ناخوشه، چه
حالي ميشين؟»
نصيري
ميگويد:
«مثل هر پدري
كه خبر ناخوشي
فرزندشو بشنوه
- نگران.»
شريف
اين بار با
خلق تنگي ميگويد،
«اي بابا - تنها
كسي که حرفاش
معني داره خود
نصيريه.»
سوال و
جواب به همين
روال ادامه
دارد:
س:
«درآمد ديگه
چي داشتي؟»
ج: «چند
قطعه ملكم
داشتم.»
س: «چقدر
پول از ايران
خارج كردي؟»
ج: «پولي
خارج نكردم.»
س:
«كلمهٌ
ماركيست
اسلامي رو كي
اختراع كرد؟»
ج: «نمي
دونم.»
س:
«اسلامو ميشناسي؟»
ج: «بله -
من مسلمانم.»
س: «از
درياچهٌ نمك
چي ميدوني؟»
ج: «فقط
مي دونم
درياچهايه
نزديك قم.»
س: «از
گذشتهات
پشيمون
نيستي؟»
ج: «نه -
من طبق قانوني
كه هيئت دولت
تصويب كرده بود،
عمل ميكردم.»
من ميپرسم،
«اين مصاحبه
اس يا محاكمه
اس؟»
ايراني
ميگويد،
«هم اينه هم
اون.»
شريف
ميگويد،
«نه اينه نه
اون - عجب
بساطيه!»
يكباره
علي با صداي
بلند ميزند
زير گريه: «تف
به روتون
بياد، تف! زن
جندهها كه
اشک منو برا
نصيري
درآوردين! برا
نصيري - تف!
مادر قحبهها!
شماها انقلاب
كردين كه
شكنجه ور
بيفته يا واسهٌ
اينكه خودتون
شكنجهگر
بشين؟
پدرنامردا!
جاكشا! ننه
سگا!…» و با هقهق
از اطاق بيرون
ميرود.
اولين
باري است كه
ميبينم
مردي اينطور
گريه ميكند.
دست و پا را گم
كردهام. نميدانم
چطور علي را
آرام كنم. به
علاوه بهت و
حيرت از آنچه
ميبينم و
ميشنوم
به زمين
ميخكوبم كرده
است.
سپهبد
رحيمي را بر
صفحهٌ
تلويزيون ميآورند،
و بعد
سالارجاف را.
دل آشوبهاي
كه از صبح حس
ميكردم، اوج
ميگيرد و با
شتاب خودم را
به دستشويي ميرسانم.
سی و شش
چهار
روز است كه از
خانه بي خبرم،
تلفنهاي
مكررم بي جواب
مانده است. در
اين چهار روز با
مؤسسهٌ
بيروني تماس
نگرفتهام،
حتي تصور
شنيدن لحن
پرمدعا و
طلبكار نعمتي
حالم را خرابتر
ميكند.
اين چهار روزه
هيچ كس جز
خواهرم نميداند
به كدام سوراخ
خزيدهام، به
ديگر دوستان
سراغي ندادهام.
در تمام اين
مدت قدم به
خيابان
نگذاشتهام،
رابطهام با
دنياي خارج از
طريق روزنامهها
و اخبار
راديويي است.
اين چهار روز
را مثل خوابي طولاني
و ترسناك
گذراندهام،
مثل كابوسي در
بيداري و بي
پايان.
كيفم
را ميبندم و
وقتي علي به
اطاقم ميآيد،
شال و كلاه
كرده آمادهٌ
رفتنم.
علي با
نگراني ميپرسد،
«كجا ميخواي
بري؟ هنوز تب
داري.»
ميگويم،
«خيال نميكنم
- مثه اينكه
تبم بريده.
بالأخره بايد
رفت - هرچي
لفتش بدم
بدتره. بايد
تكوني به خودم
بدم.»
«يه
چيزي بخور.
اگه غذا بخوري
حالت بهتر ميشه.»
«ميبيني
كه هر چي ميخورم
برميگردونم
- فايدهاش چيه.»
حال
خود علي هم
تعريفي ندارد
و افسردهتر
از آن است كه
بيش از اين با
من چانه بزند.
با او روبوسي
ميكنم و
با خويشانش
خداحافظي، و
راه ميافتم.
خيابانها
شلوغ و آشفته
است. همه جا
هفت تيربند و
تفنگ به دوش
ديده ميشود.
راهنمايي
اتومبيلها
و وسائط نقليه
بر عهدهٌ
جوانان نو
بالغ است. كار
با خام دستي و
ناشيگري
انجام ميشود.
چهارراهها
به كندوي
زنبور ميماند.
پسربچههاي
خردسال دوره
افتادهاند
و روزنامه ميفروشند.
يكي از آنها،
كه بيش از هشت
يا نه سال ندارد،
با ذوق و شوق
دم گوش من
فرياد ميزند:
«امروز جهنم
آباد شد!…
نصيري به درك
واصل شد!… امروز
جهنم آباد شد!…»
و يكي از
روزنامهها
را طوري دست
گرفته است كه
عكس اجساد
تيرباران شده
ديده شود:
رحيمي و نصيري
و خسروداد و
سالارجاف و…
«پس
محاكمه بود.
محاكمهٌ بي
دادگاه، بي
وكيل، بي
شاهد.»
به
كمك شش تاكسي
نارنجي خودم
را تا ميدان
لويزان ميرسانم.
در ميدان
كركرههاي
آژانس تاكسي
پائين است و
در چوبي خانهٌ
دوستان نزي و
مهندس ترك
بزرگي برداشته
است و خود
خانه به نظر
خالي از زندگي
ميرسد. بقيهٌ
راه را پياده
ميروم. در ده
به صورتهاي
ناآشنا زياد
برميخورم.
آگاهم كه همه
با كنجكاوي
نگاهم ميكنند.
نميتوانم
خيلي تند راه
بروم و كيف به
دستم سنگيني
ميكند.
كبري
چشمش كه به من
میافتد،
درست مثل
اينكه شبحي
ديده باشد، با
جيغ و ويغ به
داخل خانه
پناه ميبرد.
عزتالله
با حيرت ميگويد،
«زبونم لال،
ما فكر كرديم
شما رو كشتن. استغفرالله!»
ميپرسم،
«كي منو بكشه؟»
ميگويد،
«همونايي كه
سوارتون كردن.
صب که حجت سر زد…»
«چكار
داشت؟»
«ميخواس
بگه باغ مرحوم
آقا كوميتس…»
«چيه؟»
«كوميته
- بهش گفتم
خانومو بردن.
تلفون كرد منزل
مهدي خان.
مهين خانم
جواب داد. من
واسشون گفتم
شما رو دو نفر
تفنگچي بردن -
تو يه ماشيني
كه تا سقفش
تفنگ بود. ما
الان چاره
روزه بيخبریم.»
ميگويم،
«چرا اونا رو
نگران كردي؟»
عزتالله
ميگويد،
«نه - والله چي
بگم - چندونم،
نه. فقط گفتن ما
ديگه اونجا
تلفون نكنيم -
خودشون اگه
خبري داشتن
تلفون ميكنن.»
كبري
مطمئن شده است
كه من روح
نيستم و به
داخل اطاق
خزيده است و
از پشت عزتالله
نگاهم ميكند.
وقتي چشمش به
چشم من ميافتد
ميگويد،
«خانوم چرا
اينجوري شدي؟
آب شدي. همهٌ گوشتات
ريخته - نچ!»
«چيزي
نيست. وضع
معدهام اين
روزا خراب
بوده. چرا
هرچي تلفن
كردم هيچ كي
جواب نداد؟»
عزتالله
ميگويد،
«ما زنگو
نشنيديم
والله.»
زنگ
تلفن بلند ميشود.
مريم است.
«بابا من مردم
از دلواپسي!
كجايي؟ نه
خونهات
جواب ميده، نه
مؤسسه ميري.
داشتم ديوونه
ميشدم.»
برايش
ميگويم
كه حالا خانه
هستم از فردا
هم مؤسسه. «راستي
تو ميتوني
صبح بياي منو
ببري شهر؟»
مريم
ميگويد،
«معلومه كه ميتونم.
هفت بيام
خوبه؟»
«عاليه.»
بعد به
نزي تلفن ميكنم.
«الهي قربونت
برم» نزي مثل
هميشه گرم است
و اين بار پر
از نگراني: «من
از كَت افتادم
از بس به تو
تلفن كردم. به
مراد گفتم اگه
امروز گيرت
نيارم، ميام خونهات
بست ميشينم
تا پيدات بشه.»
ميگويم،
«ببخش كه
نگرانت كردم.
حق بود بهت
زودتر خبر ميدادم
- اما به جان
خودت ناي هيچ
كار نداشتم.»
ميپرسد،
«حالا خونهاي؟
تو رو خدا
مواظب خودت
باش. اون ورا
خيلي امن
نيست. ميدوني
كه سر دوستاي
ما چي اومد؟»
«كدوم
دوستا؟»
«همسايههاي
تو - همونايي
كه يه شب
اينجا ديدي -
يحيوي. نصفه
شب ريختن خونهشون
هرچي داشتنو
نداشتن بردن.»
ميگويم،
«اي بابا!
طفلكيا! من
ديدم در خونهشون
شكسته پس
ماجرا اين
بوده.»
«نه درو
دزدا نشكستن -
دامادشون
شكسته. واسهٌ
دزدا، كلفته
درو وا كرده -
خودش همدسشون
بوده. حالا
مال به جهنم،
آقا رو اينقد
زدن كه بيهوش
افتاده خانم
ام دستو پاشو
بستن، تو دهنش
ام پارچه
تپوندن و كردنش
زير تخت. الهي
بميرم براش.
فرداش
دامادشون كه
ميره اونجا سر
بزنه ميبينه
كسي درو وا
نميكنه،
نگران ميشه،
درو ميشكنه
ميره تو. حالا
زنو شوهر هر
دو تو مريضخونه
خوابيدن. اگه
دامادشون
نرسيده بود
كه، خدا مرگم
بده، هيچ
معلوم نبود
زنده بمونن.»
ميگويم،
«واي بر من! آخه
چرا؟ چرا
زدنشون؟»
نزي ميگويد،
«گفتن عكس شاه
تو خونهتونه.
كلفته خبر
داده بوده.»
«اينا
كه شاهي
نبودن. خيلي
ام با
بازرگانو مسلمونا
ادعاي نزديكي
داشتن.»
«خب آره.
يه عكس تو
مراسم اداري
از شاهو آقاي
يحيويو يه
عدهٌ ديگه تو
آلبومشون
بوده. اما اين بهانه
اس. همش دنبال
جواهر مواهر و
قالي ماليا
بودن – همه رن
بردن. اينا
وحشيان! تو
رو خدا مواظب
خودت باش.
نميشه چند شب
بياي اينجا؟
اقلاً اينجا
تنها نيستي.»
ميگويم،
«نه مرسي نزي
جان- من تازه
برگشتم خونه.
اينجا چيزي
نيست بخوان
ببرن.»
نزي ميگويد،
«خودتو ممكنه
اذيت كنن.»
«با من
كسي كاري
نداره.»
طرفهاي
بعدازظهر حجت
ميآيد.
اگر غيبت من
نگرانش كرده
است، نشان نميدهد
و از بازگشتم
هم اظهار تعجب
نميكند. ميپرسم،
«با شماها كه
كسي كاري
نداشته؟
اذيتتون كه
نكردن؟»
«با ما؟
براي چي
خانم؟»
«خب
براي اينكه تو
باغ نصيري بودين.»
حجت ميگويد،
«اون كه گور به
گور شد - مام
همينو ميخواستيم.
دلمون از دسش
خون بود
والله.»
«تا
وقتي براي
نصيري كار مي
كردي از اين
حرفا نميزدي
حجت. پيدام
نبود كه دلت
خونه.»
حجت
اين پا و آن پا
ميشود و
ميگويد،
«روزگار
قسمتمو اين
كرده بود. هيچ
راضي نبودم تو
باغ آقا
ببينمش.»
حوصله
ندارم به حجت
يادآوري كنم
كه ميتوانست
آنجا كار نكند
و پيش پدرم
بماند. ميپرسم،
«كار خاصي
داشتي يا فقط
آمدي سري
بزني؟»
«آمدم
خدمتتون عرض
كنم كه كوميته
دس ماس. اگه فرمايشي
داشتين در
خدمتيم. يه
تفنگم آوردم
بذارم اينجا
محض احتياط.»
ميپرسم،
«اينجا؟ تفنگ؟
فوري با خودت
ببرش بيرون.
من لازم
ندارم. عزتالله
گفت محل كميته
باغ پدرمه -
درسته؟»
«بعله
خانم.»
«كميته
رو راضي هستي
جاي آقا
ببيني؟»
حجت
چشمهاي
دريده و نزديك
به همش را از
بالاي دماغ عقابيش
با حيرت به
صورتم ميدوزد،
انگار معناي
حرفم را درست
نفهميده است.
ميگويم،
«اگه كاري
باهت داشتم به
باغ تلفن ميكنم.
يادت نره
تفنگو از خونه
ببري بيرون.»
«نخير
خانم - چشم.»
تا آخر
شب بيژن و
احسان تلفن ميكنند
- آنها هم
نگران بودهاند.
به مصطفي و
هومان زنگ ميزنم
- هردو
خانواده
سالمند. انيس
را در خانهاش
گير نميآورم،
ولي انتظار هم
ندارم كه آنجا
پيدايش كنم.
احتمالاً يا
منزل فريباست
يا ستاره و يا
خانم معيني.
با آنها تماس
نميگيرم -
حوصلهٌ خوش و
بش با هيچكدام
را ندارم.
سی و هفت
از
محمد هيچ خبري
نيست. حتي
آژانس لويزان
هم، كه كارش
را از نو شروع
كرده است، از
او اطلاعي
ندارد. دلم
نميخواهد
رانندهٌ ثابت
ديگري جاي او
را بگيرد. صبحها
پياده تا
ميدان ميروم.
از آنجا براي
شهر معمولاً
وسيله پيدا ميشود.
برگشتن به
لويزان هميشه
مشكلتر است،
بنابراين
عصرها از
آژانس نزديك
مؤسسه تاكسي
ميخواهم.
نزديك يك هفته
است شوفري به
اسم مدني
دنبالم ميآيد.
بار
اولي كه با
آقاي مدني سفر
كردم به من
گفت، «من شما
رو قبلاً ام
سوار كردم.»
خيال
كردم سؤال ميكند.
گفتم، «فكر
نميكنم.»
گفت،
«چرا چرا،
حتماً. من
صورتا يادم
نميره.»
چندان
ميلي به حرف
زدن نداشتم.
گفتم، «به
هرحال من دفهٌ
اوله كه از
آژانس شما
تاكسي
خواستم.»
جواب
من ساكتش كرد،
ولي قانعش
نكرد، چون با
آنكه سرم را
به كتابي كه
داشتم گرم
كرده بودم، حس
ميكردم
كه گاه به گاه
از توي آينه
نگاهم ميكند
و زير لبي ميگويد،
«چرا بابا - چرا.»
موقعيت
ناراحت كنندهاي
بود. پشيمان
شدم كه چرا حرفش
را تصديق
نكردم تا
راحتم بگذارد.
خواندن هم
ديگر ممكن
نبود. سيگاري
روشن كردم و
پاكت را طرف
راننده گرفتم.
با تشكر سيگار
را برداشت و با
شادی گفت،
«بالأخره جستم
– مسافر من
نبودین، اما
من شما رو
قبلاً دیدم.»
با
تعجب و مختصري
بيحوصلگي
نگاهش كردم و
پرسيدم، «كجا؟»
«يعني
خودتونو نه -
عكستونو. تو
مجلهٌ اميد
ايران - به اون
نشوني كه تو
عكس ام سيگار
دستونه.»
گفتم،
«ها- اون ممكنه.»
هم از حافظهاش
تعجب كردم و
هم از اينكه
اهل خواندن
است. به علاوه
آقاي مدني
دقيق خوانده
بود - از اشارههايش
و نقل و قولهايش
پيدا بود. لاي
كتاب را بستم
و سر حرف باز
شد.
آقاي
مدني گفت كه
در گذشته
رانندهٌ
اتوبوس تي. بي.
تي. بوده و بين
تهران و
هامبورگ سفر
ميكرده
است و از من
پرسيد، «شما
هامبورگ
بودين؟»
گفتم،
«نه - هيچ وقت.»
«بهشته
خانم - بهشته.» و
از اولين سفري
كه به آلمان
كرده بود
برايم گفت.
«قرار
بود سه روز
بمونيم بعدش
برگرديم
تهرون. من
بودم با يه
كمك راننده كه
اسمش غلامعلي
بود. وقتي
رسيديم
غلامعلي
ميخواس بگيره
بخوابه. من ميخواستيم
برم تو شهر
گشتي بزنم.» و
باز از من پرسيد،
«شما فرنگ كه
بودين؟»
گفتم،
«چند تا سفري
كردم.»
گفت،
«خب ديدين ديگه
- اون
خيابوناي تر و
تميز، پر
درخت، با صفا - آدم
دلش وا ميشه.
اونوخ چه نظمو
ترتيبي. پيادهاش
از تو خط خودش
رد ميشه،
رانندهاش
از تو صف
ماشينا
درنمياد.
ديدين ديگه.
از اون سفر
اول براتون
بگم. خلاصه
غلامعلي رم
راضي كردم كه
با من بياد
بگرده.
گذارمون
افتاد، به يكي
از پاركاي شهر
- اونجا پر
پاركه. به به!
راستي كه چه
بهشتي!» آقاي
مدني خندهاي
كرد و ادامه
داد، «من همون
روز اول اونجا
يه درسي گرفتم
كه تا عمر
دارم يادم
نميره.»
من فکر
كردم لابد
موقع رانندگي
خلافي كرده است
و بعد شرمنده
شده يا پوست
تخمه و پسته
در چمن پارك
ريخته است و
تنبيه شده.
اما آقاي مدني
درس ديگري
گرفته بود كه
من اصلاً
انتظارش را
نداشتم. گفت،
«نيمساعتي
تو اون پارك
بوديم كه من
يه دفه ديدم،
اي دل غافل،
فقط منو
غلامعلي زل
زديم به پر و
پاي زنايي كه
اونجان! بقيه
ميانو ميرن و
هيچكي با
هيچكي كاري
نداره.» بعد
سرش را با
شرمندگي تكان
داد و اضافه
كرد، «تابستون
بود، هوا گرم.
اما عرقي كه
اون روز به من
نشست از آفتاب
نبود والله از
خجالت بود. به خودم
گفتم - مرتيكه
اون آقاهه تا
كمرشو لخت كرده
و راحت تو
آفتاب
خوابيده، خب
چرا زنه دستو بالشو
آفتاب نده؟
اما چطوري بده
اگه تو و
غلامعلي
اينطوري هارو
هور نگاش ميكنين؟
اون روز
فهميدم كه
تمدن كه
اينقده ازش ميگن
يعني چشو دل
سيري. اونا
چشو دلشون
سيره، واسهٌ
همين متمدنن.»
گفتم،
«اگه اين روزا
از اين حرفا
بزنين، بهتون
ميگن
"غربزده" و
براتون گرون
تموم ميشه.»
گفت،
«اينا هرچي
ميخوان زر زر
كنن! اينا كه
آدم نيستن.
ميخوان باز
زنا رو چادر
چاقچور كنن كه
مردا حريصتر
شن. زن كه ميبينن
مثه جونور شن.
ميخوان اينجا
رو بكنن عربستون.
اينا يه مش
عقدهايه
هارو هور و
گشنن. آمدن
بچاپنو برن.
هنوز پاشون
نرسيده
ببينين چي
كردن!» و با دست
حاشيهٌ خيابان
را نشان داد
كه بساط دوره
گردها سیاهش
كرده بود، و
جوي كنار
پياده رو را
كه به جاي آب
لجن غليظي در
آن جاري بود،
و زنهايي
كه چادرنمازي
را حجاب
شلختگي كرده
بودند و با
فروشندگان
چانه ميزدند،
و مردي كه
گوسفندي را
خركشان ميبرد.
و اضافه كرد،
«هرچي دنيا
نكبت تر باشه
اينا شنگولترن!
آدم نيستن!»
وقتي
به مقصد
رسيديم اسم
آقای مدنی را
پرسیدم تا
هروقت به
آژانس آنها
رجوع كردم،
سراغ او را
بگيرم. اسم را
كه داد،
پرسيدم، «با
اين يكي مدني
نسبتي دارين؟»
گفت،
«سيّد،
تيمسار،
دكتر؟ نخير
خانم - من با هيچكي
كه با آخوند
همدس شده، نسبتي
ندارم.»
امروز
وقتي به آژانس
نزديك مؤسسه
تلفن ميكنم
و سراغ مدني
را ميگيرم
ميگويند
نيست. ميپرسم،
«اگه قراره
برگرده، تا
نيمساعت سه
ربع ام باشه
صبر ميكنم.»
كسي كه
تلفن را جواب
داده است ميگويد،
«قرار كه بود
برگرده - اما
دير كرده - يه
دقه گوشي.» بعد
از آن طرف از
كسي ميپرسد،
«مدني بود
اومد؟ آره؟
بگو بره مؤسسه
مسافر
منتظرشه -
معطل نكنه.» و
به من ميگويد،
«الان رسيد
خانوم - تا پنج
دقه ديگه اونجاس.»
به
خيابان كه ميرسم
آقاي مدني هم
ميرسد. سر
و وضعش آشفته
است و روي
صورتش جاي دو
خراش يا
بريدگي تازه
پيداست. فرصت
نميدهم
پياده شود.
سوار ميشوم
و ميپرسم،
«چي شده آقا
مدني؟»
«كتك
كاريمون شد
خانم.»
ميگويم،
«با كي؟»
ميگويد،
«تقصير مسافرم
شد - خيلي مطل
شدين؟»
«نه -
اونكه مهم
نيست. چرا كتك
كاري كردين؟»
ميگويد،
«آدم نميدونه
كه كيو سوار
ميكنه. كار مام
كه انتخابي
نيس - هركي
تلفن كنه
ميريم. مسافر
امروزي ريختش
ام به آدميزاد
ميمونست.»
از توي
اتومبيل آثار
زد و خورد
بهتر ديده ميشود.
آستين كت آقاي
مدني از زير
بغل تا نزديك
شانه شكافته
است و گوش چپش
قرمز و ملتهب
به نظر ميرسد
و از روي خراشهاي
صورت قطرههاي
ريز خون بيرون
زده است.
مدني
ادامه ميدهد،
«جلو چراغ
قرمز وايساده
بوديم، تو
پياده رو دو
تا ريشو با يه
خانمه جر و
بحث داشتن.
مسافر من شيشه
رو كشيد
پائينو پرسيد
"موضو چيه؟" يكي
از ريشوا گف
"داريم به
زبون خوش
حاليش ميكنيم
كه باس حجاب
داشته باشه".
يه دفه مسافره
چاك دهنشو
كشيد، شروع
كرد به خانمه
توهين كردنو
بد و بيرا
گفتن كه "اگه
تو بد كاره
نيستي" - اما
به لفظش گفتا-
"چرا چادر سر
نميكني" و
از اين شر و
ورا.»
ميپرسم،
«خانمه تنها
بود؟» قلبم
دارد تند ميزند.
ميگويد،
«اينطور پيدا
بود. طفلك زن
محترمي بود، جا
افتاده،
جوونم نبود كه
آدم بگه جووني
كرده. حرفاي
اين گوز
ناغافل - عذر
مي خوام –
ريشوا رو پر
روتر كرد.»
من بر
عصبانيت و
نگراني و ترسم
با پكهاي
محكمي كه به
سيگارم ميزنم
مرهم ميگذارم.
«خونم
به جوش اومد.
ماشينا از پشت
سر، هي بوق ميزدن
كه سبزه راه
بيفت، اما من
دلم رضا نميداد
بذارمو برم.
به مسافره
گفتم "بد
كاره" – من ام
به لفظش گفتم،
با اينا باس
همينطور حرف
زد – "بد كاره
اون چادريان،
نه اين زناي
بي حجاب".»
من با
خندهٌ بلندم
مدني را تشويق
ميكنم - هم
به خاطر كاري
كه كرده است و
هم براي اينكه
بقيهٌ ماجرا
را تعريف كند.
«يكي از
ريشوا اومد
طرف ماشين،
درو وا كرد و
جاهلي گف "چي
گفتي؟" گفتم
"نامرداش
نشنيدن." آستينمو
چسبيد، منم،
با كله رفتم
تو شكمش.»
ميپرسم،
«خانمه اون
وسط چي شد؟»
«اون
يكي ريشواِ كه
اومد ما رو
سوا كنه، خانم
ام گذاشتو رفت
- جاش نبود
ديگه اونجا
وايسه.»
ميگويم،
«دم يه
دواخونه
وايسين آقا
مدني، من يه خورده
الكل براي اون
خراشا بگيرم.»
مدني
خودش را تو
آينه معاينه
ميكند و
ميگويد،
«نه خانم - چيزي
نيس، سطحيه،
به نظرم به دگمهاش
گرف - پسره
لاجون بود.»
خود
مدني قد
متوسطي دارد،
اما عضلاتش
پيچيده و محكم
است - به نظر ميآيد
توی زورخانه
ميل گرفته
باشد يا هالتر
زده باشد. الان
فرصت مناسب
نيست كه از او
سؤال كنم چه
ورزشي ميكند.
همهاش در
اين فكرم كه
اگر آن زن چند
قدم پائينتر
يا چند روز
ديرتر با دو
ريشوي ديگر
طرف شود، كي
به دفاعش به
ميدان ميرود؟
چند تا آقاي
مدني بين
مردها داريم و
چندتا مسافر
آقاي مدني؟
ميپرسم،
«مسافرتون تو
دعوا چي شد؟»
مدني
با خنده ميگويد،
«همونجا تخليهاش
كردم. اينقد
وايسه واسهٌ
تاكسي تا علف
زير پاش سبز
شه!» بعد از من میپرسد،
«خونه ميرين
ديگه خانم؟»
تازه
يادم ميافتد
كه قرار است
انيس را
بردارم و با
هم به منزل
يكي از خويشان
او و آشنايان
من برويم. ميگويم،
«خوب شد پرسيدین
آقا مدني -
حواسم كجاست؟
بايد يكي از
دوستامو از
جلو وزارت
خارجه وردارم
- بعد ميريم
قيطريه،
لطفاً.»
مدني
ميپرسد،
«كدوم در
وزارتخونه؟»
«باب
همايون.»
من
هنوز توي فكرم
و آقاي مدني
متوجه حال من
است. ميگويد،
«من حواس شما
رو امروز
پريشون كردم.
اما خانم
چندون خيالشو
نكنين. تا
اينا هستن
گرفتاريام
هست.» وبا تأسف
سرش را تكان
ميدهد،
«نذاشتن ديگه -
بختيارو
نذاشتن. اون
جگر داش خدمت
اين لاتو
لوتاي اسلامي
ميرسيد.
اين بازرگان -
بيحال،
وارفته - آدم
بدي نيس، اما
مرد ميدون
نيس. آدم ام كه
ميكشن
ميگه "من خبر
ندارم"! اين چه
جور نخستوزيريه!
يه سخنگو ام
پيدا كرده
ذليلتر از
خودش- اون
بدبخت كه
لاله! هرچي
ازش ميپرسن
ميگه "اطلاع
ندارم"!
سخنگوي بي
زبون ديگه
نديده بوديم!»
انيس
بيرون نردههاي
محوطهٌ
وزارتخانه
در خيابان
ايستاده است و
تمام وزنش را
روي ژياني آبي
رنگ انداخته
است. مطابق
معمول لباس
گشاد سياهي به
تن دارد و شال
بافتهاي هم
به سبك زنان
اسپانيا دور
سرش بسته است
كه شرّابههايش
تا كمر پالتوي
دودي رنگش ميرسد.
او به من
اشاره ميكند
كه پياده شوم و
من به او كه
سوار شود.
بالأخره من
پياده ميشوم.
انيس
يك دسته كليد
به من ميدهد
و ميگويد،
«دير كردي - چيش!
ترسيدم نياي.
نميدونستم
با ماشينه
چكار كنم.»
مي
پرسم، «ماشين
چيه؟»
ميگويد،
«اين ژيانه رو
ميگم ديگه. از
يكي از همكارام
برا امشب قرض
گرفتم. تاكسي رو
مرخص كن بشين
پشت رل. من ميترسم
از دست تو
مجبور شم
رانندگي ياد
بگيرم.»
ميگويم،
«ماشين چرا
گرفتي؟ آخر شب
كه نميشه پسش داد.»
«چيش!
آخر شب قرار
نيست پس بديم.
تو فردا منو
برسون، ماشين
ام بذار همينجا.
از اينجا كه
ميتوني
بري مؤسسه؟»
ميگويم،
«آره - اون كه
مسئلهاي
نيست.»
«خب پس
بريم ديگه.»
از
آقاي مدني
خداحافظي ميكنم
و ميگويم،
«از شرّ يك سفر
تا قيطريه
خلاص شدين آقاي
مدني. فردا
آژانس هستين؟»
«بعله
هستم.» و با
خندهاي
اضافه ميكند،
«اگه اين
ريشوا كار
دستم ندن!»