خانه

 

 

سی و هشت

 

از قيطريه تا لويزان، هر ده متر به ده متر به ما ايست مي­دهند، صندوق ماشين را بازرسي مي­كنند، مقصدمان را مي­پرسند، و اسم شبي را يادمان مي­دهند كه از خان بعدي بي درد سر بگذريم. ولي در خان بعدي باز همين بساط است - فقط بازرسان و تفنگ به دوشان جمعي ديگرند، و اسم شب اسمي ديگر. بعضي از اين ناطوران شب و داروغه­هاي شهر بچه سالند و حق است كه در اين ساعت در رؤياي هفت پادشاه باشند. اما چون با خواب جنگيده­اند با دشمنان نامرئي هم مي­جنگند . براي بعضي كار پرس و جو و بازبيني ماشين، كاري است جدي - مثل خود انقلاب. براي بعضي ديگر ادامهٌ سرخپوست بازي است و پرهيجان. بعضي از اين شبروان ادب نشان مي­دهند كه محبت ببينند، بعضي ديگر گستاخ و خشنند و ميل دارند ترس ايجاد كنند. در هر سني كه هستند، و در هر نقشي كه ظاهر مي­شوند، در كارشان نابلدند و ناوارد.

وقتي مي­پرسم، «دنبال چي مي­گردين؟» هر گروهي جوابي مي­دهد:

«دنبال اسلحه.»

«دنبال بطري مشروب.»

«دنبال مال دزدي.»

«دنبال فراریای رژيم سابق.»

در ماشين عاريهٌ من هيچكدام از اين­ها نيست- فقط از واكنش انيس مي­ترسم.

انيس سياه مست است. تمام شب را لودگي كرده و ما را خندانده است. گاه شالش را عمامه كرده و خميني شده است. گاه آن را به شكل كلاه پوستي ساخته و سنجابي را دست انداخته است. گاه با «اهلاً و سهلاً» گفتن­هاي غليظ نقش ياسرعرفات را بازي كرده است و کفل پسر ميزبان را به جاي ران قطب­زاده ماليده است. گاه تقليد لهجهٌ يزدي را درآورده است. گاه ضرب المثل­هاي ملا نصرالديني بازرگان را ريشخند كرده است. بني صدر و اميرانتظام و ديگران را هم بي­نصيب نگذاشته است. و در هيچ لحظه­اي هم از خوردن ويسكي غافل نمانده است.

انيس در اتومبیل هم مشغول مسخره بازي است. از دست هر گروه بازرسي كه خلاص مي­شويم و راه مي­افتيم، سينه مي­زند و دم مي­گيرد: «ما همه سرباز توئيم خميني!» و پشت سرش شيشكي مي­بندد. من هم از خنده در پيچ و تابم و هم نگران اينكه مبادا شيشكي­هاي انيس كار دستمان بدهد. در انتهاي كوچهٌ پر شيب و تنگ و تاريك ده، نور چراغ­هاي محتسبان را مي­بينم كه به علامت ايست بالا و پائين مي­رود. آهسته مي­كنم. ده پانزده نفري به محاصرهٌ ماشين مي­آيند. با عجله به انيس مي­گويم، «تو شيشه رو پائين نكش.»

مي­پرسد، «چرا؟»

مي­گويم، «بوي مشروب دهنت.»

سه نفر كنار من مي­ايستند و چند نفر طرف انيس و بقيه جلو اتومبيل. يك نفر به پنجرهٌ انيس مي­زند و انيس تظاهر مي­كند كه دارد براي بازكردن شيشه تقلا مي­كند. خوشبختانه سستي مستي هم اين تقلا را صادقانه جلوه مي­دهد. اما تمام بدنش از خنده­اي بي صدا مي­لرزد و در چشم­هايش مي­بينم كه باز قصد شيطنت دارد. فوراً لت شيشهٌ ژيان را پس مي­زنم و مي­گويم، «پنجرهٌ اونور خرابه.»

يكي دستور مي­دهد: «چراغا رو خاموش كن.»

خاموش مي­كنم.

يكي ديگر مي­پرسد، «كجا ميرين؟»

مي­گويم، «خونه.»

«خونت كجاس؟»

«بالاي تپه.»

بازجو، از انيس مي­پرسد، «تو چي؟»

ته آرنجم را توی پهلوي انيس فرو مي­كنم و از جوان مي­خواهم: «آقا از من سؤال كنین. من مسئول اين ماشينم.»

«خب از تو مي­پرسم…»

با عصبانيت مي­گويم، «به منم تو نگو پسر. اين خانم منزل من مهمانه.»

يكي كه كنار انيس ايستاده است، خم مي­شود كه مرا درست ببيند و چون حجم انيس مزاحم ديدش است، به طرف ديگر مي­آيد و چراغ قوه­اش را توي صورت من مي­اندازد و به بقيه مي­گويد، «من خانمو مي­شناسم. بذارين برن.»

در اين محل رفت و آمدي نيست و بقيهٌ جمع از اينكه تنها طعمهٌ شب را به اين آساني از دست بدهند، ناراضيند. يكي از آنها غري مي زند و آن كه مورد پرخاش من قرار گرفته است مي­گويد، «من كه نمي­شناسمش. شايد تو ماشينش چيزي قايم كرده باشه.»

مي­گويم، «در صندوق عقب بازه - بگردين.»

آن كه مدعي است مرا مي­شناسد و از بقيهٌ بلند قدتر است، پسر ديگر را از كنار ماشين به عقب هل مي­دهد و مي­گويد، «نه خانم - بفرمائين.»

پريدن من به پسر، انيس را آرام كرده است و با اشتياق آماده است كه اگر دعوا شد، خودش را وارد معركه كند. درست به همين دلیل من ديگر قصد مشاجره ندارم.

مي­گويم، «تا به حال بيست نفر ماشينو گشتن، شمام بيستو يكمي - واقعاً مهم نيست. بگردين كه شكّي براتون نمونه.» و سوئيچ را مي­بندم.

حالا آن كه اصرار به گشتن داشته است، به تعارف مي­افتد، «نه ديگه - بفرمائين. تقي شما رو مي­شناسه، كافيه.»

انيس از دعوا نوميد شده است و احساس مي­كنم دورخيز كرده است كه دوباره دم بگيرد: «ما همه…» و مي­بينم جا براي درنگ نيست. چراغ­ها و سوئيچ را روشن مي­كنم و به صداي بلند مي­گويم، «لطفاً جلو ماشينو خلوت كنين.» و گاز مي­دهم.

ماشين سه متري جلو مي­پرد و خاموش مي­كند. فقط اينقدر فرصت هست كه به انيس بگويم، «صداتو ببر!»

دست انيس كه براي سينه زدن بلند شده است، در هوا مي­ماند و با تعجب نگاهم مي­كند. شحنه­ها دوباره به دور ما حلقه مي­زنند.

تقي سرش را تا قاب شيشه پائين مي­آورد و مي­پرسد، «ماشين خرابه؟»

مي­گويم، «رانندگي من خرابه - به اين ماشينم عادت ندارم.» صورت تقي را در اين نور مي­بينم. من او را اصلاً نمي­شناسم.

مي­گويد، «ميخواين من بشينم پشت فرمون؟»

من تا جايي كه مي­شود خودم را بين سر او و دهان انيس حائل مي­كنم و مي­گويم، «اگه اين دفه خاموش كنم، مجبورم اين زحمتو به شما بدم.»

مي­گويد، «اختيار دارين، چه زحمتي.»

من با دقت خلاص مي­كنم، سوئيچ را مي­زنم، آرام گاز مي­دهم و از لاي دندان­ها مي­گويم، «داره روشن ميشه.» به روشن شدن ماشين اطميناني ندارم - در حرفي كه زده­ام فقط تمنّي و ترّجي است. صداي چرخش منظم موتور و خرخر نرمي كه از لولهٌ اگزوز بلند مي­شود به گوشم نواي خوشي مي­آيد. با احتياط مي­روم دندهٌ يك. نفس ماشين هنوز يكنواخت بلند است. بي­اختيار با لبخند گرمي به طرف تقي بر مي­گردم و مي­گويم، «شب به خير» و ترمز دستي را مي­خوابانم.

دنده را تا در منزل عوض نمي­كنم - به هر حال بيشتر راه باقي مانده، سربالايي تند است.

خانه بي­صدا و خاموش است. نور زرد رنگ تك چراغ فانوس واري كه بر سر در ساختمان نصب است فقط دو پله را روشن كرده است و در پاي آن دو پله ناگهان در تاريكي فرو رفته است. در كوتاه و نرده­اي باغ را زور مي­دهم، با غژغژ باز مي­شود. به انيس مي­گويم، «اين تيكه راه تا دم عمارت معمولاً يخ زده اس - مواظب باش سر نخوري.»

انيس با يك دست خودش بغل كرده است و دست ديگر را طوري در هوا گرفته، كه انگار روي شانهٌ كسي است و رقص كنان راه مي­رود. هرچند قدمي كه به جلو و عقب برمي­دارد، مي­گويد، «چا چا چا!»

از شدت خنده نمي­توانم كليد را در قفل بچرخانم. مي­گويم، «پاك خلي.»

انيس چشم­ها را مي بندد و لبش را غنچه مي­كند و باز مي­گويد، «اووه! چا چا چا!» و قبل از اينكه وارد خانه شود، پاها را چند بار محكم به زمين مي­كوبد و فرياد مي­زند، «اُ له!»

وقتي من مشغول تميز كردن و كرم مالي صورتم هستم، انيس از زير پتوها سرک مي­کشد و مؤاخذه مي­کند: «مگه تو نگفته بودي اون حجت گردن خورد، كميته دار شده؟ پس امشب كدوم گور بود؟»

مي­گويم، «اينجا كه فقط يه كميته نداره. کمیتهٌ حجت تو باغ بالا س، اينا مال كميتهٌ ده بودن. تو ميدون لويزون ام دو تا كميتهٌ ديگه هست.»

«چيش! الهي همشون بميرن!»

مي­گويم، «در ضمن چشم ديدن همديگرم ندارن. حجت اينا يه چيزي ميگن، اينا يه چيز ديگه، بعد تازه لويزونيا ميان، كاسه كوزهٌ هردو رو بهم مي­ريزن.»

داستان كشته شدن يكي از افراد كميتهٌ ده را براي انيس تعريف مي­كنم: يكي از جوان­ها جوان ديگري را حين مستي و شوخي كشته است و متواري شده. رقابت كميته­ها براي دستگيري قاتل تا به حال سه نفر ديگر را به كشتن داده است. همه مالك قاتل شده­اند و به تله انداختنش را حق و از آن خود مي­دانند.

مي­گويم، «اون بدبختو كه هر كدوم گير بيارن "لينچ"ش ميكنن. حجت مي­گفت…»

از صداي تنفس مرتب انيس برمي­آيد كه خواب است - نمي­دانم از كي. به هرحال تهديدهاي حجت را فقط در ذهن مرور مي­كنم و ساكت مي­شوم.

 

سی و نه

 

«كلمه بر اثر تكرار تبديل به صوت مي­شود و ديگر معنایي را به ذهن متبادر نمي­كند.» زبان شناسان بر اين عقيده­اند - من فرمولش را از ابوالحسن ياد گرفته­ام، و تجربه­اش را در اين روزها كرده­ام. «ملت جان بر كف»، «مزدور صهيونيزم»، «شهداي گلگون كفن»، «شاه خائن»، «صبر انقلابي»، «محارب با خدا»، «وحدت كلمه»، «غربزده»... ديگر مفهومي ندارد - فقط صداهايي است كه در هم مي­پيچد و مثل توپي لاستيكي به پردهٌ گوش مي­خورد و باز به فضا برمي­گردد. معني فقط گم نشده است، اين كلمات حتي شكل ثابتي هم ندارد. هركدام كه مثل پتك بر سرم مي­كوبد، در ذهنم تصويري پت و پهن مي­نشاند - «شهدايگلگونكفن»، «ملتجانبركف»،... كه بلافاصله برمي­خيزد و جاي خاليش را دوار سر پر مي­كند.

«كلمه بر اثر تكرار» دوار مي آورد - اين را اگر زبان شناسان پيش بيني كرده­اند، ابوالحسن هشدارش را به من نداده است.

همه يك صدا اسم اين دوران را «بهار آزادي» گذاشته­اند. بر و بار «بهار آزادي» تا امروز لغو قانون حمايت خانواده بوده است، تصفيه­هاي اداري، اعدام سرباز وظيفه و پاسبان و سروان. اما شكوفه­هاي رنگ به رنگ حرف­هاي روشنفكران در «بهار آزادي» از همه ديدني تر است.

شاعري نامدار در وصف «امام» مي­گويد:

اين بهين فرزند اين دوران

...  

اين مرد

به خدا مي­ماند

او تمام دل اين مردم را، انگار

چون خدا مي­داند

...

وكيل مدافعي مشهور از اعدام­هاي بدون دادگاه دفاع مي­كند:

                 «براي اجراي حكم اعدام عمّال رژيم گذشته فقط

                 احراز هويت كافي است.»

خانمي معروف پيشقدم مي­شود كه حجاب اسلامي را رعايت كند:

«من براي پيروزي انقلاب حاضرم نه يك چادر

 بلكه هزاران چادر سر كنم.»

وزير دادگستري دولت موقت، كل دستگاه قضايي را در مقابل اقدامات انقلابي ناچيز مي­شمرد:

                 «شما منتظريد ما براي اين­ها دادگاه تشكيل بدهيم؟ متوقعيد

                 هيئت منصفه داشته باشيم؟ وكيل مدافع در اختيارشان بگذاريم؟»

سه كارگردان به نام فيلمي مي­سازند از:

                 «زندگي حضرت امام».

طالبان نام و گمنامان هم از قافله عقب نمي­مانند. يكي «سروش قم» مي سرايد و از «مهربان معلم بيداري» به عربي مي­خواهد كه: «برخيز و بيم ده!» و ديگري مژده مي­دهد - به مدد سوره­هاي قرآني - كه:

                 نوكران مضحك با اختيار

                 و بي اختيار

                 مثل بختيار

                 نابود مي شوند

و فكر مي­كند كه:

                 بايد امام بيايد…

وقتي منوچهر تلفن مي­كند دوار سرم به اوج رسيده است. خشك و سرد مي­گويم، «بفرمائيد!»

منوچهر مي­گويد، «حالا ديگه صداي من ام نمي­شناسي؟»

«اختيار دارين. چطو ممكنه؟ قبلاً شايد نمي­شناختم، ولي اين روزا نميشه نشناسم.»

منوچهر مي­پرسد، «باز چي شده؟»

«چي شده منوچهر؟ چي شده؟ مصاحبه­ات كم بود، كه بلند شدي همراه يه عده كجو كوله رفتي دست بوس آقا؟ پس حسرت شرفياب شدن داشتي؟ حالا كاخ نياوران نباشه، فيضيهٌ قم باشه!»

منوچهر مي­زند به مسخره بازي: «اگر نه اين بود كه موشي، تو را به سزاي گستاخيت مي­رساندم!»

مي­گويم، «برو پي كارت! اما خوشم اومد، آخوند خميني خوب خدمت همتون رسيد! به همهٌ اعضاء محترم كانون صاحب قلمان گفت "نويسندگي نبودَه در اسلام! فقط تفسير قرآن بودَه!" حقتون همين بود والله. اين كه ديگه ساواك خاك تو سر نيست كه دو تا چك تو گوشتون بزنه و بعد مادام­العمر شهرتتونو تضمين كنه! اين اسمش خميني يه!»

منوچهر مي­خندد و مي­گويد، «آره ديگه. آقا مثل فيل مي­مونه - خرطومشو پر آب كرده اونجا نشسته، هركي ميرسه مي­پاشه سر تا پاشو خيس ميكنه.»

مي­گويم، «نه آقاجون - نه اون كه تو ديدي خرطوم بود، نه اون كه بهت پاشيد، آب. برو غسل كن كه نجس شدي!»

منوچهر مي­گويد، «پر رو رو بردن جهنم، گفت هيزمش خشكه…»

مي­گويم، «گفت تره.»

مي­گويد، «اونكه گفت تره، فضول بود!»

دل خنديدن ندارم. مي­گويم، «اون مصاحبهٌ مسخره چي بود كرده بودي؟»

منوچهر مي­پرسد، «كدوم مصاحبه؟»

«خودتو نزن به كوچهٌ علي چپ! همون كه توش پيغمبري كردي كه خميني محاله ديكتاتور از آب درآد! همون كه توش گفتي البته اين"جنبش" به شدت مذهبيه اما مهم نيست. مهم اينه كه ضد امپرياليستيه!»

منوچهر مي­گويد، «به نظر تو نيست؟»

«چي چي؟ مذهبي؟ تا دلت بخواد - فقط همينه. امپرياليسم و ضدامپرياليسم و مزدور امپرياليسم و مشت محكمي بر دهان امپرياليسم ام، راستش اين روزا حالمو بهم ميزنه.»

منوچهر مي­گويد، «برو طرفدار قانون اساسي! برو!»

«آره من طرفدار قانون اساسيم، رفرميستم، و ضد انقلابم - از اين فحشا بدتر مي­توني برام پيدا كني، پيدا كن.»

مي­گويد، «نه - نمي­تونم.» و غش غش مي­خندد.

مي­گويم، «منوچهر من از دست لي­لي پوتاي مبارز حرص نمي­خورم كه مردك عضو كانون وكلاس ولي ميگه اعداما كار درستيه، زنك ام رفته زير عباي طالقاني كه اموالش مصادره نشه. از دست زن منصورم حرص نمي­خورم كه كمونيست دو آتيشه اس ولي با مذهبيا كنار اومده. از دست خود منصورم حرص نمي­خورم كه تا پريروز اجراي قانون اساسي رو مي­خواس اما حالا تسبيح دست گرفته و سنگ جمهوري به سينه ميزنه…»

منوچهر حرفم را قطع مي­كند و مي­گويد، «اووووو - ميخواي همهٌ تهرونو بشمري بعد بگي فقط از دست من حرص مي­خوري؟»

يك لحظه ساكت مي­مانم بعد مي­گويم، «نه - راستشو بخواي، فقط از دست خودم حرص مي­خورم…»

منوچهر مي­خندد و مي­گويد، «منم همينطور به خدا - فقط از دست تو…»

«… از دست خودم كه خيال مي­كردم تو از جنم ديگه­اي هستي.»

از حالا مي­دانم كه امشب خواب خبري نيست. خودم را آماده مي­كنم كه ترجمهٌ قصه­هاي نويسندهٌ سوداني را تمام كنم. به هرحال حجم زيادي از كار نمانده است و احتمالاً شبم را پر خواهد كرد.

به صفحه­هاي آخر رسيده­ام كه صداي مشت­هايي را كه به در مي­خورد مي­شنوم. به نظرم مي­آيد مدتي است اين صدا بلند است و من تازه متوجهش شده­ام. ساعت را نگاه مي­كنم: دو و نیم بعد از نيمه شب است.

از اطاق بيرون مي­روم و از پشت در مي­پرسم، «كيه؟»

صداي كوبيدن خاموش مي­شود. چند نفري با هم نجوا مي­كنند و يكي به صداي بلند مي­گويد، «مائيم خانم - از كميته ايم.»

چراغ سر در را روشن مي­كنم و در را نيمه باز و مي­گويم، «اين موقع شب؟»

كسي كه جلوتر از همه ايستاده است، تقي است. زير نور سر در او را درست مي­بينم. در تاريكي ده و روشنای رموک چراغ قوه متوجه نشده بودم كه رنگ چشم­هايش اينقدر روشن است و موهايش اينقدر تيره. و حالا كه صاف ايستاده است مي­بينم كه بلند قد است.

تقي به نمايندگي بقيه حرف مي­زند، «نمي­خواستيم مزاحم بشيم - اما از اين طرفا صداي تيراندازي ميومد. شما نشنيدين؟»

مي­گويم، «نه - نشنيدم.»

تقي اصرار مي­کند: «چند دقيقه پيش؟ نشنيدين؟»

به ذهنم فشار مي­آورم، به نظرم مي­آيد موقعي كه گرم ترجمه بوده­ام، صداهايي شنيده­ام ولي درست نمي­دانم چه بوده است. مي­گويم، «من مشغول كار بودم - شايدم صداي تيري بوده - تيراندازي كه هرشب هست. تازگي نداره.»

تقي مي­گويد،‌ «ما همه شنيديم.» بقيه هم با همهمهٌ كوتاهي تصديق مي­كنند.

با بي حوصلگي مي­پرسم، «ساعت سهٌ صبح اومدين كه به من بگين صداي تير شنيدين؟»

تقي نگاهي به اطرافيانش مي­كند و مي­گويد، «آخه همه فكر كردن از دور و اطراف اين خونه صدا اومد.»

عزت­الله تازه از سر و صدا بيدار شده است و پالتو را روي شانه انداخته و ميان در اطاقش، كه به باغ باز مي شود، ايستاده است. زيرشلواري بي قواره­اش هم كه خشتكي گشاد دارد و بند درازش به زمين مي­كشد، پيداست.

مي­گويم، «پس اومدين ببينين براي ما اتفاقي افتاده يا نه؟ خيلي ممنون. ما همه خوبيم.» و بعد از عزت­الله مي پرسم، «كبري خوابيده؟»

سرها همه به طرف عزت­الله برمي­گردد. چند نفري مشغول پرس و جو از او مي شوند. تقي مرا نگاه مي­كند و مي­گويد، «اجازه ميدين من يه دقيقه بيام تو؟»

مي­گويم، «خير. من به هيچ كس كه تفنگ دستشه اجازه نميدم بياد تو خونه­ام.»

مي­گويد، «تفنگو ميذارم بيرون - فقط يه دقه - عرض كوچيكي داشتم.»

با بي­ميلي و عصبانيت مي­گويم، «بسيار خب - بذاريد بيرون و فقط يك دقيقه.»

تقي با عجله تفنگ را از سر شانه برمي­دارد و مي­گويد، «حسينعلي اينو داشته باش.» و وارد مي­شود.

در را مي­بندم و مي­گويم، «خب؟»

با خجالت مي­گويد، «تو كميته ميگن شما نويسنده­اين، بعدشم توده­اي هستين، بعدشم تيراندازي مي­كنين.»

اينقدر سه جزء حرف با هم بي ارتباط است كه بي اختيار مي­گويم، «چي؟» با اينكه شنيده­ام، «لطفاً يه دفه ديگه بگين.»

تقي حرف را تكرار مي­كند.

با ناباوري مي­گويم، «من نويسنده­ام، چون نويسنده­ام توده­ايم، چون توده­ايم تيراندازي مي­كنم؟ همينو گفتين؟»

تقي از لحن من خنده­اش مي­گيرد و مي­گويد، «من به همشون گفتم من خانمو مي­شناسم. اين حرفا مزخرفه.»

مي­گويم، «مزخرف نيست چون شما منو مي­شناسين. اصلاً مزخرفه - بي منطقه. هركي چيز مي­نويسه توده­ايه؟ و هركي توده­ايه تيراندازي مي­كنه؟ يه چيزو بذارين صافو پوست كنده به شما بگم - من از توده­ايا به اندازهٌ آخوندا بدم مياد. اين روشن شد؟»

چشم­هاي تقي گرد مي­شود. مي­گويم، «مي­تونين عين حرفاي منو تو كميته تكرار كنين. من از هر دو دسته بدم مياد. تازه اونا كه این روزا با هم شريكن.»

تقي سرش را مي­اندازد پائين. من ادامه مي­دهم: «تيراندازي ام نمي­كنم به دو دليل - اولاً بايد اسلحه داشت و ثانياً بايد بلد بود ديگه. من نه دارم و نه بلدم.»

تقي مي­گويد، «منم گفتم والله.»

قضيه برايم معما شده است مي­پرسم، «حالا گيريم اسلحه داشته باشم، تيراندازيم بلد باشم - تو باغ خودم به كي حمله مي­كنم؟»

تقي باز خنده­اش مي­گيرد. از بيرون يك نفر آهسته به در مي­زند.

«رفقاتون ميگن يك دقيقه تموم شده.»

تقي مي­گويد، «ببخشين كه مزاحم شديم.» رو به در مي­كند كه برود، بعد برمي­گردد و اضافه مي­كند: «وقتي آقا، پدرتون، زنده بودن، ما اينجا تو ده زندگي مي­كرديم. ما به مرحوم آقا خيلي ارادت داشتيم. خدا رحمتشون كنه.»

 

بازگشت