سی و هشت
از
قيطريه تا
لويزان، هر ده
متر به ده متر
به ما ايست ميدهند،
صندوق ماشين
را بازرسي ميكنند،
مقصدمان را ميپرسند،
و اسم شبي را
يادمان ميدهند
كه از خان
بعدي بي درد سر
بگذريم. ولي
در خان بعدي
باز همين بساط
است - فقط
بازرسان و
تفنگ به دوشان
جمعي ديگرند،
و اسم شب اسمي
ديگر. بعضي از
اين ناطوران
شب و داروغههاي
شهر بچه سالند
و حق است كه در
اين ساعت در رؤياي
هفت پادشاه
باشند. اما
چون با خواب
جنگيدهاند
با دشمنان
نامرئي هم ميجنگند
. براي بعضي
كار پرس و جو و
بازبيني
ماشين، كاري است
جدي - مثل خود
انقلاب. براي
بعضي ديگر
ادامهٌ
سرخپوست بازي
است و
پرهيجان. بعضي
از اين شبروان
ادب نشان ميدهند
كه محبت
ببينند، بعضي
ديگر گستاخ و
خشنند و ميل
دارند ترس
ايجاد كنند.
در هر سني كه
هستند، و در
هر نقشي كه
ظاهر ميشوند،
در كارشان
نابلدند و
ناوارد.
وقتي
ميپرسم،
«دنبال چي ميگردين؟»
هر گروهي
جوابي ميدهد:
«دنبال
اسلحه.»
«دنبال
بطري مشروب.»
«دنبال
مال دزدي.»
«دنبال فراریای
رژيم سابق.»
در
ماشين عاريهٌ
من هيچكدام از
اينها
نيست- فقط از
واكنش انيس ميترسم.
انيس
سياه مست است.
تمام شب را
لودگي كرده و
ما را خندانده
است. گاه شالش
را عمامه كرده
و خميني شده
است. گاه آن را
به شكل كلاه
پوستي ساخته و
سنجابي را دست
انداخته است.
گاه با «اهلاً
و سهلاً» گفتنهاي
غليظ نقش
ياسرعرفات را
بازي كرده است
و کفل پسر
ميزبان را به
جاي ران قطبزاده
ماليده است.
گاه تقليد لهجهٌ
يزدي را
درآورده است.
گاه ضرب المثلهاي
ملا نصرالديني
بازرگان را
ريشخند كرده
است. بني صدر و
اميرانتظام و
ديگران را هم
بينصيب
نگذاشته است.
و در هيچ لحظهاي
هم از خوردن
ويسكي غافل
نمانده است.
انيس
در اتومبیل هم
مشغول مسخره
بازي است. از
دست هر گروه
بازرسي كه
خلاص ميشويم
و راه ميافتيم،
سينه ميزند
و دم ميگيرد: «ما
همه سرباز
توئيم خميني!»
و پشت سرش
شيشكي ميبندد.
من هم از خنده
در پيچ و تابم
و هم نگران اينكه
مبادا شيشكيهاي
انيس كار
دستمان بدهد.
در انتهاي كوچهٌ
پر شيب و تنگ و
تاريك ده، نور
چراغهاي محتسبان
را ميبينم كه
به علامت ايست
بالا و پائين
ميرود.
آهسته ميكنم.
ده پانزده
نفري به محاصرهٌ
ماشين ميآيند.
با عجله به
انيس ميگويم،
«تو شيشه رو پائين
نكش.»
ميپرسد،
«چرا؟»
ميگويم،
«بوي مشروب
دهنت.»
سه نفر
كنار من ميايستند
و چند نفر طرف
انيس و بقيه
جلو اتومبيل.
يك نفر به
پنجرهٌ انيس ميزند
و انيس تظاهر
ميكند كه
دارد براي
بازكردن شيشه
تقلا ميكند.
خوشبختانه
سستي مستي هم
اين تقلا را
صادقانه جلوه
ميدهد.
اما تمام بدنش
از خندهاي
بي صدا ميلرزد
و در چشمهايش
ميبينم
كه باز قصد
شيطنت دارد.
فوراً لت شيشهٌ
ژيان را پس ميزنم
و ميگويم، «پنجرهٌ
اونور خرابه.»
يكي دستور
ميدهد: «چراغا
رو خاموش كن.»
خاموش
ميكنم.
يكي
ديگر ميپرسد،
«كجا ميرين؟»
ميگويم،
«خونه.»
«خونت
كجاس؟»
«بالاي
تپه.»
بازجو،
از انيس ميپرسد،
«تو چي؟»
ته
آرنجم را توی
پهلوي انيس
فرو ميكنم و از
جوان ميخواهم:
«آقا از من سؤال
كنین. من
مسئول اين
ماشينم.»
«خب از
تو ميپرسم…»
با
عصبانيت ميگويم،
«به منم تو نگو
پسر. اين خانم
منزل من
مهمانه.»
يكي كه
كنار انيس
ايستاده است،
خم ميشود كه
مرا درست
ببيند و چون
حجم انيس
مزاحم ديدش
است، به طرف
ديگر ميآيد
و چراغ قوهاش
را توي صورت
من مياندازد
و به بقيه ميگويد،
«من خانمو ميشناسم.
بذارين برن.»
در اين
محل رفت و
آمدي نيست و
بقيهٌ جمع از
اينكه تنها
طعمهٌ شب را
به اين آساني
از دست بدهند،
ناراضيند. يكي
از آنها غري
مي زند و آن كه مورد
پرخاش من قرار
گرفته است ميگويد،
«من كه نميشناسمش.
شايد تو
ماشينش چيزي
قايم كرده
باشه.»
ميگويم،
«در صندوق عقب
بازه - بگردين.»
آن كه
مدعي است مرا
ميشناسد
و از بقيهٌ
بلند قدتر
است، پسر ديگر
را از كنار
ماشين به عقب
هل ميدهد و
ميگويد، «نه
خانم -
بفرمائين.»
پريدن
من به پسر،
انيس را آرام
كرده است و با
اشتياق آماده
است كه اگر
دعوا شد، خودش
را وارد معركه
كند. درست به
همين دلیل من
ديگر قصد
مشاجره ندارم.
ميگويم،
«تا به حال
بيست نفر
ماشينو گشتن،
شمام بيستو يكمي
- واقعاً مهم
نيست. بگردين
كه شكّي
براتون نمونه.»
و سوئيچ را ميبندم.
حالا
آن كه اصرار
به گشتن داشته
است، به تعارف
ميافتد، «نه
ديگه -
بفرمائين. تقي
شما رو ميشناسه،
كافيه.»
انيس از
دعوا نوميد
شده است و
احساس ميكنم
دورخيز كرده
است كه دوباره
دم بگيرد: «ما
همه…» و ميبينم
جا براي درنگ
نيست. چراغها
و سوئيچ را
روشن ميكنم
و به صداي
بلند ميگويم،
«لطفاً جلو
ماشينو خلوت
كنين.» و گاز ميدهم.
ماشين
سه متري جلو
ميپرد و
خاموش ميكند.
فقط اينقدر
فرصت هست كه
به انيس
بگويم، «صداتو
ببر!»
دست
انيس كه براي
سينه زدن بلند
شده است، در
هوا ميماند و
با تعجب نگاهم
ميكند.
شحنهها
دوباره به دور
ما حلقه ميزنند.
تقي
سرش را تا قاب
شيشه پائين ميآورد
و ميپرسد، «ماشين
خرابه؟»
ميگويم،
«رانندگي من
خرابه - به اين
ماشينم عادت
ندارم.» صورت
تقي را در اين
نور ميبينم.
من او را اصلاً
نميشناسم.
ميگويد،
«ميخواين من
بشينم پشت
فرمون؟»
من تا
جايي كه ميشود
خودم را بين
سر او و دهان
انيس حائل ميكنم
و ميگويم، «اگه
اين دفه خاموش
كنم، مجبورم
اين زحمتو به
شما بدم.»
ميگويد،
«اختيار
دارين، چه
زحمتي.»
من با
دقت خلاص ميكنم،
سوئيچ را ميزنم،
آرام گاز ميدهم
و از لاي
دندانها ميگويم،
«داره روشن
ميشه.» به روشن
شدن ماشين
اطميناني
ندارم - در
حرفي كه زدهام
فقط تمنّي و
ترّجي است.
صداي چرخش
منظم موتور و
خرخر نرمي كه
از لولهٌ
اگزوز بلند ميشود
به گوشم نواي
خوشي ميآيد.
با احتياط ميروم
دندهٌ يك. نفس
ماشين هنوز
يكنواخت بلند
است. بياختيار
با لبخند گرمي
به طرف تقي بر
ميگردم و
ميگويم، «شب
به خير» و ترمز
دستي را ميخوابانم.
دنده
را تا در منزل
عوض نميكنم
- به هر حال
بيشتر راه باقي
مانده،
سربالايي تند
است.
خانه
بيصدا و
خاموش است.
نور زرد رنگ
تك چراغ فانوس
واري كه بر سر
در ساختمان
نصب است فقط
دو پله را
روشن كرده است
و در پاي آن دو
پله ناگهان در
تاريكي فرو
رفته است. در كوتاه
و نردهاي باغ
را زور ميدهم،
با غژغژ باز
ميشود. به
انيس ميگويم،
«اين تيكه راه
تا دم عمارت
معمولاً يخ
زده اس - مواظب
باش سر نخوري.»
انيس
با يك دست
خودش بغل كرده
است و دست
ديگر را طوري
در هوا گرفته،
كه انگار روي
شانهٌ كسي است
و رقص كنان
راه ميرود. هرچند
قدمي كه به
جلو و عقب
برميدارد، ميگويد،
«چا چا چا!»
از
شدت خنده نميتوانم
كليد را در
قفل بچرخانم.
ميگويم، «پاك
خلي.»
انيس
چشمها را مي
بندد و لبش را
غنچه ميكند و
باز ميگويد، «اووه!
چا چا چا!» و قبل
از اينكه وارد
خانه شود،
پاها را چند
بار محكم به
زمين ميكوبد
و فرياد ميزند،
«اُ له!»
وقتي
من مشغول تميز
كردن و كرم
مالي صورتم
هستم، انيس از
زير پتوها سرک
ميکشد و مؤاخذه
ميکند: «مگه تو
نگفته بودي
اون حجت گردن
خورد، كميته دار
شده؟ پس امشب
كدوم گور بود؟»
ميگويم،
«اينجا كه فقط
يه كميته
نداره. کمیتهٌ
حجت تو باغ
بالا س، اينا
مال كميتهٌ ده
بودن. تو
ميدون لويزون
ام دو تا
كميتهٌ ديگه
هست.»
«چيش!
الهي همشون
بميرن!»
ميگويم،
«در ضمن چشم
ديدن همديگرم
ندارن. حجت
اينا يه چيزي
ميگن، اينا يه
چيز ديگه، بعد
تازه لويزونيا
ميان، كاسه
كوزهٌ هردو رو
بهم ميريزن.»
داستان
كشته شدن يكي
از افراد كميتهٌ
ده را براي
انيس تعريف ميكنم:
يكي از جوانها
جوان ديگري را
حين مستي و
شوخي كشته است
و متواري شده.
رقابت كميتهها
براي دستگيري
قاتل تا به
حال سه نفر
ديگر را به
كشتن داده
است. همه مالك
قاتل شدهاند
و به تله انداختنش
را حق و از آن
خود ميدانند.
ميگويم،
«اون بدبختو
كه هر كدوم
گير بيارن "لينچ"ش
ميكنن. حجت ميگفت…»
از
صداي تنفس
مرتب انيس
برميآيد كه
خواب است - نميدانم
از كي. به
هرحال تهديدهاي
حجت را فقط در
ذهن مرور ميكنم
و ساكت ميشوم.
سی و نه
«كلمه
بر اثر تكرار
تبديل به صوت
ميشود و
ديگر معنایي
را به ذهن
متبادر نميكند.» زبان
شناسان بر اين
عقيدهاند - من فرمولش
را از
ابوالحسن ياد
گرفتهام، و
تجربهاش را
در اين روزها
كردهام. «ملت
جان بر كف»، «مزدور
صهيونيزم»، «شهداي
گلگون كفن»، «شاه
خائن»، «صبر
انقلابي»، «محارب
با خدا»، «وحدت
كلمه»، «غربزده»...
ديگر مفهومي
ندارد - فقط
صداهايي است
كه در هم ميپيچد
و مثل توپي
لاستيكي به
پردهٌ گوش ميخورد
و باز به فضا
برميگردد.
معني فقط گم
نشده است، اين
كلمات حتي شكل
ثابتي هم
ندارد. هركدام
كه مثل پتك بر
سرم ميكوبد،
در ذهنم
تصويري پت و
پهن مينشاند - «شهدايگلگونكفن»،
«ملتجانبركف»،...
كه بلافاصله
برميخيزد و
جاي خاليش را
دوار سر پر ميكند.
«كلمه
بر اثر تكرار»
دوار مي آورد -
اين را اگر
زبان شناسان
پيش بيني كردهاند،
ابوالحسن
هشدارش را به
من نداده است.
همه يك
صدا اسم اين
دوران را «بهار
آزادي» گذاشتهاند.
بر و بار «بهار
آزادي» تا
امروز لغو
قانون حمايت
خانواده بوده
است، تصفيههاي
اداري، اعدام
سرباز وظيفه و
پاسبان و
سروان. اما
شكوفههاي
رنگ به رنگ
حرفهاي
روشنفكران در «بهار
آزادي» از همه
ديدني تر است.
شاعري
نامدار در وصف
«امام» ميگويد:
اين
بهين فرزند
اين دوران
...
اين مرد
به خدا
ميماند
او
تمام دل اين
مردم را،
انگار
چون
خدا ميداند
...
وكيل
مدافعي مشهور
از اعدامهاي
بدون دادگاه
دفاع ميكند:
«براي
اجراي حكم
اعدام عمّال
رژيم گذشته
فقط
احراز
هويت كافي
است.»
خانمي
معروف پيشقدم
ميشود كه
حجاب اسلامي
را رعايت كند:
«من
براي پيروزي
انقلاب حاضرم
نه يك چادر
بلكه
هزاران چادر
سر كنم.»
وزير
دادگستري
دولت موقت، كل
دستگاه قضايي
را در مقابل
اقدامات
انقلابي
ناچيز ميشمرد:
«شما
منتظريد ما
براي اينها دادگاه
تشكيل بدهيم؟
متوقعيد
هيئت
منصفه داشته
باشيم؟ وكيل
مدافع در
اختيارشان
بگذاريم؟»
سه
كارگردان به
نام فيلمي ميسازند
از:
«زندگي
حضرت امام».
طالبان
نام و گمنامان
هم از قافله
عقب نميمانند.
يكي «سروش قم»
مي سرايد و از «مهربان
معلم بيداري»
به عربي ميخواهد
كه: «برخيز و
بيم ده!» و
ديگري مژده ميدهد
- به مدد سورههاي
قرآني - كه:
نوكران
مضحك با
اختيار
و بي
اختيار
مثل
بختيار
نابود
مي شوند
و
فكر ميكند كه:
بايد
امام بيايد…
وقتي
منوچهر تلفن
ميكند دوار
سرم به اوج
رسيده است.
خشك و سرد ميگويم،
«بفرمائيد!»
منوچهر
ميگويد، «حالا
ديگه صداي من
ام نميشناسي؟»
«اختيار
دارين. چطو
ممكنه؟ قبلاً
شايد نميشناختم،
ولي اين روزا
نميشه نشناسم.»
منوچهر
ميپرسد، «باز
چي شده؟»
«چي
شده منوچهر؟
چي شده؟
مصاحبهات كم
بود، كه بلند
شدي همراه يه
عده كجو كوله رفتي
دست بوس آقا؟
پس حسرت
شرفياب شدن
داشتي؟ حالا
كاخ نياوران
نباشه، فيضيهٌ
قم باشه!»
منوچهر
ميزند به
مسخره بازي: «اگر
نه اين بود كه
موشي، تو را
به سزاي
گستاخيت ميرساندم!»
ميگويم،
«برو پي كارت!
اما خوشم
اومد، آخوند
خميني خوب خدمت
همتون رسيد!
به همهٌ اعضاء
محترم كانون
صاحب قلمان
گفت "نويسندگي
نبودَه در
اسلام! فقط
تفسير قرآن
بودَه!" حقتون
همين بود
والله. اين كه
ديگه ساواك
خاك تو سر
نيست كه دو تا
چك تو گوشتون
بزنه و بعد
مادامالعمر
شهرتتونو
تضمين كنه!
اين اسمش
خميني يه!»
منوچهر
ميخندد و ميگويد،
«آره ديگه. آقا
مثل فيل ميمونه
- خرطومشو پر آب
كرده اونجا نشسته،
هركي ميرسه ميپاشه
سر تا پاشو
خيس ميكنه.»
ميگويم،
«نه آقاجون - نه
اون كه تو
ديدي خرطوم
بود، نه اون
كه بهت پاشيد،
آب. برو غسل كن
كه نجس شدي!»
منوچهر
ميگويد، «پر رو
رو بردن جهنم،
گفت هيزمش
خشكه…»
ميگويم،
«گفت تره.»
ميگويد،
«اونكه گفت
تره، فضول بود!»
دل
خنديدن ندارم.
ميگويم، «اون
مصاحبهٌ
مسخره چي بود
كرده بودي؟»
منوچهر
ميپرسد، «كدوم
مصاحبه؟»
«خودتو
نزن به كوچهٌ
علي چپ! همون
كه توش
پيغمبري كردي
كه خميني
محاله ديكتاتور
از آب درآد!
همون كه توش
گفتي البته
اين"جنبش" به
شدت مذهبيه
اما مهم نيست.
مهم اينه كه
ضد
امپرياليستيه!»
منوچهر
ميگويد، «به
نظر تو نيست؟»
«چي
چي؟ مذهبي؟ تا
دلت بخواد -
فقط همينه.
امپرياليسم و
ضدامپرياليسم
و مزدور
امپرياليسم و
مشت محكمي بر
دهان
امپرياليسم ام،
راستش اين
روزا حالمو
بهم ميزنه.»
منوچهر
ميگويد، «برو
طرفدار قانون
اساسي! برو!»
«آره
من طرفدار
قانون
اساسيم،
رفرميستم، و
ضد انقلابم -
از اين فحشا
بدتر ميتوني
برام پيدا
كني، پيدا كن.»
ميگويد،
«نه - نميتونم.» و
غش غش ميخندد.
ميگويم،
«منوچهر من از
دست ليلي
پوتاي مبارز
حرص نميخورم
كه مردك عضو
كانون وكلاس
ولي ميگه
اعداما كار
درستيه، زنك
ام رفته زير
عباي طالقاني
كه اموالش
مصادره نشه.
از دست زن
منصورم حرص
نميخورم كه
كمونيست دو
آتيشه اس ولي
با مذهبيا كنار
اومده. از دست
خود منصورم
حرص نميخورم
كه تا پريروز
اجراي قانون
اساسي رو ميخواس
اما حالا
تسبيح دست
گرفته و سنگ
جمهوري به سينه
ميزنه…»
منوچهر
حرفم را قطع
ميكند و ميگويد،
«اووووو -
ميخواي همهٌ
تهرونو بشمري
بعد بگي فقط
از دست من حرص
ميخوري؟»
يك
لحظه ساكت ميمانم
بعد ميگويم، «نه
- راستشو
بخواي، فقط از
دست خودم حرص
ميخورم…»
منوچهر
ميخندد و ميگويد،
«منم همينطور
به خدا - فقط از
دست تو…»
«…
از دست خودم
كه خيال ميكردم
تو از جنم
ديگهاي هستي.»
از
حالا ميدانم
كه امشب خواب
خبري نيست.
خودم را آماده
ميكنم كه
ترجمهٌ قصههاي
نويسندهٌ
سوداني را
تمام كنم. به
هرحال حجم
زيادي از كار
نمانده است و
احتمالاً شبم
را پر خواهد
كرد.
به
صفحههاي آخر
رسيدهام كه
صداي مشتهايي
را كه به در ميخورد
ميشنوم. به
نظرم ميآيد
مدتي است اين
صدا بلند است
و من تازه
متوجهش شدهام.
ساعت را نگاه
ميكنم: دو و
نیم بعد از
نيمه شب است.
از
اطاق بيرون ميروم
و از پشت در ميپرسم،
«كيه؟»
صداي
كوبيدن خاموش
ميشود. چند
نفري با هم
نجوا ميكنند
و يكي به صداي
بلند ميگويد،
«مائيم خانم -
از كميته ايم.»
چراغ
سر در را روشن
ميكنم و در را
نيمه باز و ميگويم،
«اين موقع شب؟»
كسي
كه جلوتر از
همه ايستاده
است، تقي است.
زير نور سر در
او را درست ميبينم.
در تاريكي ده
و روشنای رموک
چراغ قوه
متوجه نشده
بودم كه رنگ
چشمهايش
اينقدر روشن
است و موهايش
اينقدر تيره.
و حالا كه صاف
ايستاده است
ميبينم كه
بلند قد است.
تقي
به نمايندگي
بقيه حرف ميزند،
«نميخواستيم
مزاحم بشيم -
اما از اين
طرفا صداي
تيراندازي
ميومد. شما نشنيدين؟»
ميگويم،
«نه - نشنيدم.»
تقي
اصرار ميکند: «چند
دقيقه پيش؟
نشنيدين؟»
به
ذهنم فشار ميآورم،
به نظرم ميآيد
موقعي كه گرم
ترجمه بودهام،
صداهايي
شنيدهام ولي
درست نميدانم
چه بوده است.
ميگويم، «من
مشغول كار
بودم - شايدم
صداي تيري
بوده -
تيراندازي كه
هرشب هست.
تازگي نداره.»
تقي
ميگويد، «ما
همه شنيديم.»
بقيه هم با
همهمهٌ
كوتاهي تصديق
ميكنند.
با
بي حوصلگي ميپرسم،
«ساعت سهٌ صبح
اومدين كه به
من بگين صداي
تير شنيدين؟»
تقي
نگاهي به
اطرافيانش ميكند
و ميگويد، «آخه
همه فكر كردن
از دور و
اطراف اين
خونه صدا اومد.»
عزتالله
تازه از سر و
صدا بيدار شده
است و پالتو
را روي شانه
انداخته و
ميان در اطاقش،
كه به باغ باز
مي شود، ايستاده
است.
زيرشلواري بي
قوارهاش هم
كه خشتكي گشاد
دارد و بند
درازش به زمين
ميكشد،
پيداست.
ميگويم،
«پس اومدين
ببينين براي
ما اتفاقي
افتاده يا نه؟
خيلي ممنون.
ما همه خوبيم.»
و بعد از عزتالله
مي پرسم، «كبري
خوابيده؟»
سرها
همه به طرف
عزتالله برميگردد.
چند نفري
مشغول پرس و
جو از او مي شوند.
تقي مرا نگاه
ميكند و ميگويد،
«اجازه ميدين
من يه دقيقه
بيام تو؟»
ميگويم،
«خير. من به هيچ
كس كه تفنگ
دستشه اجازه نميدم
بياد تو خونهام.»
ميگويد،
«تفنگو ميذارم
بيرون - فقط يه
دقه - عرض
كوچيكي داشتم.»
با
بيميلي و
عصبانيت ميگويم،
«بسيار خب -
بذاريد بيرون
و فقط يك
دقيقه.»
تقي
با عجله تفنگ
را از سر شانه
برميدارد و
ميگويد، «حسينعلي
اينو داشته
باش.» و وارد ميشود.
در
را ميبندم و
ميگويم، «خب؟»
با
خجالت ميگويد،
«تو كميته
ميگن شما
نويسندهاين،
بعدشم تودهاي
هستين، بعدشم
تيراندازي ميكنين.»
اينقدر
سه جزء حرف با
هم بي ارتباط
است كه بي
اختيار ميگويم،
«چي؟» با اينكه
شنيدهام، «لطفاً
يه دفه ديگه
بگين.»
تقي
حرف را تكرار
ميكند.
با
ناباوري ميگويم،
«من نويسندهام،
چون نويسندهام
تودهايم، چون
تودهايم تيراندازي
ميكنم؟ همينو
گفتين؟»
تقي
از لحن من خندهاش
ميگيرد و ميگويد،
«من به همشون
گفتم من خانمو
ميشناسم. اين
حرفا مزخرفه.»
ميگويم،
«مزخرف نيست
چون شما منو
ميشناسين.
اصلاً مزخرفه -
بي منطقه.
هركي چيز مينويسه
تودهايه؟ و
هركي تودهايه
تيراندازي ميكنه؟
يه چيزو
بذارين صافو
پوست كنده به
شما بگم - من از
تودهايا به
اندازهٌ
آخوندا بدم
مياد. اين
روشن شد؟»
چشمهاي
تقي گرد ميشود.
ميگويم، «ميتونين
عين حرفاي منو
تو كميته تكرار
كنين. من از هر
دو دسته بدم
مياد. تازه اونا
كه این روزا با
هم شريكن.»
تقي
سرش را مياندازد
پائين. من
ادامه ميدهم: «تيراندازي
ام نميكنم به
دو دليل - اولاً
بايد اسلحه
داشت و ثانياً
بايد بلد بود
ديگه. من نه
دارم و نه
بلدم.»
تقي
ميگويد، «منم
گفتم والله.»
قضيه
برايم معما
شده است ميپرسم،
«حالا گيريم
اسلحه داشته
باشم،
تيراندازيم
بلد باشم - تو
باغ خودم به
كي حمله ميكنم؟»
تقي
باز خندهاش
ميگيرد. از
بيرون يك نفر
آهسته به در
ميزند.
«رفقاتون
ميگن يك دقيقه
تموم شده.»
تقي
ميگويد، «ببخشين
كه مزاحم
شديم.» رو به در
ميكند كه
برود، بعد
برميگردد و
اضافه ميكند: «وقتي
آقا، پدرتون،
زنده بودن، ما
اينجا تو ده
زندگي ميكرديم.
ما به مرحوم
آقا خيلي
ارادت داشتيم.
خدا رحمتشون
كنه.»