خانه

 

چهل

 

 

هرچه مي­كنم آهنگ صدايش يادم نمي­آيد. هيچ جمله­اي، حرفي، سخني از او در خاطرم نيست. فقط صورتش تمام فضاي اطاقم را پر كرده است - چشم­هايش و پيشاني بلندش. برخلاف هميشه مستقيم توي چشمم نگاه مي­كند،‌ مثل آخرين عكسي كه در روزنامه­ها از او چاپ كرده­اند.

پرويز را كشتند، در سي و چند سالگي. سي و چند سال زندگي كه بيست سالش به شاگردي گذشت، پنج سالش در زندان و بقيه­اش در سكوت. ديگران درباره­اش حرف زدند، با تعبيرهاي دهن پركن خودشان: وقتي به زندان رفت، گفتند قهرمان است. اما نگفتند چرا. وقتي بيرون آمد، گفتند خيانت كرده است، ولي نگفتند به چه. خود او نه ادعاي قهرماني داشت نه امكان خيانت. نه لقب را به ريش گرفت نه به تهمت جواب داد. ساكت ماند - ساكت و بي­صدا، كه زندگي كند.

پرويز را كشتند. بر سي و چند سال زندگي در سي و چند ثانيه نقطهٌ پايان گذاشتند. باز صدايش به گوش كسي نرسيد، باز ديگران گفتند، با زبان بدهنگ و نامفهوم خودشان: گفتند محارب با الله است. گفتند مفسد في­الارض است. با هيچ كس سر جنگ نداشت، و با ناپاكي بيگانه­ترين بود.

دو روز است اشک بند نمي­آيد، غذا در معده نمي­ماند، دل چون سرب در سينه سنگين است. گاه بازو را چنگ مي­زنم، گاه رانم را و فقط مي­گويم، «چرا؟… چرا؟… چرا؟…»

منتظر زن سيروسم. صبح تلفن كرد و گفت، «هيچ كدوم از روزنامه­ها حاضر نيستن اعتراض خانوادهٌ پرويزو به اعدامش چاپ كنن.»

گفتم، «همين آزاديخواهايي كه به جنگ سانسور رفته بودن؟ بيشرفاي سگ پدر!»

گفت، «يه خبرنگار فرانسوي فردا داره ميره پاريس. به نظر شما بديم اون ببره اونجا چاپ كنه؟»

گفتم، «حتماً.»

گفت، «منتها متن نامه ترجمه نشده، چكارش كنيم؟»

پرسيدم، «بعدازظهر مي­تونين بياين پيش من؟»

«بعله.»

«پس بياين - با هم شايد بتونيم يه كاري بكنيم.» و آدرس خانه را دادم.

 

جلو احسان، كه از حوالي يازده صبح سراغم آمده است، بي خجالت گريه مي­كنم. اما دلم مي­خواهد وقتي زن سيروس مي­رسد اشكم خشک شده باشد. احسان دستمال­هاي كاغذي را مرتب از توي قوطي بيرون مي­كشد و دسته دسته كنارم مي­گذارد. و گاه مي­گويد،‌ «پاشو يه آبي به صورتت بزن.»

«چرا؟… آخه چرا پرويز؟ چرا؟»

احسان نفس بلندي مي­كشد و مي­گويد، «گفتن مقالهٌ مربوط به خميني یو نوشته.»

«ميگم چرا كشتنش؟ مجازات مقاله نوشتن كشتنه؟…» صدايم فرياد است.

احسان مي­گويد، «نه - كي گفته مجازاتش اينه، خودتو اينجوري آزار نده. تازه مي­دوني كه مقاله رم اون ننوشته بود - يكي ديگه نوشته بود. اسماشون شبيه بوده.»

«اصلاً اون مقالهٌ گه مطرح نيست - اينا گفتن چرا شاه نكشتت. تا وقتي زنده بود، اعتراض روشنفكرا بهش همين بود، حالام انقلابيون به همين جرم كشتنش. كشتنش براي اينكه همهٌ عمر تو زندون نموند، كشتنش براي اينكه زير شكنجه نمرد، كشتنش براي اينكه ساواك نكشتش. آخه چرا؟…»

احسان دو تا دستمال به طرفم سر مي­دهد و مي­گويد، «تو محاكمه­شم…»

«محاكمه؟ مگه محاكمه­اي در كار بود؟»

احسان فوراً خودش را تصحيح می­كند: «نه محاكمه كه نه - تو همون دادگاه قلابي انقلابي، گفته بود من خدا ندارم، نيازی ام به خدا ندارم.»

«خب پس منو چرا نكشتن؟ منم ندارم، نيازي ام ندارم. خدا مال اونايي كه مي­خوان به بهانه­اش آدم بكشن. چرا؟…»

احسان لبش را گاز مي­گيرد و با عجله و صداي آهسته مي­گويد، «سيس! تو رو خدا نگو - سيس! اصلاً دنبال چراش نگرد. كار اينا كه چرا نداره. تو فقط داري خودتو اذيت مي­كني.»

مي­گويم، «چرا كم ديدمش؟ چرا سراغش نرفتم؟ چرا… چرا؟»

«بابا تو كه تنها كسي بودي كه ازش جانبداري مي­كردي. اگه يكي نبايد احساس گناه كنه تويي.»

«اون دفه كه زن سيروس تلفن كرد، گفت پرويز سلام مي­رسونه. چرا نگفتم گوشي رو بده باهش حرف بزنم؟ چرا نگفتم؟ صداش يادم رفته احسان، به كلي يادم رفته.»

اشک تندتر از آن مي­بارد كه بتوانم خشكش كنم. احسان مي­گويد، «پا شو صورتتو بشور، الان اين خانم ام مياد - خوب نيست. چند دقيقه فكرشو نكن. پاشو آبي به روت بزن پا شو. بعد باهت حرف دارم آخه. مي­خوام راجع به اجارهٌ اينجا باهت حرف بزنم - يه مستأجر برات پيدا كردم.»

«دفهٌ آخرم كه ديدمش جمعه بود، مثه امروز. يه نظر ديدمش تو باشگاه طوس. حتي با هم حرف نزديم. حتي به هم نگاه نكرديم. سرش پائين بود. تكو تنها،‌ سر يه ميز… ته سالن… چرا نرفتم سر ميزش؟»

احسان بازوی مرا مي­گيرد و مي­گويد، «بلند شو - داري خودتو مي­كشي. آخه فايده­اش چيه؟ بلند شو.» و بلندم مي­كند.

حوله را خيس مي­كنم و مي­گذارم روي صورتم. اما باز گرماي اشک را بر پوستم و شوريش را در گوشهٌ لبم حس مي­كنم. سرم را بالا مي­گيرم و به عقب خم مي­شوم تا هرچه آب در چشمم هست، فروكش كند. به همين حال مدتي مي­مانم و حوله هنوز روي صورتم است كه كبري در حمام را مي­زند و مي­گويد، «خانم يه خانمي اومده شما رو ببينه - بگم بياد تو؟»

حركاتم سريع مي­شود و مي­گويم، «آره - بدو. چاييم ببر تا من بيام.»

صورتم را خشک مي­كنم، لكه­هایي سرخ روي صورت و نوك دماغم برق مي­زند. سر و كله­ام را مختصري نظم مي­دهم و به ديدار زن سيروس مي­روم.

زن سيروس به نهايت زيباست. لباس سياه و آرایش مختصرش بسيار برازنده است. خوش تركيب و باريک مثل شمعي خوش تراش كنار چوب­هايي كه در بخاري شعله مي­كشد ايستاده است. اولين بار است كه او را مي­بينم. در چشم­هايش مي­خوانم كه غم او از غم من سنگين­تر است و بار گناهش از بار گناه من سبک­تر.

با هم دست مي­دهيم و مي­نشينيم. از پرويز برايم مي­گويد - از زن پرويز و بچه­هاي كوچک پرويز، از عشق متقابل پرويز و زنش به هم، از اينكه تازه صاحب خانه­اي شده بودند و در انزواي خودشان به آرامشي رسيده بودند.

من مي­خواهم از وراي صحبت­هاي زن سيروس تمام زندگي ناشناختهٌ پرويز را د راين دو ساعت بگنجانم، مجسم كنم، بشناسم. مي­خواهم بدانم چه مي­گفت و چه مي­كرد. مي­خواهم بپرسم احساسش نسبت به هم­مسلكان قديم و هم­كاران اخير چه بود. كدام را مي­ديد و از كدام پرهيز داشت. زنش قشنگ است يا نه، بچه­ها پسرند يا دختر. اما نمي­پرسم تا رشتهٌ كلام زن سيروس پاره نشود. مي­گذارم به ميل و روال خودش بگويد، آنچه به فكرش مي­رسد، آنچه به ذهنش مي­آيد. از ميان حرف­ها براي هزاران هزار سؤالم، فقط چند جواب مي­يابم - سيروس و زنش از تنها معاشرين پرويز بوده­اند، زن پرويز قشنگ است و بچه­ها، هر دو پسر.

«نجابتش و متانتش لنگه نداشت - من كه در هيچ كس ديگه سراغ ندارم. در زندگي فقط يه زن ديد، با يه زن بود - زن خودش. آدم اصلاً باورش نميشه.»

چرا- من باور مي­كنم. چشم­هاي پر از شرم پرويز جلوم مجسم است و لبخند پرحيايش.

«تو دوستي از هيچي دريغ نداشت. 22 بهمن، تو اون شلوغي، تو اون بكش بكش و بگير ببند، رفت تو خيابونا كه براي بچهٌ من شير پيدا كنه. من تو خونه شير نداشتم. مغازه­هام بسته بود. نمي­دونم تا كجاها رفت تا بالأخره گيرآورد.»

دوستي پرويز را هم مي­شناسم.

«ميدونين زنش اول عاشقش شد؟ از روي عكساش، از دفه اولي كه تو تلويزيون ديدش.»

نه، نمي­دانم - از زندگي پرويز هيچ نمي­دانم.

«با هم خوش بودن، خيلي خوبو خوش.»

پس چند سال از اين سي و چند سال، به بركت وجود زني كه نديده­ام و نديده دوستش دارم، در مهر و صفا گذشته است. چقدر اين فكر آرامم مي­كند، دلم مي­خواهد ذهن در همانجا بماند، اما… طفلک پسران كوچكش، طفلك زن جوان زيباي عاشقش. ديگر نمي­خواهم گريه كنم. جرئت نمي­كنم بپرسم حالا این زن در چه حال است. جرئت نمي كنم بپرسم بچه­ها خبر دارند كه ديگر پدر ندارند.

مي­پرسم، «چرا وقتي يكي دو روز بعد از بازداشت آزادش كردن…»

زن سيروس مي­گويد، «آزادش نكردن. دروغ گفتن. روزنامه­ها دروغ نوشتن. از روزي كه گرفتنش كسي نديدش تا وقتي كه جسدشو تحويل دادن.»

آرام آرام گريه مي­كند و حرف مي­زند. «مي­دونين كه نمي­خواستن بذارن خاكش كنيم؟ هرجا رفتيم گفتن كافر بوده نميشه اينجا دفن بشه. تا بالأخره دروس تو مقبرهٌ حاج مخبرالسلطنه تونستيم يه قبر بخريم.»

دلم از كينه انباشته است - كينه به آنهايي كه پرويز را كشتند، كينه به آنهايي كه جسدش را نشستند، كينه به آنهايي كه خاكش نكردند… و كينه به خميني كه جوهر كينه توزي است و به من كينه داشتن را آموخته است.

زن سيروس باز برايم مي­گويد - از خويشان پرويز، از پدرش، از برادرهايش، و از نامهٌ اعتراضي كه آنها نوشته­اند و روزنامه­ها چاپ نكرده­اند.

«حالا چكار كنيم؟»

مي­گويم، «همون كاري كه پاي تلفن گفتين. فردا بدينش به اون خبرنگار فرانسوي.»

«آخه ترجمه نشده - وقت زيادي ام نداريم.»

«مهم نيست - من فكراشو كردم. نمرهٌ تلفن و آدرس خواهر منم بهش بدين - همونجا براش ترجمه ميكنه.»

زن سيروس پيشنهاد را مي­پسندد. «فقط شما خبرو قبلاً به خواهرتون بدين كه در جريان باشه.»

«همين امشب بهش تلفن مي­كنم.»

وقتي زن سيروس مي­رود، هوا تقريباً تاريک است. احسان تمام اين مدت، با ظرافت، ما را تنها گذاشته است و وقتي من تنها مي­مانم باز به اطاق برمي­گردد.

«حالت بهتر شد؟»

«فعلاً غيظم حتي از غمم بيشتره.»

مي­گويد، «حالا يه خورده فكرشو نكن. بذار حرفاي ديگه بزنيم. اينجا رو تو بايد اجاره بدي.»

مي پرسم، «چرا؟»

«از صبح ميخوام همينو برات بگم نميذاري. تو اعصابت دربو داغونه، اين راه دور و درازي ام كه هر روز ميريو مياي بيشتر خسته­ات ميكنه…»

حرفش را مي­برّم، «حالا كه وقت اين حرفا نيست. من حوصله ندارم به اين چيزا فكر كنم.»

احسان مي­گويد، «تو هيچ كار نكن. كارا با من - برات مستأجر ام پيدا كردم.»

مي­گويم، «من فعلاً بايد به خواهر تلفن كنم.»

 

 

 

چهل و یک

 

سررشتهٌ امور از دست بازرگان به در رفته است، اما رشتهٌ تسبيح را زمين نمي­گذارد. كار قضاوت تعطيل است، ولي نماز بازرگان قضا نمي­شود. اصول مملكت داري را نمي­داند، در عوض به فروغ دين مي­پردازد. فقط وقتي از گرداندن تسبيح و گزاردن نماز و خواندن دعا فارغ مي­شود، گاه غري به شوراي انقلاب مي­زند، گاه نقي به «امام» و محض تفريح هموطنان گاه تهديدي به استعفا مي­كند، و گاه تعريفي از ملا نصرالدين.

خود بازرگان مي­گويد، «من اطلاعي از اعدام­ها ندارم. كارها از بالاي سر من انجام مي­شود.» ولي بي­اطلاعي نخست وزير فقط به اتفاقاتي كه از بالاي سرش مي­افتد، ختم نمي­شود - از حوادث پشت سر، زير دماغ، جلو دست، پيش چشمش هم بي­خبر است.

بازرگان نمي­داند كه تهران در هرج و مرج كامل فرورفته است. مطلع نيست كه لشوش و آدمكشان شهر را قرق كرده­اند. آگاهي ندارد كه در هيچ جا كمترين امنيتي موجود نيست.

هر روز خانهٌ عده­اي را اشغال مي­كنند، اموال جمعي را به غارت مي­برند، افرادي را به سياه چال مي­اندازند و رئيس دولت موقت نمي­داند.

«مگه ميشه ندونه؟ حتماً ميدونه و به روي بزرگواريش نمياره!»

آقاي مهندس مي­گويد، «نه اصلاً قدرتي نداره. هيچ كس حرفشو نميخونه. من اگه خودم تجربه نكرده بودم، مشكل باور مي­كردم.»

نزي هنوز از تكاني كه خورده حالش درست جا نيامده است. با آنكه هيچكس جز ما سه نفر در اطاق نيست، با احتیاط و به نجوا حرف مي­زند. آهسته از شوهرش مي­پرسد، «حالا ممكنه تو خونه بريزن؟ نكنه بيان اينجا؟»

مهندس مي­گويد، «همه چي ممكنه. بايد صبر كرد.»

مي­گويم، «صبر انقلابي!»

نزي به من مي­گويد، «تو نميدوني از ديروز به من چي گذشته! به جان عزيزت صد دفه مردمو زنده شدم.»

«مي­دونم - يعني نمي­دونم - فقط مي­تونم حدس بزنم چقدر سخت بوده. اما اصلاً چي شد؟ بهانه­شون چي بود؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «بهانه­اي نداشتن، فقط گفتن از طرف كميته اومدن.»

نزي مي­گويد، «سيس مراد! يواش­تر حرف بزن. از اولشو بگو.»

آقاي مهندس صدا را پائين مي­آورد و مي­گويد، «ديروز جلسهٌ هيئت مديرهٌ سنديكاي مهندسين بود. قرار بود رئيس جديد براي سال جاري انتخاب بشه. رأي گرفتيم شاهرودي، رئيس قبلي سنديكا، دوباره به رياست انتخاب شد و ما مشغول گفتگو بوديم و جلسه رو به اتمام بود كه يه عده با لگد در رو باز كردن و كلاشنيكف به دست وارد شدن!»

نزي با وحشت به من نگاه مي­كند و مي­گويد، «تو رو خدا مي­بيني؟»

مي­پرسم، «كه چي؟ چي مي­خواستن؟»

مهندس مي­گويد، «هيچ. گفتن به دستور كميته، همهٌ اين جمع بازداشتن. دليلي ام نياوردن.»

نزي مي­گويد، «خدا مرگم بده! پس هر كاري دلشون بخواد مي­تونن بكنن.» و باز نگاه ترس خورده­اش را به من مي­دوزد. سعي مي­كنم با لبخند دلداريش بدهم، ولي موفق نمي­شوم.

شوهر نزي ادامه مي­دهد، «شاهرودي آدم باهوشيه. مي­شناسيدش؟»

«نخير.»

«بعله - باهوشه و در ضمن سرد و گرم چشيده. به اين حضرات گفت، "حرفي نيست آقايون، ما در اختياريم - فقط به من اجازه بدين يه تلفن بكنم بعد تكليف روشن ميشه" و نمرهٌ نخست وزيري رو گرفت و بازرگانو خواست.»

نزي براي من توضيح مي­دهد: «آخه وقتي بازرگان قبلاًً گرفتاري داشت، همون موقع كه دنبالش بودن بگيرنش، خونهٌ شاهرودي قايم شده بود - خيلي با هم نزديكن.»

آقاي مهندس اضافه مي­كند، «و تعمد داشت كه نزديكشو با بازرگان به اين حضرات نشون بده - بهش بگه تو و مهدي صداش كنه كه ميزان دوستي دست اينا بياد. خلاصه پاي تلفن به بازرگان گفت عده­اي اومدن و قصد جلب هيئت مديرهٌ سنديكا رو دارن و ازش پرسيد، "اين دستور از طرف كي صادر شده و دليلش چيه." حرفاي بازرگانو ما طبعاً نمي­شنيديم. شاهرودي از اين طرف گفت، "الان اين آقايون اينجان. من دارم در حضور خود اونا با تو حرف مي­زنم، بعله من ام حدس مي­زنم بايد سوء تفاهمي پيش اومده باشه. بسيار خب گوشي دستت" و بعد روشو كرد به مأمورين كميته و پرسيد، "رئيس يا مسئول شما كيه؟" جوانك ريشويي گفت، "منم". شاهرودي گفت، "جناب نخست وزير ميخوان با شما صحبت كنن." جوان حتي گوشي رو نگرفت، تأملم نكرد و گفت، "به نخست وزير بگو من وقت حرف زدن باهشو ندارم. شماهام پاشين راه بيفتين و وقت ما رو بيشتر از اين تلف نكنين"!»

صداي نزي را ديگر مشكل مي­توان شنيد. مي­گويد، «بعد همشونو ميريزن تو يه كاميون، دستا و چشماشونو مي­بندن و همينطور تا در زندون فحشاي بد بد بهشون ميدن. ميگن شماها با زناي همديگه… خدا مرگم بده.»

آقاي مهندس با عجله مي­گويد، «بله بله - از توهينو و تحقيرشون بگذريم.» و بعد رو به زنش مي­گويد، «تازه توهينايي كه به ما كردن، در مقابل ناسزاهايي كه به دكتر گفتن هيچ بود.» و دنبالهٌ حرف را مي­گيرد،‌ «جلو در زندان - البته ما فقط حدس مي­زديم زندانه، چون چيزي كه نمي­ديديم - بين اينا و مسئولين بحثو جدل درگرفت. زندانبانا مي­گفتن اينجا ديگه جا نيست و كميته چيا مي­گفتن ما همينجا بايد تحويلشون بديم. بالأخره ما رو پياده كردن.» مهندس يك لحظه مكث مي‌كند اخم­ها را درهم مي‌كشد و مي‌گويد، «با دستو چشم بسته راه رفتن كار بسيار سختيه، ولي از اون بدتر آدم احساس حقارت غريبي ميكنه.»

آقاي مهندس براي شستن طعم تلخي كه در دهنش جمع شده است و آثارش روي صورتش هم پيداست، استكان چاي را سر مي‌كشد. فنجان من هم خالي است. نزي باز براي هر دو چاي مي‌ريزد.

مي‌پرسم، «اين جور بي قانونيا رو آدم به كي بايد بگه؟ پس بازرگان چه كاره اس؟»

مهندس مي‌گويد، «گفتم كه ـ دقيقاً هيچ كاره!»

«پس چرا اين پستو قبول كرد؟ چرا اينقد عجله داشت بختيار بره خودش وارد ميدون بشه؟ كسي كه اينقد عجله داره، بايد خيلي از خودش و امكاناتش و قدرتش مطمئن باشه! مگه اينكه اصلاً سرنوشت ملک و ملت براش مهم نباشه.»

آقاي مهندس مي‌گويد، «والله چه عرض كنم. فقط خيلي روشنه كه از وجاهت ملي بازرگان سوء استفاده شده.»

با عصبانيت مي‌گويم، «آدم فقط خودش مي­تونه از وجاهت مليش سوء استفاده كنه براي اينكه مردمو گمراه كنه! كس ديگه نمي­تونه.»

مهندس مي‌گويد، «گول خورد. تو تله افتاد.»

«شما رو به خدا آقاي مهندس! بازرگان نمي­تونه مدعي بشه از آخوندا رو دست خورده، چون يه عمر با ملاها دم خور بوده ـ بايد بشناستشون.»

مهندس بي­آنكه خودش هم اعتقاد چنداني به حرفش داشته باشد، مي­گويد،‌ «بعله - اما بعد از يک عمر آشنايي ام باز ممكنه آدم خام بشه و گول بخوره.»

مي­گويم، «بعله ميشه - ولي يا از روي بلاهت يا از هول هليم! من دليل سومي نمي­بينم.»

نزي مي­گويد، «مراد داستان دكتر ام تعريف كن.»

دكتر سر راه زندان و كاملاً تصادفي به جمع مهندسين بازداشتي، اضافه شده است. ظاهراً در حاشيهٌ خيابان منتظر ماشين و راننده­اش بوده است كه خود را به بالين بيماري برساند، ولي به دليل درگيري لفظي با يكي از كميته چيان دستگير مي­شود.

آقاي مهندس مي­گويد، «من نمي­دونم كاميون چرا ايستاد. چند جا قبل از رسيدن به زندان توقف كرديم، اما من نفهميدم چرا. به هر حال مشاجرهٌٌ دكترو با يكي از كميته چيا كه اون بارپياده شده بود، شنيديم. بعد او رو هم انداختن تو كاميون. دكتر اعتراض مي­كرد كه "دستو چشم منو چرا مي­بندين! من بيمار دارم بايد خودمو به بيمارستان برسونم!" ولي در مقابل فقط فحش مي­شنيد.»

در حين همين بگو مگوها، معلوم مي­شود كه دكتر متخصص بيماري­هاي زنان است، به علاوه فرزندان شهبانو را هم او به دنيا آورده است.

مهندس مي­گويد، «از اينجا ديگه تهديدها چنان بالا گرفت و فحشا چنان ركيك شد و حرفا به قدري عجيبو غريب كه من حقيقتاً تصور كردم دچار كابوس شدم. به دكتر مي­گفتن "تو چرا بچه­هاي شاهو به محض دنيا اومدن نكشتي؟"!»

نزي با آنكه داستان را قبلاً شنيده است، از دوباره شنيدن آن هم باز به حيرت مي­افتد و به من مي­گويد، «تو فكرشو بكن - به يه دكتر طب بگن آدم بكش!»

مي­گويم، «يكي از دوستاي من ميگه اينا فاشيستن، اما من فكر نمي­كردم دكتر"منگله" رم لازم داشته باشن!»

نزي مي­پرسد، «منگله؟»

«آره - طبيبي كه زمان هيتلر به جاي خرگوش روي آدما آزمايش مي­كرد.»

نزي باز مي­گويد، «خدا مرگم بده.»

مي­پرسم، «شماها رو بالأخره چرا گرفتن، چرا آزاد كردن؟»

مهندس شانه­ها را مختصري بالا مي­اندازد و مي­گويد، «والله چه عرض كنم - نمي­دونم، دليل هيچكدومو نمي­دونم. از بين ما فقط شاهرودي رو نگه داشتن. من حقيقتش روحيه­امو به كلي باخته بودم. يعني همه باخته بوديم، جز شاهرودي. آدم بسيار محكمي یه. من ديشب ارادتم بهش بيشتر شد. خونسرديشو كاملاً حفظ كرده بود. اميدوارم براش گرون تموم نشه. اينا از كسي كه ذاتاً متشخصه بدشون مياد.»

نزي مي­گويد، «واي خدا نكنه بلايي سر شاهرودي بياد - خدا نكنه.»

چيزي از شب نگذشته است كه به خانه برمي­گردم. اما در راه بازگشت احساس مي­كنم از سايهٌ درختان، از تاريكي شب، از هر صدايي بيگانه هراس دارم. با خودم فكر مي­كنم اگر خميني در يك كار موفق شود، پيروزيش كامل است و آن كاشتن تخم ترس در دل تک تک ماست. با ترس بايد جنگيد - به هر شكل، به هر قيمت. بايد جنگيد، بايد!

وقتي اولين گروه داروغه­ها، براي پرس و جوهاي متعارف و هرشبه، به تاكسي فرمان «ايست» مي­دهد و جواني هفت تير به دست، كنار راننده مي­ايستد و جوان ديگري تفنگ به دوش، صندوق عقب را مي­گردد، مي­فهمم كه جنگيدن با ترس، به حرف آسان­تر مي­گنجد تا در عمل.

 

بازگشت