چهل
هرچه
ميكنم آهنگ
صدايش يادم
نميآيد. هيچ
جملهاي،
حرفي، سخني از
او در خاطرم
نيست. فقط
صورتش تمام
فضاي اطاقم را
پر كرده است -
چشمهايش و
پيشاني بلندش.
برخلاف هميشه
مستقيم توي
چشمم نگاه ميكند،
مثل آخرين
عكسي كه در
روزنامهها از
او چاپ كردهاند.
پرويز
را كشتند، در
سي و چند
سالگي. سي و
چند سال زندگي
كه بيست سالش
به شاگردي
گذشت، پنج سالش
در زندان و
بقيهاش در
سكوت. ديگران
دربارهاش
حرف زدند، با
تعبيرهاي دهن
پركن خودشان:
وقتي به زندان
رفت، گفتند
قهرمان است.
اما نگفتند
چرا. وقتي
بيرون آمد،
گفتند خيانت
كرده است، ولي
نگفتند به چه.
خود او نه ادعاي
قهرماني داشت
نه امكان
خيانت. نه لقب
را به ريش
گرفت نه به
تهمت جواب
داد. ساكت
ماند - ساكت و
بيصدا،
كه زندگي كند.
پرويز
را كشتند. بر
سي و چند سال
زندگي در سي و
چند ثانيه
نقطهٌ پايان
گذاشتند. باز
صدايش به گوش كسي
نرسيد، باز
ديگران
گفتند، با
زبان بدهنگ و
نامفهوم
خودشان: گفتند
محارب با الله
است. گفتند
مفسد فيالارض
است. با هيچ كس
سر جنگ نداشت،
و با ناپاكي
بيگانهترين
بود.
دو روز
است اشک بند
نميآيد،
غذا در معده
نميماند،
دل چون سرب در
سينه سنگين
است. گاه بازو
را چنگ ميزنم،
گاه رانم را و
فقط ميگويم،
«چرا؟… چرا؟…
چرا؟…»
منتظر
زن سيروسم.
صبح تلفن كرد
و گفت، «هيچ
كدوم از
روزنامهها
حاضر نيستن
اعتراض
خانوادهٌ
پرويزو به اعدامش
چاپ كنن.»
گفتم،
«همين
آزاديخواهايي
كه به جنگ سانسور
رفته بودن؟
بيشرفاي سگ
پدر!»
گفت،
«يه خبرنگار
فرانسوي فردا
داره ميره پاريس.
به نظر شما
بديم اون ببره
اونجا چاپ
كنه؟»
گفتم،
«حتماً.»
گفت،
«منتها متن
نامه ترجمه
نشده، چكارش
كنيم؟»
پرسيدم،
«بعدازظهر ميتونين
بياين پيش
من؟»
«بعله.»
«پس
بياين - با هم شايد
بتونيم يه
كاري بكنيم.» و
آدرس خانه را
دادم.
جلو
احسان، كه از
حوالي يازده
صبح سراغم
آمده است، بي
خجالت گريه ميكنم.
اما دلم ميخواهد
وقتي زن سيروس
ميرسد
اشكم خشک شده
باشد. احسان
دستمالهاي
كاغذي را مرتب
از توي قوطي
بيرون ميكشد
و دسته دسته
كنارم ميگذارد.
و گاه ميگويد،
«پاشو يه آبي
به صورتت بزن.»
«چرا؟…
آخه چرا
پرويز؟ چرا؟»
احسان
نفس بلندي ميكشد
و ميگويد،
«گفتن مقالهٌ
مربوط به
خميني یو
نوشته.»
«ميگم
چرا كشتنش؟
مجازات مقاله
نوشتن
كشتنه؟…»
صدايم فرياد
است.
احسان
ميگويد،
«نه - كي گفته
مجازاتش اينه،
خودتو
اينجوري آزار
نده. تازه ميدوني
كه مقاله رم
اون ننوشته
بود - يكي ديگه
نوشته بود.
اسماشون شبيه
بوده.»
«اصلاً
اون مقالهٌ گه
مطرح نيست -
اينا گفتن چرا
شاه نكشتت. تا
وقتي زنده
بود، اعتراض
روشنفكرا بهش
همين بود،
حالام
انقلابيون به
همين جرم
كشتنش. كشتنش
براي اينكه
همهٌ عمر تو
زندون نموند،
كشتنش براي
اينكه زير
شكنجه نمرد،
كشتنش براي
اينكه ساواك
نكشتش. آخه
چرا؟…»
احسان
دو تا دستمال
به طرفم سر ميدهد
و ميگويد،
«تو محاكمهشم…»
«محاكمه؟
مگه محاكمهاي
در كار بود؟»
احسان
فوراً خودش را
تصحيح میكند:
«نه محاكمه كه
نه - تو همون
دادگاه قلابي
انقلابي،
گفته بود من
خدا ندارم،
نيازی ام به
خدا ندارم.»
«خب پس
منو چرا
نكشتن؟ منم
ندارم، نيازي
ام ندارم. خدا
مال اونايي كه
ميخوان
به بهانهاش
آدم بكشن.
چرا؟…»
احسان
لبش را گاز ميگيرد
و با عجله و
صداي آهسته ميگويد،
«سيس! تو رو خدا
نگو - سيس!
اصلاً دنبال
چراش نگرد.
كار اينا كه
چرا نداره. تو
فقط داري
خودتو اذيت ميكني.»
ميگويم،
«چرا كم
ديدمش؟ چرا
سراغش نرفتم؟
چرا… چرا؟»
«بابا
تو كه تنها
كسي بودي كه
ازش جانبداري
ميكردي.
اگه يكي نبايد
احساس گناه
كنه تويي.»
«اون
دفه كه زن سيروس
تلفن كرد، گفت
پرويز سلام ميرسونه.
چرا نگفتم
گوشي رو بده
باهش حرف
بزنم؟ چرا
نگفتم؟ صداش
يادم رفته
احسان، به كلي
يادم رفته.»
اشک
تندتر از آن
ميبارد
كه بتوانم
خشكش كنم.
احسان ميگويد،
«پا شو صورتتو
بشور، الان
اين خانم ام مياد
- خوب نيست. چند
دقيقه فكرشو
نكن. پاشو آبي
به روت بزن پا
شو. بعد باهت
حرف دارم آخه.
ميخوام
راجع به
اجارهٌ اينجا
باهت حرف بزنم
- يه مستأجر
برات پيدا
كردم.»
«دفهٌ
آخرم كه ديدمش
جمعه بود، مثه
امروز. يه نظر
ديدمش تو
باشگاه طوس.
حتي با هم حرف
نزديم. حتي به
هم نگاه
نكرديم. سرش
پائين بود.
تكو تنها، سر
يه ميز… ته
سالن… چرا
نرفتم سر
ميزش؟»
احسان
بازوی مرا ميگيرد
و ميگويد،
«بلند شو - داري
خودتو ميكشي.
آخه فايدهاش
چيه؟ بلند شو.»
و بلندم ميكند.
حوله
را خيس ميكنم
و ميگذارم
روي صورتم.
اما باز گرماي
اشک را بر پوستم
و شوريش را در
گوشهٌ لبم حس
ميكنم.
سرم را بالا
ميگيرم و
به عقب خم ميشوم
تا هرچه آب در
چشمم هست،
فروكش كند. به
همين حال مدتي
ميمانم و
حوله هنوز روي
صورتم است كه
كبري در حمام
را ميزند و
ميگويد،
«خانم يه
خانمي اومده
شما رو ببينه -
بگم بياد تو؟»
حركاتم
سريع ميشود
و ميگويم، «آره
- بدو. چاييم
ببر تا من
بيام.»
صورتم
را خشک ميكنم،
لكههایي
سرخ روي صورت
و نوك دماغم
برق ميزند. سر
و كلهام را
مختصري نظم ميدهم
و به ديدار زن
سيروس ميروم.
زن
سيروس به
نهايت زيباست.
لباس سياه و
آرایش مختصرش
بسيار
برازنده است.
خوش تركيب و
باريک مثل شمعي
خوش تراش كنار
چوبهايي
كه در بخاري
شعله ميكشد
ايستاده است.
اولين بار است
كه او را ميبينم.
در چشمهايش
ميخوانم
كه غم او از غم
من سنگينتر
است و بار
گناهش از بار
گناه من سبکتر.
با هم
دست ميدهيم و
مينشينيم.
از پرويز
برايم ميگويد
- از زن پرويز و
بچههاي
كوچک پرويز،
از عشق متقابل
پرويز و زنش
به هم، از
اينكه تازه
صاحب خانهاي
شده بودند و
در انزواي
خودشان به
آرامشي رسيده
بودند.
من ميخواهم
از وراي صحبتهاي
زن سيروس تمام
زندگي
ناشناختهٌ
پرويز را د
راين دو ساعت
بگنجانم،
مجسم كنم،
بشناسم. ميخواهم
بدانم چه ميگفت
و چه ميكرد. ميخواهم
بپرسم احساسش
نسبت به هممسلكان
قديم و همكاران
اخير چه بود.
كدام را ميديد
و از كدام
پرهيز داشت.
زنش قشنگ است
يا نه، بچهها
پسرند يا
دختر. اما نميپرسم
تا رشتهٌ كلام
زن سيروس پاره
نشود. ميگذارم
به ميل و روال
خودش بگويد،
آنچه به فكرش
ميرسد،
آنچه به ذهنش
ميآيد. از
ميان حرفها
براي هزاران
هزار سؤالم،
فقط چند جواب
مييابم -
سيروس و زنش
از تنها
معاشرين
پرويز بودهاند،
زن پرويز قشنگ
است و بچهها،
هر دو پسر.
«نجابتش
و متانتش لنگه
نداشت - من كه
در هيچ كس ديگه
سراغ ندارم.
در زندگي فقط
يه زن ديد، با
يه زن بود - زن
خودش. آدم
اصلاً باورش
نميشه.»
چرا- من
باور ميكنم.
چشمهاي پر
از شرم پرويز
جلوم مجسم است
و لبخند پرحيايش.
«تو
دوستي از هيچي
دريغ نداشت. 22 بهمن، تو
اون شلوغي، تو
اون بكش بكش و
بگير ببند،
رفت تو
خيابونا كه
براي بچهٌ من
شير پيدا كنه.
من تو خونه
شير نداشتم.
مغازههام
بسته بود. نميدونم
تا كجاها رفت
تا بالأخره
گيرآورد.»
دوستي
پرويز را هم
ميشناسم.
«ميدونين
زنش اول عاشقش
شد؟ از روي
عكساش، از دفه
اولي كه تو
تلويزيون
ديدش.»
نه،
نميدانم -
از زندگي
پرويز هيچ نميدانم.
«با هم
خوش بودن،
خيلي خوبو
خوش.»
پس چند
سال از اين سي
و چند سال، به
بركت وجود زني
كه نديدهام
و نديده دوستش
دارم، در مهر
و صفا گذشته
است. چقدر اين
فكر آرامم ميكند،
دلم ميخواهد
ذهن در همانجا
بماند، اما…
طفلک پسران كوچكش،
طفلك زن جوان
زيباي عاشقش.
ديگر نميخواهم
گريه كنم.
جرئت نميكنم
بپرسم حالا این
زن در چه حال
است. جرئت نمي
كنم بپرسم بچهها
خبر دارند كه
ديگر پدر
ندارند.
ميپرسم،
«چرا وقتي يكي
دو روز بعد از
بازداشت آزادش
كردن…»
زن
سيروس ميگويد،
«آزادش نكردن.
دروغ گفتن.
روزنامهها
دروغ نوشتن.
از روزي كه
گرفتنش كسي
نديدش تا وقتي
كه جسدشو
تحويل دادن.»
آرام
آرام گريه ميكند
و حرف ميزند.
«ميدونين
كه نميخواستن
بذارن خاكش
كنيم؟ هرجا
رفتيم گفتن كافر
بوده نميشه
اينجا دفن
بشه. تا
بالأخره دروس
تو مقبرهٌ حاج
مخبرالسلطنه
تونستيم يه
قبر بخريم.»
دلم از
كينه انباشته
است - كينه به
آنهايي كه
پرويز را
كشتند، كينه
به آنهايي كه
جسدش را
نشستند، كينه
به آنهايي كه
خاكش نكردند…
و كينه به
خميني كه جوهر
كينه توزي است
و به من كينه
داشتن را
آموخته است.
زن
سيروس باز
برايم ميگويد
- از خويشان
پرويز، از
پدرش، از
برادرهايش، و
از نامهٌ اعتراضي
كه آنها نوشتهاند
و روزنامهها
چاپ نكردهاند.
«حالا
چكار كنيم؟»
ميگويم،
«همون كاري كه
پاي تلفن
گفتين. فردا
بدينش به اون
خبرنگار
فرانسوي.»
«آخه
ترجمه نشده -
وقت زيادي ام
نداريم.»
«مهم
نيست - من
فكراشو كردم.
نمرهٌ تلفن و
آدرس خواهر
منم بهش بدين -
همونجا براش
ترجمه ميكنه.»
زن
سيروس
پيشنهاد را ميپسندد.
«فقط شما خبرو
قبلاً به
خواهرتون
بدين كه در
جريان باشه.»
«همين
امشب بهش تلفن
ميكنم.»
وقتي
زن سيروس ميرود،
هوا تقريباً
تاريک است.
احسان تمام
اين مدت، با
ظرافت، ما را
تنها گذاشته
است و وقتي من
تنها ميمانم
باز به اطاق
برميگردد.
«حالت
بهتر شد؟»
«فعلاً
غيظم حتي از
غمم بيشتره.»
ميگويد،
«حالا يه
خورده فكرشو
نكن. بذار
حرفاي ديگه
بزنيم. اينجا
رو تو بايد
اجاره بدي.»
مي
پرسم، «چرا؟»
«از صبح
ميخوام همينو
برات بگم
نميذاري. تو
اعصابت دربو
داغونه، اين
راه دور و
درازي ام كه
هر روز ميريو
مياي بيشتر خستهات
ميكنه…»
حرفش
را ميبرّم،
«حالا كه وقت
اين حرفا
نيست. من
حوصله ندارم
به اين چيزا
فكر كنم.»
احسان
ميگويد،
«تو هيچ كار
نكن. كارا با
من - برات
مستأجر ام
پيدا كردم.»
ميگويم،
«من فعلاً
بايد به خواهر
تلفن كنم.»
چهل و یک
سررشتهٌ
امور از دست
بازرگان به در
رفته است، اما
رشتهٌ تسبيح
را زمين نميگذارد.
كار قضاوت
تعطيل است،
ولي نماز
بازرگان قضا
نميشود. اصول
مملكت داري را
نميداند، در
عوض به فروغ
دين ميپردازد.
فقط وقتي از
گرداندن
تسبيح و
گزاردن نماز و
خواندن دعا فارغ
ميشود، گاه
غري به شوراي
انقلاب ميزند،
گاه نقي به
«امام» و محض
تفريح
هموطنان گاه
تهديدي به
استعفا ميكند،
و گاه تعريفي
از ملا
نصرالدين.
خود
بازرگان ميگويد،
«من اطلاعي از
اعدامها
ندارم. كارها
از بالاي سر
من انجام ميشود.»
ولي بياطلاعي
نخست وزير فقط
به اتفاقاتي
كه از بالاي
سرش ميافتد،
ختم نميشود
- از حوادث پشت
سر، زير دماغ،
جلو دست، پيش چشمش
هم بيخبر
است.
بازرگان
نميداند
كه تهران در
هرج و مرج
كامل فرورفته
است. مطلع
نيست كه لشوش
و آدمكشان شهر
را قرق كردهاند.
آگاهي ندارد
كه در هيچ جا
كمترين
امنيتي موجود
نيست.
هر روز
خانهٌ عدهاي
را اشغال ميكنند،
اموال جمعي را
به غارت ميبرند،
افرادي را به
سياه چال مياندازند
و رئيس دولت
موقت نميداند.
«مگه
ميشه ندونه؟
حتماً ميدونه
و به روي
بزرگواريش
نمياره!»
آقاي
مهندس ميگويد،
«نه اصلاً
قدرتي نداره.
هيچ كس حرفشو
نميخونه. من
اگه خودم
تجربه نكرده
بودم، مشكل
باور ميكردم.»
نزي
هنوز از تكاني
كه خورده حالش
درست جا نيامده
است. با آنكه
هيچكس جز ما
سه نفر در
اطاق نيست، با
احتیاط و به
نجوا حرف ميزند.
آهسته از
شوهرش ميپرسد،
«حالا ممكنه
تو خونه
بريزن؟ نكنه
بيان اينجا؟»
مهندس
ميگويد،
«همه چي ممكنه.
بايد صبر كرد.»
ميگويم،
«صبر انقلابي!»
نزي به
من ميگويد،
«تو نميدوني
از ديروز به
من چي گذشته!
به جان عزيزت
صد دفه مردمو
زنده شدم.»
«ميدونم
- يعني نميدونم
- فقط ميتونم
حدس بزنم چقدر
سخت بوده. اما
اصلاً چي شد؟
بهانهشون چي
بود؟»
آقاي
مهندس ميگويد،
«بهانهاي
نداشتن، فقط
گفتن از طرف
كميته اومدن.»
نزي ميگويد،
«سيس مراد!
يواشتر حرف
بزن. از اولشو
بگو.»
آقاي
مهندس صدا را
پائين ميآورد
و ميگويد،
«ديروز جلسهٌ
هيئت مديرهٌ
سنديكاي مهندسين
بود. قرار بود
رئيس جديد
براي سال جاري
انتخاب بشه.
رأي گرفتيم
شاهرودي،
رئيس قبلي سنديكا،
دوباره به
رياست انتخاب
شد و ما مشغول گفتگو
بوديم و جلسه
رو به اتمام
بود كه يه عده با
لگد در رو باز
كردن و
كلاشنيكف به
دست وارد شدن!»
نزي با وحشت به من نگاه ميكند و مي