چهل و دو
جادهٌ
كرج رو به
احمدآباد را
يك طرفه كردهاند،
و باز غلغله
است - جاي سوزن
انداختن نيست.
ماشينها
سپربه سپر
ايستادهاند و
وجب به وجب
جلو ميروند.
بر شيشهٌ
بيشتر
اتومبيلها
عكسي از مصدق
چسباندهاند،
بر سقف بعضي
ديگر تصوير
بزرگي از او
را با طناب
مهار و سوار
كردهاند.
مدتي است به كلي بي حركت ماندهايم - حتي يك قدم هم پيش نميرويم. از امير ميپرسم، «فكر ميكني بالأخره به احمد آباد برسيم؟»
امير
ميگويد، «حالا
حالاها كه نه.»
حسينقلي
ميگويد، «به
هر حال راه
برگشت ام
نداريم.» و رو
به امير اضافه
ميكند: «بهتره
تو، تو همين
خط حاشيهٌ
خيابون بمونی
كه اگه لازم
شد بتونيم از
تو كوچه موچهها
برگرديم.»
من يك
لحظه از ماشين
پياده ميشوم
تا نفسي بكشم
و خون را در
پاها به جريان
بيندازم.
اتومبيلي كه
در صف عقب ميراند،
عكس آخوندي را
روي شيشهاش
حمل ميكند. به
امير ميگويم،
«بنزه رو پشت
سرت نگا كن.»
امير
از توي آينه
نگاه ميكند.
ميپرسم، «اون
آخونده كيه؟»
«نميدونم
- لابد يكي از
همينايي كه
امروز سر
كارن.»
حسينقلي
كه عقب ماشين
نشسته است سرش
را برمي گرداند
و از توي شيشهٌ
پشت ماشين بنز
را پيدا ميكند
و ميگويد، «عكس
كاشانيه.»
«به به!
فقط جاي نواب
صفوي خاليه!»
«و سران
حزب توده!»
حسينقلي
ميگويد، «امروز
اينجا هم ملا
هست هم تودهاي.
راستي شنيدين
شعار حزب توده
چي شده؟»
شنيدهايم معهذا
حسينقلي
تكرار ميكند.
«"كارگران
جهان مجتهد
شويد!" به خود
كيانوري ام كه
ميدونين ميگن
آيت الله كيانوري!»
«خب
آخوندزاده كه
هست - اونم چه
آخوندزادهاي!
نوهٌ شيخ فضلالله!
هفت خطيه كه
نظيرش نيومده
- تو دامن شيخ
فضلالله
بزرگ شده،
درسشو آلمان
خونده - زمان
هيتلر، مكتب
استاليني رم
فوت آبه! نشان از
سه كس دارد
اين نيك پي!»
حسينقلي
ميگويد، «مصاحبهاشو
خوندين؟»
امير
با بي حوصلگي
جواب ميدهد،
«اين روزا كه
دائم اينا
بلبل زبوني
ميكنن.»
«اين دو
سه روزه رو
نميگم -
اتفاقاً
تاريخ مصاحبه
مهمه. متن
كاملش تو يه
روزنامهٌ چاپ
شوروي دراومد.»
ميپرسم،
«مگه تو روسي
بلدي؟»
«نه -
بعضي قسمتاش
تو اطلاعات
بود. كيانوري
گفته ايران در
حال يه انقلاب
دمكراتيك ضد
امپرياليستيه،
مردم جمهوري
ميخوان و
آمريكاييا
بايد برن.»
«كه
روسا بيان!»
حسينقلي
ميگويد، «تا
اينجاش كه مهم
نيست - اينكه
تز هميشگيشونه.
مذهبي بودن
انقلاب و
رهبري ملاها،
مخصوصاً
خميني رم كه
خيلي راحت
قبول كرده. تا
اينجاشم تازه
مهم نيست، چون
براي اونا
انقلاب مهمه،
حالا هركي
انقلاب كرد،
كرد.»
امير
ميگويد، «بعله
- آب گل آلود
باشه، باقيش
درست ميشه.
اينا فقط با
يه دولت ملّي
حاضر نيستن
كنار بيان.»
حسينقلي
ميخواهد
نكتهاي را
كه در مصاحبه
به نظرش مهم
آمده است
بگويد و فقط
با اشارهٌ سر
حرف امير را
تصديق ميكند
و دنبالهٌ
صحبت خودش را
ميگيرد: «كيانوري
گفته نيروهاي
انقلابي در
ارتش رخنه كردن
و ما ميدونيم
كه خطر كودتا
در بين نيست.»
امير
با تعجب تکرار
ميکند: «كودتا؟
با اون
اعلاميهاي
كه ارتش داد
معلوم بود…»
حسينقلي
حرف امير را
ميبرد: «اين
مصاحبه روز 20 بهمن شده!»
بعد هردوي ما
را نگاه ميكند
و توضیح ميدهد:
«يعني دو روز
قبل از اعلاميهٌ
ارتش، يعني
وقتي بختيار
هنوز نخست
وزيره، يعني
وقتي كه همه
ميگن "هويزر"
اومده، تكليف
افسرا رو روشن
كنه!»
امير
ميگويد، «رد
پاي تودهايا
كه همه جا
پيداس. با
آخوندا از
همون اول
گاوبندي كردن.»
حركت
ماشينها
مختصري تندتر
شده است. امير
ميپرسد، «راستي
از بختيار هيچ
خبري هست؟»
حسينقلي
ميگويد، «شايع
شده امروز
اونم
احمدآباده.»
بند دل
من پاره ميشود.
ميپرسم، «راستي؟»
«اينطور
ميگن. ميگن با
عبا و عمامه
اومده كه كسي
نشناسدش.»
ميگويم،
«ممكنه به
لباس مبدل
بياد - ولي من
مطمئنم كه اگه
شاه رگشو بزنن
عبا و عمامه
نميپوشه!»
امير
ميپرسد، «پس
مسلمه كه نه
دستگير شده نه
كشته؟»
«آره
بابا - مسلمه.
وگرنه تا به
حال با بوقو
كرنا و عكسو
تفصيلات
ماجرارو به
همه گفته
بودن.»
«جرئت
كشتنشو كه
ندارن.»
من هنوز
نگرانم و ميگويم،
«به! اگه اينا
دستشون بهش
برسه…»
امير
ميگويد، «آخه
بيشتر جمعيتي
كه امروز
بيرون ريخته
طرفدار
بختياره.»
حسينقلي
ميگويد، «امروز
از همه قماشي
هست. اونايي
كه واقعاً به
راه مصدق
اعتقاد دارن،
اونايي كه ميخوان
از اسم مصدق
سوء استفاده
كنن، اونايي
كه فرق بين
مصدق و آخوندو
نميدونن!
همشون هستن.»
من دلم
ميخواهد
حرف امير درست
باشد و ميگويم،
«به هر حال
اكثريت با
اونايي كه با
ملاها مخالفن.»
حسينقلي
با ترديد لبهايش
را جمع ميكند
و شانهها را
بالا مياندازد.
باز تقريباً
بي حركتيم.
امير از ماشين
پياده ميشود
و به بالا و
پائين جاده
نظري مياندازد
و ميگويد، «نخير!
اصلاً ماشينا
تكون نميخوره!
خيال نكنم ما
به احمدآباد
برسيم.»
امير
يكي از قديمترين
دوستان من است
و يكي از
وفادارترين.
اگر ماهها
از هم بي خبر
بمانيم و يا سالها
دور، باز وقتي
به هم ميرسيم
همان صفايي
بين ماست كه
از آغاز
آشنايي بوده
است.
رفاقت
با حسينقلي را
مديون اميرم -
واقعاً
مديون، چون
دوستي با او
سرقفلي دارد.
همدمي و همصحبتي
با حسينقلي
غنيمتي است.
امير و
حسينقلي هر دو
خوش پوشند و
هردو باريك.
امير بلند است
و همهٌ موي
سرش را حفظ
كرده است،
حسينقلي قامت
میانهای
دارد و رو به
طاسي مي رود.
امير ريش و
سبيل ندارد،
حسينقلي صاحب
سبيل و ريشي
بزي است - ريشش
دوطبقه است،
طبقهٌ اول كه
درست زيرلب
قرار دارد، از
بقيه جدا ميايستد
و مثل موي
بدخواب،
خاراست، طبقهٌ
دوم روي چانه
خوابيده است و
سركشي نميكند.
امروز
هيچكدام
از شوخيهاي
متداول بين ما
مطرح نميشود
- نه من از كورس
حرفي ميزنم
كه امير
شستشويش
بدهد، نه
حسينقلي اسمي
از معشوقهٌ
جديد كورس ميبرد
كه من درازش
كنم. امروز
شوخيهايي
را عنوان ميكنيم
كه مناسب و
درخور اوضاع فعلي
ساخته شده
است: در بارهٌ
خميني، بتول
خانم،
سيداحمد. همه
تكراري است،
همه را هرسه
شنيدهايم،
ولي دوباره
گفتن و باز
شنيدن هم از
دق دل كم ميكند.
امير
ميپرسد، «اون
كاريكاتوري
كه از خميني
تو "لوموند"
بود، ديدين؟»
«كدوم؟»
«اونكه
به خدا ميگفت
"اگه استعفا
ندي"…»
حسينقلي
با خنده ميگويد،
«آره - به نظرم
تو "كانار آنشنه"
بود. سرش يه
عمامهٌ گنده
گذاشته بودن و
به جاي لااله
الاالله
روش نوشته
بودن اولالالالا!»
«آره
آره – من ام
ديدمش خيلي با
نمك بود.»
حسينقلي
ميگويد، «شنيدين
كه خميني داره
انگليسي یاد ميگيره؟»
امير دنباله
را ميگيرد: «"آي"
– "واي" – "آخ"!»
هرسه
ميخنديم
و حسينقلي ميگويد،
«"آخ" آلمانيه -
درس فرداس!»
ميگويم،
«من ميترسم
مجبور شيم
شوخيا رو نمره
بذاريم.»
اما
صحبتها
بيشتر جدي
است. از
رفراندومي
حرف ميزنيم
كه در پيش است
و از پيلهاي
كه مدتي است
به زنها
كردهاند. از
شايعاتي كه
دربارهٌ رأي
ندادن موجود
است و از ياوههايي
كه بني صدر در
مورد اشعهٌ
موي خانمها
گفته است.
امير
ميگويد، «بابا
اونكه شوخي
ساله.»
«با
پررويي ميگه
از نظر علمي ام
ثابت شده!»
حسينقلي
ميپرسد، «زنش
و دختراش تو
پاريس حجاب اسلامي
دارن؟ يا پخش
اشعه در ديار
كفار مباحه؟»
هرسه
ميخنديم.
امير
ميگويد، «راستي
من يكي از
دختراي
بازرگانو
ديدم - اونكه
آخرين مد
خودشو ميسازه.»
«من به
اينا كار
ندارم - من ميترسم
ماها رو مجبور
كنن چادر سر
كنيم. شعارا
رو ديدين؟ امير
دیدی؟ در و و
ديوارا پره!
آدم ديوونه
ميشه.»
امير
ميگويد، «من
از كي شنيدم
كه تو بعضي
مغازهها به
زناي سر باز
چيز نميفروشن؟»
حسينقلي
ميگويد، «من
به چشم خودم
ديدم. طرفاي
ناصر خسرو پشت
چند تا مغازه
اعلان زده
بودن "از
معامله با
زنان بيحجاب
معذوريم" - خيال
ميكنم من
بهت گفتم. همون
روزي كه رفته
بودم كتابفروشي
شمس - دنبال
ديوان طاهره
ميگشتم.»
ميگويم،
«خب بفرمائين!
شروع كردن
ديگه. نگاها!
نگاها از همش
بدتره - چنان
با دشمني،
انگار
پدركشتگي
دارن! من از حرص
اينا ميخوام
برم موامو رنگ
كنم.»
امير
ميگويد، «نكن
بابا - بيخود
اذيتت ميكنن.»
با خلق
تنگي ميگويم،
«براي شما
مردا آسونه
بگين براي
اينكه درد سر
درست نشه حالا
چادرم سر كنين،
مهم نيست! منو
با چادر چاقچور
دارن اذيت ميكنن
- اگه نميخواي
اذيت بشم نذار
منو مجبور به
كاري بكنن كه
نميخوام –
نه اینکه...»
حسينقلي
به دفاع از من
ميگويد، «راست
ميگه. جلوي
اينا بايد
وايساد. به
كسي چه كه آدم
چي ميپوشه
يا چه شكلي
خودشو ميسازه؟
اگه آدم از
اين حقوق
ابتدائيش
بگذره از همه
چيش گذشته.»
امير
ميگويد، «من
كه موافقم -
منتها براش ميترسم.
كله شقه،
دهنشم گشاد -
مي ترسم كار
دست خودش بده.»
«خب من
اينطوري ام
ديگه - چكار
كنم.» و حتي نمیخندم،
چون من هم ميترسم.
بالأخره
بعد از چندين
ساعت رانندگي
و انتظار و
تنفس در هواي
آلوده به
گازوئيل، به
احمدآباد ميرسيم
و پياده ميشويم.
دور از بوي
بنزين ماشينها
و دود لولههاي
اگزوز، هواي
ده لطافت دست
نخوردهاي
دارد. زمينها
را براي
بذرپاشي شخم
زدهاند و
عطر خاك باران
خورده بلند
است. ده آشكارا
چنين ازدحامي
به خود نديده
است. اهالي،
بعضي از دور و
بعضي از
نزديك، با
كنجكاوي
نگاهمان ميكنند.
احتمالاً
نگرانند كه
شهريها به
گاو و آبشان
صدمه بزنند.
يكي از كساني
كه همزمان با
ما از ماشينش
پياده شده
است، از يكي
از روستائياني
كه كنار جاده
ايستاده است
ميپرسد، «آقا
ببخشين -
توالت؟»
دهاتي
جواب نميدهد.
شهري بيطاقت
است و با
كلماتي روستايي
پسندتر سؤالش
را تكرار ميكند،
«عمو مستراح
كجاس؟ كجا
ميشه دست به
آب رسوند؟»
سرنشين
احمدآباد به
سمتي راه ميافتد
و مردي كه
سؤال كرده است
به دنبالش و
به دنبال آن
دو، بيست يا
سي نفري ديگر
كه تازه از
راه رسيدهاند
و همه
گرفتارند.
سكويي
كه براي
سخنرانان
برپا كردهاند،
منظرهٌ
يكنواخت و
آرام ده را
برهم ميزند
و كساني كه بر
سكو ايستادهاند
ما را متحير
ميكنند.
شاعري تودهاي
شعري ميخواند.
امير
ميگويد، «نخير!
من از دست اين "شاعر
خلقها"
خلاصي ندارم.
مسئلهٌ ماره و
پونه - هرجا
ميرم جلوم سبز
ميشه!»
سركردهٌ
مجاهدين پشت
تريبون ميرود.
صداي صفير
گلوله و
تيرهاي هوايي،
صحبت او را
چند بار قطع
ميكند و
سخنراني به گوش
كمتر كسي ميرسد.
ميپرسم،
«ميراثخوار
ملّيون
اينان؟»
ليلي
پوت مبارز گوشهٌ
عباي طالقاني
را گرفته است
و تولد جبههٌ جديدي
را به رهبري
خودش اعلام ميكند:
جبههاي «ضد
امپرياليستي
براي رفع ستم
طبقاتي -
خواستهاي
بلافاصلهاش:
انجام
رفراندم به
منظور نفي
سلطنت،
مجازات
خائنين، قبول
خودمختاري
براي خلقها…»
جبههٌ ملي را «غير
دمكراتيك،
قدرتگرا، و
انحصار طلب»
ميخواند
و معتقد است «تداوم
آرماني» در آن
نيست و «رهبري
آن به مبارزهٌ
تودهها» بياعتقاد
است.
امير
ميگويد، «اِ
اِ اِ! چرا اين
پسره از ماتحت
طالقاني ميخوره؟
تو دست اينا
چرا بازي
ميكنه؟ چرا
نميذاره از امروز
بهره برداري
درست بشه؟ چرا
حسابا رو قاطي
كرده؟»
حسينقلي
با دلسردي ميگويد،
«جاه طلبي - فقط
جاه طلبي حقير
و شخصي.»
امير
از حسينقلي
عصبيتر است: «اين
اسمش جاه طلبي
نيست، خريته.
يعني اين هنوز
نفهميده آخوندا
چشم ندارن
مصدقو ببينن؟»
بر سكوي سخنراني و در اطراف آن، بيشتر فدائيان و مجاهدين با آرمها و پرچمهاشان ديده مي