خانه

 

چهل و دو

 

 

جادهٌ كرج رو به احمدآباد را يك طرفه كرده­اند، و باز غلغله است - جاي سوزن انداختن نيست. ماشين­ها سپربه سپر ايستاده­اند و وجب به وجب جلو مي­روند. بر شيشهٌ بيشتر اتومبيل­ها عكسي از مصدق چسبانده­اند، بر سقف بعضي ديگر تصوير بزرگي از او را با طناب مهار و سوار كرده­اند.

مدتي است به كلي بي حركت مانده­ايم - حتي يك قدم هم پيش نمي­رويم. از امير مي­پرسم، «فكر مي­كني بالأخره به احمد آباد برسيم؟»

امير مي­گويد، «حالا حالاها كه نه.»

حسينقلي مي­گويد، «به هر حال راه برگشت ام نداريم.» و رو به امير اضافه مي­كند: «بهتره تو، تو همين خط حاشيهٌ خيابون بمونی كه اگه لازم شد بتونيم از تو كوچه موچه­ها برگرديم.»

من يك لحظه از ماشين پياده مي­شوم تا نفسي بكشم و خون را در پاها به جريان بيندازم. اتومبيلي كه در صف عقب مي­راند، عكس آخوندي را روي شيشه­اش حمل مي­كند. به امير مي­گويم، «بنزه رو پشت سرت نگا كن.»

امير از توي آينه نگاه مي­كند. مي­پرسم، «اون آخونده كيه؟»

«نمي­دونم - لابد يكي از همينايي كه امروز سر كارن.»

حسينقلي كه عقب ماشين نشسته است سرش را برمي گرداند و از توي شيشهٌ پشت ماشين بنز را پيدا مي­كند و مي­گويد، «عكس كاشانيه.»

«به به! فقط جاي نواب صفوي خاليه!»

«و سران حزب توده!‌»

حسينقلي مي­گويد، «امروز اينجا هم ملا هست هم توده­اي. راستي شنيدين شعار حزب توده چي شده؟» شنيده­ايم مع­هذا حسينقلي تكرار مي­كند. «"كارگران جهان مجتهد شويد!" به خود كيانوري ام كه ميدونين ميگن آيت الله كيانوري!»

«خب آخوندزاده كه هست - اونم چه آخوندزاده­اي! نوهٌ شيخ فضل­الله! هفت خطيه كه نظيرش نيومده - تو دامن شيخ فضل­الله بزرگ شده، درسشو آلمان خونده - زمان هيتلر، مكتب استاليني رم فوت آبه! نشان از سه كس دارد اين نيك پي!‌»

حسينقلي مي­گويد، «مصاحبه­اشو خوندين؟»

امير با بي حوصلگي جواب مي­دهد، «اين روزا كه دائم اينا بلبل زبوني ميكنن.»

«اين دو سه روزه رو نميگم - اتفاقاً تاريخ مصاحبه مهمه. متن كاملش تو يه روزنامهٌ چاپ شوروي دراومد.»

مي­پرسم، «مگه تو روسي بلدي؟»

«نه - بعضي قسمتاش تو اطلاعات بود. كيانوري گفته ايران در حال يه انقلاب دمكراتيك ضد امپرياليستيه، مردم جمهوري ميخوان و آمريكاييا بايد برن.»

«كه روسا بيان!»

حسينقلي مي­گويد، «تا اينجاش كه مهم نيست - اينكه تز هميشگي­شونه. مذهبي بودن انقلاب و رهبري ملاها، مخصوصاً خميني رم كه خيلي راحت قبول كرده. تا اينجاشم تازه مهم نيست، چون براي اونا انقلاب مهمه، حالا هركي انقلاب كرد، كرد.»

امير مي­گويد، «بعله - آب گل آلود باشه، باقيش درست ميشه. اينا فقط با يه دولت ملّي حاضر نيستن كنار بيان.»

حسينقلي مي­خواهد نكته­اي را كه در مصاحبه به نظرش مهم آمده است بگويد و فقط با اشارهٌ سر حرف امير را تصديق مي­كند و دنبالهٌ صحبت خودش را مي­گيرد: «كيانوري گفته نيروهاي انقلابي در ارتش رخنه كردن و ما مي­دونيم كه خطر كودتا در بين نيست.»

امير با تعجب تکرار مي­کند: «كودتا؟ با اون اعلاميه­اي كه ارتش داد معلوم بود…»

حسينقلي حرف امير را مي­برد: «اين مصاحبه روز 20 بهمن شده!» بعد هردوي ما را نگاه مي­كند و توضیح مي­دهد: «يعني دو روز قبل از اعلاميهٌ ارتش، يعني وقتي بختيار هنوز نخست وزيره، يعني وقتي كه همه ميگن "هويزر" اومده، تكليف افسرا رو روشن كنه!»

امير مي­گويد، «رد پاي توده­ايا كه همه جا پيداس. با آخوندا از همون اول گاوبندي كردن.»

حركت ماشين­ها مختصري تندتر شده است. امير مي­پرسد، «راستي از بختيار هيچ خبري هست؟»

حسينقلي مي­گويد، «شايع شده امروز اونم احمدآباده.»

بند دل من پاره مي­شود. مي­پرسم، «راستي؟»

«اينطور ميگن. ميگن با عبا و عمامه اومده كه كسي نشناسدش.»

مي­گويم، «ممكنه به لباس مبدل بياد - ولي من مطمئنم كه اگه شاه رگشو بزنن عبا و عمامه نمي­پوشه!»

امير مي­پرسد، «پس مسلمه كه نه دستگير شده نه كشته؟»

«آره بابا - مسلمه. وگرنه تا به حال با بوقو كرنا و عكسو تفصيلات ماجرارو به همه گفته بودن.»

«جرئت كشتنشو كه ندارن.»

من هنوز نگرانم و مي­گويم، «به! اگه اينا دستشون بهش برسه…»

امير مي­گويد، «آخه بيشتر جمعيتي كه امروز بيرون ريخته طرفدار بختياره.»

حسينقلي مي­گويد، «امروز از همه قماشي هست. اونايي كه واقعاً به راه مصدق اعتقاد دارن، اونايي كه مي­خوان از اسم مصدق سوء استفاده كنن، اونايي كه فرق بين مصدق و آخوندو نمي­دونن! همشون هستن.»

من دلم مي­خواهد حرف امير درست باشد و مي­گويم، «به هر حال اكثريت با اونايي كه با ملاها مخالفن.»

حسينقلي با ترديد لب­هايش را جمع مي­كند و شانه­ها را بالا مي­اندازد.

باز تقريباً بي حركتيم. امير از ماشين پياده مي­شود و به بالا و پائين جاده نظري مي­اندازد و مي­گويد، «نخير! اصلاً ماشينا تكون نميخوره! خيال نكنم ما به احمدآباد برسيم.»

 

امير يكي از قديم­ترين دوستان من است و يكي از وفادارترين. اگر ماه­ها از هم بي خبر بمانيم و يا سال­ها دور، باز وقتي به هم مي­رسيم همان صفايي بين ماست كه از آغاز آشنايي بوده است.

رفاقت با حسينقلي را مديون اميرم - واقعاً مديون، چون دوستي با او سرقفلي دارد. همدمي و هم­صحبتي با حسينقلي غنيمتي است. امير و حسينقلي هر دو خوش پوشند و هردو باريك. امير بلند است و همهٌ موي سرش را حفظ كرده است، حسينقلي قامت میانه­ای دارد و رو به طاسي مي رود. امير ريش و سبيل ندارد، حسينقلي صاحب سبيل و ريشي بزي است - ريشش دوطبقه است، طبقهٌ اول كه درست زيرلب قرار دارد، از بقيه جدا مي­ايستد و مثل موي بدخواب، خاراست، طبقهٌ دوم روي چانه خوابيده است و سركشي نمي­كند.

 

امروز هيچ­كدام از شوخي­هاي متداول بين ما مطرح نمي­شود - نه من از كورس حرفي مي­زنم كه امير شستشويش بدهد، نه حسينقلي اسمي از معشوقهٌ جديد كورس مي­برد كه من درازش كنم. امروز شوخي­هايي را عنوان مي­كنيم كه مناسب و درخور اوضاع فعلي ساخته شده است: در بارهٌ خميني، بتول خانم، سيداحمد. همه تكراري است، همه را هرسه شنيده­ايم، ولي دوباره گفتن و باز شنيدن هم از دق دل كم مي­كند.

امير مي­پرسد، «اون كاريكاتوري كه از خميني تو "لوموند" بود، ديدين؟»

«كدوم؟»

«اونكه به خدا مي­گفت "اگه استعفا ندي"…»

حسينقلي با خنده مي­گويد، «آره - به نظرم تو "كانار آنشنه" بود. سرش يه عمامهٌ گنده گذاشته بودن و به جاي لااله الا­الله روش نوشته بودن اولالالالا!»

«آره آره – من ام ديدمش خيلي با نمك بود.»

حسينقلي مي­گويد، «شنيدين كه خميني داره انگليسي یاد مي­گيره؟»

امير دنباله را مي­گيرد: «"آي" – "واي" – "آخ"!»

هرسه مي­خنديم و حسينقلي مي­گويد، «"آخ" آلمانيه - درس فرداس!»

مي­گويم، «من مي­ترسم مجبور شيم شوخيا رو نمره بذاريم.»

اما صحبت­ها بيشتر جدي است. از رفراندومي حرف مي­زنيم كه در پيش است و از پيله­اي كه مدتي است به زن­ها كرده­اند. از شايعاتي كه دربارهٌ رأي ندادن موجود است و از ياوه­هايي كه بني صدر در مورد اشعهٌ موي خانم­ها گفته است.

امير مي­گويد، «بابا اونكه شوخي ساله.»

«با پررويي ميگه از نظر علمي ام ثابت شده!»

حسينقلي مي­پرسد، «زنش و دختراش تو پاريس حجاب اسلامي دارن؟ يا پخش اشعه در ديار كفار مباحه؟»

هرسه مي­خنديم.

امير مي­گويد، «راستي من يكي از دختراي بازرگانو ديدم - اونكه آخرين مد خودشو مي­سازه.»

«من به اينا كار ندارم - من مي­ترسم ماها رو مجبور كنن چادر سر كنيم. شعارا رو ديدين؟ امير دیدی؟ در و و ديوارا پره! آدم ديوونه ميشه.»

امير مي­گويد، «من از كي شنيدم كه تو بعضي مغازه­ها به زناي سر باز چيز نمي­فروشن؟»

حسينقلي مي­گويد، «من به چشم خودم ديدم. طرفاي ناصر خسرو پشت چند تا مغازه اعلان زده بودن "از معامله با زنان بي­حجاب معذوريم" - خيال مي­كنم من بهت گفتم. همون روزي كه رفته بودم كتابفروشي شمس - دنبال ديوان طاهره مي­گشتم.»

مي­گويم، «خب بفرمائين! شروع كردن ديگه. نگاها! نگاها از همش بدتره - چنان با دشمني، انگار پدركشتگي دارن! من از حرص اينا مي­خوام برم موامو رنگ كنم.»

امير مي­گويد، «نكن بابا - بي­خود اذيتت مي­كنن.»

با خلق تنگي مي­گويم، «براي شما مردا آسونه بگين براي اينكه درد سر درست نشه حالا چادرم سر كنين، مهم نيست! منو با چادر چاقچور دارن اذيت مي­كنن - اگه نمي­خواي اذيت بشم نذار منو مجبور به كاري بكنن كه نمي­خوام – نه اینکه...»

حسينقلي به دفاع از من مي­گويد، «راست ميگه. جلوي اينا بايد وايساد. به كسي چه كه آدم چي مي­پوشه يا چه شكلي خودشو مي­سازه؟ اگه آدم از اين حقوق ابتدائيش بگذره از همه چيش گذشته.»

امير مي­گويد، «من كه موافقم - منتها براش مي­ترسم. كله شقه، دهنشم گشاد - مي ترسم كار دست خودش بده.»

«خب من اينطوري ام ديگه - چكار كنم.» و حتي نمی­خندم، چون من هم مي­ترسم.

 

بالأخره بعد از چندين ساعت رانندگي و انتظار و تنفس در هواي آلوده به گازوئيل، به احمدآباد مي­رسيم و پياده مي­شويم. دور از بوي بنزين ماشين­ها و دود لوله­هاي اگزوز، هواي ده لطافت دست نخورده­اي دارد. زمين­ها را براي بذرپاشي شخم زده­اند و عطر خاك باران خورده بلند است. ده آشكارا چنين ازدحامي به خود نديده است. اهالي، بعضي از دور و بعضي از نزديك، با كنجكاوي نگاهمان مي­كنند. احتمالاً نگرانند كه شهري­ها به گاو و آبشان صدمه بزنند. يكي از كساني كه همزمان با ما از ماشينش پياده شده است، از يكي از روستائياني كه كنار جاده ايستاده است مي­پرسد، «آقا ببخشين - توالت؟»

دهاتي جواب نمي­دهد. شهري بي­طاقت است و با كلماتي روستايي پسندتر سؤالش را تكرار مي­كند، «عمو مستراح كجاس؟ كجا ميشه دست به آب رسوند؟»

سرنشين احمدآباد به سمتي راه مي­افتد و مردي كه سؤال كرده است به دنبالش و به دنبال آن دو، بيست يا سي نفري ديگر كه تازه از راه رسيده­اند و همه گرفتارند.

سكويي كه براي سخنرانان برپا كرده­اند، منظرهٌ يكنواخت و آرام ده را برهم مي­زند و كساني كه بر سكو ايستاده­اند ما را متحير مي­كنند. شاعري توده­اي شعري مي­خواند.

امير مي­گويد، «نخير! من از دست اين "شاعر خلق­ها" خلاصي ندارم. مسئلهٌ ماره و پونه - هرجا ميرم جلوم سبز ميشه!»

سركردهٌ مجاهدين پشت تريبون مي­رود. صداي صفير گلوله و تيرهاي هوايي، صحبت او را چند بار قطع مي­كند و سخنراني به گوش كمتر كسي مي­رسد.

مي­پرسم، «ميراث­خوار ملّيون اينان؟»

لي­لي پوت مبارز گوشهٌ عباي طالقاني را گرفته است و تولد جبههٌ جديدي را به رهبري خودش اعلام مي­كند: جبهه­اي «ضد امپرياليستي براي رفع ستم طبقاتي - خواست­هاي بلافاصله­اش: انجام رفراندم به منظور نفي سلطنت، مجازات خائنين، قبول خودمختاري براي خلق­ها…» جبههٌ ملي را «غير دمكراتيك، قدرت­گرا، و انحصار طلب» مي­خواند و معتقد است «تداوم آرماني» در آن نيست و «رهبري آن به مبارزهٌ توده­ها» بي­اعتقاد است.

امير مي­گويد، «اِ اِ اِ! چرا اين پسره از ماتحت طالقاني مي­خوره؟ تو دست اينا چرا بازي ميكنه؟ چرا نميذاره از امروز بهره برداري درست بشه؟ چرا حسابا رو قاطي كرده؟»

حسينقلي با دلسردي مي­گويد، «جاه طلبي - فقط جاه طلبي حقير و شخصي.»

امير از حسينقلي عصبي­تر است: «اين اسمش جاه طلبي نيست، خريته. يعني اين هنوز نفهميده آخوندا چشم ندارن مصدقو ببينن؟»

بر سكوي سخنراني و در اطراف آن، بيشتر فدائيان و مجاهدين با آرم­ها و پرچم­هاشان ديده مي­شوند. از جبههٌ ملي اثري نيست.

حسينقلي آن­ها را نشان مي­دهد و مي­گويد، «چه عرض كردم - امروز از همه قماشي اينجا هستن و همه ام ميخوان تظاهراتو به اسم خودشون به ثبت برسونن.» اما از لحن صدايش پيداست كه واقعيت از پيشگويي او فراتر رفته است.

 

چهل و سه

 

در مؤسسهٌ بيروني ما سه نفر زنيم: خانم زابلي ماشين نويس، شيرين منشي نعمتي و من. خانم زابلي دختر بلندي است، گندمگون و با نمک و سر زبان دار. شيرين زن جواني است، سفيد رو با پوستي لطيف، موهايي طلايي و سنگين و رنگين. رابطهٌ ما با هم مؤدبانه و دوستانه است.

من و خانم زابلي شال و كلاه كرده­ايم و در اطاق من منتظر شيرين هستيم تا بيايد و راه بيفتيم. قرار است با ژيان خانم زابلي به كاخ دادگستري برويم. شيرين، برافروخته و بغض آلود مي­رسد و مي­گويد،‌ «نعمتي بازي درآورده نميذاره من بيام. ميگه با من كار داره.»

خانم زابلي مي­گويد، «كارچي؟ بي­خود ميگه. چرا حرف زور مي­زنه؟ اون از اون مرداييه كه از خداشه زنا خاک توسر شن، اون بشه آقا!»

صداي غرغرهاي نعمتی در راهرو روي صداي خانم زابلي بلند مي­شود و تقريباً بلافاصله خودش را در آستانهٌ در مي­بينيم. دست­هاي درازش را به دو طرف چارچوب تكيه مي­دهد و مي­گويد، «اينكه نشد زندگي! يه روز تظاهرات قانون اساسيه، يه روز ميتينگ دانشگاهه، يه روز احمدآباد رفتنه، يه روز جيغو ويغ زناس  - پس من درِ اينجا رو يه باره تخته كنم  - نه ديگه!»

شيرين با حالت قهر صورتش را به طرف پنجره برگردانده است كه نعمتي را نگاه نكند. خانم زابلي رو به من و پشت به نعمتي ايستاده است، با مداد و خودكار روي ميز ور مي رود و با اشارهٌ لب و چشم و ابرو كم حوصلگيش را از حرف­هاي نعمتي نشان مي­دهد. نعمتي ناگزير مرا خيره خيره نگاه مي­كند. من هم توي چشم­هايش زل زده­ام.

مي­گويد، «تو كي به كارات مي­رسي؟ نه ديگه  - تو كه هيچ­وقت نيستي!»

مي­گويم، «هر پنج دقيقه­اي كه نيستم از حقوقم كم ميشه  - ديگه مثل اينكه طلبكاري جا نداره.» و كيفم را بر مي­دارم كه راه بيفتم. شيرين، كه هيچ نمانده است اشكش سرازير شود، بر مي­گردد كه از اطاق بيرون برود. خانم زابلي دست­هايش را در جيب­هاي كاپوشن زيتوني رنگش مي­كند و دوسه قدم بلند به طرف در بر مي­دارد. نعمتي اول سراپاي يک يک ما را برانداز مي­كند و بعد مي­گويد، «خب برين  - چكارتون كنم. برين اما زود برگردين. تو ام برو شيرين. اما فردا بايد بيشتر بمونين، نه ديگه.»

وقتي شيرين پالتوي قرمزش را، كه يقهٌ مخمل سياه دارد، برمي دارد و در میانهٌ راه پله به ما مي­رسد، نعمتي از بالا با بزرگواري داد مي­زند: «غيبت امروزم استثنائاً از حقوقتون كم نميشه.»

در خيابان خانم زابلي مي­گويد، «چطو شد يه دفه اينقد دستو دل باز شد؟»

شيرين مي­گويد، «اين كاراش حساب نداره.»

من مي­گويم، «حرفشو اصلاً جدي نگيرين.» ولي نمي­گويم كه نعمتي به وعده­هايش وفا نمي­كند. نمي­گويم سه روزي كه وسيلهٌ رفت و آمد پيدا نمي­شد و بنزين گير نمي­آمد نعمتي به من پيشنهاد كرد كارهاي اداري را در خانه انجام بدهم و دادم، مع­هذا آخر ماه سه روز از حقوقم را نداد.

 

هزاران هزار زن، در محوطهٌ كاخ دادگستري جمع شده­اند. چندين و چند اتوبوس، زنان شهرستاني را به پايتخت آورده است. اعتراض­ها و شعارها، متوجه دستورات خميني است دربارهٌ نحوهٌ پوشش، لغو قوانين حافظ حقوق و سلب آزادي از بانوان. همبستگي و اتحادي كه امروز بين زن­هاست براي من تازگي مطلق دارد. پختگي و متانتي را كه در رفتارشان مي­بينم هرگز در گذشته نديده­ام. امروز رقابت، حسادت، چشم و هم­چشمي محلي ندارد. امروز همه نگران همديگرند. همه به يک زبان حرف مي­زنند، يک هدف دارند،‌ به يک راه مي­روند.

مردي به حمايت از ما برنخاسته است. دست كم تا شعاعي كه چشم من مي­بينند، مردي ميان جمع نيست. مردها دورتر از جمع زنان و در حاشيه ايستاده­اند. بيشتر ريشو و تفنگ به دوشند. بيشتر يا  به كينه به ما نگاه مي­كنند يا به تمسخر. قطعنامه­اي كه از طرف زنان حقوقدان تهيه شده است، توسط يكي از وكلاي زن قرائت مي­شود و جمعيت به سوي كاخ نخست وزيري به راه مي­افتد.

در ميان راه مردي كوتاه قد، با چشم­هايي خون گرفته، به سمت صف زن­ها يورش مي­آورد. قلوه سنگي به يك دست و بطري شكسته­اي به دست ديگر دارد. تفنگ به دوش­ها برايش راه باز مي­كنند. مرد چون گاو مستي به سرعت جلو مي­آيد. ما همه مجسمه وار به زمين دوخته شده­ايم. به چند قدمي زن­ها كه مي­رسد يک نفر سد راهش مي­شود  - مردي ريزنقش و لاغراندام  - كه از پشت كمر مهاجم را مي­چسبد. وقتي خانم زابلي و شيرين و من از كنارشان مي­گذريم، صورت مرد ريزنقش، چون انار پاره شده­اي خونين است و دهان مرد كوتاه قد، چون سگ هاري پر كف. پس بين مردان، جوانمرداني هم هستند، نادر و پراكنده، كه اگر از حق ما دفاعي صريح نمي­كنند لااقل ظلم بيش از اين را هم به ما روا ندارند.

در جلو كاخ نخست وزيري بازرگان را يك نظر مي­بينيم، ولي او كسي را نمي­بيند. براي آنكه چشمش به نامحرم نيفتد، دستش را سپر صورت مي­كند و با قدم­هايي تند از مقابل ما مي­گذرد. زن­ها هو مي­كنند و به ريشش مي­خندند. اما زهد و پارسايي آقاي نخست وزير، شكر، بكر و باكر مي ماند. ناموس بيدي نيست كه به اين بادها بلرزد.

در راه بازگشت فحش سبيل است  - دشنام­هاي ركيک چاله ميداني. «يا روسري يا تو سري» مهربان­ترين توهيني است كه مي­شنويم. شيرين تا پشت گردنش سرخ شده است و زابلي تند و پياپي مي­گويد، «به حرفاشون گوش نكنين! نشنيده بگيرين! هيچ اعتنا نكنين!»

شيرين با بغض مي­گويد، «خجالت نمي­كشن، پدرسوخته­ها!»

من نگرانم كه شيرين گريه­اي را كه در مؤسسه نكرده است وسط خيابان بكند، و تا سوار ژيان زابلي نشده­ايم نگراني­ام ادامه دارد.

گزارش تلويزيوني از اجتماع زنان در جلو كاخ دادگستري و محل نخست وزيري، از حملهٌ مرد هاري كه بطري شكسته به دست داشت و ناسزاهاي لشوش اسلامي، موهن­تر و ترسناک­تر است. مفسّران تلويزيوني معتقدند زناني كه امروز دست به تظاهرات زده­اند يا بدكاره و معلوم­الحالند، و يا مزدور كارخانجات لوازم آرايش امريكا! و اين حرف­ها را با چه تبختري مي­زنند و با چه اطميناني عرضه مي­كنند. فرضيه و سند و مدرك هم ارائه مي­دهند. از روي عكس­ها و فيلم­هايي كه از اين تجمع برداشته­اند، درشت نماي صورت چند زن را محض عبرت همگان و براي محكوم كردن تظاهركنندگان بر پرده مي­آوردند: زناني مثل ديگر زنان، مثل شيرين، مثل زابلي، مثل من  - نه مهر فاحشگي بر پيشاني دارند، و نه نشان مزدوري امريكا بر سينه. ولي لحن قاطع تحليل گران تلويزيوني جا براي ترديد نمي­گذارد. همهٌ ما عامل اجنبي و روسپي رسمي هستيم. تصاوير را نشان مي­دهند، تهديد مي­كنند، خط و نشان مي­كشند، و مي­گويند آفتاب آمد دليل آفتاب! چه استدلالي محكم­تر از بالا بردن مشت؟ چه مدركي بي چون و چراتر از نشان دادن دندان؟ چنين مداركي را چگونه مي­توان رد كرد؟ با چنين استدلالي چطور مي­شود درافتاد؟

 

مريم تلفن مي­كند: «تو امروز بلايي سرت نيومد؟»

مي­گويم، «خواهر و مادرم شوهر رفت، اما لابد مقصودت فحش نيست  - چون فحش دادن اونا و خوردن ما هر دو از وظايف شرعيه!»

مي­گويد، «نه  - مقصودم كتک خوردن و نيش چاقو چشيدن و زير ماشين رفتنه.»

مي­پرسم، «از اين خبرام بوده؟»

«فراوون.»

من ماجراي آن ديوانهٌ سنگ و شيشه به دست را برايش تعريف مي­كنم و مي­گويم، «اگه اون طفلك جلوشو نمي­گرفت، چند نفري رو آشو لاش كرده بود.»

مريم با نگراني مي­پرسد، «كجا بودين؟»

«نزديكاي دادگستري.»

«راستي تو، تو خود كاخم رفتي؟»

مي­گويم، «نه  - ما تو محوطهٌ بيرون تو خيابون بوديم.»

مريم مي­گويد، «شنيدم زن منصور اونجا بوده و نمي­خواسته بذاره زناي حقوقدون قطعنامه رو بخونن! مي­گفته فقط شما بدكاره هاي درباري نمي­خواين چادر سركنين!»

«راستي ميگي؟»

«من شنيدم  - تو دانشگاه كه مي­دونم سخنراني كرد و به زنايي كه آريش مي­كنن بد و بيرا گفت. اما اينو فقط شنيدم.»

با حرص مي­گويم، «زنيكه شلخته! حق بود گويندگي تلويزيون ام اون امشب مي­كرد، چون حرفاي اينام درست همين بود.»

«تلويزيونو نگاه كردي؟ اون خانمي كه روسري ام داشت و كتک خورده بود، ديدي؟»

«آره  - همون كه گفت پاسپورت منو بدين از اين مملكت برم. اون مربوط به تظاهرات نبودا.»

مريم مي­گويد، «آره مي­دونم  - مي­خوام بگم ببين اينا چه اوضاعي برامون ساختن! پس اون دختر چادري ام كه رفته بود به حمايت از اين خانم ديدي؟»

«آهان  - ديدم.»

«كثافتا اون بيچاره رم زده بودن كه چرا از چارقدي دفاع مي­كني! گرفتار چه وحشيايي شديم!»

مي پرسم، «مريم، به نظر تو ما جاسوس امريكاييم یا جنده؟»

«خدا مرگم بده، اين حرفا چيه مي­زني؟»

مي­گويم، «تلويزيون رسمي دولت موقت الان گفت. منتها عفت كلام رو رعايت كرد  - گفت "معلوم­الحال"! انتخاب كن  - يا كلفت امپرياليسم يا فاحشهٌ درباري  - مگه چادر سركني. منو اگه بكشن چادر سر نمي­كنم  - بنابراين يا اينم يا اون، و تو فكرم كه كدوم باشم بهتره.»

 

 

چهل و چهار

 

29 اسفند 1357

تهران.

 

 

خواهرك عزيزم،

امروز مسافري كه از پاريس آمده است به مؤسسه آمد و نامه و بستهٌ تو را داد. از بابت هر دو متشكرم. بلافاصله دارم جواب مي­دهم كه بتوانم كاغذم را توسط جوشكار كه تا آخر وقت سري مي­زند و تا چند روز ديگر عازم فرانسه است برايت بفرستم.

 رد و بدل كردن نامه به وسيلهٌ مسافر اين روزها معقول­ترين كار است، چون مي­گويند كاغذها سانسور مي­شود و به تلفن­ها گوش مي­كنند. البته من فكر نمي­كنم دستگاه امكان خواندن همهٌ نامه­ها و يا شنيدن همهٌ مكالمات را داشته باشد، ولي بين مردم اينطور شايع شده است و احتياط جا دارد. به هرحال اگر اين نوع سانسور هم غيرممكن باشد، سانسورهاي ديگر به قدري شديد برقرار است كه در گذشته حتي خوابش را هم نمي­ديديم. وضع راديو و تلويزيون كه چه عرض كنم است  - مردم در حرف زدن هم محتاط شده­اند، چون يك عده عقده­اي بدبخت يا مشغول تسويه حساب­هاي شخصي، يا به فكر سوء استفاده­هاي آني هستند و براي رسيدن به هدف هم از هيچ كاري روگردان نيستند. حاضرند پدر و مادرشان را لو بدهند، بفروشند، سر ببرند.

قانون و امنيت اصلاً مفهوم ندارد. قانون را پسربچه­هاي نابالغ تفنگ به دست به ميل خودشان در كوچه و بازار وضع مي­كنند. امنيت را هم همين­ها از مردم سلب كرده­اند. آمد و شد، بعد از تاريكي در شهر غير ممكن است. با اينكه تعداد «راسپوتين»ها هر روز رو به ازدياد است، اما حضور اين جوانك­ها آدم را بيشتر به ياد دوران «ساوانارُل» مي­اندازد. خدا كند عاقبت تك تكشان هم شبيه يكي از اين دو سلف باشد!

از اوضاع چه برایت بگويم؟ لابد حدس مي­زني. ولي حدس را در صد ضرب كن، شايد مختصري به واقعيت نزديك شوي. روشي كه اين­ها در پيش گرفته­اند به قول هومان هيچ اسمي جز «فاشيسم» ندارد و چون فاشيسم مذهبي است، عنصر ناسيوناليستي هم از آن حذف شده است. از همه چيز صحبت است، جز ايران  - راجع به بلاد اسلامي بحث است و پرچم اسلامي و خليج اسلامي! واي بر ما و تف بر چرخ گردون! اما تف غليظ­­تر به سبيل پاشنه نخواب داريوش فروهر كه همهٌ اين­ها را مي­شنود و زير سبيلي در مي­كند. كسي كه مدعي بود «فلات ايران به زير يك پرچم»، باقي ماندهٌ فلات و پرچم را به علاوهٌ خليج به وزارتي فروخته است.

اما از او منفورتر ميان مردم، بني صدر و يزدي و قطب­زاده­اند كه به «مثلث بيق» معروف شده­اند! بني صدر، حرف­هايي مي­زند كه فقط بلاهتش را ثابت مي­كند. سواي «تئوري اشعهٌ موي زن» و «اقتصاد توحيدي» كه كار مسخره بودنش به «كانار آنشنه» هم رسيد، مدعي شده است كه اصل فكر «ولايت فقيه» از او بوده است و بعد خميني به رشتهٌ تحرير درش آورده. واقعاً دل اي دل اي! نه مي­فهمد آن فكر چقدر ننگين است، نه مي­داند كينه توزي خميني تا چه حد است. خيال مي­كنم بزودي تاوان اين بلاهت را پس بدهد، مخصوصاً كه دائماً محبوبيت خودش را با محبوبيت خميني سر مي­اندازد!

يزدي كفتار مجسم است. با آن خندهٌ شوم و لهجهٌ سگي، طاقت همه را طاق كرده است. در حال حاضر هم در صدد تشكيل گاردي است تا در حقيقت نقش اِس. اِس. اسلامي را بازي كند. در ضمن پاسپورت امريكاييش را هم زير جانمازش قايم كرده است كه اگر اين نشد، آن باشد!

قطب زادهٌ وقيح و بي چشم و رو چنان جولاني مي­دهد كه انگار راديو و تلويزيون را محض انكرالاصوات و ريخت منحوس او اختراع كرده­اند، و انگار اين مُلك مِلك طلق برادر چلوكبابيش بوده است. كراوات «پي­ير كاردن» مي­زند و براي پا برهنه­ها اشک تمساح مي­ريزد. و كار اساسيش اين شده است كه روزي صد متر طومار به طرفداري از خودش جعل كند!

از صبح كه آدم سر از خواب بلند مي­كند، تا شب كه كپهٌ مرگش را مي­گذارد، جز دروغ نمي­شنود. مي­گويند اعدام­ها را متوقف مي­كنند، كميته­ها برچيده مي­شود، آب و برق «مستضعفين» مجاني خواهد بود و همه را دروغ مي­گويند، دروغ، درو‌غ، دروغ.

استاد شرمگين مي­گفت (و مي­داني كه عربي خوب مي­داند) «مستضعف» به لغت عرب فقط به معناي كسي است كه بضاعت ذهني ندارد  - به آنكه استطاعت مالي ندارد مي­گويند «محروم». مطمئنم كه خميني سواد آن را ندارد كه اين اختلاف معني را بداند، اما ندانسته لغت را بسيار دقيق انتخاب كرده است! بايد اين «مستضعفين انقلابي» را ببيني تا مفهوم مخبّل و مخبّط دستگيرت شود. من اصلاًً نمي­دانم اين­ها از كدام دَرَک آمده­اند و به كدام جهنم مي­روند. فقط مي­دانم كم­ترين شباهتي به من و تو ندارند.

با اين حال من با آنها كه كارها را به دست گرفته­اند، بيش از لشكريان مستضعف خميني احساس بيگانگي مي­كنم. درست آن دسته كه در گذشته فقط و فقط به حكم بي­عرضگي و تُنُک مايگي رهي به دهي نبرده بودند، امروز مصدر كارند و چون از عهدهٌ انجام كمتر مسئوليتي برنمي­آيند، مردم را به جان يكديگر انداخته­اند. از هر گوشهٌ مملكت نغمه­اي بلند است  - هم سنندج شلوغ است و هم گنبد قابوس، نه بلوچستان آرام است و نه خوزستان و من از شدت نگراني در حال از پا درآمدنم.

نمي­دانم خبرها مرتب به پاريس مي­رسد يا نه  - ولي در شمارهٌ امروز «تهران جورنال» آمده بود رژيم جديد در حال حاضر بيش از 20 هزار زنداني سياسي دارد كه در وضعي به مراتب بدتر از زمان پيش از انقلاب در زندان­ها به سر مي­برند. 20 هزار زنداني سياسي، ظرف يكماه حكومت، بايد ركورد باشد! اما اين موجودات ركوردهاي ديگر را هم شكسته­اند  - از جمله ركورد  وقاحت و خشونت، بنابراين من ديگر از هيچ چيز تعجب نمي­كنم.

بسياري از دوستان و خويشان يا سفر كرده­اند، يا بزودي مسافر خواهند بود. صديقه و ابول به نيويورك رفته­اند، حسين در واشنگتن است و اصغر در پاريس (خودت خبرش را دادي). ايرج عازم امريكاست، باسي به ايتاليا مي­رود، و امير راهي كانادا شده است، هومان و خاتون هم همين روزها به فرانسه مي­رسند (كار دانشگاهي هومان درست شد).

مهين و مهدي هنوز بار سفر نبسته­اند  - غلط نكنم در ايران خميني هم بوي پول به مشامشان خورده است. من قصد دارم تجربهٌ آناتول فرانس را مجاناً در اختيارشان بگذارم و توصيه كنم شيشه بري باز كنند! («خدايان تشنه­اند» يادت هست؟) هاشم­زاده اگر بتواند تا دانهٌ آخر خانه­هاي شهركش را بفروشد، ممكن است تصميم به سفر بگيرد وگرنه، نه. دراين هیرو وير يقهٌ مرا چسبيده است كه يكي از ويلاها را بخرم! مي­داند كه من آه ندارم با ناله سودا كنم، ولي رسماً مي­گويد بمير و بخر! در ضمن اين روزها همه­اش طرح نزديكي با سردمداران جديد را مي­ريزد، به خصوص نرد دوستي با قطب­زاده مي­بازد. چند روز پيش براي برادر و زن برادر اين مردک مهماني داده بود! شيوا روز بعد از ضيافت تلفن كرد  - لابد براي گله از من  - و از قول زن برادر قطب­زاده گفت كه دليل زن نگرفتن «صادق خان» شرم و حياي زياد اوست! دلم برايش سوخت  - از روايات خانوادگي چنين برمي­آيد كه تنها تجربهٌ «سكسي» ايشان با ياسرعرفات بوده است!

لي­لي پوت­ها همانطور خاويار مي­خورند و كماكان انقلابي مانده­اند. راستي تو مي­دانستي كه لي­لي پوت مادينه پول كلاني از بانك توسعهٌ صنعتي قرض گرفته بود و كارخانه­اي در شهرستاني داير كرده بود؟ من خبرش را همين روزها شنيده­ام. «پول كثيف رژيم كثيف» هم ظاهراً به كاري مي­خورده است  - ما هميشه از مرحله پرتيم! منصور و عيالش هم هنوز گرد و خاك انقلابي مي­كنند. يكي از آشنايان دربارهٌ آنها مي­گفت خانهٌ جمشيد اعلم را كه چوب حراج خورده بود خريده­اند  - راست و دروغش به گردن راوي.

انيس نازنين قصد سفر ندارد، چون امكانش را ندارد و طفلک علي از گوشهٌ چمخاله تكان نمي­خورد، چون مي­ترسد در غيبتش سر بقيهٌ گاوهايش را هم ببرند. (‌برایت نوشته بودم كه وقتي تهران بود چند تا از گاوهاي شيرده­اش را انقلابيون محلي تكه تكه كردند؟)

نزي و آقاي مهندس تهرانند، مريم و شوهرش هم به همچنين. در ضمن قرار است ايام عيد را با مريم و خانواده به شمال بروم. نزي و مهندس هم شمال خواهند بود  - البته منزل خودشان. احسان سرگرم كتابفروشي است و پيله كرده است كه من خانه را اجاره بدهم و شهرنشين شوم. راستش بد فكري نيست. از عهدهٌ ادارهٌ اينجا برنمي­آيم، به علاوه سفر هر روزه به شهر هم بسيار خسته كننده شده است. اگر احسان موفق شود بيابان گرد كوه نشيني براي اينجا پيدا كند، ناگزير خواهم بود مدتي منزل خاله­ها بمانم تا آپارتماني گير بياورم.

از خاله­ها بيشتر تلفني خبر مي­گيرم. هرسه نگران سرنوشت محمودند. ملک بانو و محمدعلي ميرزاي نازنين هم بعد از بازداشت منوچهر ميرزا، روزگار سگي دارند. اعدام نادر هم همه را ديوانه كرده است. من خيال مي­كنم براي او همهٌ تهران عزادار بود.

حجت بيا و برواش در ده از دوران نصيري به مراتب بيشتر شده است و تنها غمش اين است كه رقيب هم دارد! دعواي كميته­ها با هم سر خانهٌ باباست كه فعلاً حجت و «گنگ» او تصاحب كرده­اند، و سر اينكه كي كلانتر كل باشد. نتيجه­اي كه اين ميان عايد من شده است اين است كه هر شب عده­اي به خانه­ام مي­ريزند و مزاحم خوابم مي­شوند، براي اينكه هوشياري انقلابيشان را به اثبات برسانند!

چند روز پيش در تظاهرات زنان عليه چادر جايت را اصلاً خالي نكردم، مخصوصاً كه هرچه فحش ناموسي هم خوردم هدفش تو بودي! طفلک تو، كه از راه دورهم از بابت من بايد بكشي! نمي­داني چه منظره­ها ديدم و چه ياوه­ها شنيدم. تازه از روايات پيداست كه آنچه من ديده­ام و شنيده­ام اصلاً قابل نداشته است. فقط به طور خلاصه بگويم كه در اين دوران، زن بودن به تنهايي گناهي است نابخشودني. درست به همين دليل است كه فكر مي­كنم با تمام وحشتناكي اين روزها، تنها فرصت تو براي ديدار از وطن الان است  - چون براي اين­ها تازه اول عشق است، اگر بساطشان پا بگيرد، ديگرآمدن غيرممكن خواهد بود. من آرزو دارم كه بيايي تا هم تو يک بار ديگر اين ملک بخت برگشته را كه عاشقش هستي ببيني و هم من تو را يک بار ديگر زير این آسمان و در كنار خودم ببينيم. فكرهايت را بكن و جواب نهايي را بده.

دلم نمي­خواهد نوميدي خودم را از اوضاع به تو سرايت بدهم  - ولي گاه از خودم مي­پرسم ما چگونه مردمي هستيم كه نه حرفمان حرف است و نه كارمان كار؟ آن­هايي كه يک عمر براي اصلاحات و رفرم يقه جر مي­دادند، چرا ناگهان انقلابي شدند؟ يا آن­هايي كه معتقد بودند، ايران زمان شاه بهشت برین است چرا يک لحظه در مقابل انقلاب مقاومت نكردند؟ اولي­ها چنان مجذوب ماجراها شده­اند كه گويي از آغاز نافشان را به نام جمهوري اسلامي زده بودند، و دومي­ها چنان مرعوب حوادث كه تا دري به تخته خورد، دود شدند و به هوا رفتند  - گويي اصلاً نبوده­اند. بگذريم چون اگر بخواهم همهٌ سؤال­هايي كه برايم مطرح شده است، عنوان كنم، مثنوي هفتاد من كاغذ خواهد شد و پر كاهي از سنگيني وزن غمي كه بر دل من نشسته است نخواهد كاست.

تنها چيزي كه مستضعفان و اربابانشان نتوانستند امسال از ما بگيرند، هواي خوش بود. اما دل خوش مي­خواست كه از هواي خوش استفاده كند، كه نبود  - دريغ، چنان همه افسرده­ايم كه چهارشنبه سوري آمد و رفت و كسي نفهميد، عيد در راه است و كسي به فكر نيست. راستي يكي از آخوندهاي شپشو اخيراً گفته است، مراسم سيزده بدر جزو خرافات است! ببين كجاي آدم مي­سوزد كه اين تخم خرافات، اسم سنت­هاي ايراني را خرافات بگذارد!

در ضمن شنيده­ام آن اعرابي ديوانه كه وقتي من پاريس بودم خودش را به هيبت هيپي­ها درآورده بود، اخيراً سنگ خميني را به سينه مي­زند. هيچ معلوم هست گه چه كسي را مي­خورد؟ به او بگو«آقا» به همه­تان چپانده است، به دليل فراخي حاليتان نيست! ولي منتظر باشيد كه بزودي به جرم اينكه لواط كرده­ايد، گردنتان را هم خواهد زد  - شايد آن وقت بفهميد!

مريم مي­گويد من بد دهن شده­ام  - راست مي­گويد. راه مي­روم و فحش ركيک مي­دهم. چه مي­شود كرد  - هركس سوپاپ اطميناني دارد.

زياد پرگويي كردم و حرف­ها را هم بریده بريده و آشفته زدم  - اما اينقدر هواي حرف زدن با تو را دارم كه مي­توانم باز ساعت­ها و صفحه­ها بنويسم. ولي بهتر است كم­كم ختم كنم، چون جوشكار هرلحظه ممكن است برسد كه نامه را بگيرد و اگر تمام نشده باشد، جا خوش مي كند و من گرفتار ياوه گويي­هايش مي­شوم.

بچه­ها را هزار بار از طرفم ببوس. براي هر كدام جداگانه كاغذ نوشته­ام. هيچ وقت مثل اين روزها دلم برايشان تنگ نبوده است. شكر كه سالمند و خوب درس مي­خوانند. از گرفتاري­ها و دلتنگي­هاي من چيزي به آنها نگو، اما اوضاع مملكت را برايشان دقيق توضيح بده.

اميدوارم نوروز بر تو و بچه­ها مبارک باشد. سلامم را به همهٌ دوستان برسان.

 

قربانت

 

بعدالتحرير: از لحظه­اي كه شروع به نوشتن كردم، مي­خواستم از بابت كمكي كه به آن خبرنگار فرانسوي براي ترجمهٌ نامهٌ خانوادهٌ پرويز كردي، تشكر كنم. اما فكر كردن به پرويز و بردن اسمش هربار چنان منقلبم مي­كند كه ترسيدم اگر در آغاز نامه بيايد، ديگر نتوانم بنويسم. نمي­دانم آن فرانسوي چاپش كرد يا نه  - اينجا بالأخره چاپ شد، ولي بعد از صد استخارهٌ روزنامه نگاران جديدالاسلام.

 

باز قربانت

بازگشت