چهل و دو
جادهٌ
كرج رو به
احمدآباد را
يك طرفه كردهاند،
و باز غلغله
است - جاي سوزن
انداختن نيست.
ماشينها
سپربه سپر
ايستادهاند و
وجب به وجب
جلو ميروند.
بر شيشهٌ
بيشتر
اتومبيلها
عكسي از مصدق
چسباندهاند،
بر سقف بعضي
ديگر تصوير
بزرگي از او
را با طناب
مهار و سوار
كردهاند.
مدتي است به كلي بي حركت ماندهايم - حتي يك قدم هم پيش نميرويم. از امير ميپرسم، «فكر ميكني بالأخره به احمد آباد برسيم؟»
امير
ميگويد، «حالا
حالاها كه نه.»
حسينقلي
ميگويد، «به
هر حال راه
برگشت ام
نداريم.» و رو
به امير اضافه
ميكند: «بهتره
تو، تو همين
خط حاشيهٌ
خيابون بمونی
كه اگه لازم
شد بتونيم از
تو كوچه موچهها
برگرديم.»
من يك
لحظه از ماشين
پياده ميشوم
تا نفسي بكشم
و خون را در
پاها به جريان
بيندازم.
اتومبيلي كه
در صف عقب ميراند،
عكس آخوندي را
روي شيشهاش
حمل ميكند. به
امير ميگويم،
«بنزه رو پشت
سرت نگا كن.»
امير
از توي آينه
نگاه ميكند.
ميپرسم، «اون
آخونده كيه؟»
«نميدونم
- لابد يكي از
همينايي كه
امروز سر
كارن.»
حسينقلي
كه عقب ماشين
نشسته است سرش
را برمي گرداند
و از توي شيشهٌ
پشت ماشين بنز
را پيدا ميكند
و ميگويد، «عكس
كاشانيه.»
«به به!
فقط جاي نواب
صفوي خاليه!»
«و سران
حزب توده!»
حسينقلي
ميگويد، «امروز
اينجا هم ملا
هست هم تودهاي.
راستي شنيدين
شعار حزب توده
چي شده؟»
شنيدهايم معهذا
حسينقلي
تكرار ميكند.
«"كارگران
جهان مجتهد
شويد!" به خود
كيانوري ام كه
ميدونين ميگن
آيت الله كيانوري!»
«خب
آخوندزاده كه
هست - اونم چه
آخوندزادهاي!
نوهٌ شيخ فضلالله!
هفت خطيه كه
نظيرش نيومده
- تو دامن شيخ
فضلالله
بزرگ شده،
درسشو آلمان
خونده - زمان
هيتلر، مكتب
استاليني رم
فوت آبه! نشان از
سه كس دارد
اين نيك پي!»
حسينقلي
ميگويد، «مصاحبهاشو
خوندين؟»
امير
با بي حوصلگي
جواب ميدهد،
«اين روزا كه
دائم اينا
بلبل زبوني
ميكنن.»
«اين دو
سه روزه رو
نميگم -
اتفاقاً
تاريخ مصاحبه
مهمه. متن
كاملش تو يه
روزنامهٌ چاپ
شوروي دراومد.»
ميپرسم،
«مگه تو روسي
بلدي؟»
«نه -
بعضي قسمتاش
تو اطلاعات
بود. كيانوري
گفته ايران در
حال يه انقلاب
دمكراتيك ضد
امپرياليستيه،
مردم جمهوري
ميخوان و
آمريكاييا
بايد برن.»
«كه
روسا بيان!»
حسينقلي
ميگويد، «تا
اينجاش كه مهم
نيست - اينكه
تز هميشگيشونه.
مذهبي بودن
انقلاب و
رهبري ملاها،
مخصوصاً
خميني رم كه
خيلي راحت
قبول كرده. تا
اينجاشم تازه
مهم نيست، چون
براي اونا
انقلاب مهمه،
حالا هركي
انقلاب كرد،
كرد.»
امير
ميگويد، «بعله
- آب گل آلود
باشه، باقيش
درست ميشه.
اينا فقط با
يه دولت ملّي
حاضر نيستن
كنار بيان.»
حسينقلي
ميخواهد
نكتهاي را
كه در مصاحبه
به نظرش مهم
آمده است
بگويد و فقط
با اشارهٌ سر
حرف امير را
تصديق ميكند
و دنبالهٌ
صحبت خودش را
ميگيرد: «كيانوري
گفته نيروهاي
انقلابي در
ارتش رخنه كردن
و ما ميدونيم
كه خطر كودتا
در بين نيست.»
امير
با تعجب تکرار
ميکند: «كودتا؟
با اون
اعلاميهاي
كه ارتش داد
معلوم بود…»
حسينقلي
حرف امير را
ميبرد: «اين
مصاحبه روز 20 بهمن شده!»
بعد هردوي ما
را نگاه ميكند
و توضیح ميدهد:
«يعني دو روز
قبل از اعلاميهٌ
ارتش، يعني
وقتي بختيار
هنوز نخست
وزيره، يعني
وقتي كه همه
ميگن "هويزر"
اومده، تكليف
افسرا رو روشن
كنه!»
امير
ميگويد، «رد
پاي تودهايا
كه همه جا
پيداس. با
آخوندا از
همون اول
گاوبندي كردن.»
حركت
ماشينها
مختصري تندتر
شده است. امير
ميپرسد، «راستي
از بختيار هيچ
خبري هست؟»
حسينقلي
ميگويد، «شايع
شده امروز
اونم
احمدآباده.»
بند دل
من پاره ميشود.
ميپرسم، «راستي؟»
«اينطور
ميگن. ميگن با
عبا و عمامه
اومده كه كسي
نشناسدش.»
ميگويم،
«ممكنه به
لباس مبدل
بياد - ولي من
مطمئنم كه اگه
شاه رگشو بزنن
عبا و عمامه
نميپوشه!»
امير
ميپرسد، «پس
مسلمه كه نه
دستگير شده نه
كشته؟»
«آره
بابا - مسلمه.
وگرنه تا به
حال با بوقو
كرنا و عكسو
تفصيلات
ماجرارو به
همه گفته
بودن.»
«جرئت
كشتنشو كه
ندارن.»
من هنوز
نگرانم و ميگويم،
«به! اگه اينا
دستشون بهش
برسه…»
امير
ميگويد، «آخه
بيشتر جمعيتي
كه امروز
بيرون ريخته
طرفدار
بختياره.»
حسينقلي
ميگويد، «امروز
از همه قماشي
هست. اونايي
كه واقعاً به
راه مصدق
اعتقاد دارن،
اونايي كه ميخوان
از اسم مصدق
سوء استفاده
كنن، اونايي
كه فرق بين
مصدق و آخوندو
نميدونن!
همشون هستن.»
من دلم
ميخواهد
حرف امير درست
باشد و ميگويم،
«به هر حال
اكثريت با
اونايي كه با
ملاها مخالفن.»
حسينقلي
با ترديد لبهايش
را جمع ميكند
و شانهها را
بالا مياندازد.
باز تقريباً
بي حركتيم.
امير از ماشين
پياده ميشود
و به بالا و
پائين جاده
نظري مياندازد
و ميگويد، «نخير!
اصلاً ماشينا
تكون نميخوره!
خيال نكنم ما
به احمدآباد
برسيم.»
امير
يكي از قديمترين
دوستان من است
و يكي از
وفادارترين.
اگر ماهها
از هم بي خبر
بمانيم و يا سالها
دور، باز وقتي
به هم ميرسيم
همان صفايي
بين ماست كه
از آغاز
آشنايي بوده
است.
رفاقت
با حسينقلي را
مديون اميرم -
واقعاً
مديون، چون
دوستي با او
سرقفلي دارد.
همدمي و همصحبتي
با حسينقلي
غنيمتي است.
امير و
حسينقلي هر دو
خوش پوشند و
هردو باريك.
امير بلند است
و همهٌ موي
سرش را حفظ
كرده است،
حسينقلي قامت
میانهای
دارد و رو به
طاسي مي رود.
امير ريش و
سبيل ندارد،
حسينقلي صاحب
سبيل و ريشي
بزي است - ريشش
دوطبقه است،
طبقهٌ اول كه
درست زيرلب
قرار دارد، از
بقيه جدا ميايستد
و مثل موي
بدخواب،
خاراست، طبقهٌ
دوم روي چانه
خوابيده است و
سركشي نميكند.
امروز
هيچكدام
از شوخيهاي
متداول بين ما
مطرح نميشود
- نه من از كورس
حرفي ميزنم
كه امير
شستشويش
بدهد، نه
حسينقلي اسمي
از معشوقهٌ
جديد كورس ميبرد
كه من درازش
كنم. امروز
شوخيهايي
را عنوان ميكنيم
كه مناسب و
درخور اوضاع فعلي
ساخته شده
است: در بارهٌ
خميني، بتول
خانم،
سيداحمد. همه
تكراري است،
همه را هرسه
شنيدهايم،
ولي دوباره
گفتن و باز
شنيدن هم از
دق دل كم ميكند.
امير
ميپرسد، «اون
كاريكاتوري
كه از خميني
تو "لوموند"
بود، ديدين؟»
«كدوم؟»
«اونكه
به خدا ميگفت
"اگه استعفا
ندي"…»
حسينقلي
با خنده ميگويد،
«آره - به نظرم
تو "كانار آنشنه"
بود. سرش يه
عمامهٌ گنده
گذاشته بودن و
به جاي لااله
الاالله
روش نوشته
بودن اولالالالا!»
«آره
آره – من ام
ديدمش خيلي با
نمك بود.»
حسينقلي
ميگويد، «شنيدين
كه خميني داره
انگليسي یاد ميگيره؟»
امير دنباله
را ميگيرد: «"آي"
– "واي" – "آخ"!»
هرسه
ميخنديم
و حسينقلي ميگويد،
«"آخ" آلمانيه -
درس فرداس!»
ميگويم،
«من ميترسم
مجبور شيم
شوخيا رو نمره
بذاريم.»
اما
صحبتها
بيشتر جدي
است. از
رفراندومي
حرف ميزنيم
كه در پيش است
و از پيلهاي
كه مدتي است
به زنها
كردهاند. از
شايعاتي كه
دربارهٌ رأي
ندادن موجود
است و از ياوههايي
كه بني صدر در
مورد اشعهٌ
موي خانمها
گفته است.
امير
ميگويد، «بابا
اونكه شوخي
ساله.»
«با
پررويي ميگه
از نظر علمي ام
ثابت شده!»
حسينقلي
ميپرسد، «زنش
و دختراش تو
پاريس حجاب اسلامي
دارن؟ يا پخش
اشعه در ديار
كفار مباحه؟»
هرسه
ميخنديم.
امير
ميگويد، «راستي
من يكي از
دختراي
بازرگانو
ديدم - اونكه
آخرين مد
خودشو ميسازه.»
«من به
اينا كار
ندارم - من ميترسم
ماها رو مجبور
كنن چادر سر
كنيم. شعارا
رو ديدين؟ امير
دیدی؟ در و و
ديوارا پره!
آدم ديوونه
ميشه.»
امير
ميگويد، «من
از كي شنيدم
كه تو بعضي
مغازهها به
زناي سر باز
چيز نميفروشن؟»
حسينقلي
ميگويد، «من
به چشم خودم
ديدم. طرفاي
ناصر خسرو پشت
چند تا مغازه
اعلان زده
بودن "از
معامله با
زنان بيحجاب
معذوريم" - خيال
ميكنم من
بهت گفتم. همون
روزي كه رفته
بودم كتابفروشي
شمس - دنبال
ديوان طاهره
ميگشتم.»
ميگويم،
«خب بفرمائين!
شروع كردن
ديگه. نگاها!
نگاها از همش
بدتره - چنان
با دشمني،
انگار
پدركشتگي
دارن! من از حرص
اينا ميخوام
برم موامو رنگ
كنم.»
امير
ميگويد، «نكن
بابا - بيخود
اذيتت ميكنن.»
با خلق
تنگي ميگويم،
«براي شما
مردا آسونه
بگين براي
اينكه درد سر
درست نشه حالا
چادرم سر كنين،
مهم نيست! منو
با چادر چاقچور
دارن اذيت ميكنن
- اگه نميخواي
اذيت بشم نذار
منو مجبور به
كاري بكنن كه
نميخوام –
نه اینکه...»
حسينقلي
به دفاع از من
ميگويد، «راست
ميگه. جلوي
اينا بايد
وايساد. به
كسي چه كه آدم
چي ميپوشه
يا چه شكلي
خودشو ميسازه؟
اگه آدم از
اين حقوق
ابتدائيش
بگذره از همه
چيش گذشته.»
امير
ميگويد، «من
كه موافقم -
منتها براش ميترسم.
كله شقه،
دهنشم گشاد -
مي ترسم كار
دست خودش بده.»
«خب من
اينطوري ام
ديگه - چكار
كنم.» و حتي نمیخندم،
چون من هم ميترسم.
بالأخره
بعد از چندين
ساعت رانندگي
و انتظار و
تنفس در هواي
آلوده به
گازوئيل، به
احمدآباد ميرسيم
و پياده ميشويم.
دور از بوي
بنزين ماشينها
و دود لولههاي
اگزوز، هواي
ده لطافت دست
نخوردهاي
دارد. زمينها
را براي
بذرپاشي شخم
زدهاند و
عطر خاك باران
خورده بلند
است. ده آشكارا
چنين ازدحامي
به خود نديده
است. اهالي،
بعضي از دور و
بعضي از
نزديك، با
كنجكاوي
نگاهمان ميكنند.
احتمالاً
نگرانند كه
شهريها به
گاو و آبشان
صدمه بزنند.
يكي از كساني
كه همزمان با
ما از ماشينش
پياده شده
است، از يكي
از روستائياني
كه كنار جاده
ايستاده است
ميپرسد، «آقا
ببخشين -
توالت؟»
دهاتي
جواب نميدهد.
شهري بيطاقت
است و با
كلماتي روستايي
پسندتر سؤالش
را تكرار ميكند،
«عمو مستراح
كجاس؟ كجا
ميشه دست به
آب رسوند؟»
سرنشين
احمدآباد به
سمتي راه ميافتد
و مردي كه
سؤال كرده است
به دنبالش و
به دنبال آن
دو، بيست يا
سي نفري ديگر
كه تازه از
راه رسيدهاند
و همه
گرفتارند.
سكويي
كه براي
سخنرانان
برپا كردهاند،
منظرهٌ
يكنواخت و
آرام ده را
برهم ميزند
و كساني كه بر
سكو ايستادهاند
ما را متحير
ميكنند.
شاعري تودهاي
شعري ميخواند.
امير
ميگويد، «نخير!
من از دست اين "شاعر
خلقها"
خلاصي ندارم.
مسئلهٌ ماره و
پونه - هرجا
ميرم جلوم سبز
ميشه!»
سركردهٌ
مجاهدين پشت
تريبون ميرود.
صداي صفير
گلوله و
تيرهاي هوايي،
صحبت او را
چند بار قطع
ميكند و
سخنراني به گوش
كمتر كسي ميرسد.
ميپرسم،
«ميراثخوار
ملّيون
اينان؟»
ليلي
پوت مبارز گوشهٌ
عباي طالقاني
را گرفته است
و تولد جبههٌ جديدي
را به رهبري
خودش اعلام ميكند:
جبههاي «ضد
امپرياليستي
براي رفع ستم
طبقاتي -
خواستهاي
بلافاصلهاش:
انجام
رفراندم به
منظور نفي
سلطنت،
مجازات
خائنين، قبول
خودمختاري
براي خلقها…»
جبههٌ ملي را «غير
دمكراتيك،
قدرتگرا، و
انحصار طلب»
ميخواند
و معتقد است «تداوم
آرماني» در آن
نيست و «رهبري
آن به مبارزهٌ
تودهها» بياعتقاد
است.
امير
ميگويد، «اِ
اِ اِ! چرا اين
پسره از ماتحت
طالقاني ميخوره؟
تو دست اينا
چرا بازي
ميكنه؟ چرا
نميذاره از امروز
بهره برداري
درست بشه؟ چرا
حسابا رو قاطي
كرده؟»
حسينقلي
با دلسردي ميگويد،
«جاه طلبي - فقط
جاه طلبي حقير
و شخصي.»
امير
از حسينقلي
عصبيتر است: «اين
اسمش جاه طلبي
نيست، خريته.
يعني اين هنوز
نفهميده آخوندا
چشم ندارن
مصدقو ببينن؟»
بر
سكوي سخنراني
و در اطراف
آن، بيشتر
فدائيان و
مجاهدين با
آرمها و
پرچمهاشان
ديده ميشوند.
از جبههٌ ملي
اثري نيست.
حسينقلي
آنها را
نشان ميدهد
و ميگويد، «چه
عرض كردم -
امروز از همه
قماشي اينجا
هستن و همه ام
ميخوان
تظاهراتو به
اسم خودشون به
ثبت برسونن.»
اما از لحن
صدايش پيداست
كه واقعيت از
پيشگويي او
فراتر رفته
است.
چهل و سه
در
مؤسسهٌ
بيروني ما سه
نفر زنيم:
خانم زابلي
ماشين نويس،
شيرين منشي
نعمتي و من.
خانم زابلي دختر
بلندي است،
گندمگون و با
نمک و سر زبان
دار. شيرين زن
جواني است،
سفيد رو با
پوستي لطيف،
موهايي طلايي
و سنگين و رنگين.
رابطهٌ ما با
هم مؤدبانه و
دوستانه است.
من و
خانم زابلي
شال و كلاه
كردهايم و
در اطاق من
منتظر شيرين
هستيم تا
بيايد و راه
بيفتيم. قرار
است با ژيان
خانم زابلي به
كاخ دادگستري
برويم. شيرين،
برافروخته و
بغض آلود ميرسد
و ميگويد،
«نعمتي بازي
درآورده
نميذاره من
بيام. ميگه با من
كار داره.»
خانم
زابلي ميگويد،
«كارچي؟ بيخود
ميگه. چرا حرف
زور ميزنه؟
اون از اون مرداييه
كه از خداشه
زنا خاک توسر
شن، اون بشه
آقا!»
صداي
غرغرهاي نعمتی
در راهرو روي
صداي خانم
زابلي بلند ميشود
و تقريباً
بلافاصله
خودش را در
آستانهٌ در ميبينيم.
دستهاي
درازش را به دو
طرف چارچوب
تكيه ميدهد
و ميگويد، «اينكه
نشد زندگي! يه
روز تظاهرات
قانون اساسيه،
يه روز ميتينگ
دانشگاهه، يه
روز احمدآباد رفتنه،
يه روز جيغو
ويغ زناس - پس من درِ
اينجا رو يه
باره تخته كنم
- نه
ديگه!»
شيرين
با حالت قهر
صورتش را به
طرف پنجره
برگردانده
است كه نعمتي
را نگاه نكند.
خانم زابلي رو
به من و پشت به
نعمتي
ايستاده است،
با مداد و
خودكار روي
ميز ور مي رود
و با اشارهٌ
لب و چشم و
ابرو كم
حوصلگيش را از
حرفهاي
نعمتي نشان ميدهد.
نعمتي ناگزير
مرا خيره خيره
نگاه ميكند.
من هم توي چشمهايش
زل زدهام.
ميگويد،
«تو كي به
كارات ميرسي؟
نه ديگه - تو كه
هيچوقت
نيستي!»
ميگويم،
«هر پنج دقيقهاي
كه نيستم از
حقوقم كم ميشه
- ديگه
مثل اينكه
طلبكاري جا
نداره.» و كيفم
را بر ميدارم
كه راه بيفتم.
شيرين، كه هيچ
نمانده است
اشكش سرازير
شود، بر ميگردد
كه از اطاق
بيرون برود.
خانم زابلي
دستهايش
را در جيبهاي
كاپوشن
زيتوني رنگش
ميكند و
دوسه قدم بلند
به طرف در بر
ميدارد.
نعمتي اول
سراپاي يک يک
ما را برانداز
ميكند و
بعد ميگويد، «خب
برين -
چكارتون كنم.
برين اما زود
برگردين. تو ام
برو شيرين.
اما فردا بايد
بيشتر
بمونين، نه
ديگه.»
وقتي
شيرين پالتوي
قرمزش را، كه
يقهٌ مخمل
سياه دارد، برمي
دارد و در میانهٌ
راه پله به ما
ميرسد، نعمتي
از بالا با
بزرگواري داد
ميزند: «غيبت
امروزم
استثنائاً از
حقوقتون كم
نميشه.»
در
خيابان خانم
زابلي ميگويد،
«چطو شد يه دفه
اينقد دستو دل
باز شد؟»
شيرين ميگويد،
«اين كاراش
حساب نداره.»
من ميگويم،
«حرفشو اصلاً
جدي نگيرين.»
ولي نميگويم
كه نعمتي به
وعدههايش
وفا نميكند.
نميگويم
سه روزي كه
وسيلهٌ رفت و
آمد پيدا نميشد
و بنزين گير
نميآمد
نعمتي به من
پيشنهاد كرد
كارهاي اداري
را در خانه
انجام بدهم و
دادم، معهذا
آخر ماه سه
روز از حقوقم
را نداد.
هزاران
هزار زن، در
محوطهٌ كاخ
دادگستري جمع
شدهاند.
چندين و چند
اتوبوس، زنان
شهرستاني را
به پايتخت
آورده است.
اعتراضها
و شعارها،
متوجه
دستورات
خميني است دربارهٌ
نحوهٌ پوشش،
لغو قوانين
حافظ حقوق و
سلب آزادي از
بانوان.
همبستگي و
اتحادي كه
امروز بين زنهاست
براي من تازگي
مطلق دارد.
پختگي و
متانتي را كه
در رفتارشان
ميبينم
هرگز در گذشته
نديدهام.
امروز رقابت،
حسادت، چشم و
همچشمي
محلي ندارد.
امروز همه
نگران همديگرند.
همه به يک
زبان حرف ميزنند،
يک هدف دارند،
به يک راه ميروند.
مردي
به حمايت از
ما برنخاسته
است. دست كم تا
شعاعي كه چشم
من ميبينند،
مردي ميان جمع
نيست. مردها
دورتر از جمع
زنان و در
حاشيه
ايستادهاند.
بيشتر ريشو و
تفنگ به
دوشند. بيشتر
يا به
كينه به ما
نگاه ميكنند
يا به تمسخر.
قطعنامهاي
كه از طرف
زنان حقوقدان
تهيه شده است،
توسط يكي از
وكلاي زن
قرائت ميشود
و جمعيت به
سوي كاخ نخست
وزيري به راه
ميافتد.
در
ميان راه مردي
كوتاه قد، با
چشمهايي
خون گرفته، به
سمت صف زنها
يورش ميآورد.
قلوه سنگي به
يك دست و بطري
شكستهاي به
دست ديگر
دارد. تفنگ به
دوشها
برايش راه باز
ميكنند. مرد
چون گاو مستي
به سرعت جلو
ميآيد. ما
همه مجسمه وار
به زمين دوخته
شدهايم. به
چند قدمي زنها
كه ميرسد يک نفر
سد راهش ميشود
- مردي
ريزنقش و
لاغراندام - كه از
پشت كمر مهاجم
را ميچسبد.
وقتي خانم
زابلي و شيرين
و من از
كنارشان ميگذريم،
صورت مرد
ريزنقش، چون
انار پاره شدهاي
خونين است و
دهان مرد
كوتاه قد، چون
سگ هاري پر كف.
پس بين مردان،
جوانمرداني
هم هستند،
نادر و
پراكنده، كه
اگر از حق ما
دفاعي صريح نميكنند
لااقل ظلم بيش
از اين را هم
به ما روا
ندارند.
در جلو
كاخ نخست
وزيري
بازرگان را يك
نظر ميبينيم،
ولي او كسي را
نميبيند.
براي آنكه
چشمش به
نامحرم
نيفتد، دستش را
سپر صورت ميكند
و با قدمهايي
تند از مقابل
ما ميگذرد.
زنها هو
ميكنند و
به ريشش ميخندند.
اما زهد و
پارسايي آقاي
نخست وزير،
شكر، بكر و
باكر مي ماند.
ناموس بيدي
نيست كه به
اين بادها
بلرزد.
در راه
بازگشت فحش
سبيل است - دشنامهاي
ركيک چاله
ميداني. «يا
روسري يا تو
سري» مهربانترين
توهيني است كه
ميشنويم.
شيرين تا پشت
گردنش سرخ شده
است و زابلي
تند و پياپي
ميگويد، «به
حرفاشون گوش
نكنين! نشنيده
بگيرين! هيچ
اعتنا نكنين!»
شيرين
با بغض ميگويد،
«خجالت نميكشن،
پدرسوختهها!»
من
نگرانم كه
شيرين گريهاي
را كه در
مؤسسه نكرده
است وسط
خيابان بكند، و
تا سوار ژيان
زابلي نشدهايم
نگرانيام
ادامه دارد.
گزارش
تلويزيوني از
اجتماع زنان
در جلو كاخ دادگستري
و محل نخست
وزيري، از حملهٌ
مرد هاري كه
بطري شكسته به
دست داشت و
ناسزاهاي
لشوش اسلامي،
موهنتر و
ترسناکتر
است. مفسّران
تلويزيوني
معتقدند زناني
كه امروز دست
به تظاهرات
زدهاند يا
بدكاره و
معلومالحالند،
و يا مزدور
كارخانجات
لوازم آرايش امريكا!
و اين حرفها
را با چه
تبختري ميزنند
و با چه
اطميناني
عرضه ميكنند.
فرضيه و سند و
مدرك هم ارائه
ميدهند.
از روي عكسها
و فيلمهايي
كه از اين
تجمع برداشتهاند،
درشت نماي
صورت چند زن
را محض عبرت
همگان و براي
محكوم كردن
تظاهركنندگان
بر پرده ميآوردند:
زناني مثل
ديگر زنان،
مثل شيرين،
مثل زابلي،
مثل من -
نه مهر فاحشگي
بر پيشاني
دارند، و نه
نشان مزدوري
امريكا بر
سينه. ولي لحن
قاطع تحليل گران
تلويزيوني جا
براي ترديد
نميگذارد.
همهٌ ما عامل
اجنبي و روسپي
رسمي هستيم.
تصاوير را
نشان ميدهند،
تهديد ميكنند،
خط و نشان ميكشند،
و ميگويند
آفتاب آمد
دليل آفتاب!
چه استدلالي
محكمتر از
بالا بردن
مشت؟ چه مدركي
بي چون و
چراتر از نشان
دادن دندان؟
چنين مداركي
را چگونه ميتوان
رد كرد؟ با
چنين استدلالي
چطور ميشود
درافتاد؟
مريم
تلفن ميكند:
«تو امروز
بلايي سرت
نيومد؟»
ميگويم،
«خواهر و
مادرم شوهر
رفت، اما لابد
مقصودت فحش نيست
- چون
فحش دادن اونا
و خوردن ما هر
دو از وظايف شرعيه!»
ميگويد،
«نه -
مقصودم كتک
خوردن و نيش
چاقو چشيدن و
زير ماشين
رفتنه.»
ميپرسم،
«از اين خبرام
بوده؟»
«فراوون.»
من
ماجراي آن
ديوانهٌ سنگ و
شيشه به دست
را برايش
تعريف ميكنم
و ميگويم، «اگه
اون طفلك
جلوشو نميگرفت،
چند نفري رو
آشو لاش كرده
بود.»
مريم
با نگراني ميپرسد،
«كجا بودين؟»
«نزديكاي
دادگستري.»
«راستي
تو، تو خود كاخم
رفتي؟»
ميگويم،
«نه - ما
تو محوطهٌ
بيرون تو
خيابون بوديم.»
مريم
ميگويد، «شنيدم
زن منصور
اونجا بوده و
نميخواسته
بذاره زناي
حقوقدون
قطعنامه رو
بخونن! ميگفته
فقط شما
بدكاره هاي
درباري نميخواين
چادر سركنين!»
«راستي
ميگي؟»
«من
شنيدم -
تو دانشگاه كه
ميدونم
سخنراني كرد و
به زنايي كه
آريش ميكنن
بد و بيرا گفت.
اما اينو فقط
شنيدم.»
با حرص
ميگويم، «زنيكه
شلخته! حق بود
گويندگي
تلويزيون ام
اون امشب ميكرد،
چون حرفاي
اينام درست
همين بود.»
«تلويزيونو
نگاه كردي؟
اون خانمي كه
روسري ام داشت
و كتک خورده
بود، ديدي؟»
«آره - همون كه
گفت پاسپورت
منو بدين از
اين مملكت برم.
اون مربوط به
تظاهرات نبودا.»
مريم
ميگويد، «آره
ميدونم - ميخوام
بگم ببين اينا
چه اوضاعي
برامون ساختن!
پس اون دختر
چادري ام كه
رفته بود به
حمايت از اين
خانم ديدي؟»
«آهان - ديدم.»
«كثافتا
اون بيچاره رم
زده بودن كه
چرا از چارقدي
دفاع ميكني!
گرفتار چه
وحشيايي شديم!»
مي
پرسم، «مريم،
به نظر تو ما
جاسوس
امريكاييم یا
جنده؟»
«خدا
مرگم بده، اين
حرفا چيه ميزني؟»
ميگويم،
«تلويزيون
رسمي دولت
موقت الان
گفت. منتها
عفت كلام رو
رعايت كرد - گفت "معلومالحال"!
انتخاب كن - يا كلفت
امپرياليسم
يا فاحشهٌ
درباري - مگه
چادر سركني.
منو اگه بكشن
چادر سر نميكنم
-
بنابراين يا
اينم يا اون،
و تو فكرم كه
كدوم باشم
بهتره.»
چهل و چهار
29 اسفند 1357
تهران.
خواهرك
عزيزم،
امروز
مسافري كه از
پاريس آمده
است به مؤسسه
آمد و نامه و
بستهٌ تو را
داد. از بابت
هر دو متشكرم.
بلافاصله
دارم جواب ميدهم كه
بتوانم كاغذم
را توسط
جوشكار كه تا
آخر وقت سري
ميزند و
تا چند روز
ديگر عازم
فرانسه است
برايت بفرستم.
رد و بدل
كردن نامه به
وسيلهٌ مسافر
اين روزها
معقولترين
كار است، چون
ميگويند
كاغذها سانسور
ميشود و
به تلفنها گوش ميكنند.
البته من فكر
نميكنم
دستگاه امكان
خواندن همهٌ
نامهها
و يا شنيدن همهٌ
مكالمات را
داشته باشد،
ولي بين مردم
اينطور شايع
شده است و
احتياط جا
دارد. به
هرحال اگر اين
نوع سانسور هم
غيرممكن
باشد،
سانسورهاي ديگر
به قدري شديد
برقرار است كه
در گذشته حتي
خوابش را هم
نميديديم.
وضع راديو و
تلويزيون كه
چه عرض كنم است
- مردم
در حرف زدن هم
محتاط شدهاند، چون
يك عده عقدهاي بدبخت
يا مشغول
تسويه حسابهاي شخصي،
يا به فكر سوء
استفادههاي آني
هستند و براي
رسيدن به هدف
هم از هيچ
كاري روگردان
نيستند.
حاضرند پدر و
مادرشان را لو
بدهند، بفروشند،
سر ببرند.
قانون
و امنيت اصلاً
مفهوم ندارد.
قانون را
پسربچههاي
نابالغ تفنگ
به دست به ميل
خودشان در
كوچه و بازار
وضع ميكنند.
امنيت را هم
همينها
از مردم سلب
كردهاند.
آمد و شد، بعد
از تاريكي در
شهر غير ممكن
است. با اينكه
تعداد «راسپوتين»ها
هر روز رو به
ازدياد است،
اما حضور اين
جوانكها
آدم را بيشتر
به ياد دوران «ساوانارُل»
مياندازد.
خدا كند عاقبت
تك تكشان هم
شبيه يكي از
اين دو سلف
باشد!
از
اوضاع چه برایت
بگويم؟ لابد
حدس ميزني.
ولي حدس را در
صد ضرب كن،
شايد مختصري
به واقعيت
نزديك شوي.
روشي كه اينها در پيش
گرفتهاند
به قول هومان
هيچ اسمي جز «فاشيسم»
ندارد و چون
فاشيسم مذهبي
است، عنصر
ناسيوناليستي
هم از آن حذف شده
است. از همه
چيز صحبت است،
جز ايران - راجع به
بلاد اسلامي
بحث است و
پرچم اسلامي و
خليج اسلامي!
واي بر ما و تف
بر چرخ گردون!
اما تف غليظتر به
سبيل پاشنه
نخواب داريوش
فروهر كه همهٌ
اينها را
ميشنود و
زير سبيلي در
ميكند.
كسي كه مدعي
بود «فلات
ايران به زير
يك پرچم»،
باقي ماندهٌ
فلات و پرچم
را به علاوهٌ
خليج به
وزارتي
فروخته است.
اما از
او منفورتر
ميان مردم،
بني صدر و
يزدي و قطبزادهاند كه به «مثلث
بيق» معروف
شدهاند!
بني صدر، حرفهايي ميزند كه فقط
بلاهتش را
ثابت ميكند. سواي «تئوري
اشعهٌ موي زن»
و «اقتصاد
توحيدي» كه
كار مسخره
بودنش به «كانار
آنشنه» هم
رسيد، مدعي
شده است كه
اصل فكر «ولايت
فقيه» از او
بوده است و
بعد خميني به
رشتهٌ تحرير
درش آورده.
واقعاً دل اي
دل اي! نه ميفهمد آن
فكر چقدر
ننگين است، نه
ميداند
كينه توزي
خميني تا چه
حد است. خيال
ميكنم
بزودي تاوان
اين بلاهت را
پس بدهد،
مخصوصاً كه
دائماً
محبوبيت خودش
را با محبوبيت
خميني سر مياندازد!
يزدي
كفتار مجسم
است. با آن خندهٌ
شوم و لهجهٌ
سگي، طاقت همه
را طاق كرده
است. در حال
حاضر هم در
صدد تشكيل
گاردي است تا
در حقيقت نقش
اِس. اِس.
اسلامي را
بازي كند. در
ضمن پاسپورت
امريكاييش را
هم زير
جانمازش قايم
كرده است كه
اگر اين نشد،
آن باشد!
قطب
زادهٌ وقيح و
بي چشم و رو
چنان جولاني
ميدهد كه
انگار راديو و
تلويزيون را محض
انكرالاصوات
و ريخت منحوس
او اختراع
كردهاند،
و انگار اين مُلك
مِلك طلق
برادر
چلوكبابيش
بوده است.
كراوات «پيير كاردن»
ميزند و
براي پا برهنهها اشک
تمساح ميريزد. و كار اساسيش
اين شده است
كه روزي صد
متر طومار به
طرفداري از
خودش جعل كند!
از صبح
كه آدم سر از
خواب بلند ميكند، تا شب
كه كپهٌ مرگش
را ميگذارد،
جز دروغ نميشنود. ميگويند
اعدامها
را متوقف ميكنند،
كميتهها
برچيده ميشود، آب و
برق «مستضعفين»
مجاني خواهد
بود و همه را
دروغ ميگويند،
دروغ، دروغ،
دروغ.
استاد
شرمگين ميگفت (و ميداني كه
عربي خوب ميداند) «مستضعف»
به لغت عرب
فقط به معناي
كسي است كه
بضاعت ذهني
ندارد -
به آنكه
استطاعت مالي
ندارد ميگويند «محروم».
مطمئنم كه
خميني سواد آن
را ندارد كه
اين اختلاف
معني را
بداند، اما
ندانسته لغت
را بسيار دقيق
انتخاب كرده
است! بايد اين «مستضعفين
انقلابي» را
ببيني تا
مفهوم مخبّل و
مخبّط
دستگيرت شود.
من اصلاًً نميدانم اينها از كدام
دَرَک آمدهاند و به
كدام جهنم ميروند. فقط
ميدانم
كمترين
شباهتي به من
و تو ندارند.
با اين
حال من با
آنها كه كارها
را به دست
گرفتهاند،
بيش از لشكريان
مستضعف خميني
احساس
بيگانگي ميكنم. درست
آن دسته كه در
گذشته فقط و
فقط به حكم بيعرضگي و تُنُک
مايگي رهي به
دهي نبرده
بودند، امروز
مصدر كارند و
چون از عهدهٌ
انجام كمتر
مسئوليتي
برنميآيند،
مردم را به
جان يكديگر
انداختهاند. از هر
گوشهٌ مملكت
نغمهاي
بلند است - هم
سنندج شلوغ
است و هم گنبد
قابوس، نه
بلوچستان
آرام است و نه
خوزستان و من از
شدت نگراني در
حال از پا
درآمدنم.
نميدانم
خبرها مرتب به
پاريس ميرسد يا نه - ولي در
شمارهٌ امروز «تهران
جورنال» آمده
بود رژيم جديد
در حال حاضر بيش
از 20 هزار
زنداني سياسي
دارد كه در
وضعي به مراتب
بدتر از زمان
پيش از انقلاب
در زندانها به سر ميبرند. 20 هزار
زنداني
سياسي، ظرف
يكماه حكومت،
بايد ركورد
باشد! اما اين
موجودات
ركوردهاي
ديگر را هم
شكستهاند
- از
جمله ركورد وقاحت و
خشونت، بنابراين
من ديگر از
هيچ چيز تعجب
نميكنم.
بسياري
از دوستان و
خويشان يا سفر
كردهاند،
يا بزودي
مسافر خواهند
بود. صديقه و
ابول به
نيويورك رفتهاند، حسين
در واشنگتن
است و اصغر در
پاريس (خودت
خبرش را دادي).
ايرج عازم
امريكاست،
باسي به
ايتاليا ميرود، و
امير راهي
كانادا شده
است، هومان و
خاتون هم همين
روزها به
فرانسه ميرسند (كار
دانشگاهي
هومان درست شد).
مهين و
مهدي هنوز بار
سفر نبستهاند - غلط
نكنم در ايران
خميني هم بوي
پول به مشامشان
خورده است. من
قصد دارم تجربهٌ
آناتول فرانس
را مجاناً در
اختيارشان
بگذارم و
توصيه كنم
شيشه بري باز
كنند! («خدايان
تشنهاند»
يادت هست؟)
هاشمزاده
اگر بتواند تا
دانهٌ آخر
خانههاي
شهركش را
بفروشد، ممكن
است تصميم به
سفر بگيرد
وگرنه، نه.
دراين هیرو
وير يقهٌ مرا
چسبيده است كه
يكي از ويلاها
را بخرم! ميداند كه من
آه ندارم با
ناله سودا
كنم، ولي رسماً
ميگويد بمير
و بخر! در ضمن
اين روزها همهاش طرح
نزديكي با
سردمداران
جديد را ميريزد، به
خصوص نرد
دوستي با قطبزاده ميبازد. چند
روز پيش براي
برادر و زن
برادر اين مردک
مهماني داده
بود! شيوا روز
بعد از ضيافت
تلفن كرد - لابد
براي گله از
من - و از
قول زن برادر
قطبزاده
گفت كه دليل
زن نگرفتن «صادق
خان» شرم و
حياي زياد
اوست! دلم
برايش سوخت - از
روايات
خانوادگي
چنين برميآيد كه
تنها تجربهٌ «سكسي»
ايشان با
ياسرعرفات
بوده است!
ليلي پوتها همانطور
خاويار ميخورند و
كماكان
انقلابي ماندهاند. راستي
تو ميدانستي
كه ليلي
پوت مادينه
پول كلاني از
بانك توسعهٌ
صنعتي قرض
گرفته بود و
كارخانهاي در
شهرستاني
داير كرده بود؟
من خبرش را
همين روزها
شنيدهام.
«پول كثيف
رژيم كثيف» هم
ظاهراً به
كاري ميخورده است - ما
هميشه از
مرحله پرتيم!
منصور و عيالش
هم هنوز گرد و
خاك انقلابي
ميكنند.
يكي از
آشنايان
دربارهٌ آنها
ميگفت
خانهٌ جمشيد
اعلم را كه
چوب حراج
خورده بود
خريدهاند
- راست و
دروغش به گردن
راوي.
انيس
نازنين قصد
سفر ندارد،
چون امكانش را
ندارد و طفلک
علي از گوشهٌ
چمخاله تكان
نميخورد،
چون ميترسد
در غيبتش سر
بقيهٌ
گاوهايش را هم
ببرند. (برایت
نوشته بودم كه
وقتي تهران
بود چند تا از
گاوهاي شيردهاش را
انقلابيون
محلي تكه تكه
كردند؟)
نزي و
آقاي مهندس
تهرانند،
مريم و شوهرش
هم به همچنين.
در ضمن قرار
است ايام عيد
را با مريم و خانواده
به شمال بروم.
نزي و مهندس
هم شمال
خواهند بود - البته
منزل خودشان.
احسان سرگرم
كتابفروشي است
و پيله كرده
است كه من
خانه را اجاره
بدهم و شهرنشين
شوم. راستش بد
فكري نيست. از
عهدهٌ ادارهٌ
اينجا برنميآيم، به
علاوه سفر هر
روزه به شهر
هم بسيار خسته
كننده شده
است. اگر
احسان موفق شود
بيابان گرد
كوه نشيني
براي اينجا
پيدا كند، ناگزير
خواهم بود
مدتي منزل
خالهها
بمانم تا
آپارتماني
گير بياورم.
از
خالهها
بيشتر تلفني
خبر ميگيرم.
هرسه نگران
سرنوشت
محمودند. ملک
بانو و
محمدعلي
ميرزاي
نازنين هم بعد
از بازداشت
منوچهر
ميرزا،
روزگار سگي
دارند. اعدام
نادر هم همه
را ديوانه
كرده است. من
خيال ميكنم براي
او همهٌ تهران
عزادار بود.
حجت
بيا و برواش
در ده از
دوران نصيري
به مراتب
بيشتر شده است
و تنها غمش
اين است كه
رقيب هم دارد!
دعواي كميتهها با هم سر
خانهٌ باباست
كه فعلاً حجت
و «گنگ» او
تصاحب كردهاند، و سر اينكه
كي كلانتر كل
باشد. نتيجهاي كه اين
ميان عايد من
شده است اين
است كه هر شب
عدهاي به
خانهام
ميريزند
و مزاحم خوابم
ميشوند،
براي اينكه
هوشياري
انقلابيشان
را به اثبات
برسانند!
چند
روز پيش در
تظاهرات زنان
عليه چادر
جايت را اصلاً
خالي نكردم،
مخصوصاً كه
هرچه فحش ناموسي
هم خوردم هدفش
تو بودي! طفلک
تو، كه از راه دورهم
از بابت من
بايد بكشي!
نميداني
چه منظرهها ديدم و
چه ياوهها شنيدم.
تازه از
روايات
پيداست كه
آنچه من ديدهام و شنيدهام اصلاً
قابل نداشته
است. فقط به
طور خلاصه
بگويم كه در
اين دوران، زن
بودن به
تنهايي گناهي
است
نابخشودني. درست
به همين دليل
است كه فكر ميكنم با
تمام
وحشتناكي اين
روزها، تنها
فرصت تو براي
ديدار از وطن
الان است - چون
براي اينها تازه
اول عشق است،
اگر بساطشان
پا بگيرد، ديگرآمدن
غيرممكن
خواهد بود. من
آرزو دارم كه
بيايي تا هم
تو يک بار
ديگر اين ملک
بخت برگشته را
كه عاشقش هستي
ببيني و هم من
تو را يک بار
ديگر زير این
آسمان و در
كنار خودم
ببينيم.
فكرهايت را
بكن و جواب
نهايي را بده.
دلم
نميخواهد
نوميدي خودم
را از اوضاع
به تو سرايت
بدهم -
ولي گاه از
خودم ميپرسم ما
چگونه مردمي هستيم
كه نه حرفمان
حرف است و نه
كارمان كار؟
آنهايي
كه يک عمر براي
اصلاحات و
رفرم يقه جر
ميدادند،
چرا ناگهان
انقلابي
شدند؟ يا آنهايي كه
معتقد بودند،
ايران زمان
شاه بهشت برین
است چرا يک
لحظه در مقابل
انقلاب
مقاومت
نكردند؟ اوليها چنان
مجذوب
ماجراها شدهاند كه
گويي از آغاز
نافشان را به
نام جمهوري
اسلامي زده
بودند، و دوميها چنان
مرعوب حوادث
كه تا دري به
تخته خورد،
دود شدند و به
هوا رفتند - گويي
اصلاً نبودهاند.
بگذريم چون
اگر بخواهم همهٌ
سؤالهايي
كه برايم مطرح
شده است،
عنوان كنم،
مثنوي هفتاد
من كاغذ خواهد
شد و پر كاهي
از سنگيني وزن
غمي كه بر دل
من نشسته است
نخواهد كاست.
تنها
چيزي كه
مستضعفان و
اربابانشان
نتوانستند
امسال از ما
بگيرند، هواي
خوش بود. اما
دل خوش ميخواست كه
از هواي خوش
استفاده كند،
كه نبود - دريغ،
چنان همه
افسردهايم كه
چهارشنبه
سوري آمد و رفت
و كسي نفهميد،
عيد در راه است
و كسي به فكر
نيست. راستي
يكي از
آخوندهاي شپشو
اخيراً گفته
است، مراسم
سيزده بدر جزو
خرافات است!
ببين كجاي آدم
ميسوزد
كه اين تخم
خرافات، اسم
سنتهاي
ايراني را
خرافات
بگذارد!
در ضمن
شنيدهام
آن اعرابي
ديوانه كه
وقتي من پاريس
بودم خودش را
به هيبت هيپيها
درآورده بود،
اخيراً سنگ
خميني را به
سينه ميزند. هيچ
معلوم هست گه
چه كسي را ميخورد؟ به
او بگو«آقا» به
همهتان
چپانده است،
به دليل فراخي
حاليتان نيست!
ولي منتظر
باشيد كه بزودي
به جرم اينكه
لواط كردهايد،
گردنتان را هم
خواهد زد - شايد آن
وقت بفهميد!
مريم
ميگويد
من بد دهن شدهام -
راست ميگويد. راه
ميروم و
فحش ركيک ميدهم. چه ميشود كرد - هركس
سوپاپ
اطميناني
دارد.
زياد
پرگويي كردم و
حرفها را
هم بریده بريده
و آشفته زدم - اما
اينقدر هواي
حرف زدن با تو
را دارم كه ميتوانم باز
ساعتها
و صفحهها
بنويسم. ولي
بهتر است كمكم ختم
كنم، چون
جوشكار
هرلحظه ممكن
است برسد كه
نامه را بگيرد
و اگر تمام
نشده باشد، جا
خوش مي كند و
من گرفتار
ياوه گوييهايش ميشوم.
بچهها را هزار
بار از طرفم
ببوس. براي هر
كدام جداگانه
كاغذ نوشتهام. هيچ وقت
مثل اين روزها
دلم برايشان
تنگ نبوده است.
شكر كه سالمند
و خوب درس ميخوانند. از
گرفتاريها و
دلتنگيهاي من
چيزي به آنها
نگو، اما
اوضاع مملكت
را برايشان
دقيق توضيح
بده.
اميدوارم
نوروز بر تو و
بچهها
مبارک باشد.
سلامم را به
همهٌ دوستان
برسان.
قربانت
بعدالتحرير:
از لحظهاي كه
شروع به نوشتن
كردم، ميخواستم
از بابت كمكي
كه به آن
خبرنگار
فرانسوي براي
ترجمهٌ نامهٌ
خانوادهٌ
پرويز كردي،
تشكر كنم. اما
فكر كردن به
پرويز و بردن
اسمش هربار
چنان منقلبم ميكند
كه ترسيدم اگر
در آغاز نامه
بيايد، ديگر
نتوانم
بنويسم. نميدانم
آن فرانسوي
چاپش كرد يا
نه -
اينجا بالأخره
چاپ شد، ولي
بعد از صد
استخارهٌ
روزنامه
نگاران
جديدالاسلام.
باز
قربانت