چهل و پنج
از
وقتي فرامرز
را گرفتهاند،
آرايشگاه را
دخترعمهاش
پريوش ميگرداند.
من سالهاست
مشتري
فرامرزم - از
همان زمان كه
براي خانم
نديمي كار ميكرد
تا امروز كه
صاحب سلماني
است. بعد از
آنكه اولين
سالن خودش را
در خيابان
مزينالدوله
باز كرد، تا
به حال چندين
بار محل كارش
عوض شده است.
امسال در
جادهٌ پهلوي
است. من در تمام
اين نقل مكانها
وفاداريم را
به او نشان
دادهام. در
شرايط فعلي
آمدن من به
سلماني او فقط
براي پاره
نكردن رشتهٌ
انس و الفت
نيست. دليل
عمدهتري
دارد: با خبر
شدن از سرنوشت
فرامرز.
لوسي،
دختر آسوري
مانيكوريست،
تا مرا ميبيند
با ذوق ميگويد،
«اِ - چه خوب شد
شما آمدين.»
«دير
كردم - نه؟
واقعاً
ببخشين. خيلي
تقصير خودم
نبود. منتظر
مسافري بودم
كه قرار بود
بياد يه نامه
ازم بگيره -
معطلم كرد.»
لوسي
ميگويد،
«نه عيب نداره.
دير شد كه شد.»
ميپرسم،
«پريوش كجاس؟»
«سر ميپيچه.»
به طرف
سالن اصلي راه
ميافتم،
اما لوسي، با
صدايي كه در
آن شتاب حس ميشود،
ميگويد،
«من با شما يه
حرف خصوصي
داشتم. ميشه؟
فقط دوسه
دقيقه؟»
ميگويم،
«معلومه كه
ميشه. اگه
خيلي خصوصيه،
ميخواي
بريم تو اطاق "اپیلاسيون".»
«همينجام
خوبه - امروز
كسي نيست.»
سلماني
واقعاً خلوت
است. من در هيچ
زماني سالن
فرامرز را
اينطور سوت و
كور نديدهام.
در هال كسي در
انتظار نيست.
فقط دو نفر
زير سه شوارها
نشستهاند.
پريوش مشغول
پيچيدن موي
خانمي است.
صغري هم دارد
سر مشتري ديگر
را ميشويد.
پريوش،
كه براي چاق
سلامتي مشتري
را بيگودي به
سر رها كرده و
به پيشباز من
به هال آمده
است، تعجب مرا
از خلوت سالن
ميبيند و
ميگويد،
«وقتي خودش
نباشه كسي
نمياد ديگه.»
ميگويم،
«امسال عيد
ام، مردم
همچنين دلو
دماغي ندارن.
مثل اينكه
خيليام رفتن
سفر. وضع كه
اينطور نميمونه،
درست ميشه
ناراحت نباش.»
پريوش
صدا را آهسته
ميكند:
«خيليام ميترسن
بيان اينجا -
نه كه فرامرزو
گرفتن، ميگن نكنه…»
يكي از
خانمهايي
كه زير «سه
شوار» است،
چون خودش نميشنود،
با صدايي بلند
ميگويد،
«حالا سر ماها
رو كي شونه
ميكنه؟ هيچكي
اينجا نيس كه
دستش به فرزي
فرامرز باشه.»
مشتري
ديگري كه سرش
را از زير
كلاهك
درآورده است
كه حرفهاي
اين خانم را
بشنود ميگويد،
«دست فرامرز
نمک داره، يه
چيز ديگهاس.
حالا كجا
گذاشته رفته؟
اَه!»
پريوش
باز در گوشي
به من ميگويد،
«ما به همه
نگفتيم كجاس.»
بعد بلندتر
اضافه ميكند،
«پارسال شب
عيدي اينجا
محشر كبری
بود. از همهٌ
عيدا شلوغتر
بود. هيچكدوم
ما زودتر از
يازده
نرسيديم خونه.
نميدونم
چند نفرو راه
انداختيم.
فرامرز تازه
آخر شب مهمونم
داشت.» باز صدا
را پائين ميآورد
و ميگويد،
«نچ! حيووني
ببين امسال شب
عيدي كجاس؟
نچ!»
خانم
بيگودي به سر
از توي سالن
پريوش را صدا
ميكند:
«بابا بيا كار
منو تموم كن!
ديرم شده.»
من به
پريوش ميگويم،
«بعد حرفامونو
ميزنيم.»
پريوش
به سالن بر ميگردد،
و من و لوسي
روي صندليهاي
راحتي هال مينشينيم.
لوسي
شروع ميكند:
«راجع به رفراندوم
ميخواستم
از شما بپرسم.»
ميگويم،
«آره ديگه -
مسخره بازي
غريبيه! تاريخ
و فورمولشم
معين كردن!»
«ميدونم
اما من چكار
بايد بكنم؟»
با
تعجب ميپرسم،
«يعني چي؟
چكار بايد
بكني؟ مگه تو
مسيحي نيستي؟»
«چرا -
براي همين
تكليفمو نميدونم.»
ميگويم،
«تكليف شماها
كه از همه
روشنتره -
نبايد رأي
بدين - مگه
جمهوري
اسلامي براي شما
معني داره؟
مگه قابل
قبوله؟»
لوسي
با بيصبري
ميگويد،
«همين، همين،
اما تعداد ما
آسوريا كمه. كليساي
مام مشخصه -
يكدونه اس.
كميته چيا تو
خود كليسا
صندوق گذاشتن
كه معلوم بشه
چند نفر رأي
دادن، چند نفر
ندادن. كشيش
مام خيلي
نگرانه و به
ما نصيحت كرده
كه همه رأي
بديم.»
با
ناباوري
نگاهش ميكنم:
«گفته به
جمهوري
اسلامي رأي
بدين؟ رأي مثبت؟»
«آخه
رأي منفي كه
اصلاً نميشه
داد - از رو رنگ
معلوم ميشه.
به كشيش ما
گفتن اگه كسي
رأي نده پاسپورت
نميدن، اذيت
ميكنن.»
ميپرسم،
«با همين
صراحت و وقاحت
بهش گفتن؟»
لوسي
ميگويد،
«نه، نه. اما خب
يه طوري حاليش
كردن. بقيهٌ
مردمم ميگن
اگه كسي رأي
نده فلان
ميكنن، بيسار
ميكنن. اما خب…»
جملهاش را
نيمه كاره ميگذارد.
سعي ميكنم
سبک از روي
قضيه بگذرم كه
دل گرمي به
لوسي بدهم. ميگويم،
«اينا همهاش
چو اِ - چو
ميندازن كه
مردمو
بترسونن. براي
حزب رستاخيزم
از اين حرفا
زدن - يادته؟
بيخود
فكرتو ناراحت
نكن. رأي نده.»
لوسي
هنوز با خودش
در جدال است.
اين بار خيلي
محكم ميگويم،
«تو كه حق
مسلمته. هم
مسيحي هستي،
هم زني! اي
بابا!»
لوسي با
نگراني
ابروها را
بالا ميبرد
و ميگويد،
«ميدونم -
اما اينا خيلي
بيرحمن.
ميخوان
مخصوصاً ماها
رو اذيت كنن.
كشيش براي همين
نگرانه. ميگه
اينا رأيشون
از قبل حاضره،
با چند تا مال
ما وضع عوض
نميشه. پس
اقلاً يه كاري
كنيم كه كمتر
اذيت بشيم. من
راضي نيستم
رأي بدم،
ميدونين؟
راضي نيستم
اما…»
«نده،
رأي نده - چه
گهي ميتونن
بخورن؟ دونه
دونه كسايي كه
رأي ندادن اعدام
ميكنن؟
نميتونن
كه. نه كه
نخوان - نميتونن.
اگه هر يه نفر
فكر كنه با
رأي من كه
نتيجه فرق
نميكنه…»
لوسي
حرفم را قطع
ميكند و
ميپرسد،
«شما كه رأي
نميدين؟»
حتي
سؤال
برخورنده است.
«من؟»
لوسي
با خجالت ميخندد
وسر صندلي كج
و راست ميشود.
ميگويم،
«هرزني به
جمهوري
اسلامي رأي
بده با دست
خودش قبرشو
كنده.»
لوسي
هنوز مصمم
نيست، ترديد
دارد، دو دل
است. از خطرات
به قدرت رسيدن
مذهب برايش ميگويم،
از ذات آخوند،
از نقشي كه در
تاريخ ما بازي
كرده است، از
قرارداد
تركمن چاي، از
زمان مشروطه،
از معناي
مشروعه، از
هرچه به ذهنم
ميرسد و
فكر ميكنم
ممكن است در
لوسي مؤثر
بيفتد. درس ميدهم،
سخنراني ميكنم،
معركه ميگيرم.
ميگويم،
«هر آدمي
وظيفه داره از
منافعش دفاع
كنه، از آزاديش
از حقوقش. اگه
نكنه امكان
ضايع كردن
حقوق و آزادي
بقيه رم زياد
ميكنه. تو با
يه رأيت فقط
به خودت ظلم
نميكني،
به همهٌ
غيرمسلمونا
ظلم ميكني،
به همهٌ زنا
ظلم ميكني،
به همهٌ
ايرونيا ظلم
ميكني.»
از نفس
ميافتم.
دوسه بار ميان
صحبت صغري، كه
از سر شستن مدتي
است فارغ شده
است، دنبالم
ميآيد و
هربار تک پا و
آهسته باز به
سالن برميگردد.
لوسي
با شادي ميگويد،
«قربون شما
خانم - خيالمو
راحت كردين.
نميدم. گور
باباشون!» و با
رضايت به سراغ
يكي از خانمهايي
ميرود كه
هنوز زير «سه
شوار» است و
منتظر، كه
ناخنها را
درست كند و تا
چشمش به لوسي
ميافتد،
ميگويد،
«بابا كجايي؟
من سرم خشک
شد، حالا بايد
با ناخون تر
راه بيفتم!»
لوسي
ميگويد،
«نه نترسين -
اين لاک زود
خشک ميشه.»
دلشورههاي
من تازه شروع
ميشود.
نكند نشانش
كنند؟ نكند
اسيد رويش
بپاشند؟ نكند
كليساشان را
خراب كنند؟
نكند…؟ براي
يک آن از ذهنم
مي گذرد به
لوسي بگويم
همهٌ اين حرفها
به جاي خود،
اما بهتر است
احتياط را
رعايت كند، در
صحبتهاي
كشيش هم حكمتي
است، شايد حق
باشد… اما مگر من
به اين نتيجه
نرسيدهام
كه بايد به هر
قيمت از ترس
پرهيز كرد، با
واهمه جنگيد،
ديگران را از
هراسيدن برحذر
داشت؟ ...اما
اگر…؟ منتظر
ميمانم
در حركات لوسي
باز نشاني از
ترديد ببينم،
تا نگرانيهاي
خودم را عنوان
كنم. ولي لوسي
آهنگي را زير لب
زمزمه ميكند
و با ناخنهاي
مشتري ور ميرود
و سايهاي از
شک هم بر
صورتش نيست.
با بيحواسي
به صغري ميگويم،
«ميخوام
موامو رنگ كنم
- سر مينوش
زياد شلوغ
نيست؟»
صغري
با جيغ و ويغ
خبر ر اعلام
ميكند.
همهٌ كاركنان
آرايشگاه ميدانند
كه من از رنگ
مو بدم ميآيد.
پريوش
ميپرسد،
«جدي جدي؟»
«آره - از
ريخت خودم
خسته شدم.»
پريوش
سؤال ميكند،
«چه رنگي
ميكنين؟»
«هرچي
شد.»
قصد
شوخي ندارم،
ولي همه ميخندند.
مينوش ميگويد،
«آخ، جاي
فرامرزخان
خالي. اگه بود
با يه نيگا مي
گفت چه رنگي
بكنين.»
ميگويم،
«اگه بود،
احتمالا
رأيمو ميزد.»
صغري
تصديق ميكند:
«راس ميگن.
فرامرزخان
ميگه مواي شما
همينطوري باس
باشه.»
پريوش
ميگويد،
«اول كه بايد
"دكولوره"
بشه. چاره نيس.
فكر كنم
خرمايي بهتون
بياد.»
وقتي
مينوش سرگرم
«دكولوره»
كردن موهاست،
از پريوش سراغ
فرامرز را ميگيرم.
«چه خبر
ازش دارين؟»
ميگويد،
«هيچي والله.
خيلي دلواپسشيم.
نميدونم
اون تو چه
بلايي سرش
بيارن. اصلاً
ام طاقت
بدرفتاري
نداره - ميدونين
كه. هي برن
تودلش، هي
فحشش بدن.
الهي بميرم براش.»
هردو
با صداي آهسته
حرف ميزنيم.
ميپرسم،
«كسي از
خانواده
تونسته
ببيندش؟»
«نخير.
زن دائيم رفته
بود، اما
نذاشته بودن
بره تو. خيلي
با اونم
بدرفتاري
كرده بودن. چي
تعريف ميكرد
از جلو زندون!
از زنو بچههايي
كه اومده بودن
كس و کارشونو
ببينن! واخ
واخ - خدا نصيب
نكنه!»
مورد
فرامرز مورد
غريبي است.
معلوم نيست به
چه دليل
بازداشت شده
است. اگر به
اتهام همجنس
بازي باشد،
روشن نيست چرا
نگهش داشتهاند.
در اين موارد
رسمشان بر اين
است كه حد ميزنند
و رها ميكنند.
فرامرز ميدانم
كه تاب دو
ضربه تازيانه
خوردن هم
ندارد. نميدانم
معناي زنداني
كردنش اين است
كه لااقل شلاقش
نزدهاند يا
نه. شايد فقط
به قصد تلكه
كردن او را
گرفته باشند.
ميپرسم،
«بالأخره
معلوم نشد
براي چي
گرفتنش؟»
پريوش
ميگويد،
«نخير والله.
فكر كنم يكي
باهش دشمني
كرده، به
كميته خبر
داده. خيليام
ميشناسنش.»
مينوش
همينطور كه
مشغول ماليدن
مايعي بد بو به
موهاي من است
اين نظر را
تأييد ميكند:
«آره - ذليل
مردهها،
حتماً يكي
باهش دشمني
كرده.»
چه
كسي؟ چرا؟
فرامرز بسيار
خوشرو و
مهربان است و
فوقالعاده
بخشنده و رفيق
باز. من از
زندگي خصوصيش
اطلاع چنداني
ندارم، جز آنچه
جسته و گريخته
در سلماني
شنيدهام. همه
ميدانند
كه همجنس
باز است و از
مشتريهايي
كه با او
معاشرت دارند
بارها شنيدهام
هرچه درميآورد
با ديگران ميخورد.
شاهد نصيحت
دوستانش بودهام
كه توشهاي
براي آينده
بگذارد، به
فكر روز مبادا
هم باشد،
ولخرجي نكند،
مهمانيهاي
بيخود
ندهد.
من در
اين محافل و
مجالس نبودهام
- دعوت شدهام
و نپذيرفتهام.
فرامرز همه را
به مهماني ميخواند،
ولي
خوشبختانه
اگر كسي نرود،
نميرنجد.
در مورد من،
ميداند
كه گرفتارم و
فرصتم كم است.
درست به همين
دليل هرگز مرا
زياد در سالن
معطل نميكند.
من از اين
بابت هم
شرمندهام
هم ممنون. گاه
اگر كسي
اعتراض كند كه
چرا كار مرا
خارج نوبت راه
انداخته است
با صدايي بلند
كه همه بشنوند
ميگويد،
«شماها جونم،
همهتون
وقت زيادي
دارين. شيش
ساعت اينجا ميشينن،
تخمه ميشكنين
و قهوه ميخورين
و غيبت ميكنين!
اين خانم اهل
اين كارا نيست
وقتش ام گرفته
اس.»
موارد
اعتراض نادر
بوده است.
شايد عمده
ترين دليلش
اين باشد كه
در سالن
فرامرز به
مشتريها خوش
ميگذرد.
مخصوصاً
روزهايي كه
يكي دونفر از
آواز خوانهاي
نامدار هم
براي آرايش سر
و رو ميآيند.
به علاوه
شنيدن اخبار
اين و آن،
هميشه داوطلب
دارد و مركزش
سلماني
فرامرز است.
هيچكدام
اينها كه
نباشد بساط
فال قهوهٌ
لوسي برپاست.
پريوش
دنبالهٌ حرفش
را ميگيرد:
«من ميگم
شايدم سر اون
دوتا تصنيفي
باشده كه
خوند.»
ميگويم،
«اين مرتيكه
گفته كه
موسيقي
افيونه، اما
ديگه قرار
نيست هركي دو
دونگ صدا داره
بگيرن كه.»
پريوش
ميگويد،
«چمدونم والله
چي بگم.» صدا را
باز آهستهتر
ميكند و
ميگويد،
«پس حتماً سر
اون يكي
مطلبه. من نميدونم
چرا خدا اينو
اينجوري خلق
كرده.» و لبش را گاز
ميگيرد.
فرامرز
را به جرم
داشتن اختلاف
با عامهٌ مردم
گرفتهاند،
اختلافي كه
اختياري نيست.
به اين جرم كه اينطور
زاده شده است،
اينطور ساخته
شده است. به
اين جرم كه به
قول پريوش خدا
چنين خلقش
كرده است.
پريوش
شايد براي
تسكين خودش،
شايد فقط محض
عوض كردن
صحبت، خبرهاي
ديگران را هم
به من ميدهد:
شوهر يكي از
مشتريها را
اعدام كردهاند،
دو نفر ديگر
پدرهاشان در
بازداشتند،
اموال چند
نفرشان
مصادره شده
است، ده
پانزده نفري
با خانواده به
خارج رفتهاند،
برادر يكي از
خانمها
مجاهد از آب
درآمده است، و
سه پسر خانمي
ديگر به كميتهها
پيوستهاند.
وقتي
حوله را از
روي سرم برميدارم،
خودم را نميشناسم.
موهايم رنگ
هويج شده است
و ابروهاي پاچه
بزيم مثل دو
مسواك سياه
زير كاكل ذرتم
توي ذوق ميزند.
مخلوطي شدهام
از دو تا از
برادران
«مارکس»: «هارپو»
و «گروچو» - موها
را از اولي
دارم، و
ابروها را از
دومي. همهٌ
حاضرين در آرايشگاه
دورم حلقه زدهاند،
بعضي با حيرت
نگاهم ميكنند،
بعضي با
دلسوزي، بعضي
با خنده.
به
پريوش میگویم،
«به دادم برس!»
پریوش
بيآنكه
درنگ كند، صدا
ميزند،
«مينوش! يه رنگ
بلوطي پررنگ
حاضر كن.»
چهل و شش
مريم
مرا مثل بچهاي
تر و خشك ميكند.
راحتترين و
دنجترين اطاق
خانه را در
اختيارم
گذاشته است.
وقتي سرگرم
ترجمهام، نميگذارد
نفس از احدي
دربيايد،
وقتي بي حوصلهام
سرم را گرم ميكند.
مواظب است كه
خوب بخورم و
راحت بخوابم.
نميگذارد دست
به سياه و
سفيد بزنم.
مرا به سفر
آورده است كه
چند روزي از
شر هجومهاي
شبانهٌ كميتهچيان
و قيل و قال
تهران آسوده
باشم.
تلويزيون در
اينجا نيست،
راديو در يكي
از گنجهها
محبوس است،
بحث سياسي
قدغن اعلام
شده است.
اين
اولين نوروزي
است كه ايرانم
و ساعت تحويل را
در خانهٌ خودم
نيستم. اما
خانهٌ مريم
هميشه مثل
خانهٌ خودم
بوده است -
خودش از هر
خويشي نزديکتر
و پسرهايش چون
پسرانم. با
آنها و در
كنار آنها،
اين چند روز
فقط استراحت
كردهام و به
ترجمهٌ «زندگي
و مرگ يك
انقلابي»
رسيدهام. يكي
از بازيهاي
بچهها اين
است كه آخر شب
تعداد كلماتي
را كه ترجمه
كردهام ميشمرند،
و حساب ميكنند
كه در هر
دقيقه چند لغت
به فارسي
برگرداندهام
- اگر سرعت
بالا رفته
باشد، تشويق
ميشوم
وگرنه، توبيخ.
بازي را هرسهٌ
ما خيلي جدي گرفتهايم.
هرچه
زودتر ترجمه
را تمام كنم
بهتر است - چون
به محض تحويل
كار، نيم دست
مزدم را ميگيرم
و به محض چاپ،
بقيهٌ آن را.
در موقع تنظيم
قرارداد،
نعمتي قسم و
آيه خورد كه
مؤسسه به هيچ
مترجمي بيش از
15% روي
جلد نميدهد
- ميدانم
دروغ ميگويد،
ولي اوهم ميداند
كه به پول
نياز آني دارم
- بنابراين او
راحت قسم دروغ
ميخورد و
من با زحمت به
روي بزرگوار
نميآورم.
امروز
نه ابر است و
نه آفتاب - مثل
همهٌ اين چند روزهاي
که شمال بودهام.
اما هوا
لطافتي دارد
كه آدم را به
بيرون از خانه
دعوت ميكند.
يكي از صندليهاي
تاشوي پارچهاي
را برميدارم
و به ساحل ميروم.
قصد راه رفتن
ندارم، فقط ميخواهم
ريهها را
از هواي زلال
امروز پر كنم.
فندک و بستههاي
سيگار را روي
ماسههاي
نمدار ميگذارم،
روي صندلي جا
ميافتم و
كتابم را روي
زانو باز ميكنم.
اما
چشمم به پهنهٌ
درياست و گوشم
به صداي آرامبخش
موجها. آب،
امروز سربي
رنگ است و موج
خردک خردک بر سطحش
پيچ و تاب
انداخته است.
دريا به دامن
بلند پرچين
تافتهاي ميماند
كه با خش و فش
ميان ساحل و
افق در رفت و
آمد است -
خرامان ميآيد،
و دامن كشان
ميرود، و
وقتي ميرود
جاي گذر تور
لبهاش
زماني كوتاه
بر ساحل ميماند.
مدتي
فقط سايه روشنهاي
پيراهن اين
بانوي
پركرشمه را
نگاه ميكنم
و آهنگ پرناز
قدمهايش
را ميشنوم.
تا كمكم پلکها
سنگين ميشود
و بالأخره هم
ميآيد.
حالا صداي
امواج،
لالايي آرامي
است و نوسان
دريا جنبش
مطبوع گهوارهاي.
شبنمي كه در
هواست، نرم بر
پوست صورت و
دست و ساقم مينشيند.
دستم با سيگار
روشني كه ميان
انگشتها
دارد، در كنار
صندلي است،
ذهنم از هر
فكري خالي،
سينهام پر
از هواي صافي.
ميسرم و
ميروم،
ميلغزم و
دور ميشوم و
خواب، خواب
شيرين بي
كابوس و رؤيا،
مرا روي بالهاي
گستردهٌ
مخمليش به
پرواز ميبرد…
«خواهر…
خواهر…»
چشمها
را باز ميكنم.
مردي درشت
هيكل و ناشناس
دستش را روي
دستهٌ صندلي
گذاشته است و
روي صورتم خم
شده است. نيم
خيز شدن ناگهاني
من، او را به
عقب ميراند.
«ببخشين
خواهر…»
با خشم
نگاهش ميكنم:
«خواهر؟ خواهر
يعني چي آقا؟»
مرد
مِن مِني ميكند
و ميگويد،
«پس چي بگم؟»
«"خانم"
به اين زودي
يادتون رفته؟
تا پريروز اين
كلمه رو بلد
بودين!»
«ببخشين
خانم…»
«حالا
فرمايش؟»
مرد
صاف ميايستد
و ميگويد،
«ممكنه فندکتونو
يه دقه قرض
بدين، خانم؟»
روي كلمهٌ
خانم تكيه ميكند
كه اين بار
سوء تفاهمي
پيش نيايد.
ميان
دو انگشتم،
سيگار تا لبهٌ
مشتوك سوخته است
و خاكستر شده،
دورش مياندازم
و فندک را بي
آنكه روشن كنم
به طرف مرد دراز
ميكنم.
«بفرمائين.»
نم و
نسيم سبب ميشود
چند بار فندک
را بزند تا
سيگارش را
بگيراند.
چندين پک محكم
ميزند تا
از روشن شدن
سيگار مطمئن
شود، بعد فندک
را به طرفم ميگيرد.
چون دستم را
براي گرفتنش
دراز نكردهام،
مرد خم ميشود،
دو دستي و با
احتياط آن را
روي بستههاي
سيگار ميگذارد،
و خيلي لفظ
قلم ميگويد،
«متشكرم - خيلي
متشكرم.»
از روي
مهتابي خانه
صداي مريم
بلند مي شود:
«اونجا سردت
نشه؟ يه پتو
برات بيارم؟»
ميگويم،
«نه - دارم ميام
تو.»
وقتي
ميرسم
مريم ميپرسد،
«اون مرتيكهٌ
لندهور كي
بود؟»
«چمي
دونم - ننه سگ
به من ميگه
خواهر! آخرعمري
شديم آبجي يه
بر برادر
مستضعف نره
خر! مژده شو
بايد به مادرم
بدم!»
مريم
ميخندد و
ميگويد،
«از تو پنجرهٌ
آشپزخونه
ديدم داره از
دور مياد و تو
رم نشون كرده.
گوش به زنگ
بودم كه اگه
خواس مزاحم
بشه، همهٌ اهل
خونه رو بريزم
سرش. چي ميگفت؟»
هنوز
خلقم تنگ است:
«هيچي - فندكمو
ميخواس.
پدرسگ،
خوابمو بهم
زد!»
مريم
يك كاسه قيسي
و آلوي خيس
كرده جلوم ميگذارد
و ميگويد،
«عيب نداره -
اگه تو اين
هوا زيادم
بيرون ميموندي
سرما ميخوردي.
ميخواستم
يه چيزي بيارم
روت بكشم.
حالا اينو بخور
براي مزاجت
خوبه.»
دهنم
تلخ است و تشنهام.
قيسي و آلوي
آبدار چه ميچسبد!
«خيلي
بيرون موندم؟»
«نه
بابا - يه
ساعتي. هوا
بهشته، اما خب
يه خورده سرده.»
براي
كار كردن خستهام
- هنوز كرخي
خواب توي تنم
است. مشغول كش
و قوسم كه پسر
كوچک مريم ميپرسد،
«امروز ترجمه
خبري نيس؟»
«نه -
حوصله ندارم.»
با
شادي ميگويد،
«پس با من تخته
ميزنين؟»
مريم
اعتراض ميکند:
«اِ - ولش كن
خسته اس. بعد
ام بايد حاضر
شه بريم.»
ميگويم،
«پوه! خسته برا
تخته؟ پاشو
بيارش.» و از مريم
ميپرسم،
«زودتر از ظهر
كه منزل نزي
اينا نميريم؟»
مريم
ميگويد،
«حالا خيلي
وقت داريم.
نميخواستم
اذيتت كنه.
اين دوتا تو
رو ول نميكنن.»
«خوب ميكنن.
باز تو در
رابطهٌ منو
بچهها
دخالت كردي؟»
مريم
ميخندد:
«خب لوسشون كن -
خودت بايد
تووانشو پس
بدي. به من چه!»
«منم
همينو ميگم -
به توچه!»
تا
وقتي عازم
رفتن بشويم،
تخته نرد و
رجزخواني
ادامه دارد:
«به،
بارکالله!
طاس ميگيري؟
اول بازي ياد
بگير، بعد طاس
گرفتن!»
«شما
طاس ميگيرين
كه پشت هم جفت
ميارين!»
«بازي
كن كه نياز
نداره طاس
بگيره -
مخصوصاً وقتي
حریف ناشيه!
ميخواي
سه دست بهت
آوانس بدم يه
دستي ام بازي
كنم!»
«نخير -
فقط طاس
نگيرين!»
خانهٌ
نزي و آقای
مهندس، حدود
نيم ساعت با
منزل مريم و
شوهرش فاصله
دارد. وقتي از
توي باغ رد ميشويم،
متوجه ميشوم
كه گل و گياه،
از چند سال
پيش كه اينجا
بودهام، پر
بارتر و خوش
آب و رنگتر
شده است.
روز
بسيار خوشي
داريم - پر از
مهر نزي،
مهمانداري
مهندس، غذاي
لذيذ، و هواي
ملايم. من
مدتي از وقت
را با پسر
وسطي نزي و بچههاي
مريم به بازي
پينگ پونگ ميگذرانم.
وقتي به جمع
بزرگترها
بر ميگردم،
«آقاي مهندس
خبر استعفاي
قرني را مي
دهد.
ميپرسم،
«اِ؟ كي
استعفا داد؟»
ميگويد،
«همين امروز -
راديو خبر
داد.»
نزي ميپرسد،
«اين قرني يه
يا قرهني؟»
مريم
ميگويد،
«مثل اينكه
قرني.»
نزي ميگويد،
«اسم اينايي
كه سر كارن
آدم اصلاً
قبلاً
نشنيده.»
«دليل
استعفاشو
گفتن؟»
مهندس
سرش را به
علامت نفي
تكان مي دهد:
«از خدماتش
گفتن.»
«لابد
از منحل كردن
گارد
شاهنشاهي!»
نزي ميگويد،
«اون كه حالا رفت
- اين شوراي
انقلاب چيه؟
اسمش كه مياد
زهرهٌ آدم آب
ميشه.»
«شوراي
انقلاب» از
افرادي بينام
تشكيل شده است
كه در اطاقهاي
بينشان
مينشينند
و به راحتی آب
خوردن حكم
اعدام صادر ميكنند
و به سرعت برق
احكام را به
اجرا درميآورند.
هيچكس نميداند
اعضاء اين
شورا چه كساني
هستند. شايع
است كه این
افراد با ماسک
در جلسات شرکت
ميکنند،
شايع است كه
سه ضلع «مثلث
بيق» جزو
جوخهٌ اعدامند،
شايع است كه
خميني شخصاً
بر مراسم تيربارانها
نظارت دارد،
شايع است كه
اجساد كشته
شدگان را به
خانوادهها
تحويل نميدهند،
و اگر بدهند
در مقابل هر
گلوله هزار
تومان طلب ميكنند.
آنچه دربارهٌ
شوراي انقلاب
ميشنويم
ترسناک است و
آنچه از
نتيجهٌ
كارشان ميبينيم
وحشتناک.
«كشتارا
كه قطعاً
همونطور
ادامه داره؟»
مهندس
جواب ميدهد،
«بعله - يه هفته
مونده به عيد
باز يازده تا امير
ارتشو
تيرباران
كردن.»
ميگويم،
«اينو شنيده
بودم - اين چند
روز از اوضاع
بيخبرم.»
«اين
چند روز ام
ادامه داشته.
به علاوه
مسئلهٌ تركمنا
و كردا اسباب
نگرانيه.
ديروز تركمن
صحرا خيلي
شلوغ بوده.»
مريم
به من ميگويد،
«باز شروع
كردي؟ مگه
قرار نبود تو
اين تعطيلات
از اين حرفا
نزني؟ اصلاً
به سياست كاري
نداشته باشي؟
نترس - فردا
برمي گردي،
باز روز از نو
روزي از نو - بي
خوابيا غذا
نخوردنا بحثا
دوباره شروع
ميشه. يه
امروزو ول كن ديگه.»
نزي
فورا كيك
كشمشي را، كه
خودش پخته است
و هنوز از
تنور داغ است،
ميبرد و
به جمع ميگويد،
«يه تيكه از
اين بخورين ببينين
چطور شده.»
من
ناهار زياد
خوردهام و
اشتها ندارم.
ميگويم،
«از بوش پيداس
عاليه.» از
شيريني عطر
نارنج بلند
است.
مريم
مزه ميكند و
ميپرسد،
«خلال پرتقال
بهش زدين؟ عجب
خوشمزه اس!
به به!»
نزي ميگويد،
«خلال نداره -
يه كم آب
پرتقال به
مايهاش زدم.»
تا زمان
رفتن ديگر از
مسائل روز حرف
نميزنيم،
جز اشارهاي
گذار به صيد
بي رويهٌ
ماهي، كه ممكن
است به برافتادن
نسل بعضي
انواع آن
بيانجامد.
«ميگن
به دشت نظير
ام ريختن
بيشتر گوزنا و
آهوا رو زدن.»
در راه
برگشتن از
خانهٌ نزي و
مهندس، مريم
باز اصرار ميكند
كه خودش مرا
فردا به تهران
برساند. ميگويم،
«مگه تو خلي؟
از روز اول
باهت طي كردم
كه خودم تنها
برميگردم.
حرفش ام نزن.»
ميگويد،
«آخه تو چقدر
يه دندهاي!
پس الان بريم
گاراژ اقلا يه
كرايهٌ دربست بگير
كه من خيالم
راحت باشه.»
«بريم.»
گاراژ،
حياط مخروبهاي
است كه در آن
چهار اتومبيل
قراضه
خوابيده است و
در انتهايش دو
اطاق گلي
ساختهاند.
كنار يكي از
ديوارهاي نيم
ريختهٌ
گاراژ، جسد
ماشيني روي جك
بلند است و
مكانيكي چرب و
سياه زيرش
خوابيده است و
با گازانبر و
آچار، به پيچ
و مهرههايش
ور ميرود.
وقتي
ما ميرسيم،
دو آخوند با صاحب
گاراژ مشغول
صحبتند، و
گاراژي دارد
ميگويد،
«نه آقاجان،
نه جانم - سر
جدّت ندارم.»
يكي از
آخوندها،
چهار اتومبيل
را نشان ميدهد
و ميگويد،
«پس اينا چيه؟
چطو نداري؟»
گاراژي
ميگويد،
«برادر من،
عزيز من، اينا
كرايه اس، براي
فردام همهاش
پره.»
ملا به
معمم ديگر، كه
مسنتر
است، اشاره ميكند
و ميگويد،
«حضرت آقا و
بنده مقرر شده
كه فردا قم باشيم
- شمام مسئولي
كه ما رو
برسوني.»
گاراژدار
با كلافگي ميگويد،
«من چه
مسئوليتي
دارم آقاجان؟
من نه سر پيازم
نه كون پياز!
چارتا ماشين
لكنتو دارم باش
كاسبي ميكنم.
چرا ميخواي
منو از نون
خوردن
بندازي؟ من كه
نميتونم
مسافرامو
جواب كنم،
ماشين در
اختيار شما
بذارم. آخه
خدا رو خوش
نمياد.»
ملاي
مسنتر، كه
تا به حال
ساكت بوده
است، سينهاش
را صاف ميكند:
«اِهِه!» و ميگويد،
«پنج تا.»
صاحب
گاراژ با سؤال
نگاهش ميكند.
آخوند كه هردو
دستش به تسبيح
بند است با
جنباندن ريش
به اتومبيلي
اشاره ميكند
كه روي جك
سوار است.
گاراژدار
ميگويد،
«اون اسقاطه -
كار نميكنه.»
آخوند
ميگويد،
«خب اصلاحش كن.»
«اصلاحش
كنم؟ مگه
اينجا
سلمونيه؟
ترمزش بريده!»
«خب
ترمزو وصل كن
پسر - كاري
نداره.»
گاراژي،
به رگ غيرت
حرفهايش
برخورده است.
صدا را بلند
مي كند و ميگويد،
«ترمز بريده
رو وصلش كنم؟
چطوري وصلش كنم؟
مگه كش
تنبونه؟» و
رويش را براي
اولين بار به
ما ميكند و
ميگويد،
«ميگه كاري
نداره! زكي!»
آخوند
اولي باز به
ميدان ميآيد
و ميگويد،
«جوان كار نشد
نداره. توكّل
به علي كن و
كار ما رو راه
بنداز.»
گاراژي
دورخيز مي كند
چيزي بگويد،
ولي منصرف ميشود.
با بيحالي
تنش را شل ميكند
و ميگويد،
«ببين آقاجان،
تو حرف منو
نميفهمي!
برو يه حجتالاسلام
فني بفرست
شايد حاليش
شه!» و باز رو به ما
ميگويد،
«والله ديگه
چي بگم - زبونم
مو درآورد.» و
بعد از ما ميپرسد،
«شما چكار
داشتين؟»
ميگويم،
«براي فردا…»
حرفم
را قطع ميكند
و ميگويد،
«برين تو دفتر -
اومدم.»
«دفتر»
اطاقکهاي
گلي ته حياط
است. توي يكي
از آنها، كه
كتري آبي بر
چراغ سه فتيلهای
ميجوشد،
منتظر ميمانيم
تا گاراژي
برسد.
غرغركنان ميآيد
و ميپرسد،
«چند نفرين؟»
ميگويم،
«يه نفر - فقط من.»
نگاهي
به طرفم مياندازد
و ميپرسد،
«دربست ميخواستين؟»
«مگه
دارين؟ اگه
بشه، حتماً.»
ميگويد،
«جور ميكنم.
چرا نشه؟»
پول را
ميپردازم.
گاراژدار ميگويد،
«صب ساعت 9 راه
ميفتيم.»
«بسيار
خب. خيلي
ممنون.»
اخم
گاراژي تازه
باز ميشود و
با خنده ميگويد،
«خيلي ام
ممنون!» و براي
اينكه ما
شيرفهم شويم،
اضافه ميكند:
«آغاسي!»
چهل و هفت
در
حاشيهٌ باغچهها
كه تا چندي
پيش فقط گِل و
برف كود شده
بود، حالا گُلهاي
قد و نيم قد
بنفشه نشسته
است، و چمن
باغ که در
زمستان سوخته
به نظر ميرسيد
و رنگ نمد چرك
داشت، دوباره
سبز و شاداب شده
است. درخت
ارغوان من كه
معمولاً دير
به گل مينشيند،
امسال پر از
غنچه است، و
درختان گيلاس من
كه اصولاً بري
ندارد، اين
بهار غرق در
شكوفه است.
شاخههاي لخت
و سربزير بيد
مجنون از
جوانه نقطه
چين است و
شبكهٌ اسكلتي
ساقههاي پيچ
ديواري باز
رنگ و برگ
گرفته است.
زنبقها شكفته
است، نسترنها
باز شده است،
ياسهاي بنفش
خوشه كرده
است.
با
تمام درختها
ديدار تازه ميكنم
و چند شاخه گل
سرخ و چند
ساقه بيد مشگ
براي زينت
اطاق ميچينم
و به عمارت
برميگردم که
ظرف نان
نخودچي وقاب
ميوه و بشقاب
باقلوا را
حاضر كنم، تا
مهمانها
برسند. دوستان
دورههای
پنجشنبه
امروز دسته
جمع به
مباركباد عيد
ميآيند.
درواقع قرار
امروز سواي
ديد و بازديد
نوروزي، هم به
منظور تجديد
خاطرات گذشته
است و هم براي
خداحافظي با
هومان و
خاتون.
مصطفي
و زنش زودتر
از همه ميرسند.
بعد سيّد و
طلا وارد ميشوند.
احمد بدون
عيال و
ابوالحسن با
عيال جديد،
همزمان ميآيند.
هومان و خاتون
طبق معمول،
آخرين هستند. منتظر
ضيا و هوشنگ
نيستم - از
وقتي از
گردونهٌ جمع
خارج شدهاند،
از آنها بيخبرم
- مدتهاست.
انيس
هم اينجاست -
از ديشب. با
اين گروه از
دوستان من آشنا
نيست، ولي هم
صاحبخانه است
و هم در جمع
راحت.
كبري و
عزتالله،
از آنجا كه
اميد عيدي
گرفتني ميرود،
مختصر بخاري
براي پذيرايي
از خود نشان مي
دهند، فرزتر
از معمول شدهاند
- چاي و قهوه به
موقع ميرسد،
زيرسيگاريهاي
پر، زود خالي
ميشود،
ظرف آجيل به
وقت دور ميگردد.
مراسم
خوش و بش و
روبوسي و
تبريك عيد، با
هر تازه واردي
تكرار ميشود.
هركس ميگويد،
«صدسال به اين
سالا»، بي
اختيار ميگويم،
«صدسال به از
اين سالا.»
احمد
ميگويد،
«سال به اين
خوبي - چشه؟»
«از
بهار آزادي
حرف نزنیا،
چون شکوفه ميکنم!»
احمد،
در میان خندهٌ
دیگران، با
لحني پر از
اطمينان و
رضايت ميگويد،
«تو بيخود
اينقدر
نااميدي. حالا
اول كاره - كم و
كاستي هس، اما
جا ميفته،
دُرُس ميشه.
همهٌ انقلابا…»
«من با
هرچي انقلابه
مخالفم احمد.»
مصطفي
ميپرسد،
«راستي؟ پس
اون ضد
انقلابي كه
اينا هر روز
دنبالش ميگردن
تويي؟»
همه ميخنديم
و هومان ميگويد،
«بابا از اين
شوخيا نكنين -
هرروز يه عده رو
به اين جرم ميكشن!»
اما
احمد به شوخي
ادامه ميدهد
و از من ميپرسد،
«مفسد فيالارضم
هستي؟»
«حتماً -
اما بيخود
دلتو صابون
نزن چيزيش به
تو نميرسه!»
وقتي
خنده ميخوابد،
ابوالحسن از
سيد ميپرسد،
«تلويزيون چه
خبره؟ مثه
اينكه خيلي
زير و رو شده؟»
قبل از
اينكه سيد
جواب بدهد،
مصطفي ميگويد،
«من اصلاً سر
در نميارم سيد
- تو يه وقتي سرسپردهٌ
مديرعامل
قبلي بودي،
چطور حالا موندي
و با قطبزاده
كار ميكني؟»
مسئله
علاقهٌ سيد به
رئيس سابقش
يكي از شوخيهاي
مستمر دورههاي
پنجشنبه بود.
مصطفي بيش از
همه از اين
بابت سربه سر
سيد ميگذاشت.
گاه حتي
كارشان از
مباحثهٌ داغ
به مجادلهٌ
ولرم هم ميرسيد.
مصطفي اصولاً
با كساني كه
مصدر كاري بودند،
ميانه نداشت و
سيد حاضر نبود
كمترين
ايرادي را به
رئيسش بشنود.
مصطفي
با لبخند
مخصوص خودش،
كه همراه با
نيش است،
ادامه ميدهد،
«دليلش تشابه
اسمي یه؟»
سيد
آشكارا نه
مايل است راجع
به كارش حرف
بزند و نه از
شوخي مصطفي
خوشش آمده
است. با خلق
تنگي ميگويد،
«مگه تو
زندگيت فرقي
كرده؟ چرا من
كارمو ول
كنم؟»
مصطفي
ميگويد،
«قياس معالفارقه
- به قول
آخوندا!» و
بلند ميخندد.
«من قاضي
دادگستري ام -
زندگيم هميشه
همين بوده، نه
هيچ وقت رئيس
پررو بودم، نه
اصلاً رئيس
داشتم!»
سيد با
خشم بيشتر ميگويد،
«رئيس مركز
احمد اينام
عوض شده،
سازمان ابوالحسن
ام انقلابيا
دست گرفتن،
مگه كارشونو
ول كردن؟»
من ميزنم
به شوخي و ميگويم،
«اين دوتا كه
اين روزا با
دمشون گردو ميشكنن.
احمد "رفقاي"
سابقو پيدا
كرده، ابوالحسن
ام از آخوند
زادگيش سوء
استفاده
ميكنه!»
طلا،
به خاطر
اعتراضي كه به
سيد شده است
لب ورچيده
است، با آنكه
معمولاً وارد
بحث نميشود،
ميگويد،
«سيد كه تصفيه
نشده - خب
مونده كار
ميكنه ديگه.»
ميپرسم،
«راستي كيا
تصفيه شدن؟»
طلا بي
تأمل ميگويد،
«ساواكيا!»
اين
جواب اعتراض
من و هومان را
با هم برميانگيزد.
من ميگويم،
«خيلي بيلطفي
ميكني
طلا - چند نفري
كه من ميشناسم
و بيرونشون
كردن هر
برچسبي بهشون
ميچسبه،
جز ساواكي!»
هومان
ميگويد،
«نه بابا -
مسئله اصلاً
ساواكي و
غيرساواكي
نيست. تصفيهها
فقط تسويه
حساب شخصيه،
حالا حالاهام
تموم نميشه.»
ابوالحسن
ميگويد،
«يكي يه مقاله
نوشته بود
"تصفيهٌ
تصفيه كنندگان"
ديدين؟»
مصطفي
ميگويد،
«آره - من
خوندمش. كي
نوشته بودش؟»
من هم
مقاله را ديدهام.
امضا مستعار
بود ولي به
نظر من آمد
جهانگير آن را
نوشته است. از
اين بابت حرفي
نميزنم،
فقط ميگويم،
«مطلب معقولي
بود.» جهانگير
را بعد از راهپيمايي
تاسوعا، آن
ديدار بي
گفتار، ديگر
نديدهام - حتي
برحسب تصادف
در خيابان يا
در خانهٌ اين
و آن. اما اگر
در مورد مقاله
درست حدس زده
باشم، او هم
بايد از اوضاع
سرخورده باشد.
زن
مصطفي ميپرسد،
«راجع به
تصفيههاي
تلويزيون
بود؟»
ابوالحسن
ميگويد،
«نه - راجع به
همهٌ تصفيهها
- توي ادارات
مختلف. خلاصهٌ
مقاله اينه كه
اونايي كه
امروز مشغول
تصفيهان
منتظر باشن كه
فردا نوبت
اوناس.»
احمد
ميگويد،
«در هر
انقلابي…»
من با
كلافگي ميگويم،
«اِ - تو ما رو با
انقلابت كشتي!
من فلان كارو
كردم تو هرچي
انقلابه! از
انقلاب
فرانسه بگير
تا انقلاب
خميني - و در رأس
همهاش
انقلاب
اكتبر!»
احمد
ميگويد،
«تو چرا شلوغ
ميكني؟
فحش دادن كه
كار آسونيه!
كي ميتونه
منكر نتايج
درخشان
انقلاب كبير
فرانسه بشه؟»
هومان
ميگويد،
«من! انگليس
انقلاب نديده
رو با فرانسهٌ
انقلابزده
مقايسه كن، تا
ببيني نتايج
اونقدام
درخشان
نبوده!»
احمد
با خنده ميگويد،
«كرامول كه
حساب نيست!
اصلاً قابل
نداره!»
ميگويم،
«اتفاقاً
كرامول مثال
خوبيه.
ديكتاتوري
كرامول كه
خوشبختانه
براي مردم
انگليس مدتش
كوتاه بود…»
احمد
حرفم را ميبرد،
«من اصلاً با
كشوراي
كاپيتاليستي
كاري ندارم.
اونا هر شكري
خوردن، خوردن!
هنوزم تو باقي
موندهاش
دارن دستو پا
ميزنن!»
«ترو
اگه ول كنن،
ميري فرانسهٌ
كاپيتاليست،
يا شوروي
سوسياليست؟»
«چرا
اصلاً جايي
برم؟ همينجا
ميمونم.»
هومان
از احمد ميپرسد،
«تو با طرز فکری
كه داري با
انقلاب مذهبي
چطوري كنار
مياي؟ مگه تو
ايمانو
اعتقادي
داري؟»
احمد
ميگويد،
«به مذهب نه -
اما فكر ميكنم
از اين راه به
اون چيزي كه
ايمانو
اعتقاد دارم
ميرسم.»
مي
گويم، «يعني
به ديكتاتوري
پرولتاريا!
اون خودش كلي
مذهبه!»
احمد
بياهميت
بودن حرف مرا
با
بالاانداختن
شانهها
نشان ميدهد
و ميگويد،
«من طرفداري
از جمهوري
اسلامي رو
وظيفهٌ خودم
ميدونم و
به همهٌ شمام
اينجا اعلام
ميكنم كه
به رفراندم
رأي مثبت
ميدم.»
انيس
شيريني تازه
ميپرد
گلويش و خاتون
كه كنارش
نشسته است ميزند
توي پشتش.
انيس در تمام
مدتي كه سرفه
ميكند،
خاتون را با
اخم نگاه ميكند،
و وقتي سرفه
تمام ميشود
به جاي آنكه
ممنون باشد ميگويد،
«چه دست
سنگيني داري
خانوم!»
هومان
ميگويد،
«خب بعله - حزب
توده
پشتيبانيشو
مدتيه اعلام
كرده،
كنفدراسيون
ام همينطور.»
ابوالحسن
ميگويد،
«خيليا رأي
ميدن. سردبير
"جنبش" گفته
من ميرم به
نزديكترين
حوزه كه رأي
مثبت بدم.»
خاتون
از ابوالحسن
ميپرسد،
«شما كه رأي
مثبت نميدين؟»
ابوالحسن
جواب نميدهد
و خاتون من و
هومان را نگاه
ميكند و
ميگويد،
«وا!»
مصطفي
روي سخنش
بيشتر با احمد
است و ميگويد،
«نه نشد.
جمهوري
اسلامي،
اصلاً چيز
روشني نيست كه
بشه بهش رأي
داد.»
من از
احمد ميپرسم،
«تو مقالهٌ
مصطفي رو
خوندي؟»
«آره
خوندم - باهش
موافق نيستم.
مصطفي همهٌ
حرفاشو از ديد
يه وكيل
دادگستري
ميزنه. وقتي
تودههاي
مردم چيزي رو
ميخوان با اين
نوع منطق نميشه
بهشون جواب رد
داد.»
زن
ابوالحسن
ناگهان شروع
ميكند به
دادن شعارهاي
انقلابي و
اينقدر حرفهايش
پرت و پلاست
كه من دلم ميخواهد
خرخرهاش را
بجوم. به نظرم
ابوالحسن در
صورتم احساسم
را ميخواند
و با ته آرنج
به زنش اشاره
ميكند كه
كوتاه بيايد.
ولي حرفهاي
او مدتي بعد
از سقلمهٌ
شوهرش هم
ادامه دارد:
«توده ها…
مستضعفين…
طاغوتيا… مردم
گرسنهٌ جنوب
شهر… من خودم
شازدم ولي…»
خاتون
ميگويد،
«تو چند دفه
گفتي كه شازدهاي،
اما من هي
يادم ميره ازت
بپرسم از كدوم
شازدههايي.
حالا از
كدومايي؟»
من به
بهانهٌ آوردن
چاي از اطاق
ميروم
بيرون كه غيظم
را قورت بدهم.
وقتي برمي گردم،
زن ابوالحسن
دهنش را بسته
است و حرفهاي
نيشدار بين
مصطفي و سيد
ادامه دارد.
ادني اثري از
صفاي هميشگي
شبهاي
پنجشنبه در
جمع امروز
نيست.
آگاهم
كه ميزبان
بسيار بدي
هستم - نه فقط
كوشش نميكنم
بحث دوستان به
مشاجره نكشد،
بلكه خودم هم به
دعواها دامن
ميزنم و
زودتر از همه
از كوره درميروم.
اما اختيار با
خودم نيست -
آدم كم حوصله
و بي طاقتي
شدهام. فقط
از دست احمد
عصباني نيستم
كه به جمهوري
اسلامي رأي ميدهد،
فقط حرصم از
سيد درنيامده
است كه با قطبزاده
همكاري ميكند،
فقط مهملات زن
ابوالحسن
نيست كه
ديوانهام
ميكند -
حتي از اينكه
ابوالحسن
آرام است و
مصطفي به شدت
من خشمگين
نيست، خلقم
تنگ ميشود - و
مي دانم
واكنشم بي
منطق و
غيرمنصفانه است.
مخصوصاً در
مورد مصطفي.
مصطفي
اول كسي بود
كه از جمهوري
اسلامي انتقاد
صريح و آشكار
كرد، با شهامت
آنچه فكر ميكرد،
نوشت و با اين
كار سند
سرافرازيش را
معتبر ساخت.
اما من منتظرم
خشم مصطفي هم
مثل خشم هومان
يكپارچه و بي
تخفيف باشد.
منتظرم تصور
نكند اين
حضرات با
شنيدن حرف عقلاني
و استدلال
روشن به راه
راست هدايت مي
شوند. منتظرم
نفس درهم
پيچيده شدن
طومار رژيمي
كه قابل تأييد
يا قبول او
نبوده است،
سبب دلخوشيش
نباشد.
«ببين
نتيجه چي
بوده؟ به چيش
ميشه دل خوش
كرد؟»
مصطفي
با تحمل و
شكيبايي به
حرفهايم
گوش ميدهد و
ميگويد،
«به نظر تو
داشتن اميد
ساده لوحيه؟
ولي آخه بي
اميد كه نميشه
كاري كرد.»
هومان
ميگويد،
«اميدو از
اينا بايد
بريد. اتفاقي
كه در ايرون
افتاد، به اين
زوديا و به
اين سادگيا درست
بشو نيست.»
مصطفي
به خنده ميگويد،
«يعني باز رفت
تا بيست و پنج
سال ديگه؟»
احمد
ميگويد،
«اينا منفی
بافن! به
حرفاشون گوش
نكن! به خلقها
هميشه ميشه
اميدوار بود.»
كبري
در گوش من ميگويد،
«مهين خانم
اينا اومدن.»
مي
گويم، «اِ؟ خب
برو درو
براشون وا كن.»
انيس
مي گويد، «باز
اينا پيداشون
شد؟ چيش!»
من به
اشارهٌ چشم و
ابرو از انيس
ميخواهم
كه اعتراض را
به همينجا ختم
كند، و ميگويم،
«عيده ديگه.
براي ديد و
بازديد كه از
قبل خبر
نميدن.»
انيس
يک «چيش» ديگر
تحويل من ميدهد.
مصطفي و زنش و
احمد با رسيدن
مهدي و مهين آمادهٌ
رفتن ميشوند.
طلا و سيد هم
سر دم نشستهاند،
منتهي ترجيح
مي دهند فاصلهاي
بيفتد و بعد
عازم شوند. زن
ابوالحسن
گويي قصد بلند
شدن ندارد،
چون به اشارات
و نداي شوهرش
براي رفتن
توجهي نميكند.
وقتي
من با مهين و
مهدي مشغول
ماچ و بوسهام،
زن مصطفي از
خاتون ميپرسد،
«شماها كي راه
ميفتين؟»
خاتون
ميگويد،
«مام ديگه كم
كم بلند ميشيم.»
زن
مصطفي ميگويد،
«مقصودم حالا
نيست -
سفرتون؟»
خاتون
ميگويد،
«ها! هفتهٌ
ديگه فكر كنم.»
هومان
اضافه ميكند،
«اِ - آره راستي.
ديگه همديگرو
نميبينيم.
همينجا
خداحافظي رو
بكنيم.» و
روبوسي را با
ابوالحسن و
زنش شروع ميكند.
درنتيجه آنها
هم خود را
ناگزير به
رفتن ميبينند.
من براي اولين
بار ممنون بيحواسي
هومانم.
وقتي
نوبت به مصطفي
ميرسد به
هومان ميگويد،
«تو طوري
خداحافظي ميكني،
مثه اينكه
داري ميري سفر
قندهار! چرا
وداع ميكني؟
دورهٌ فرصت
مطالعاتي فقط
يه ساله بابا -
يا اونم شده
بيستو پنجسال؟»
همه
نيمه دل ميخنديم.