خانه

 

چهل و پنج

 

 

از وقتي فرامرز را گرفته­اند، آرايشگاه را دخترعمه­اش پريوش مي­گرداند. من سال­هاست مشتري فرامرزم - از همان زمان كه براي خانم نديمي كار مي­كرد تا امروز كه صاحب سلماني است. بعد از آنكه اولين سالن خودش را در خيابان مزين­الدوله باز كرد، تا به حال چندين بار محل كارش عوض شده است. امسال در جادهٌ پهلوي است. من در تمام اين نقل مكان­ها وفاداريم را به او نشان داده­ام. در شرايط فعلي آمدن من به سلماني او فقط براي پاره نكردن رشتهٌ انس و الفت نيست.‌ دليل عمده­تري دارد: با خبر شدن از سرنوشت فرامرز.

لوسي، دختر آسوري مانيكوريست، تا مرا مي­بيند با ذوق مي­گويد، «اِ - چه خوب شد شما آمدين.»

«دير كردم - نه؟ واقعاً ببخشين. خيلي تقصير خودم نبود. منتظر مسافري بودم كه قرار بود بياد يه نامه ازم بگيره - معطلم كرد.»

لوسي مي­گويد، «نه عيب نداره. دير شد كه شد.»

مي­پرسم، «پريوش كجاس؟»

«سر مي­پيچه.»

به طرف سالن اصلي راه مي­افتم، اما لوسي، با صدايي كه در آن شتاب حس مي­شود، مي­گويد، «من با شما يه حرف خصوصي داشتم. ميشه؟ فقط دوسه دقيقه؟»

مي­گويم، «معلومه كه ميشه. اگه خيلي خصوصيه،‌ مي­خواي بريم تو اطاق "اپیلاسيون".»

«همينجام خوبه - امروز كسي نيست.»

سلماني واقعاً خلوت است. من در هيچ زماني سالن فرامرز را اينطور سوت و كور نديده­ام. در هال كسي در انتظار نيست. فقط دو نفر زير سه شوارها نشسته­اند. پريوش مشغول پيچيدن موي خانمي است. صغري هم دارد سر مشتري ديگر را مي­شويد.

پريوش، كه براي چاق سلامتي مشتري را بيگودي به سر رها كرده و به پيشباز من به هال آمده است، تعجب مرا از خلوت سالن مي­بيند و مي­گويد، «وقتي خودش نباشه كسي نمياد ديگه.‌»

مي­گويم، «امسال عيد ام، مردم همچنين دلو دماغي ندارن. مثل اينكه خيليام رفتن سفر. وضع كه اينطور نمي­مونه، درست ميشه ناراحت نباش.»

پريوش صدا را آهسته مي­كند: «خيليام مي­ترسن بيان اينجا - نه كه فرامرزو گرفتن، ميگن نكنه…»

يكي از خانم­هايي كه زير «سه شوار» است، چون خودش نمي­شنود، با صدايي بلند مي­گويد، «حالا سر ماها رو كي شونه ميكنه؟ هيچكي اينجا نيس كه دستش به فرزي فرامرز باشه.»

مشتري ديگري كه سرش را از زير كلاهك درآورده است كه حرف­هاي اين خانم را بشنود مي­گويد، «دست فرامرز نمک داره، يه چيز ديگه­اس. حالا كجا گذاشته رفته؟ اَه!»

پريوش باز در گوشي به من مي­گويد، «ما به همه نگفتيم كجاس.» بعد بلندتر اضافه مي­كند، «پارسال شب عيدي اينجا محشر كبری بود. از همهٌ عيدا شلوغ­تر بود. هيچ­كدوم ما زودتر از يازده نرسيديم خونه. نمي­دونم چند نفرو راه انداختيم. فرامرز تازه آخر شب مهمونم داشت.» باز صدا را پائين مي­آورد و مي­گويد، «نچ! حيووني ببين امسال شب عيدي كجاس؟ نچ!»

خانم بيگودي به سر از توي سالن پريوش را صدا مي­كند: «بابا بيا كار منو تموم كن! ديرم شده.»

من به پريوش مي­گويم، «بعد حرفامونو مي­زنيم.»

پريوش به سالن بر مي­گردد، و من و لوسي روي صندلي­هاي راحتي هال مي­نشينيم.

لوسي شروع مي­كند: «راجع به رفراندوم مي­خواستم از شما بپرسم.»

مي­گويم، «آره ديگه - مسخره بازي غريبيه! تاريخ و فورمولشم معين كردن!»

«مي­دونم اما من چكار بايد بكنم؟»

با تعجب مي­پرسم، «يعني چي؟ چكار بايد بكني؟ مگه تو مسيحي نيستي؟»

«چرا - براي همين تكليفمو نمي­دونم.»

مي­گويم، «تكليف شماها كه از همه روشن­تره - نبايد رأي بدين - مگه جمهوري اسلامي براي شما معني داره؟ مگه قابل قبوله؟»

لوسي با بي­صبري مي­گويد، «همين، همين، اما تعداد ما آسوريا كمه. كليساي مام مشخصه - يكدونه اس. كميته چيا تو خود كليسا صندوق گذاشتن كه معلوم بشه چند نفر رأي دادن، چند نفر ندادن. كشيش مام خيلي نگرانه و به ما نصيحت كرده كه همه رأي بديم.»

با ناباوري نگاهش مي­كنم: «گفته به جمهوري اسلامي رأي بدين؟ رأي مثبت؟»

«آخه رأي منفي كه اصلاً نميشه داد - از رو رنگ معلوم ميشه. به كشيش ما گفتن اگه كسي رأي نده پاسپورت نميدن، اذيت ميكنن.»

مي­پرسم، «با همين صراحت و وقاحت بهش گفتن؟»

لوسي مي­گويد، «نه، نه. اما خب يه طوري حاليش كردن. بقيهٌ مردمم ميگن اگه كسي رأي نده فلان ميكنن، بيسار ميكنن. اما خب…» جمله­اش را نيمه كاره مي­گذارد.

سعي مي­كنم سبک از روي قضيه بگذرم كه دل گرمي به لوسي بدهم. مي­گويم، «اينا همه­اش چو اِ - چو ميندازن كه مردمو بترسونن. براي حزب رستاخيزم از اين حرفا زدن - يادته؟ بي­خود فكرتو ناراحت نكن. رأي نده.»

لوسي هنوز با خودش در جدال است. اين بار خيلي محكم مي­گويم، «تو كه حق مسلمته. هم مسيحي هستي، هم زني! اي بابا!»

لوسي با نگراني ابروها را بالا مي­برد و مي­گويد، «مي­دونم - اما اينا خيلي بي­رحمن. مي­خوان مخصوصاً ماها رو اذيت كنن. كشيش براي همين نگرانه. ميگه اينا رأيشون از قبل حاضره، با چند تا مال ما وضع عوض نميشه. پس اقلاً يه كاري كنيم كه كمتر اذيت بشيم. من راضي نيستم رأي بدم، ميدونين؟ راضي نيستم اما…»

«نده، رأي نده - چه گهي مي­تونن بخورن؟ دونه دونه كسايي كه رأي ندادن اعدام مي­كنن؟ نمي­تونن كه. نه كه نخوان - نمي­تونن. اگه هر يه نفر فكر كنه با رأي من كه نتيجه فرق نميكنه…»

لوسي حرفم را قطع مي­كند و مي­پرسد، «شما كه رأي نميدين؟»

حتي سؤال برخورنده است. «من؟»

لوسي با خجالت مي­خندد وسر صندلي كج و راست مي­شود. مي­گويم، «هرزني به جمهوري اسلامي رأي بده با دست خودش قبرشو كنده.»

لوسي هنوز مصمم نيست، ترديد دارد، دو دل است. از خطرات به قدرت رسيدن مذهب برايش مي­گويم، از ذات آخوند، از نقشي كه در تاريخ ما بازي كرده است، از قرارداد تركمن چاي، از زمان مشروطه، از معناي مشروعه، از هرچه به ذهنم مي­رسد و فكر مي­كنم ممكن است در لوسي مؤثر بيفتد. درس مي­دهم، سخنراني مي­كنم، معركه مي­گيرم.

مي­گويم،‌ «هر آدمي وظيفه داره از منافعش دفاع كنه، از آزاديش از حقوقش. اگه نكنه امكان ضايع كردن حقوق و آزادي بقيه رم زياد ميكنه. تو با يه رأيت فقط به خودت ظلم نمي­كني، به همهٌ غيرمسلمونا ظلم مي­كني، به همهٌ زنا ظلم مي­كني، به همهٌ ايرونيا ظلم مي­كني.»

از نفس مي­افتم. دوسه بار ميان صحبت صغري، كه از سر شستن مدتي است فارغ شده است، دنبالم مي­آيد و هربار تک پا و آهسته باز به سالن برمي­گردد.

لوسي با شادي مي­گويد، «قربون شما خانم - خيالمو راحت كردين. نميدم. گور باباشون!» و با رضايت به سراغ يكي از خانم­هايي مي­رود كه هنوز زير «سه شوار» است و منتظر، كه ناخن­ها را درست كند و تا چشمش به لوسي مي­افتد، مي­گويد، «بابا كجايي؟ من سرم خشک شد، حالا بايد با ناخون تر راه بيفتم!»

لوسي مي­گويد، «نه نترسين - اين لاک زود خشک ميشه.»

دلشوره­هاي من تازه شروع مي­شود. نكند نشانش كنند؟ نكند اسيد رويش بپاشند؟ نكند كليساشان را خراب كنند؟ نكند…؟ براي يک آن از ذهنم مي گذرد به لوسي بگويم همهٌ اين حرف­ها به جاي خود، اما بهتر است احتياط را رعايت كند، در صحبت­هاي كشيش هم حكمتي است، شايد حق باشد… اما مگر من به اين نتيجه نرسيده­ام كه بايد به هر قيمت از ترس پرهيز كرد، با واهمه جنگيد، ديگران را از هراسيدن برحذر داشت؟ ...اما اگر…؟ منتظر مي­مانم در حركات لوسي باز نشاني از ترديد ببينم، تا نگراني­هاي خودم را عنوان كنم. ولي لوسي آهنگي را زير لب زمزمه مي­كند و با ناخن­هاي مشتري ور مي­رود و سايه­اي از شک هم بر صورتش نيست.

با بي­حواسي به صغري مي­گويم، «مي­خوام موامو رنگ كنم - سر مينوش زياد شلوغ نيست؟»

صغري با جيغ و ويغ خبر ر اعلام مي­كند. همهٌ كاركنان آرايشگاه مي­دانند كه من از رنگ مو بدم مي­آيد.

پريوش مي­پرسد، «جدي جدي؟»

«آره - از ريخت خودم خسته شدم.»

پريوش سؤال مي­كند، «چه رنگي ميكنين؟»

«هرچي شد.»

قصد شوخي ندارم، ولي همه مي­خندند. مينوش مي­گويد، «آخ، جاي فرامرزخان خالي. اگه بود با يه نيگا مي گفت چه رنگي بكنين.»

مي­گويم، «اگه بود، احتمالا رأيمو مي­زد.»

صغري تصديق مي­كند: «راس ميگن. فرامرزخان ميگه مواي شما همينطوري باس باشه.»

پريوش مي­گويد، «اول كه بايد "دكولوره" بشه. چاره نيس. فكر كنم خرمايي بهتون بياد.»

وقتي مينوش سرگرم «دكولوره» كردن موهاست، از پريوش سراغ فرامرز را مي­گيرم.

«چه خبر ازش دارين؟»

مي­گويد، «هيچي والله. خيلي دلواپس­شيم. نمي­دونم اون تو چه بلايي سرش بيارن. اصلاً ام طاقت بدرفتاري نداره - مي­دونين كه. هي برن تودلش، هي فحشش بدن. الهي بميرم براش.»

هردو با صداي آهسته حرف مي­زنيم. مي­پرسم، «كسي از خانواده تونسته ببيندش؟»‌

«نخير. زن دائيم رفته بود، اما نذاشته بودن بره تو. خيلي با اونم بدرفتاري كرده بودن. چي تعريف مي­كرد از جلو زندون! از زنو بچه­هايي كه اومده بودن كس و کارشونو ببينن! واخ واخ - خدا نصيب نكنه!»

مورد فرامرز مورد غريبي است. معلوم نيست به چه دليل بازداشت شده است. اگر به اتهام هم­جنس بازي باشد، روشن نيست چرا نگهش داشته­اند. در اين موارد رسمشان بر اين است كه حد مي­زنند و رها مي­كنند. فرامرز مي­دانم كه تاب دو ضربه تازيانه خوردن هم ندارد. نمي­دانم معناي زنداني كردنش اين است كه لااقل شلاقش نزده­اند يا نه. شايد فقط به قصد تلكه كردن او را گرفته باشند.

مي­پرسم، «بالأخره معلوم نشد براي چي گرفتنش؟»

پريوش مي­گويد، «نخير والله. فكر كنم يكي باهش دشمني كرده، به كميته خبر داده. خيليام مي­شناسنش.»

مينوش همينطور كه مشغول ماليدن مايعي بد بو به موهاي من است اين نظر را تأييد مي­كند: «آره - ذليل مرده­ها، حتماً يكي باهش دشمني كرده.»

چه كسي؟ چرا؟ فرامرز بسيار خوشرو و مهربان است و فوق­العاده بخشنده و رفيق باز. من از زندگي خصوصيش اطلاع چنداني ندارم، جز آنچه جسته و گريخته در سلماني شنيده­ام. همه مي­دانند كه هم­جنس باز است و از مشتري­هايي كه با او معاشرت دارند بارها شنيده­ام هرچه درمي­آورد با ديگران مي­خورد. شاهد نصيحت دوستانش بوده­ام كه توشه­اي براي آينده بگذارد، به فكر روز مبادا هم باشد، ولخرجي نكند، مهماني­هاي بي­خود ندهد.

من در اين محافل و مجالس نبوده­ام - دعوت شده­ام و نپذيرفته­ام. فرامرز همه را به مهماني مي­خواند، ولي خوشبختانه اگر كسي نرود، نمي­رنجد. در مورد من، مي­داند كه گرفتارم و فرصتم كم است. درست به همين دليل هرگز مرا زياد در سالن معطل نمي­كند. من از اين بابت هم شرمنده­ام هم ممنون. گاه اگر كسي اعتراض كند كه چرا كار مرا خارج نوبت راه انداخته است با صدايي بلند كه همه بشنوند مي­گويد، «شماها جونم، همه­تون وقت زيادي دارين. شيش ساعت اينجا مي­شينن، تخمه مي­شكنين و قهوه مي­خورين و غيبت مي­كنين! اين خانم اهل اين كارا نيست وقتش ام گرفته اس.»

موارد اعتراض نادر بوده است. شايد عمده ترين دليلش اين باشد كه در سالن فرامرز به مشتري­ها خوش مي­گذرد. مخصوصاً روزهايي كه يكي دونفر از آواز خوان­هاي نامدار هم براي آرايش سر و رو مي­آيند. به علاوه شنيدن اخبار اين و آن، هميشه داوطلب دارد و مركزش سلماني فرامرز است. هيچ­كدام اين­ها كه نباشد بساط فال قهوهٌ لوسي برپاست.

پريوش دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد: «من ميگم شايدم سر اون دوتا تصنيفي باشده كه خوند.»

مي­گويم، «اين مرتيكه گفته كه موسيقي افيونه، اما ديگه قرار نيست هركي دو دونگ صدا داره بگيرن كه.»

پريوش مي­گويد،‌ «چمدونم والله چي بگم.» صدا را باز آهسته­تر مي­كند و مي­گويد، «پس حتماً سر اون يكي مطلبه. من نمي­دونم چرا خدا اينو اينجوري خلق كرده.» و لبش را گاز مي­گيرد.

فرامرز را به جرم داشتن اختلاف با عامهٌ مردم گرفته­اند، اختلافي كه اختياري نيست. به اين جرم كه اينطور زاده شده است، اينطور ساخته شده است. به اين جرم كه به قول پريوش خدا چنين خلقش كرده است.

پريوش شايد براي تسكين خودش، شايد فقط محض عوض كردن صحبت، خبر