خانه

 

چهل و پنج

 

 

از وقتي فرامرز را گرفته­اند، آرايشگاه را دخترعمه­اش پريوش مي­گرداند. من سال­هاست مشتري فرامرزم - از همان زمان كه براي خانم نديمي كار مي­كرد تا امروز كه صاحب سلماني است. بعد از آنكه اولين سالن خودش را در خيابان مزين­الدوله باز كرد، تا به حال چندين بار محل كارش عوض شده است. امسال در جادهٌ پهلوي است. من در تمام اين نقل مكان­ها وفاداريم را به او نشان داده­ام. در شرايط فعلي آمدن من به سلماني او فقط براي پاره نكردن رشتهٌ انس و الفت نيست.‌ دليل عمده­تري دارد: با خبر شدن از سرنوشت فرامرز.

لوسي، دختر آسوري مانيكوريست، تا مرا مي­بيند با ذوق مي­گويد، «اِ - چه خوب شد شما آمدين.»

«دير كردم - نه؟ واقعاً ببخشين. خيلي تقصير خودم نبود. منتظر مسافري بودم كه قرار بود بياد يه نامه ازم بگيره - معطلم كرد.»

لوسي مي­گويد، «نه عيب نداره. دير شد كه شد.»

مي­پرسم، «پريوش كجاس؟»

«سر مي­پيچه.»

به طرف سالن اصلي راه مي­افتم، اما لوسي، با صدايي كه در آن شتاب حس مي­شود، مي­گويد، «من با شما يه حرف خصوصي داشتم. ميشه؟ فقط دوسه دقيقه؟»

مي­گويم، «معلومه كه ميشه. اگه خيلي خصوصيه،‌ مي­خواي بريم تو اطاق "اپیلاسيون".»

«همينجام خوبه - امروز كسي نيست.»

سلماني واقعاً خلوت است. من در هيچ زماني سالن فرامرز را اينطور سوت و كور نديده­ام. در هال كسي در انتظار نيست. فقط دو نفر زير سه شوارها نشسته­اند. پريوش مشغول پيچيدن موي خانمي است. صغري هم دارد سر مشتري ديگر را مي­شويد.

پريوش، كه براي چاق سلامتي مشتري را بيگودي به سر رها كرده و به پيشباز من به هال آمده است، تعجب مرا از خلوت سالن مي­بيند و مي­گويد، «وقتي خودش نباشه كسي نمياد ديگه.‌»

مي­گويم، «امسال عيد ام، مردم همچنين دلو دماغي ندارن. مثل اينكه خيليام رفتن سفر. وضع كه اينطور نمي­مونه، درست ميشه ناراحت نباش.»

پريوش صدا را آهسته مي­كند: «خيليام مي­ترسن بيان اينجا - نه كه فرامرزو گرفتن، ميگن نكنه…»

يكي از خانم­هايي كه زير «سه شوار» است، چون خودش نمي­شنود، با صدايي بلند مي­گويد، «حالا سر ماها رو كي شونه ميكنه؟ هيچكي اينجا نيس كه دستش به فرزي فرامرز باشه.»

مشتري ديگري كه سرش را از زير كلاهك درآورده است كه حرف­هاي اين خانم را بشنود مي­گويد، «دست فرامرز نمک داره، يه چيز ديگه­اس. حالا كجا گذاشته رفته؟ اَه!»

پريوش باز در گوشي به من مي­گويد، «ما به همه نگفتيم كجاس.» بعد بلندتر اضافه مي­كند، «پارسال شب عيدي اينجا محشر كبری بود. از همهٌ عيدا شلوغ­تر بود. هيچ­كدوم ما زودتر از يازده نرسيديم خونه. نمي­دونم چند نفرو راه انداختيم. فرامرز تازه آخر شب مهمونم داشت.» باز صدا را پائين مي­آورد و مي­گويد، «نچ! حيووني ببين امسال شب عيدي كجاس؟ نچ!»

خانم بيگودي به سر از توي سالن پريوش را صدا مي­كند: «بابا بيا كار منو تموم كن! ديرم شده.»

من به پريوش مي­گويم، «بعد حرفامونو مي­زنيم.»

پريوش به سالن بر مي­گردد، و من و لوسي روي صندلي­هاي راحتي هال مي­نشينيم.

لوسي شروع مي­كند: «راجع به رفراندوم مي­خواستم از شما بپرسم.»

مي­گويم، «آره ديگه - مسخره بازي غريبيه! تاريخ و فورمولشم معين كردن!»

«مي­دونم اما من چكار بايد بكنم؟»

با تعجب مي­پرسم، «يعني چي؟ چكار بايد بكني؟ مگه تو مسيحي نيستي؟»

«چرا - براي همين تكليفمو نمي­دونم.»

مي­گويم، «تكليف شماها كه از همه روشن­تره - نبايد رأي بدين - مگه جمهوري اسلامي براي شما معني داره؟ مگه قابل قبوله؟»

لوسي با بي­صبري مي­گويد، «همين، همين، اما تعداد ما آسوريا كمه. كليساي مام مشخصه - يكدونه اس. كميته چيا تو خود كليسا صندوق گذاشتن كه معلوم بشه چند نفر رأي دادن، چند نفر ندادن. كشيش مام خيلي نگرانه و به ما نصيحت كرده كه همه رأي بديم.»

با ناباوري نگاهش مي­كنم: «گفته به جمهوري اسلامي رأي بدين؟ رأي مثبت؟»

«آخه رأي منفي كه اصلاً نميشه داد - از رو رنگ معلوم ميشه. به كشيش ما گفتن اگه كسي رأي نده پاسپورت نميدن، اذيت ميكنن.»

مي­پرسم، «با همين صراحت و وقاحت بهش گفتن؟»

لوسي مي­گويد، «نه، نه. اما خب يه طوري حاليش كردن. بقيهٌ مردمم ميگن اگه كسي رأي نده فلان ميكنن، بيسار ميكنن. اما خب…» جمله­اش را نيمه كاره مي­گذارد.

سعي مي­كنم سبک از روي قضيه بگذرم كه دل گرمي به لوسي بدهم. مي­گويم، «اينا همه­اش چو اِ - چو ميندازن كه مردمو بترسونن. براي حزب رستاخيزم از اين حرفا زدن - يادته؟ بي­خود فكرتو ناراحت نكن. رأي نده.»

لوسي هنوز با خودش در جدال است. اين بار خيلي محكم مي­گويم، «تو كه حق مسلمته. هم مسيحي هستي، هم زني! اي بابا!»

لوسي با نگراني ابروها را بالا مي­برد و مي­گويد، «مي­دونم - اما اينا خيلي بي­رحمن. مي­خوان مخصوصاً ماها رو اذيت كنن. كشيش براي همين نگرانه. ميگه اينا رأيشون از قبل حاضره، با چند تا مال ما وضع عوض نميشه. پس اقلاً يه كاري كنيم كه كمتر اذيت بشيم. من راضي نيستم رأي بدم، ميدونين؟ راضي نيستم اما…»

«نده، رأي نده - چه گهي مي­تونن بخورن؟ دونه دونه كسايي كه رأي ندادن اعدام مي­كنن؟ نمي­تونن كه. نه كه نخوان - نمي­تونن. اگه هر يه نفر فكر كنه با رأي من كه نتيجه فرق نميكنه…»

لوسي حرفم را قطع مي­كند و مي­پرسد، «شما كه رأي نميدين؟»

حتي سؤال برخورنده است. «من؟»

لوسي با خجالت مي­خندد وسر صندلي كج و راست مي­شود. مي­گويم، «هرزني به جمهوري اسلامي رأي بده با دست خودش قبرشو كنده.»

لوسي هنوز مصمم نيست، ترديد دارد، دو دل است. از خطرات به قدرت رسيدن مذهب برايش مي­گويم، از ذات آخوند، از نقشي كه در تاريخ ما بازي كرده است، از قرارداد تركمن چاي، از زمان مشروطه، از معناي مشروعه، از هرچه به ذهنم مي­رسد و فكر مي­كنم ممكن است در لوسي مؤثر بيفتد. درس مي­دهم، سخنراني مي­كنم، معركه مي­گيرم.

مي­گويم،‌ «هر آدمي وظيفه داره از منافعش دفاع كنه، از آزاديش از حقوقش. اگه نكنه امكان ضايع كردن حقوق و آزادي بقيه رم زياد ميكنه. تو با يه رأيت فقط به خودت ظلم نمي­كني، به همهٌ غيرمسلمونا ظلم مي­كني، به همهٌ زنا ظلم مي­كني، به همهٌ ايرونيا ظلم مي­كني.»

از نفس مي­افتم. دوسه بار ميان صحبت صغري، كه از سر شستن مدتي است فارغ شده است، دنبالم مي­آيد و هربار تک پا و آهسته باز به سالن برمي­گردد.

لوسي با شادي مي­گويد، «قربون شما خانم - خيالمو راحت كردين. نميدم. گور باباشون!» و با رضايت به سراغ يكي از خانم­هايي مي­رود كه هنوز زير «سه شوار» است و منتظر، كه ناخن­ها را درست كند و تا چشمش به لوسي مي­افتد، مي­گويد، «بابا كجايي؟ من سرم خشک شد، حالا بايد با ناخون تر راه بيفتم!»

لوسي مي­گويد، «نه نترسين - اين لاک زود خشک ميشه.»

دلشوره­هاي من تازه شروع مي­شود. نكند نشانش كنند؟ نكند اسيد رويش بپاشند؟ نكند كليساشان را خراب كنند؟ نكند…؟ براي يک آن از ذهنم مي گذرد به لوسي بگويم همهٌ اين حرف­ها به جاي خود، اما بهتر است احتياط را رعايت كند، در صحبت­هاي كشيش هم حكمتي است، شايد حق باشد… اما مگر من به اين نتيجه نرسيده­ام كه بايد به هر قيمت از ترس پرهيز كرد، با واهمه جنگيد، ديگران را از هراسيدن برحذر داشت؟ ...اما اگر…؟ منتظر مي­مانم در حركات لوسي باز نشاني از ترديد ببينم، تا نگراني­هاي خودم را عنوان كنم. ولي لوسي آهنگي را زير لب زمزمه مي­كند و با ناخن­هاي مشتري ور مي­رود و سايه­اي از شک هم بر صورتش نيست.

با بي­حواسي به صغري مي­گويم، «مي­خوام موامو رنگ كنم - سر مينوش زياد شلوغ نيست؟»

صغري با جيغ و ويغ خبر ر اعلام مي­كند. همهٌ كاركنان آرايشگاه مي­دانند كه من از رنگ مو بدم مي­آيد.

پريوش مي­پرسد، «جدي جدي؟»

«آره - از ريخت خودم خسته شدم.»

پريوش سؤال مي­كند، «چه رنگي ميكنين؟»

«هرچي شد.»

قصد شوخي ندارم، ولي همه مي­خندند. مينوش مي­گويد، «آخ، جاي فرامرزخان خالي. اگه بود با يه نيگا مي گفت چه رنگي بكنين.»

مي­گويم، «اگه بود، احتمالا رأيمو مي­زد.»

صغري تصديق مي­كند: «راس ميگن. فرامرزخان ميگه مواي شما همينطوري باس باشه.»

پريوش مي­گويد، «اول كه بايد "دكولوره" بشه. چاره نيس. فكر كنم خرمايي بهتون بياد.»

وقتي مينوش سرگرم «دكولوره» كردن موهاست، از پريوش سراغ فرامرز را مي­گيرم.

«چه خبر ازش دارين؟»

مي­گويد، «هيچي والله. خيلي دلواپس­شيم. نمي­دونم اون تو چه بلايي سرش بيارن. اصلاً ام طاقت بدرفتاري نداره - مي­دونين كه. هي برن تودلش، هي فحشش بدن. الهي بميرم براش.»

هردو با صداي آهسته حرف مي­زنيم. مي­پرسم، «كسي از خانواده تونسته ببيندش؟»‌

«نخير. زن دائيم رفته بود، اما نذاشته بودن بره تو. خيلي با اونم بدرفتاري كرده بودن. چي تعريف مي­كرد از جلو زندون! از زنو بچه­هايي كه اومده بودن كس و کارشونو ببينن! واخ واخ - خدا نصيب نكنه!»

مورد فرامرز مورد غريبي است. معلوم نيست به چه دليل بازداشت شده است. اگر به اتهام هم­جنس بازي باشد، روشن نيست چرا نگهش داشته­اند. در اين موارد رسمشان بر اين است كه حد مي­زنند و رها مي­كنند. فرامرز مي­دانم كه تاب دو ضربه تازيانه خوردن هم ندارد. نمي­دانم معناي زنداني كردنش اين است كه لااقل شلاقش نزده­اند يا نه. شايد فقط به قصد تلكه كردن او را گرفته باشند.

مي­پرسم، «بالأخره معلوم نشد براي چي گرفتنش؟»

پريوش مي­گويد، «نخير والله. فكر كنم يكي باهش دشمني كرده، به كميته خبر داده. خيليام مي­شناسنش.»

مينوش همينطور كه مشغول ماليدن مايعي بد بو به موهاي من است اين نظر را تأييد مي­كند: «آره - ذليل مرده­ها، حتماً يكي باهش دشمني كرده.»

چه كسي؟ چرا؟ فرامرز بسيار خوشرو و مهربان است و فوق­العاده بخشنده و رفيق باز. من از زندگي خصوصيش اطلاع چنداني ندارم، جز آنچه جسته و گريخته در سلماني شنيده­ام. همه مي­دانند كه هم­جنس باز است و از مشتري­هايي كه با او معاشرت دارند بارها شنيده­ام هرچه درمي­آورد با ديگران مي­خورد. شاهد نصيحت دوستانش بوده­ام كه توشه­اي براي آينده بگذارد، به فكر روز مبادا هم باشد، ولخرجي نكند، مهماني­هاي بي­خود ندهد.

من در اين محافل و مجالس نبوده­ام - دعوت شده­ام و نپذيرفته­ام. فرامرز همه را به مهماني مي­خواند، ولي خوشبختانه اگر كسي نرود، نمي­رنجد. در مورد من، مي­داند كه گرفتارم و فرصتم كم است. درست به همين دليل هرگز مرا زياد در سالن معطل نمي­كند. من از اين بابت هم شرمنده­ام هم ممنون. گاه اگر كسي اعتراض كند كه چرا كار مرا خارج نوبت راه انداخته است با صدايي بلند كه همه بشنوند مي­گويد، «شماها جونم، همه­تون وقت زيادي دارين. شيش ساعت اينجا مي­شينن، تخمه مي­شكنين و قهوه مي­خورين و غيبت مي­كنين! اين خانم اهل اين كارا نيست وقتش ام گرفته اس.»

موارد اعتراض نادر بوده است. شايد عمده ترين دليلش اين باشد كه در سالن فرامرز به مشتري­ها خوش مي­گذرد. مخصوصاً روزهايي كه يكي دونفر از آواز خوان­هاي نامدار هم براي آرايش سر و رو مي­آيند. به علاوه شنيدن اخبار اين و آن، هميشه داوطلب دارد و مركزش سلماني فرامرز است. هيچ­كدام اين­ها كه نباشد بساط فال قهوهٌ لوسي برپاست.

پريوش دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد: «من ميگم شايدم سر اون دوتا تصنيفي باشده كه خوند.»

مي­گويم، «اين مرتيكه گفته كه موسيقي افيونه، اما ديگه قرار نيست هركي دو دونگ صدا داره بگيرن كه.»

پريوش مي­گويد،‌ «چمدونم والله چي بگم.» صدا را باز آهسته­تر مي­كند و مي­گويد، «پس حتماً سر اون يكي مطلبه. من نمي­دونم چرا خدا اينو اينجوري خلق كرده.» و لبش را گاز مي­گيرد.

فرامرز را به جرم داشتن اختلاف با عامهٌ مردم گرفته­اند، اختلافي كه اختياري نيست. به اين جرم كه اينطور زاده شده است، اينطور ساخته شده است. به اين جرم كه به قول پريوش خدا چنين خلقش كرده است.

پريوش شايد براي تسكين خودش، شايد فقط محض عوض كردن صحبت، خبرهاي ديگران را هم به من مي­دهد: شوهر يكي از مشتري­ها را اعدام كرده­اند، دو نفر ديگر پدرهاشان در بازداشتند، اموال چند نفرشان مصادره شده است، ده پانزده نفري با خانواده به خارج رفته­اند، برادر يكي از خانم­ها مجاهد از آب درآمده است، و سه پسر خانمي ديگر به كميته­ها پيوسته­اند.

وقتي حوله را از روي سرم برمي­دارم، خودم را نمي­شناسم. موهايم رنگ هويج شده است و ابروهاي پاچه بزيم مثل دو مسواك سياه زير كاكل ذرتم توي ذوق مي­زند. مخلوطي شده­ام از دو تا از برادران «مارکس»: «هارپو» و «گروچو» - موها را از اولي دارم، و ابروها را از دومي. همهٌ حاضرين در آرايشگاه دورم حلقه زده­اند، بعضي با حيرت نگاهم مي­كنند، بعضي با دلسوزي، بعضي با خنده.

به پريوش می­گویم، «به دادم برس!»

پریوش بي­آنكه درنگ كند، صدا مي­زند، «مينوش! يه رنگ بلوطي پررنگ حاضر كن.»

 

 

چهل و شش

 

مريم مرا مثل بچه­اي تر و خشك مي­كند. راحت­ترين و دنج­ترين اطاق خانه را در اختيارم گذاشته است. وقتي سرگرم ترجمه­ام، نمي­گذارد نفس از احدي دربيايد، وقتي بي حوصله­ام سرم را گرم مي­كند. مواظب است كه خوب بخورم و راحت بخوابم. نمي­گذارد دست به سياه و سفيد بزنم. مرا به سفر آورده است كه چند روزي از شر هجوم­هاي شبانهٌ كميته­چيان و قيل و قال تهران آسوده باشم. تلويزيون در اينجا نيست، راديو در يكي از گنجه­ها محبوس است، بحث سياسي قدغن اعلام شده است.

اين اولين نوروزي است كه ايرانم و ساعت تحويل را در خانهٌ خودم نيستم. اما خانهٌ مريم هميشه مثل خانهٌ خودم بوده است - خودش از هر خويشي نزديک­تر و پسرهايش چون پسرانم. با آنها و در كنار آنها، اين چند روز فقط استراحت كرده­ام و به ترجمهٌ «زندگي و مرگ يك انقلابي» رسيده­ام. يكي از بازي­هاي بچه­ها اين است كه آخر شب تعداد كلماتي را كه ترجمه كرده­ام مي­شمرند، و حساب مي­كنند كه در هر دقيقه چند لغت به فارسي برگردانده­ام - اگر سرعت بالا رفته باشد، تشويق مي­شوم وگرنه، توبيخ. بازي را هرسهٌ ما خيلي جدي گرفته­ايم.

هرچه زودتر ترجمه را تمام كنم بهتر است - چون به محض تحويل كار، نيم دست مزدم را مي­گيرم و به محض چاپ، بقيهٌ آن را. در موقع تنظيم قرارداد، نعمتي قسم و آيه خورد كه مؤسسه به هيچ مترجمي بيش از 15% روي جلد نمي­دهد - مي­دانم دروغ مي­گويد، ولي اوهم مي­داند كه به پول نياز آني دارم - بنابراين او راحت قسم دروغ مي­خورد و من با زحمت به روي بزرگوار نمي­آورم.

 

امروز نه ابر است و نه آفتاب - مثل همهٌ اين چند روزه­اي که شمال بوده­ام. اما هوا لطافتي دارد كه آدم را به بيرون از خانه دعوت مي­كند. يكي از صندلي­هاي تاشوي پارچه­اي را برمي­دارم و به ساحل مي­روم. قصد راه رفتن ندارم، فقط مي­خواهم ريه­ها را از هواي زلال امروز پر كنم. فندک و بسته­هاي سيگار را روي ماسه­هاي نمدار مي­گذارم، روي صندلي جا مي­افتم و كتابم را روي زانو باز مي­كنم.

اما چشمم به پهنهٌ درياست و گوشم به صداي آرام­بخش موج­ها. آب، امروز سربي رنگ است و موج خردک خردک بر سطحش پيچ و تاب انداخته است. دريا به دامن بلند پرچين تافته­اي مي­ماند كه با خش و فش ميان ساحل و افق در رفت و آمد است - خرامان مي­آيد، و دامن كشان مي­رود، و وقتي مي­رود جاي گذر تور لبه­اش زماني كوتاه بر ساحل مي­ماند.

مدتي فقط سايه روشن­هاي پيراهن اين بانوي پركرشمه را نگاه مي­كنم و آهنگ پرناز قدم­هايش را مي­شنوم. تا كم­كم پلک­ها سنگين مي­شود و بالأخره هم مي­آيد. حالا صداي امواج، لالايي آرامي است و نوسان دريا جنبش مطبوع گهواره­اي. شبنمي كه در هواست، نرم بر پوست صورت و دست و ساقم مي­نشيند. دستم با سيگار روشني كه ميان انگشت­ها دارد، در كنار صندلي است، ذهنم از هر فكري خالي، سينه­ام پر از هواي صافي. مي­سرم و مي­روم، مي­لغزم و دور مي­شوم و خواب، خواب شيرين بي كابوس و رؤيا، مرا روي بال­هاي گستردهٌ مخمليش به پرواز مي­برد…

«خواهر… خواهر…»

چشم­ها را باز مي­كنم. مردي درشت هيكل و ناشناس دستش را روي دستهٌ صندلي گذاشته است و روي صورتم خم شده است. نيم خيز شدن ناگهاني من، او را به عقب مي­راند.

«ببخشين خواهر…»

با خشم نگاهش مي­كنم: «خواهر؟ خواهر يعني چي آقا؟»

مرد مِن مِني مي­كند و مي­گويد، «پس چي بگم؟»

«"خانم" به اين زودي يادتون رفته؟ تا پريروز اين كلمه رو بلد بودين!»

«ببخشين خانم…»

«حالا فرمايش؟»

مرد صاف مي­ايستد و مي­گويد، «ممكنه فندک­تونو يه دقه قرض بدين، خانم؟» روي كلمهٌ خانم تكيه مي­كند كه اين بار سوء تفاهمي پيش نيايد.

ميان دو انگشتم، سيگار تا لبهٌ مشتوك سوخته است و خاكستر شده، دورش مي­اندازم و فندک را بي آنكه روشن كنم به طرف مرد دراز مي­كنم. «بفرمائين.»

نم و نسيم سبب مي­شود چند بار فندک را بزند تا سيگارش را بگيراند. چندين پک محكم مي­زند تا از روشن شدن سيگار مطمئن شود، بعد فندک را به طرفم مي­گيرد. چون دستم را براي گرفتنش دراز نكرده­ام، مرد خم مي­شود، دو دستي و با احتياط آن را روي بسته­هاي سيگار مي­گذارد، و خيلي لفظ قلم مي­گويد، «متشكرم - خيلي متشكرم.»

از روي مهتابي خانه صداي مريم بلند مي شود: «اونجا سردت نشه؟ يه پتو برات بيارم؟»

مي­گويم، «نه - دارم ميام تو.»

وقتي مي­رسم مريم مي­پرسد، «اون مرتيكهٌ لندهور كي بود؟»

«چمي دونم - ننه سگ به من ميگه خواهر! آخرعمري شديم آبجي يه بر برادر مستضعف نره خر! مژده شو بايد به مادرم بدم!»

مريم مي­خندد و مي­گويد، «از تو پنجرهٌ آشپزخونه ديدم داره از دور مياد و تو رم نشون كرده. گوش به زنگ بودم كه اگه خواس مزاحم بشه، همهٌ اهل خونه رو بريزم سرش. چي مي­گفت؟»

هنوز خلقم تنگ است: «هيچي - فندكمو ميخواس. پدرسگ، خوابمو بهم زد!»

مريم يك كاسه قيسي و آلوي خيس كرده جلوم مي­گذارد و مي­گويد، «عيب نداره - اگه تو اين هوا زيادم بيرون مي­موندي سرما مي­خوردي. مي­خواستم يه چيزي بيارم روت بكشم. حالا اينو بخور براي مزاجت خوبه.»

دهنم تلخ است و تشنه­ام. قيسي و آلوي آبدار چه مي­چسبد!

«خيلي بيرون موندم؟»

«نه بابا - يه ساعتي. هوا بهشته، اما خب يه خورده سرده.»

براي كار كردن خسته­ام - هنوز كرخي خواب توي تنم است. مشغول كش و قوسم كه پسر كوچک مريم مي­پرسد، «امروز ترجمه خبري نيس؟»

«نه - حوصله ندارم.»

با شادي مي­گويد، «پس با من تخته مي­زنين؟»

مريم اعتراض مي­کند: «اِ - ولش كن خسته اس. بعد ام بايد حاضر شه بريم.»

مي­گويم، «پوه! خسته برا تخته؟ پاشو بيارش.» و از مريم مي­پرسم، «زودتر از ظهر كه منزل نزي اينا نميريم؟»

مريم مي­گويد، «حالا خيلي وقت داريم. نمي­خواستم اذيتت كنه. اين دوتا تو رو ول نمي­كنن.»

«خوب مي­كنن. باز تو در رابطهٌ منو بچه­ها دخالت كردي؟»

مريم مي­خندد: «خب لوسشون كن - خودت بايد تووانشو پس بدي. به من چه!»

«منم همينو ميگم - به توچه!»

تا وقتي عازم رفتن بشويم، تخته نرد و رجزخواني ادامه دارد:

«به، بارک­الله! طاس مي­گيري؟ اول بازي ياد بگير، بعد طاس گرفتن!»

«شما طاس مي­گيرين كه پشت هم جفت ميارين!»

«بازي كن كه نياز نداره طاس بگيره - مخصوصاً وقتي حریف ناشيه! مي­خواي سه دست بهت آوانس بدم يه دستي ام بازي كنم!»

«نخير - فقط طاس نگيرين!»

 

خانهٌ نزي و آقای مهندس، حدود نيم ساعت با منزل مريم و شوهرش فاصله دارد. وقتي از توي باغ رد مي­شويم، متوجه مي­شوم كه گل­ و گياه­، از چند سال پيش كه اينجا بوده­ام، پر بارتر و خوش آب و رنگ­تر شده است.

روز بسيار خوشي داريم - پر از مهر نزي، مهمانداري مهندس، غذاي لذيذ، و هواي ملايم. من مدتي از وقت را با پسر وسطي نزي و بچه­هاي مريم به بازي پينگ پونگ مي­گذرانم. وقتي به جمع بزرگ­ترها بر مي­گردم، «آقاي مهندس خبر استعفاي قرني را مي دهد.

مي­پرسم، «اِ؟ كي استعفا داد؟»

مي­گويد، «همين امروز - راديو خبر داد.»

نزي مي­پرسد،‌ «اين قرني يه يا قره­ني؟»

مريم مي­گويد، «مثل اينكه قرني.»

نزي مي­گويد، «اسم اينايي كه سر كارن آدم اصلاً قبلاً نشنيده.»

«دليل استعفاشو گفتن؟»

مهندس سرش را به علامت نفي تكان مي دهد: «از خدماتش گفتن.»

«لابد از منحل كردن گارد شاهنشاهي!»

نزي مي­گويد، «اون كه حالا رفت - اين شوراي انقلاب چيه؟ اسمش كه مياد زهرهٌ آدم آب ميشه.»

«شوراي انقلاب» از افرادي بي­نام تشكيل شده است كه در اطاق­هاي بي­نشان مي­نشينند و به راحتی آب خوردن حكم اعدام صادر مي­كنند و به سرعت برق احكام را به اجرا درمي­آورند. هيچ­كس نمي­داند اعضاء اين شورا چه كساني هستند. شايع است كه این افراد با ماسک در جلسات شرکت مي­کنند، شايع است كه سه ضلع «مثلث بيق» جزو جوخهٌ اعدامند، شايع است كه خميني شخصاً بر مراسم تيرباران­ها نظارت دارد، شايع است كه اجساد كشته شدگان را به خانواده­ها تحويل نمي­دهند، و اگر بدهند در مقابل هر گلوله هزار تومان طلب مي­كنند. آنچه دربارهٌ شوراي انقلاب مي­شنويم ترسناک است و آنچه از نتيجهٌ كارشان مي­بينيم وحشتناک.

«كشتارا كه قطعاً همونطور ادامه داره؟»

مهندس جواب مي­دهد، «بعله - يه هفته مونده به عيد باز يازده تا امير ارتشو تيرباران كردن.»

مي­گويم، «اينو شنيده بودم - اين چند روز از اوضاع بي­خبرم.»

«اين چند روز ام ادامه داشته. به علاوه مسئلهٌ تركمنا و كردا اسباب نگرانيه. ديروز تركمن صحرا خيلي شلوغ بوده.»

مريم به من مي­گويد، «باز شروع كردي؟ مگه قرار نبود تو اين تعطيلات از اين حرفا نزني؟ اصلاً به سياست كاري نداشته باشي؟ نترس - فردا برمي گردي، باز روز از نو روزي از نو - بي خوابيا غذا نخوردنا بحثا دوباره شروع ميشه. يه امروزو ول كن ديگه.»

نزي فورا كيك كشمشي را، كه خودش پخته است و هنوز از تنور داغ است، مي­برد و به جمع مي­گويد، «يه تيكه از اين بخورين ببينين چطور شده.»

من ناهار زياد خورده­ام و اشتها ندارم. مي­گويم، «از بوش پيداس عاليه.» از شيريني عطر نارنج بلند است.

مريم مزه مي­كند و مي­پرسد، «خلال پرتقال بهش زدين؟ عجب خوشمزه اس!‌ به به!»

نزي مي­گويد، «خلال نداره - يه كم آب پرتقال به مايه­اش زدم.»

تا زمان رفتن ديگر از مسائل روز حرف نمي­زنيم، جز اشاره­اي گذار به صيد بي رويهٌ ماهي، كه ممكن است به برافتادن نسل بعضي انواع آن بيانجامد.

«ميگن به دشت نظير ام ريختن بيشتر گوزنا و آهوا رو زدن.»

 

در راه برگشتن از خانهٌ نزي و مهندس، مريم باز اصرار مي­كند كه خودش مرا فردا به تهران برساند. مي­گويم، «مگه تو خلي؟ از روز اول باهت طي كردم كه خودم تنها برمي­گردم. حرفش ام نزن.»

مي­گويد، «آخه تو چقدر يه دنده­اي! پس الان بريم گاراژ اقلا يه كرايهٌ دربست بگير كه من خيالم راحت باشه.»

«بريم.»

گاراژ، حياط مخروبه­اي است كه در آن چهار اتومبيل قراضه خوابيده است و در انتهايش دو اطاق گلي ساخته­اند. كنار يكي از ديوارهاي نيم ريختهٌ گاراژ، جسد ماشيني روي جك بلند است و مكانيكي چرب و سياه زيرش خوابيده است و با گازانبر و آچار، به پيچ و مهره­هايش ور مي­رود.

وقتي ما مي­رسيم، دو آخوند با صاحب گاراژ مشغول صحبتند، و گاراژي دارد مي­گويد، «نه آقاجان، نه جانم - سر جدّت ندارم.»

يكي از آخوندها، چهار اتومبيل را نشان مي­دهد و مي­گويد،‌ «پس اينا چيه؟ چطو نداري؟»

گاراژي مي­گويد، «برادر من، عزيز من، اينا كرايه اس، براي فردام همه­اش پره.»

ملا به معمم ديگر، كه مسن­تر است، اشاره مي­كند و مي­گويد، «حضرت آقا و بنده مقرر شده كه فردا قم باشيم - شمام مسئولي كه ما رو برسوني.»

گاراژدار با كلافگي مي­گويد، «من چه مسئوليتي دارم آقاجان؟ من نه سر پيازم نه كون پياز! چارتا ماشين لكنتو دارم باش كاسبي مي­كنم. چرا مي­خواي منو از نون خوردن بندازي؟ من كه نمي­تونم مسافرامو جواب كنم، ماشين در اختيار شما بذارم. آخه خدا رو خوش نمياد.»

ملاي مسن­تر، كه تا به حال ساكت بوده است، سينه­اش را صاف مي­كند: «اِهِه!» و مي­گويد، «پنج تا.»

صاحب گاراژ با سؤال نگاهش مي­كند. آخوند كه هردو دستش به تسبيح بند است با جنباندن ريش به اتومبيلي اشاره مي­كند كه روي جك سوار است.

گاراژدار مي­گويد، «اون اسقاطه - كار نميكنه.»

آخوند مي­گويد، «خب اصلاحش كن.»

«اصلاحش كنم؟ مگه اينجا سلمونيه؟ ترمزش بريده!»

«خب ترمزو وصل كن پسر - كاري نداره.»

گاراژي، به رگ غيرت حرفه­ايش برخورده است. صدا را بلند مي كند و مي­گويد، «ترمز بريده رو وصلش كنم؟ چطوري وصلش كنم؟ مگه كش تنبونه؟» و رويش را براي اولين بار به ما مي­كند و مي­گويد، «ميگه كاري نداره! زكي!»

آخوند اولي باز به ميدان مي­آيد و مي­گويد، «جوان كار نشد نداره. توكّل به علي كن و كار ما رو راه بنداز.»

گاراژي دورخيز مي كند چيزي بگويد، ولي منصرف مي­شود. با بي­حالي تنش را شل مي­كند و مي­گويد، «ببين آقاجان، تو حرف منو نمي­فهمي! برو يه حجت­الاسلام فني بفرست شايد حاليش شه!» و باز رو به ما مي­گويد، «والله ديگه چي بگم - زبونم مو درآورد.» و بعد از ما مي­پرسد، «شما چكار داشتين؟»

مي­گويم، «براي فردا…»

حرفم را قطع مي­كند و مي­گويد، «برين تو دفتر - اومدم.»

«دفتر» اطاقک­هاي گلي ته حياط است. توي يكي از آن­ها، كه كتري آبي بر چراغ سه فتيله­ای مي­جوشد، منتظر مي­مانيم تا گاراژي برسد. غرغركنان مي­آيد و مي­پرسد، «چند نفرين؟»

مي­گويم، «يه نفر - فقط من.»

نگاهي به طرفم مي­اندازد و مي­پرسد، «دربست مي­خواستين؟»

«مگه دارين؟ اگه بشه، حتماً.»

مي­گويد، «جور مي­كنم. چرا نشه؟»

پول را مي­پردازم. گاراژدار مي­گويد، «صب ساعت 9 راه ميفتيم.»

«بسيار خب. خيلي ممنون.»

اخم گاراژي تازه باز مي­شود و با خنده مي­گويد، «خيلي ام ممنون!» و براي اينكه ما شيرفهم شويم، اضافه مي­كند: «آغاسي!»

 

چهل و هفت

 

در حاشيهٌ باغچه­ها كه تا چندي پيش فقط گِل و برف كود شده بود، حالا گُل­هاي قد و نيم قد بنفشه نشسته است، و چمن باغ که در زمستان سوخته به نظر مي­رسيد و رنگ نمد چرك داشت، دوباره سبز و شاداب شده است. درخت ارغوان من كه معمولاً دير به گل مي­نشيند، امسال پر از غنچه است، و درختان گيلاس من كه اصولاً بري ندارد، اين بهار غرق در شكوفه است. شاخه­هاي لخت و سربزير بيد مجنون از جوانه نقطه چين است و شبكهٌ اسكلتي ساقه­هاي پيچ ديواري باز رنگ و برگ گرفته است. زنبق­ها شكفته است، نسترن­ها باز شده است، ياس­هاي بنفش خوشه كرده است.

با تمام درخت­ها ديدار تازه مي­كنم و چند شاخه گل سرخ و چند ساقه بيد مشگ براي زينت اطاق مي­چينم و به عمارت برمي­گردم که ظرف نان نخودچي وقاب ميوه و بشقاب باقلوا را حاضر كنم، تا مهمان­ها برسند. دوستان دوره­های پنجشنبه امروز دسته جمع به مباركباد عيد مي­آيند. درواقع قرار امروز سواي ديد و بازديد نوروزي، هم به منظور تجديد خاطرات گذشته است و هم براي خداحافظي با هومان و خاتون.

مصطفي و زنش زودتر از همه مي­رسند. بعد سيّد و طلا وارد مي­شوند. احمد بدون عيال و ابوالحسن با عيال جديد، همزمان مي­آيند. هومان و خاتون طبق معمول، آخرين هستند. منتظر ضيا و هوشنگ نيستم - از وقتي از گردونهٌ جمع خارج شده­اند، از آن­ها بي­خبرم - مدت­هاست.

انيس هم اينجاست - از ديشب. با اين گروه از دوستان من آشنا نيست، ولي هم صاحبخانه است و هم در جمع راحت.

كبري و عزت­الله، از آنجا كه اميد عيدي گرفتني مي­رود، مختصر بخاري براي پذيرايي از خود نشان مي دهند، فرزتر از معمول شده­اند - چاي و قهوه به موقع مي­رسد، زيرسيگاري­هاي پر، زود خالي مي­شود، ظرف آجيل به وقت دور مي­گردد.

مراسم خوش و بش و روبوسي و تبريك عيد، با هر تازه واردي تكرار مي­شود. هركس مي­گويد، «صدسال به اين سالا»، بي اختيار مي­گويم، «صدسال به از اين سالا.»

احمد مي­گويد، «سال به اين خوبي - چشه؟»

«از بهار آزادي حرف نزنیا، چون شکوفه مي­کنم!»

احمد، در میان خندهٌ دیگران، با لحني پر از اطمينان و رضايت مي­گويد، «تو بي­خود اينقدر نااميدي. حالا اول كاره - كم و كاستي هس، اما جا ميفته، دُرُس ميشه. همهٌ انقلابا…»

«من با هرچي انقلابه مخالفم احمد.»

مصطفي مي­پرسد، «راستي؟ پس اون ضد انقلابي كه اينا هر روز دنبالش مي­گردن تويي؟»

همه مي­خنديم و هومان مي­گويد، «بابا از اين شوخيا نكنين - هرروز يه عده رو به اين جرم مي­كشن!»

اما احمد به شوخي ادامه مي­دهد و از من مي­پرسد، «مفسد في­الارضم هستي؟»

«حتماً - اما بي­خود دلتو صابون نزن چيزيش به تو نمي­رسه!»

وقتي خنده مي­خوابد، ابوالحسن از سيد مي­پرسد، «تلويزيون چه خبره؟ مثه اينكه خيلي زير و رو شده؟»

قبل از اينكه سيد جواب بدهد، مصطفي مي­گويد، «من اصلاً سر در نميارم سيد - تو يه وقتي سرسپردهٌ مديرعامل قبلي بودي، چطور حالا موندي و با قطب­زاده كار مي­كني؟»

مسئله علاقهٌ سيد به رئيس سابقش يكي از شوخي­هاي مستمر دوره­هاي پنجشنبه بود. مصطفي بيش از همه از اين بابت سربه سر سيد مي­گذاشت. گاه حتي كارشان از مباحثهٌ داغ به مجادلهٌ ولرم هم مي­رسيد. مصطفي اصولاً با كساني كه مصدر كاري بودند، ميانه نداشت و سيد حاضر نبود كم­ترين ايرادي را به رئيسش بشنود.

مصطفي با لبخند مخصوص خودش، كه همراه با نيش است، ادامه مي­دهد، «دليلش تشابه اسمي یه؟»

سيد آشكارا نه مايل است راجع به كارش حرف بزند و نه از شوخي مصطفي خوشش آمده است. با خلق تنگي مي­گويد، «مگه تو زندگيت فرقي كرده؟ چرا من كارمو ول كنم؟»

مصطفي مي­گويد، «قياس مع­الفارقه - به قول آخوندا!» و بلند مي­خندد. «من قاضي دادگستري ام - زندگيم هميشه همين بوده، نه هيچ وقت رئيس پررو بودم، نه اصلاً رئيس داشتم!»

سيد با خشم بيشتر مي­گويد، «رئيس مركز احمد اينام عوض شده، سازمان ابوالحسن ام انقلابيا دست گرفتن، مگه كارشونو ول كردن؟»

من مي­زنم به شوخي و مي­گويم، «اين دوتا كه اين روزا با دمشون گردو مي­شكنن. احمد "رفقاي" سابقو پيدا كرده، ابوالحسن ام از آخوند زادگيش سوء استفاده ميكنه!»

طلا، به خاطر اعتراضي كه به سيد شده است لب ورچيده است، با آنكه معمولاً وارد بحث نمي­شود، مي­گويد، «سيد كه تصفيه نشده - خب مونده كار ميكنه ديگه.»

مي­پرسم، «راستي كيا تصفيه شدن؟»

طلا بي تأمل مي­گويد، «ساواكيا!»

اين جواب اعتراض من و هومان را با هم برمي­انگيزد.

من مي­گويم، «خيلي بي­لطفي مي­كني طلا - چند نفري كه من مي­شناسم و بيرونشون كردن هر برچسبي بهشون مي­چسبه، جز ساواكي!»

هومان مي­گويد، «نه بابا - مسئله اصلاً ساواكي و غيرساواكي نيست. تصفيه­ها فقط تسويه حساب شخصيه، حالا حالاهام تموم نميشه.»

ابوالحسن مي­گويد، «يكي يه مقاله نوشته بود "تصفيهٌ تصفيه كنندگان" ديدين؟»

مصطفي مي­گويد، «آره - من خوندمش. كي نوشته بودش؟»

من هم مقاله را ديده­ام. امضا مستعار بود ولي به نظر من آمد جهانگير آن را نوشته است. از اين بابت حرفي نمي­زنم، فقط مي­گويم، «مطلب معقولي بود.» جهانگير را بعد از راهپيمايي تاسوعا، آن ديدار بي گفتار، ديگر نديده­ام - حتي برحسب تصادف در خيابان يا در خانهٌ اين و آن. اما اگر در مورد مقاله درست حدس زده باشم، او هم بايد از اوضاع سرخورده باشد.

زن مصطفي مي­پرسد، «راجع به تصفيه­هاي تلويزيون بود؟»

ابوالحسن مي­گويد، «نه - راجع به همهٌ تصفيه­ها - توي ادارات مختلف. خلاصهٌ مقاله اينه كه اونايي كه امروز مشغول تصفيه­ان منتظر باشن كه فردا نوبت اوناس.»

احمد مي­گويد، «در هر انقلابي…»

من با كلافگي مي­گويم، «اِ - تو ما رو با انقلابت كشتي! من فلان كارو كردم تو هرچي انقلابه! از انقلاب فرانسه بگير تا انقلاب خميني - و در رأس همه­اش انقلاب اكتبر!»

احمد مي­گويد، «تو چرا شلوغ مي­كني؟ فحش دادن كه كار آسونيه! كي مي­تونه منكر نتايج درخشان انقلاب كبير فرانسه بشه؟»

هومان مي­گويد، «من! انگليس انقلاب نديده رو با فرانسهٌ انقلابزده مقايسه كن، تا ببيني نتايج اونقدام درخشان نبوده!»

احمد با خنده مي­گويد، «كرامول كه حساب نيست!‌ اصلاً قابل نداره!»

مي­گويم، «اتفاقاً كرامول مثال خوبيه. ديكتاتوري كرامول كه خوشبختانه براي مردم انگليس مدتش كوتاه بود…»

احمد حرفم را مي­برد، «من اصلاً با كشوراي كاپيتاليستي كاري ندارم. اونا هر شكري خوردن، خوردن! هنوزم تو باقي مونده­اش دارن دستو پا ميزنن!»

«ترو اگه ول كنن، ميري فرانسهٌ كاپيتاليست، يا شوروي سوسياليست؟»

«چرا اصلاً جايي برم؟ همين­جا مي­مونم.»

هومان از احمد مي­پرسد، «تو با طرز فکری كه داري با انقلاب مذهبي چطوري كنار مياي؟ مگه تو ايمانو اعتقادي داري؟»

احمد مي­گويد، «به مذهب نه - اما فكر مي­كنم از اين راه به اون چيزي كه ايمانو اعتقاد دارم مي­رسم.»

مي گويم، «يعني به ديكتاتوري پرولتاريا! اون خودش كلي مذهبه!»

احمد بي­اهميت بودن حرف مرا با بالاانداختن شانه­ها نشان مي­دهد و مي­گويد، «من طرفداري از جمهوري اسلامي رو وظيفهٌ خودم مي­دونم و به همهٌ شمام اينجا اعلام مي­كنم كه به رفراندم رأي مثبت ميدم.»

انيس شيريني تازه مي­پرد گلويش و خاتون كه كنارش نشسته است مي­زند توي پشتش. انيس در تمام مدتي كه سرفه مي­كند، خاتون را با اخم نگاه مي­كند، و وقتي سرفه تمام مي­شود به جاي آنكه ممنون باشد مي­گويد، «چه دست سنگيني داري خانوم!»

هومان مي­گويد، «خب بعله - حزب توده پشتيباني­شو مدتيه اعلام كرده، كنفدراسيون ام همينطور.»

ابوالحسن مي­گويد،‌ «خيليا رأي ميدن. سردبير "جنبش" گفته من ميرم به نزديك­ترين حوزه كه رأي مثبت بدم.»

خاتون از ابوالحسن مي­پرسد، «شما كه رأي مثبت نميدين؟»

ابوالحسن جواب نمي­دهد و خاتون من و هومان را نگاه مي­كند و مي­گويد، «وا!»

مصطفي روي سخنش بيشتر با احمد است و مي­گويد، «نه نشد. جمهوري اسلامي، اصلاً چيز روشني نيست كه بشه بهش رأي داد.»

من از احمد مي­پرسم،‌ «تو مقالهٌ مصطفي رو خوندي؟»

«آره خوندم - باهش موافق نيستم. مصطفي همهٌ حرفاشو از ديد يه وكيل دادگستري ميزنه. وقتي توده­هاي مردم چيزي رو ميخوان با اين نوع منطق نميشه بهشون جواب رد داد.»

زن ابوالحسن ناگهان شروع مي­كند به دادن شعارهاي انقلابي و اينقدر حرف­هايش پرت و پلاست كه من دلم مي­خواهد خرخره­اش را بجوم. به نظرم ابوالحسن در صورتم احساسم را مي­خواند و با ته آرنج به زنش اشاره مي­كند كه كوتاه بيايد. ولي حرف­هاي او مدتي بعد از سقلمهٌ شوهرش هم ادامه دارد: «توده ها… مستضعفين… طاغوتيا… مردم گرسنهٌ جنوب شهر… من خودم شازدم ولي…»

خاتون مي­گويد، «تو چند دفه گفتي كه شازده­اي، اما من هي يادم ميره ازت بپرسم از كدوم شازده­هايي. حالا از كدومايي؟»

من به بهانهٌ آوردن چاي از اطاق مي­روم بيرون كه غيظم را قورت بدهم. وقتي برمي گردم، زن ابوالحسن دهنش را بسته است و حرف­هاي نيشدار بين مصطفي و سيد ادامه دارد. ادني اثري از صفاي هميشگي شب­هاي پنجشنبه در جمع امروز نيست.

آگاهم كه ميزبان بسيار بدي هستم - نه فقط كوشش نمي­كنم بحث دوستان به مشاجره نكشد، بلكه خودم هم به دعواها دامن مي­زنم و زودتر از همه از كوره درمي­روم. اما اختيار با خودم نيست - آدم كم حوصله و بي طاقتي شده­ام. فقط از دست احمد عصباني نيستم كه به جمهوري اسلامي رأي مي­دهد، فقط حرصم از سيد درنيامده است كه با قطب­زاده همكاري مي­كند، فقط مهملات زن ابوالحسن نيست كه ديوانه­ام مي­كند - حتي از اينكه ابوالحسن آرام است و مصطفي به شدت من خشمگين نيست، خلقم تنگ مي­شود - و مي دانم واكنشم بي منطق و غيرمنصفانه است. مخصوصاً در مورد مصطفي.

مصطفي اول كسي بود كه از جمهوري اسلامي انتقاد صريح و آشكار كرد، با شهامت آنچه فكر مي­كرد، نوشت و با اين كار سند سرافرازيش را معتبر ساخت. اما من منتظرم خشم مصطفي هم مثل خشم هومان يكپارچه و بي تخفيف باشد. منتظرم تصور نكند اين حضرات با شنيدن حرف عقلاني و استدلال روشن به راه راست هدايت مي شوند. منتظرم نفس درهم پيچيده شدن طومار رژيمي كه قابل تأييد يا قبول او نبوده است، سبب دلخوشيش نباشد.

«ببين نتيجه چي بوده؟ به چيش ميشه دل خوش كرد؟»

مصطفي با تحمل و شكيبايي به حرف­هايم گوش مي­دهد و مي­گويد، «به نظر تو داشتن اميد ساده لوحيه؟ ولي آخه بي اميد كه نميشه كاري كرد.»

هومان مي­گويد، «اميدو از اينا بايد بريد. اتفاقي كه در ايرون افتاد، به اين زوديا و به اين سادگيا درست بشو نيست.»

مصطفي به خنده مي­گويد، «يعني باز رفت تا بيست و پنج سال ديگه؟»

احمد مي­گويد، «اينا منفی بافن! به حرفاشون گوش نكن! به خلق­ها هميشه ميشه اميدوار بود.»

كبري در گوش من مي­گويد، «مهين خانم اينا اومدن.»

مي گويم، «اِ؟ خب برو درو براشون وا كن.»

انيس مي گويد، «باز اينا پيداشون شد؟ چيش!»

من به اشارهٌ چشم و ابرو از انيس مي­خواهم كه اعتراض را به همينجا ختم كند، و مي­گويم، «عيده ديگه. براي ديد و بازديد كه از قبل خبر نميدن.»

انيس يک «چيش» ديگر تحويل من مي­دهد. مصطفي و زنش و احمد با رسيدن مهدي و مهين آمادهٌ رفتن مي­شوند. طلا و سيد هم سر دم نشسته­اند، منتهي ترجيح مي دهند فاصله­اي بيفتد و بعد عازم شوند. زن ابوالحسن گويي قصد بلند شدن ندارد، چون به اشارات و نداي شوهرش براي رفتن توجهي نمي­كند.

وقتي من با مهين و مهدي مشغول ماچ و بوسه­ام، زن مصطفي از خاتون مي­پرسد، «شماها كي راه ميفتين؟»

خاتون مي­گويد، «مام ديگه كم كم بلند مي­شيم.»

زن مصطفي مي­گويد، «مقصودم حالا نيست - سفرتون؟»

خاتون مي­گويد، «ها! هفتهٌ ديگه فكر كنم.»

هومان اضافه مي­كند، «اِ - آره راستي. ديگه همديگرو نمي­بينيم. همينجا خداحافظي رو بكنيم.» و روبوسي را با ابوالحسن و زنش شروع مي­كند. درنتيجه آنها هم خود را ناگزير به رفتن مي­بينند. من براي اولين بار ممنون بي­حواسي هومانم.

وقتي نوبت به مصطفي مي­رسد به هومان مي­گويد، «تو طوري خداحافظي مي­كني، مثه اينكه داري ميري سفر قندهار! چرا وداع مي­كني؟ دورهٌ فرصت مطالعاتي فقط يه ساله بابا - يا اونم شده بيستو پنجسال؟»

همه نيمه دل مي­خنديم.

 

بازگشت