چهل و هشت
مهين
براي حاضرين
سري به ناز
تكان ميدهد،
و قبل از
اينكه
مهمانان - كه
به تواضع براي
روندگان و
تازه واردين
از جا بلند شدهاند
- بنشينند، مينشيند.
مهدي با همه
مشغول دست
دادن است.
انيس
ميگويد، «چيش
- آقاجان حالا
با همه لازم
نيست دست بدي،
مردم سرپا وايسادن!»
مهدي
ميخندد و
ميگويد، «چشم،
چشم.» ولي با
يكي دو نفر
آخر هم دست ميدهد.
مهين
نگاهي پر زهر
به انيس ميكند،
جواب انيس در
پك محكم و
كوتاهي كه به
سيگارش ميزند
مستتر است: «جرئت
داري يه كلمه
بگو!»
من ميپرسم،
«بچهها چاي
يا قهوه؟»
مهدي
ميپرسد، «قهوه
هست؟ قهوه
ترك؟»
انيس
ميگويد، «مگه
مجلس ختمه؟!»
هرهر
همه بلند ميشود
و من ميگويم، «نه
- نسكافه.»
مهدي
ميگويد، «پس
چايي.»
مهين
فقط سرش را
تكان ميدهد،
يعني هيچكدام
را نميخواهد
و دور وبرش را
نگاه ميكند
و ميگويد، «اينجا
چقدر عوض شده.»
ميگويم،
«اسباب توش
نيست - لخته.»
مهدي
لثهها را
به خنده نشان
ميدهد و
ميگويد، «آنتيكا
پريد، ها؟»
مهدي
خوب ميداند
كه آنتيكها
و قاليها
حدود چهار سال
پيش از انقلاب
به آقاكمال سمسار
فروخته شده
است كه سفر
مرا به فرانسه
ميسر كند، ولي
چون ميداند
من يادگارهاي
خانوادگي را
به اكراه
فروختهام،
بدش نميآيد
گاه نمكي به
زخمم بپاشد.
ميگويم،
«مدتيه - تو كه
ميدوني.»
انيس
ميگويد، «بايد
بدوني آقاجان
- چون مقداريش
ام پريده رو
طاقچهٌ شما!»
مهين
چشمها را
گرد ميكند و با
صدايي كه به
جيغ نزديك است
ميگويد، «اِوا
- يعني چي؟»
انيس
نگاه خيرهٌ
مهين را بي پلک
زدن برميگرداند
و ميگويد، «يعني
چي نداره - مگه…»
من ميگويم،
«انيس یه چای
دیگه؟» و شكر
ميكنم كه
انيس فقط چند
تكه از خرده
ريزهاي مرا سر
بخاري مهدي و
مهين ديده است
و همهٌ داستان
را نميداند.
وقتي
اسباب و اثاثم
را ميفروختم
مهدي و مهين
خبر شدند و
داوطلب خريد.
گفتم كه همه
را يكجا به
آقا كمال وعده
دادهام.
مهدي
گفت، «اووه،
اووه، اووه!
به اون آدم كلک؟
حالا ببين چه
كلايي سرت
بذاره!»
گفتم، «خب
اون از اين
راه نون ميخوره.
من كه منتظر
نيستم نفع منو
در نظر بگيره.»
مهين
خودش را براي
من لوس كرد و
گفت، «من اين
حرفا سرم نميشه
- اون چند تيكه
سه پوست و
نقرههاتو
من ميخوام.»
وقتي من جواب
مساعد ندادم،
به مهدي گفت، «دِ
- تو يه چيزي
بگو ديگه! من
اينارو ميخوام.»
مهدي
به من گفت، «بابا،
حالا ما اصلاً
گلچين ام نميكنيم.
همه رو بده به
ما، به همون
قيمتي كه ميدي
به كمال.»
گفتم، «اين
كارو كه مطلقاً
نميتونم
بكنم - اولاً
قول دادم،
بعدم اون
بيچاره كلي
زحمت كشيده.»
مهدي
با تمسخر گفت،
«بابا چه
زحمتي؟ دست
وردار!»
گفتم، «اِ
- وقت گذاشته،
صورت برداري
كرده، نقرهها
رو وزن كرده،
قاليا رو ذرع
كرده…»
مهدي
پريد وسط حرفم
و گفت، «اي
بابا! خب اينا
كارشونه.»
«خب آره -
كارشه اما
مزدش ام بايد
بگيره.»
مهين
باز وارد
گفتگو شد و
گفت، «حالا - سِورا
و مرغيا هيچي،
جهنم، بده به
اون مرتيكه -
اما من سه
پوستا و نقرهها
رو ميخوام.»
مهدي
از مهين
پرسيد، «قاليچههارو
چي؟ نميخواي؟»
من با
خنده گفتم، «شماها
با هم دارين
معامله میكنين؟»
مهدي
هم خنديد. «نه -
من ميگم اگه
اينا رو بدي
به ما، عوضش
تو خانواده ميمونه.»
من
حوصلهٌ سر و
کله زدن با
مهين و كلنجار
رفتن با مهدي
را نداشتم و
براي اينكه
خودم را خلاص
كنم گفتم، «خب
مهين نقرههارو
دوست داره،
ورشون داره،
اما بقيهاش
هرچي هست مال
آقا كماله.»
مهدي
فوراً رفت
كنار ظروف
نقره ايستاد و
گفت، «خب اين
از نقرهها.
حالا اگه
عروسي پسر ما
بود…»
مهين
برافروخته
گفت، «چي؟ چه
غلطا! چه وقت
زن گرفتنشه!
باز تو مزخرف
گفتي؟»
مهدي
به مهين چشمک
زد و ادامه داد:
«اگه بود، تو
يكي از اون سه
پوستا بهش نميدادي،
شيطون؟»
گفتم، «چرا،
حتماً. يه
تيكه سه پوستم
هديهٌ عروسي
آيندهٌ پسر.»
مهدي
لبهاي پت
و پهنش را
غنچه كرد و از
دور ماچي
حواله داد و
جست زد يک ظرف
در دار سه پوست
را كه من
معمولا تويش
شكلات ميريختم
برداشت و كنار
نقرهها
گذاشت.
مهين
گفت، «من اون
پايه داره رو
بيشتر دوست
دارم.»
مهدي
ظرف پايه دار
را هم كنار
گذاشت و گفت، «اينو؟»
موقع
رفتن چشمهاي
مهين و حواس
مهدي هنوز پی
قاب و قدحهايي
بود كه كمال
روي ميز
ناهارخوري و
كف اطاق
پذيرايي مرتب
چيده بود، ولي
ناگزير فقط دو
سه پوست و كل
نقرهها را
بردند.
خاتون
ميگويد، «راستي
حيف شدا. چه
چيزهاي قشنگي
داشتي.»
ميگويم،
«اي بابا!» دلم
ميخواهد
خودم را بياعتنا
نشان بدهم،
ولي بايد روشن
باشد كه نيستم
- جاي همهٌ آت و
آشغالها
درخانه خالي
است.
انيس
دوباره آماده ميشود
چيزي بگويد.
من به موقع
اخمها را
درهم ميكشم.
انيس آه
پرصدايي ميكشد
و ميگويد، «اون
شكلاتا رو بده
ببينم.»
سيد كه
بغ كرده است و در
فكر است
ناگهان از جا
بلند ميشود
و ميگويد، «خب
ديگه مام
بريم.» پيداست
حرفهاي ما
را تعقيب
نكرده است.
طلا،
همه گوش است و
اميدوار كه ته
و توي ماجراي
آنتيکها را
دربياورد.
بنابراين
پيشنهاد رفتن
را اول نشنيده
ميگيرد،
ولي چون متوجه
بي حوصلگي سيد
است، ماندن را
تحميلش را نميكند
و با بيميلي و
تأني بلند ميشود.
خاتون هم به
هومان اشاره
ميكند كه
راه بيفتند.
هومان
ميگويد، «صب
كن بابا - چائيم
نصفه كاره اس.»
خاتون
ميگويد، «چايي
بيستمه - وا!»
ميگويم،
«حالا چه عجلهاي
داري خاتون؟
بذار چاييشو
بخوره.» و با
سيد و طلا
روبوسي ميكنم.
دم در،
سيد عينكش را
برميدارد و
با دستمالش
پاك ميكند و
ميگويد، «ممنون
كه تو اقلاً
خيلي بهم
نپريدي.»
بيعينک
اينقدر مظلوم
است كه دل
پريدن به او
را ندارم. هنوز
توي آستانهٌ
درم كه باسي
در باغ را باز
ميكند و از
همانجا ميگويد،
«شنيدم امروز
تخت نشستي – من
ام اومدم.»
«چه خوب
كردي! بيا تو.»
يك
ماشن ديگر هم
بالاي تپه ميايستد،
اما من منتظر
نميمانم
ببينم كيست.
دستم را زير
بازوي باسي مياندازم
و با هم به
اطاق برميگرديم.
صداي
قهقههٌ انيس
بلند است،
هومان با بي
حواسي لبخند
مي زند، و خاتون
با نگراني
مهين را نگاه
ميكند.
پرههاي
بيني مهين باز
شده است و
حالت گربهاي
را دارد كه
كمين كرده
باشد. مهدي با
احتياط كيف
مهين را به طرفش
دراز ميكند.
مهين دست مهدي
را محكم پس ميزند
و بلند ميشود.
پالتوي «مينكي»
كه در تمام
اين مدت سر
شانهاش رها
شده، به
زمين ميافتد.
مهدي آن را هم
محتاط برميدارد
و با سرعت به دنبال
مهين، كه رو
به من و باسي
ميآيد،
راه ميافتد.
ميپرسم،
«مگه شمام به
اين زودي
دارين ميرين؟»
از چشمهاي
مهين آتش ميبارد
و مهدي بيآنكه
قدمها را
آهسته كند ميگويد،
«آخه چند جاي
ديگه ام بايد
بريم ديدن. و
قبل از آنكه
من فرصت بدرقه
پيدا كنم،
هردو از در اطاق،
در عمارت، و
در باغ بيرون
ميروند.
باسي
هاج و واج دو
سه بار دور
خود ميچرخد،
روي نزديکترين
صندلي مينشيند
و تظاهر ميكند
كه عرق
پيشانيش را پاک
ميكند و
فقط ميگويد، «پوو!»
انيس
دوباره خنده
را سر ميدهد.
من هنوز
ايستادهام.
ميگويم، «آخه
چرا اين جوري
فرارشون
دادي؟»
انيس
ميگويد، «خوب
كردم! شوفاژو
رو تو بستن و
رفتن سفر، چند
روز تو اين
شهر ذليل مرده
گم شده بودي،
اصلاً
نپرسيدن زندهاي
يا مرده.»
ميگويم،
«چرا كاسه
كوزهها رو
سر اونا ميشكني؟
تقصير خودم
بود كه به كسي
خبر ندادم كجام.»
انيس
ميگويد، «بيخود
ماس مالي نكن -
عزتالله
همهٌ داستانو
برام گفته.»
عزتالله
ميگويد، «آقاكمال
و دو نفر ديگه
اومدن.»
رو به
در ميگويم، «بفرمائين.»
و يكبار ديگر
شكر ميكنم كه
انيس كل ماجرا
را نميداند،
و شادم که
كمال بعد از
رفتن مهين و مهدي
رسيده است. در
ضمن به ذهن ميسپارم
كه فكري براي
دهن لقي عزتالله
بكنم.
دو
نفري را كه
همراه كمالاند
نميشناسم.
آنها را
معرفي ميكند
و ميگويد
از همكارانش
هستند. در
مراسم معارفه
معمولاً اسمها
به خاطرم نميماند،
اما اسم يكي
از همراهان
كمال فوراً در
ذهنم مينشيند:
معجزاتي.
ميگويم،
«اگه
آنتيكاتون به
اندازهٌ
اسمتون اين
روزا خريدار
داشته باشه
آقاي
معجزاتي،
بايد كارو
بارتون سكّه
باشه!»
معجزاتي
صورت آقايي
دارد و قامتي
بلند و موهايي
پر و مجعد. آن
كه اسمش به
يادم نمانده
است، قدش متوسط
است، سرش طاس،
و عينک دارد.
به قيافهٌ هيچكدام
سمساري نميآيد.
معجزاتي
با لبخند
پررضايتي ميگويد،
«آنتيكا رو
خريدن خريدن،
نخريدن
نخريدن. اين
روزا كسي
نبايد به فكر
سود و معامله
و اين چيزا
باشه. بايد به
اين فكر بود
كه انقلاب پيروز
بشه.»
آقا كمال
سقف را نگاه
ميكند و
ميگويد، «انشاءالله،
به اميد خدا.»
عصبانيتم
را از حرفهاي
معجزاتي سر
كمال خالي ميكنم
و با تشر ميگويم،
«آقا كمال باز
براي من
مسلمون بازي
درآوردي؟»
كمال
ميخندد و
دستهايش
را به هم ميمالد
و ميگويد، «خانوم
من به قرآن
هميشه مسلمون
بودم.»
ميگويم،
«قرآن به كمرت
بزنه! من شاهد
عرق خوريات
بودم!»
آقا كمال
باز بي صدا ميخندد
و دوسه بار
دماغش را بالا
ميكشد و
ميگويد، «خب
بلا نسبت يه
غلطي كردم.
اما خب اسلام
ميگه من نباس
عرق بخورم - بد
ميگه؟ عرق چيز
خوبيه؟ سلامت
آدمو بهم
ميزنه. ديگه
بدن وايسهٌ
آدم نميذاره.»
باسي
به طنز ميگويد،
«اصلاً اسلام
مذهب بهداشتيه.
روزهاش حكم
رژيمو داره،
نمازش مثل
ورزش
صبحگاهيه -
اينا همهاش
براي بدن
مفيده.»
به
كمال ميگويم،
«اسلام دلش
براي بدن تو
سوخته كه ميگه
عرق نخور، اما
اگه بخوري
ميدم همون
بدنو شلاقي
بزنن كه پوستش
ور بياد؟ پرتو
پلاهايي كه
اين چند روزه
از چارتا ملا
شنيدي تحويل
من نده - حوصله
ندارما!»
معجزاتي
خندهاش را
آشكارا ول ميكند،
ولي خيلي زود
قيافهٌ جدي به
خودش ميگيرد
و ميگويد، «نه
خانم
نفرمائين. همهٌ
دستورات
اسلام رو بايد
رعايت كرد كه
نتايج انقلاب
هدر نره.»
انيس
ميگويد، «ببين
آقا - من شما رو
نميشناسم،
اما از قيافهات
پيداس آدم بدي
نيستي، خوش
گذرونم هستي -
اين حرفا چيه
ميزني؟
چيش!»
معجزاتي
با گزيدن لب
جلو خندهاش
را ميگيرد و
سرش را با
استكان چايي كه
كبري به دستش
داده است گرم
ميكند.
كمال به جاي
از جواب ميدهد،
«خب خوش گذرون
بوده، درسته،
اما هر آدمي
باس يه وقتي
اصلاح شه…»
ميخواهد
ادامه بدهد
نميگذارم. «آقا
كمال تو از كي
وارد معقولات
شدي؟ تا
پريروز مثل بچهٌ
آدم فقط از
مظنهٌ سماور و
گلدونو ترمه
حرف ميزدي - چي
شده كه امروز
به خودت اجازه
ميدي معلم اخلاق
همه بشي؟»
آقاكمال سر صندليش كج و راست ميشود و با لبخندي كه حكم تسليم را دارد ميگويد، «شما خودتون كه مشروب نمي