چهل و هشت
مهين
براي حاضرين
سري به ناز
تكان ميدهد،
و قبل از
اينكه
مهمانان - كه
به تواضع براي
روندگان و
تازه واردين
از جا بلند شدهاند
- بنشينند، مينشيند.
مهدي با همه
مشغول دست
دادن است.
انيس
ميگويد، «چيش
- آقاجان حالا
با همه لازم
نيست دست بدي،
مردم سرپا وايسادن!»
مهدي
ميخندد و
ميگويد، «چشم،
چشم.» ولي با
يكي دو نفر
آخر هم دست ميدهد.
مهين
نگاهي پر زهر
به انيس ميكند،
جواب انيس در
پك محكم و
كوتاهي كه به
سيگارش ميزند
مستتر است: «جرئت
داري يه كلمه
بگو!»
من ميپرسم،
«بچهها چاي
يا قهوه؟»
مهدي
ميپرسد، «قهوه
هست؟ قهوه
ترك؟»
انيس
ميگويد، «مگه
مجلس ختمه؟!»
هرهر
همه بلند ميشود
و من ميگويم، «نه
- نسكافه.»
مهدي
ميگويد، «پس
چايي.»
مهين
فقط سرش را
تكان ميدهد،
يعني هيچكدام
را نميخواهد
و دور وبرش را
نگاه ميكند
و ميگويد، «اينجا
چقدر عوض شده.»
ميگويم،
«اسباب توش
نيست - لخته.»
مهدي
لثهها را
به خنده نشان
ميدهد و
ميگويد، «آنتيكا
پريد، ها؟»
مهدي
خوب ميداند
كه آنتيكها
و قاليها
حدود چهار سال
پيش از انقلاب
به آقاكمال سمسار
فروخته شده
است كه سفر
مرا به فرانسه
ميسر كند، ولي
چون ميداند
من يادگارهاي
خانوادگي را
به اكراه
فروختهام،
بدش نميآيد
گاه نمكي به
زخمم بپاشد.
ميگويم،
«مدتيه - تو كه
ميدوني.»
انيس
ميگويد، «بايد
بدوني آقاجان
- چون مقداريش
ام پريده رو
طاقچهٌ شما!»
مهين
چشمها را
گرد ميكند و با
صدايي كه به
جيغ نزديك است
ميگويد، «اِوا
- يعني چي؟»
انيس
نگاه خيرهٌ
مهين را بي پلک
زدن برميگرداند
و ميگويد، «يعني
چي نداره - مگه…»
من ميگويم،
«انيس یه چای
دیگه؟» و شكر
ميكنم كه
انيس فقط چند
تكه از خرده
ريزهاي مرا سر
بخاري مهدي و
مهين ديده است
و همهٌ داستان
را نميداند.
وقتي
اسباب و اثاثم
را ميفروختم
مهدي و مهين
خبر شدند و
داوطلب خريد.
گفتم كه همه
را يكجا به
آقا كمال وعده
دادهام.
مهدي
گفت، «اووه،
اووه، اووه!
به اون آدم كلک؟
حالا ببين چه
كلايي سرت
بذاره!»
گفتم، «خب
اون از اين
راه نون ميخوره.
من كه منتظر
نيستم نفع منو
در نظر بگيره.»
مهين
خودش را براي
من لوس كرد و
گفت، «من اين
حرفا سرم نميشه
- اون چند تيكه
سه پوست و
نقرههاتو
من ميخوام.»
وقتي من جواب
مساعد ندادم،
به مهدي گفت، «دِ
- تو يه چيزي
بگو ديگه! من
اينارو ميخوام.»
مهدي
به من گفت، «بابا،
حالا ما اصلاً
گلچين ام نميكنيم.
همه رو بده به
ما، به همون
قيمتي كه ميدي
به كمال.»
گفتم، «اين
كارو كه مطلقاً
نميتونم
بكنم - اولاً
قول دادم،
بعدم اون
بيچاره كلي
زحمت كشيده.»
مهدي
با تمسخر گفت،
«بابا چه
زحمتي؟ دست
وردار!»
گفتم، «اِ
- وقت گذاشته،
صورت برداري
كرده، نقرهها
رو وزن كرده،
قاليا رو ذرع
كرده…»
مهدي
پريد وسط حرفم
و گفت، «اي
بابا! خب اينا
كارشونه.»
«خب آره -
كارشه اما
مزدش ام بايد
بگيره.»
مهين
باز وارد
گفتگو شد و
گفت، «حالا - سِورا
و مرغيا هيچي،
جهنم، بده به
اون مرتيكه -
اما من سه
پوستا و نقرهها
رو ميخوام.»
مهدي
از مهين
پرسيد، «قاليچههارو
چي؟ نميخواي؟»
من با
خنده گفتم، «شماها
با هم دارين
معامله میكنين؟»
مهدي
هم خنديد. «نه -
من ميگم اگه
اينا رو بدي
به ما، عوضش
تو خانواده ميمونه.»
من
حوصلهٌ سر و
کله زدن با
مهين و كلنجار
رفتن با مهدي
را نداشتم و
براي اينكه
خودم را خلاص
كنم گفتم، «خب
مهين نقرههارو
دوست داره،
ورشون داره،
اما بقيهاش
هرچي هست مال
آقا كماله.»
مهدي
فوراً رفت
كنار ظروف
نقره ايستاد و
گفت، «خب اين
از نقرهها.
حالا اگه
عروسي پسر ما
بود…»
مهين
برافروخته
گفت، «چي؟ چه
غلطا! چه وقت
زن گرفتنشه!
باز تو مزخرف
گفتي؟»
مهدي
به مهين چشمک
زد و ادامه داد:
«اگه بود، تو
يكي از اون سه
پوستا بهش نميدادي،
شيطون؟»
گفتم، «چرا،
حتماً. يه
تيكه سه پوستم
هديهٌ عروسي
آيندهٌ پسر.»
مهدي
لبهاي پت
و پهنش را
غنچه كرد و از
دور ماچي
حواله داد و
جست زد يک ظرف
در دار سه پوست
را كه من
معمولا تويش
شكلات ميريختم
برداشت و كنار
نقرهها
گذاشت.
مهين
گفت، «من اون
پايه داره رو
بيشتر دوست
دارم.»
مهدي
ظرف پايه دار
را هم كنار
گذاشت و گفت، «اينو؟»
موقع
رفتن چشمهاي
مهين و حواس
مهدي هنوز پی
قاب و قدحهايي
بود كه كمال
روي ميز
ناهارخوري و
كف اطاق
پذيرايي مرتب
چيده بود، ولي
ناگزير فقط دو
سه پوست و كل
نقرهها را
بردند.
خاتون
ميگويد، «راستي
حيف شدا. چه
چيزهاي قشنگي
داشتي.»
ميگويم،
«اي بابا!» دلم
ميخواهد
خودم را بياعتنا
نشان بدهم،
ولي بايد روشن
باشد كه نيستم
- جاي همهٌ آت و
آشغالها
درخانه خالي
است.
انيس
دوباره آماده ميشود
چيزي بگويد.
من به موقع
اخمها را
درهم ميكشم.
انيس آه
پرصدايي ميكشد
و ميگويد، «اون
شكلاتا رو بده
ببينم.»
سيد كه
بغ كرده است و در
فكر است
ناگهان از جا
بلند ميشود
و ميگويد، «خب
ديگه مام
بريم.» پيداست
حرفهاي ما
را تعقيب
نكرده است.
طلا،
همه گوش است و
اميدوار كه ته
و توي ماجراي
آنتيکها را
دربياورد.
بنابراين
پيشنهاد رفتن
را اول نشنيده
ميگيرد،
ولي چون متوجه
بي حوصلگي سيد
است، ماندن را
تحميلش را نميكند
و با بيميلي و
تأني بلند ميشود.
خاتون هم به
هومان اشاره
ميكند كه
راه بيفتند.
هومان
ميگويد، «صب
كن بابا - چائيم
نصفه كاره اس.»
خاتون
ميگويد، «چايي
بيستمه - وا!»
ميگويم،
«حالا چه عجلهاي
داري خاتون؟
بذار چاييشو
بخوره.» و با
سيد و طلا
روبوسي ميكنم.
دم در،
سيد عينكش را
برميدارد و
با دستمالش
پاك ميكند و
ميگويد، «ممنون
كه تو اقلاً
خيلي بهم
نپريدي.»
بيعينک
اينقدر مظلوم
است كه دل
پريدن به او
را ندارم. هنوز
توي آستانهٌ
درم كه باسي
در باغ را باز
ميكند و از
همانجا ميگويد،
«شنيدم امروز
تخت نشستي – من
ام اومدم.»
«چه خوب
كردي! بيا تو.»
يك
ماشن ديگر هم
بالاي تپه ميايستد،
اما من منتظر
نميمانم
ببينم كيست.
دستم را زير
بازوي باسي مياندازم
و با هم به
اطاق برميگرديم.
صداي
قهقههٌ انيس
بلند است،
هومان با بي
حواسي لبخند
مي زند، و خاتون
با نگراني
مهين را نگاه
ميكند.
پرههاي
بيني مهين باز
شده است و
حالت گربهاي
را دارد كه
كمين كرده
باشد. مهدي با
احتياط كيف
مهين را به طرفش
دراز ميكند.
مهين دست مهدي
را محكم پس ميزند
و بلند ميشود.
پالتوي «مينكي»
كه در تمام
اين مدت سر
شانهاش رها
شده، به
زمين ميافتد.
مهدي آن را هم
محتاط برميدارد
و با سرعت به دنبال
مهين، كه رو
به من و باسي
ميآيد،
راه ميافتد.
ميپرسم،
«مگه شمام به
اين زودي
دارين ميرين؟»
از چشمهاي
مهين آتش ميبارد
و مهدي بيآنكه
قدمها را
آهسته كند ميگويد،
«آخه چند جاي
ديگه ام بايد
بريم ديدن. و
قبل از آنكه
من فرصت بدرقه
پيدا كنم،
هردو از در اطاق،
در عمارت، و
در باغ بيرون
ميروند.
باسي
هاج و واج دو
سه بار دور
خود ميچرخد،
روي نزديکترين
صندلي مينشيند
و تظاهر ميكند
كه عرق
پيشانيش را پاک
ميكند و
فقط ميگويد، «پوو!»
انيس
دوباره خنده
را سر ميدهد.
من هنوز
ايستادهام.
ميگويم، «آخه
چرا اين جوري
فرارشون
دادي؟»
انيس
ميگويد، «خوب
كردم! شوفاژو
رو تو بستن و
رفتن سفر، چند
روز تو اين
شهر ذليل مرده
گم شده بودي،
اصلاً
نپرسيدن زندهاي
يا مرده.»
ميگويم،
«چرا كاسه
كوزهها رو
سر اونا ميشكني؟
تقصير خودم
بود كه به كسي
خبر ندادم كجام.»
انيس
ميگويد، «بيخود
ماس مالي نكن -
عزتالله
همهٌ داستانو
برام گفته.»
عزتالله
ميگويد، «آقاكمال
و دو نفر ديگه
اومدن.»
رو به
در ميگويم، «بفرمائين.»
و يكبار ديگر
شكر ميكنم كه
انيس كل ماجرا
را نميداند،
و شادم که
كمال بعد از
رفتن مهين و مهدي
رسيده است. در
ضمن به ذهن ميسپارم
كه فكري براي
دهن لقي عزتالله
بكنم.
دو
نفري را كه
همراه كمالاند
نميشناسم.
آنها را
معرفي ميكند
و ميگويد
از همكارانش
هستند. در
مراسم معارفه
معمولاً اسمها
به خاطرم نميماند،
اما اسم يكي
از همراهان
كمال فوراً در
ذهنم مينشيند:
معجزاتي.
ميگويم،
«اگه
آنتيكاتون به
اندازهٌ
اسمتون اين
روزا خريدار
داشته باشه
آقاي
معجزاتي،
بايد كارو
بارتون سكّه
باشه!»
معجزاتي
صورت آقايي
دارد و قامتي
بلند و موهايي
پر و مجعد. آن
كه اسمش به
يادم نمانده
است، قدش متوسط
است، سرش طاس،
و عينک دارد.
به قيافهٌ هيچكدام
سمساري نميآيد.
معجزاتي
با لبخند
پررضايتي ميگويد،
«آنتيكا رو
خريدن خريدن،
نخريدن
نخريدن. اين
روزا كسي
نبايد به فكر
سود و معامله
و اين چيزا
باشه. بايد به
اين فكر بود
كه انقلاب پيروز
بشه.»
آقا كمال
سقف را نگاه
ميكند و
ميگويد، «انشاءالله،
به اميد خدا.»
عصبانيتم
را از حرفهاي
معجزاتي سر
كمال خالي ميكنم
و با تشر ميگويم،
«آقا كمال باز
براي من
مسلمون بازي
درآوردي؟»
كمال
ميخندد و
دستهايش
را به هم ميمالد
و ميگويد، «خانوم
من به قرآن
هميشه مسلمون
بودم.»
ميگويم،
«قرآن به كمرت
بزنه! من شاهد
عرق خوريات
بودم!»
آقا كمال
باز بي صدا ميخندد
و دوسه بار
دماغش را بالا
ميكشد و
ميگويد، «خب
بلا نسبت يه
غلطي كردم.
اما خب اسلام
ميگه من نباس
عرق بخورم - بد
ميگه؟ عرق چيز
خوبيه؟ سلامت
آدمو بهم
ميزنه. ديگه
بدن وايسهٌ
آدم نميذاره.»
باسي
به طنز ميگويد،
«اصلاً اسلام
مذهب بهداشتيه.
روزهاش حكم
رژيمو داره،
نمازش مثل
ورزش
صبحگاهيه -
اينا همهاش
براي بدن
مفيده.»
به
كمال ميگويم،
«اسلام دلش
براي بدن تو
سوخته كه ميگه
عرق نخور، اما
اگه بخوري
ميدم همون
بدنو شلاقي
بزنن كه پوستش
ور بياد؟ پرتو
پلاهايي كه
اين چند روزه
از چارتا ملا
شنيدي تحويل
من نده - حوصله
ندارما!»
معجزاتي
خندهاش را
آشكارا ول ميكند،
ولي خيلي زود
قيافهٌ جدي به
خودش ميگيرد
و ميگويد، «نه
خانم
نفرمائين. همهٌ
دستورات
اسلام رو بايد
رعايت كرد كه
نتايج انقلاب
هدر نره.»
انيس
ميگويد، «ببين
آقا - من شما رو
نميشناسم،
اما از قيافهات
پيداس آدم بدي
نيستي، خوش
گذرونم هستي -
اين حرفا چيه
ميزني؟
چيش!»
معجزاتي
با گزيدن لب
جلو خندهاش
را ميگيرد و
سرش را با
استكان چايي كه
كبري به دستش
داده است گرم
ميكند.
كمال به جاي
از جواب ميدهد،
«خب خوش گذرون
بوده، درسته،
اما هر آدمي
باس يه وقتي
اصلاح شه…»
ميخواهد
ادامه بدهد
نميگذارم. «آقا
كمال تو از كي
وارد معقولات
شدي؟ تا
پريروز مثل بچهٌ
آدم فقط از
مظنهٌ سماور و
گلدونو ترمه
حرف ميزدي - چي
شده كه امروز
به خودت اجازه
ميدي معلم اخلاق
همه بشي؟»
آقاكمال
سر صندليش كج
و راست ميشود
و با لبخندي
كه حكم تسليم
را دارد ميگويد،
«شما خودتون
كه مشروب نميخورين
خانوم.
ببخشينا، پس
چرا از
مشروبخورا
دفاع ميكنين؟»
هومان،
كه با همه به
بحثهاي
جدي مينشيند،
ميگويد، «مگه
آدم فقط به
خاطر خودش از
بعضي چيزا
دفاع ميكنه؟
آدم از اصولي
بايد دفاع كنه
كه بهشون
پابنده. تازه
مسئله دفاع از
مشروبخوري
نيست. مسئله
اينه كه نبايد
كسي - هيچ كس - به
خودش اجازه
بده سرنوشت
بقيه رو معين
كنه.»
معجزاتي
ميگويد، «بالأخره
عدالت اسلامي…»
هومان
بيحوصله
حرف را ميبرد:
«آقا "عدالت"
هيچ مقدمه و مؤخرهاي
ور نميداره -
هر كلمهاي
كه همراش بياد
از شأنش كم
ميكنه. عدالت
عدالته، نه
عدالت
دمكراتيک
معني داره، نه
عدالت
اسلامي، نه
عدالت چيز
ديگه. عدالت
به طور مطلق
مفهومي داره
كه اون مهمه.»
خاتون
رو به من ميگويد،
«من هنوز تو
فكر حرف تو ام -
راس ميگي.
دكتر ام ممكنه
به آدم بگه
مشروب نخور،
اما اگه آدم خورد
ديگه ، به قول
تو، شلاقش
نميزنه!»
باسي
ميپرسد، «راستي
اسلام براي
هروئينو حشيشو
اين حرفا چه
حدي گذاشته؟»
معجزاتي
با لحنی جدی
جواب ميدهد،
«اين چيزا كه
دورهٌ حضرت
محمّد نبود.»
آقا كمال
زيرلبي صلوات
ميفرستد.
ميگويم،
«آقا كمال،
مگه خيال ميكني
خونهٌ پدر زن
آخوندتي كه از
اين اداها در
مياري؟»
كمال
بي صدا غش و
ريسه ميرود
و معجزاتي هم
نميتواند
جلو خندهاش
را بگيرد.
انيس رو
به همكار طاس
و عينكي كمال
ميكند و
ميپرسد، «شما
از يهودياي
آنتيك
فروشين؟»
مرد به
كلي از جا در
ميرود و
ميگويد، «بنده؟
نخير! نخير - من
مسلمون شيعهام،
نخير!»
انيس
ميگويد، «خيله
خب آقاجان،
خيله خب! من
ديدم شما روضه
نميخوني،
خوشحال بودم.
حالا شروع نكني
ها! مسلمونيت
قبول، روضه
نخوني ها!»
كمال
براي اينكه
صحبت را عوض
كند با صداي
بيزنگ و
گرفتهاش ميگويد،
«روز اول عيدم
خدمتتون تلفن
كردم كه تبريك
عرض كنم تشيف
نداشتين.»
ميگويم،
«سفر بودم.
رفتم شمال،
شايد چند روزي
از شر آخوندا
در امان باشم.»
هومان
ميپرسد، «فرصت
نشد از سفرت
بگي - اون طرفا
چه خبر بود؟»
ميگويم،
«من همهاش تو
خونهٌ مريم
تپيده بودم.
فقط يه روز
رفتم بيرون -
خونهٌ نزي
اينا. اما
همون يه روزم
سعادت ديدار
دو تا ملا دست
داد!» و ماجراي
گاراژي را
تعريف ميكنم.
انيس از همه
بلندتر به «حجتالاسلام
فني» ميخندد.
خاتون
از هومان ميپرسد،
«كي بود از
جنوب اومده
بود، ميگفت
اونجا خيلي
شلوغه؟»
هومان
ميرود
توي فكر و ميگويد،
«آره - كي بود؟
يادم نيست.»
باسي ميگويد،
«يكي از رفقاي
من ام ميگفت
جنوب شلوغه.
ريختن تو باشگاها…»
انيس
ميپرسد، «باشگاها؟»
«بعله -
باشگاهاي
شركت نفت و
باشگاهاي
ورزشي - و هرچي
بوده غارت
كردن. چند دست
شطرنج قديمي رم
زدن شكستن.»
كمال
بياختيار
ميگويد، «لابد
عاج بوده. نچ
نچ! حيف!»
خاتون
ميگويد، «ديگه
چرا شكستن؟
وا!»
باسي
دنبالهٌ حرفش
را ميگيرد: «اين
دوست من ام
ازشون ميپرسه
"چرا اينارو
ميشكنين"؟
يكي از اون
ريشو پشم دارا
ميگه "چون
وسيلهٌ قمار و
فساده"!»
انيس
ميگويد، «خاك
تو سرشون - چيش!»
باسي ادامه
ميدهد: «رفيق
من ميگه "شطرنج
که قمار نيست
بازي فكریيه".
همون يارو اِ جواب
ميده، "خب پس واسهٌ
همين - ما
انقلاب كرديم
كه ديگه فكر
نكنيم"!»
چهل و نه
يورشهاي
شبانه به خانهٌ
من ادامه
دارد– هميشه بعد
از نيمه شب و
هميشه به
بهانههاي
واهي. امشب
مختصري از دو
گذشته است كه
صداي پا را ميشنوم.
با دلهره
منتظر ميمانم
كه صداي كوبيد
ن در بلند
شود، ولي در عوض
صداي بگو مگو
و جنجال بالا
ميگيرد.
پالتوي بلند
سياهم را روي
پيراهن خوابی كه
اصلاً اسلامي
نيست، ميپوشم
و به طرف در ميروم.
از پشت در،
صداي عزتالله
را تشخيص ميدهم
كه مشغول دان
فحشهاي ركيک
است.
وقتي
در را باز ميكنم
يك لحظه سكوت
برقرار ميشود.
تقي و عزتالله،
در باغ، روبه
روي هم
ايستادهاند،
و با آنكه عزتالله
بالاي پلهای
ايستاده است
باز به سر تقي
نميرسد.
پيكاني بيرون
نردهها سر
تپه است و به
محض اينكه من
كامل در ميان
در ظاهر ميشوم،
كسي كه پشت
فرمان نشسته
است، اتومبيل
را روشن ميكند.
صحنه
زير نور چراغهاي
باغ به نظرم
خالي ميرسد
- شايد چون
منتظرم طبق
معمول چند نفر
تفنگ به دوش
ببينم، شايد
چون رانندهٌ
پيكان خودش را
كوچک كرده است
كه ديده نشود،
شايد چون سواي
صداي نرم و
يكنواخت
موتور، سكوت
كامل است،
شايد چون در
پرتو نور تند،
سايهها به
حداقل رسيده
است.
از عزتالله
ميپرسم، «باز
چه خبر شده؟»
تقي و عزتالله
با هم شروع به
صحبت ميكنند
و من حرف هيچكدام
را نميفهمم.
به عزتالله
ميگويم، «يه
دقيقه صبر كن
ببينم.» و از
تقي با
عصبانيت سؤال
ميكنم، «امشب
موضوع چيه؟»
تقي ميگويد،
«ما ديديم از
پشت اون تپه
دو نفر دارن
ميان طرف خونهٌ
شما - اومديم
ببينيم چي
ميخوان.»
عزتالله
ميگويد، «بر
پدر هرچي
دروغگواِ
لعنت! فلان
فلان شده…»
ميگويم،
«سيس!» و نگرانم
كه تقي در
مقابل دشنامها،
واكنشي تند
نشان بدهد،
اما با تعجب
ميبينم
كه تقي رو به من
ايستاده است و
به زمين نگاه
ميكند.
ميپرسم،
«حالا مطمئن
شدين كه كسي
اينجا نيست؟
لطفاً برين،
بذارين ما
استراحت كنيم.»
باز
برخلاف
انتظار من،
تقي بيآنكه
بهانهاي
ديگر بياورد،
يا حتي حرفي
بزند، نگاهي
شرمزده به من
ميكند، و
رو به در باغ
راه ميافتد.
پالتو را كه
از روي پيراهن
خواب كنار رفته
است، دگمه ميكنم
و به عزتالله
ميگويم، «بيا
تو ببينم.»
عزتالله
غرغركنان
چراغهاي
باغ را خاموش
ميكند، و
بعد از آنكه
پيكان به راه
ميافتد
داخل عمارت ميشود.
ميپرسم،
«قضيه چيه؟» و تازه
متوجه مي شوم
كه عزتالله
كت و شلوار به
تن دارد و من
محكوم به ديدن
زيرشلواري بد منظر
و بند درازش
نيستم.
عزتالله
ميگويد، «اين
مادر به خطا…»
«اينقد
فحش مزخرف نده
- حرفتو بزن.»
ميگويد،
«آخه دروغ
ميگه خانوم -
هرشب يه عرذي
ميجوره كه
بياد اينجا.»
ميگويم،
«اينو كه ميدونم
- اما تو چطو شد
امشب اينطوري
بهش پريدي؟ بد
و بيرا گفتي؟
چون تنها بود
فكر كردي از
پسش برمياي؟»
عزتالله
فوراً ميگويد،
«نخير - اگه ده
تام بودن ميگفتم.»
«تو
بعضي شبا فقط
از لاي در
اطاقت نگاه ميكني
تا من اينا رو
ردّشون كنم.
امشب چطو
اينقدر توپت
پر بود؟»
عزتالله
مِن مِن ميكند.
ميگويم،
«جواب بده - چي شده؟»
عزتالله
به حال قهر
چشمش را به
دورترين نقطهٌ
ديوار مقابل
ميدوزد و
ميگويد، «تو
ده همه
ميدونن.»
«چيو
ميدونن؟»
باز
جواب نميدهد.
«ياالله
حرف بزن! چيو
ميدونن؟»
«همه
ميدونن كه اين
واسهٌ خاطر
شما هرشب دور
و ور باغ
ميگرده.»
منتظر
هر جوابي هستم
جز اين. يک
لحظه با حيرت
نگاهش ميكنم
و ميپرسم، «اين
مهملاتو حجت
گفته؟»
عزتالله
حالا چشمهايش
را به نوك كفشهايش،
كه پاشنهٌ
آنها را
خوابانده است،
ميدوزد،
و ميگويد، «نخير
- فقط حجت ني،
همه تو ده
ميگن. حجت ام
ميگه.»
ميگويم،
«حجت غلط كرده
با تو و با تقي.
اين ياوهها
رو ميگين، قبح
قضيه از بين
ميره! كار ياد
اين ابلهها
ميدين، اين
احمقام خيال
ميكنن ميتونن
از اين فضوليا
بكنن.»
عزتالله
با خلق تنگي
اين پا و آن پا
ميكند.
ميگويم،
«برو بگير
بخواب. ديگم
نشنوم اين
مزخرفاتو تكرار
كني!»
عزتالله
راه ميافتد.
نزديک در كه
ميرسد، ميپرسم،
«حجت شيرت
كرده بود فحشش
بدي؟»
«شير
كه نه– اما
گفتش شب كمين
كن، تا اومد،
بپر بيرون،
حقشو بذار كف
دسش. اگه جيک زد
كوميته باغو
خبر كن.»
ميگويم،
«اگه يه گلوله
تو مغزت خالي
كرده بود چي
ميشد؟ حجت
اينجا بود كه
جلوشو بگيره؟
فقط بلده تو
رو بده دم چک؟»
ميگويد،
«اين تقي از
اين بخارا
نداره.
هيكلمند هس،
اما بيبخاره.»
ميپرسم،
«بهش گفتي
كميتهٌ باغو
خبر ميكني؟»
«نخير.»
ميگويم،
«پس چرا جواب
فحشاتو نداد؟
بخار جواب
دادن ام
نداره؟»
عزتالله،
همانطور كه
پاهايش را
خرخر زمين ميكشد
و از در بيرون
ميرود، ميگويد،
«لابد خود ولد زناش
ميدونه تو ده
چي ميگن!»
براي
اولين بار به
تقي به عنوان
يک آدم فكر ميكنم.
به شبي فكر ميكنم
كه توي ده جلو
ماشين من و
انيس را گرفت.
به نيمه شب
اولي كه آمد
توي خانه و
گفت كه كميته
چيان دربارهٌ
من چه ميگويند،
به نگاهي كه
امشب قبل از رفتن
به من كرد.
هرچه دنبال
نشانههايي از
گستاخي يا
وقاحت در
رفتارش ميگردم
چيزي پيدا نميكنم.
روزهايي كه در
ده به او برميخورم
سلامي ميكند
و ميگذرد. حتي
شبهايي كه
همراه بقيهٌ
افراد كميته
به اينجا ميآيد،
از رفتار غيرمؤدبانهٌ
ديگران خجلتزده
است - گاه به
نظر ميآيد كه
برخلاف ميلش
با اين گروه
همراه شده است.
شايد اصلاً با
آنها ميآيد
كه جلو تندرويهاي
ديگران را
بگيرد. چطور
ميتواند به
من نظر داشته
باشد؟ چرا
داشته باشد؟ جوان
و خوش صورت
است و دخترهاي
هم سن و سطحش
كم نيستند. كم
نيستند، اما
چگونه ميتواند
در اين دوران
تعصب خشک و
خشن، با آنها
آشنا شود، حرف
بزند، معاشقه
كند؟ فقط
احتياج به
حضور يک زن،
نگاه كردن به
يک زن، دو
كلام رد و بدل
كردن با يک
زن، به اينجا
ميكشاندش؟
مطمئناً، چون
هيچ فكر ديگري
از خاطرش هم
خطور نميكند،
نميتواند
بكند. حتماً
حجت اين موضوع
را شايع كرده
است كه از شر
رقيب پرقدرت
تر خلاص شود،
حتماً - حجت،
كه خودش به
هيزي و هرزگي
معروف است.
نزديك
چهار صبح است،
اما از خواب
خبري نيست.
هنوز به تقي
فكر ميكنم - با
دلسوزي، با
همدلي. اگر
تقي ميتواند
دوست بدارد،
اگر به دنبال
محبت ميگردد،
اگر در پي همنفسي
با زني است،
هنوز آدم است.
به ياد حرفهاي
مدني راننده
ميافتم: «اينا
ميخوان باز
زنا رو چادر چاقچور
كنن، كه مردا
حريصتر شن،
زن كه ميبينن
مثه جونور شن.
ميخوان
اينجارو بكنن
عربسون.» اگر
بكنند چه؟
تكليف تقي چه
ميشود؟ و امثال
تقي؟ تكليف من
و امثال من؟
محروميت براي
آنها، ناامني
براي ما؟
فكرهايي
آشفته سرم را
پركرده است،
صحنههايي
ترسناک جلو
چشمم مجسم ميشود.
آن موجود كف
به دهان آورده
را ميبينم كه
با بطري شكسته
دارد سر و
صورتم را پاره
ميكند، آن
مرد ساكن
جواديه را ميبينم
كه تفنگ همافر
را روي شقيقهام
گذاشته است،
حجت را ميبينم
كه با چاقو
بالاي سرم
ايستاده است.
چراغ
كنار تخت را
روشن ميكنم و
مينشينم و
سيگاري آتش ميزنم.
نميخواهم فكر
كنم. سرم به
دوار افتاده
است. اما نه روشنايي
اطاق، و نه
دود سيگار،
هيچكدام سدي
نيست كه گذر
سيل فكر را
مانع شود. سعي
ميكنم به
كساني كه دوست
دارم فكر كنم -
به بيژن فكر
ميكنم.
بيژن
را مدتي است
نديدهام، از
شبي كه راديو
را برايم
آورد. يكبار
هم به مؤسسه
سر زد، ولي
چون نعمتي موي
دماغ بود،
نماند. بعد
فقط تلفني حرف
زدهايم. چرا
عيد آمد و رفت
و از بيژن
خبري نشد؟ حق
بود من براي
تبريک سال نو
به خانهاش ميرفتم،
به احترام
مادرش، مثل همهٌ
نوروزهايي كه
تهرانم. امسال
سفر نگذاشت.
ولي بيژن كه
مقيد نيست،
چرا او سراغي نگرفت؟
نكند بيمار
باشد؟ نكند بيتيمار
بماند؟ مادرش
افتاده تر از
آن است كه بتواند
از او پرستاري
كند. و اگر
نتواند هيچ كس
ديگر نيست.
بيژن خيلي
تنهاست،
هميشه منزوي
است، جز دو يا
سه دوست ندارد.
كاش زن بگيرد،
همهٌ عمر كه
نميتواند با مادر
زندگي كند… به
ياد مطلبي ميافتم
كه بيژن مدتها
پيش به من
گفته است.
گفت، «من تا به
حال با هيچ
زني نخوابيدم
كه بهش پول
نداده باشم!»
من
يكهٌ غريبي
خوردم و با
ناباوري
پرسيدم، «يعني
تو جز با
فاحشه، با
هيچ زني رابطهٌ
نزديک
نداشتي؟»
گفت،
«نه.» و لبخند
تلخي كه حالت
مداوم صورتش
شده است پررنگتر
شد.
نگرانيم
ناگهان
شديدتر ميشود
- نكند همراه
زن خود فروشي
او را ديده
باشند و گرفته
باشند؟ نكند
روزي كه «قلعه»
را آتش زدند…
باز
فكرهاي آشفته
شروع ميشود.
ديگر نميخواهم،
ديگر نميتوانم.
بايد به
آنهايي فكر
كنم كه مرا از
ماجراهاي روز
دور كنند،
ارتباطي با
آنچه امروز ميگذرد
نداشته باشند…
به اردشير فكر
ميكنم كه از
جمهوري
اسلامي هيچ
نميداند، به
اردشير كه
هميشه عاشق
است… كه هميشه عاشق
بود.
اردشير
سه سال است
خودكشي كرده
است و من هنوز
نميخواهم
باور كنم. دلم
برايش تنگ
است، براي
اردشير
تيزهوش، بذلهگو،
خوش محضر،
صاحب قلم،
حاضر جواب،
عاشق پيشه -
براي آن چشمهايي
كه دمي آرام
نميگرفت، آن
زباني كه هرگز
كند نميشد،
آن دلي كه
يكبار بي عشق
نميتپيد. دلم
طوري برايش
تنگ است كه
انگار به سفر
رفته است و
برميگردد،
انگار
خودكشيش يكي
ديگر از شوخيهاي
گزندهٌ اوست
كه پاد زهرش
فقط بازگشتش
است.
من
تازه به سفر
رفته بودم كه
اردشير خودش
را كشت، و
تابستان كه به
تهران برگشتم
خبر را گرفتم.
هومان ماجرا
را تعريف كرد،
و من بهتزده
ماندم.
هومان
پرسيد، «از
اينكه اين همه
وقت برات كاغذ
ننوشت شكّت
نبرد كه
اتفاقي
افتاده؟»
گفتم،
«نه - منتظر
نامهاش بودم،
ولي در ضمن ميدونم
اردشير
هيچوقت
كارايي رو كه
آدم انتظارشو
داره نميكنه.»
هومان
گفت، «يكي دو
هفتهاي بود
كه خيلي بي
دلو دماغ بود،
هيچ كار نميكرد،
هيچ كسي رو
نميديد. دو شب
قبل از
خودكشيش اومد
پيش ما - قبراق
و سرحال، همون
اردشير
هميشگي. ماها رو
شام دعوت كرد
خونهاش - گفت
ده دوازده نفر
ديگه ام هستن.
قرار شام دو
شب بعدش بود -
يعني همون شبي
كه خودشو كشت.»
پرسيدم،
«تو هيچي حس
نكردي؟ از
كاراش؟ از
حرفاش؟»
هومان
گفت، «نه - همهٌ
ما خوشحال شديم
كه حالش خوب
شده، از پكري
و بيحالي
دراومده. فقط
تو چشماش يه
شيطنتي بود…»
گفتم،
«تو چشماش كه
هميشه شيطنت
هست.»
خاتون
گفت، «تو
انگار هنوز باورت
نمياد - نه؟»
اصلاً
نميتوانستم
باور كنم.
اگر
امروز اردشير
بود و اين
اوضاع را ميديد،
چه ميكرد؟ چه
ميگفت؟
«چه خوبه كه نيست. چه خوبه كه نميبينه…» و همانطور نشسته پلکهايم رويهم ميافتد.
پنجاه
احسان
ميپرسد، «برا
چي به انگشتت
نخ بستي؟»
ميگويم،
«خانم زابلي
يادم داد - برا
اينكه يادم
بمونه تلفنمو
بكنم. به بيژن
ميخوام
تلفن كنم - چند
روزه هرچي
پتروشيمي رو
ميگيرم
بوق مشغول
ميزنه. شبام
يادم ميره خونهاش
تلفن كنم.
حواس كه نيست!»
احسان
ميگويد، «شاعره،
نه؟ تو شعرشو
دوس داري؟»
«نه - اما
خودشو خيلي.
اردشير شعراي
بيژنو دوست
داشت.»
«اردشير؟»
ميگويم،
«يكي از
دوستاي من كه
خودشو كشت.»
احسان
دست پاچه ميشود
و با ناراحتي
نگاهم ميكند.
ميگويم،
«چند سال پيش.
اما من تازه
چند شب پيشا
خاكش كردم.»
احسان
مقصودم را نميفهمد
و حق هم دارد و
مثل تمام
دفعاتي كه حرفهاي
من دستگيرش
نميشود،
شانهها را تا
نزديک گوش
بالا ميبرد
و ميخندد.
مستأجري
كه احسان
برايم پيدا
كرده است،
همراه ما در
ماشين است و
روي صندلي عقب
نشسته است.
براي بازديد
خانه ميآيد.
مدتي است، فقط
از روي كم
حوصلگي، اين
كار را از
امروز به فردا
مياندازم
- با اينكه
خودم هم به
اين نتيجه
رسيدهام كه
بايد در شهر
زندگي كنم و
احسان هم مكرر
از من خواسته
است زودتر
ترتيب بازديد
را بدهم.
امروز هم اگر
همّت احسان
نبود، باز كار
به تأخير ميافتاد،
اما سرزده و
بيخبر با
داوطلب اجارهٌ
خانه به مؤسسه
آمد و با
شكيبايي تا
آخر وقت اداري
من نشست، تا
به قول خودش «همين
امروز كار
يكسره بشه.»
در طول
راه ساكتيم و
احسان كه به
سكوت من عادت ندارد،
گاه در حين
راندن با
نگراني به
طرفم برميگردد.
ميگويم،
«چندين شبه
نخوابيدم -
ناي حرف زدن
ندارم وگرنه
چيزيم نيست.»
احسان
ميخندد
ولي خيالش راحت
نشده است.
خودم را مجبور
ميكنم كه
سر صحبت را
باز كنم. از
مستأجر
احتمالي ميپرسم،
«احسان به شما
گفته خونه
كجاس؟»
ميگويد،
«بعله، البته،
خبر دارم.»
ميگويم،
«خيال نميكنم
به درد شما
بخوره.»
احسان
با هيجان ميگويد،
«نگفتم
سبزواري؟
هميشه تو سر
مال ميزنه!»
آقاي
سبزواري ميگويد،
«چرا گفتي كه
اهل بازار
گرمي، به
اصطلاح ما بازاريا،
نيستن.»
ميگويم،
«قصد ندارم تو
سر مال بزنم -
خودم خونهمو
دوست دارم،
اما مسئله
اينه كه هم
راه دوره، هم
تعداد اطاقا
زياد نيست.
آشپزخونه
كوچيكه، شوفاژ
نداره، و خود
خونه به شكل و شمايل
خودم، كجو
كوله اس.»
احسان
بلند ميخندد
و ميگويد، «بهت
گفتم چه جور
آدميه! همهٌ
عيبا رو ميبينه
از حسناش حرف
نميزنه.»
«چرا - از
حسناش ام ميگم
- آرومه، سنگ
مرمر و
تراورتن توش
كار نشده،
پنجرههاي
بزرگ شيشهاي
كه همهٌ گرماي
تابستون و
سرماي
زمستونو تو خونه
بياره نداره.»
احسان
ميگويد، «اقلاً
بگو چه باغ با
صفايي داره.»
ميگويم،
«نگهداريش
سخته. مخصوصاً
حالا كه يه
عده ام از تو
جادهٌ پائين
به چاه نقب
زدن آبمو ميدزدن.»
احسان
مي پرسد، «اِ؟
چه جوري نقب
زدن؟»
«نقب
نزدن - اما يه
مشت مستضعف
اومدن درست
وسط جاده براي
خودشون دو تا
اطاق ساختن،
اولاً يه سيم
وصل كردن به
تيراي برق، از
برقم ميبرن،
ثانياً يه
شلنگ انداختن
تو چاه آبشو
ميكشن!»
آقاي
سبزواري ميگويد،
«هيچ كس ام
جلوشونو نميگيره؟»
«كي
ميخواين
بگيره؟ "آقا"
گفته آب و برق
مجاني - اينام
به هردوش
رسيدن!»
وقتي
احسان دارد خانه
را به آقاي
سبزواري نشان
ميدهد به
بيژن تلفن ميكنم.
«چرا
صدات گرفته؟
سرما خوردي؟»
بيژن
ميگويد، «نه
- دو روزه با
هيچكي حرف
نزدم.»
ميگويم،
«ادارهات چرا
اينقدر خر تو
خره؟ صد بار
زنگ زدم، همهاش
مشغوله.»
ميگويد،
«من اداره
ندارم - تصفيه
شدم.»
دلم ميريزد
پائين. ميدانم
كه بيژن جز
حقوق اداري
درآمدي ندارد
و جز پشت
ميزنشيني
كاري بلد
نيست. قبل از
آنكه بتوانم
بپرسم چرا،
چطور شده و
حالا چه،
بيژن اضافه ميكند،
«در ضمن ماما…»
گلويش را صاف
ميكند، «فوت
شد.»
صداي
بيژن، بغض يا
گریه مخلوط
ندارد، اما در
آن طنيني خشک
و فلزي است كه
كيفيت انساني
صدا را گرفته
است، گويي از
حلق آدمي
الكترونیکي
بيرون ميآيد.
مادر
بيژن از معدود
بازماندگان
خانداني متشخص
بود، كه در
عين تنگدستي،
اشرافزاده
مانده بود.
آخرين باري كه
با او حرف
زدم، در آغاز
آشوبها بود.
به بيژن تلفن
كردم، خانم
مادرش جواب
داد و مثل
معمول قبل از
اينكه بيژن را
خبر كند، چند
جملهاي با
من صحبت كرد.
شنيدن حرفهايش
هميشه
خوشايند بود -
پر از خاطرات
دوراني كه من
نميشناختم
و حسرتش را
داشتم با
جملاتي استوار
و واژگاني غني
و مملو از رنگ
که گاه با
ضربالمثلي
گويا و فراموش
شده رنگينتر
هم ميشد. مرا «شازده
خانم صدا كلفت»
صدا ميكرد و
چون ميدانست
مشتاق شنيدن
صحبتهايش
هستم، غالباً
تا بلند شدن
صداي اعتراض
بيژن به حرف
زدن با من
ادامه ميداد.
آخرين
گفتگوي ما از
هميشه كوتاهتر
بود - فقط از
اوضاع اظهار
نگراني كرد و
گفت، «من كه
چشمم آب نميخوره
وضع از پيش بهتر
بشه. از قديم
گفتن، تو اين
ملک هيچ بدي
نرفته كه
بدتري جاشو
نگرفته باشه.
گوشي رو داشته
باش جانم بگم
بيژن بياد.»
بيژن
از آه و ناله
بيزار است و
من به هرحال در
آه و ناله
كردن ناتوان.
فقط ميگويم، «شازده
خانم صدا كلفت
كي بياد ديدن
تو؟»
ميگويد،
«هر وقت بخواي.»
«فردا؟»
«فردا.»
آقاي
سبزواري خانه
را پسنديده
است. قرار ميشود
من اول
ارديبهشت
منزل را تحويل
بدهم.
«خب
دربارهٌ
اجارهاش،
مدتش، مبلغش…»
«لطفا
همهٌ اين حرفا
رو با احسان
بزنين. او از
طرف من وكيله.»
احسان
و آقاي
سبزواري كه ميروند،
به خاله طلعت،
خالهٌ بزرگم،
تلفن ميكنم
كه خبر بدهم
چند روزي پيش
او خواهم بود
تا آپارتماني
پيدا كنم.
خاله
ميگويد، «مگه
من اينطور
بتونم ترو سير
ببينم. كي
مياي عزيزم؟»
مي
گويم، «اول
ارديبهشت -
اگه براي شما
و خاله شوكت
مزاحمتي نيست.»
خاله
طلعت ميگويد،
«قدمت روي چشم
هر دوي ما - اما
حق نداري بري
طبقهٌ پائين
پيش خاله
شوكتت. حق
نداري از كنار
من تكون
بخوري.»
«اصلاً
ميخوام بچسبم
ور دل شما،
قصد تكون
خوردن ام
ندارم.»
ناگهان
احساس ميكنم
كه دلم ميخواهد
كسي، مثل بچهها
ناز و نوازشم
كند، به من
قوت قلب بدهد،
بار نگرانيها
را از دوشم
بردارد. شايد
صداي پرمهر و
خانمانهٌ
خاله طلعت اين
توقع را ايجاد
كرده است،
شايد خستگي از
كلنجارهاي
روزانه اين
نياز را به وجود
آورده است.
هرچه هست
احساس ميكنم،
احتياج به
پرستار و
مراقب دارم،
احتياج به كسي
دارم كه بتوانم
در پناهش در
امن و امان
باشم.
صداي
زنگ تلفن، پيش
از آنكه به
چاله چولهٌ
ترحم و دلسوزي
براي خودم بيفتم،
بلند ميشود.
صدايي ميگويد،
«خانم؟ خانم
شمائين؟ من ممّد.»
نه صدا
و نه اسم، بر هيچ
صورتي در ذهن
منطبق نيست.
ميگويم، «بفرمائيد؟»
صدا ميگويد،
«ممّد - رانندهٌ
آژانس.»
چنان
ذوقي ميكنم
كه فرصت نيست
از نشناختن
صدا و اسم
شرمنده شوم.
«ممد
آقا شمائين؟
اين مدت كجا
بودين؟
غيبتون زده بود؟
چرا خبري
ندادين؟
آژانسم نميدونست
كجايين. من
فكر كردم لابد
خشک شويي رو
باز كردين و
ما رم فراموش
كردين.»
محمد
ميگويد، «نخير
- اختيار
دارين.
مريضخونه
خوابيده بودم.»
«چرا؟ چهتون
بود؟ چيز مهمي
كه نبوده ممد آقا؟»
با
خنده ميگويد،
«تو اين بلبشو
مام داشتيم ميرفتيم
قاطي شهدا!» در
خندهٌ محمد
شادي نيست.
«يعني
چي؟ تصادفي،
چيزي كردين؟»
محمد
ميگويد، «ماشينمو
آتيش زدن، من
خواستم يه
طوري خاموشش
كنم، خودم بد جوري
سوختم. اگه
داداشم
نرسيده بود،
مرده بودم -
ولي خب حالا
ديگه حالم
بهتره، اصلاً
خوب شدم.»
ميپرسم،«كي
اين اتفاق
افتاد؟»
«همون 22 بهمن.»
«آخه
چرا ماشين شما
رو آتيش زدن؟
با شما چكار داشتن؟»
ميگويد،
«كار بچههاي
محل بود. همين
مجاهدا كه
ميدونسن من تو
خط اونا
نيستم. قبلاً
با چند تا شون
حرفم شده بود.
وقتي گر گرفته
بودم، دو سه
تا از همينا
از دور نيگام
ميكردن.
داداشم به
موقع رسيد
وگرنه…»
«واي!»
بدون اراده و
خواست من از
دهنم بيرون ميآيد.
«سوختگي عميق
بود؟»
محمد
ميگويد، «دستام
بعله - ولي
جاهاي ديگه خب،
همچي، سطحي
بود، صورتو
شونهها و
پاهام.»
دلهرهها
شروع ميشود.
ميگويم، «ماشين
كه لابد به
كلي سوخت.»
«جزغالهٌ
جزغاله. هنوزم
سر كوچه
افتاده. ديروز
كه از مريضخونه
مرخص شدم، اول
چيزي كه ديدم
ماشينه بود.
حالم گرفته
شد!»
پس نقشهٌ
بازكردن خشک شويي
هم با ماشين
دود شد. سعي ميكنم
در صدايم
افسردگي پيدا
نباشد. ميگويم،
«ماشين فداي
سرتون ممد
آقا. شكر كه
خودتون از معركه
سالم جستين.
هزار كار ديگه
هست كه ميتونين
بكنين.»
محمد
جواب نميدهد.
ميگويم،
«من نشوني خونهتونو
ندارم - بدين
بهم، ميخوام
بيام ديدنتون.»
«نه
خانم، نخير -
شما بهتره تو
اين محله
نياين. من
خودم ميام بالا
خدمتتون.»
ميگويم،
«راستي من
اينجا رو دارم
اجاره ميدم.
از اول ارديبهشت
ميرم عباس
آباد. اونجا
بياين سراغم.
آدرسشو
يادداشت كنين.»
محمد
ميگويد، «چشم
خانم.
بفرمايين.»
«كاغذ و
مداد دارين؟»
ميگويد،
«بعله - اما
خواهش مي كنم
يواش بگين،
چون هنوز
انگشتام باند
پيچيه.»
نشاني
را آهسته
آهسته ميگويم
و درد محمد را
در دستهاي
خودم حس ميكنم.
محمد
ميگويد، «اونجاها
رو خوب ميشناسم.»
«پس من
منتظرتون
هستما!»
«همون
روز اول
ارديبهشت
ميام خدمتتون.
اگه بشه قبلش
ام ميام بالا.»
ميگويم،
«اين راه
درازو نياين.
اگه فرصتي
داشتين و دلو دماغي،
بياين مؤسسه.»
«چشم...»
يك لحظه سكوت
ميكند
وبعد ميپرسد،
«راستي خانم
عاقبت كار چي
ميشه؟ اينا
سوار شدن تموم
شد؟ جمهوري
اسلامي رم كه
قانوني كردن!»
ميگويم،
«اينا هيچ
كارشون
قانوني نيست
ممد آقا. بعد
با هم مفصل
حرف ميزنيم.
فعلاً شما از
خودتون
مواظبت كنين.
پربه پر بچه
پر رواي محلهتون
ندين. باشه؟»
محمد
ميخندد و
ميگويد، «باشه.
خاطرتون جمع.»
گوشي
را كه ميگذارم
دلم ميخواهد
هرچه دم دستم
است بشكنم.
چيز زيادي
نيست: دو
بشقاب، يك
فنجان و
نعلبكي و يك
زير سيگاري.
راديو را هم از
جا بلند ميكنم.
كسي در
اطاق را ميزند.
داد ميزنم، «چي
ميخواي؟»
عزتالله
از پشت در ميگويد،
«حجت اومده
شما رو ببينه.»
باز با
فرياد ميگويم،
«وقت ندارم -
بهش بگو اصلاً
وقت ندارم.»
عزتالله
مي گويد، «يكي
ديگهام
باهشه.»
«هر كي
هست! بگو بره،
تا چند روز
ديگم پيداش
نشه.»
عزتالله
با احتياط ميپرسد،
«خانم - چيزي
شيكس؟»
جواب
نميدهم. و
راديو را آرام
دوباره روي
ميز ميگذارم.