خانه

 

چهل و هشت

 

 

مهين براي حاضرين سري به ناز تكان مي­­دهد، و قبل از اينكه مهمانان - كه به تواضع براي روندگان و تازه واردين از جا بلند شده­اند - بنشينند، مي­نشيند. مهدي با همه مشغول دست دادن است.

انيس مي­گويد، «چيش - آقاجان حالا با همه لازم نيست دست بدي، مردم سرپا وايسادن!»

مهدي مي­خندد و مي­گويد، «چشم، چشم.» ولي با يكي دو نفر آخر هم دست مي­دهد.

مهين نگاهي پر زهر به انيس مي­كند، جواب انيس در پك محكم و كوتاهي كه به سيگارش مي­زند مستتر است: «جرئت داري يه كلمه بگو!»

من مي­پرسم، «بچه­ها چاي يا قهوه؟»

مهدي مي­پرسد، «قهوه هست؟ قهوه ترك؟»

انيس مي­گويد، «مگه مجلس ختمه؟!»

هرهر همه بلند مي­شود و من مي­گويم، «نه - نسكافه.»

مهدي مي­گويد، «پس چايي.»

مهين فقط سرش را تكان مي­دهد، يعني هيچ­كدام را نمي­خواهد و دور وبرش را نگاه مي­كند و مي­گويد، «اينجا چقدر عوض شده.»

مي­گويم، «اسباب توش نيست - لخته.»

مهدي لثه­ها را به خنده نشان مي­دهد و مي­گويد، «آنتيكا پريد، ها؟»

مهدي خوب مي­داند كه آنتيك­ها و قالي­ها حدود چهار سال پيش از انقلاب به آقاكمال سمسار فروخته شده است كه سفر مرا به فرانسه ميسر كند، ولي چون مي­داند من يادگارهاي خانوادگي را به اكراه فروخته­ام، بدش نمي­آيد گاه نمكي به زخمم بپاشد.

مي­گويم، «مدتيه - تو كه مي­دوني.»

انيس مي­گويد، «بايد بدوني آقاجان - چون مقداريش ام پريده رو طاقچهٌ شما!‌»

مهين چشم­ها را گرد مي­كند و با صدايي كه به جيغ نزديك است مي­گويد، «اِوا - يعني چي؟»

انيس نگاه خيرهٌ مهين را بي پلک زدن برمي­گرداند و مي­گويد، «يعني چي نداره - مگه…»

من مي­گويم، «انيس یه چای دیگه؟» و شكر مي­كنم كه انيس فقط چند تكه از خرده ريزهاي مرا سر بخاري مهدي و مهين ديده است و همهٌ داستان را نمي­داند.

 

وقتي اسباب و اثاثم را مي­فروختم مهدي و مهين خبر شدند و داوطلب خريد. گفتم كه همه را يكجا به آقا كمال وعده داده­ام.

مهدي گفت، «اووه، اووه، اووه! به اون آدم كلک؟ حالا ببين چه كلايي سرت بذاره!»

گفتم، «خب اون از اين راه نون مي­خوره. من كه منتظر نيستم نفع منو در نظر بگيره.»

مهين خودش را براي من لوس كرد و گفت، «من اين حرفا سرم نمي­شه - اون چند تيكه سه پوست و نقره­هاتو من مي­خوام.» وقتي من جواب مساعد ندادم، به مهدي گفت، «دِ - تو يه چيزي بگو ديگه! من اينارو مي­خوام.»

مهدي به من گفت، «بابا، حالا ما اصلاً گلچين ام نمي­كنيم. همه رو بده به ما، به همون قيمتي كه ميدي به كمال.»

گفتم، «اين كارو كه مطلقاً نمي­تونم بكنم - اولاً قول دادم، بعدم اون بيچاره كلي زحمت كشيده.»

مهدي با تمسخر گفت، «بابا چه زحمتي؟ دست وردار!»

گفتم، «اِ - وقت گذاشته، صورت برداري كرده، نقره­ها رو وزن كرده، قاليا رو ذرع كرده…»

مهدي پريد وسط حرفم و گفت، «اي بابا! خب اينا كارشونه.»

«خب آره - كارشه اما مزدش ام بايد بگيره.»

مهين باز وارد گفتگو شد و گفت، «حالا - سِورا و مرغيا هيچي، جهنم، بده به اون مرتيكه - اما من سه پوستا و نقره­ها رو مي­خوام.»

مهدي از مهين پرسيد، «قاليچه­هارو چي؟ نمي­خواي؟»

من با خنده گفتم، «شماها با هم دارين معامله می­كنين؟»

مهدي هم خنديد. «نه - من ميگم اگه اينا رو بدي به ما، عوضش تو خانواده مي­مونه.»

من حوصلهٌ سر و کله زدن با مهين و كلنجار رفتن با مهدي را نداشتم و براي اينكه خودم را خلاص كنم گفتم، «خب مهين نقره­هارو دوست داره، ورشون داره، اما بقيه­اش هرچي هست مال آقا كماله.»

مهدي فوراً رفت كنار ظروف نقره ايستاد و گفت،‌ «خب اين از نقره­ها. حالا اگه عروسي پسر ما بود…»

مهين برافروخته گفت، «چي؟ چه غلطا! چه وقت زن گرفتنشه! باز تو مزخرف گفتي؟»

مهدي به مهين چشمک زد و ادامه داد: «اگه بود، تو يكي از اون سه پوستا بهش نمي­دادي، شيطون؟»

گفتم، «چرا، حتماً. يه تيكه سه پوستم هديهٌ عروسي آيندهٌ پسر.»

مهدي لب­هاي پت و پهنش را غنچه كرد و از دور ماچي حواله داد و جست زد يک ظرف در دار سه پوست را كه من معمولا تويش شكلات مي­ريختم برداشت و كنار نقره­ها گذاشت.

مهين گفت، «من اون پايه داره رو بيشتر دوست دارم.»

مهدي ظرف پايه دار را هم كنار گذاشت و گفت، «اينو؟»

موقع رفتن چشم­هاي مهين و حواس مهدي هنوز پی قاب و قدح­هايي بود كه كمال روي ميز ناهارخوري و كف اطاق پذيرايي مرتب چيده بود، ولي ناگزير فقط دو سه پوست و كل نقره­ها را بردند.

 

خاتون مي­گويد، «راستي حيف شدا. چه چيزهاي قشنگي داشتي.»

مي­گويم، «اي بابا!» دلم مي­خواهد خودم را بي­اعتنا نشان بدهم، ولي بايد روشن باشد كه نيستم - جاي همهٌ آت و آشغال­ها درخانه خالي است.

انيس دوباره آماده مي­شود چيزي بگويد. من به موقع اخم­ها را درهم مي­كشم. انيس آه پرصدايي مي­كشد و مي­گويد، «اون شكلاتا رو بده ببينم.»

سيد كه بغ كرده است و در فكر است ناگهان از جا بلند مي­شود و مي­گويد، «خب ديگه مام بريم.» پيداست حرف­هاي ما را تعقيب نكرده است.

طلا، همه گوش است و اميدوار كه ته و توي ماجراي آنتيک­ها را دربياورد. بنابراين پيشنهاد رفتن را اول نشنيده مي­گيرد، ولي چون متوجه بي حوصلگي سيد است، ماندن را تحميلش را نمي­كند و با بي­ميلي و تأني بلند مي­شود. خاتون هم به هومان اشاره مي­كند كه راه بيفتند.

هومان مي­گويد، «صب كن بابا - چائيم نصفه كاره اس.»

خاتون مي­گويد، «چايي بيستمه - وا!»

مي­گويم، «حالا چه عجله­اي داري خاتون؟ بذار چاييشو بخوره.» و با سيد و طلا روبوسي مي­كنم.

دم در، سيد عينكش را برمي­دارد و با دستمالش پاك مي­كند و مي­گويد، «ممنون كه تو اقلاً خيلي بهم نپريدي.»

بي­عينک اينقدر مظلوم است كه دل پريدن به او را ندارم. هنوز توي آستانهٌ درم كه باسي در باغ را باز مي­كند و از همانجا مي­گويد، «شنيدم امروز تخت نشستي – من ام اومدم.»

«چه خوب كردي! بيا تو.»

يك ماشن ديگر هم بالاي تپه مي­ايستد، اما من منتظر نمي­مانم ببينم كيست. دستم را زير بازوي باسي مي­اندازم و با هم به اطاق برمي­گرديم.

صداي قهقههٌ انيس بلند است، هومان با بي حواسي لبخند مي زند، و خاتون با نگراني مهين را نگاه مي­كند. پره­هاي بيني مهين باز شده است و حالت گربه­اي را دارد كه كمين كرده باشد. مهدي با احتياط كيف مهين را به طرفش دراز مي­كند. مهين دست مهدي را محكم پس مي­زند و بلند مي­شود. پالتوي «مينكي» كه در تمام اين مدت سر شانه­اش رها شده،  به زمين مي­افتد. مهدي آن را هم محتاط برمي­دارد و با سرعت به دنبال مهين، كه رو به من و باسي مي­آيد، راه مي­افتد.

مي­پرسم، «مگه شمام به اين زودي دارين ميرين؟»

از چشم­هاي مهين آتش مي­بارد و مهدي بي­آنكه قدم­ها را آهسته كند مي­گويد، «آخه چند جاي ديگه ام بايد بريم ديدن. و قبل از آنكه من فرصت بدرقه پيدا كنم، هردو از در اطاق، در عمارت، و در باغ بيرون مي­روند.

باسي هاج و واج دو سه بار دور خود مي­چرخد، روي نزديک­ترين صندلي مي­نشيند و تظاهر مي­كند كه عرق پيشانيش را پاک مي­كند و فقط مي­گويد، «پوو!»

انيس دوباره خنده را سر مي­دهد. من هنوز ايستاده­ام. مي­گويم، «آخه چرا اين جوري فرارشون دادي؟»

انيس مي­گويد، «خوب كردم! شوفاژو رو تو بستن و رفتن سفر، چند روز تو اين شهر ذليل مرده گم شده بودي، اصلاً نپرسيدن زنده­اي يا مرده.»

مي­گويم، «چرا كاسه كوزه­ها رو سر اونا مي­شكني؟ تقصير خودم بود كه به كسي خبر ندادم كجام.»

انيس مي­گويد، «بي­خود ماس مالي نكن - عزت­الله همهٌ داستانو برام گفته.»

عزت­الله مي­گويد، «آقاكمال و دو نفر ديگه اومدن.»

رو به در مي­گويم، «بفرمائين.» و يكبار ديگر شكر مي­كنم كه انيس كل ماجرا را نمي­داند، و شادم که كمال بعد از رفتن مهين و مهدي رسيده است. در ضمن به ذهن مي­سپارم كه فكري براي دهن لقي عزت­الله بكنم.

دو نفري را كه همراه كمال­اند نمي­شناسم. آن­ها را معرفي مي­كند و مي­گويد از همكارانش هستند. در مراسم معارفه معمولاً اسم­ها به خاطرم نمي­ماند، اما اسم يكي از همراهان كمال فوراً در ذهنم مي­نشيند: معجزاتي.

مي­گويم، «اگه آنتيكاتون به اندازهٌ اسمتون اين روزا خريدار داشته باشه آقاي معجزاتي، بايد كارو بارتون سكّه باشه!»

معجزاتي صورت آقايي دارد و قامتي بلند و موهايي پر و مجعد. آن كه اسمش به يادم نمانده است، قدش متوسط است، سرش طاس، و عينک دارد. به قيافهٌ هيچ­كدام سمساري نمي­آيد.

معجزاتي با لبخند پررضايتي مي­گويد، «آنتيكا رو خريدن خريدن، نخريدن نخريدن. اين روزا كسي نبايد به فكر سود و معامله و اين چيزا باشه. بايد به اين فكر بود كه انقلاب پيروز بشه.»

آقا كمال سقف را نگاه مي­كند و مي­گويد، «انشاءالله، به اميد خدا.»

عصبانيتم را از حرف­هاي معجزاتي سر كمال خالي مي­كنم و با تشر مي­گويم، «آقا كمال باز براي من مسلمون بازي درآوردي؟»

كمال مي­خندد و دست­هايش را به هم مي­مالد و مي­گويد، «خانوم من به قرآن هميشه مسلمون بودم.»

مي­گويم، «قرآن به كمرت بزنه! من شاهد عرق خوريات بودم!»

آقا كمال باز بي صدا مي­خندد و دوسه بار دماغش را بالا مي­كشد و مي­گويد، «خب بلا نسبت يه غلطي كردم. اما خب اسلام ميگه من نباس عرق بخورم - بد ميگه؟ عرق چيز خوبيه؟ سلامت آدمو بهم ميزنه. ديگه بدن وايسهٌ آدم نميذاره.»

باسي به طنز مي­گويد، «اصلاً اسلام مذهب بهداشتيه. روزه­اش حكم رژيمو داره، نمازش مثل ورزش صبحگاهيه - اينا همه­اش براي بدن مفيده.»

به كمال مي­گويم، «اسلام دلش براي بدن تو سوخته كه ميگه عرق نخور، اما اگه بخوري ميدم همون بدنو شلاقي بزنن كه پوستش ور بياد؟ پرتو پلاهايي كه اين چند روزه از چارتا ملا شنيدي تحويل من نده - حوصله ندارما!»

معجزاتي خنده­اش را آشكارا ول مي­كند، ولي خيلي زود قيافهٌ جدي به خودش مي­گيرد و مي­گويد، «نه خانم نفرمائين. همهٌ دستورات اسلام رو بايد رعايت كرد كه نتايج انقلاب هدر نره.»

انيس مي­گويد، «ببين آقا - من شما رو نمي­شناسم، اما از قيافه­ات پيداس آدم بدي نيستي، خوش گذرونم هستي - اين حرفا چيه مي­زني؟ چيش!»

معجزاتي با گزيدن لب جلو خنده­اش را مي­گيرد و سرش را با استكان چايي كه كبري به دستش داده است گرم مي­كند. كمال به جاي از جواب مي­دهد، «خب خوش گذرون بوده، درسته، اما هر آدمي باس يه وقتي اصلاح شه…»

مي­خواهد ادامه بدهد نمي­گذارم. «آقا كمال تو از كي وارد معقولات شدي؟ تا پريروز مثل بچهٌ آدم فقط از مظنهٌ سماور و گلدونو ترمه حرف مي­زدي - چي شده كه امروز به خودت اجازه ميدي معلم اخلاق همه بشي؟»

آقاكمال سر صندليش كج و راست مي­شود و با لبخندي كه حكم تسليم را دارد مي­گويد، «شما خودتون كه مشروب نمي­خورين خانوم. ببخشينا، پس چرا از مشروبخورا دفاع مي­كنين؟»

هومان، كه با همه به بحث­هاي جدي مي­نشيند، مي­گويد، «مگه آدم فقط به خاطر خودش از بعضي چيزا دفاع ميكنه؟ آدم از اصولي بايد دفاع كنه كه بهشون پابنده. تازه مسئله دفاع از مشروبخوري نيست. مسئله اينه كه نبايد كسي - هيچ كس - به خودش اجازه بده سرنوشت بقيه رو معين كنه.»

معجزاتي مي­گويد، «بالأخره عدالت اسلامي…»

هومان بي­حوصله حرف را مي­برد: «آقا "عدالت" هيچ مقدمه و مؤخره­اي ور نميداره - هر كلمه­اي كه همراش بياد از شأنش كم ميكنه. عدالت عدالته، نه عدالت دمكراتيک معني داره، نه عدالت اسلامي، نه عدالت چيز ديگه. عدالت به طور مطلق مفهومي داره كه اون مهمه.»

خاتون رو به من مي­گويد، «من هنوز تو فكر حرف تو ام - راس ميگي. دكتر ام ممكنه به آدم بگه مشروب نخور، اما اگه آدم خورد ديگه ، به قول تو، شلاقش نميزنه!»

باسي مي­پرسد، «راستي اسلام براي هروئينو حشيشو اين حرفا چه حدي گذاشته؟»

معجزاتي با لحنی جدی جواب مي­دهد، «اين چيزا كه دورهٌ حضرت محمّد نبود.»

آقا كمال زيرلبي صلوات مي­فرستد.

مي­گويم، «آقا كمال، مگه خيال مي­كني خونهٌ پدر زن آخوندتي كه از اين اداها در مياري؟»

كمال بي صدا غش و ريسه مي­رود و معجزاتي هم نمي­تواند جلو خنده­اش را بگيرد.

انيس رو به همكار طاس و عينكي كمال مي­كند و مي­پرسد، «شما از يهودياي آنتيك فروشين؟»

مرد به كلي از جا در مي­رود و مي­گويد، «بنده؟ نخير! نخير - من مسلمون شيعه­ام، نخير!»

انيس مي­گويد، «خيله خب آقاجان،‌ خيله خب! من ديدم شما روضه نميخوني، خوشحال بودم. حالا شروع نكني ها! مسلمونيت قبول، روضه نخوني ها!»

كمال براي اينكه صحبت را عوض كند با صداي بي­زنگ و گرفته­اش مي­گويد، «روز اول عيدم خدمتتون تلفن كردم كه تبريك عرض كنم تشيف نداشتين.»

مي­گويم، «سفر بودم. رفتم شمال، شايد چند روزي از شر آخوندا در امان باشم.»

هومان مي­پرسد، «فرصت نشد از سفرت بگي - اون طرفا چه خبر بود؟»

مي­گويم، «من همه­اش تو خونهٌ مريم تپيده بودم. فقط يه روز رفتم بيرون - خونهٌ نزي اينا. اما همون يه روزم سعادت ديدار دو تا ملا دست داد!» و ماجراي گاراژي را تعريف مي­كنم. انيس از همه بلندتر به «حجت­الاسلام فني» مي­خندد.

خاتون از هومان مي­پرسد، «كي بود از جنوب اومده بود، مي­گفت اونجا خيلي شلوغه؟»

هومان مي­رود توي فكر و مي­گويد، «آره - كي بود؟ يادم نيست.»

باسي مي­گويد، «يكي از رفقاي من ام مي­گفت جنوب شلوغه. ريختن تو باشگاها…»

انيس مي­پرسد، «باشگاها؟»

«بعله - باشگاهاي شركت نفت و باشگاهاي ورزشي - و هرچي بوده غارت كردن. چند دست شطرنج قديمي رم زدن شكستن.»

كمال بي­اختيار مي­گويد، «لابد عاج بوده. نچ نچ! حيف!»

خاتون مي­گويد، «ديگه چرا شكستن؟ وا!»

باسي دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد: «اين دوست من ام ازشون مي­پرسه "چرا اينارو مي­شكنين"؟ يكي از اون ريشو پشم دارا ميگه "چون وسيلهٌ قمار و فساده"!»

انيس مي­گويد، «خاك تو سرشون - چيش!»

باسي ادامه مي­دهد: «رفيق من ميگه "شطرنج که قمار نيست بازي فكری­يه". همون يارو اِ  جواب ميده، "خب پس واسهٌ همين - ما انقلاب كرديم كه ديگه فكر نكنيم"!» 

 

 

چهل و نه

 

يورش­هاي شبانه به خانهٌ من ادامه دارد– هميشه بعد از نيمه شب و هميشه به بهانه­هاي واهي. امشب مختصري از دو گذشته است كه صداي پا را مي­شنوم. با دلهره منتظر مي­مانم كه صداي كوبيد ن در بلند شود، ولي در عوض صداي بگو مگو و جنجال بالا مي­گيرد. پالتوي بلند سياهم را روي پيراهن خوابی كه اصلاً اسلامي نيست، مي­پوشم و به طرف در مي­روم. از پشت در، صداي عزت­الله را تشخيص مي­دهم كه مشغول دان فحش­هاي ركيک است.

وقتي در را باز مي­كنم يك لحظه سكوت برقرار مي­شود. تقي و عزت­الله، در باغ، روبه روي هم ايستاده­اند، و با آنكه عزت­الله بالاي پله­ای ايستاده است باز به سر تقي نمي­رسد. پيكاني بيرون نرده­ها سر تپه است و به محض اينكه من كامل در ميان در ظاهر مي­شوم، كسي كه پشت فرمان نشسته است، اتومبيل را روشن مي­كند.

صحنه زير نور چراغ­هاي باغ به نظرم خالي مي­رسد - شايد چون منتظرم طبق معمول چند نفر تفنگ به دوش ببينم، شايد چون رانندهٌ پيكان خودش را كوچک كرده است كه ديده نشود، شايد چون سواي صداي نرم و يكنواخت موتور، سكوت كامل است، شايد چون در پرتو نور تند، سايه­ها به حداقل رسيده است.

از عزت­الله مي­پرسم، «باز چه خبر شده؟»

تقي و عزت­الله با هم شروع به صحبت مي­كنند و من حرف هيچ­كدام را نمي­فهمم. به عزت­الله مي­گويم، «يه دقيقه صبر كن ببينم.» و از تقي با عصبانيت سؤال مي­كنم، «امشب موضوع چيه؟»

تقي مي­گويد، «ما ديديم از پشت اون تپه دو نفر دارن ميان طرف خونهٌ شما - اومديم ببينيم چي ميخوان.»

عزت­الله مي­گويد، «بر پدر هرچي دروغگواِ لعنت! فلان فلان شده…»

مي­گويم، «سيس!» و نگرانم كه تقي در مقابل دشنام­ها، واكنشي تند نشان بدهد، اما با تعجب مي­بينم كه تقي رو به من ايستاده است و به زمين نگاه مي­كند.

مي­پرسم، «حالا مطمئن شدين كه كسي اينجا نيست؟ لطفاً برين، بذارين ما استراحت كنيم.»

باز برخلاف انتظار من، تقي بي­آنكه بهانه­اي ديگر بياورد، يا حتي حرفي بزند، نگاهي شرمزده به من مي­كند، و رو به در باغ راه مي­افتد. پالتو را كه از روي پيراهن خواب كنار رفته است، دگمه مي­كنم و به عزت­الله مي­گويم، «بيا تو ببينم.»

عزت­الله غرغركنان چراغ­هاي باغ را خاموش مي­كند، و بعد از آنكه پيكان به راه مي­افتد داخل عمارت مي­شود.

مي­پرسم، «قضيه چيه؟» و تازه متوجه مي شوم كه عزت­الله كت و شلوار به تن دارد و من محكوم به ديدن زيرشلواري بد منظر و بند درازش نيستم.

عزت­الله مي­گويد، «اين مادر به خطا…»

«اينقد فحش مزخرف نده - حرفتو بزن.»

مي­گويد،‌ «آخه دروغ ميگه خانوم - هرشب يه عرذي ميجوره كه بياد اينجا.»

مي­گويم، «اينو كه مي­دونم - اما تو چطو شد امشب اينطوري بهش پريدي؟ بد و بيرا گفتي؟ چون تنها بود فكر كردي از پسش برمياي؟»

عزت­الله فوراً مي­گويد،‌ «نخير - اگه ده تام بودن مي­گفتم.»

«تو بعضي شبا فقط از لاي در اطاقت نگاه مي­كني تا من اينا رو ردّشون كنم. امشب چطو اينقدر توپت پر بود؟»

عزت­الله مِن مِن مي­كند.

مي­گويم، «جواب بده - چي شده؟»

عزت­الله به حال قهر چشمش را به دورترين نقطهٌ ديوار مقابل مي­دوزد و مي­گويد، «تو ده همه ميدونن.»

«چيو ميدونن؟»

باز جواب نمي­دهد.

«ياالله حرف بزن! چيو ميدونن؟»

«همه ميدونن كه اين واسهٌ خاطر شما هرشب دور و ور باغ ميگرده.»

منتظر هر جوابي هستم جز اين. يک لحظه با حيرت نگاهش مي­كنم و مي­پرسم، «اين مهملاتو حجت گفته؟»

عزت­الله حالا چشم­هايش را به نوك كفش­هايش، كه پاشنهٌ آنها را خوابانده است، مي­دوزد، و مي­گويد، «نخير - فقط حجت ني، همه تو ده ميگن. حجت ام ميگه.»

مي­گويم، «حجت غلط كرده با تو و با تقي. اين ياوه­ها رو ميگين، قبح قضيه از بين ميره! كار ياد اين ابله­ها ميدين، اين احمقام خيال ميكنن ميتونن از اين فضوليا بكنن.»

عزت­الله با خلق تنگي اين پا و آن پا مي­كند.

مي­گويم، «برو بگير بخواب. ديگم نشنوم اين مزخرفاتو تكرار كني!»

عزت­الله راه مي­افتد. نزديک در كه مي­رسد، مي­پرسم، «حجت شيرت كرده بود فحشش بدي؟»

«شير كه نه– اما گفتش شب كمين كن، تا اومد، بپر بيرون، حقشو بذار كف دسش. اگه جيک زد كوميته باغو خبر كن.»

مي­گويم، «اگه يه گلوله تو مغزت خالي كرده بود چي مي­شد؟ حجت اينجا بود كه جلوشو بگيره؟ فقط بلده تو رو بده دم چک؟»

مي­گويد، «اين تقي از اين بخارا نداره. هيكلمند هس، اما بي­بخاره.»

مي­پرسم، «بهش گفتي كميتهٌ باغو خبر مي­كني؟»

«نخير.»

مي­گويم، «پس چرا جواب فحشاتو نداد؟ بخار جواب دادن ام نداره؟»

عزت­الله، همانطور كه پاهايش را خرخر زمين مي­كشد و از در بيرون مي­رود، مي­گويد، «لابد خود ولد زناش ميدونه تو ده چي ميگن!»

 

براي اولين بار به تقي به عنوان يک آدم فكر مي­كنم. به شبي فكر مي­كنم كه توي ده جلو ماشين من و انيس را گرفت. به نيمه شب اولي كه آمد توي خانه و گفت كه كميته چيان دربارهٌ من چه مي­گويند، به نگاهي كه امشب قبل از رفتن به من كرد. هرچه دنبال نشانه­هايي از گستاخي يا وقاحت در رفتارش مي­گردم چيزي پيدا نمي­كنم. روزهايي كه در ده به او برمي­خورم سلامي مي­كند و مي­گذرد. حتي شب­هايي كه همراه بقيهٌ افراد كميته به اينجا مي­آيد، از رفتار غيرمؤدبانهٌ ديگران خجلت­زده است - گاه به نظر مي­آيد كه برخلاف ميلش با اين گروه همراه شده است. شايد اصلاً با آن­ها مي­آيد كه جلو تندروي­هاي ديگران را بگيرد. چطور مي­تواند به من نظر داشته باشد؟ چرا داشته باشد؟ جوان و خوش صورت است و دخترهاي هم سن و سطحش كم نيستند. كم نيستند، اما چگونه مي­تواند در اين دوران تعصب خشک و خشن، با آنها آشنا شود، حرف بزند، معاشقه كند؟ فقط احتياج به حضور يک زن، نگاه كردن به يک زن، دو كلام رد و بدل كردن با يک زن، به اينجا مي­كشاندش؟ مطمئناً، چون هيچ فكر ديگري از خاطرش هم خطور نمي­كند، نمي­تواند بكند. حتماً حجت اين موضوع را شايع كرده است كه از شر رقيب پرقدرت تر خلاص شود، حتماً - حجت، كه خودش به هيزي و هرزگي معروف است.

نزديك چهار صبح است، اما از خواب خبري نيست. هنوز به تقي فكر مي­كنم - با دلسوزي، با همدلي. اگر تقي مي­تواند دوست بدارد، اگر به دنبال محبت مي­گردد، اگر در پي هم­نفسي با زني است، هنوز آدم است. به ياد حرف­هاي مدني راننده مي­افتم: «اينا ميخوان باز زنا رو چادر چاقچور كنن، كه مردا حريص­تر شن، زن كه مي­بينن مثه جونور شن. ميخوان اينجارو بكنن عربسون.» اگر بكنند چه؟ تكليف تقي چه مي­شود؟ و امثال تقي؟ تكليف من و امثال من؟ محروميت براي آنها، ناامني براي ما؟

فكرهايي آشفته سرم را پركرده است، صحنه­هايي ترسناک جلو چشمم مجسم مي­شود. آن موجود كف به دهان آورده را مي­بينم كه با بطري شكسته دارد سر و صورتم را پاره مي­كند، آن مرد ساكن جواديه را مي­بينم كه تفنگ همافر را روي شقيقه­ام گذاشته است، حجت را مي­بينم كه با چاقو بالاي سرم ايستاده است.

چراغ كنار تخت را روشن مي­كنم و مي­نشينم و سيگاري آتش مي­زنم. نمي­خواهم فكر كنم. سرم به دوار افتاده است. اما نه روشنايي اطاق، و نه دود سيگار، هيچ­كدام سدي نيست كه گذر سيل فكر را مانع شود. سعي مي­كنم به كساني كه دوست دارم فكر كنم - به بيژن فكر مي­كنم.

بيژن را مدتي است نديده­ام، از شبي كه راديو را برايم آورد. يكبار هم به مؤسسه سر زد، ولي چون نعمتي موي دماغ بود، نماند. بعد فقط تلفني حرف زده­ايم. چرا عيد آمد و رفت و از بيژن خبري نشد؟ حق بود من براي تبريک سال نو به خانه­اش مي­رفتم، به احترام مادرش، مثل همهٌ نوروزهايي كه تهرانم. امسال سفر نگذاشت. ولي بيژن كه مقيد نيست، چرا او سراغي نگرفت؟ نكند بيمار باشد؟ نكند بي­تيمار بماند؟ مادرش افتاده تر از آن است كه بتواند از او پرستاري كند. و اگر نتواند هيچ كس ديگر نيست. بيژن خيلي تنهاست، هميشه منزوي است، جز دو يا سه دوست ندارد. كاش زن بگيرد، همهٌ عمر كه نمي­تواند با مادر زندگي كند… به ياد مطلبي مي­افتم كه بيژن مدت­ها پيش به من گفته است. گفت، «من تا به حال با هيچ زني نخوابيدم كه بهش پول نداده باشم!»

من يكهٌ غريبي خوردم و با ناباوري پرسيدم، «يعني تو جز با فاحشه،‌ با هيچ زني رابطهٌ نزديک نداشتي؟»

گفت، «نه.» و لبخند تلخي كه حالت مداوم صورتش شده است پررنگ­تر شد.

نگرانيم ناگهان شديدتر مي­شود - نكند همراه زن خود فروشي او را ديده باشند و گرفته باشند؟ نكند روزي كه «قلعه» را آتش زدند…

باز فكرهاي آشفته شروع مي­شود. ديگر نمي­خواهم، ديگر نمي­توانم. بايد به آنهايي فكر كنم كه مرا از ماجراهاي روز دور كنند، ارتباطي با آنچه امروز مي­گذرد نداشته باشند… به اردشير فكر مي­كنم كه از جمهوري اسلامي هيچ نمي­داند، به اردشير كه هميشه عاشق است… كه هميشه عاشق بود.

اردشير سه سال است خودكشي كرده است و من هنوز نمي­خواهم باور كنم. دلم برايش تنگ است، براي اردشير تيزهوش، بذله­گو، خوش محضر، صاحب قلم، حاضر جواب، عاشق پيشه - براي آن چشم­هايي كه دمي آرام نمي­گرفت، آن زباني كه هرگز كند نمي­شد، آن دلي كه يكبار بي عشق نمي­تپيد. دلم طوري برايش تنگ است كه انگار به سفر رفته است و برمي­گردد، انگار خودكشيش يكي ديگر از شوخي­هاي گزندهٌ اوست كه پاد زهرش فقط بازگشتش است.

من تازه به سفر رفته بودم كه اردشير خودش را كشت، و تابستان كه به تهران برگشتم خبر را گرفتم. هومان ماجرا را تعريف كرد، و من بهت­زده ماندم.

هومان پرسيد، «از اينكه اين همه وقت برات كاغذ ننوشت شكّت نبرد كه اتفاقي افتاده؟»

گفتم، «نه - منتظر نامه­اش بودم، ولي در ضمن مي­دونم اردشير هيچوقت كارايي رو كه آدم انتظارشو داره نميكنه.»

هومان گفت، «يكي دو هفته­اي بود كه خيلي بي دلو دماغ بود، هيچ كار نمي­كرد، هيچ كسي رو نمي­ديد. دو شب قبل از خودكشيش اومد پيش ما - قبراق و سرحال، همون اردشير هميشگي. ماها رو شام دعوت كرد خونه­اش - گفت ده دوازده نفر ديگه ام هستن. قرار شام دو شب بعدش بود - يعني همون شبي كه خودشو كشت.»

پرسيدم، «تو هيچي حس نكردي؟ از كاراش؟ از حرفاش؟»

هومان گفت، «نه - همهٌ ما خوشحال شديم كه حالش خوب شده، از پكري و بي­حالي دراومده. فقط تو چشماش يه شيطنتي بود…»

گفتم، «تو چشماش كه هميشه شيطنت هست.»

خاتون گفت، «تو انگار هنوز باورت نمياد - نه؟»

اصلاً نمي­توانستم باور كنم.

 

اگر امروز اردشير بود و اين اوضاع را مي­ديد، چه مي­كرد؟ چه مي­گفت؟

«چه خوبه كه نيست. چه خوبه كه نمي­بينه…» و همانطور نشسته پلک­هايم روي­هم مي­افتد.

 

 

 

پنجاه

 

احسان مي­پرسد، «برا چي به انگشتت نخ بستي؟»

مي­گويم، «خانم زابلي يادم داد - برا اينكه يادم بمونه تلفنمو بكنم. به بيژن مي­خوام تلفن كنم - چند روزه هرچي پتروشيمي رو مي­گيرم بوق مشغول ميزنه. شبام يادم ميره خونه­اش تلفن كنم. حواس كه نيست!»

احسان مي­گويد، «شاعره، نه؟ تو شعرشو دوس داري؟»

«نه - اما خودشو خيلي. اردشير شعراي بيژنو دوست داشت.»

«اردشير؟»

مي­گويم، «يكي از دوستاي من كه خودشو كشت.»

احسان دست پاچه مي­شود و با ناراحتي نگاهم مي­كند.

مي­گويم، «چند سال پيش. اما من تازه چند شب پيشا خاكش كردم.»

احسان مقصودم را نمي­فهمد و حق هم دارد و مثل تمام دفعاتي كه حرف­هاي من دستگيرش نمي­شود، شانه­ها را تا نزديک گوش بالا مي­برد و مي­خندد.

مستأجري كه احسان برايم پيدا كرده است، همراه ما در ماشين است و روي صندلي عقب نشسته است. براي بازديد خانه مي­آيد. مدتي است، فقط از روي كم حوصلگي، اين كار را از امروز به فردا مي­اندازم - با اينكه خودم هم به اين نتيجه رسيده­ام كه بايد در شهر زندگي كنم و احسان هم مكرر از من خواسته است زودتر ترتيب بازديد را بدهم. امروز هم اگر همّت احسان نبود، باز كار به تأخير مي­افتاد، اما سرزده و بي­خبر با داوطلب اجارهٌ خانه به مؤسسه آمد و با شكيبايي تا آخر وقت اداري من نشست، تا به قول خودش «همين امروز كار يكسره بشه.»

در طول راه ساكتيم و احسان كه به سكوت من عادت ندارد، گاه در حين راندن با نگراني به طرفم برمي­گردد.

مي­گويم، «چندين شبه نخوابيدم - ناي حرف زدن ندارم وگرنه چيزيم نيست.»

احسان مي­خندد ولي خيالش راحت نشده است. خودم را مجبور مي­كنم كه سر صحبت را باز كنم. از مستأجر احتمالي مي­پرسم،‌ «احسان به شما گفته خونه كجاس؟»

مي­گويد، «بعله، البته، خبر دارم.»

مي­گويم، «خيال نمي­كنم به درد شما بخوره.»

احسان با هيجان مي­گويد، «نگفتم سبزواري؟ هميشه تو سر مال ميزنه!»

آقاي سبزواري مي­گويد، «چرا گفتي كه اهل بازار گرمي، به اصطلاح ما بازاريا، نيستن.»

مي­گويم، «قصد ندارم تو سر مال بزنم - خودم خونه­مو دوست دارم، اما مسئله اينه كه هم راه دوره،‌ هم تعداد اطاقا زياد نيست. آشپزخونه كوچيكه، شوفاژ نداره، و خود خونه به شكل و شمايل خودم، كجو كوله اس.»

احسان بلند مي­خندد و مي­گويد، «بهت گفتم چه جور آدميه! همهٌ عيبا رو مي­بينه از حسناش حرف نميزنه.»

«چرا - از حسناش ام ميگم - آرومه، سنگ مرمر و تراورتن توش كار نشده، پنجره­هاي بزرگ شيشه­اي كه همهٌ گرماي تابستون و سرماي زمستونو تو خونه بياره نداره.»

احسان مي­گويد، «اقلاً بگو چه باغ با صفايي داره.»

مي­گويم، «نگهداريش سخته. مخصوصاً حالا كه يه عده ام از تو جادهٌ پائين به چاه نقب زدن آبمو مي­دزدن.»

احسان مي پرسد، «اِ؟ چه جوري نقب زدن؟»

«نقب نزدن - اما يه مشت مستضعف اومدن درست وسط جاده براي خودشون دو تا اطاق ساختن، اولاً يه سيم وصل كردن به تيراي برق، از برقم مي­برن، ثانياً يه شلنگ انداختن تو چاه آبشو مي­كشن!»

آقاي سبزواري مي­گويد، «هيچ كس ام جلوشونو نمي­گيره؟»

«كي ميخواين بگيره؟ "آقا" گفته آب و برق مجاني - اينام به هردوش رسيدن!»

 

وقتي احسان دارد خانه را به آقاي سبزواري نشان مي­دهد به بيژن تلفن مي­كنم.

«چرا صدات گرفته؟ سرما خوردي؟»

بيژن مي­گويد، «نه - دو روزه با هيچكي حرف نزدم.»

مي­گويم، «اداره­ات چرا اينقدر خر تو خره؟ صد بار زنگ زدم، همه­اش مشغوله.»

مي­گويد، «من اداره ندارم - تصفيه شدم.»

دلم مي­ريزد پائين. مي­دانم كه بيژن جز حقوق اداري درآمدي ندارد و جز پشت ميزنشيني كاري بلد نيست. قبل از آنكه بتوانم بپرسم چرا، چطور شده و حالا چه،‌ بيژن اضافه مي­كند، «در ضمن ماما…» گلويش را صاف مي­كند، «فوت شد.»

صداي بيژن، بغض يا گریه مخلوط ندارد، اما در آن طنيني خشک و فلزي است كه كيفيت انساني صدا را گرفته است، گويي از حلق آدمي الكترونیکي بيرون مي­آيد.

 

مادر بيژن از معدود بازماندگان خانداني متشخص بود، كه در عين تنگدستي، اشراف­زاده مانده بود. آخرين باري كه با او حرف زدم، در آغاز آشوب­ها بود. به بيژن تلفن كردم، خانم مادرش جواب داد و مثل معمول قبل از اينكه بيژن را خبر كند، چند جمله­اي با من صحبت كرد. شنيدن حرف­هايش هميشه خوشايند بود - پر از خاطرات دوراني كه من نمي­شناختم و حسرتش را داشتم با جملاتي استوار و واژگاني غني و مملو از رنگ که‌ گاه با ضرب­المثلي گويا و فراموش شده رنگين­تر هم مي­شد. مرا «شازده خانم صدا كلفت» صدا مي­كرد و چون مي­دانست مشتاق شنيدن صحبت­هايش هستم، غالباً تا بلند شدن صداي اعتراض بيژن به حرف زدن با من ادامه مي­داد.

آخرين گفتگوي ما از هميشه كوتاه­تر بود - فقط از اوضاع اظهار نگراني كرد و گفت، «من كه چشمم آب نمي­خوره وضع از پيش بهتر بشه. از قديم گفتن، تو اين ملک هيچ بدي نرفته كه بدتري جاشو نگرفته باشه. گوشي رو داشته باش جانم بگم بيژن بياد.»

 

بيژن از آه و ناله بيزار است و من به هرحال در آه و ناله كردن ناتوان. فقط مي­گويم، «شازده خانم صدا كلفت كي بياد ديدن تو؟»

مي­گويد، «هر وقت بخواي.»

«فردا؟»

«فردا.»

آقاي سبزواري خانه را پسنديده است. قرار مي­شود من اول ارديبهشت منزل را تحويل بدهم.

«خب دربارهٌ اجاره­اش، مدتش، مبلغش…»

«لطفا همهٌ اين حرفا رو با احسان بزنين. او از طرف من وكيله.»

احسان و آقاي سبزواري كه مي­روند، به خاله طلعت، خالهٌ بزرگم، تلفن مي­كنم كه خبر بدهم چند روزي پيش او خواهم بود تا آپارتماني پيدا كنم.

خاله مي­گويد، «مگه من اينطور بتونم ترو سير ببينم. كي مياي عزيزم؟»

مي گويم، «اول ارديبهشت - اگه براي شما و خاله شوكت مزاحمتي نيست.»

خاله طلعت مي­گويد، «قدمت روي چشم هر دوي ما - اما حق نداري بري طبقهٌ پائين پيش خاله شوكتت. حق نداري از كنار من تكون بخوري.»

«اصلاً ميخوام بچسبم ور دل شما، قصد تكون خوردن ام ندارم.»

ناگهان احساس مي­كنم كه دلم مي­خواهد كسي، مثل بچه­ها ناز و نوازشم كند، به من قوت قلب بدهد، بار نگراني­ها را از دوشم بردارد. شايد صداي پرمهر و خانمانهٌ خاله طلعت اين توقع را ايجاد كرده است، شايد خستگي از كلنجارهاي روزانه اين نياز را به وجود آورده است. هرچه هست احساس مي­كنم،‌ احتياج به پرستار و مراقب دارم، احتياج به كسي دارم كه بتوانم در پناهش در امن و امان باشم.

صداي زنگ تلفن، پيش از آنكه به چاله چولهٌ ترحم و دلسوزي براي خودم بيفتم، بلند مي­شود. صدايي مي­گويد، «خانم؟ خانم شمائين؟ من ممّد.»

نه صدا و نه اسم، بر هيچ صورتي در ذهن منطبق نيست. مي­گويم، «بفرمائيد؟»

صدا مي­گويد، «ممّد - رانندهٌ آژانس.»

چنان ذوقي مي­كنم كه فرصت نيست از نشناختن صدا و اسم شرمنده شوم.

«ممد آقا شمائين؟ اين مدت كجا بودين؟ غيبتون زده بود؟ چرا خبري ندادين؟ آژانسم نمي­دونست كجايين. من فكر كردم لابد خشک شويي رو باز كردين و ما رم فراموش كردين.»

محمد مي­گويد، «نخير - اختيار دارين. مريضخونه خوابيده بودم.»

«چرا؟ چه­تون بود؟ چيز مهمي كه نبوده ممد آقا؟»

با خنده مي­گويد، «تو اين بلبشو مام داشتيم مي­رفتيم قاطي شهدا!» در خندهٌ محمد شادي نيست.

«يعني چي؟ تصادفي، چيزي كردين؟»

محمد مي­گويد، «ماشينمو آتيش زدن، من خواستم يه طوري خاموشش كنم، خودم بد جوري سوختم. اگه داداشم نرسيده بود، مرده بودم - ولي خب حالا ديگه حالم بهتره، اصلاً خوب شدم.»

مي­پرسم،‌«كي اين اتفاق افتاد؟»

«همون 22 بهمن.»‌

«آخه چرا ماشين شما رو آتيش زدن؟ با شما چكار داشتن؟»

مي­گويد، «كار بچه­هاي محل بود. همين مجاهدا كه ميدونسن من تو خط اونا نيستم. قبلاً با چند تا شون حرفم شده بود. وقتي گر گرفته بودم، دو سه تا از همينا از دور نيگام مي­كردن. داداشم به موقع رسيد وگرنه…»

«واي!» بدون اراده و خواست من از دهنم بيرون مي­آيد. «سوختگي عميق بود؟»

محمد مي­گويد، «دستام بعله - ولي جاهاي ديگه خب، همچي، سطحي بود، صورتو شونه­ها و پاهام.»

دلهره­ها شروع مي­شود. مي­گويم، «ماشين كه لابد به كلي سوخت.»

«جزغالهٌ جزغاله. هنوزم سر كوچه افتاده. ديروز كه از مريضخونه مرخص شدم، اول چيزي كه ديدم ماشينه بود. حالم گرفته شد!»

پس نقشهٌ بازكردن خشک شويي هم با ماشين دود شد. سعي مي­كنم در صدايم افسردگي پيدا نباشد. مي­گويم، «ماشين فداي سرتون ممد آقا. شكر كه خودتون از معركه سالم جستين. هزار كار ديگه هست كه مي­تونين بكنين.»

محمد جواب نمي­دهد.

مي­گويم، «من نشوني خونه­تونو ندارم - بدين بهم، مي­خوام بيام ديدنتون.»

«نه خانم، نخير - شما بهتره تو اين محله نياين. من خودم ميام بالا خدمتتون.»

مي­گويم، «راستي من اينجا رو دارم اجاره ميدم. از اول ارديبهشت ميرم عباس آباد. اونجا بياين سراغم. آدرسشو يادداشت كنين.»

محمد مي­گويد، «چشم خانم. بفرمايين.»

«كاغذ و مداد دارين؟»

مي­گويد، «بعله - اما خواهش مي كنم يواش بگين، چون هنوز انگشتام باند پيچيه.»

نشاني را آهسته آهسته مي­گويم و درد محمد را در دست­هاي خودم حس مي­كنم.

محمد مي­گويد، «اونجاها رو خوب مي­شناسم.»

«پس من منتظرتون هستما!»

«همون روز اول ارديبهشت ميام خدمتتون. اگه بشه قبلش ام ميام بالا.»

مي­گويم، «اين راه درازو نياين. اگه فرصتي داشتين و دلو دماغي، بياين مؤسسه.»

«چشم...» يك لحظه سكوت مي­كند وبعد مي­پرسد، «راستي خانم عاقبت كار چي ميشه؟ اينا سوار شدن تموم شد؟ جمهوري اسلامي رم كه قانوني كردن!»

مي­گويم، «اينا هيچ كارشون قانوني نيست ممد آقا. بعد با هم مفصل حرف مي­زنيم. فعلاً شما از خودتون مواظبت كنين. پربه پر بچه پر رواي محله­تون ندين. باشه؟»

محمد مي­خندد و مي­گويد، «باشه. خاطرتون جمع.»

گوشي را كه مي­گذارم دلم مي­خواهد هرچه دم دستم است بشكنم. چيز زيادي نيست: دو بشقاب، يك فنجان و نعلبكي و يك زير سيگاري. راديو را هم از جا بلند مي­كنم.

كسي در اطاق را مي­زند. داد مي­زنم، «چي ميخواي؟»

عزت­الله از پشت در مي­گويد، «حجت اومده شما رو ببينه.»

باز با فرياد مي­گويم، «وقت ندارم - بهش بگو اصلاً وقت ندارم.»

عزت­الله مي گويد، «يكي ديگه­ام باهشه.»

«هر كي هست! بگو بره، تا چند روز ديگم پيداش نشه.»

عزت­الله با احتياط مي­پرسد، «خانم - چيزي شيكس؟»

جواب نمي­دهم. و راديو را آرام دوباره روي ميز مي­گذارم.

 

بازگشت