خانه

 

پنجاه ویک

 

 

آپارتمان ستاره توي كوي مهرداد، ميان انباري انيس كه در خيابان كاخ است و خانهٌ فريبا كه در كوچهٌ نكيساست قرار دارد. كوي مهرداد با اينكه نسبتاً عريض است ولي ماشين رو نيست، چون در آغازش به پهناي خود كوچه جوي عميق آبي است، معمولاً خشک، كه بر آن پلي احداث نشده است تا گذر اتومبيل را ممكن كند، در نتيجه حكم كوچه­هاي دردار قديم تهران را پيدا كرده است - محوطه­اي مخصوص سرنشينان كوي و محلي ويژهٌ بازي كودكان محل.

خود آپارتمان در حقيقت يک اطاق خوابه است. ستاره در پستوي باريک آن دو تخت را سر هم سوار كرده است كه دخترانش در آن مي­خوابند، به علاوه چند دست رختخواب هم در گوشهٌ ناهارخوري و سالن سرهمش، آماده در چادرشبي دارد، براي اطراق انيس و فريبا و خويشان شهرستاني.

ستاره اين آپارتمان را دو سه سال پيش، مدتي بعد از مرگ شوهرش خريده است و از داشتن اين آشيانه بسيار راضي است. هربار او را مي­بينم اشاره­اي به اين رضايت مي­كند: «اينجا قفسه مي­دونم، لونه اس نه خونه، فقط يه وجبه، اما باميه بالاي سر بچه­هام و خودم - خوبه ديگه. خدايا شكرت.»

به نظر من آپارتمان شكل جعبهٌ شكلاتي است كه مدت­هاست خوردني­هایش را خورده­اند و بعد در آن سوزن و نخ ريخته­اند - شايد به خاطر كاغذ ديواري صورتي رنگش كه برق پارچهٌ‌ ساتن دارد و لک و پيس شده است و عكس­ها و گل و منگلي كه ستاره به در و ديوار زده است و فقط در قنادي­ها آدم نظيرش را مي­بيند.

از پلكان خانهٌ ستاره، كه از توي كوچه پيداست و تنها فكر بديعي است كه در ساختمان به كار رفته است، آهسته آهسته، و پله پله بالا مي­روم، چون مي­ترسم هر حركت تندي آشوب معده را تشديد كند. حالت تهوع و تبم كه با اعدام اميرعباس هويدا از نو شروع شده است، امروز با خبر تيرباران 15 امير ارتش به اوج رسيده است. ظرف 5 روز 36 نفر را كشته اند - 36 قتل عمد، 36 قتل نفس.

انيس در را برايم باز مي­كند و مي­گويد، «فريبام اينجاس.»

اگر نيروي جسمي كافي داشتم از همينجا برمي­گشتم، و چون ندارم فقط انيس را با خشم نگاه مي­كنم. انيس به هر حال مي­داند كه من مايل به ديدار فريبا نيستم - وقتي قرار امروز را مي­گذاشت، اول پيشنهاد كرد در خانهٌ فريبا جمع بشويم. گفتم، «حرفش ام نزن. من اين روزا بدون اطواراي ننر فريبام بد خلقو كم حوصله­ام. تحمل خلبازياي اونو كه اصلاً ندارم.»

انيس گفت، «مي­دونم خانم جان - چيش! هيچكي نداره. من براي اين گفتم كه اون جاش راحت­تره. پس بيا خونهٌ ستاره.»

 

انيس ميزان اوقات تلخي را در صورتم مي­خواند و مي­گويد، «بدبختي شده ها! كاش طلاق نمي­گرفت همون شمرون مي­موند! كاش شوهره تو يه محل ديگه واسش خونه مي­خريد!»

انيس بلند حرف مي­زند. انگشتم را به علامت سكوت روي لبم مي­گذارم و با اشاره نشان مي­دهم كه در اطاق باز است. انيس شانه­ها را مي­اندازد بالا، و با هم مي­رويم تو.

صورت فريبا امروز بيش از هر روز شبيه «بول داگ» است - شايد به خاطر آنكه چشم­هايش قرمز و قي كرده است و منخرين دماغ عمل كرده­اش از هميشه گشاد تر و نمايان­تر. تا ما وارد مي­شويم فرياد تيزي از حلقش بيرون مي­آيد كه مثل چرخ دندانساز عصب را سوهان مي­كشد.

انيس مي­گويد، «امروز كارش اين شده. هي جيغ ميكشه. همش تقصير اين ستارهٌ گردن خورده!»

چشم­هاي ستاره هم از اشک سرخ است و هنوز دارد بي صدا گريه مي­كند.

از فريبا مي­پرسم، «چته؟»

فريبا به جاي آنكه جواب بدهد، نعرهٌ ديگري مي­كشد. بي­حوصله صورت ستاره را مي­بوسم. روزنامه­اي كه عكس جسد هويدا را چاپ كرده است، روي زانوي ستاره باز است و از دستمالي اين چند روزه كهنه و مندرس شده است و دانه­هاي اشک ستاره آن را خال خال كرده است.

ستاره هم مرا مي­بوسد و روزنامه را روي ميز مي­گذارد و مي­گويد، «خدا رحمتش كنه… به من يكي كه محبت كرده بود.»

مي­پرسم، «مگه تو ديده بوديش؟»

مي­گويد، «آره - وقتي شوهرم مرد.»

انيس مي­گويد، «اينقد زر زر نكن ديگه - چيش!»

مي­گويم، «مرگ شوهرت به هويدا چكار داشت؟»

باز صداي برندهٌ‌ جيغ فريبا بلند مي­شود، و وقتي شكافي كه در هوا ايجاد كرده است هم مي­آيد، ستاره جواب مي­دهد، «آخه شوهرم تو مأموريت اداري مرد.»

انيس مي­گويد، «بابا همه ميدونن ديگه!»

«نه - من نمي­دونم.»

ستاره مي­گويد، «فرستاده بودنش همدون - مأموريت. موقع سركشي دهات اطراف ميخوره به كولاک برف. ماشينش از كار ميمونه، كمك ام نميرسه - صبح كه ميرسن، مي­بينن يخ زده.»

ستاره هروقت از شوهرش حرف مي­زند، صدايش بدون احساس است. بارها به من گفته است، «مرد بدي بود. پدر منو درآورد. خدا نيامرزدش.»

مي پرسم، «خب؟»

مي­گويد، «وقتي مرد دولت نميخواس به من كمك مالي كنه. هرچي اين در و اون در زدم نشد. آخه يه چيزي، يه قانوني هس كه اگه كسي در راه انجام وظيفه بميره…»

انيس از آن خنده­هايي سر مي­دهد كه تمام بدنش را مي­لرزاند. با اينكه اين نوع خنديدن انيس هميشه مسري است و من معمولاً حتي قبل از آنكه دليل خنده را بدانم به خنده مي­افتم، حالا فقط با تعجب نگاهش مي­كنم.

انيس در ميان هرهرها، بريده بريده مي­گويد، «آخه ماشينو ميذاره…» قد قد قد، «پياده راه ميفته كه خودشو به آبو آباداني برسونه…» هه هه هه، «تو اون برفو بوران، از جاده منحرف ميشه… ميگفتن…» دلش را از خنده مي­گيرد، «ايواي خدايا! ايواي!… ميگفتن… چون تو بيراههٌ انجام وظيفه مرده… ايواي مردم…» و قاه­قاهش تمام اطاق را پر مي­كند.

اگر هر روز ديگري انيس اين داستان را تعريف مي­كرد، براي من هم احتمالاً جنبهٌ كمدي آن بر عنصر تراژديش مي­چربيد - مخصوصاً كه مي­دانم ستاره از مرگ شوهر ناراضي نيست، به علاوه انيس هم در توصيف ماجراهايي كه طنز سياه دارد، استاد است. اما امروز چنان وحشت و خشم و غمي در فضا هست كه كمتر مطلبي موجب تفريح مي­شود.

براي آنكه روايت ستاره را بشنوم، به طرف او برمي­گردم. ستاره پردهٌ بين شست و انگشت اشاره­اش را چند بار از روي دست و كف دست گاز مي­گيرد و مي­گويد، «تف، تف، تف!» و بعد دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد، «من يه عريضه نوشتم به هويدا…»

فريبا سه جيغ پي هم سرمي­دهد. انيس اخم را درهم مي­كشد و به ستاره نهيب مي­زند، «پنجره­تو ببند كه صداي نعره­هاي اين دختره نره بيرون!»

ستاره در حين بستن پنجره ادامه مي­دهد: «بهم وقت ملاقات داد. همون روز كه رفتم پيشش، روي پرونده به خط خودش نوشت تمام حقوق شوهرمو به من بدن، عقب افتاده ها رم يه جا بدن - دادن. با همون پول اينجا رو خريدم - خدا رحمتش كنه. خدا…»

انيس مي­گويد، «اِ - دلم تركيد! چقدر نوحه ميخوني، اَه!»

من نمي­دانم خير هويدا در زندگي به چه كساني رسيده است، و از ميان آنها چند نفر مثل ستاره پنج روز به عزايش نشسته­اند، و از ته دل برايش طلب آمرزش كرده­اند - اينقدر مي­دانم كه كشتن او به اين صورت جنايتي است و جمهوري اسلامي با ارتكاب به اين جنايت راه انتقاد و تجزيه و تحليل از اعمال او را هم براي مدتي نامعلوم بسته است.

انيس از من مي­پرسد، «تو امروز چته؟ اين رنگو رو چيه؟ صورتت شده دو بند انگشت - چيش!»

مي­گويم، «باز استفراغا شروع شده. صبح سه دفه تو اداره بالا آوردم.»

انيس مي­گويد، «خب چرا نميري دكتر؟ آدم كه نميشه هي عق بزنه و راه بره!»

مي­گويم، «عصبيه - خودم مي­دونم. دكترم نميتونه كاري برام بكنه.»

عربدهٌ فريبا چنان تكانم مي­دهد، كه ذق ذق معده بالا مي­گيرد. انيس صورتش را چنان در هم مي­كشد كه گويي بوي بدي به مشامش خورده است و با كلافگي به فريبا مي­گويد، «تو پاشو برو خونه­ات خانم. يه هوايي تو راه مي خوري حالت جا مياد. خونهٌ خودت ام بزرگه ميشه توش جيغ كشيد. تو اين آپارتمان فسقل ستاره نميشه هم نعره كشيد، هم سيگار. پاشو خانم جان - پاشو.»

فريبا سوراخ­هاي باز بيني­اش را مثل تفنگ دو لول به طرف انيس مي­گيرد و هفت هشت جيغ پياپي مي­كشد. موقع فرياد زدن چشم­هاي ريزش به كلی بسته مي­شود و آن قسمت از پل دماغ كه بعد از عمل به جا مانده است، چين مي­خورد. وزن عربده­ها، آپارتمان را مي­لرزاند، و مثل سوزن در مغز و معدهٌ من مي­نشيند.

ستاره، از ترس اينكه انیس به فريبا حمله كند، دست فريبا را مي­گيرد و مي­گويد، «بيا بريم - منم تا در خونه باهت ميام - منم بدم نمياد هوايي بخورم. پاشو بريم - بيا.»

من مي­خواهم هر دو را به رفتن تشويق كنم، ولي دل آشوبه شديد شده است و مي­ترسم دهنم را باز كنم. چشم­ها را مي­بندم تا سرگيجه و حالت تهوع فروكش كند.

صداي آخرين فريادهاي جنون آميز فريبا را از توي راه پله­ٌ ستاره مي­شنوم.

انيس مي­گويد، «چيش! ما رو كشت! چرا اينطوري ميكنه؟ وقتي رسيد اينجا خيلي ام حالش خوب بود. لوسبازي ستاره به اين فكر انداختش كه اونم از خودش اطفار بياد. پاك زده به سرش، اَه!»

خطر بالا آوردن گذشته است. مي­گويم، «دختره خله - ولش كن.»

انيس مي­گويد،‌ «وقتي بختيار نخست وزير بود، فقط فكرش اين بود كه فاسق خودش بشه وزير خارجه.»‌

مي­پرسم، «چي؟»

انيس با همهٌ بدنش مي­خندد و مي­گويد، «آره - جلو من دو دفه به نخست وزيري تلفن كرد…»

«كه چي؟»

«كه فاسقشو براي وزارت معرفي كنه.»

مي­گويم، «از خودت حرف در نيار انيس.»

«چيش! چرا حرف در بيارم - ميگم جلو خودم تلفن كرد. منتها تو نخست وزيري عقل همه با گه­شون قاطي شده بود - هركي هركي بود. تلفن­چي فريبا رو وصل كرد به آبدارخونه. اما فريبا از رو نرفت و دوباره نمره رو گرفت و پيشنهادو به تلفنچي داد!» و باز بلند مي­خندد و اضافه مي­كند، «حالام شايد بدش نميومد - ولي ديگه جا نداشت، سنجابي پاش به وزارتخونه نرسيده طرفو تصفيه كرد!»

مي­گويم، «بابا اون بيچاره آدم بدي نيست.»

«برو خانم جان - اونم يه چيزيش ميشه. من كه اين روزنامه­هاي كثافتو نمي­خونم - ستاره نشونم داد. يه شر و ورايي تو كيهان نوشته بود…»

مي­پرسم، «كي ؟»

«بعد از رفتن بختيار، قبل از اينكه از وزارت خارجه بيرونش كنن…»

«چي نوشته بود؟»

انيس مي­گويد، «چميدونم - از انقلاب فرانسه مثل آورده بود - از "ميرابو"، هشدار انقلابي داده بود! خلاصه اونم يه كلاهي از اين نمد مي­خواس!» با غش غش اضافه مي­كند، «اين دختره كارشو خراب كرد!»

مي­گويم، «اينا رو ول كن ترو خدا - حرفشونو كه ميزني به نظرم مياد باز جيغاي فريبا رو مي­شنوم. بگو ببينم اعدام خلعتبري هيچ عكس العملي تو وزارتخونه ايجاد نكرد؟»

«نه - با اون، نه كسي خوب بود نه بد. ببعي ببعي بود بيچاره، ببعي.»

مي­گويم، «اينا كه ميدوني چي بهش گفتن؟ گفتن چرا براي دفن زباله­هاي اتمي با اطريش قرارداد بستي - نگفت اصلاً چنين قراردادي وجود نداره، به جاش گفت مسئول اين كار كس ديگه اس! يعني وزير امور خارجه نمي­دونست همچي قراردادي امضا نشده؟»

انيس مي­پرسد، «مگه نشده؟»

مي­گويم، «نه - من همون موقع كه حرفش در ميون بود - مدتي بعد از مصاحبهٌ اوريانا فلاچي - از طريق اصغر خبر شدم كه اصولاً قراردادي بسته نشده.»

انيس مي­گويد، «حالا مگه دونستن و ندونستنش فرقي مي­كرد؟ مثلاً اگه مي­دونست نمي­كشتنش؟»

«احتمالاً چرا – باز ام مي­كشتنش. ولي اگه مي­دونست شايد اصلاً كار مملكت به اينجاها نمي­كشيد.»

انيس مي­گويد، «خب آره - اگه آدماي لايق سر كار بودن كه آخوند سر ما نميريد! چيش! ولي خلاصه­اش اينا، روي اون قبليا رو سفيد كردن.»

مي­گويم، «بی برو برگرد - مقايسه­اش اسباب خجالته. اينا جونورن آدم نيستن. بيشرفا حتي مهلت ندادن هويدا خاطراتشو بنويسه. اصلاً آدم ديوونه ميشه. ما حق نداشتيم بدونيم كسي كه 14 سال نخست وزير مملكت بوده…»

انيس حرفم را قطع مي­كند: «آخه اونم گذاش گذاش همين چند روزه خاطرات بنويسه! اين همه وقت داشتي آقاجان - خب مي نوشتي ديگه - چيش!» و وقتي جواب نمي­دهم مي­پرسد، «شنيدي شاه رفت باهاماس؟»

با اشارهٌ سر مي­گويم که شنیده­ام.

مي­گويد، «هروقت يه خبري از اون ميرسه، اينا اينور كشتو كشتارو زياد ميكنن.»

 

 

 

 

پنجاه و دو

 

 

حجت و مرد غريبه­اي كنار بخاري خاموش اطاق پذيرايي ايستاده­اند. من هم مي­ايستم تا مذاكرات زودتر خاتمه پيدا كند.

از حجت سؤال مي­كنم، «تو با من كار داشتي، يا اين آقا؟»

حجت مي­گويد، «من خير - حاج آقا.» و بعد اضافه مي­كند: «حاج آقا نزديكاي حسين آباد معاملات ملكي داره.»

رويم را به حاجي مي­كنم و مي­گويم، «بفرمائين؟ ولي از اول بهتون بگم كه من نه پولي براي خريد دارم، نه چيزي براي فروش.»

حاجي مي­گويد، «من واسهٌ اون زميناتون اومدم كه جنگل كردن.»

مي­گويم، «اونا رو خودتون گفتين - جنگل كردن. ديگه زميني در كار نيست.»

«پولي كه واسش ندادن - دادن؟»

«نه - ندادن.»

حاج آقا مي­پرسد، «سنداش كه هس؟»

«قاعدتاً بعله - هست.»

حاجي نفسی با خيال راحت مي­كشد و مي­گويد، «خب ديگه زمينام هس.»

من نه تحمل ايستادن دارم و نه حوصلهٌ حرف زدن. مي­گويم، «زمين آب نيست كه بخار شه! معلومه كه هست - پشت سرتون از پنجره نگا كنين. زمينا اونجاس. ولي روش درخت كاشتن - جنگل­كاري كردن. من درست مقصود شما رو نمي­فهمم.»

حاج آقا مي­گويد، «مقصود عرضم اينه كه شما سندا رو مرحمت كنين، من زمينا رو براتون مي­فروشم. هم حق شما ضايع نميشه، هم يه عده صاحب خونه ميشن.»

مي­گويم، «صنار سه شاهي هم گير شما مياد.»

«من چشمم پي اون ني والله - بيشتر محض ثوابشه.»

من صورتم به طرف حاجي است ولي آگاهم كه چشم حجت به دهن من دوخته شده است. مي­پرسم، «تكليف زحمتاي حجت اين وسط چي ميشه؟»

صاحب بنگاه معاملات ملكي فوراً مي­گويد، «خيالتون راحت. اونو همون وقت كه آقا حجت اومد سراغم، بهش گفتم. گفتم يه تيكه از زمينا مال اونه. خوب پسريه اين حجت، خوب، زحمتكش، زرنگ.»

حجت را نگاه مي­كنم. سرش را به علامت خجالت پائين انداخته و نيشش را به نشانهٌ لذت باز كرده است.

مي­گويم، «خوب معامله­اي والله - هم من به پولي مي­رسم، هم شما ثوابي ميكنين، هم حجت صاحب زمين ميشه - فقط حيف كه عملي نيست.»

حجت سرش را فوراً بلند مي­كند، و وقتي چشمش مستقيم توي چشم من مي­افتد، خم مي­شود و با هيزم­هاي خشک و خاموش بخاري ور مي­رود.

حاج آقا مي­گويد، «چرا عملي نباشه خانم؟ شما سندا رو بدين به من، كارتون نباشه، من جورش مي­كنم.»

مي­گويم، «دِ - اين كارو نمي­تونم بكنم.»

حاجي مي­گويد، «چرا نتونين؟»

مي گويم، «براي اينكه سندا پيش من نيست.»

توي چشم­هاي دريده و نزديک به هم حجت سؤال هست.

مي­پرسم، «چيزي ميخواي بگي؟»

حجت مي­گويد، «خير - اما من خيال مي­كردم…»

من حرفش را قطع نمي­كنم - خودش جمله را ناتمام مي­گذارد. من فقط مي­گويم، «خیالاتی شدی -  بيخود خيال مي­كردي.»

بنگاه­دار هنوز نوميد نيست و مي­خواهد باز با چک و چانه مرا سر عقل بياورد. از مزاياي معامله مي­گويد، از پولي كه به من مي­رسد، از بي قانوني در گذشته، از اعتبار سند.

من واقعاً بيشتر از اين نمي­توانم سر پا بايستم. رو به دلال مي­گويم، «حيف، واقعاً حيف كه نشد شما يه دفه ديگه حاجي بشين. لابد خدا روزيتونو جاي ديگه حواله كرده، عمر درختام هنوز به دنيا باقيه.» و به طرف اطاقم راه مي­افتم. وسط راه برمي­گردم و مي­گويم، «حجت اين حاج آقا به نظر اهل معامله مياد. اون زميني كه بابا بهت داد بهش بفروش - حالا كه تو باغ نشستي، ديگه اونو لازم نداري.»

مدتي بعد از آنكه به اطاقم مي­رسم، صداي نجواي حجت و بنگاه­دار را مي­شنوم و تا وقتي در عمارت باز و بسته نمي­شود و خانه در سكوت فرو نمي­رود، نمي­توانم كتابم را بخوانم.

نيم ساعت سه ربعي با كتاب سرگرمم كه سر و صداها از پائين باغ بلند مي­شود. از پنجره، كه پوشيده از برگ پيچ است، چيزي نمي­بينم. در رو به مهتابي را باز مي­كنم. عزت­الله، با سه مرد گردن كلفت مشغول گفتگوست. آن سه نفر با فرياد حرف مي­زنند، ولي من چيزي از صحبت­ها دستگيرم نمي­شود.

كبري از در اصلي اطاق با شتاب وارد مي­شود، و با جير و وير هميشگي توضيحات آشفته­اي مي­دهد. مي­گويم، «در رو ببند، درست حرف بزن ببينم چي ميگي.»

كبري بالا و پائين مي­پرد و صورتش را چنگ مي­گيرد و مي­گويد، «غربتيان خانم - خدا مرگم بده! غربتيان، اومدن تو باغ!»

مي­پرسم، «غربتيا كين؟»

مي­گويد، «همون سه تا داداشي كه مال ده نيستن، اون پائين خونه ساختن.»

«همونايي كه آبو برق ما رو ميدزدن؟»

«بعله همونا - خدا مرگم بده - همونا!»

صداي مشاجره از نزديک­تر به گوش مي­رسد، و فريادهاي سه برادر بلندتر شده است. باغ را نگاه مي­كنم. عزت­الله پس پس رو به عمارت مي­آيد، و آن سه محاصره­اش كرده­اند و همراهش حركت مي­كنند.

نمي دانم حالت تهاجمي «غربتي­ها» ست يا هوارهاي كبري كه تمام منطق و فكر را از من سلب مي­كند. بي­آنكه بدانم چرا، ميلهٌ آهني پرده­اي را كه هرگز نكوبيده­ام و در گوشهٌ اطاق است، برمي دارم و به دو به طرف باغ مي­روم و فقط داد مي­زنم و فحش مي­دهم:

«پدرسوخته­هاي بي­شرف، تو باغ مردم چكار دارين؟ سگ پدراي دزد…» و مي­دوم.

جهت حركت عزت­الله و سه برادر عوض شده است - كي و چرا نمي­دانم - فقط آگاهم كه هرچه بيشتر مي­دوم، فاصله­ام با آنها كم نمي­شود. يكي از «غربتي»ها را مي­بينم كه از روي ديوار باغ به خيابان مي­پرد و بلافاصله دومي را سر ديوار مي­بينم. عزت­الله پاي سومي را چسبيده است و هردو روي زمين افتاده­اند.

وقتي من نفس زنان مي­رسم، اثري از آثار آنكه روي ديوار بود، نيست و آخري تسليم و بي­حركت،‌ كنار عزت­الله، كه چمباتمه نفس نفس مي زند، نشسته است و كلاه پشميش تا روي ابروهايش پائين آمده است.

به ميلهٌ پرده تكيه مي­كنم و فحش مي­دهم، «مرتيكهٌ وقيح پدرسگ، آمدي اينجا چكار كني؟… بس نيست اون پائين لونهٌ ميكرب درست كردين… كه حالا با وقاحت تو خونه­ام مياین؟» هوا، با هر نفسي كه فرو مي­برم، گلو و ريه­هايم را مي­سوزاند و يك نقطه روي كمرم چنان دردي گرفته است كه راه نفس را مي­برد.

عزت­الله هم هنوز هن هن مي­كند و مي­گويد، «ديشبم اومدن… اما فقط تا سر ديوار… من به شما نگفتم.»

نفس عميقي مي­كشم و مي­گويم،‌«چي گه ميخوردن؟‌ چي ميخوان؟» و بعد با سر ميلهٌ آهني به شانهٌ مرد مي­زنم و مي­پرسم، «چي ميگي؟ اينجا چكار داري؟»

مرد مي­گويد، «آلاه اندوسون منيم ايشيم يوخودي - گارداشيم دِدي گِداخ.»

از عزت­الله مي­پرسم، «چي گفت؟»

مي­گويد، «من تركي حاليم نميشه!»

از مرد مي­پرسم، «مگه فارسي بلد نيستي؟»

مي­گويد، «چَرا!»

«خب جون بكن - حرف بزن!»

مي­گويد، «گارداشيمين غيرتين تُخوندي. دِدي گَلاخ.»

مي­گويم، «من كه حرفاي تو رو نمي­فهمم - فارسيشو بگو. مگه نگفتي فارسي بلدي؟»

«چَرا!»

مي­گويم، «ببري! پس بگو.»

«گارداشيم چخ غيرتدي دي. توت دي. غيرتي گبول اِله مَز كه بيردانه تک آروادين اِوينَه بوگَدر كشي گَلَه گِتدَه.»

نفس من كم­كم به حال طبيعي برگشته است. همهٌ حواسم را مي­دهم به حرف­هاي «غربتي».

بعضي كلمات را مي­فهمم. مي­پرسم، «داداشت غيرتيه؟»

غربتي مي­گويد، «چَرا!»

مي­گويم‌، «ناز غيرتش! كه از من با اين قد و قواره و یه ميلهٌ پرده ترسيد!»

عزت­الله براي بار اول ميلهٌ آهني را به دقت نگاه مي­كند و مي­گويد، «من گمون كردم تفنگه.» و از «غربتي» كمي فاصله مي­گيرد.

به عزت­الله مي گويم، «تو ناسلامتي توي تسليحات كار مي­كني - فرق بين تفنگو چوب پرده رو نمي­دوني؟»

مي­گويد، «آفتاب روش افتاده بود، برق مي­زد، گمون كردم لولهٌ تفنگه»

«غربتي» از يك لحظهٌ غفلت ما استفاده مي­كند، و با دو جست خودش را به ديوار مي­رساند. عزت­الله يك پايش را جلو مي­گذارد و در جا به زمين مي­كوبد و، درست مثل اينكه بخواهد كلاغي را كيش بدهد، دست­ها را به هم مي­كوبد و مي­گويد، «دِ، برو دِ!»

«غربتي» سوار ديوار كوتاه مي­شود و خودش را رو به جاده رها مي­كند و صداي «آي دَدَم واي اولدوم»اش را مي­شنويم و بعد صداي دويدنش را.

به عزت­الله مي­گويم، «بيا بريم تو عمارت. من بايد حقوق تو و كبري رو بدم و حسابا رو تسويه كنم. پس فردا بايد خونه رو تخليه كنيم.»

عزت­الله غرغر زنان پشت سرم مي­آيد. نمي­دانم براي چه غر مي­زند، و نمي­خواهم بدانم. اصلاً به روي خودم نمي­آورم كه متوجه نق­نق­هايش هستم.

در داخل ساختمان، به دفتر و دستک مي­رسم - حقوق­ها را مي­پردازم و حساب­ها را تسويه مي­كنم، و به عزت­الله مي­گويم، «زيرا اين رسيدو امضا كن.»

عزت­الله با خط خرچنگ و قورباغه­اش امضا مي­كند و مي­گويد، «پس موندهٌ بنشن اينا رو چيكار كنم؟ دو پيت روغن مونده، يه گوني برنج، نخود و لوبيا…»

مي­گويم، «شماها ببرين ديگه.»

«هرچي مونده ببريم؟ پياز، سيب زميني…؟»

مي­گويم، «آره هرچي هست ببرين. يادتون باشه يخچال ام خالي كنين.»

مي­گويد، «دس شما درد نكنه - من از شما شكايتي ندارم.»

«پس يه رضايتنامه ام بهم بده!»

عزت­الله با تعجب نگاهم مي­كند. مي­خندم و مي­گويم، «من ام از تو شكايتي ندارم - فقط تو كار كندي، حرف زدنم بلد نيستي، عنق ام هستي!»

عزت­الله سقف را نگاه مي­كند.

مي­پرسم، «حالا تو راه به كي غر مي­زدي؟»

مي­گويد، «به بختو اقبالم. ديگه واسهٌ ما كجا كار پيدا ميشه!»

 

 

 

پنجاه و سه

 

 

خانهٌ خاله­ها، بناي سه طبقه­اي است در محلهٌ عباس آباد، در كوچه­اي به اسم افشار جوان كه به خيابان فرح شمالي مي­خورد. خانه، كوچه، خيابان، و محله هيچ­كدام را دوست ندارم. خانه بي­قواره است، كوچه بي­درخت، خيابان بي­رنگ، و محله بي­تشخص.

خاله شوكت با پسر دومش حميد، در طبقهٌ اول، خاله طلعت در طبقهٌ دوم، و پسر بزرگ خاله شوكت، محمود، در طبقهٌ سوم عمارت منزل كرده­اند. سه آپارتمان از هم مو نمي­زند، جز آنكه طبقهٌ‌دوم و سوم به موازات اطاق­هاي رو به حياط بالكني دارد. درهاي ورودي همه از شيشهٌ مات است، با قاب آهني سياه كه به هالي چهار ضلعي باز مي­شود. دست راست - دو اطاق بزرگ، روبرو - دو اطاق متوسط، دست چپ - حمام و توالت و انباري دراندشت، و چسبيده به در - آشپزخانه­اي دنگال. همهٌ فضاها يا مربع مستطيل است يا مربع. حياط هم چهارگوش است و دو باغچهٌ قرينه مثلث دارد. من خانه­اي اينقدر هندسي و پر زاويه در زندگي كم ديده­ام.

با پسرخاله­ها نزديكي چنداني ندارم - نه از نظر سن و سال و نه از نظر خلق و خو. بچگي من در جواني آنها گذشته است، و نوجواني من دور از خانواده و در خارج سپري شده است. محمود، مهندس است و افسر ارتش. در مجموع آدم نرم و نموري است و به كلي بي خاصيت. حميد، دكتراي معقول و منقول دارد. روي­هم رفته مرد مغرور و پر افاده­اي است و كاملاً نامطبوع. هيچكدام زن نگرفته­اند و مشكل ديگر بگيرند.

رابطه­ام با خاله­ها خيلي متفاوت است: به خاله طلعت هم احترام فراوان مي­گذارم و هم عشق زياد دارم، براي خاله شوكت نه آنچنان حرمتي قائلم و نه چندان علاقه­اي حس مي­كنم.

خاله طلعت به استقبالم به كوچه آمده است. لباس خانهٌ كركي، با گل­هاي سبز و ترياكي به تن دارد، و ژاكت پشمي دست بافي روي شانه­هايش انداخته است و حتي با كفش راحتي بدون پاشنه­اش، كشيده و باريك و بلند به نظر مي­رسد. ته بساط زيبائيش با تازه بار بسيار قشنگي­ها هم سنگي مي­كند.

با چشم­هاي رنگ عسلش مدتي نگاهم مي­كند. صورتم را میان هر دو دست مي­گيرد و پيشانيم را مي­بوسد و مي­گويد، «لاغر شدي - چرا؟»

مي­گويم، «فقط خسته­ام وگرنه چيزيم نيست.»

كلب علي، مستخدم خاله، بار و بنديلم را به داخل خانه مي­برد. محمود هم سر پله منتظر ماست و بعد از ماچ و بوسه مي­گويد، «خاله عفت ام امروز اومده اينجا ديدن تو.»

مي­پرسم، «با غلامحسين خان و بدون شهره؟»

مي­گويد، «آره ديگه - شهره كه از خونه تكون نمي­خوره.»

خاله شوكت، دامني سرمه­اي پوشيده است، با يک بلوز و ژاكت دوقلوي خاكستري. پشتش به در است، دولا شده است كه در بشقاب خاله عفت ميوه بگذارد، و طبق معمول دامنش لاي چاك باسن بزرگش گير كرده است.

خاله شوكت، برخلاف خاله طلعت و خاله عفت، گرد و قلنبه است. صورتش شيرين است، ولي هرگز نه مثل خاله طلعت زيبايي خانمانه و كلاسيک داشته است، و نه مثل خاله عفت خوشگلي بازاري پسند. قل قل خوران به طرفم مي­آيد و بعد از آنكه روبوسي پر سر و صدايش تمام مي­شود، آستينم را بين دو انگشت مي­مالد و مي­پرسد، «بالام اينََ چن خريدي؟»

مي­گويم، «يادم نيست خاله - قديميه.»

با مخلوطي از اخم و خنده مي­گويد، «وا؟»

خاله عفت مي­گويد، «باز شوكت شروع كرد! نخيرا ول كن نيس!» و به من كه كنار صندليش خم شده­ام كه ببوسمش مي­گويد، «نه بَبَم - من سرما خوردم، ماچم نكن.»

من موهاي پرچين و تابش را، كه زماني طلايي بوده است و حالا خاكستري است، مي­بوسم و مي­گويم، «من از شما نمي­گيرم.» و به غلامحسين خان مي­گويم، «شما رم ماچ نمي­كنم، چون آدمو تفي مي­كنین.»

غلامحسين خان دو قدم تهديدآميز به طرفم مي­آيد و مي­گويد، «نه نَمشَد! جان تو نَمشَد! ماچَ بايد بدي!»

اداي لهجهٌ قزوينيش را درمي­آورم و مي­گويم، «نَمدَم!»

غلامحسين خان از خاله شوكت و خاله عفت هم لهجهٌ قزوينيش غليظ­تر است. فقط خاله طلعت از آن نسل خانواده، فارسي تهراني خاص و خلص حرف مي­زند.

خاله عفت به شوهرش مي­گويد، «بشين سر جات! بيخود بچه رَ آزار نده! مرد گندَه!»

غلامحسين خان واقعاً گنده است - من هيچ صفت ديگري براي وصفش پيدا نمي­كنم. زن و شوهر در كنار هم، فيل و فنجان­اند: غلامحسين خان چاق و بلند، خاله عفت ريز و كوچک.

غلامحسين خان به من مي­گويد، «يادَت باشَدا!» ولي طبق دستور خاله دوباره مي­نشيند.

كلب علي چاي مي­آورد و خاله طلعت مي­گويد، «از اون لوزايي كه دوست داري برات كنار گذاشتم.»

خاله عفت توصيه مي­كند ميوه بخورم، و خاله شوكت مي­خواهد هرچه هست و نیست توي حلقم كند. جلو دستش را، كه مشغول پر كردن بشقابي براي من است، مي­گيرم و مي­گويم، «خاله جان - شما رو به خدا! مگه قرار نيست غذا بخوريم؟»

خاله طلعت مي­گويد،‌ «كلب علي برات از اون شامياي پوک مخصوص خودش درست كرده و يه چلو خورش نعنا جعفري.»

مي­گويم، «به به!» و بشقابي را كه خاله شوكت با شيريني و شكلا و بادام سوخته كود كرده است، جلو خود او روي ميز مي­گذارم و از توي حقهٌ در داري كه كنار خاله طلعت است دو تا لوز برمي­دارم كه با چاي بخورم.

خاله شوكت مي­گويد، «نه نه نَمشَد – اينا رم بايد بخوري.»

مي­گويم،‌ «به جان شما اگه بخورم - مگه خلم اشتهامو كور كنم بعد حسرت شامي به دلم بمونه؟»

خاله شوكت مي­گويد،‌ «اَ، - تو هيچ وخ هيچي نَمخوري! حالا كو تا شام. تا شام وقت اَس.»

استكان اول چاي تازه تمام شده است كه كلب علي استكان بعدي را مي­آورد و به خاله طلعت مي­گويد، «خانم سماور روشنه - من ديگه مرخص ميشم.»

خاله طلعت مي­گويد، «برو جانم - به سلامت.»

كلب علي چندين سال است، منزل خاله است. اول به عنوان مصدر محمود به اين خانه آمد و وقتي دورهٌ خدمتش تمام شد مستخدم خاله طلعت شد. در همين خانه زن گرفت، ولي زنش و دختر پنج ساله­اش هميشه در منزل مستقلي زندگي كرده­اند.

از خاله مي­پرسم، «كلب علي هر شب ميره سراغ زنو بچه؟»

خاله شوكت جوابم را مي­دهد و مي­گويد، «نه - حالا بعد برات مِگَم.» اما طاقت نمي­آورد و اضافه مي­كند: «شبا مِرَد براي كميتَهٌ محل غذا درست مِكُنَد.»

خاله عفت با اشاره سر و دست به خواهرش مي­گويد، بگذار كلب علي برود - بعد.

من با حيرت محمود را نگاه مي­كنم. محمود دست­هاي كوتاهش را روي شكم برجسته­اش قفل كرده است و با صداي نازكش مي­گويد، «چائيت سرد نشه.»

من هرگز نفهميده­ام كه محمود چرا وارد ارتش شده است و چطور تا سرتيپي رسيده است. اگر فقط براي برآوردن آرزوي سالار معتمد، پدربزرگ پدري بوده است، حق بود حميد نظامي مي­شد كه قد دراز و صداي كلفت آن مرحوم را هم به ارث برده است. خاله شوكت هميشه دربارهٌ پسر اولش مي گويد، «اين ميوهٌ نارس اَس. وقتي دنيا آمد من یه دِندِقَه بچَه بودم - چارده سالَه، پدرش ام هجده سالَه!»

خاله عفت گوش به زنگ است، و به محض آنكه كلب علي از خانه بيرون مي­رود، بر خاله شوكت پيش دستي مي­كند و مي­گويد، «ديوانه شد اَس! اصلا فكر نَمكند حالا كه ديَه محمود مصدر ندارد اقلاً شبا بماند به كاراي آبج جان و شوكت برسد. تا غروب مِشَد مِرَد - ميَه آنجا حلواپخش مِكنن؟»

مي­گويم، «لابد پول مولي بهش ميدن.»

خاله شوكت مي­گويد، «به! حرفا مِزَني!»

خاله عفت اضافه مي­كند: «به اي احمقا وعدَهٌ بهشت مِدَن، ازشان كار مفت مِكشن. پولایی ام كه آبج جان بهش مِدَد، مِبرَد خرج كميتَه مِكند.»

مي­پرسم، «زنو بچه­اش چي؟ زنش مثه اينكه خيلي پولكي بود و هي كلب علي رو تيغ مي­زد. اين ام عاشقو واله - خوب خرجش مي­كرد.»

خاله عفت ابروهاي كوتاه و باريكش را بالا مي برد و مي­گويد، «ديَه حالا فكر حوري و غلمان اَس!» بعد با خلق تنگي ادامه مي­دهد: «مخارج اُنا رَم آبج جان مِدَد - آبجي ماشاءالله كارا دارد!»

خاله طلعت مي­گويد، «من قبلاً هم مختصر كمكي به اونا مي كردم.» و رو به من اضافه مي­كند، «ميخوام تو بدوني عزيزم كه من براي دختر كلب علي تو وصيت­نامه­ام هم يك مقرري گذاشتم. من جز خواهرامو بچه­هاي اونا، كه شماها باشين، وارثي ندارم…»

مي­گويم، «خاله جان اين حرفا چيه ميزنين؟ چرا اصلاً صحبت وصيتو وصيت­نامه ميكنين؟»

خاله طلعت مي­گويد، «نه نه - ميخوام حتماً تو بدوني كه من وصيت كردم ماهيانه­اي - ناقابل - به اين بچه بدن و يه پولي ام هر ماه خرج كنن كه مقبرهٌ من و آقا آبو جارو بشه.»

من باز مي­خواهم به حرف­هاي خاله اعتراض كنم، اما خاله شوكت فرصت نمي­دهد. مي­گويد، «خب اَس آبجي ، خب اَس! شما ماشاءالله از همهٌ ما سالم­تريد. زندگيتانَم مثال ساعت منظم اَس. ايَه ميان شماها كسي رفتني باشد منم. هي هر روز از وصيت­نامَه حرف نزنيتان. ايَه اينا مواجب مرحوم آقا رَ از مال شما ضبط كنن، اصلاً چيزي براتان نَماند كه شما حرفشَه مِزَنيد! صبر كنيتان - هيچ معلوم نيس چه بشَد.»

مي­پرسم، «كدوم مواجب؟ خاله كه بعد از فوت آقا تمام حقوق بازنشستگي رو به خواهر آقا حواله كرد.»

محمود مي­گويد، «مقصود مامان، حقوقاي آقاس وقتي وكيل مجلس بود.»

مي­گويم، «اووو - آقا پنج شيش دوره وكيل بوده، حالام سي ساله مرده!»

خاله طلعت، گويي فقط يك قسمت از گفتگو را تعقيب مي­كند، مي­گويد، «مهر امسال درست ميشه سيو دو سال.»

خاله شوكت مي­گويد، «چِمدانم بالام - مِگَن مِخوان ضبط كنن.»

غلامحسين خان مي­گويد، «نخيرا - خيال نكنيتان. ضبط نَمكنن.» بعد رو به خاله طلعت مي­پرسد، «حالا خانم - اين بچهٌ زشت و بدخو چيزَس كه شما اينقذه ميخوايدِش؟»

خاله طلعت مي­گويد، «بد شكل نيست. من ميل دارم اين بچه درس بخونه. اين پول ام فقط مخارج تحصيل­شه.»

خاله شوكت و خاله عفت با كلافگي همديگر را نگاه مي­كنند و محمود مي­پرسد، «مامان - من ميتونم يه شكلا بخورم؟»

من از عوض شدن موضوع صحبت شادم و با خنده به خاله شوكت مي­گويم، «كي باورش ميشه كه يه تيمسار ارتش براي خوردن يه شكلا، بايد از مادرش اجازه بگيره!»

خاله شوكت هم مي­خندد و مي گويد، «نه - عقلش نَمرسَد.»

خاله عفت آهي مي­كشد و مي­گويد، «ايواي بَبَم - ما كه از وقتي اين گَدا گدولا پيداشان شد اَس، به خاطر محمود نيمه جان شديمان.»

مي گويم، «خوشبختانه باهش كاري كه نداشتن.»

خاله شوكت مي­گويد، «چطو نداشتن بالام؟ بازنشستش كردن، معلومم نيس حقوقشَ بِدن. اين ام كه یي شاهي ندزديد اَس كه بتاند بي مواجب زندگي كند.»

غلامحسين خان مي­گويد، «باز جاي شكر هس، بعله - كه مثال منوچهر ميرزا محبس نرفته اَس، يا مثال نادر ميرزا…»

خاله عفت مي­گويد، «واي نگو نگو! اصلاً، حرف نادرَ نزن كه باز دلِم گر مِگيرد.»

مي­پرسم، «راستي از منوچهر ميرزا چه خبر؟»

محمود مي­گويد، «حميد دم يكي دو تا‌ آخوندو ديده - شايد بشه پولي داد…»

خاله شوكت با اعتراض حرف محمود را قطع مي­كند: «بابا! حالا نگو! حرفِشَ نزن!» و لبش را گاز مي­گيرد.

غلامحسين خان، كه پيداست دورخيز كرده است تا خوشمزگي كند، به محمود مي­گويد، «يه دَقَه پاشيد. پاشيد ديَه! مخوايد زير بالتانَ بگيرم؟ پاشيد ديَه!»

محمود بلند مي­شود و مي­پرسد، «كه چي؟»

غلامحسين خان به همهٌ ما مي­گويد، «خوب سير كنيتان! تيمسار زندَه اين روزا نَمبينيتان!» و به محمود مي گويد، «بايد بذارنتان تو موزَه والله!»

 

بازگشت