خانه

 

پنجاه ویک

 

 

آپارتمان ستاره توي كوي مهرداد، ميان انباري انيس كه در خيابان كاخ است و خانهٌ فريبا كه در كوچهٌ نكيساست قرار دارد. كوي مهرداد با اينكه نسبتاً عريض است ولي ماشين رو نيست، چون در آغازش به پهناي خود كوچه جوي عميق آبي است، معمولاً خشک، كه بر آن پلي احداث نشده است تا گذر اتومبيل را ممكن كند، در نتيجه حكم كوچه­هاي دردار قديم تهران را پيدا كرده است - محوطه­اي مخصوص سرنشينان كوي و محلي ويژهٌ بازي كودكان محل.

خود آپارتمان در حقيقت يک اطاق خوابه است. ستاره در پستوي باريک آن دو تخت را سر هم سوار كرده است كه دخترانش در آن مي­خوابند، به علاوه چند دست رختخواب هم در گوشهٌ ناهارخوري و سالن سرهمش، آماده در چادرشبي دارد، براي اطراق انيس و فريبا و خويشان شهرستاني.

ستاره اين آپارتمان را دو سه سال پيش، مدتي بعد از مرگ شوهرش خريده است و از داشتن اين آشيانه بسيار راضي است. هربار او را مي­بينم اشاره­اي به اين رضايت مي­كند: «اينجا قفسه مي­دونم، لونه اس نه خونه، فقط يه وجبه، اما باميه بالاي سر بچه­هام و خودم - خوبه ديگه. خدايا شكرت.»

به نظر من آپارتمان شكل جعبهٌ شكلاتي است كه مدت­هاست خوردني­هایش را خورده­اند و بعد در آن سوزن و نخ ريخته­اند - شايد به خاطر كاغذ ديواري صورتي رنگش كه برق پارچهٌ‌ ساتن دارد و لک و پيس شده است و عكس­ها و گل و منگلي كه ستاره به در و ديوار زده است و فقط در قنادي­ها آدم نظيرش را مي­بيند.

از پلكان خانهٌ ستاره، كه از توي كوچه پيداست و تنها فكر بديعي است كه در ساختمان به كار رفته است، آهسته آهسته، و پله پله بالا مي­روم، چون مي­ترسم هر حركت تندي آشوب معده را تشديد كند. حالت تهوع و تبم كه با اعدام اميرعباس هويدا از نو شروع شده است، امروز با خبر تيرباران 15 امير ارتش به اوج رسيده است. ظرف 5 روز 36 نفر را كشته اند - 36 قتل عمد، 36 قتل نفس.

انيس در را برايم باز مي­كند و مي­گويد، «فريبام اينجاس.»

اگر نيروي جسمي كافي داشتم از همينجا برمي­گشتم، و چون ندارم فقط انيس را با خشم نگاه مي­كنم. انيس به هر حال مي­داند كه من مايل به ديدار فريبا نيستم - وقتي قرار امروز را مي­گذاشت، اول پيشنهاد كرد در خانهٌ فريبا جمع بشويم. گفتم، «حرفش ام نزن. من اين روزا بدون اطواراي ننر فريبام بد خلقو كم حوصله­ام. تحمل خلبازياي اونو كه اصلاً ندارم.»

انيس گفت، «مي­دونم خانم جان - چيش! هيچكي نداره. من براي اين گفتم كه اون جاش راحت­تره. پس بيا خونهٌ ستاره.»

 

انيس ميزان اوقات تلخي را در صورتم مي­خواند و مي­گويد، «بدبختي شده ها! كاش طلاق نمي­گرفت همون شمرون مي­موند! كاش شوهره تو يه محل ديگه واسش خونه مي­خريد!»

انيس بلند حرف مي­زند. انگشتم را به علامت سكوت روي لبم مي­گذارم و با اشاره نشان مي­دهم كه در اطاق باز است. انيس شانه­ها را مي­اندازد بالا، و با هم مي­رويم تو.

صورت فريبا امروز بيش از هر روز شبيه «بول داگ» است - شايد به خاطر آنكه چشم­هايش قرمز و قي كرده است و منخرين دماغ عمل كرده­اش از هميشه گشاد تر و نمايان­تر. تا ما وارد مي­شويم فرياد تيزي از حلقش بيرون مي­آيد كه مثل چرخ دندانساز عصب را سوهان مي­كشد.

انيس مي­گويد، «امروز كارش اين شده. هي جيغ ميكشه. همش تقصير اين ستارهٌ گردن خورده!»

چشم­هاي ستاره هم از اشک سرخ است و هنوز دارد بي صدا گريه مي­كند.

از فريبا مي­پرسم، «چته؟»

فريبا به جاي آنكه جواب بدهد، نعرهٌ ديگري مي­كشد. بي­حوصله صورت ستاره را مي­بوسم. روزنامه­اي كه عكس جسد هويدا را چاپ كرده است، روي زانوي ستاره باز است و از دستمالي اين چند روزه كهنه و مندرس شده است و دانه­هاي اشک ستاره آن را خال خال كرده است.

ستاره هم مرا مي­بوسد و روزنامه را روي ميز مي­گذارد و مي­گويد، «خدا رحمتش كنه… به من يكي كه محبت كرده بود.»

مي­پرسم، «مگه تو ديده بوديش؟»

مي­گويد، «آره - وقتي شوهرم مرد.»

انيس مي­گويد، «اينقد زر زر نكن ديگه - چيش!»

مي­گويم، «مرگ شوهرت به هويدا چكار داشت؟»

باز صداي برندهٌ‌ جيغ فريبا بلند مي­شود، و وقتي شكافي كه در هوا ايجاد كرده است هم مي­آيد، ستاره جواب مي­دهد، «آخه شوهرم تو مأموريت اداري مرد.»

انيس مي­گويد، «بابا همه ميدونن ديگه!»

«نه - من نمي­دونم.»

ستاره مي­گويد، «فرستاده بودنش همدون - مأموريت. موقع سركشي دهات اطراف ميخوره به كولاک برف. ماشينش از كار ميمونه، كمك ام نميرسه - صبح كه ميرسن، مي­بينن يخ زده.»

ستاره هروقت از شوهرش حرف مي­زند، صدايش بدون احساس است. بارها به من گفته است، «مرد بدي بود. پدر منو درآورد. خدا نيامرزدش.»

مي پرسم، «خب؟»

مي­گويد، «وقتي مرد دولت نميخواس به من كمك مالي كنه. هرچي اين در و اون در زدم نشد. آخه يه چيزي، يه قانوني هس كه اگه كسي در راه انجام وظيفه بميره…»

انيس از آن خنده­هايي سر مي­دهد كه تمام بدنش را مي­لرزاند. با اينكه اين نوع خنديدن انيس هميشه مسري است و من معمولاً حتي قبل از آنكه دليل خنده را بدانم به خنده مي­افتم، حالا فقط با تعجب نگاهش مي­كنم.

انيس در ميان هرهرها، بريده بريده مي­گويد، «آخه ماشينو ميذاره…» قد قد قد، «پياده راه ميفته كه خودشو به آبو آباداني برسونه…» هه هه هه، «تو اون برفو بوران، از جاده منحرف ميشه… ميگفتن…» دلش را از خنده مي­گيرد، «ايواي خدايا! ايواي!… ميگفتن… چون تو بيراههٌ انجام وظيفه مرده… ايواي مردم…» و قاه­قاهش تمام اطاق را پر مي­كند.

اگر هر روز ديگري انيس اين داستان را تعريف مي­كرد، براي من هم احتمالاً جنبهٌ كمدي آن بر عنصر تراژديش مي­چربيد - مخصوصاً كه مي­دانم ستاره از مرگ شوهر ناراضي نيست، به علاوه انيس هم در توصيف ماجراهايي كه طنز سياه دارد، استاد است. اما امروز چنان وحشت و خشم و غمي در فضا هست كه كمتر مطلبي موجب تفريح مي­شود.

براي آنكه روايت ستاره را بشنوم، به طرف او برمي­گردم. ستاره پردهٌ بين شست و انگشت اشاره­اش را چند بار از روي دست و كف دست گاز مي­گيرد و مي­گويد، «تف، تف، تف!» و بعد دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد، «من يه عريضه نوشتم به هويدا…»

فريبا سه جيغ پي هم سرمي­دهد. انيس اخم را درهم مي­كشد و به ستاره نهيب مي­زند، «پنجره­تو ببند كه صداي نعره­هاي اين دختره نره بيرون!»

ستاره در حين بستن پنجره ادامه مي­دهد: «بهم وقت ملاقات داد. همون روز كه رفتم پيشش، روي پرونده به خط خودش نوشت تمام حقوق شوهرمو به من بدن، عقب افتاده ها رم يه جا بدن - دادن. با همون پول اينجا رو خريدم - خدا رحمتش كنه. خدا…»

انيس مي­گويد، «اِ - دلم تركيد! چقدر نوحه ميخوني، اَه!»

من نمي­دانم خير هويدا در زندگي به چه كساني رسيده است، و از ميان آنها چند نفر مثل ستاره پنج روز به عزايش نشسته­اند، و از ته دل برايش طلب آمرزش كرده­اند - اينقدر مي­دانم كه كشتن او به اين صورت جنايتي است و جمهوري اسلامي با ارتكاب به اين جنايت راه انتقاد و تجزيه و تحليل از اعمال او را هم براي مدتي نامعلوم بسته است.

انيس از من مي­پرسد، «تو امروز چته؟ اين رنگو رو چيه؟ صورتت شده دو بند انگشت - چيش!»

مي­گويم، «باز استفراغا شروع شده. صبح سه دفه تو اداره بالا آوردم.»

انيس مي­گويد، «خب چرا نميري دكتر؟ آدم كه نميشه هي عق بزنه و راه بره!»

مي­گويم، «عصبيه - خودم مي­دونم. دكترم نميتونه كاري برام بكنه.»

عربدهٌ فريبا چنان تكانم مي­دهد، كه ذق ذق معده بالا مي­گيرد. انيس صورتش را چنان در هم مي­كشد كه گويي بوي بدي به مشامش خورده است و با كلافگي به فريبا مي­گويد، «تو پاشو برو خونه­ات خانم. يه هوايي تو راه مي خوري حالت جا مياد. خونهٌ خودت ام بزرگه ميشه توش جيغ كشيد. تو اين آپارتمان فسقل ستاره نميشه هم نعره كشيد، هم سيگار. پاشو خانم جان - پاشو.»

فريبا سوراخ­هاي باز بيني­اش را مثل تفنگ دو لول به طرف انيس مي­گيرد و هفت هشت جيغ پياپي مي­كشد. موقع فرياد زدن چشم­هاي ريزش به كلی بسته مي­شود و آن قسمت از پل دماغ كه بعد از عمل به جا مانده است، چين مي­خورد. وزن عربده­ها، آپارتمان را مي­لرزاند، و مثل سوزن در مغز و معدهٌ من مي­نشيند.

ستاره، از ترس اينكه انیس به فريبا حمله كند، دست فريبا را مي­گيرد و مي­گويد، «بيا بريم - منم تا در خونه باهت ميام - منم بدم نمياد هوايي بخورم. پاشو بريم - بيا.»

من مي­خواهم هر دو را به رفتن تشويق كنم، ولي دل آشوبه شديد شده است و مي­ترسم دهنم را باز كنم. چشم­ها را مي­بندم تا سرگيجه و حالت تهوع فروكش كند.

صداي آخرين فريادهاي جنون آميز فريبا را از توي راه پله­ٌ ستاره مي­شنوم.

انيس مي­گويد، «چيش! ما رو كشت! چرا اينطوري ميكنه؟ وقتي رسيد اينجا خيلي ام حالش خوب بود. لوسبازي ستاره به اين فكر انداختش كه اونم از خودش اطفار بياد. پاك زده به سرش، اَه!»

خطر بالا آوردن گذشته است. مي­گويم، «دختره خله - ولش كن.»

انيس مي­گويد،‌ «وقتي بختيار نخست وزير بود، فقط فكرش اين بود كه فاسق خودش بشه وزير خارجه.»‌

مي­پرسم، «چي؟»

انيس با همهٌ بدنش مي­خندد و مي­گويد، «آره - جلو من دو دفه به نخست وزيري تلفن كرد…»

«كه چي؟»

«كه فاسقشو براي وزارت معرفي كنه.»

مي­گويم، «از خودت حرف در نيار انيس.»

«چيش! چرا حرف در بيارم - ميگم جلو خودم تلفن كرد. منتها تو نخست وزيري عقل همه با گه­شون قاطي شده بود - هركي هركي بود. تلفن­چي فريبا رو وصل كرد به آبدارخونه. اما فريبا از رو نرفت و دوباره نمره رو گرفت و پيشنهادو به تلفنچي داد!» و باز بلند مي­خندد و اضافه مي­كند، «حالام شايد بدش نميومد - ولي ديگه جا نداشت، سنجابي پاش به وزارتخونه نرسيده طرفو تصفيه كرد!»

مي­گويم، «بابا اون بيچاره آدم بدي نيست.»

«برو خانم جان - اونم يه چيزيش ميشه. من كه اين روزنامه­هاي كثافتو نمي­خونم - ستاره نشونم داد. يه شر و ورايي تو كيهان نوشته بود…»

مي­پرسم، «كي ؟»

«بعد از رفتن بختيار، قبل از اينكه از وزارت خارجه بيرونش كنن…»

«چي نوشته بود؟»

انيس مي­گويد، «چميدونم - از انقلاب فرانسه مثل آورده بود - از "ميرابو"، هشدار انقلابي داده بود! خلاصه اونم يه كلاهي از اين نمد مي­خواس!» با غش غش اضافه مي­كند، «اين دختره كارشو خراب كرد!»

مي­گويم، «اينا رو ول كن ترو خدا - حرفشونو كه ميزني به نظرم مياد باز جيغاي فريبا رو مي­شنوم. بگو ببينم اعدام خلعتبري هيچ عكس العملي تو وزارتخونه ايجاد نكرد؟»

«نه - با اون، نه كسي خوب بود نه بد. ببعي ببعي بود بيچاره، ببعي.»

مي­گويم، «اينا كه ميدوني چي بهش گفتن؟ گفتن چرا براي دفن زباله­هاي اتمي با اطريش قرارداد بستي - نگفت اصلاً چنين قراردادي وجود نداره، به جاش گفت مسئول اين كار كس ديگه اس! يعني وزير امور خارجه نمي­دونست همچي قراردادي امضا نشده؟»

انيس مي­پرسد، «مگه نشده؟»

مي­گويم، «نه - من همون موقع كه حرفش در ميون بود - مدتي بعد از مصاحبهٌ اوريانا فلاچي - از طريق اصغر خبر شدم كه اصولاً قراردادي بسته نشده.»

انيس مي­گويد، «حالا مگه دونستن و ندونستنش فرقي مي­كرد؟ مثلاً اگه مي­دونست نمي­كشتنش؟»

«احتمالاً چرا – باز ام مي­كشتنش. ولي اگه مي­دونست شايد اصلاً كار مملكت به اينجاها نمي­كشيد.»

انيس مي­گويد، «خب آره - اگه آدماي لايق سر كار بودن كه آخوند سر ما نميريد! چيش! ولي خلاصه­اش اينا، روي اون قبليا رو سفيد كردن.»

مي­گويم، «بی برو برگرد - مقايسه­اش اسباب خجالته. اينا جونورن آدم نيستن. بيشرفا حتي مهلت ندادن هويدا خاطراتشو بنويسه. اصلاً آدم ديوونه ميشه. ما حق نداشتيم بدونيم كسي كه 14 سال نخست وزير مملكت بوده…»

انيس حرفم را قطع مي­كند: «آخه اونم گذاش گذاش همين چند روزه خاطرات بنويسه! اين همه وقت داشتي آقاجان - خب مي نوشتي ديگه - چيش!» و وقتي جواب نمي­دهم مي­پرسد، «شنيدي شاه رفت باهاماس؟»

با اشارهٌ سر مي