خانه

 

پنجاه و چهار

 

 

دور يك ميز گرد و روي صندلي­هاي راحتي تك نفره، در هال پائين مي­نشينیم. فقط من و نزي و آقاي مهندس هستيم. قاب ميوه و ظرف آجيل پر است، بساط سماور هم روي ميز كوچك­تري كنار تلفن، پاي ديوار به راه است - همه چيز جمع و جور و دم دست.

نزي مي­گويد، «اينجا كه ناراحت نيستي؟ من در پذيرايي و ناهارخوري بالا رو به كلي بستم.»

مي­گويم، «كار حسابي كردي - اينجا عاليه. دنجو راحت.»

نزي اضافه مي­كند: «ديگه خودم نمي­رسم - با اين پشت درد و كمر درد. راستش به خدمتكار جماعت ام ديگه اطمينان ندارم. مخصوصاً بعد از اتفاقي كه براي اون رفقامون افتاد - همسايه­هاي تو.»

«خب حق داري. چه خبر از اونا؟»

نزي لبش را گاز مي­گيرد و مي­گويد، «ما همين چند روز پيشا رفتيم سراغشون. چي برات بگم؟ خدا نصيب نكنه.» و باز لبش را گاز مي­گيرد و با تأثر سرش را تكان مي­دهد.

مهندس به كمك نزي مي­آيد: «خيلي وضعشون بد بود. مثل اينكه خانم اختلال حواس پيدا كرده - ما رو درست نشناخت.»

نزي آرام مي­زند توي صورتش و مي­گويد، «بيچاره چه حالي بود. يه گوشه قوز كره بود، فقط چشماش دو دو مي­زد. يه دفه ده سال پيش شده - بيچاره.»

من مي­خواهم موضوع صحبت را عوض كنم. از نزي مي­پرسم، «از پسراي گلت، كاغذ داري؟ درسو مشقشون در چه حاله؟»

«اونا خوبن - الحمدالله، مشغول درسان ديگه. ديروز تلفني باهشون حرف زديم،» به طرف سماور مي­رود و مي­گويد، «بذار اول برات چايي بريزم، بعدش چند تا خبر دارم كه بايد واست بگم.»

«من چايي رو مي­ريزم - تو بشين خبرا رو بده.»

نزي مي­گويد، «الهي قربونت برم - نه. خودم برات مي­ريزم، مگه ميشه؟ خبرا رم همه رو ميدم.»

وقتي نزي چاي مي­ريزد، آقاي مهندس از من مي­پرسد، «شما اطلاعاتي دربارهٌ اين گروه فرقان دارين؟ من بار اول اسم اينا رو وقتي قرني ترور شد شنيدم. امروزم دوباره بعد از كشتن مطهري.»

مي­گويم، «اوايل شلوغيا، تو دانشگاه يه اعلاميه شونو ديدم. خيلي ريز و بد چاپ بود - لاي كاغذ ماغذاي ديگه كه در و ديوار دانشگاهو سياه كرده، گمو گور بود. درست نخوندمش، فقط مبهم تو ذهنم مونده كه مايل يا معتقد به حكومت الهي هستن، ولي آخوندا رو قبول ندارن! يه همچي چيزي. نمي­دونم كين و چي ميگن.»

نزي استكان­هاي چاي خوشرنگ و معطر را روي ميز گرد وسط مي­گذارد و مي­پرسد، «فرقان معنی ام داره؟»

«ظاهراً يعني جدا كنندهٌ حق از باطل.»

نزي مي­گويد،‌«وا؟ پس بقيه رم بايد بكشن، چون اينا همشون باطلن!»

من مي­خندم و مي­گويم، «آخه كاراي تروريستي مسئله­اي رو حل نميكنه.»

مهندس مي­گويد، «مردم به هر حال اميد بستن كه اينا خيليا رو بكشن. امروز مي­گفتن با ترور اين دو نفر درواقع "قم" ترور شد.»

نزي مي­پرسد، «چطو؟ چون اينا به خميني نزديك بودن؟» و رو به من مي­گويد، «گفت مطهري پارهٌ جگرم بود!»

«نه - به خاطر حروف اول اسم اين دوتا - قاف و ميم.»

چشم­هاي نزي از ذوق گرد مي­شود و با تحسين مي­گويد، «اوا، آره - قم!»

آقاي مهندس اضافه مي­كند: «مي­گفتن اينا اينقدر مي­كشن تا جملهٌ "قم را به آتش مي­كشيم" کامل نوشته بشه.» و مي­خندد.

نزي باز با تحسين تکرار مي­کند: «" قم را به آتش مي­كشيم"؟ خب قم­اش كه رفت،‌ بعدش چيه؟ "ر".» و از هر دو ما سؤال مي كند، «"ر" تو اينا كيه؟»

همه مي­خنديم و من به نزي مي­گويم، «بي­خود دنبالش نگرد نزي جان. مردم از اين چيزا مي­سازن - گاهي براي دلخوشي، گاهي براي خر كردن بقيه. دورهٌ مشروطيت ام از اين كارا كردن.»

نزي به شوخی مي­گويد، «مگه اون موقع ام می­خواستن قمو آتیش بزنن؟»

«نه، نه – اون موقع ملاها مي­خواستن مردمو از مشروطه بترسونن. يه آخوندي حساب كرده بود كه لغت "مشروطه" به حساب ابجد مساوي كلمهٌ "مشرك" يا "شرك" درمياد - حالام يادم نيست كدوم.»

آقاي مهندس با خنده پیشنهاد مي­کند، «مي­تونيم حساب كنيم.»

«اونا حساب كردن بسه! من توي يكي از كتاب­هاي آدميت بهش برخوردم. چقدر اين مرد كاراي حسابي كرده.»

نزي مي پرسد، «آدميت؟ راستي؟ مراد، ما كتاباشو داريم، نه؟»

«"ايدئولوژي مشروطيت"رو بايد داشته باشيم.»

مي­گويم، «اتفاقاً به نظرم، اين مطلب ام همونجاس - تو "ايدئولوژي نهضت مشروطيت".»

نزي از شوهرش مي­خواهد، «پاشو كتابو بيار ببينم.»

آقاي مهندس پي كتاب فريدون آدميت مي­رود. نزي به من مي­گويد، «تو كه قند نمي­خوري، اقلاً از اين شكلاتا با چائيت بخور.»

«توش خلال پرتقاله؟»

«آره - قربونت برم، بخور ديگه.»

«من كه دارم دولپي مي­خورم. خبرا چي شد؟»

نزي مي­گويد، «آها - يادته برات گفته بودم، يه آخونده بود، تو خانوادهٌ ما ميومد و ميرفت؟ بهش مي­گفتيم ملا انزابي؟»

«يادم نمياد.»

«بيشتر خونهٌ آقاجان اينا پلاس بود، اما خونهٌ ماهام گاهي پيداش مي­شد، يه پولي مي­گرفت. خانم جون هر شب جمعه مي­گفت بياد روضه بخونه. برادرم متوجه شد اين انزابي خيلي تك سرفه ميكنه، به خانم جون گفت اين مسلوله.»

آقاي مهندس كتاب به دست برمي­گردد. نزي توضيح مي­دهد: «دارم از ملا انزابي ميگم.»

مهندس كتاب را به من مي­دهد و مي­گويد، «بعله - گوش كنين، قصهٌ غريبيه.»

نزي دنبالهٌ حرف را مي­گیرد: «خانم جون مي­گفت نه بابا انزابي سُر و مُر و گنده اس – راستي ام بود، به مسلول نمي­موند. برادرم بردش بيمارستاني كه خودش كار مي­كرد. اونجا از ريه­هاش عكس ورداشتن و معلوم شد مسلوله، چه مسلولي!»

مي­گويم، «به آخود نمياد سل داشته باشد. ناخوشي آخوندا سوء هاضمه اس!»

مهندس با خنده حرفم را تصديق مي­كند و نزي مي­گويد، «اما اين داشت، مزمن ام شده بود. بايد عملش مي­كردن، يه تيكه از ريه­اشو ورمي­داشتن. خانم جون همهٌ مخارجو تقبل كرد، اما ملا پول بيمارستانو پيش پيش ازش گرفت هيچ­وقتم نرفت عملش كنن!»

مي­پرسم، «مرد؟»

«نه - ايني كه برات ميگم مال پارساله، يه سال، يه سال و نيم پيش. ما ديگه انزابي رو نديديم. خانم جون نمي­خواست بياد ميكرب سلو تو خونه بياره - براش پولشو مي­فرستاد. من چند روز پيش رفته بودم صفي عليشاه ختم - يكي از قومو خويشا اونجا بهم گفت انزابي، تو ابن بابويه معركه گرفته، چه معركه­اي!»

مي­پرسم، «سلو مايهٌ دست كرده گدايي مي­كنه؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «نخير - داعيهٌ پيغمبري داره!»

نزي تأئید مي­کند: «آره - چو انداخته كه نفسش شفا ميده! يه مشت خرم دورش جمع مي­شن، پول بهش ميدن كه ته چائيشو بخورن، دس به ريشش بمالن، دستماشو براي مريضاشون ببرن!»

وحشتزده مي­گويم، «واي بر من!»

«وقتي به برادرم گفتم مي­خواست يخه شو جر بده. گفت حالا خدا ميدونه اين مرتيكهٌ حقه باز چند نفر ديگه رو مسلول كنه.» نزي بلند مي شود كه باز چاي بريزد و مي­گويد، «برادرم چيزا از بيمارستان تعريف ميكنه. ميگه باز تو شهر وبا اومده - از بس كثافت شده. ميگه يه عالم، از اين عرقايي كه توش الكل صنعتي داره، مسموم شدن - خيليا كور شدن. نمي­دوني چه وضعيه. اينا رم بايد مفصل برات بگم.»

با حواس پرت، كتاب آدميت را ورق مي­زنم. آقاي مهندس مي­پرسد، «خاطرتون هست كه تو كدوم فصله؟»

«نخير.» و صفحات را اين بار با دقت نگاه مي­كنم. مطلب را پيدا مي­كنم و مي­گويم، «كلمه شركه، نه مشرک. يه تيكهٌ ديگم اينجا هست از همين مقوله.»

نزي مي­گويد «بخونش.»

مي­خوانم:

...از كشفيات «آيت الله في الارضين» «شيخ ابوالحسن نجفي مرندي» اين است: امام دوازدهم «ابتداي شدت فتنه­هاي آخرالزمان» را در دعاي «افتتاح» به عبارت «و شدت الفتن بنا» معين فرمودند كه به حساب ابجد مطابق است با 1324 يعني سال اعلام مشروطيت.

آقاي مهندس بلند مي­خندد. من دو جملهٌ ديگر را هم مي­خوانم:

و آن عبارت «اشاره به همين فتنه­هاي مشهودهٌ آخر زمان است كه يكي از آنها «مشروطه» مي­باشد.

نزي مي­گويد، «هفتاد هشتاد سال پيش والله مردم عاقل­تر بودن - خر اين ملاها نشدن. اما حالا افسارشونو دادن دست اونا.»

مهندس كتاب آدميت را كه من روي ميز گذاشته­ام، بر مي­دارد و همانطور كه مشغول ورق زدن آن است مي­گويد، «مردم جاهلن و كم سواد. و همیشه ام دنباله رو. اون موقع ام بودن، حالام هستن. با اين فرق، كه زمان مشروطيت يه عده صاحب فكر و با فرهنگ جلودار بودن و اين دوره متأسفانه يه مشت متعصب پرعقدهٌ خرافه پسند بي سواد.» مكثي مي­كند و مي­گويد، «و خونخوار! خونخوار!»

نزي به من مي­گويد، «بختيار بيچاره گفتا - هيچكي گوش نكرد. گفت اين خميني تا وقتي دوره به نظر افسانه مياد، گفت دور و ورش باغ وحش درست كرده، گفت ملا فقط جاش تو مسجده.»

مهندس از نزي مي­پرسد، «چند تا بچه تو خيابون يه شعاري مي­دادن - يادت مونده؟ با هم شنيديم.»

نزي مدتي مي­خندد - صداي خنده­اش مثل زنگي است كه با تلنگري از ليوان بلوري بلند شود - بعد مي­گويد، «آره یادمه - "خميني برو گمشو! رئيس جمهور قم شو"!»

من از ته دل مي­خندم.

آقاي مهندس مي­گويد، «مردم براي اينكه از وحشت اين روزا مختصري كم كنن بذله گو شدن. مطلبي توي يكي از روزنامه­هاي فكاهي بود، دربارهٌ يزدي. خيلي ظريف بود.»

نزي مي­پرسد، «چي بود؟ من نديدم.»

«كاريكاتور دو نفر رو كشيده بودن كه دارن با هم حرف ميزنن. يكي به اون يكي ميگه "بايد وزير هر وزارتخونه­اي اهل فن باشه. مثلا وزير كار بايد كارگر باشه". دومي جواب ميده "آره، درسته، براي همينه كه ما وزير خارجه­مون، خارجي­یه"!»

نزي مي­پرسد، «پس راسته كه يزدي امريكايي شده؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «شكي توش نيست. دخترش ام تو مصاحبه­اي كه باهش كرده بودن تأييد كرد.»

مي­گويم، «يعني بندو آب داد!»

نزي مي گويد، «اونوقت چطوري وزير خارجه شده؟ مگه ميشه؟»

«فعلاً كه همه چي ميشه.»

آقاي مهندس مي­گويد، «اين شخص به نظر آدم شومي مياد.»

شوم براي توصيف يزدي كلمهٌ دقيقي است. مي­گويم، «مخصوصاً به خاطر خنده­اش - مثل كفتار مي­خنده.»

«ظاهراً از امريكائيا خواسته اموال خاندان پهلوي رو در اونجا توقيف كنن. فكر مي­كنين بكنن؟»

«به نظرم خيلي بعيد مياد.»

نزي مي­گويد، «اين يزدي مثه اينكه دامادشو تو امريكا سفير كرده. يه پسرهٌ بيستوچند سالهٌ نفهم!»

مهندس زير لب مي­گويد، «"كله پز برخاست جايش سگ نشست".»

در باقي ماندهٌ وقت ديدار، از اعدام­هاي اخير حرف مي­زنيم و از تشكيل سپاه پاسداران.

نزي با وحشت مي­گويد، «باز همين دو روزه 12 نفرو كشتن. تا كي ميخوان اعدام كنن؟ چقد ميخوان خون بريزن؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «به هر تقدير ميخوان بنياد ارتشو بكنن - هم با كشتاري كه از امرا ميكنن، هم با سپاهي كه دارن راه ميندازن.»

نزي داستان دعوايش را با فروشندهٌ سر پل نقل مي­كند:

«پدر سوخته با پررويي به من ميگه "چرا حجاب اسلامي رو رعايت نكردي؟" مي بيني ترو خدا؟ تازه من يه گرتي سرم بود. بهش گفتم "به تو چه مربوطه؟ تو جنستو بفروش - اين فضوليا به تو نيومده". خيلي بد وضعي شده - ديگه كم­كم نميشه از خونه دراومد.»

و آقاي مهندس ماجراي بازداشت سناتور را تعريف مي­كند:

«وقتي ميريزن تو خونه­اش تازه از بيمارستان برگشته بوده - حتي جاي بخيه­ها هنوز جوش نخورده بود. اين سالاي آخر ام، ميدونين، مغضوب بود. همه ميگن مرد محترمو خيّريه. خانمش ام زن متشخصيه - از قجراست. من دورادور مي­شناسمشون.»

ماجرايي كه نزي نقل مي­كند عصباني كننده است و داستاني كه آقاي مهندس حكايت مي­كند، دردناك. نظاير هردو را هرروز آدم مي شنود، از كسان مختلف به صورت­هاي متفاوت.

وقت رفتن من رسيده است و فرصت نيست راجع به جزئيات كنجكاوي بكنم. وقتي از توي باغ مي­گذريم تا نزي و آقاي مهندس ماشين را بردارند و مرا به خانهٌ خاله­