خانه

 

پنجاه و چهار

 

 

دور يك ميز گرد و روي صندلي­هاي راحتي تك نفره، در هال پائين مي­نشينیم. فقط من و نزي و آقاي مهندس هستيم. قاب ميوه و ظرف آجيل پر است، بساط سماور هم روي ميز كوچك­تري كنار تلفن، پاي ديوار به راه است - همه چيز جمع و جور و دم دست.

نزي مي­گويد، «اينجا كه ناراحت نيستي؟ من در پذيرايي و ناهارخوري بالا رو به كلي بستم.»

مي­گويم، «كار حسابي كردي - اينجا عاليه. دنجو راحت.»

نزي اضافه مي­كند: «ديگه خودم نمي­رسم - با اين پشت درد و كمر درد. راستش به خدمتكار جماعت ام ديگه اطمينان ندارم. مخصوصاً بعد از اتفاقي كه براي اون رفقامون افتاد - همسايه­هاي تو.»

«خب حق داري. چه خبر از اونا؟»

نزي لبش را گاز مي­گيرد و مي­گويد، «ما همين چند روز پيشا رفتيم سراغشون. چي برات بگم؟ خدا نصيب نكنه.» و باز لبش را گاز مي­گيرد و با تأثر سرش را تكان مي­دهد.

مهندس به كمك نزي مي­آيد: «خيلي وضعشون بد بود. مثل اينكه خانم اختلال حواس پيدا كرده - ما رو درست نشناخت.»

نزي آرام مي­زند توي صورتش و مي­گويد، «بيچاره چه حالي بود. يه گوشه قوز كره بود، فقط چشماش دو دو مي­زد. يه دفه ده سال پيش شده - بيچاره.»

من مي­خواهم موضوع صحبت را عوض كنم. از نزي مي­پرسم، «از پسراي گلت، كاغذ داري؟ درسو مشقشون در چه حاله؟»

«اونا خوبن - الحمدالله، مشغول درسان ديگه. ديروز تلفني باهشون حرف زديم،» به طرف سماور مي­رود و مي­گويد، «بذار اول برات چايي بريزم، بعدش چند تا خبر دارم كه بايد واست بگم.»

«من چايي رو مي­ريزم - تو بشين خبرا رو بده.»

نزي مي­گويد، «الهي قربونت برم - نه. خودم برات مي­ريزم، مگه ميشه؟ خبرا رم همه رو ميدم.»

وقتي نزي چاي مي­ريزد، آقاي مهندس از من مي­پرسد، «شما اطلاعاتي دربارهٌ اين گروه فرقان دارين؟ من بار اول اسم اينا رو وقتي قرني ترور شد شنيدم. امروزم دوباره بعد از كشتن مطهري.»

مي­گويم، «اوايل شلوغيا، تو دانشگاه يه اعلاميه شونو ديدم. خيلي ريز و بد چاپ بود - لاي كاغذ ماغذاي ديگه كه در و ديوار دانشگاهو سياه كرده، گمو گور بود. درست نخوندمش، فقط مبهم تو ذهنم مونده كه مايل يا معتقد به حكومت الهي هستن، ولي آخوندا رو قبول ندارن! يه همچي چيزي. نمي­دونم كين و چي ميگن.»

نزي استكان­هاي چاي خوشرنگ و معطر را روي ميز گرد وسط مي­گذارد و مي­پرسد، «فرقان معنی ام داره؟»

«ظاهراً يعني جدا كنندهٌ حق از باطل.»

نزي مي­گويد،‌«وا؟ پس بقيه رم بايد بكشن، چون اينا همشون باطلن!»

من مي­خندم و مي­گويم، «آخه كاراي تروريستي مسئله­اي رو حل نميكنه.»

مهندس مي­گويد، «مردم به هر حال اميد بستن كه اينا خيليا رو بكشن. امروز مي­گفتن با ترور اين دو نفر درواقع "قم" ترور شد.»

نزي مي­پرسد، «چطو؟ چون اينا به خميني نزديك بودن؟» و رو به من مي­گويد، «گفت مطهري پارهٌ جگرم بود!»

«نه - به خاطر حروف اول اسم اين دوتا - قاف و ميم.»

چشم­هاي نزي از ذوق گرد مي­شود و با تحسين مي­گويد، «اوا، آره - قم!»

آقاي مهندس اضافه مي­كند: «مي­گفتن اينا اينقدر مي­كشن تا جملهٌ "قم را به آتش مي­كشيم" کامل نوشته بشه.» و مي­خندد.

نزي باز با تحسين تکرار مي­کند: «" قم را به آتش مي­كشيم"؟ خب قم­اش كه رفت،‌ بعدش چيه؟ "ر".» و از هر دو ما سؤال مي كند، «"ر" تو اينا كيه؟»

همه مي­خنديم و من به نزي مي­گويم، «بي­خود دنبالش نگرد نزي جان. مردم از اين چيزا مي­سازن - گاهي براي دلخوشي، گاهي براي خر كردن بقيه. دورهٌ مشروطيت ام از اين كارا كردن.»

نزي به شوخی مي­گويد، «مگه اون موقع ام می­خواستن قمو آتیش بزنن؟»

«نه، نه – اون موقع ملاها مي­خواستن مردمو از مشروطه بترسونن. يه آخوندي حساب كرده بود كه لغت "مشروطه" به حساب ابجد مساوي كلمهٌ "مشرك" يا "شرك" درمياد - حالام يادم نيست كدوم.»

آقاي مهندس با خنده پیشنهاد مي­کند، «مي­تونيم حساب كنيم.»

«اونا حساب كردن بسه! من توي يكي از كتاب­هاي آدميت بهش برخوردم. چقدر اين مرد كاراي حسابي كرده.»

نزي مي پرسد، «آدميت؟ راستي؟ مراد، ما كتاباشو داريم، نه؟»

«"ايدئولوژي مشروطيت"رو بايد داشته باشيم.»

مي­گويم، «اتفاقاً به نظرم، اين مطلب ام همونجاس - تو "ايدئولوژي نهضت مشروطيت".»

نزي از شوهرش مي­خواهد، «پاشو كتابو بيار ببينم.»

آقاي مهندس پي كتاب فريدون آدميت مي­رود. نزي به من مي­گويد، «تو كه قند نمي­خوري، اقلاً از اين شكلاتا با چائيت بخور.»

«توش خلال پرتقاله؟»

«آره - قربونت برم، بخور ديگه.»

«من كه دارم دولپي مي­خورم. خبرا چي شد؟»

نزي مي­گويد، «آها - يادته برات گفته بودم، يه آخونده بود، تو خانوادهٌ ما ميومد و ميرفت؟ بهش مي­گفتيم ملا انزابي؟»

«يادم نمياد.»

«بيشتر خونهٌ آقاجان اينا پلاس بود، اما خونهٌ ماهام گاهي پيداش مي­شد، يه پولي مي­گرفت. خانم جون هر شب جمعه مي­گفت بياد روضه بخونه. برادرم متوجه شد اين انزابي خيلي تك سرفه ميكنه، به خانم جون گفت اين مسلوله.»

آقاي مهندس كتاب به دست برمي­گردد. نزي توضيح مي­دهد: «دارم از ملا انزابي ميگم.»

مهندس كتاب را به من مي­دهد و مي­گويد، «بعله - گوش كنين، قصهٌ غريبيه.»

نزي دنبالهٌ حرف را مي­گیرد: «خانم جون مي­گفت نه بابا انزابي سُر و مُر و گنده اس – راستي ام بود، به مسلول نمي­موند. برادرم بردش بيمارستاني كه خودش كار مي­كرد. اونجا از ريه­هاش عكس ورداشتن و معلوم شد مسلوله، چه مسلولي!»

مي­گويم، «به آخود نمياد سل داشته باشد. ناخوشي آخوندا سوء هاضمه اس!»

مهندس با خنده حرفم را تصديق مي­كند و نزي مي­گويد، «اما اين داشت، مزمن ام شده بود. بايد عملش مي­كردن، يه تيكه از ريه­اشو ورمي­داشتن. خانم جون همهٌ مخارجو تقبل كرد، اما ملا پول بيمارستانو پيش پيش ازش گرفت هيچ­وقتم نرفت عملش كنن!»

مي­پرسم، «مرد؟»

«نه - ايني كه برات ميگم مال پارساله، يه سال، يه سال و نيم پيش. ما ديگه انزابي رو نديديم. خانم جون نمي­خواست بياد ميكرب سلو تو خونه بياره - براش پولشو مي­فرستاد. من چند روز پيش رفته بودم صفي عليشاه ختم - يكي از قومو خويشا اونجا بهم گفت انزابي، تو ابن بابويه معركه گرفته، چه معركه­اي!»

مي­پرسم، «سلو مايهٌ دست كرده گدايي مي­كنه؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «نخير - داعيهٌ پيغمبري داره!»

نزي تأئید مي­کند: «آره - چو انداخته كه نفسش شفا ميده! يه مشت خرم دورش جمع مي­شن، پول بهش ميدن كه ته چائيشو بخورن، دس به ريشش بمالن، دستماشو براي مريضاشون ببرن!»

وحشتزده مي­گويم، «واي بر من!»

«وقتي به برادرم گفتم مي­خواست يخه شو جر بده. گفت حالا خدا ميدونه اين مرتيكهٌ حقه باز چند نفر ديگه رو مسلول كنه.» نزي بلند مي شود كه باز چاي بريزد و مي­گويد، «برادرم چيزا از بيمارستان تعريف ميكنه. ميگه باز تو شهر وبا اومده - از بس كثافت شده. ميگه يه عالم، از اين عرقايي كه توش الكل صنعتي داره، مسموم شدن - خيليا كور شدن. نمي­دوني چه وضعيه. اينا رم بايد مفصل برات بگم.»

با حواس پرت، كتاب آدميت را ورق مي­زنم. آقاي مهندس مي­پرسد، «خاطرتون هست كه تو كدوم فصله؟»

«نخير.» و صفحات را اين بار با دقت نگاه مي­كنم. مطلب را پيدا مي­كنم و مي­گويم، «كلمه شركه، نه مشرک. يه تيكهٌ ديگم اينجا هست از همين مقوله.»

نزي مي­گويد «بخونش.»

مي­خوانم:

...از كشفيات «آيت الله في الارضين» «شيخ ابوالحسن نجفي مرندي» اين است: امام دوازدهم «ابتداي شدت فتنه­هاي آخرالزمان» را در دعاي «افتتاح» به عبارت «و شدت الفتن بنا» معين فرمودند كه به حساب ابجد مطابق است با 1324 يعني سال اعلام مشروطيت.

آقاي مهندس بلند مي­خندد. من دو جملهٌ ديگر را هم مي­خوانم:

و آن عبارت «اشاره به همين فتنه­هاي مشهودهٌ آخر زمان است كه يكي از آنها «مشروطه» مي­باشد.

نزي مي­گويد، «هفتاد هشتاد سال پيش والله مردم عاقل­تر بودن - خر اين ملاها نشدن. اما حالا افسارشونو دادن دست اونا.»

مهندس كتاب آدميت را كه من روي ميز گذاشته­ام، بر مي­دارد و همانطور كه مشغول ورق زدن آن است مي­گويد، «مردم جاهلن و كم سواد. و همیشه ام دنباله رو. اون موقع ام بودن، حالام هستن. با اين فرق، كه زمان مشروطيت يه عده صاحب فكر و با فرهنگ جلودار بودن و اين دوره متأسفانه يه مشت متعصب پرعقدهٌ خرافه پسند بي سواد.» مكثي مي­كند و مي­گويد، «و خونخوار! خونخوار!»

نزي به من مي­گويد، «بختيار بيچاره گفتا - هيچكي گوش نكرد. گفت اين خميني تا وقتي دوره به نظر افسانه مياد، گفت دور و ورش باغ وحش درست كرده، گفت ملا فقط جاش تو مسجده.»

مهندس از نزي مي­پرسد، «چند تا بچه تو خيابون يه شعاري مي­دادن - يادت مونده؟ با هم شنيديم.»

نزي مدتي مي­خندد - صداي خنده­اش مثل زنگي است كه با تلنگري از ليوان بلوري بلند شود - بعد مي­گويد، «آره یادمه - "خميني برو گمشو! رئيس جمهور قم شو"!»

من از ته دل مي­خندم.

آقاي مهندس مي­گويد، «مردم براي اينكه از وحشت اين روزا مختصري كم كنن بذله گو شدن. مطلبي توي يكي از روزنامه­هاي فكاهي بود، دربارهٌ يزدي. خيلي ظريف بود.»

نزي مي­پرسد، «چي بود؟ من نديدم.»

«كاريكاتور دو نفر رو كشيده بودن كه دارن با هم حرف ميزنن. يكي به اون يكي ميگه "بايد وزير هر وزارتخونه­اي اهل فن باشه. مثلا وزير كار بايد كارگر باشه". دومي جواب ميده "آره، درسته، براي همينه كه ما وزير خارجه­مون، خارجي­یه"!»

نزي مي­پرسد، «پس راسته كه يزدي امريكايي شده؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «شكي توش نيست. دخترش ام تو مصاحبه­اي كه باهش كرده بودن تأييد كرد.»

مي­گويم، «يعني بندو آب داد!»

نزي مي گويد، «اونوقت چطوري وزير خارجه شده؟ مگه ميشه؟»

«فعلاً كه همه چي ميشه.»

آقاي مهندس مي­گويد، «اين شخص به نظر آدم شومي مياد.»

شوم براي توصيف يزدي كلمهٌ دقيقي است. مي­گويم، «مخصوصاً به خاطر خنده­اش - مثل كفتار مي­خنده.»

«ظاهراً از امريكائيا خواسته اموال خاندان پهلوي رو در اونجا توقيف كنن. فكر مي­كنين بكنن؟»

«به نظرم خيلي بعيد مياد.»

نزي مي­گويد، «اين يزدي مثه اينكه دامادشو تو امريكا سفير كرده. يه پسرهٌ بيستوچند سالهٌ نفهم!»

مهندس زير لب مي­گويد، «"كله پز برخاست جايش سگ نشست".»

در باقي ماندهٌ وقت ديدار، از اعدام­هاي اخير حرف مي­زنيم و از تشكيل سپاه پاسداران.

نزي با وحشت مي­گويد، «باز همين دو روزه 12 نفرو كشتن. تا كي ميخوان اعدام كنن؟ چقد ميخوان خون بريزن؟»

آقاي مهندس مي­گويد، «به هر تقدير ميخوان بنياد ارتشو بكنن - هم با كشتاري كه از امرا ميكنن، هم با سپاهي كه دارن راه ميندازن.»

نزي داستان دعوايش را با فروشندهٌ سر پل نقل مي­كند:

«پدر سوخته با پررويي به من ميگه "چرا حجاب اسلامي رو رعايت نكردي؟" مي بيني ترو خدا؟ تازه من يه گرتي سرم بود. بهش گفتم "به تو چه مربوطه؟ تو جنستو بفروش - اين فضوليا به تو نيومده". خيلي بد وضعي شده - ديگه كم­كم نميشه از خونه دراومد.»

و آقاي مهندس ماجراي بازداشت سناتور را تعريف مي­كند:

«وقتي ميريزن تو خونه­اش تازه از بيمارستان برگشته بوده - حتي جاي بخيه­ها هنوز جوش نخورده بود. اين سالاي آخر ام، ميدونين، مغضوب بود. همه ميگن مرد محترمو خيّريه. خانمش ام زن متشخصيه - از قجراست. من دورادور مي­شناسمشون.»

ماجرايي كه نزي نقل مي­كند عصباني كننده است و داستاني كه آقاي مهندس حكايت مي­كند، دردناك. نظاير هردو را هرروز آدم مي شنود، از كسان مختلف به صورت­هاي متفاوت.

وقت رفتن من رسيده است و فرصت نيست راجع به جزئيات كنجكاوي بكنم. وقتي از توي باغ مي­گذريم تا نزي و آقاي مهندس ماشين را بردارند و مرا به خانهٌ خاله­ها برسانند، تمام ريه را از عطر بهشتي نيمهٌ ارديبهشت پر مي­كنم و بي اختيار مي­گويم، «حيف از اين هوا!»

 

 

پنجاه و پنج

 

گداها و سگ­هاي ولگرد، و عرب­هايي كه چپيه عگال بر سر بسته­اند، و مردهايي كه لاشهٌ خون­آلود گوسفند يا گوساله­اي را بر شانه و گردن حمل مي­كنند، از منظره­هاي ثابت همهٌ خيابان­هاست. زماني كه در خيابان عباس آباد به انتظار تاكسي ايستاده­ام از اين هر چهار گروه سان مي­بينم.

عرب­ها مي­گذرند، قصاب­هاي دوره گرد و سگ­ها هم به دنبالشان، اما گداها، مثل كنه به آدم مي­چسبند و فقط با نهيب و تهديد به سراغ عابر يا منتظر ديگري مي­روند. متاعي كه همه­شان در ابتدا عرضه مي­كنند تا در مقابلش صدقه­اي بگيرند، يك رشته دعاهاي توأم با زنجموره است براي زندگان و مردگان آدم. بعضي علاوه بر اين كالا، كودكي بيمار، دستي چلاق، يا پايي ناقص را هم به نمايش مي­گذارند، تا خيرات چرب­تر شود. وقتي از گرفتن پول نوميد مي­شوند، باز پاي زندگان و مردگان آدم را به میان مي­كشند - اين بار با طعن و لعن و نفرين تا اثر دعاها به كلي باطل شود. در اين روزگاران دعاي مفت براي كسي نمي­توان كرد.

وقتي تاكسي نارنجي، جلو پايم نيش ترمز مي­زند، مشغول خلاص كردن آستينم از پنجهٌ سمج زن سيه چرده­اي هستم كه ميان ابروها و روي چانه­اش خال كوبي شده است. زن دست به فحش مي­گذارد و من به راننده مي­گويم، «شاهرضا.»

با اشارهٌ سر مي­گويد سوار شوم. عقب سه نفر نشسته­اند. مردي كه كنار راننده است و كلاه بي قواره­اي به سر دارد، به جاي آنكه نزديک­تر به شوفر بنشيند تا جايي براي من باز شود، پياده مي­شود و مرا در وسط مي­نشاند. توضيحي هم دربارهٌ اين كار مي­دهد. اما من از فضاي اين صبح زشت، از نكبت خيابان، سماجت گدا، و بي­ادبي اين مرد كه بدترين جا را به من داده است، به قدري عصبانيم كه توجهي به حرف­هايش نمي­كنم.

به زحمت خودم را بر دو لبهٌ صندلي­هاي راننده و مسافر بند مي­كنم، دست­ها را محكم به پهلوهايم مي­چسبانم تا كمتر جا بگيرم و پاها را طوري قرار مي­دهم كه نه به دنده تكيه كند و نه با پاي دو سرنشين ديگر تماس داشته باشد. خوابيدن بر تخت ميخ مرتاضان نبايد از كاري كه من مي­كنم چندان مشكل­تر باشد. منتهي من هنوز بر اين امكان بي پشت و پناه ننشسته، بدنم به گزگز مي­افتد، و هرچه كوشش مي­كنم به حجم و وزنم فكر نكنم، هر لحظه از آن دو آگاه­تر مي­شوم. از آن بدتر، دست­ها و پاهاست - هردو به سرعت مشغول دراز شدن است، نه اولي بر پهلوها ثابت مي­ماند، و نه دومي در كنار برجستگي جعبه دندهٌ ماشين آرام مي­گيرد.

من هنوز در تقلاي حفظ تعادلم در اين بند بازي مسخره­ام و نگران اينكه به حريم دو نفر ديگر تجاوز نكنم كه راننده مي­پرسد، «شما دُرُس كجا ميرين؟»

مي­گويم، «تا خيابون شاه - ولي اگه به مسيرتون نمي­خوره، شاهرضا پياده ميشم. حوالي دانشگاه - خوبه؟»

راننده مي­گويد، «عيبي نداره.» و بعد با لبخندي اضافه مي­كند، «اما اينا ديگه همه­اش عوض شده.»

مي­پرسم، «چيا؟»

با همان لبخند مي­گويد، «اسما.»

با لجاجت مي­گويم، «من به همون اسماي قديمي عادت دارم.»

لبخند راننده در حال پت و پهن شدن است كه مردي از پشت مي­گويد، «خب باس اسماي تازه رو ياد بگيرين.»

برگشتن كار ناممكني است، بنابراين بي­آنكه عقب را نگاه كنم، مي­گويم، «من براي ياد گرفتن اسم استعداد ندارم.»

مسافر صندلي پشت با اصرار مي­گويد، «باس ياد گرفت - مهمه!»

اين بار به هر جان كندني است سرم را برمي­گردانم و مرد را نگاه مي­كنم. جواني است بيست و يكي دو ساله، با صورتي سه گوش و چشم و ابرويي مشکي كه موهايش را با آب يا احتمالاً روغن به دقت شانه كرده است. بي اختيار به يقه­اش نگاه مي­كنم - كراوات ندارد، ولي دگمهٌ بالاي پيراهنش را هم حاجی وار نبسته است، ريشش هم اصلاح شده است.

مي­پرسم، «براي كي مهمه؟ براي شما؟ خب ياد بگيرين. براي من مهم نيست ياد نمي­گيرم.»

جوان خودش را به صندلي جلو نزديک­تر مي­كند و مي­گويد، «بهَه! اسم اونايي كه انقلاب كردن مهم ني؟»

مي­گويم، «خير.»

دو مسافر ديگر كه عقب نشسته­اند، هردو زنند و هردو چادري. مردي كه كنار من نشسته است از پنجره بيرون را نگاه مي­كند. فقط راننده، كه ديگر لبخند ندارد، تمام حواسش به گفتگوي ماست و منتظر است كه برنده معلوم شود.

جوان دوباره تکرار مي­کند: «بهَه!» اين بار آنقدر به صندلي جلو نزديک شده است كه هاي دهنش را روي موهايم حس مي­كنم.

باز با بند بازي برمي­گردم و مي­گويم، «لطفاً عقب بشينین آقا - نفستون مزاحم منه.»

پسر فوراً عقب مي­رود، ولي با دلخوري مي­گويد،‌ «پس نفس ام نكشيم؟ دكي!»

مي­گويم، «اون ميل خودتونه - ولي به هر حال روي گردن من نكشين.»

سايهٌ لبخند دوباره روي صورت راننده پيدا مي­شود. جوان لحظه­اي غرغرهاي نامفهوم مي­زند، و بعد با عصبانيت مي­گويد، «ديگه اون دوره­اي كه دستور ميدادن گوذشت! ديگه كسي به كسي نميتونه دستور بده! بكي!»

راننده مي­گويد، «نه جون تو ديگه نميشه.» شوفر مي­تواند، با در هم كشيدن ابرو، يا بالا بردن آن، به اين جمله حالت تصديق بدهد، يا تمسخر. اما در چهره­اش الان هيچ­كدام از اين دو حالت نيست.

خطاب به پسر مي­گويم، «كي به كي داشت دستور مي­داد؟ كي داشت مي­گفت اسم خيابونا رو بايد ياد گرفت؟ من؟ يا شما؟»

جوان دور برداشته است، صدا را بالا مي­برد، و بي­آنكه به سؤال من جواب بدهد، دنبال شعارهايش را مي­گيرد: «ديگه گوذشت! بعله! ديگه همه با هم مساوين! ديگه همه با هم برابرن! بعله! ديگه گوذشت! ديگه…»

برگرداندن سر، اين بار با شتابي انجام مي­شود كه تعادل موئين من ميان فضاي خالي بين دو صندلي، برهم مي­خورد - دستم را ناگزير بر پشت جايگاه راننده تكيه مي­دهم، و پاها را رها مي­كنم كه وزنش را بر قوزک پاي مسافر بغل دستم تحميل كند. مرد حتي به نظر نمي­آيد كه به مشاجرهٌ لفظي ما توجهي دارد - كماكان يا از كنار و يا از رو به رو، خيابان را با اخمي دائم نگاه مي­كند. ولي ناگهان مي­گويد، «شرم كن! حيا كن! خجالت بكش!»

من كه غافلگير شده­ام، به طرف مرد برمي­گردم و راننده هم، كه تعجبش از من كمتر نيست، سرك مي­كشد كه دليل اعتراض مسافر جلوي را بفهمد، و پسر با پيروزي از پشت مي­خندد.

من با عصبانيت فقط مي­گويم، «بله؟»

مرد مي­گويد، «با شما نيستم.»

كنجكاوي راننده مطلقاً ارضا نشده است و مي­پرسد، «نه؟»

مسافر جلو، تمام بالاتنه­اش را به طرف جوان برمي­گرداند و ادامه مي­دهد: «با تو ام پسر! چرا حيا سرت نميشه؟ چرا اينقد مزخرف ميگي؟ همه با هم مساوين يعني چي؟ چي تو با اين خانم مساويه؟ چيت با من مساويه؟ قدمون؟ هيكلمون؟ پول تو جيبمون؟ سنمون؟ سوادمون؟ تجربه­مون؟ چي مون؟ دِ بگو دِ! چرا همينطور دهنتو وا مي­كني، باد هوا ول ميدي؟»

صداي «هف» توي صندلي فرو رفتن پسر را مي­شنوم. راننده جبهه­اش را معين كرده است و حالا با خيال راحت بلند مي­خندد.

پسر، كه صدايش را پائين آورده است، مي­گويد، «بهَه - اين همه خون داديم، بازم مساوي نيستيم؟ بهَه!»

مرد مي­گويد، «نه كه نيستيم پسر - زر بي­خود نزن! حرفاي مزخرفي كه يادت دادن بي­جا تحويل نده! اگه صحبت تساويه، بايد آدما مقابل قانون مساوي باشن. مقابل قانون - حاليته؟ اين منو ترو، يا تو و اين خانمو مساوي نميكنه - اينم حاليته؟ تساوي مقابل قانون ام، وقتي معني داره كه اصلاً قانوني باشه. الان قانون هست؟» از توي جيبش روزنامه­اي در مي­آورد، تكانش مي­دهد و مي­گويد، «22 نفر باز پريروز كشتن. امروزم هفت هشتا – دو تاشون بازاري بودن. فردا ميشه نوبت معلما، پس فردا نوبت كارمندا - قانون؟ قانون! مگه ملا قانون سرش ميشه؟»

من احساس مي­كنم حتي دو زن چادري عقب ماشين، با وول خوردن موافقشان را با مسافر جلو نشان مي­دهند. جوان به كلي لحن صدايش را عوض كرده است - مي­گويد، «همهٌ ملاها رو نباس با يه چوب روند آقا. توشون آدم حسابي زياده.»

مرد مي­گويد، «آدم حسابي؟ نكنه خلخالي رو ميگی؟»

راننده قاه قاه مي­خندد و مي­گويد، «گمونم ممد رينگو رو ميگه!»

مرد مي­گويد، «شايد ام مقصودت طالقانيه؟»

راننده مي­گويد، «بهش ميگن، ماله كش خميني!»

مرد ادامه مي­دهد: «پسراي خودشو كه مي­گیرين. به كميته­ها بد و رد ميگه. اما تا آقا دستور ميده، فرداش ميگه من گه خوردم - كميته­ها خيلي ام خوبن!»

راننده مي­گويد، «بهشتي بهشتي رو بگو! جان من!»

مرد با تأسف سري مي­جنباند و مي­گويد، «ببين، ببين، به سر مملكت چي آوردن! همهٌ شهرو كردن جنوب شهر، خيال ميكنن فلان غول شكستن! بي پدرا! بدبختي رو ميون مردم تقسيم كردن - نامردا!»

راننده همانطور كه از توي آينه پسر را نگاه مي كند، به مرد مي­گويد، «بلكم اين‌ آقا از مساوي، نظرش همين بود.» و باز بلند بلند مي­خندد.

پسر مذبوحانه مي­گويد، «نه بابا.»

مرد باز به خيابان خيره شده است - به ته ماندهٌ بناهاي سوخته، ساختمان­هاي تمام نشده ويران شده، ديوارهاي سياه از شعار و تصوير، به دستفروش­هاي پياده روها، به جوي­هاي آلوده به خونابهٌ گلوي گاو و گوسفند، به زباله و لجني كه سپوري نيست جمع كند. و مي­گويد، «اونوخ اسماي نحسشونو گذاشتن رو خيابونايي كه خراب كردن.» و به راننده مي­گويد، «همين جا نگه دار آقا جان.»

و من تازه متوجه مي­شوم كه وقتي مرد، مرا در آغاز سفر، وسط خودش و شوفر، ساندويچ كرده است، توضيح داده است كه به زودي و يا لااقل قبل از من پياده مي­شود. در تاكسي را باز مي­كند و همانقدر ناگهاني كه پرخاشش را به جوان شروع كرده است، ابتدا به ساكن يك دستش را به طرف من مي­گيرد، و با دست ديگر كلاهش را نيمه از سر برمي دارد و مي­گويد، «خداحافظ خانم.»

من با عجله با او دست مي­دهم و مي­گويم، «خيلي از آشنائيتون خوشوقتم.» درست مثل اينكه شروع صحبت است نه پايان آن.

مرد مي­رود، و تاكسي دوباره راه مي­افتد و من پاها را راحت دراز مي­كنم. راننده راديوي ماشين را روشن مي­كند. كسي با كلمات آخوندي و لحني دريده و گستاخ مشغول عربده كشيدن است و فحاشی کردن. راننده هم دو فحش آب نكشيده مي­دهد، و راديو را مي­بندد و بعد با يک «با اجازه» يک كاست توي ضبط صوت مي­گذارد و صداي سوسن بلند مي­شود:

…كه عاشقي كار دله گناه من نيست

 تقصير دله…

راننده به پسر مي­گويد، «شمام كه از اين چيزا بدت نمياد داداش. داري رنگ مي­گيري!» و به من نگاه مي­كند و جوان را با اشارهٌ سر نشانم مي­دهد.

جوان مي­گويد، «چرا بدم بياد؟ و بعد از راننده مي پرسد، «اگه تا شاه ميري، منم اونورا پياده ميشم وگرنه…»

راننده مي­گويد، «اِ - شمام كه ميگي، شاه!»

جوان بچگانه مي­خندد و مي­گويد، «اسمش يادم رفت - شاهرضا رو ميدونم - انقلابه.»

 

بازگشت