خانه

 

پنجاه و شش

 

وقتي دکتر عليزاده حرف مي­زند و جواب نمي­خواهد، وضع قابل تحمل است. حتي وقتي حرف مي­زند و جواب را مي­شود با بستن چشم و يا بالا بردن ابرو داد، باز هم امکان دوام هست. اما وقتي حرف مي­زند و انتظار جواب چند جمله­اي دارد مي­خواهم دسته­هاي صندلي را از جا در بياورم. به هر حال تا آنجا که درد دنداني که تمام روز کل بدن و ذهنم را فلج کرده است بگذارد و وحشت دستگاه­هايي که در دهن و جلو چشم و بالاي سرم است اجازه بدهد، به صحبت­هايش گوش مي­کنم.

دکتر عليزاده از اوضاع دانشکدهٌ دندانپزشکي مي­گويد، به ته لهجهٌ کاشي:

«پسره دو ساله سال اول رد شده، حالا اومده ميگه من ام بايد در انتخاب استادا شريک باشم! من ام گفتم خب پس يه باره دربون دانشگاه ام بياد رأي بده ديگه. لطفاً دهنتو بيشتر وا کنين. بيشتر. حالا شد.»

تقريباً نيم سرش را توي دهنم مي­کند و مي­پرسد، «دندوناتونو زياد روي هم زور ميدين؟»

چشم­ها را مي بندم و باز مي­کنم.

دکتر عليزاده مي­پرسد، «شبا چي؟ دندون قروچه ميکنين؟»

شانه­ها را بالا مي­اندازم.

انگشتش را آرام روي لبهٌ دندان­ها مي­کشد و با اطمينان مي­گويد، «بعله - ميکنين. همه­اش عصبيه، عصبي. به جاي اينکه دندونا رو رو هم بسابين، داد بزنين خانم، هوار کنين. اون جوري بخارو بدين بيرون. حيف دندوناس. قال کنين - خانما که خوب بلدن!»

به جاي جواب ناله مي­کنم و دسته­هاي صندلي را بيشتر فشار مي­دهم.

مي­پرسد، «خيلي درد داره؟»

دو سه بار چشم­ها را باز و بسته مي­کنم.

«عصبو که کشتم راحت ميشين. آمپول بي حسي دردش يه لحظه اس - آها.»

وقتي دست­هاي پشمالود دکتر عليزاده، با سوزني که به نظر من چند متر مي­آيد، رو به دهنم بلند مي­شود، سقف را نگاه مي­کنم. نيش نوک سوزن را بر لثه­ام حس مي­کنم و بعد مزهٌ تلخ دوايي را که ته حلقم رسوب مي­کند.

دکتر مي­گويد، «يه خورده مهلت ميديم، تا دوا اثرشو بکنه.»

به محض آنکه دستش را با سرنگ خالي کنار مي­برد، مي­گويم، «اگه اين روزا فرصت نفس کشيدن به خانما بدن، بايد شکر کرد - فرصت قال کردن پيشکششون!»

عليزاده مي­خندد. مي­پرسم، «بالأخره مسئلهٌ دانشکده چي شد؟»

مي­گويد، «هيچي. من که استعفامو دادم. ستاد انقلاب فرهنگي براي خودشون خوبه. در مطب ام همين روزا تخته مي­کنم، ميرم فرنگ. من حوصله ندارم هر روز يه مشت قداره بند بريزن اينجا که چرا سکرتر خوشگل داري، چرا تو اطاق دربسته با زناي مردم ورميري. مغز خر که نخوردم بمونم.»

مي­پرسم، «مگه از اين کارام کردن؟»

مي­گويد، «لااقل هفته­اي دو سه بار. ديگه خسته شدم. بقيه­ام دارن ميرن. مخصوصاً بعد از کشتن اون دکتر بيچاره تو کردستون.»

ماجراي اعدام دکتر رشوند،‌ به دستور صادق خلخالي تمام مردم را به حيرت و وحشت انداخته است. شهرت دارد که خلخالي مدت­ها در يکي از بيمارستان­هاي رواني بستري و تحت نظر بوده است. بي­شک مجنون است. بين مردم به «صادق گربه کش» شهرت دارد.

«اون ماجرا دقيق چي بود؟ واقعاً فقط براي اين کشتش که داشت به يکي از زخميا مي­رسيد؟»

عليزاده مي­گويد، «فقط برا همين. اين مرتيکه ديوونهٌ زنجيريه، اين شيخ صادق. بهش گفته "اين مجروح ضد انقلابه، نبايد معالجش کني"! اونم گفته "برا طبيب که انقلابيو ضد انقلابي معنا نداره". شيخ شروع کرده به هارتو پورت که "من به تو دستور ميدم" و از اين غلطا – رشوند ام اعتناش نکرده برگشته سر مريض. اون آدمکش ديوونه ام داده در جا اعدامش کردن. تو يه همچي ملکي ديگه کدوم پزشکي ميتونه کار کنه؟ اصلاً آدم تأمين جوني نداره. مرتيکه يه تحت­الحنک بسته، ميخواد به ما درس طبابت بده!»

نيم صورتم به کلي بي حس است. ديگر اختيار ماهيچه­هاي لبم را ندارم. با دست گوشهٌ چپ لب را، که خيال مي­کنم آويزان مانده است، بالا نگه مي­دارم و مي­پرسم، «ميشه يه سيگار بکشم؟»

دکتر مي­گويد، «اين سيگارم شما بايد کم کنين.»

مي­گويم، «اگه ميخواين دندون قروچه کمتر برم، اجازه بدين سيگارو بکشم.»

کيفم را مي­آورد که سيگار و فندک را بردارم و ادامه مي­دهد: «فردا بهشتي بزنه به سرش که دوتا دندوناي جلشو بذاره و بياد سراغ من. اگه دردش بيارم لابد میده شلاقم بزنن! همين ميشه ديگه.»

به سيگار نمي­توانم درست پک بزنم نيمه خاموشش مي­کنم.

دکتر مي­گويد، «ديگه بايد اثر کرده باشه. دهنو حسابي واکنين.» و باز با آلات وادوات ترسناکش دست به کارمي­شود. همان طور که من اسباب کيفم را براي پيدا کردن قوطي کبريتي در هم مي­ريزم، عليزاده دل و جگر دندانم را براي پيدا کردن عصب زير و زبر مي­کند. درد گنگ است، ولي حرکات تند ميله­هاي فلزي سرکج و نوک تيز، ياد درد را در ذهن زنده نگه مي­دارد.

دکتر در عين سابيدن و تراشيدن، کندن و پاره کردن، آب و هوا در محفظهٌ خالي دندان گرداندن، قالب گرفتن و دوا گذاشتن و برداشتن، حرف مي­زند:

«همين چند روز پيشا، يکي از دکتراي رفيق من رفت لندن - با زن و بچه. من رفته بودم فرودگاه راش بندازم. يکي از اين کميته­چيا، پاسدارا،‌ نمي­دونم کي، يه علقه و مضغه­ای، انگشتر زن دکترو از دستش درآورد که "اين بيت­الماله! کجا داري ميبريش؟" دکترم انگشترو گرفت و پرت کرد تو صورت پسره و گفت "اون جواهري که داره از اينجا بيرون ميره و تو شعورشو نداري، مغز منه".»

آب دهنم را نمی­توانم فرو بدهم و به تقلا مي­افتم.

عليزاده مي­پرسد، «باز درد دارين؟»

ابروها را بالا مي­برم و به گلويم اشاره مي­کنم. ليوان آبي را، که دواي ضد عفوني قرمز رنگي مخلوط دارد، به دستم مي­دهد. قرقره کردن، ممکن نيست ولي تا آنجا که ميسر است، مايع را در دهانم نگه مي­دارم و مي­چرخانم. اما باز تا سرم را روي پشتي صندلي تکيه مي­دهم و خودم را آمادهٌ يورش بعدي دکتر مي­کنم، ترشح بزاق شروع مي­شود.

«من ام ميرم. من ام احتمالاً ميرم لندن. مغز خر که نخوردم! به اون رفيقم تو فرودگاه گفتم "برو، من ام پشت سرت مي­رسم". اون وضع دانشگاه، اين وضع کار کردن! نخير، ديگه اينجا جاي ما نيست.» و باز به ليوان اشاره مي­کند.

اين بار چند دفعه دهان را مي­شويم.

دکتر مي­گويد، «ديگه چيزي نمونده. امشب پانسمانش مي­کنم. تا چند روز ديگه ام روکشش حاضره. طلا که نميخواين؟»

ابروها را تا جايي که ممکن است بالا مي­برم.

وقتي بالأخره کار تمام مي­شود، خود دکتر با من به اطاق انتظار مي­آيد که قرار بعدي را يادداشت کند. مجله­هاي روي ميز وسط آشفته و درهم است، و گلدان ميز منشي خالي از گل. چند نفر بيمار ديگر منتظر نوبتند. دکتر رو به مراجعين مي­گويد، «ببخشين که معطلي زياده. دستيار و سکرتر من ديگه از ساعت پنج ميرن. عليزاده ميمونه و حوضش.» حاضرين همه مؤدبانه مي­خندند.

دکتر تقويم منشي را زير و رو مي­کند و به من مي­گويد، «سوم خرداد - صبح خوبه؟»

«متأسفانه صبح نمي­تونم.» لب و چانه­ام به کلي بي حس است.

«همون روز، ساعت 6؟»

بهتر است حرف نزنم. با اشارهٌ سر و دست، هم قبول مي­کنم، هم تشکر و هم خداحافظي. دستمال را جلو دهنم مي­گيرم و در خيابان خردمند شمالي به اميد پيدا کردن وسيلهٌ آمد و شدي رو به کريم خان زند راه مي­افتم. با اينکه اول غروب است، کسي بيرون نيست. من با زبان سنگينم به دندان مجروحي ور مي روم که تازه از زير دست دندانپزشک درآمده است. هنوز حس به عضلات صورتم برنگشته است. گسي و تلخي دوا در دهانم باقي است. فک پائين لَخت و شل است.

براي «ولوو»ي خردلي رنگي که از کنارم مي­گذرد، دست تکان مي دهم - مي­ايستد. وقتي مي­رسم و مي­خواهم در ماشين را باز کنم، دو جوان ريشو از پشت درختي به طرفم مي­آيند.

يکي از‌ آن دو مي­پرسد، «چرا جلو دهنتو گرفتي؟»

جواب نمي­دهم و دستگيرهٌ اتومبيل را مي­گيرم.

همان پسر سينه را سپر مي­کند و مي­گويد، «ميخواي بوي مشروبت معلوم نشه – ها؟»

دستمال را برمي­دارم زير دماغش ها مي­کنم و مي­گويم، «نه جاسوس، دندونساز بودم!» براي ساختن و بيرون دادن اين چند کلمه، همهٌ چانه و لبم چين مي­خورد و درهم مي­رود.

پسر دوم از قيافهٌ من خنده­اش مي­گيرد و مي­گويد، «ولش کن بابا - راس ميگه - دهنشو نمتونه واکنه.»

از خندهٌ دومي به اندازهٌ شاخ و شانه کشيدن اولي عصبانيم، ولي هيچ کار از دستم ساخته نيست. با فشار شانه، پسري را که سر راهم ايستاده است رد مي­کنم و سوار مي­شوم. مي­شنوم که اولي مي­گويد، «به مولا علي مثه اينکه دهنش بو الکل ملکل مي­داد.»

رانندهٌ ولوو راه مي­افتد و بقيهٌ صحبت­ها را نمي­شنوم. قبل از اينکه آدرس را به صاحب ماشين بدهم، مي­گويد، «خانم با اينا در نيفتين! اينا جاني­ان! آدمکشن!» و بعد مثل زنان پير دست به نفرين مي­گذارد: «خدا الهي به زمين گرمشون بزنه! الهي خير نبينن! جزّ جگر بزنن! الهي آتيش به قبرشون بباره!»

مي­پرسم، «با شما چي کردن؟»

مي­گويد، «يه دونه پسر عمه داشتم - يه دونه. اينا سوراخ سوراخش کردن.»

«چرا؟»

«گفتن تو سرکوب شورش سال بوق کردستون دس داشته. اين کوفتو ماشرا گرفته ها که تو کردستون دارن کردا رو سر به نيس ميکنن. الهي عزيزاشون پرپر بزنن! الهي…»

مي­پرسم، «افسر بود؟»

«بعله - سرگرد بازنشسته، اما پاشم به کردستون نرسيده بود. آبادان مأموريت رفته بود و مشد. اين تون به تون افتاده ها کشتنش. تا ما بياييم سند ببريم کشتنش. خدا الهي از سر تقصيرشون نگذره! خدا الهي تخمو ترکشونو از زمين ورداره! اي خدا! اي خدا!»

من سکوت مي­کنم. صاحب ولوو حدس مي­زند که حرف نزدن من ناشي از ناتواني من در صحبت کردن است. بعد از آنکه از نفس مي­افتد مي­گويد، «ببخشين شما رم ناراحت کردم. دلم آتيش گرفته. من خودم کارمند دولتم خانم - شبا چند تا مسافر مي­رسونم که کمک عايديم باشه. کجا تشيف ميبرين؟»

مي­گويم، «فرح شمالي لطفاً.»

 

پنجاه و هفت

 

از وقتي منزل خاله­ها هستم، امشب بار دوم است که حميد را مي­بينم. از قيافهٌ عنق­تر از معمولش مي­فهمم که خاله طلعت وادارش کرده است که سري به من بزند تا شايد جبران دعوا و برخورد قبليمان بشود.

مي­گويم، «احوال عمر؟»

محمود براي نشان دادن بداخلاقي حميد، عمر صدايش مي­کند. سابق هر وقت از قول محمود عمر خطابش مي­کردم، مي­گفت «برو بچه! عمر از بزرگان صدر اسلام بود.» ولي امشب از کوره در مي رود و مي­گويد، «چرا عمر؟ محمود حرف يادت داده؟»

مي­گويم، «اُ - ديگه عمر از بزرگان صدر اسلام نيست؟ راست ميگي - سنّي بود! اگه به گوش آخونداي اثناعشري بخوره برات بد ميشه.»

تلويزيون خاله طلعت در يکي از اطاق­هاي مربع، که در اين لحظه سرنشيني ندارد، باز است و صداي نامطبوع گوينده تمام خانه را انباشته کرده است. وقتي صورتم را جلو مي­برم، که خاله پيشانيم را طبق معمول ببوسد، مي­پرسم، «خاله جان اجازه ميدين، من در "شرکت پشم و شيشه" رو ببندم؟»

خاله مي­گويد، «چيو عزيزم؟»

مي­گويم، «مردم اسم تلويزيونو گذاشتن "شرکت پشم و شيشه" - از بس از صب تا شب ريشو سبيل آخوند روي صفحه­اش مي­بينن.»

خاله طلعت مي­گويد، «خيلي بد شده اين تلويزيون - خيلي بد. چرا اينقدر فحاشي ميکنن؟ اي بابا.»

من رو به اطاق مربع راه مي­افتم و مي­گويم، «چون کار ديگه بلد نيستن.»

صداي تلويزيون که خفه مي­شود، صداي تق تق کفش راحتي پاشنه دار خاله شوکت را روي پله­ها مي­شنوم. در آپارتمان را باز مي­کنم و منتظر مي­مانم که خاله پله­ها را دو قدم دو قدم، و آهسته آهسته بالا بيايد. سر‌ آخرين پله، خاله شوکت مي­ايستد که نفس تازه کند و به من مي­گويد، «ديَه که با حميد دعوات نشده اَس؟»

مي­گويم، «هنوز نه - ولي شب درازه!»

خاله شوکت با خنده مي­گويد، «اَه!» و وارد هال مي­شود. کيف مرا، که کنار کاغذ و کتابم روي ميز است، دست مي مالد و مي­پرسد، «چرم اَس؟»

«بعله – قيمت­شم نپرسين، چون نمي­دونم.»

خاله شوکت باز مي­خندد: «نه - نَمپرسم. فکر کردم پلاستيک اَس.» و توي اطاق سر نيمکتي مي­نشيند که پشتش پردهٌ قلابدوزي شدهٌ «يوسف و زليخا»، ديوار را پوشانده است.

من با همهٌ اسباب و اثاث اين اطاق خاله طلعت خاطرات کودکي دارم. با همهٌ مبل­هايش که هنوز روکش­هاي گل درشت از مد افتاده­اش را دارد، با ميزهاي عسلي کوچکش که هر شش تايش توي هم مي­رود و پايه­هاي همه شان لق مي­زند، با صندلي­هاي گرد چوبيش که ديگر خيال نمي­کنم حتي عتيقه فروشان به خريدش تمايلي داشته باشند، با اسباب سر بخاريش: ساعت ميناکاري وسط و شمعدان­هاي پنج شاخهٌ قرينه و گلدان­هاي بارفتن دو طرف. همه را از خيلي کوچکي ديده­ام، ولي با اين پرده­اي که بر ديوار نصب است بيش از همه مأنوسم.

يوسف و زليخايي که صورت­هاشان عين همديگر است: ابروهاي به هم پيوستهٌ سياه، چشم­هاي بادامي کشيده، لب­هاي غنچه­اي سرخ. تنها فرقشان در شکل سرپوش­هاست و رنگ لباس­ها. زليخا روسري توري صورتي دارد، و يوسف کلاه گوشه دار سياه. شلوارهاشان هم شبيه به هم است – هر دو پفي و هردو سرمه­اي. حتي شليتهٌ زليخا بي شباهت به کت کمرباريک پرچين يوسف نيست - منتهی شليتهٌ زليخا قرمز گلابتون دوزي است، و کت يوسف سبز چمني با نقش و نگار نقره­اي. قلابدوزي، بر شال نخودي رنگ کار کرمان شده است - از اولين لحظهٌ ديدار تا زمان بوس و کنار عاشق و معشوق را نشان مي­دهد. يعني از زماني که زليخا با کارد و نارنجي که به دست دارد وقطره­هاي خوني که از انگشتش مي­چکد محو جمال يوسف شده است، تا وقتي که يوسف دست به دور کمر و سر بر سينهٌ زليخا گذاشته است و از هر دو عالم فارغ است.

رنگ­ها حالا همه پريده است – نارنج نارنجی زرد شده است و قطره­هاي خون سرخ عنابي، ولي پرده همان پردهٌ دوران کودکي من است، با همهٌ خاطراتي که برمي­انگيزد.

خاله شوکت حميد را نگاه مي­کند و به من مي­گويد، «آمدم تو رَ وردارم بريم خريد.»

مي­گويم، «من با شما خريد نميام.»

خاله شوکت مي­گويد، «همينجا "سوپرشيلان" - دور نَمريم والله.»

«مسئله دور و نزديکش نيست. شما جايي که نبايد چونه ميزنين، آبروي آدمو ميبرين!»

خاله شوکت بي­صدا مي­خندد و مي­گويد، «جان خودَت چانه نَمزنم - بيا بريم.»

خاله طلعت با صداي آرامش مي­گويد، «چرا جان بچه رو قسم مي­خوري زن؟ همه ميدونن اگه تو چونه نزني بيمار ميشي.»

خاله شوکت مي­گويد، «اَ - شماها براي من درآوردين.»

به هر حال کاملاً پيداست که خاله قصد بلند شدن و خريد رفتن ندارد، فقط آمده است که از روابط حسنهٌ من و حميد مطمئن شود و وقت را به حرف بگذراند.

مي­پرسم، «يه سيگار براتون چاق کنم خاله؟»

خاله شوکت مي­گويد، «چاق کن بالام جان، چاق کن - ظرف تخمه رَم بذار اينجا.»

حميد قوطي سيگارش را طرف مادرش سر مي­دهد و مي­گويد، «سيگار که اينجا هست.»

من يکي از سيگارهاي خودم را براي خاله روشن مي­کنم و مي­دهم دستش. خاله سيگار را با انگشت­هاي شست و اشاره­اش مي­گيرد، ميزان مي­کند، و درست وسط لب­هايش مي­گذارد و هنوز پک نزده پوف مي­کند.

قبل از اينکه بنشينيم، خاله طلعت با سر اشاره مي­کند که پيشش بروم و در گوشي به من مي­گويد، «اون خاله­ات، کون کلفته!»

من به صداي بلند مي­خندم و خاله طلعت، مثل دختر بچه­اي که شيطنت کرده باشد، دستش را جلو دهنش مي­گيرد و سرش را مي­اندازد پائين.

تفاوت حرف زدن خاله طلعت، با خاله شوکت و خاله عفت، فقط در نداشتن لهجهٌ قزويني نيست - خاله طلعت برخلاف خاله عفت هرگز کلمات رکيک بر زبان نمي­آورد، و بر خلاف خاله شوکت حتي به شوخي­هاي رکيک نمي­خندد. اين يک جمله، رمز و رازي است بين من و او، نشانهٌ نزديکي خاله و خواهرزاده، علامت همدستي ما دو نفر در مقابل همهٌ دنيا.

حميد، من و خاله طلعت را با سوء ظن نگاه مي­کند و با تمسخر از من مي­پرسد، «تازه چه خبر؟»

مي­گويم، «خبرا پيش رفقاي قمي تو و دختر عمه­هاي مجاهدته. من که خبري ندارم.»

حميد با همان لحن مي­گويد، «اختيار دارين! تو هر شب همهٌ خبرا رو براي خاله طلعت مياري!»

«اون خبرا رو تو ام داری. دفتر آیندگانو آتیش زدن – میدونستی، نه؟ خبرنگارای کیهانو به عنوان ضد انقلابی بیرون کردن – این ام حتماً شنیده بودی. دیگه جانم برات بگه اطلاعاتو بخشیدن به یه آخوند شپشو...»

حميد از اينکه من هم به مسخره حرف مي­زنم، ناراضي است و با کم حوصلگي وسط صحبتم مي­آيد و مي­گويد، «سه تا روزنامهٌ مهمل! حالا در آد يا در نياد - اينکه عزا نداره!»

مي­پرسم، «از اون خبرايي ميخواي که عزا داره؟ از اونام فراوونه. هر روز يه عده رو ميکشن، مال مردمو غارت ميکنن، زندونا هنوز هيچي نشده پره، زندانيا رو شکنجه ميدن…»

حميد اين بار با عصبانيت بيشتر حرفم را قطع مي­کند: «يواش بيا! يواش بيا! کجا زندونا پره؟ کيو شکنجه دادن؟ اين حرفاي بي پرو پايه چيه بچه؟»

مي­گويم، «خب ديگه - خبراي بچه پرتو پلاست. اما از منوچهر ميرزا که زندون بوده بپرس اونجا چه خبره. تو که ديديش؟ خودت رفتي سيبيل ملاها رو چرب کردي تا بياد بيرون! راستي موضوع چقد براي منوچهر ميرزا آب خورد؟»

رنگ حميد از خشم به کبودي مي­زند. مادرش و خاله طلعت را خيره خيره نگاه مي­کند و مي­پرسد، «کي گفته؟ کي اين مزخرفو تو دهن اين بچهٌ سرتق گذاشته؟»

خاله طلعت با متانت معمولش مي­گويد، «پول فداي سرش جانم - شکر که خودش زنده موند.»

من مي­گويم، «صد درصد خاله جان - من فقط کنجکاوم بدونم همپالکياي پسرخاله چقد دندون گردي کردن.»

خاله شوکت، که يک چشمش به من است و يک چشم ديگرش به حميد، به من مي­گويد، «حالا هيچي نگو بابا!»

حميد بيشتر به جلز و ولز افتاده است و چون بلافاصله حرفي براي چزاندن من پيدا نمي­کند، فقط با تحقير نگاهم مي­کند.

مي­پرسم، «چقد؟ نميگي؟»

حميد حتي نگاه پرتحقيرش را هم از من دريغ مي­کند، چشمش را به فضاي خالي بالاي سر من مي­دوزد و مي­گويد، «برو بچه، برو! رشوه و دزدي مال اون دوره بود.»

مي­گويم، «مگه کسي منکر فساد اون دوره اس؟»

حميد ادامه مي­دهد: «همه فاسد! همه دزد!»

مي­گويم، «نه به فساد آخوندا، نه به دزدي ملاها.»

حميد بر خشم و خروشش دهنه مي­زند، و باز حالت تمسخر به خود مي­گيرد و مي­گويد، «آفرين! حالا از اون رژيم کثافت دفاع ام مي­کني؟ چشمم روشن! چشمم روشن!»

مي­گويم، «دفاع نکردم، فقط مقايسه کردم. اما اگه خيال مي­کني با اين حرف منو از میدون در مي­بري و جا مي­زنم، اشتباه مي­کني. من ديگه از هيچ برچسبي نمي­ترسم.»

حميد مي­گويد، «بعله – تو اصلاً اسمت شجاع­سلطنه اس!»

می­گویم، «نه آقا جون - مسئلهٌ شجاعت نيست، اينقد از دست اين ملاهاي خاک تو سر عصبانيم که فرصت ترسيدن ندارم. نه که ندونم اينا ترسناکن - خوب مي­دونم. خلخالي قاتل حرفه­ايه، خميني جاني بالفطره اس.»

خاله شوکت با هراس مي­گويد، «سيس! بابا نگو! از اين حرفا نزن! اين کلب علي ايَه بشنود…»

خاله طلعت مي­گويد، «کلب علي رفته کميته - نيست.»

خاله شوکت، برافروخته، به خاله طلعت مي­گويد، «وا! خب همسايه ها که مِشنون.» و رو به من اضافه مي­کند: «ملاحظهٌ محمودَ بکن!»

مي­گويم، «ببخشين خاله - حق با شماس. معذرت ميخوام.»

خاله شوکت به حميد مي­گويد، «تو چرا سربه سرش مِذاري آخه بابا! اَه!»

حميد فاتحانه از جايش بلند مي­شود و مي­گويد، «من روي اين بچه رو بايد کم کنم. براي من سياستمدار شده! مقاله مينويسه! از بختيار ترياکي دفاع ميکنه! واقعاً که!»

مي­گويم، «فعلاً که سياست در انحصار تو و دخترعمه­هاي مقنعه به سرته! شماها ختم سياستين!»

خاله شوکت مي­گويد، «اي بابا - ول کنيتان!»

حميد رو به در اطاق راه مي­افتد.

مي­گويم، «ببين حميد - به منوچهر ميرزا بگو اگه تا شاهي آخر اموالو تحويل آخوندا نداده، هنوز جونش در خطره ها! يا بره يه جا قايم شه، يا بقيه رم ببره دو دستي تقديم کنه.»

حميد از توي هال مي گويد، «برو بچه! برو!»

خاله شوکت به من مي­گويد، «کوتا بيا - اَه!»

مي­گويم، «به جان شما خاله اين قسمت آخرو خيلي جدي گفتم. واقعاً نگران منوچهر ميرزام - چون اونايي که رشوه رو گرفتن که دلشون نميخواد سند زنده از کثافتکارياشون باقي بذارن. باز ميرن سراغش.»

خاله طلعت مي­گويد، «درست ميگه. ممکنه باز مزاحمش بشن. منوچهر ديگه نبايد تو اين شهر بمونه.»

خاله شوکت مي­گويد، «وا؟ کجا بِرَد؟»

خاله طلعت مي­گويد، «بره اروپا، امريکا.»

خاله شوکت با بي حوصلگي مي­گويد، «حرفا مِزنيد آبج جان - ممنوع الخروج اَس، چطو بِرَد؟»

مي­گويم، «اگه جونشو تونسته بخره، يه پاسپورت ام ميتونه بخره. خاله بهش بگين هر جور هس بره.»

خاله شوکت پاي تپلش را، که به زحمت روي پاي ديگر انداخته است، تند تند تکان مي­دهد و به من مي­گويد، «يه سيگار ديَه به من بده، بَبَم.»

 

 

پنجاه و هشت

 

ماجراي زخمي شدن هاشمي رفسنجاني، که بين مردم به «تموچين کوسه» معروف شده است، به روايات مختلف نقل مي­شود: بعضي مي­گويند «کوسه» قصد تجاوز به پاسداري را داشته است و جوان برايش چاقو کشيده است. عده­اي معتقدند که سر تقسيم پول بين خودشان دعوا شده است و رفسنجاني در آن معرکه زخم خورده است. جمعي بر اين اعتقادند که «تموچين» اصلاً مجروح نشده است و آخوندها اين چو را انداخته­اند که به اين بهانه بر مردم سخت­تر بگيرند. خبرگزاري­هاي دولتي سوء قصد به «حجت­الاسلام» را کار يکي از اعضاء گروه فرقان اعلام کرده­اند.

وقتي احسان تلفن مي­کند، شايعاتي که ديگر کهنه شده است و هر کدام در اين باره شنيده­ايم به هم تحويل مي­دهيم.

من مي­گويم، «به هر حال مثه اينکه اين يکي قسر در رفته.»

«آره - مردني نيست.»

خبرهاي ديگر را رد و بدل مي­کنيم - هيچ­کدام از آنها هم ديگر تازه نيست. از نق نق­هاي بي­حاصل و مداوم بازرگان مي­گوييم، از درگيري­هاي وحشتناک خرمشهر، از جدال ميان فدائيان و مجاهدين، از سفر شاه به مکزيک، ملي شدن بانک­ها، و زنهارها و تهديدهاي خميني.

احسان مي­پرسد، «اين چرا به ليبرالا اينقد بد و بيرا ميگه؟»

مي­گويم، «ليبراليسم نبودَه در اسلام!»

احسان مي­خندد و مي­گويد، «خدمت نويسنده­هام خوب رسيدا.»

مي­گويم، «روي دست اهل قلم و اهل قضا که آب پاکي رو ريخته. خيلي دلم ميخواد ببينم منوچهر و لي­لي پوت مذکر و منصور و عيالش، حالا ديگه چي دارن بگن!»

احسان مي­پرسد، «خبري ازشون نداري؟»

«نه بابا - حوصله ندارم - حوصلهٌ منوچهرم اين روزا ندارم، ديگه چه برسه به بقيه­شون.»

احسان مي­گويد، «يه خورده از خودت بگو - وضع ماليت خرابه؟»

به شوخي مي­پرسم، «از پشت تلفن ام پيداس؟»

احسان مي­گويد، «نه ديگه، من که از وضعت خبر دارم. خيلي نگرانم که اين رفيق ما، سبزواري، هنوز نرفته تو خونه­ات بشينه. اجاره ام هنوز خبري نيست.»

«گفتي که سفره - لابد وقتي برگشت ميره تو خونه ديگه.»

احسان مي­گويد، «قرار نبود اينقدر سفرش طول بکشه. حالا اجاره به کنار، خوب نيست خونه خالي بيفته. کاش يه اجاره نامچهٌ رسمي باهش امضا کرده بوديم.»

مي­گويم، «بيخود نگران نباش - اون خونه ملا پسند نيست.»

احسان باز مي­خندد: «خيلي وقته نديدمت - سري به کتابفروشي نمي­زني؟»

«امروز که نه - قراره بعد از کار برم دفتر "اميد ايران".»

صداي احسان دوباره نگران مي­شود. «باز ام مصاحبه؟ حرفايي نزني که کار دستت بده ها.»

مي­گويم، «اصلاً نمي دونم چه کار قراره بکنم. لابد مصاحبه اس - ولي تو لطفاً از حالا سانسورم نکن. ميرم مي­بينم چه خبره ديگه.»

وقت اداري امروز زود مي­گذرد. روزهايي که سر نعمتي در مؤسسه شلوغ است، بره کشان من است - هم با اعصاب راحت کار مي­کنم و هم تا چشم بر هم مي­زنم آخر وقت است.

در خيابان شاه مدتي به انتظار تاکسي مي­ايستم، ولي بيهوده. با اينکه از راه رفتن بيزارم، پياده به سمت خيابان نادري راه مي­افتم - از بي حرکت ايستادن بهتر است. نرسيده به استامبول، جايي توي يک تاکسي برايم پيدا مي شود که فقط تا چهارراه مخبرالدوله مي­رود. سوار مي­شوم. طي همين مسافت هم غنيمت است.

در خيابان­ها زن کم است - به خصوص زن بي روسري و بي چادر. زن آراستهٌ خوش منظر تقريباً هيچ نيست. قيافهٌ مردها هم عوض شده است - همه بد اخمند، و بيشتر بد لباس. اجازهٌ عبور و مرور اتومبيل­ها و وسائط نقليه هنوز به دست و دستور جوان­هاي ريشوي ناشي است. تمام خيابان­ها شلوغي کوچهٌ برلن را پيدا کرده است. بي نظمي و آشفتگي زننده است. راه بندان بعد از چهارراه فردوسي، در تقاطع لاله زار و استامبول، چنان به درازا کشيده است که از تاکسي گرفتن پشيمانم. اما راه رفتن در کنار و ميان عابريني که از توي شيشهٌ کرايه از هميشه به نظرم غريبه­تر مي آيند هم راه حل معقولي نيست. تا ميدان مخبرالدوله دندان روي جگر مي­گذارم و کندي حرکت ماشين و تنگي جا و فحش­هاي راننده را به پياده و دستفروش تحمل مي­کنم.

سعدي هم منظره­اي خوش­تر از چند خيابان قبلي ندارد. بر در و پيکرش گرد مرگ نشسته است - شايد به اين خاطر که وقتي از تاکسي پياده مي­شوم و از مخبرالدوله به داخل سعدي شمالي مي­پيچم، اولين چيزي که مي­بينم کتابفروشي دودهنهٌ آغاز خيابان است که با کرکره­هاي مشبّک سياه آهني چنان بسته است که گويي هرگز باز نمي­شود، شايد به اين دليل که نرسيده به منوچهري وقتي به عکاسخانهٌ کوچکي مي­رسم که پشت ويترينش هميشه عکس­هاي قديمي فوزيه و جواني شاه بود، جعبه آينه­اش چنان خالي است که انگار هميشه خالي مي­ماند.

لبنياتي سيادت، هم باز است و هم پر - هنوز کسي تصميم نگرفته است که خوردن ماست و پنير را ممنوع کند. ولي در ازدحام اين مغازه هم فقط شتاب و جنجال هست، زندگي نيست. فکر کرده­ام براي خاله طلعت از سيادت شير و کره بگيرم، اما تنه­هايي که در دهنهٌ دکان مي­خورم منصرفم مي­کند - با قدم­هايي تندتر به راهم ادامه مي­دهم. از چهار راه سيد علي رد مي­شوم، به حوالي بيمارستان اميراعلم که مي­رسم متوجه مي­شوم که از دفتر مجلهٌ اميد ايران گذشته­ام. با خلق تنگي عقب گرد مي­کنم و با دقت به دنبال شعبهٌ بانک ملي مي­گردم که جنب دفتر قرار دارد. بالأخره پيدايش مي­کنم - کلمات «بانک ملي ايران» از سر در بانک کنده شده است و فقط سايهٌ حرف­ها، مثل جاي پاي دزدانه­اي که بر روي لايه­اي از غبار بماند، بر ديوار باقي است.

دفتر نشريه پر از جمعيت است. مرا به اطاقي مي­برند که چند زن سياه پوش در آن نشسته و ايستاده­اند، و مردي با يکي از کارمندان هفته نامه در حال جر و بحث است.

مرد مي­گويد، «چطور قبلاً فاجعه بود، حالا ديگه مهم نيست؟»

کارمند مجله، که از پشت ميزش با من خوش و بش مي­کند، جواب مي­دهد، «حالا ديگه اينقدر اتفاقات ديگه افتاده که…»

مرد حرف روزنامه نويس را قطع مي­کند و با عصبانيت مي­گويد، «چه اتفاقي مهمتر از سوختن چهارصد تا بي گناه؟»

خبرنگار با اشارهٌ دست تنها صندلي خالي را به من تعارف مي­کند و مي­گويد، «مسئله ديگه کهنه شده. حالا هر روز دسته دسته کشته ميشن - تو کردستان، تو خوزستان.» و با نگاه از من تصديق مي­خواهد.

مرد با نیمه فرياد ادامه مي دهد: «اونجاها اقلاً مردم ميتونن فرار کنن - يا اگه اسلحه داشته باشن،‌ اونام ميزنن. اين 377 تا بي دفاع و بي پناهو زنده زنده سوزوندن! براي کي کهنه شده؟ من که داغ پنج تا بچه­ام تازه اس - داغ عروسم و نوه­ام تازه اس. آخه بابا پيش کي برم؟»

يکي از زن­ها، زير گريه مي­زند، و من از مرد مي­پرسم، «موضوع چيه؟»

مرد به طرف من مي­آيد و يک کاغذ لوله شده را باز مي­کند و مي­گويد، «اينه­ها خانوم - اين عکساشونه. دادم هزارتا از اين آفيشا دُرُس کردن که همه بدونن. تو آبادان حتي نميذارن اينو به در و ديوار بزنم. همهٌ خانواده­ها جمع شديم، تظاهرات کرديم که به داد ما برسين - زدن سر و دستمونو شکستن.» و به دستش، که وبال گردنش است، اشاره مي­کند. «اگه کار خودشون نيست، اگه راس ميگن که کار دولت آموزگار و ساواک بوده، چرا حتي يه بازرس - يه بازرس - نميفرستن؟ يه بازرس! ما فقط همينو ميخوايم. يه بازپرس. من خونه­مو فروختم که پول مأمور دولت ام خودم بدم.» با دست سالمش تخت سينه­اش مي­زند و تکرار مي­کند: «خودم ميدم. من ميخوام قاتل بچه­هام معلوم شه. اگه اينا نميترسن که پاي خودشون وسط کشيده شه، چرا هيچ اقدامي نميکنن خانوم؟ چرا؟»

تقريباً همهٌ زن­ها مشغول گريه­اند و من دست و پايم را به کلي گم کرده­ام. روزنامه نگار که در اين مدت سرش را به کاغذهاي روي ميزش گرم کرده است، ناگهان خطاب به حاضرين مي­گويد، «خب ديگه - خواهش مي کنم اطاقو خلوت کنين، ما مصاحبه داريم.» و از پشت ميزش به وسط اطاق مي­آيد. «خواهش مي­کنم بفرمائين. بعد باز راجع به اين موضوع حرف مي­زنيم، يه وقت ديگه - يه وقتي که چيزي شده باشه، مطلب مناسبتي پيدا کنه، که مردم بخونن. آره جانم - يه وقت ديگه.»

نمي­دانم کدام است - نگاه تلخ مرد، گريهٌ پردرد زن­ها، يا حرکت دست ناشکيباي خبرنگار که مي­خواهد از شر مزاحمين خلاص شود، که سبب مي­شود من از روزنامه نويس بپرسم، «اگه من حرفايي که اين آقا ميزنه مقاله کنم،‌ چاپش ميکنن؟»

کارمند اميد ايران يک لحظه با حيرت نگاهم مي­کند و بعد با ترديد مي­گويد، «چيزي از توش در نمياد.»

«اونش با من.»

خبرنگار مي­گويد، «متوجهين که چي داره ميگه؟ اتهام گنده­ايه ها! اين حرفا دردسر داره!

«اسم من رو مقاله اس.»

روزنامه نويس نگاه ديگري به طرف من مي­اندازد که ببيند چقدر حرفم جدي است و فقط تکرار مي­کند: «خيال نمي­کنم چيزي از توش درآد.»

من هنوز با سماجت نگاهش مي­کنم.

مي­گويد، «حالا شما مقاله­اش کنين - ما چاپ که حتماً مي­کنيم.» و باز به پشت ميزش برمي­گردد و با کاغذهاي روي آن سرگرم مي­شود.

يکي از زن­ها صندلي کنار مرا خالي مي­کند. مرد نوک آن مي نشيند و با دست آزادش دست مرا مي­گيرد و با التماس مي­پرسد، «مي­نويسين خانوم؟ جان عزيزاتون مي­نويسين؟»

چشم همهٌ‌ جمع عزاداران به من دوخته شده است. مي­گويم، «همين الان شروع مي­کنم، همين جا - شما فقط هر چي ميدونين، هر چي شنيدين، هر چي ديدين بگين.» و کاغذ و قلمم را حاضر مي­کنم.

توي چشم­هاي مرد اشک پرده کشيده است - اشک امتنان - ولي با يک حرکت سر آن را پس مي­زند و باز آفيش را، که لوله شده است، روي زانويش باز مي­کند و مي­گويد،‌ «عزيزاي من همه اينجان، روي اين يه صفحه کاغذ، نگاشون کنين.»

شش صورت کودک و جوان، از توي شش بيضي کوچک و بزرگ، از دور تا دور آفيش به روي من مي­خندند. در وسط دايره­اي است و کودک نوپاي يکي دوساله­اي، که براي حفظ تعادل دو دستش را بالا گرفته است، با تعجب نگاهم مي­کند - متعجب از اينکه توانسته است بايستد و من تشويقش نمي­کنم، متعجب از اينکه محتمل است بيفتد و من دستم را به کمک دراز نکرده­ام. زير هر تصوير، اسم و سن صاحب عکس آمده است. بالاي صفحه درشت چاپ شده است:

«فاجعه سينما رکس آبادان»

و در زير:

«چرا فرياد رسي نيست؟»

مرد مي­گويد، «اگه من به خاکستر سياه بشينم، همونطور که بچه­هام نشستن، مقصر اصلي رو پيدا مي­کنم. يه خونه داشتم فروختم که دور ايرون راه بيفتم و از همه دادمو بخوام - به همه دردمو بگم.»

مي­پرسم، «چي بگين؟‌»

«بگم که خود اينا کردن! بگم که اينا بچه­هاي منو زنده زنده سوزوندن!‌ اينان! اينان که سينماها رو آتيش ميزنن! اينان! اينا که ميخوان آبو گل آلود کنند تا ماهي بگيرن، اينايي که حاضرن از جسد مردم بالا برن تا دستشونو به جايي بند کنن…»

مي­گويم، «"اينا" يعني آخوندا؟»

«يعني آخوندا.»

مي­پرسم، «خود خميني؟»

مي­گويد، «خود خميني.»

«همه رو بنويسم؟ به نقل قول از خودتون؟»

مي­گويد، «اي خانوم - بنويسين.» يک کارت ويزيتش را به من مي­دهد: «اين اسمم، اين رسمم، اين نشونم. همه رو بنويسين. ديگه من آب از سرم گذشته. ديگه بالاي سياهي که رنگي نيس. من ديگه از دنيا چيزي نميخوام. فقط ميخوام مردم بدونن قاتل بچه­هاي من کيان. فقط همين.»

 

بازگشت