خانه

 

پنجاه و شش

 

وقتي دکتر عليزاده حرف مي­زند و جواب نمي­خواهد، وضع قابل تحمل است. حتي وقتي حرف مي­زند و جواب را مي­شود با بستن چشم و يا بالا بردن ابرو داد، باز هم امکان دوام هست. اما وقتي حرف مي­زند و انتظار جواب چند جمله­اي دارد مي­خواهم دسته­هاي صندلي را از جا در بياورم. به هر حال تا آنجا که درد دنداني که تمام روز کل بدن و ذهنم را فلج کرده است بگذارد و وحشت دستگاه­هايي که در دهن و جلو چشم و بالاي سرم است اجازه بدهد، به صحبت­هايش گوش مي­کنم.

دکتر عليزاده از اوضاع دانشکدهٌ دندانپزشکي مي­گويد، به ته لهجهٌ کاشي:

«پسره دو ساله سال اول رد شده، حالا اومده ميگه من ام بايد در انتخاب استادا شريک باشم! من ام گفتم خب پس يه باره دربون دانشگاه ام بياد رأي بده ديگه. لطفاً دهنتو بيشتر وا کنين. بيشتر. حالا شد.»

تقريباً نيم سرش را توي دهنم مي­کند و مي­پرسد، «دندوناتونو زياد روي هم زور ميدين؟»

چشم­ها را مي بندم و باز مي­کنم.

دکتر عليزاده مي­پرسد، «شبا چي؟ دندون قروچه ميکنين؟»

شانه­ها را بالا مي­اندازم.

انگشتش را آرام روي لبهٌ دندان­ها مي­کشد و با اطمينان مي­گويد، «بعله - ميکنين. همه­اش عصبيه، عصبي. به جاي اينکه دندونا رو رو هم بسابين، داد بزنين خانم، هوار کنين. اون جوري بخارو بدين بيرون. حيف دندوناس. قال کنين - خانما که خوب بلدن!»

به جاي جواب ناله مي­کنم و دسته­هاي صندلي را بيشتر فشار مي­دهم.

مي­پرسد، «خيلي درد داره؟»

دو سه بار چشم­ها را باز و بسته مي­کنم.

«عصبو که کشتم راحت ميشين. آمپول بي حسي دردش يه لحظه اس - آها.»

وقتي دست­هاي پشمالود دکتر عليزاده، با سوزني که به نظر من چند متر مي­آيد، رو به دهنم بلند مي­شود، سقف را نگاه مي­کنم. نيش نوک سوزن را بر لثه­ام حس مي­کنم و بعد مزهٌ تلخ دوايي را که ته حلقم رسوب مي­کند.

دکتر مي­گويد، «يه خورده مهلت ميديم، تا دوا اثرشو بکنه.»

به محض آنکه دستش را با سرنگ خالي کنار مي­برد، مي­گويم، «اگه اين روزا فرصت نفس کشيدن به خانما بدن، بايد شکر کرد - فرصت قال کردن پيشکششون!»

عليزاده مي­خندد. مي­پرسم، «بالأخره مسئلهٌ دانشکده چي شد؟»

مي­گويد، «هيچي. من که استعفامو دادم. ستاد انقلاب فرهنگي براي خودشون خوبه. در مطب ام همين روزا تخته مي­کنم، ميرم فرنگ. من حوصله ندارم هر روز يه مشت قداره بند بريزن اينجا که چرا سکرتر خوشگل داري، چرا تو اطاق دربسته با زناي مردم ورميري. مغز خر که نخوردم بمونم.»

مي­پرسم، «مگه از اين کارام کردن؟»

مي­گويد، «لااقل هفته­اي دو سه بار. ديگه خسته شدم. بقيه­ام دارن ميرن. مخصوصاً بعد از کشتن اون دکتر بيچاره تو کردستون.»

ماجراي اعدام دکتر رشوند،‌ به دستور صادق خلخالي تمام مردم را به حيرت و وحشت انداخته است. شهرت دارد که خلخالي مدت­ها در يکي از بيمارستان­هاي رواني بستري و تحت نظر بوده است. بي­شک مجنون است. بين مردم به «صادق گربه کش» شهرت دارد.

«اون ماجرا دقيق چي بود؟ واقعاً فقط براي اين کشتش که داشت به يکي از زخميا مي­رسيد؟»

عليزاده مي­گويد، «فقط برا همين. اين مرتيکه ديوونهٌ زنجيريه، اين شيخ صادق. بهش گفته "اين مجروح ضد انقلابه، نبايد معالجش کني"! اونم گفته "برا طبيب که انقلابيو ضد انقلابي معنا نداره". شيخ شروع کرده به هارتو پورت که "من به تو دستور ميدم" و از اين غلطا – رشوند ام اعتناش نکرده برگشته سر مريض. اون آدمکش ديوونه ام داده در جا اعدامش کردن. تو يه همچي ملکي ديگه کدوم پزشکي ميتونه کار کنه؟ اصلاً آدم تأمين جوني نداره. مرتيکه يه تحت­الحنک بسته، ميخواد به ما درس طبابت بده!»

نيم صورتم به کلي بي حس است. ديگر اختيار ماهيچه­هاي لبم را ندارم. با دست گوشهٌ چپ لب را، که خيال مي­کنم آويزان مانده است، بالا نگه مي­دارم و مي­پرسم، «ميشه يه سيگار بکشم؟»

دکتر مي­گويد، «اين سيگارم شما بايد کم کنين.»

مي­گويم، «اگه ميخواين دندون قروچه کمتر برم، اجازه بدين سيگارو بکشم.»

کيفم را مي­آورد که سيگار و فندک را بردارم و ادامه مي­دهد: «فردا بهشتي بزنه به سرش که دوتا دندوناي جلشو بذاره و بياد سراغ من. اگه دردش بيارم لابد میده شلاقم بزنن! همين ميشه ديگه.»

به سيگار نمي­توانم درست پک بزنم نيمه خاموشش مي­کنم.

دکتر مي­گويد، «ديگه بايد اثر کرده باشه. دهنو حسابي واکنين.» و باز با آلات وادوات ترسناکش دست به کارمي­شود. همان طور که من اسباب کيفم را براي پيدا کردن قوطي کبريتي در هم مي­ريزم، عليزاده دل و جگر دندانم را براي پيدا کردن عصب زير و زبر مي­کند. درد گنگ است، ولي حرکات تند ميله­هاي فلزي سرکج و نوک تيز، ياد درد را در ذهن زنده نگه مي­دارد.

دکتر در عين سابيدن و تراشيدن، کندن و پاره کردن، آب و هوا در محفظهٌ خالي دندان گرداندن، قالب گرفتن و دوا گذاشتن و برداشتن، حرف مي­زند:

«همين چند روز پيشا، يکي از دکتراي رفيق من رفت لندن - با زن و بچه. من رفته بودم فرودگاه راش بندازم. يکي از اين کميته­چيا، پاسدارا،‌ نمي­دونم کي، يه علقه و مضغه­ای، انگشتر زن دکترو از دستش درآورد که "اين بيت­الماله! کجا داري ميبريش؟" دکترم انگشترو گرفت و پرت کرد تو صورت پسره و گفت "اون جواهري که داره از اينجا بيرون ميره و تو شعورشو نداري، مغز منه".»

آب دهنم را نمی­توانم فرو بدهم و به تقلا مي­افتم.

عليزاده مي­پرسد، «باز درد دارين؟»

ابروها را بالا مي­برم و به گلويم اشاره مي­کنم. ليوان آبي را، که دواي ضد عفوني قرمز رنگي مخلوط دارد، به دستم مي­دهد. قرقره کردن، ممکن نيست ولي تا آنجا که ميسر است، مايع را در دهانم نگه مي­دارم و مي­چرخانم. اما باز تا سرم را روي پشتي صندلي تکيه مي­دهم و خودم را آمادهٌ يورش بعدي دکتر مي­کنم، ترشح بزاق شروع مي­شود.

«من ام ميرم. من ام احتمالاً ميرم لندن. مغز خر که نخوردم! به اون رفيقم تو فرودگاه گفتم "برو، من ام پشت سرت مي­رسم". اون وضع دانشگاه، اين وضع کار کردن! نخير، ديگه اينجا جاي ما نيست.» و باز به ليوان اشاره مي­کند.

اين بار چند دفعه دهان را مي­شويم.

دکتر مي­گويد، «ديگه چيزي نمونده. امشب پانسمانش مي­کنم. تا چند روز ديگه ام روکشش حاضره. طلا که نميخواين؟»

ابروها را تا جايي که ممکن است بالا مي­برم.

وقتي بالأخره کار تمام مي­شود، خود دکتر با من به اطاق انتظار مي­آيد که قرار بعدي را يادداشت کند. مجله­هاي روي ميز وسط آشفته و درهم است، و گلدان ميز منشي خالي از گل. چند نفر بيمار ديگر منتظر نوبتند. دکتر رو به مراجعين مي­گويد، «ببخشين که معطلي زياده. دستيار و سکرتر من ديگه از ساعت پنج ميرن. عليزاده ميمونه و حوضش.» حاضرين همه مؤدبانه مي­خندند.

دکتر تقويم منشي را زير و رو مي­کند و به من مي­گويد، «سوم خرداد - صبح خوبه؟»

«متأسفانه صبح نمي­تونم.» لب و چانه­ام به کلي بي حس است.

«همون روز، ساعت 6؟»

بهتر است حرف نزنم. با اشارهٌ سر و دست، هم قبول مي­کنم، هم تشکر و هم خداحافظي. دستمال را جلو دهنم مي­گيرم و در خيابان خردمند شمالي به اميد پيدا کردن وسيلهٌ آمد و شدي رو به کريم خان زند راه مي­افتم. با اينکه اول غروب است، کسي بيرون نيست. من با زبان سنگينم به دندان مجروحي ور مي روم که تازه از زير دست دندانپزشک درآمده است. هنوز حس به عضلات صورتم برنگشته است. گسي و تلخي دوا در دهانم باقي است. فک پائين لَخت و شل است.

براي «ولوو»ي خردلي رنگي که از کنارم مي­گذرد، دست تکان مي دهم - مي­ايستد. وقتي مي­رسم و مي­خواهم در ماشين را باز کنم، دو جوان ريشو از پشت درختي به طرفم مي­آيند.

يکي از‌ آن دو مي­پرسد، «چرا جلو دهنتو گرفتي؟»

جواب نمي­دهم و دستگيرهٌ اتومبيل را مي­گيرم.

همان پسر سينه را سپر مي­کند و مي­گويد، «ميخواي بوي مشروبت معلوم نشه – ها؟»

دستمال را برمي­دارم زير دماغش ها مي­کنم و مي­گويم، «نه جاسوس، دندونساز بودم!» براي ساختن و بيرون دادن اين چند کلمه، همهٌ چانه و لبم چين مي­خورد و درهم مي­رود.

پسر دوم از قيافهٌ من خنده­اش مي­گيرد و مي­گويد، «ولش کن بابا - راس ميگه - دهنشو نمتونه واکنه.»

از خندهٌ دومي به اندازهٌ شاخ و شانه کشيدن اولي عصبانيم، ولي هيچ کار از دستم ساخته نيست. با فشار شانه، پسري را که سر راهم ايستاده است رد مي­کنم و سوار مي­شوم. مي­شنوم که اولي مي­گويد، «به مولا علي مثه اينکه دهنش بو الکل ملکل مي­داد.»

رانندهٌ ولوو راه مي­افتد و بقيهٌ صحبت­ها را نمي­شنوم. قبل از اينکه آدرس را به صاحب ماشين بدهم، مي­گويد، «خانم با اينا در نيفتين! اينا جاني­ان! آدمکشن!» و بعد مثل زنان پير دست به نفرين مي­گذارد: «خدا الهي به زمين گرمشون بزنه! الهي خير نبينن! جزّ جگر بزنن! الهي آتيش به قبرشون بباره!»

مي­پرسم، «با شما چي کردن؟»

مي­گويد، «يه دونه پسر عمه داشتم - يه دونه. اينا سوراخ سوراخش کردن.»

«چرا؟»

«گفتن تو سرکوب شورش سال بوق کردستون دس داشته. اين کوفتو ماشرا گرفته ها که تو کردستون دارن کردا رو سر به نيس ميکنن. الهي عزيزاشون پرپر بزنن! الهي…»

مي­پرسم، «افسر بود؟»

«بعله - سرگرد بازنشسته، اما پاشم به کردستون نرسيده بود. آبادان مأموريت رفته بود و مشد. اين تون به تون افتاده ها کشتنش. تا ما بياييم سند ببريم کشتنش. خدا الهي از سر تقصيرشون نگذره! خدا الهي تخمو ترکشونو از زمين ورداره! اي خدا! اي خدا!»

من سکوت مي­کنم. صاحب ولوو حدس مي­زند که حرف نزدن من ناشي از ناتواني من در صحبت کردن است. بعد از آنکه از نفس مي­افتد مي­گويد، «ببخشين شما رم ناراحت کردم. دلم آتيش گرفته. من خودم کارمند دولتم خانم - شبا چند تا مسافر مي­رسونم که کمک عايديم باشه. کجا تشيف ميبرين؟»

مي­گويم، «فرح شمالي لطفاً.»

 

پنجاه و هفت

 

از وقتي منزل خاله­ها هستم، امشب بار دوم است که حميد را مي­بينم. از قيافهٌ عنق­تر از معمولش مي­فهمم که خاله طلعت وادارش کرده است که سري به من بزند تا شايد جبران دعوا و برخورد قبليمان بشود.

مي­گويم، «احوال عمر؟»

محمود براي نشان دادن بداخلاقي حميد، عمر صدايش مي­کند. سابق هر وقت از قول محمود عمر خطابش مي­کردم، مي­گفت «برو بچه! عمر از بزرگان صدر اسلام بود.» ولي امشب از کوره در مي رود و مي­گويد، «چرا عمر؟ محمود حرف يادت داده؟»

مي­گويم، «اُ - ديگه عمر از بزرگان صدر اسلام نيست؟ راست ميگي - سنّي بود! اگه به گوش آخونداي اثناعشري بخوره برات بد ميشه.»

تلويزيون خاله طلعت در يکي از اطاق­هاي مربع، که در اين لحظه سرنشيني ندارد، باز است و صداي نامطبوع گوينده تمام خانه را انباشته کرده است. وقتي صورتم را جلو مي­برم، که خاله پيشانيم را طبق معمول ببوسد، مي­پرسم، «خاله جان اجازه ميدين، من در "شرکت پشم و شيشه" رو ببندم؟»

خاله مي­گويد، «چيو عزيزم؟»

مي­گويم، «مردم اسم تلويزيونو گذاشتن "شرکت پشم و شيشه" - از بس از صب تا شب ريشو سبيل آخوند روي صفحه­اش مي­بينن.»

خاله طلعت مي­گويد، «خيلي بد شده اين تلويزيون - خيلي بد. چرا اينقدر فحاشي ميکنن؟ اي بابا.»

من رو به اطاق مربع راه مي­افتم و مي­گويم، «چون کار ديگه بلد نيستن.»

صداي تلويزيون که خفه مي­شود، صداي تق تق کفش راحتي پاشنه دار خاله شوکت را روي پله­ها مي­شنوم. در آپارتمان را باز مي­کنم و منتظر مي­مانم که خاله پله­ها را دو قدم دو قدم، و آهسته آهسته بالا بيايد. سر‌ آخرين پله، خاله شوکت مي­ايستد که نفس تازه کند و به من مي­گويد، «ديَه که با حميد دعوات نشده اَس؟»

مي­گويم، «هنوز نه - ولي شب درازه!»

خاله شوکت با خنده مي­گويد، «اَه!» و وارد هال مي­شود. کيف مرا، که کنار کاغذ و کتابم روي ميز است، دست مي مالد و مي­پرسد، «چرم اَس؟»

«بعله – قيمت­شم نپرسين، چون نمي­دونم.»

خاله شوکت باز مي­خندد: «نه - نَمپرسم. فکر کردم پلاستيک اَس.» و توي اطاق سر نيمکتي مي­نشيند که پشتش پردهٌ قلابدوزي شدهٌ «يوسف و زليخا»، ديوار را پوشانده است.

من با همهٌ اسباب و اثاث اين اطاق خاله طلعت خاطرات کودکي دارم. با همهٌ مبل­هايش که هنوز روکش­هاي گل درشت از مد افتاده­اش را دارد، با ميزهاي عسلي کوچکش که هر شش تايش توي هم مي­رود و پايه­هاي همه شان لق مي­زند، با صندلي­هاي گرد چوبيش که ديگر خيال نمي­کنم حتي عتيقه فروشان به خريدش تمايلي داشته باشند، با اسباب سر بخاريش: ساعت ميناکاري وسط و شمعدان­هاي پنج شاخهٌ قرينه و گلدان­هاي بارفتن دو طرف. همه را از خيلي کوچکي ديده­ام، ولي با اين پرده­اي که بر ديوار نصب است بيش از همه مأنوسم.

يوسف و زليخايي که صورت­هاشان عين همديگر است: ابروهاي به هم پيوستهٌ سياه، چشم­هاي بادامي کشيده، لب­هاي غنچه­اي سرخ. تنها فرقشان در شکل سرپوش­هاست و رنگ لباس­ها. زليخا روسري توري صورتي دارد، و يوسف کلاه گوشه دار سياه. شلوارهاشان هم شبيه به هم است – هر دو پفي و هردو سرمه­اي. حتي شليتهٌ زليخا بي شباهت به کت کمرباريک پرچين يوسف نيست - منتهی شليتهٌ زليخا قرمز گلابتون دوزي است، و کت يوسف سبز چمني با نقش و نگار نقره­اي. قلابدوزي، بر شال نخودي رنگ کار کرمان شده است - از اولين لحظهٌ ديدار تا زمان بوس و کنار عاشق و معشوق را نشان مي­دهد. يعني از زماني که زليخا با کارد و نارنجي که به دست دارد وقطره­هاي خوني که از انگشتش مي­چکد محو جمال يوسف شده است، تا وقتي که يوسف دست به دور کمر و سر بر سينهٌ زليخا گذاشته است و از هر دو عالم فارغ است.

رنگ­ها حالا همه پريده است – نارنج نارنجی زرد شده است و قطره­هاي خون سرخ عنابي، ولي پرده همان پردهٌ دوران کودکي من است، با همهٌ خاطراتي که برمي­انگيزد.

خاله شوکت حميد را نگاه مي­کند و به من مي­گويد، «آمدم تو رَ وردارم بريم خريد.»

مي­گويم، «من با شما خريد نميام.»

خاله شوکت مي­گويد، «همينجا "سوپرشيلان" - دور نَمريم والله.»

«مسئله دور و نزديکش نيست. شما جايي که نبايد چونه ميزنين، آبروي آدمو ميبرين!»

خاله شوکت بي­صدا مي­خندد و مي­گويد، «جان خودَت چانه نَمزنم - بيا بريم.»

خاله طلعت با صداي آرامش مي­گويد، «چرا جان بچه رو قسم مي­خوري زن؟ همه ميدونن اگه تو چونه نزني بيمار ميشي.»

خاله شوکت مي­