خانه

 

پنجاه و نه

 

 

مهماني­هاي شبانه تنها سرگرمي مردم شده است. نه سينمايي هست نه تئاتري، نه قهوه خانه­اي مانده نه باشگاهي، نه تلويزيوني وجود دارد نه راديويي. شب­ها مردم به خانهٌ آشنايان مي­روند، تا اين خلأ را پر کنند. اما فقط اين نيست - منزل دوستان حکم جزيره­اي را پيدا کرده است، در شهر جذاميان - آنها که خوره ندارند، چند ساعت از بيست و چهار ساعت را دور از تماس­ها و نفس­هاي آلوده در آن سنگر مي­گيرند. مردم از طاعون زدگاني که بر شهر حاکمند، به ميان چهارديوار خانه­اي پناه مي­برند - فقط به اين اميد که مبتلا نشوند.

مهم نيست که با ميزبان چندان نزديکي ندارند، در پي آن نيستند که ديگر مهمانان را بشناسند، انتظار ندارند که خوش بگذرانند، مقّيد نيستند که خوب بپوشند. شب­ها دور هم گرد مي­آيند تا وقت را بکشند، تا دنياي بيرون را فراموش کنند، تا در جمع احساس امنيت کنند.

تلفن­ها از غروب شروع مي­شود:

«امشب خونه­اي؟ پس ما همه ميايم اونجا.»

«برنامه­اي که نداري؟ پس پاشو بيا اينجا.»

«رفقا خونهٌ يکي از دوستا جمعن - من سر راه ترم ور مي دارم.»

همه نياز دارند تظاهر کنند که چيزي عوض نشده است. چون اين کار ميسر نيست لااقل به هم دلخوشي مي­دهند که تغييرات موقتي است، مسخره است، اصولاً امکان دوامش نيست. بايد به خنده گذراند، با لودگي گذشت.

مع­هذا به هر زنگ دري قلب­ها تندتر مي زند، صداي گفتگو افت مي­کند، بطري­هاي مشروب زير ميز مي­رود، ضبط صوت خاموش مي­شود. فشار انگشتي بر دگمهٌ زنگ يا ضربهٌ‌ مشتي بر در کافي است که تمام کوشش­ها براي اجراي نمايشنامهٌ چند ساعتهٌ «انشاء­الله گربه است» به هدر برود. اگر کميته­چي، پاسدار، تفنگ به دستي، پشت در نباشد مي­توان بازي را از سر گرفت.

امشب منتظرم که بازي ما با ريتم «رقص مات» قطع و وصل شود. ميزبانان را درست نمي­شناسم، ولي مي­دانم که گرفتاري زياد داشته­اند و هنوز دارند.

 

وقتي فريدون عصر تلفن کرد،  گفت، «ميخوام ترو با ويکتوريا آشنا کنم. شب همه منزل دامادش جمعيم.»

پرسيدم، «کدوم ويکتوريا؟»

«زن محسن. شوهرشو گرفتن - ميدوني که.»

ماجراي بازداشت سناتور را به اجمال از نزي و آقاي مهندس شنيده بودم. گفتم، «آره، خبر دارم. اتفاق تازه­اي که نيفتاده؟»

فريدون گفت «نه ديگه - فکر نمي کنم. طرفاي هشت ميام عقبت.»

 

فريدون از دوستان قديم خانوادهٌ من و خويشان نزديک صاحب خانه است. اينقدر آرام و متمدن است که حتي شبگردهاي عربده جوي انقلابي را براي لحظه­اي از جوش و خروش مي­اندازد  و از رفتار خشن و توهين آميزشان شرمنده مي­کند - اين را در راه که مي آمديم تجربه کردم.

در ميان مهمانان صورت آشنايي نمي­بينم. ويکتوريا با خوشرويي، نرمي، خانمي از من استقبال مي­کند. بيش از ديگران به من مي­رسد، چون سفارش شدهٌ فريدونم، چون اولين بار است که مرا مي­بيند، چون ذاتاً مهمان نواز است.

مدتي به صحبت جمع گوش مي­دهم، به اتفاقاتي که براي ديگران افتاده است، به شوخي­هاي جديدي که براي ملاها ساخته­اند، به حکاياتي که از دزدي و تقلب پاسداران مي­گويند، به شايعاتي که به روايات مختلف شنيده­ام.

يکي از مهمان­ها مي­گويد، «راستي شنيدين مردم رفتن بهشت زهرا، روي قبر هرکدوم از شهدا يه کلاه حصيري گذاشتن؟»

يکي ديگر مي­گويد، «آره، آره، يعني سر همتون کلاه رفت!»

يک نفر مي­پرسد، «حالا چرا حصيري؟»

«پس مي­خواستي کلاي سيلندر بذارن؟»

وقتي صداي خنده مي­خوابد، خانمي مي­گويد، «اگه من يه شهيد تو خيابون ببينم، همچي بزنم تو گوشش…»

قهقه اين بار بلندتر است. خانم ديگري مي­گويد، «واي مردم از خنده - شنيدي جمال؟ گلي ميگه اگه من يه شهيد تو خيابون ببينم…»

جمال جمله را کامل مي­کند: «همچي بزنم تو گوشش!» و بعد مي گويد، «چند شب پيشا من طرفاي زعفرانيه بودم - نزديکاي يازدهٌ شب…»

مهمان ديگري مي­پرسد، «قضيهٌ ويسکي رو ميخواي بگي؟»

«آره - گفته­ام؟»

«براي بقيه بگو - خيلي جالبه. بچه­ها گوش کنين جمال چي ميگه.»

فريدون مختصري راجع به بعضي از حاضرين برايم توضيح مي­دهد. چيز زيادي به ذهنم نمي­ماند - جز اينکه برادر گلي - همان که مي­خواهد توي گوش شهيد بزند - در زندان اوين است، و خانوادهٌ بسياري از حاضرين از جمله جمال - که مشغول صحبت است - به امريکا و اروپا کوچ کرده­اند، و آن که داستان ويسکي را قبلاً شنيده است از خان­هاي بختياري و دوستان پدرم است.

جمال به صحبتش ادامه مي­دهد، «هيچي، نزديکاي يازده دو تا کميته چي جلو ماشينمو گرفتن و گفتن شما که عرق خور نيستين؟» گفتم، «استغفرالله، ابداً!»

از خندهٌ آشنايان جمال به اين نتيجه مي­رسم که به مشروبخواري شهرت دارد.

«يکیشون گفت، ما چند تا بطري ويسکي داريم که جزو اموال يکي از طاغوتيا ضبط کرديم. فکر کرديم به جاي اينکه اونارو دور بريزيم، بهتره به مسلموني که خودش اهل خوردنش نباشه بفروشيم، پولشو بديم به مستضعفين.»

خانمي که از شوخي گلي بيش از همه خنديده است مي­گويد، «چه دروغايي ميگن اين خاک تو سرا!»

جمال مي­گويد، «من ام که مي­دونستم چاخان ميکنن - به علاوه، گور باباي مستضعفين، من که دلم براي اونا نسوخته بود. فکر کردم اينا اينطوري از من يه رشوه­اي ميخوان، من ام که ويسکي به هر حال لازم دارم. خريدم.»

يکي مي­پرسد، «چند؟»

«بطري 600

گلي مي­گويد، «وا، پدرسگاي دزد!»

جمال دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد: «ويسکيا رو خريدم و راه افتادم. نزديکاي محموديه سه چارتاي ديگه جلو ماشينو گرفتن.»

يک نفر از مهمان­ها با خنده مي­گويد، «اينا لابد ودکا ميفروختن!»

«نخير - اينا ويسکياي بنده رو مصادره کردن!»

«واي» و «آخ» دو سه نفر بالا مي رود. يکي مي­گويد، «خب بعله - اينا يه باند دُرُس کردن. از يه طرف ميفروشن، از اون طرف با "تاکي واکي" به همدستا خبر ميدن، يکي رو خر کرديم خريد - حالا شما ضبطش کنين!‌ براي چند نفر ديگه ام عيناً اين موضوع پيش اومده.»

جمال داستانش کاملاً تمام نشده است. مي­گويد، «تازه پدرسگا منتّم سرم گذاشتن که منو کميته نميبرن و شلاقم نميزنن و از اين حرفا. من ديدم جا براي بگو مگو و توضيح و اين چيزا نيست، فلنگو بستم. خلاصه اينو گفتم که حواستون باشه مثه من هوس خرید ويسکي نکنين – اونم از کمیته چی!»

مدتي صحبت در اطراف حرص سردمداران جديد به پول، و انواع دزدي­هاي تازه، بالا رفتن ميزان رشوه، نداشتن امنيت و غيره دور مي­زند.

يکي مي­گويد، «آدم بايد بذاره در ره - چون مسئلهٌ شتر کشونه، تا آدم بياد ثابت کنه شتر نيست ممکنه سرشو ببرن!»

فريدون مي­پرسد، «کي شعرشو بلده؟ يه شعري ام داره - نه؟»

«من از انوري يه شعر يادمه - اما داستان روباهه اس و خره، نه شتره.»

«خب همونو بخون.»

  «روبهي مي دويد در غم جان           روبهي ديگرش بديد چنان

  گفت خير است باز گوي خبر            گفت خر گيرمي کند سلطان

  گفت تو خر نه­اي چه ميترسي          گفت آري وليک آدميان

  مي ندانند و فرق مي نکنند              خر و روباهشان بود يکسان

  خر ز روباه مي نبشناسند                اينت کون خران بي خبران

  زان همي ترسم اي برادر من          که چو خر بر نهندمان پالان»

در نگاه فريدون تحسين و تشويق است، يکي دو نفر مؤدبانه مي­خندند، يکي دو نفر هم بر سبيل عادت «به به» مي­گويند، ولي شعر براي مجلس کمي سنگين است، بنابراين به رد و بدل کردن شوخي­هاي اخير مي­پردازيم.

يکي از مهمان­ها مي­گويد، «مي دونين چرا دندوناي جلوي بهشتي افتاده؟» و طبعاً منتظر جواب نمي­ماند و با هرهر خنده اضافه مي­کند: «از بس بتول خانمو بند انداخته!»

یکی دیگر تصحیحش می­کند: «نه – سید احمدو! پای سید احمدو بند میندازه!»

بيشتر شوخي­ها را همه شنيده­ايم، ولي باز مي­گوييم و باز مي­شنويم. آنها که تازه تر است با اقبالي بيشتر رو به روست. بعد حرف ندانم کاري­ها و اشتباهات آخوندها به ميان مي­آيد و نتيجه گيري­هاي معمول از حرف­ها مي شود:

«اينجوري که نميشه سر کار موند - ممکن نيست.»

«نخير بابا - اينا موندگار نيستن. فقط خدا کنه هر چي زودتر گورشونو گم کنن برن!»

«ميدونين همين مدت کوتاه چقد واسهٌ خودشون دشمن تراشیدن؟ خيلي خرن!»

«هيچکي ديگه قبولشون نداره - حتي اونايي که واسهٌ اينا پستون به تنور ميچسبوندن.»

من خسته­ام. چندين شب است نخوابيده­ام - يا تا نزديک صبح خوانده­ام، يا به بي. بي. سي. گوش کرده­ام. آهسته از فريدون مي­پرسم، «ميشه من چند دقيقه برم يه اطاق ديگه دراز بکشم؟ دارم از پا در ميام.»

مي­گويد، «آره - تو همين اطاق پهلويي.» و تا در آن اطاق همراهم مي­آيد.

کليد چراغ را که مي­زنم مي­بينم ويکتوريا هم آنجا سر يکي از صندلي­ها نشسته است. با عجله مي­گويم، «خيلي معذرت ميخوام - مثه اينکه شمام داشتين استراحت ميکردين نذاشتم.» مي­خواهم چراغ را دوباره خاموش کنم و بيرن بروم اما ويکتوريا مي­گويد، «نه - نه داشتم فکر مي­کردم - بياين تو بشينين.»

هر دو غافلگير شده­ايم. هيچ­کدام فرصت آن را نداريم که احساسمان را پنهان کنيم - نه من خستگي را، و نه او درد و غم را. درد و غمي که در اين اطاق، فارغ از قيد ميزباني، بر صورتش پيداست. تا وقتي مشغول پذيرايي بود مثل بقيه به نظر مي­آمد - فحش مي­داد، غر مي­زد، مي­خنديد. ولي حالتي که الان دارد خاص اوست، شبيه حالت ديگران نيست، هرچه هست شريک ندارد. شرمنده­ام که تمام طول شب متوجه دل مشغوليش نبوده­ام، شرمنده­ام که الان خلوتش را برهم زده­ام، شرمنده­ام که داستان او را هم مثل بقيهٌ داستان­ها شنيده­ام و فقط با اظهار تعجبي و خشمي زود پا از آن گذشته­ام. براي اولين بار زني را در اين اطاق مي­بينم که نگران است و ره گم کرده که به دنبال چاره مي­گردد. شوهرش را برده­اند، معلوم نيست به چه دليل، روشن نيست به کجا.

ويکتوریا يک بار ديگر مي­گويد، «بشينين - يه خورده با هم حرف مي­زنيم.»

حالت چهره­اش تغيير نمي­کند، قصدش مهمان نوازي نيست، واقعاً مايل است که بمانم.

در صورت ويکتوريا دو صفت فورا به چشم مي­خورد: سرافرازي ذاتي، و سلامت جسمي. بيني و لب و دهانش هر دو درشت و متناسب است. شانه­هاي پهن و گردن بلندش، به تشخص صورت اضافه مي­کند. موهاي فراوان بلوطي کوتاه دارد. صاف و استوار بر صندلي نشسته است.

مي­نشينم و مي­پرسم، «هنوز نميدونين کجان؟»

کمترين کوششي نمي­کند تا غمي را که بر پيشانيش سايه انداخته است پنهان کند. مي­گويد، «چرا بالأخره فهميدم - امروز اولين ملاقاتمون بود.»

من از شنيدن خبر شاد مي­شوم. «خب شکر. حالشون چطو بود؟»

«گفت خوبه - عادت نداره شکايت کنه، ولي خوب نيست ميدونم. وقتي بردنش بخيه­هاي عملش هنوز درست جوش نخورده بود. درستم نتونستيم حرف بزنيم.» بي اختيار صورتش درهم مي­رود و مي­گويد، «چه کثافتيه اين زندون قصر. نمي­دونم صف ملاقاتيا چند کيلومتر بود. نمي­دونم چند ساعت طول کشيد تا برم تو. و اون تو - واه، واه، واه! - يه راهرو نصف عرض اين اطاق، جلوش سيم توري کشيدن، يه مترم وسط براي مأموراي زندون راهرو دادن، باز يه تور ديگه که زندانيا پشت اون واميستن. مگه ميشه حرف زد؟ همه فرياد ميزنن که صداي همو بشنون. پاسدارام مرتب اون وسط راه ميرن نميذارن فرياد ام به گوش آدم برسه. بعد ام جلوي اين همه آدم چي ميشه گفت؟ اون ام تو پنج دقيقه!»

«وقت ملاقات فقط پنج دقيقه اس؟»

«فقط - سر پنج دقيقه ام همه رو مثه مرغ ميريزن بيرون. خود اون اطاقم مثه مرغدونيه. عين مرغدوني!‌»‌ بعد مثل اينکه از درد دل شرمنده باشد، مي­گويد، «اِ - سر شما رو دارم بيخود درد ميارم.»

مي­گويم، «نه نه - به هيچ وجه. پس همهٌ اين مدت قصر بودن؟»

«اولش نه - محسنو يه مدتي کميتهٌ سلطنت آباد نگه داشتن. بعد بردنش کميته­اي که تو خيابون وزراس. حالا آوردنش قصر.»

مي­پرسم، «اصلاً قضيه چه جوري شروع شد؟»

مي­گويد، «محسن بيمارستان بود، دخترم ام نبود - اروپا بود، من اومده بودم اينجا منزل دامادم. از خونه بهم خبر دادن که چند نفر ريختن اونجا، هر چي کاغذ ماغذ بوده جمع کردن بردن. محسن ام بعد از مريضخونه تلفن کرد گفت رفتن اونجا سراغش، سوال پيچش کردن. من هيچ نمي­دونم تو کاغذا دنبال چي بودن. چند تا ته چک محسن رو برده بودن تو مريضخونه، ازش پرسيده بودن اين پولو کجا دادي، به کي دادي، چرا دادي، از اين قبيل سؤالا. تو خونه ام يه صندق آهن بود که نتونسته بودن واکنن - پيغام گذاشته بودن که يکي بره وازش کنه. من نمي­دونستم به کي بايد خبر بدم که اومدم وازش کنم! مستخدمم گفت پسر باغبون همسايه ام جزو اونايي بوده که اومده بودن پي کاغذا. همونو خبرش کرديم. تو صندق يه لول ترياک بود. پسره گرفتنش زير دماغش بوش کرد و گذاشتش تو جيب بالاي کتش، بعدم رفت!»

مي­گويم،‌ «اِ!»

ويکتور مي­خندد و مي­گويد، «شکل پسره هیچ يادم نمونده - فقط يادمه موه