پنجاه و نه
مهمانيهاي
شبانه تنها
سرگرمي مردم
شده است. نه
سينمايي هست
نه تئاتري، نه
قهوه خانهاي
مانده نه
باشگاهي، نه
تلويزيوني
وجود دارد نه
راديويي. شبها
مردم به خانهٌ
آشنايان ميروند،
تا اين خلأ را
پر کنند. اما
فقط اين نيست -
منزل دوستان حکم
جزيرهاي را
پيدا کرده
است، در شهر
جذاميان -
آنها که خوره
ندارند، چند
ساعت از بيست
و چهار ساعت را
دور از تماسها
و نفسهاي
آلوده در آن
سنگر ميگيرند.
مردم از طاعون
زدگاني که بر
شهر حاکمند،
به ميان
چهارديوار
خانهاي پناه
ميبرند - فقط
به اين اميد که
مبتلا نشوند.
مهم
نيست که با
ميزبان چندان
نزديکي
ندارند، در پي
آن نيستند که
ديگر مهمانان
را بشناسند، انتظار
ندارند که خوش
بگذرانند، مقّيد
نيستند که خوب
بپوشند. شبها
دور هم گرد ميآيند
تا وقت را بکشند،
تا دنياي
بيرون را
فراموش کنند،
تا در جمع
احساس امنيت کنند.
تلفنها
از غروب شروع
ميشود:
«امشب
خونهاي؟ پس
ما همه ميايم
اونجا.»
«برنامهاي
که نداري؟ پس
پاشو بيا
اينجا.»
«رفقا
خونهٌ يکي از
دوستا جمعن -
من سر راه ترم
ور مي دارم.»
همه
نياز دارند
تظاهر کنند که
چيزي عوض نشده
است. چون اين کار
ميسر نيست
لااقل به هم
دلخوشي ميدهند
که تغييرات
موقتي است،
مسخره است،
اصولاً امکان
دوامش نيست.
بايد به خنده
گذراند، با
لودگي گذشت.
معهذا
به هر زنگ دري قلبها
تندتر مي زند،
صداي گفتگو
افت ميکند،
بطريهاي
مشروب زير ميز
ميرود،
ضبط صوت خاموش
ميشود.
فشار انگشتي
بر دگمهٌ زنگ
يا ضربهٌ
مشتي بر در کافي
است که تمام کوششها
براي اجراي
نمايشنامهٌ
چند ساعتهٌ «انشاءالله
گربه است» به
هدر برود. اگر کميتهچي،
پاسدار، تفنگ به
دستي، پشت در
نباشد ميتوان
بازي را از سر
گرفت.
امشب
منتظرم که
بازي ما با
ريتم «رقص مات»
قطع و وصل شود.
ميزبانان را
درست نميشناسم،
ولي ميدانم
که گرفتاري
زياد داشتهاند
و هنوز دارند.
وقتي
فريدون عصر
تلفن کرد، گفت، «ميخوام
ترو با ويکتوريا
آشنا کنم. شب
همه منزل
دامادش جمعيم.»
پرسيدم،
«کدوم ويکتوريا؟»
«زن
محسن. شوهرشو
گرفتن -
ميدوني که.»
ماجراي
بازداشت
سناتور را به
اجمال از نزي
و آقاي مهندس
شنيده بودم.
گفتم، «آره،
خبر دارم.
اتفاق تازهاي
که نيفتاده؟»
فريدون
گفت «نه ديگه - فکر
نمي کنم.
طرفاي هشت
ميام عقبت.»
فريدون
از دوستان
قديم خانوادهٌ
من و خويشان
نزديک صاحب
خانه است.
اينقدر آرام و
متمدن است که
حتي شبگردهاي عربده
جوي انقلابي
را براي لحظهاي
از جوش و خروش
مياندازد
و از
رفتار خشن و
توهين
آميزشان
شرمنده ميکند
- اين را در راه که
مي آمديم تجربه
کردم.
در
ميان مهمانان
صورت آشنايي
نميبينم.
ويکتوريا با
خوشرويي،
نرمي، خانمي
از من استقبال
ميکند.
بيش از ديگران
به من ميرسد،
چون سفارش شدهٌ
فريدونم، چون
اولين بار است
که مرا ميبيند،
چون ذاتاً
مهمان نواز
است.
مدتي
به صحبت جمع
گوش ميدهم،
به اتفاقاتي که
براي ديگران
افتاده است،
به شوخيهاي
جديدي که براي
ملاها ساختهاند،
به حکاياتي که
از دزدي و
تقلب
پاسداران ميگويند،
به شايعاتي که
به روايات
مختلف شنيدهام.
يکي از
مهمانها ميگويد،
«راستي شنيدين
مردم رفتن
بهشت زهرا،
روي قبر هرکدوم
از شهدا يه کلاه
حصيري گذاشتن؟»
يکي
ديگر ميگويد،
«آره، آره،
يعني سر همتون
کلاه رفت!»
يک نفر
ميپرسد، «حالا
چرا حصيري؟»
«پس ميخواستي
کلاي سيلندر
بذارن؟»
وقتي
صداي خنده ميخوابد،
خانمي ميگويد،
«اگه من يه
شهيد تو
خيابون
ببينم، همچي
بزنم تو گوشش…»
قهقه
اين بار
بلندتر است.
خانم ديگري ميگويد،
«واي مردم از
خنده - شنيدي
جمال؟ گلي
ميگه اگه من
يه شهيد تو
خيابون ببينم…»
جمال
جمله را کامل
ميکند: «همچي
بزنم تو گوشش!»
و بعد مي
گويد، «چند شب
پيشا من طرفاي
زعفرانيه
بودم - نزديکاي
يازدهٌ شب…»
مهمان
ديگري ميپرسد،
«قضيهٌ ويسکي
رو ميخواي بگي؟»
«آره -
گفتهام؟»
«براي
بقيه بگو -
خيلي جالبه.
بچهها گوش کنين
جمال چي ميگه.»
فريدون
مختصري راجع به
بعضي از
حاضرين برايم
توضيح ميدهد.
چيز زيادي به
ذهنم نميماند
- جز اينکه
برادر گلي -
همان که ميخواهد
توي گوش شهيد
بزند - در
زندان اوين
است، و خانوادهٌ
بسياري از
حاضرين از
جمله جمال - که
مشغول صحبت
است - به امريکا
و اروپا کوچ کردهاند،
و آن که
داستان ويسکي
را قبلاً
شنيده است از
خانهاي
بختياري و
دوستان پدرم
است.
جمال
به صحبتش
ادامه ميدهد،
«هيچي، نزديکاي
يازده دو تا کميته
چي جلو
ماشينمو
گرفتن و گفتن شما
که عرق خور
نيستين؟»
گفتم، «استغفرالله،
ابداً!»
از خندهٌ
آشنايان جمال
به اين نتيجه
ميرسم که
به
مشروبخواري
شهرت دارد.
«يکیشون
گفت، ما چند
تا بطري ويسکي
داريم که جزو
اموال يکي از
طاغوتيا ضبط کرديم.
فکر کرديم به
جاي اينکه
اونارو دور
بريزيم،
بهتره به مسلموني
که خودش اهل
خوردنش نباشه
بفروشيم،
پولشو بديم به
مستضعفين.»
خانمي که
از شوخي گلي
بيش از همه
خنديده است ميگويد،
«چه دروغايي
ميگن اين خاک تو
سرا!»
جمال
ميگويد، «من
ام که ميدونستم
چاخان ميکنن -
به علاوه، گور
باباي
مستضعفين، من که
دلم براي اونا
نسوخته بود. فکر
کردم اينا
اينطوري از من
يه رشوهاي
ميخوان، من ام
که ويسکي به
هر حال لازم
دارم. خريدم.»
يکي ميپرسد،
«چند؟»
«بطري 600 -»
گلي ميگويد،
«وا، پدرسگاي
دزد!»
جمال
دنبالهٌ حرفش
را ميگيرد: «ويسکيا
رو خريدم و
راه افتادم.
نزديکاي
محموديه سه
چارتاي ديگه جلو
ماشينو گرفتن.»
يک نفر
از مهمانها
با خنده ميگويد،
«اينا لابد ودکا
ميفروختن!»
«نخير -
اينا ويسکياي
بنده رو
مصادره کردن!»
«واي» و «آخ»
دو سه نفر
بالا مي رود. يکي
ميگويد، «خب
بعله - اينا يه
باند دُرُس کردن.
از يه طرف
ميفروشن، از
اون طرف با "تاکي
واکي" به
همدستا خبر
ميدن، يکي رو
خر کرديم خريد
- حالا شما
ضبطش کنين!
براي چند نفر
ديگه ام عيناً
اين موضوع پيش
اومده.»
جمال
داستانش کاملاً
تمام نشده
است. ميگويد، «تازه
پدرسگا منتّم
سرم گذاشتن که
منو کميته
نميبرن و
شلاقم نميزنن
و از اين حرفا.
من ديدم جا
براي بگو مگو
و توضيح و اين
چيزا نيست،
فلنگو بستم.
خلاصه اينو
گفتم که
حواستون باشه
مثه من هوس خرید
ويسکي نکنين –
اونم از کمیته
چی!»
مدتي
صحبت در اطراف
حرص
سردمداران
جديد به پول،
و انواع دزديهاي
تازه، بالا
رفتن ميزان
رشوه، نداشتن
امنيت و غيره دور
ميزند.
يکي ميگويد،
«آدم بايد
بذاره در ره -
چون مسئلهٌ
شتر کشونه، تا
آدم بياد ثابت
کنه شتر نيست
ممکنه سرشو
ببرن!»
فريدون
ميپرسد، «کي
شعرشو بلده؟
يه شعري ام
داره - نه؟»
«من از
انوري يه شعر
يادمه - اما
داستان روباهه
اس و خره، نه
شتره.»
«خب
همونو بخون.»
«روبهي
مي دويد در غم
جان روبهي
ديگرش بديد
چنان
گفت
خير است باز
گوي خبر گفت خر
گيرمي کند
سلطان
گفت
تو خر نهاي
چه ميترسي گفت
آري وليک
آدميان
مي
ندانند و فرق
مي نکنند خر
و روباهشان
بود يکسان
خر
ز روباه مي نبشناسند
اينت کون خران
بي خبران
زان
همي ترسم اي
برادر من که
چو خر بر
نهندمان
پالان»
در
نگاه فريدون
تحسين و تشويق
است، يکي دو
نفر مؤدبانه
ميخندند، يکي
دو نفر هم بر
سبيل عادت «به به»
ميگويند، ولي
شعر براي مجلس
کمي سنگين
است،
بنابراين به
رد و بدل کردن
شوخيهاي اخير
ميپردازيم.
يکي از
مهمانها ميگويد،
«مي دونين چرا
دندوناي جلوي
بهشتي
افتاده؟» و
طبعاً منتظر
جواب نميماند
و با هرهر
خنده اضافه ميکند:
«از بس بتول
خانمو بند
انداخته!»
یکی
دیگر تصحیحش
میکند: «نه –
سید احمدو!
پای سید احمدو
بند میندازه!»
بيشتر
شوخيها را
همه شنيدهايم،
ولي باز ميگوييم
و باز ميشنويم.
آنها که تازه
تر است با
اقبالي بيشتر
رو به روست.
بعد حرف ندانم
کاريها و
اشتباهات
آخوندها به
ميان ميآيد
و نتيجه گيريهاي
معمول از حرفها
مي شود:
«اينجوري
که نميشه سر کار
موند - ممکن
نيست.»
«نخير
بابا - اينا
موندگار
نيستن. فقط
خدا کنه هر چي
زودتر گورشونو
گم کنن برن!»
«ميدونين
همين مدت کوتاه
چقد واسهٌ
خودشون دشمن تراشیدن؟
خيلي خرن!»
«هيچکي
ديگه قبولشون
نداره - حتي
اونايي که واسهٌ
اينا پستون به
تنور
ميچسبوندن.»
من
خستهام.
چندين شب است
نخوابيدهام
- يا تا نزديک
صبح خواندهام،
يا به بي. بي. سي.
گوش کردهام.
آهسته از
فريدون ميپرسم،
«ميشه من چند
دقيقه برم يه
اطاق ديگه
دراز بکشم؟
دارم از پا در
ميام.»
ميگويد،
«آره - تو همين
اطاق پهلويي.»
و تا در آن
اطاق همراهم
ميآيد.
کليد
چراغ را که ميزنم
ميبينم
ويکتوريا هم
آنجا سر يکي
از صندليها
نشسته است. با
عجله ميگويم،
«خيلي معذرت
ميخوام - مثه
اينکه شمام
داشتين
استراحت ميکردين
نذاشتم.» ميخواهم
چراغ را
دوباره خاموش کنم
و بيرن بروم
اما ويکتوريا
ميگويد، «نه
- نه داشتم فکر
ميکردم -
بياين تو
بشينين.»
هر دو
غافلگير شدهايم.
هيچکدام
فرصت آن را
نداريم که
احساسمان را پنهان
کنيم - نه من
خستگي را، و
نه او درد و غم
را. درد و غمي که
در اين اطاق،
فارغ از قيد
ميزباني، بر
صورتش پيداست.
تا وقتي مشغول
پذيرايي بود
مثل بقيه به
نظر ميآمد -
فحش ميداد،
غر ميزد، ميخنديد.
ولي حالتي که
الان دارد خاص
اوست، شبيه حالت
ديگران نيست،
هرچه هست شريک
ندارد. شرمندهام
که تمام طول
شب متوجه دل
مشغوليش
نبودهام،
شرمندهام
که الان خلوتش
را برهم زدهام،
شرمندهام
که داستان او
را هم مثل بقيهٌ
داستانها
شنيدهام و
فقط با اظهار
تعجبي و خشمي
زود پا از آن
گذشتهام.
براي اولين
بار زني را در
اين اطاق ميبينم
که نگران است
و ره گم کرده که
به دنبال چاره
ميگردد.
شوهرش را بردهاند،
معلوم نيست به
چه دليل، روشن
نيست به کجا.
ويکتوریا
يک بار ديگر
ميگويد، «بشينين
- يه خورده با
هم حرف ميزنيم.»
حالت
چهرهاش
تغيير نميکند،
قصدش مهمان
نوازي نيست،
واقعاً مايل
است که بمانم.
در
صورت ويکتوريا
دو صفت فورا
به چشم ميخورد:
سرافرازي
ذاتي، و سلامت
جسمي. بيني و
لب و دهانش هر
دو درشت و
متناسب است.
شانههاي
پهن و گردن
بلندش، به
تشخص صورت
اضافه ميکند.
موهاي فراوان
بلوطي کوتاه
دارد. صاف و
استوار بر
صندلي نشسته
است.
مينشينم
و ميپرسم، «هنوز
نميدونين کجان؟»
کمترين
کوششي نميکند
تا غمي را که
بر پيشانيش
سايه انداخته
است پنهان کند.
ميگويد، «چرا
بالأخره
فهميدم -
امروز اولين
ملاقاتمون
بود.»
من از
شنيدن خبر شاد
ميشوم. «خب
شکر. حالشون
چطو بود؟»
«گفت
خوبه - عادت
نداره شکايت کنه،
ولي خوب نيست
ميدونم. وقتي
بردنش بخيههاي
عملش هنوز
درست جوش
نخورده بود.
درستم نتونستيم
حرف بزنيم.» بي
اختيار صورتش
درهم ميرود
و ميگويد، «چه
کثافتيه اين
زندون قصر.
نميدونم
صف ملاقاتيا
چند کيلومتر
بود. نميدونم
چند ساعت طول کشيد
تا برم تو. و
اون تو - واه،
واه، واه! - يه
راهرو نصف عرض
اين اطاق،
جلوش سيم توري
کشيدن، يه
مترم وسط براي
مأموراي
زندون راهرو
دادن، باز يه
تور ديگه که
زندانيا پشت
اون واميستن. مگه
ميشه حرف زد؟
همه فرياد
ميزنن که صداي
همو بشنون.
پاسدارام
مرتب اون وسط
راه ميرن
نميذارن
فرياد ام به
گوش آدم برسه.
بعد ام جلوي
اين همه آدم
چي ميشه گفت؟ اون
ام تو پنج
دقيقه!»
«وقت
ملاقات فقط پنج دقيقه
اس؟»
«فقط - سر
پنج دقيقه ام
همه رو مثه
مرغ ميريزن
بيرون. خود
اون اطاقم مثه
مرغدونيه. عين
مرغدوني!» بعد
مثل اينکه از
درد دل شرمنده
باشد، ميگويد،
«اِ - سر شما رو دارم
بيخود درد
ميارم.»
ميگويم،
«نه نه - به هيچ
وجه. پس همهٌ
اين مدت قصر
بودن؟»
«اولش
نه - محسنو يه
مدتي کميتهٌ
سلطنت آباد
نگه داشتن.
بعد بردنش کميتهاي
که تو خيابون
وزراس. حالا
آوردنش قصر.»
ميپرسم،
«اصلاً قضيه
چه جوري شروع
شد؟»
ميگويد،
«محسن
بيمارستان
بود، دخترم ام
نبود - اروپا
بود، من اومده
بودم اينجا
منزل دامادم.
از خونه بهم
خبر دادن که
چند نفر ريختن
اونجا، هر چي کاغذ
ماغذ بوده جمع
کردن بردن.
محسن ام بعد
از مريضخونه
تلفن کرد گفت
رفتن اونجا
سراغش، سوال
پيچش کردن. من
هيچ نميدونم
تو کاغذا
دنبال چي بودن.
چند تا ته چک
محسن رو برده
بودن تو
مريضخونه،
ازش پرسيده بودن
اين پولو کجا
دادي، به کي
دادي، چرا
دادي، از اين
قبيل سؤالا.
تو خونه ام يه
صندق آهن بود که
نتونسته بودن
واکنن - پيغام
گذاشته بودن که
يکي بره وازش کنه.
من نميدونستم
به کي بايد
خبر بدم که
اومدم وازش کنم!
مستخدمم گفت
پسر باغبون
همسايه ام جزو
اونايي بوده که
اومده بودن پي
کاغذا. همونو
خبرش کرديم.
تو صندق يه
لول ترياک
بود. پسره
گرفتنش زير
دماغش بوش کرد
و گذاشتش تو
جيب بالاي کتش،
بعدم رفت!»
ميگويم،
«اِ!»
ويکتور
ميخندد و
ميگويد، «شکل
پسره هیچ يادم
نمونده - فقط
يادمه موهاش
فرفري بود.
اولش همين
بود. تا محسن
اومد خونه.
هنوز ام حالش
خوب نبود، دورهٌ
نقاهتو ميگذروند،
بخيههام،
گفتم که...»
ميگويم،
«خبر داشتم که
نيمه بيمار از
مريضخونه در اومدن.»
ويکتور
ميگويد، «خواهر
محسن و يکي از
رفقاش پيشش
بودن. من رفتم
بيرون به کارام
برسم. وقتي
برگشتم ديدم
يه پسرهاي
ژ - 3 به دست جلو
خونه داره
بالا و پائين
ميره. پرسيدم "اينجا
چکار دارين؟"
گفت "شما برين
تو من ازتون
سؤال دارم."
وقتي رفتم تو،
ديدم در اطاق
محسنو قفل کرده!
منو برد طبقهٌ
بالا و پرسيد "تو
خونه چقدر پول
داري؟" حدود
هزار تومن،
هزار و پونصد
تومن داشتم.
گفت، "به! اينم
شد پول؟ پس من
شوهرتو ميبرم،
مجبورم ببرمش."
من افتادم به
التماس و
درخواس که "ناخوشه،
ولش کن، من چه
مي دونستم
بايد تو خونه
پول داشته باشم!"
از اين حرفا.»
ويکتوريا
وقتي حرف ميزند،
درست توي چشمهاي
من نگاه نميکند،
چشمش را به يک
نقطه روي
پيشانيم
دوخته است. يک
لحظه مکث ميکند
و درست نگاهم
ميکند و
ميگويد، «خيال
ميکنين بد کردم
التماس کردم،
نه؟»
«من
اصلاً نمي
دونم همچي
موقعي چکار
بايد کرد، چکار
نبايد کرد.»
«آدم
نميدونه تا کجا
ميتونه خم شه.
از اين بدترشم
اون روز کردم.
پسره به من
گفت، "حالا که
پول نيست، به
اين کلفتت بگو
بغل من بخوابه".
من ام پيغامو
رسوندم!»
ويکتوريا
هنوز دارد بي
پلک زدن و
مستقيم توي
چشمهاي من
نگاه ميکند،
مثل اينکه ميخواهد
بگويد: هر
اعتراضي داري
بکن. اما من
اعتراضي
ندارم، فقط متحيرم.
حيرت را در
صورتم ميخواند،
باز چشم را به
آن نقطهٌ ثابت
بر پيشانيم
برميگرداند
و ميگويد، «به
همين صراحت
گفت. کلفت من
فيليپينيه،
خوشگلم هست.
وقتي بهش گفتم
پسره چي
ميخواد شروع کرد
به گريه و رفت
درو از رو
خودش تو اطاق
بست. اون
موقع، مثه اينکه
تازه قبح کار
دستم اومد. به
پسره گفتم "من کاري
نميتونم بکنم،
شوهرمم
نميذارم
ببري، حالا چي
ميگي؟" پرسيد "تو
بانک چقدر
داري؟" همهٌ
مدت ام ژ - 3 تو دستش
طرف من. گفتم، "سي
هزار تومن"
گفت، "خب بريم
بانک اين پولو
بگير بده من
تا با شوهرت کاري
نداشته باشم".
همين کارو کرديم.»
با
ناباوري ميپرسم،
«يعني با اين
پسره رفتين
توي بانک،
پولو گرفتين،
دادين بهش؟»
مي
گويد،«با هم
سوار ماشين
شديم، رفتيم
دم بانک. اون
تو ماشين نشست
من رفتم تو.
وقتي به گيشه
دار گفتم همهٌ
اين پولو
ميخوام، با
ترس بهم گفت "براي
چي ميخواين؟
با خودتون
اينقدر پول نبرين!"
حتي به فکرم
نرسيد بهش بگم
قضيه چيه، حتي
فکر نکردم از
اونجا تلفن کنم
به يه کسي
موضوعو بگم.
پولو گرفتم و
دو دستي تحویل
دادم.»
ميپرسم،
«اونم گرفت و
رفت؟»
«کليد
اطاق محسنو
بهم داد و گفت
اسمش حسنه. از
اون روزم چند
دفعه تلفن کرده
و گفته، "اگه
بخواين از مملکت
برين بيرون،
من ميتونم
وسيلهشو جور کنم".
بهش گفتم، "ما
قصد بيرون
رفتن نداريم".
فرداش ريختن
محسنوبردن -
من خونه
نبودم.»
ميگويم،
«باز همين حسن
اينا؟»
ويکتوريا
ميگويد، «نه
- يه دستهٌ
ديگه بودن.
نميدونستم
کجا بردنش.
نميدونستم
از کي بپرسم،
از کي کمک
بخوام. رفتم
سراغ حاج
محمود معمار.
محسن به اين
حاج محمود
خيلي رسيده،
از وقتي عمله
بود و بعد بنا
شد و بعد
معمار و بالأخره
حاجي - محسن کمکش
کرده. پسرش با
يزدي نزديکه -
اسمش جعفريه.
فقط از اينا
خواستم بهم
بگن محسن کجاس.
اما همين يه کارم
برام نکردن.
تا محسن خودش
ديروز تلفن کرد.
پاي تلفنم
نذاشتن حرف
بزنيم - فقط
گفت تو زندان
قصره امروزم
روز ملاقاته.
اومد بگه کدوم
بند، تلفنو از
اون طرف قطع کردن.»
ميپرسم،
«ديگه کي
ميتونين برين
ملاقات؟»
«هفتهاي
يه دفعه.» بعد نفس
بلندي ميکشد
و صورتش همان
حالتي را به
خود ميگيرد که
من در اول
ورود در اطاق
پذيرايي ديدهام
و با لبخند ميگويد،
«واي چقدر حرف
زدم! سر شما رو
خوردم. من
معمولاً اهل
درد دل نيستم.»
شصت
رستوران
"هتل شرايتون"
چنان خلوت است
که صداي پا در
آن ميپيچد. در
سالن بزرگ هتل
فقط چند گروه
پراکنده و گم
و دور از هم، به
دور ميزها
نشستهاند.
تعداد
پيشخدمتها از
مشتريها
بيشتر است.
گارسونها همه
نزدیک در
ورودي حلقه
زدهاند، دو
يا سه نفرشان
مشغول سرو کردن
ميزهاي اشغال
شدهاند.
امير
ميگويد،
«به! در هتلا رم
بزودي بايد تخته
کنن.»
يکي از
پيشخدمتها،
با کت و شلوار
سياه و پاپيون،
به طرف ما ميآيد
و ميپرسد،
«سه نفر؟»
حسينقلي
ميگويد، «بعله
- سه نفر.»
سرپيشخدمت
با حرکت دستش
تمام سالن
خالي را براي
انتخاب در
اختيار ما ميگذارد.
امير ميزي را
نشانه ميگيرد
و راه ميافتد
و من و
حسينقلي هم به
دنبالش روانه
ميشويم.
به محض نشستن،
گارسوني، با کت
سفيد و شلوار
سياه، صورت
غذا را به
دستمان ميدهد.
نيم چرخ زدن
سرپيشخدمت بر
پاشنهٌ پا، خم
شدن پيشخدمت
موقع تقسيم
صورت غذا، پاپيون
سياه اولي،
دستکش سفيد
دومي، همهٌ
اين حرکات و شکلهاي
آشنا، ناگهان
به نظرم
تئاتري ميآيد،
تصنعي
مؤدبانه، مبالغه
آميز
متمدنانه. نميدانم
کارمندان هتل
ديگر اعتقادي
به کارشان ندارند
و فقط اداي
خودشان را در
ميآورند،
يا چشم من بس
اين روزها
شلوغي و بي
نظمي و شلختگي
ديده است، نظم
و ادب برايش غريبه
شده است؟ شايد
هم خلوت نامأنوس
رستوران است که
توجه مرا به
جزئياتي جلب
ميکند که
در جمع به نظر
نمیآید و
در خلوت دیده میشود،
در جمع
پذيرفته است و
در خلوت نيست.
حسينقلي
ميپرسد، «مسئلهٌ
فتح هتلا،
راستي، چيه؟»
امير
ميگويد، «نگفتم
فتح هتلا -
گفتم بايد
درشونو همين
روزا ببندن.»
حسينقلي
ميگويد، «مقصودم
حرف تو نيست. کميته
چيا ادعا کردن
چند تا هتلو
فتح کردن!»
من ميخندم
و ميگويم، «اينا
شنيدن تو
بيروت گروههاي
مختلف ميريزن
هتلا رو ميگیرن،
ميخوان عقب
نمونن!»
حسينقلي
ميگويد، «آخه
اونجا خيلي از
دفتراي سياسي
تو هتلاس - به
علاوه اونجا
جنگ داخليه،
اينجا که از
اين خبرا
نيستش - اينا
همه چيو فتح کردن!
ديگه هتلا رو
چرا دونه دونه
فتح ميکنن؟»
امير
ميگويد،«من
اصلاً نشنيده
بودم.»
ميگويم،
«چرا من شنيدم -
ميگفتن دو
دسته از اين
تفنگ به دوشا
دو طرف هيلتون
جمع شدن…»
حسينقلي
ميپرسد، «هيلتون؟
من راجع به
هايت شنيدم.»
«شايدم
هايت بود -
شايدم هر دوتاش.
خلاصه از دو
طرف
تيراندازي کردن،
شيشه ميشهها
رو شکستن و
بعدم گفتن ما
اينجا رو
تسخير کرديم!»
امير
ميگويد، «نه
بابا!»
«والله.»
گارسون
براي گرفتن
دستور غذا بي
تاب است. امير
مارچوبه ميخواهد
که ندارد -
سالاد، دستور
ميدهد با
ماهي سل. من هم
سالاد ميگيرم
با شيشليک.
حسينقلي سوپ
سرد سفارش ميدهد
و فيله کباب
با قارچ.
«معذرت
ميخوام – قارچ
ام نداريم.»
«خب
فيله کباب با
هرچي.»
.قتي
گارسون ميرود،
امير به دور و
برش نگاه ميکند
و ميگويد، «اينجا
ظهرا از بس
شلوغ بود، آدم
کلافه ميشد
- اقلاً
نيمساعت بايد
صبر ميکردیم
تا يکي سفارشا
رو بگيره.»
ميپرسم،
«خيلي وقته
اينجا
نيومدي؟»
ميگويد،
«از وقتي
دفترو تعطيل کرديم
ديگه.»
حسينقلي
اضافه ميکند:
«اون موقع چون
نزديک دفتر
بود، هر روز
ناهار اينجا
بوديم.»
به
امير ميگويم،
«پس امروز فقط
براي
خداحافظي با
من نيومدي، اومدي
با در و ديوار
اينجام
خداحافظي کني.
براي همين ما
رو کشوندي تا
اينجا.»
«بدم
نميومد يه سر
ديگه بيام
اينجا - اما
راستش جاي ديگه
ام به ذهنم
نيومد. بيشتر
جاها بسته اس.
نميشد
بريم کبابياي
جلو کلوب
شاهنشاهي که!»
ميگويم،
«من مدتيه از
اون ورا رد
نشدم، ولي
شنيدم هفتاد
هشتاد تا دکه
اونجا راه
انداختن -
راسته؟ آشم
ميدن - آره؟»
حسينقلي
ميگويد، «آره
- هشتاد تا که
شيرين هست -
شايد بيشتر.
سرتاسر
خيابونو
گرفتن، فقط
جلو در بزرگ
آهني کلوب
شاهنشاهي
بازه! بعضيا
يه کاراوان
دارن با يه
ژنراتور کوچک
برق توش -
آشپزي رو همون
تو ميکنن.
ميدونين که
خيليشون از
مهندسا و دکترايي
هستن که از
اداره ها
تصفيه شدن؟»
امير
ميگويد، «اگه
منم موندگار
مي شدم لابد
سرنوشتم همين
بود! با اين
فرق که من
خودم خودمو
تصفيه کردم و
آشم بلد نيستم
بپزم!»
«خوب
لبو فروش ميشدي!»
حسينقلي
ميگويد، «اما
براي ناهار،
مجبور نبوديم
بريم اونجا -
اگه اينجا
نميومديم.
هنوز چند تا
رستوراني وسط
روز بازه. کافهها
و بارا رو
بستن. مشروب ام
جايي نميدن -
لااقل آشکارا
نميدن.»
ميگويم،
«"کارتيه لاتن"
که من ميدونم
بازه – هنوز ام
روزا نسبتاً
شلوغه. اما
نميدونم
مشروب ميده يا
نه.»
«لابد
به مشترياي
قديمش ميده -
منتها تو بطري
آب معدني!»
امير باز
گردن ميکشد
و اطراف را
ديد ميزند.
مثل اينکه
هنوز خلوت محل
را باور نکرده
است. چشمش را
به يکي از
ميزها ميدوزد
و از من ميپرسد،
«اِ - اون "شاعر
خلقها"
نيس اونجا
نشسته؟»
خط
نگاهش را
تعقيب ميکنم:
«سر ميز کنار
ديوار؟ چرا
خودشه!»
امير
با بي حوصلگي
ميگويد، «مام
امروز براي
خداحافظي جا
انتخاب کرديما!
بخشکي شانس!
من نگفتم من
هرجا ميرم
اينم جلو پام
سبز ميشه؟»
«ولش کن
بابا - روز
آخرتو خراب نکن.
بيا یه خورده
بهش بخنديم!
مزخرفات
اخيرشو
خوندي؟»
امير
فقط يک «اَه»
غليظ تحويل ميدهد
و حسينقلي ميگويد،
«اين آخريا از
شعري که براي
مصدق ام گفته
بود، بدتر
بود. اين
مهملات چي
بود؟ اين يه
وقتي استعدادکي
داشت.»
«بخار
شد!»
هيچ کس
ديگر را سر
ميز شاعر خلقها
نميشناسم.
از امير ميپرسم،
«بقيهشون کيان؟»
امير
با خلق تنگي
ميگويد، «چميدونم
- لابد از تودهاياي
قديم.»
حسينقلي
ميگويد، «شايدم
جديد. عجيب
دوباره به
فعاليت
افتادن - سخت
مشغول عضو
گيريان. من
چند روز پيشا
رفته بودم کافه
نادري - راستي
اونجام بازه -
سرتمام ميزا،
بي استثنا يه
نفر يه روزنامهٌ
"مردم" رو
قشنگ واز کرده
بود و با يه
عده جقل مقل
سر ميزش در
حال بحث بود.
مثه اينکه همهٌ
حوزهها رو
اون روز تو کافه
تشکيل داده
بودن! قديميا که
همه جمع بودن -
اما از
جوونايي که
اصلاً سنشون
اجازه نميده
حزب توده رو
بشناسن ام
توشون زياد
بود.»
باز
ميز کنار
ديوار را نگاه
ميکنم و
ميگويم، «سر
ميز شاعر خلقها
متوسط سن
بالاس.
احتمالاً
اونايي رو که
تازه به تو
ميندازن
ميبرن کافه
نادري.»
شاعر
خلقها از
دور
پيروزمندانه
براي من دست تکان
ميدهد.
نگاهم را طوري
از رويش رد ميکنم
که انگار نميبينمش.
و به امير ميگويم،
«منو ديد امير -
خودتو هرطور
هس نشونش بده که
طرف ميز ما
نياد.»
حسينقلي
سرش را به
بازي با يک تکه
نان مشغول ميکند
و زير لبي ميپرسد،
«مگه با امير
بده؟»
مي
گويم، «قهره -
سالهاس.»
امير
ميگويد،
«اصلاً پاشيم
از اينجا
بريم. من امروز
به اندازهٌ کافي
اوقاتم تلخ
هست.»
«ما چرا
بريم؟ اون
پاشه بره. اون
بيخود اين طرفا
پيداش شد -
بايد بره قهوه
خونهٌ قنبر،
در کنار خلقها!»
«به -
حرفا ميزني.
اينا همشون
چنان بارشون
رو تو اون
دوره بستن، که
اين هتلو با
جاش ميخرن.»
حسينقلي
ميگويد،
«مخالف بودن
با رژيم، تو
اون دوره، شغل
پردرآمدي بود
- يادت نره!»
ميخندم
و ميگويم، «اين
خودش مثه اينکه
چيزي نداره -
فقط زن پولدار
گرفته.»
«و لابد
زشت!»
ميگويم،
«من نديدمش.
اما فکر نميکنم
زشت باشه، چون
جناب شاعر کلي
خوشگل پسنده.»
امير
باز فقط ميگويد،
«اَه!»
هر چه
بيشتر از شاعر
خلقها حرف
بزنيم، خلق
امير تنگتر
ميشود،
ميدانم -
بنابراين
بايد موضوع
صحبت را عوض کرد.
ميپرسم، «خب
بگو ببينم، تو
چقدر فرانسه
ميموني؟ کي
ميري کانادا؟ يه
خورده از
برنامههات
برام بگو.»
امير
ميگويد، «نميدونم
چقدر پاريس ميمونم
- اينقدر که کار
کانادام دُرُس
شه.»
«کاش
فرانسه ميموندي،
کانادا به نظر
آخر دنيا
مياد.»
امير
ميگويد، «واقعاً
آخر دنياس.
ولي اقلاً امکان
پيدا کردن کار
اونجا بيشتره.
تو فرانسه که
وضع خيلي
خرابه.» بعد با
شکايت اضافه
ميکند: «تو که
جا خوش کردي
اينجا - براي
تو چه فرق ميکنه
من کجا برم.»
سالادهاي
من و امير و
آبدوغ خيار
حسينقلي ميرسد.
به
حسينقلي ميگويم،
«اگه سس گوجه
فرنگي بهش
نميزدن و اسمش
ام نميذاشتن
سوپ سرد، خيلي
بهتر بودا!»
حسينقلي
ميخندد و
ميگويد، «اين
ام بد نيست.
اما آبدوغ
معمولمون با
نعنا خشک
فراوون و چند
تا پرگل سرخ -
به به - اون چيز
ديگه اس.»
حسينقلي
اهل غذاست و
هميشه با
اشتها ميخورد.
امير اصولاً
در خوردن
اطواري و
ايراد گير است
و امروز مطلقاً
ميلي به غذا
نشان نميدهد.
من وسط روز
چيزي نميخورم
و حالا براي
آنکه چند
دقيقه سيگار نکشم
با سالاد
مشغول بازي ميشوم.
حسينقلي
از من ميپرسد،
«تو هنوزم قصد
سفر نداري؟»
«نه - ندارم.»
امير، که
از آغاز شلوغيها
پيله کرده است
که من از ايران
خارج شوم، باز
داغش تازه ميشود
و با پرخاش به
من ميگويد، «بسيار
بد ميکني.
موندي که چي؟
تا چوب تو
آستينت نکنن
ول نميکني؟
اصلاً جاي تو
اينجا نيس. من
مطمئنم که يکي
از اين روزا کار
دست خودت
ميدي.» و رو به
حسينقلي
اضافه ميکند:
«با همه در
ميفته - جلو
زبونشو
نميتونه
بگيره، به همه
بد و بيرا ميگه.
من که خيلي
دلواپسشم.»
من ميخندم
و ميگويم،
«بيخود.
دلواپسي
نداره.»
صداي
شاعر خلقها
از چند قدمي
بلند ميشود.
«سلام بر تو
بانو!»
امير
بي اختيار
چنگالش را
زمين ميگذارد،
و نيم رخ به
طرف صدا برميگردد.
شاعر
خلقها
تازه متوجه
امير ميشود.
جلوتر نميآيد،
ولي سردماغتر
و شادتر از آن
است که به کلي
عقب نشيني کند.
طبق معمولش
اول اخمها
را درهم ميکشد
و بعد خنده را
رها ميکند،
دستي به سبيل کلفتش
ميمالد و
ميگويد، «با
بدان مينشيني!»
ميگويم،
«من که مثل تو
نگران گم شدن
خاندان نبوّتم
نيستم. تو
حواست باشه
مال تو بلايي
سرش نياد - حيف
ميشه. ولي تو ام
بيخود نگراني
والله - کلي به
سگ اصحاب کهف
شبيه شدي!»
هم اخم
را تندتر ميکند،
هم خنده را
تيزتر و ميگويد،
«امان از اين
نيش زبون تو!» و
بعد دستي تکان
ميدهد و
با همراهانش، که
همه با لبخند
منتظر پايان
مذاکرات
ماندهاند،
از سالن بيرون
ميرود.
از
خندهاي که
امير دارد به
بشقابش ميکند
مي فهمم که
حالا لااقل
غذايش را
خواهد خورد -
ولو با بي
ميلي.
توي
راه، که امير
دارد مرا به
مؤسسه ميرساند،
ميپرسد،
«از اونجا
چيزي لازم
نداري؟»
مي
گويم، «هيچ -
فقط تا رسيدي
به خواهرم
تلفن کن و حال
بچهها رو
بپرس و بهشون
بگو که من
خوبم.»
مي
گويد، «اون که
حتماً.»
دلم
براي خواهر و
بچهها
خيلي تنگ است.
و براي آنکه
از دلتنگيها
چيزي نگويم، پک
محکمي به
سيگارم ميزنم
- از آن پکهايي
که فريدون
اسمش را قلاّج
گذاشته است.
جوانکي که به
ما راه ميدهد
تا از چهارراه
بگذريم به من
ميگويد، «بي
حجاب! سيگار نکش!»
من مثل
ترقه از جا ميپرم.
«امير اينو
زيرش کن! زيرش کن
اين سگ پدرو،
امير!»
امير
محکم ترمز ميکند
و از توي شيشه
به پسر ميگويد،
«چي گه خوردي؟»
پسر
دور و اطرافش
را نگاه ميکند.
کسي از همکارانش
در آن نزديکی
نيست. ميگويد،
«چيزي نگفتم -
گفتم رد شين
راه بند نياد.
چيزي نگفتم.»
حسينقلي
ميگويد، «برو
ديگه امير -
راه بيفت.»
من دست
امر را ميگيرم
و ميگويم، «ببخش
اميرجان،
ببخش. من نميدونم
امروز چمه.
لابد هنوز
نرفته دلم
برات تنگ شده.
بريم.»
امير
دستم را ميبوسد
و ميگويد، «من
که ميگم تو
جات اينجا
نيس. بايد بري.»
شصت و یک
آفتاب
تيرماه،
زبالههاي کنار
ديوار کوچه را
داغ کرده است
و بوي ترشيدگي
و ادرار و
مدفوع در هوا بلند
است. روي کود
آشغالها يک
گروه پشهٌ
ريز، مثل توري
نازک، با هر
قدم من ميلرزد
و بالا و
پايين ميرود.
چند سگ و گربهٌ
ولگرد، جاي به
جاي ميان کپههاي
پس ماندهٌ
غذا و پوستههاي
هندوانه بي حال
خوابيدهاند -
يا چون خوان
غنيمت گسترده
است با هم کاري
ندارند و يا
گرماي نفس بر
تابستان
نيرويي براي
جنگ و گريز
برايشان
نگذاشته است.
با يک
دست دماغم را
گرفتهام و با
دست ديگر مگسهاي
درشتي که مرا
با خاکروبه
عوضي گرفتهاند
از سر و صورتم
ميرانم.
حتي تند رفتن
بي فايده است -
تا اواخر کوچه
مگسها را
به دنبالم ميکشم
و بوي تعفن
را روي پوستم
حمل ميکنم.
خدا کند چيزي
از دستم
نيفتد، چون نه
خم خواهم شد،
نه درنگ خواهم
کرد.
حق بود
رو به قوام
السلطنه نميآمدم،
حق بود از
همان خيابان
چرچيل به طرف
بالا ميرفتم،
حق بود امروز
از ديدار «ريويرا»
صرف نظر ميکردم.
اما در مغازه که
بودم نکبت شهر
فراموشم شد -
تصور کثافت
اين کوچه که
مطلقاً ممکن
نبود. در ميان
وسائل طبي،
قرع و انبيقهاي
سفيد، و ظروف
لعابي پاکيزه،
و بوي تنظيف و
الکل و مواد
ضد عفوني
مغازه فکر کردم
ميشود دو
قدمي در خيابانها
راه رفت،
مخصوصاً که تا
قهوه خانه هم
راهي نبود. معهذا
حق بود بعد از
خريد جورابهاي
مخصوص واريس يک
سر به خانه
برميگشتم.
اما همان وقتي
که داوطلب
خريد جورابها
براي خاله شوکت
شدم ته ذهنم
اين بود که
وداعي هم با «ريويرا»
بکنم.
از
چهارراه که ميگذرم،
هنوز وزوز مگسها
در گوشم است و
بوي تند گند
همراهم. جلو
در و پيکر
سوختهٌ «ريويرا»
ميايستم
و با حسرت
نگاهش ميکنم.
به ياد ساعتهايي
هستم که در
اين قهوه خانه
گذراندهام،
به ياد برخورد
دوستانهٌ
صاحبانش، به
ياد بيژن،
اردشير، هومان،
علي و بقيهٌ
رفقايي که
پاتوقشان
اينجا بود، به
ياد تاري
وردي، گارسون کافه،
که همهٌ ما را
به اسم ميشناخت.
بيش از همه به
ياد تاري وردي
هستم که کارش
را دوست داشت،
از زندگي راضي
بود، تهران را
به دهات قزوين
ترجيح ميداد،
ترقي کرده
بود، پول و
پلهاي
درميآورد
وشايد حتي به
فکر بود که
روزي از خودش
دکهاي و
قهوه خانهاي
داشته باشد.
حالا کجاست؟
چه ميکند؟
به دهش برگشته
است، يا در
تهران ويلان
است؟
بيژن
از اينکه روي
همهٌ غذاها در
ريويرا جعفري
خورد شده ميريختند،
دلخور بود.
علي معمولاً کباب
دنبلان ميخورد.
اردشير هرچه دستور
مي داد نيمش
را در بشقاب
ميگذاشت.
هومان به غذاي
ديگران هم
ناخنک ميزد.
من قهوه پي
قهوه سفارش ميدادم.
به
دستي که به
بازويم ميخورد،
اعتنا نميکنم.
ولي دست
دوباره و سه
باره بازو را
تکان ميدهد.
در مقابلم زني
ايستاده است که
بيني و دهانش
را با گوشهٌ
روسري
ابريشمش
پوشانده است و
بقيهٌ صورتش
هم غريبه مينمايد.
ميپرسد،
«منو
نشناختين؟» و
گوشهٌ روسري
را رها ميکند.
حالا
صورت کم و بيش
آشناست. حتماً
او را قبلاً
ديدهام،
اما کي و کجا
خاطرم نيست.
به احتمال قوي
او هم از
مشتريهاي
ريويرا بوده
است. تقريباً
مطمئنم که او
را در اين
قهوه خانه ديدهام.
ميگويم،
«ببخشين،
حواسم نبود.
نصف صورتتونم
پوشونده بودين،
درست متوجه
نشدم. داشتم
به اين پاتق
قديممون فکر
ميکردم.
يه چيزاي کوچولو
وقتي از آدم
دريغ ميشه يه
دفعه زندگي به
نظر خالي مياد
- نه؟ کي فکر ميکرد
يه روز به منو
شما بگن ديگه
حق ندارين تو
قهوه خونه
بشينين! حق
ندارين
ساندويچ
ژامبون
بخورين! چرا
اينجا رو
سوزوندن؟»
زن نيم
نگاهي به طرف
ويرانهٌ
ريويرا مياندازد
و ميگويد، «اينقدر
از اين کارا کردن.»
ميگويم،
«من چند روز
بعد از اينکه
اينجا رو آتيش
زدن، مديرش رو
ديدم - تو
خيابون حافظ،
جلوي پارک
هتل. طفلک مرد
نجيب ارمني
گيجو ويج
مونده بود -
اصلاً از
ماجرا سر در
نميآورد.
اونم فقط ميپرسيد
آخه چرا. مدتي
با هم اون روز
حرف زديم، درددل
کرديم.»
زن ساکت
است و با دقت
بيشتر مرا
نگاه ميکند.
ميگويم،
«در اون يکي
پاتق منو که
همون روزاي
اول گِل
گرفتن! شما
اونجام ميومدين؟»
زن ميپرسد،
«کجا؟»
«تهران
پالاس.»
ميگويد،
«نخير - من
اينجام
نميومدم.» و با
حالت قهر اضافه
ميکند: «شما
منو نشناختين!
من شما رو تو
سلموني
فرامرز ديدم -
يادتون نيست؟»
حالت
صورت را با
بيگودي، زير «سه
شوار» زير دست
و برسهاي
فرامرز، مجسم
ميکنم و
با خجلت ميگويم،
«چرا چرا -
البته که يادم
مياد. اينقدر
اين روزا
گيجم…»
زن
لبخندي ميزند،
آشتي مي کند و
ميگويد، «من
از تو خيابون
چرچيل شما رو
ديدم.» کيسهٌ
نايلوني که
دستش است
نشانم ميدهد
و دنباله را
ميگیرد: «من
تو اون يکي
مغازه بودم،
اون که اسباب
ورزشي
ميفروشه.
خريدمو کرده
بودم که ديدم
شما پيچيدين
جلوي فيروز
بهرام. منم دنبالتون
اومدم. چقدر
تند راه ميرين
ماشاءالله!
من که هر کاري کردم
بهتون نرسيدم.»
ميگويم،
«ميخواستم
از شر اون
آشغالدوني
خلاص شم.
ديدين اون کوچه
چه کثافتي
بود؟»
زن ميگويد،
«اَه، اَه! من
با روسريم جلو
دهنمو گرفته
بودم، اما نميتونستم
نفس بکشم!
آدم حالش بهم
ميخوره.» و بي
آنکه تف کند،
اداي تف کردن
در ميآورد.
من
منتظر ميمانم
که باز زن حرف
بزند - من ممکن
است باز حرفهايي
بزنم که در حد
آشنايي مختصر
ما نباشد، به
علاوه هنوز از
اينکه از ابتدا
او را به جا
نياورده ام
شرمندهام،
بعد هم فکر ميکنم
اگر همهٌ اين
راه را به
دنبال من آمده
است لابد کاري
با من دارد.
ولي زن هم
حرفي نميزند.
چند لحظه، که
به نظر من
طولاني مي
رسد، هردو در
سکوت يکديگر
را برانداز ميکنيم.
هردو از روي
اجبار لبخند
ميزنيم. و
هردو اين پا و
آن پا ميشويم.
به موهاي زن
نگاه ميکنم،
که تنها دليل
آشنايي ماست،
و از کنار
روسريش که شل
و بي گره روي
شانه سريده،
پيداست. منطقي
ترين کار و
بهترين بهانه
براي شکستن سکوت
و خلاصي از
اين موقعيت
نامعقول اين
است که از
زلفش صحبت کنم.
ميپرسم،
«رنگ مواتونو
عوض کردين؟
اون قبلي ام
خيلي بهتون
ميومد. اما خب
آدم گاهي دلش
ميخواد به کلي
خودشو يه شکل
ديگه کنه.»
زن
دستي به سرش
ميکشد و
ميگويد، «رنگ
تازه نکردم -
خيلي وقته که
رنگ نکردم.
الان دو رنگه
اس خيلي بد جوره!»
و روسري را از
شانهاش
دوباره روي سر
ميکشد و
باز بي گره آن
را رها ميکند.
من
تصميم دارم که
ديگر هيچ
نگويم - حتي
اگر به اين
قيمت باشد که
سکوت سنگيني کند.
اما
خوشبختانه زن
به گفتگو
ادامه ميدهد
و ميگويد، «ديروز
ميخواستم
رنگش کنم که
نشد.» باز ساکت
ميشود،
مرا نگاه ميکند
و ميگويد، «خبر
دارين؟»
مي
پرسم، «از چي؟»
«فرامرز
ديگه - حيووني.»
ميگويم،
«بعله مي دونم
طفلکو گرفتنش.
الان مدتيه تو
زندانه. اما
پريوش سالنو
ميگردونه. مينوش
ام که براي
رنگ هست. من دو
سه هفتهاي
ميشه ازشون بي
خبرم. بايد
همين روزا برم
سراغشون.»
زن ميگويد،
«نه - پس خبر
ندارين. فرامرز
آزاد شد…»
من با
شادي ميگويم،
«راستي؟ کي؟
واي شکر! چه
خوب! من اولش
فقط نگران اين
بودم که شلاق
بخوره، اما کم
کم نگرانيم
بيشتر شد.
ديگه فقط فکر
اين بودم که کاش
هرطور هست
بياد بيرون.
چون فرامرز با
اون جثه و
حالو احوال
طاقت هرروز
هول کردن، هر
روز تکون خوردنو
نداره. پس ولش کردن؟
پس تموم شد؟
شما ديدينش؟
هيچ فهميدين
اصلاً چرا
فرامرزو اون
تو نگه داشتن؟
چرا مثل بقيه…»
حالت
صورت زن و حرکات
عصبي دستهايش
سبب ميشود
جلو فوران
جملههايي
را که نشانهٌ
شادي است
بگيرم و
بپرسم، «تو
زندون خيلي
آزارش دادن؟»
زن گوشهٌ
روسريش را
لوله ميکند
و ميکشد، و
ميگويد،
«لابد ديگه.
وگرنه که اين
بلا رو سر
خودش نمياورد.
فرامرز خودشو کشت
- حيووني. خيلي
دلم سوخت.»
ناگهان
بذاقم ته ميکشد
وزبانم مثل
چوب کبريت خشک
ميشود و
به سقم ميچسبد.
زن ميگويد،
«ميدونستم
حتماً خبر
ندارين -
دنبالتون
اومدم که
همينو بهتون
بگم. من ام
ديروز که واسهٌ
رنگ موم رفتم
فهميدم. پريوش
ديگه در سالنو
امروز ميبنده.»
من
درست قادر به
حرف زدن
نيستم، فقط دو
سه بار به
سؤال تکرار ميکنم:
«خودشو کشت؟
خودشو کشت؟»
زن ميگويد،
«وا خدا مرگم
بده - کاش
بهتون نگفته
بودم. اما بالأخره
که ميشنيدين.
اينجور خبرا که
پنهون
نميمونه.»
من به
زحمت کلمه را
از دهن خشک و
زبان چوبينم
بيرون ميدهم:
«چطوري؟»
زن
مقصودم را نميفهمد
و ميپرسد، «چي
چطوري؟»
«چطوري
خودشو کشت؟»
ميگويد،
«خودشو از
پنجره پرت کرد
- از طبقهٌ
چهارم.»
بي
اختيار جلو دهانم
را ميگيرم تا
صداي فريادي که
در گلو پيچيده
است بيرون
نيايد. بدن
باريک و نحيف
فرامرز را
مجسم ميکنم:
بعد از سقوط،
بعد از برخود
با زمين، از
آن هيکل ظريف
چه مانده است؟
فقط پوست نازکي
بر اسفالت
پياده رو نقش
شده است، با
مشتي استخوان
و کاسهاي
خون؟ چشمهاي
دخترانهاش
به وحشت باز
مانده يا از
درد به هم
فشرده شده
است؟ به نظر
ميآيد که
خواب است يا
جمجمه چنان ترکيده
است که اعضاء
صورت قابل
تشخيص نيست؟
موهايش مثل هميشه
مواج و پاکيزه
است يا از فرق
شکافتهاش
آنقدر مخ و
خونابه بيرون
زده است که
تمام سر را
پوشانده است؟ مرگ
آني بوده است
يا جان کندن
به درازا کشيده
است؟ با هر دو
دست چشمها
را ميبندم
به اين اميد که
جلو هجوم این تصاوير
ترسناک را که
پياپي در ذهنم
شکل ميگيرد
بگيرم، سرخي
خون را پاک کنم،
مغز متلاشي
شده را نبينم.
زن کيف
و کتاب و بستهٌ
جوراب واريس
را، که بر زمين
افتاده است،
دانه دانه
برميچيند و
در بغل ميگيرد
و ميگويد، «خاک
بر سرم کاش
نگفته بودم…»
ميپرسم،
«چي به سرش
آورده بودن که
همچي عاقبتي
رو انتخاب کرد؟
چکارش کرده
بودن؟ چکار؟»
زن ميگويد،
«والله نميدونم.
من ام ديروز
فهميدم - وقتي
رفتم سرمو رنگ
کنم. اصلاً
روحم خبر
نداشت چي شده.
تا رسيدم
فهميدم يه اتفاقي
افتاده. پريوش
نبود، اما
لوسي و مينوش
بودن، صغرام
بود. اون که
اينقد گريه کرده
بود که چشاش
وا نميشد.
پرسيدم چي
شده، اونوخ
مينوش برام
گفت.»
ميپرسم،
«کي آزادش کردن؟»
ميگويد،
«همين پس
پريروز از
زندون دراومد،
فرداشم خودشو…
نچ، حيووني.
از دنيا اصلاً
خير نديد،
بيچاره. جوون
جوون. حالا
خوب شد زنو بچه
نداشت. يعني
اونکه اهل زنو
اين چيزا
نبود. بهتر
والله.
حيووني.»
دلم ميخواهد
بنشينم -
همانجا کنار
خيابان،
همانجا وسط
پياده رو.
ميگويم،
«ريويرا رو
چرا سوزوندن؟
با اينجا چکار
داشتن؟»
زن با
تعجب نگاهم ميکند.
ميگويم،
«اگه واز بود.
الان مي رفتيم
توش ميشستيم.
يه قهوه ميخورديم.»
زن کيف
و بستههاي
مرا به دستم
ميدهد، کمي
از من فاصله
ميگيرد و
ميگويد، «شما
بهتره يه راس
برين خونه.
ماشين دارين؟»
«نه - تاکسي
ميگيريم.»
زن با
عجله
خداحافظي ميکند
و ميرود. من
به ديوار سياه
شدهٌ ريويرا تکيه
ميدهم. به
نظرم ميآيد
کيف بر شانهام
و کتاب و بستهٌ
جوراب در دستم
هر کدام وزنهاي
است سنگين که
بدن تاب کشيدنش
را ندارد.
کسي مي
گويد، «سيگار
وينيستون!
ماهي!»
طرف
صحبتش منم ولي
حرفها
معنايي را به
ذهنم متبادر
نميکند و
براي اينکه
گرفتارش نشوم
به راه ميافتم.
صدا از
پشت سرم ميگويد،
«نميخواي
خانوم؟ ماهي
تازه
نميخواي؟
وينيستون چي؟
نخواستي؟ گير
نمياريا!»
ماهي؟
ماهي؟ ماهي به
چه درد ميخورد؟
چرا اين مرد
ميخواهد
به من ماهي
بدهد؟ من ماهي
نميخواهم.
يک چيز ديگر
هم گفت - چه
گفت؟ سيگار!
سيگار! سيگار
لازم دارم، در
خانه هم ديگر
ندارم. قدمها
را آهسته ميکنم.
قاچاق فروش
خودش را به من
ميرساند
و با صدايي
آهسته ميگويد،
«حشيش ام دارم -
اگه خواسته
باشين.»
موهاي
مرد فرفري
است. ميپرسم، «تو
جيب بالاي کتت
يه لول ترياک
نداري؟»
مرد
اصلاً کت به
تن ندارد. ميگويد،
«تو جيب کتم؟
نه - اينجا که
ندارم، اما
ميتونم جور کنم.
ترياک ميخواستين؟»
ميگويم،
«نه پسر - مزخرف
گفتم. فقط
سيگار ميخوام.»
ميگويد،
«دو دقه - الان
ميرم ميارم.»
ميگويم،
«گفتم که
مزخرف گفتم - سيگارو
ميدي يا برم؟»