خانه

 

پنجاه و نه

 

 

مهماني­هاي شبانه تنها سرگرمي مردم شده است. نه سينمايي هست نه تئاتري، نه قهوه خانه­اي مانده نه باشگاهي، نه تلويزيوني وجود دارد نه راديويي. شب­ها مردم به خانهٌ آشنايان مي­روند، تا اين خلأ را پر کنند. اما فقط اين نيست - منزل دوستان حکم جزيره­اي را پيدا کرده است، در شهر جذاميان - آنها که خوره ندارند، چند ساعت از بيست و چهار ساعت را دور از تماس­ها و نفس­هاي آلوده در آن سنگر مي­گيرند. مردم از طاعون زدگاني که بر شهر حاکمند، به ميان چهارديوار خانه­اي پناه مي­برند - فقط به اين اميد که مبتلا نشوند.

مهم نيست که با ميزبان چندان نزديکي ندارند، در پي آن نيستند که ديگر مهمانان را بشناسند، انتظار ندارند که خوش بگذرانند، مقّيد نيستند که خوب بپوشند. شب­ها دور هم گرد مي­آيند تا وقت را بکشند، تا دنياي بيرون را فراموش کنند، تا در جمع احساس امنيت کنند.

تلفن­ها از غروب شروع مي­شود:

«امشب خونه­اي؟ پس ما همه ميايم اونجا.»

«برنامه­اي که نداري؟ پس پاشو بيا اينجا.»

«رفقا خونهٌ يکي از دوستا جمعن - من سر راه ترم ور مي دارم.»

همه نياز دارند تظاهر کنند که چيزي عوض نشده است. چون اين کار ميسر نيست لااقل به هم دلخوشي مي­دهند که تغييرات موقتي است، مسخره است، اصولاً امکان دوامش نيست. بايد به خنده گذراند، با لودگي گذشت.

مع­هذا به هر زنگ دري قلب­ها تندتر مي زند، صداي گفتگو افت مي­کند، بطري­هاي مشروب زير ميز مي­رود، ضبط صوت خاموش مي­شود. فشار انگشتي بر دگمهٌ زنگ يا ضربهٌ‌ مشتي بر در کافي است که تمام کوشش­ها براي اجراي نمايشنامهٌ چند ساعتهٌ «انشاء­الله گربه است» به هدر برود. اگر کميته­چي، پاسدار، تفنگ به دستي، پشت در نباشد مي­توان بازي را از سر گرفت.

امشب منتظرم که بازي ما با ريتم «رقص مات» قطع و وصل شود. ميزبانان را درست نمي­شناسم، ولي مي­دانم که گرفتاري زياد داشته­اند و هنوز دارند.

 

وقتي فريدون عصر تلفن کرد،  گفت، «ميخوام ترو با ويکتوريا آشنا کنم. شب همه منزل دامادش جمعيم.»

پرسيدم، «کدوم ويکتوريا؟»

«زن محسن. شوهرشو گرفتن - ميدوني که.»

ماجراي بازداشت سناتور را به اجمال از نزي و آقاي مهندس شنيده بودم. گفتم، «آره، خبر دارم. اتفاق تازه­اي که نيفتاده؟»

فريدون گفت «نه ديگه - فکر نمي کنم. طرفاي هشت ميام عقبت.»

 

فريدون از دوستان قديم خانوادهٌ من و خويشان نزديک صاحب خانه است. اينقدر آرام و متمدن است که حتي شبگردهاي عربده جوي انقلابي را براي لحظه­اي از جوش و خروش مي­اندازد  و از رفتار خشن و توهين آميزشان شرمنده مي­کند - اين را در راه که مي آمديم تجربه کردم.

در ميان مهمانان صورت آشنايي نمي­بينم. ويکتوريا با خوشرويي، نرمي، خانمي از من استقبال مي­کند. بيش از ديگران به من مي­رسد، چون سفارش شدهٌ فريدونم، چون اولين بار است که مرا مي­بيند، چون ذاتاً مهمان نواز است.

مدتي به صحبت جمع گوش مي­دهم، به اتفاقاتي که براي ديگران افتاده است، به شوخي­هاي جديدي که براي ملاها ساخته­اند، به حکاياتي که از دزدي و تقلب پاسداران مي­گويند، به شايعاتي که به روايات مختلف شنيده­ام.

يکي از مهمان­ها مي­گويد، «راستي شنيدين مردم رفتن بهشت زهرا، روي قبر هرکدوم از شهدا يه کلاه حصيري گذاشتن؟»

يکي ديگر مي­گويد، «آره، آره، يعني سر همتون کلاه رفت!»

يک نفر مي­پرسد، «حالا چرا حصيري؟»

«پس مي­خواستي کلاي سيلندر بذارن؟»

وقتي صداي خنده مي­خوابد، خانمي مي­گويد، «اگه من يه شهيد تو خيابون ببينم، همچي بزنم تو گوشش…»

قهقه اين بار بلندتر است. خانم ديگري مي­گويد، «واي مردم از خنده - شنيدي جمال؟ گلي ميگه اگه من يه شهيد تو خيابون ببينم…»

جمال جمله را کامل مي­کند: «همچي بزنم تو گوشش!» و بعد مي گويد، «چند شب پيشا من طرفاي زعفرانيه بودم - نزديکاي يازدهٌ شب…»

مهمان ديگري مي­پرسد، «قضيهٌ ويسکي رو ميخواي بگي؟»

«آره - گفته­ام؟»

«براي بقيه بگو - خيلي جالبه. بچه­ها گوش کنين جمال چي ميگه.»

فريدون مختصري راجع به بعضي از حاضرين برايم توضيح مي­دهد. چيز زيادي به ذهنم نمي­ماند - جز اينکه برادر گلي - همان که مي­خواهد توي گوش شهيد بزند - در زندان اوين است، و خانوادهٌ بسياري از حاضرين از جمله جمال - که مشغول صحبت است - به امريکا و اروپا کوچ کرده­اند، و آن که داستان ويسکي را قبلاً شنيده است از خان­هاي بختياري و دوستان پدرم است.

جمال به صحبتش ادامه مي­دهد، «هيچي، نزديکاي يازده دو تا کميته چي جلو ماشينمو گرفتن و گفتن شما که عرق خور نيستين؟» گفتم، «استغفرالله، ابداً!»

از خندهٌ آشنايان جمال به اين نتيجه مي­رسم که به مشروبخواري شهرت دارد.

«يکیشون گفت، ما چند تا بطري ويسکي داريم که جزو اموال يکي از طاغوتيا ضبط کرديم. فکر کرديم به جاي اينکه اونارو دور بريزيم، بهتره به مسلموني که خودش اهل خوردنش نباشه بفروشيم، پولشو بديم به مستضعفين.»

خانمي که از شوخي گلي بيش از همه خنديده است مي­گويد، «چه دروغايي ميگن اين خاک تو سرا!»

جمال مي­گويد، «من ام که مي­دونستم چاخان ميکنن - به علاوه، گور باباي مستضعفين، من که دلم براي اونا نسوخته بود. فکر کردم اينا اينطوري از من يه رشوه­اي ميخوان، من ام که ويسکي به هر حال لازم دارم. خريدم.»

يکي مي­پرسد، «چند؟»

«بطري 600

گلي مي­گويد، «وا، پدرسگاي دزد!»

جمال دنبالهٌ حرفش را مي­گيرد: «ويسکيا رو خريدم و راه افتادم. نزديکاي محموديه سه چارتاي ديگه جلو ماشينو گرفتن.»

يک نفر از مهمان­ها با خنده مي­گويد، «اينا لابد ودکا ميفروختن!»

«نخير - اينا ويسکياي بنده رو مصادره کردن!»

«واي» و «آخ» دو سه نفر بالا مي رود. يکي مي­گويد، «خب بعله - اينا يه باند دُرُس کردن. از يه طرف ميفروشن، از اون طرف با "تاکي واکي" به همدستا خبر ميدن، يکي رو خر کرديم خريد - حالا شما ضبطش کنين!‌ براي چند نفر ديگه ام عيناً اين موضوع پيش اومده.»

جمال داستانش کاملاً تمام نشده است. مي­گويد، «تازه پدرسگا منتّم سرم گذاشتن که منو کميته نميبرن و شلاقم نميزنن و از اين حرفا. من ديدم جا براي بگو مگو و توضيح و اين چيزا نيست، فلنگو بستم. خلاصه اينو گفتم که حواستون باشه مثه من هوس خرید ويسکي نکنين – اونم از کمیته چی!»

مدتي صحبت در اطراف حرص سردمداران جديد به پول، و انواع دزدي­هاي تازه، بالا رفتن ميزان رشوه، نداشتن امنيت و غيره دور مي­زند.

يکي مي­گويد، «آدم بايد بذاره در ره - چون مسئلهٌ شتر کشونه، تا آدم بياد ثابت کنه شتر نيست ممکنه سرشو ببرن!»

فريدون مي­پرسد، «کي شعرشو بلده؟ يه شعري ام داره - نه؟»

«من از انوري يه شعر يادمه - اما داستان روباهه اس و خره، نه شتره.»

«خب همونو بخون.»

  «روبهي مي دويد در غم جان           روبهي ديگرش بديد چنان

  گفت خير است باز گوي خبر            گفت خر گيرمي کند سلطان

  گفت تو خر نه­اي چه ميترسي          گفت آري وليک آدميان

  مي ندانند و فرق مي نکنند              خر و روباهشان بود يکسان

  خر ز روباه مي نبشناسند                اينت کون خران بي خبران

  زان همي ترسم اي برادر من          که چو خر بر نهندمان پالان»

در نگاه فريدون تحسين و تشويق است، يکي دو نفر مؤدبانه مي­خندند، يکي دو نفر هم بر سبيل عادت «به به» مي­گويند، ولي شعر براي مجلس کمي سنگين است، بنابراين به رد و بدل کردن شوخي­هاي اخير مي­پردازيم.

يکي از مهمان­ها مي­گويد، «مي دونين چرا دندوناي جلوي بهشتي افتاده؟» و طبعاً منتظر جواب نمي­ماند و با هرهر خنده اضافه مي­کند: «از بس بتول خانمو بند انداخته!»

یکی دیگر تصحیحش می­کند: «نه – سید احمدو! پای سید احمدو بند میندازه!»

بيشتر شوخي­ها را همه شنيده­ايم، ولي باز مي­گوييم و باز مي­شنويم. آنها که تازه تر است با اقبالي بيشتر رو به روست. بعد حرف ندانم کاري­ها و اشتباهات آخوندها به ميان مي­آيد و نتيجه گيري­هاي معمول از حرف­ها مي شود:

«اينجوري که نميشه سر کار موند - ممکن نيست.»

«نخير بابا - اينا موندگار نيستن. فقط خدا کنه هر چي زودتر گورشونو گم کنن برن!»

«ميدونين همين مدت کوتاه چقد واسهٌ خودشون دشمن تراشیدن؟ خيلي خرن!»

«هيچکي ديگه قبولشون نداره - حتي اونايي که واسهٌ اينا پستون به تنور ميچسبوندن.»

من خسته­ام. چندين شب است نخوابيده­ام - يا تا نزديک صبح خوانده­ام، يا به بي. بي. سي. گوش کرده­ام. آهسته از فريدون مي­پرسم، «ميشه من چند دقيقه برم يه اطاق ديگه دراز بکشم؟ دارم از پا در ميام.»

مي­گويد، «آره - تو همين اطاق پهلويي.» و تا در آن اطاق همراهم مي­آيد.

کليد چراغ را که مي­زنم مي­بينم ويکتوريا هم آنجا سر يکي از صندلي­ها نشسته است. با عجله مي­گويم، «خيلي معذرت ميخوام - مثه اينکه شمام داشتين استراحت ميکردين نذاشتم.» مي­خواهم چراغ را دوباره خاموش کنم و بيرن بروم اما ويکتوريا مي­گويد، «نه - نه داشتم فکر مي­کردم - بياين تو بشينين.»

هر دو غافلگير شده­ايم. هيچ­کدام فرصت آن را نداريم که احساسمان را پنهان کنيم - نه من خستگي را، و نه او درد و غم را. درد و غمي که در اين اطاق، فارغ از قيد ميزباني، بر صورتش پيداست. تا وقتي مشغول پذيرايي بود مثل بقيه به نظر مي­آمد - فحش مي­داد، غر مي­زد، مي­خنديد. ولي حالتي که الان دارد خاص اوست، شبيه حالت ديگران نيست، هرچه هست شريک ندارد. شرمنده­ام که تمام طول شب متوجه دل مشغوليش نبوده­ام، شرمنده­ام که الان خلوتش را برهم زده­ام، شرمنده­ام که داستان او را هم مثل بقيهٌ داستان­ها شنيده­ام و فقط با اظهار تعجبي و خشمي زود پا از آن گذشته­ام. براي اولين بار زني را در اين اطاق مي­بينم که نگران است و ره گم کرده که به دنبال چاره مي­گردد. شوهرش را برده­اند، معلوم نيست به چه دليل، روشن نيست به کجا.

ويکتوریا يک بار ديگر مي­گويد، «بشينين - يه خورده با هم حرف مي­زنيم.»

حالت چهره­اش تغيير نمي­کند، قصدش مهمان نوازي نيست، واقعاً مايل است که بمانم.

در صورت ويکتوريا دو صفت فورا به چشم مي­خورد: سرافرازي ذاتي، و سلامت جسمي. بيني و لب و دهانش هر دو درشت و متناسب است. شانه­هاي پهن و گردن بلندش، به تشخص صورت اضافه مي­کند. موهاي فراوان بلوطي کوتاه دارد. صاف و استوار بر صندلي نشسته است.

مي­نشينم و مي­پرسم، «هنوز نميدونين کجان؟»

کمترين کوششي نمي­کند تا غمي را که بر پيشانيش سايه انداخته است پنهان کند. مي­گويد، «چرا بالأخره فهميدم - امروز اولين ملاقاتمون بود.»

من از شنيدن خبر شاد مي­شوم. «خب شکر. حالشون چطو بود؟»

«گفت خوبه - عادت نداره شکايت کنه، ولي خوب نيست ميدونم. وقتي بردنش بخيه­هاي عملش هنوز درست جوش نخورده بود. درستم نتونستيم حرف بزنيم.» بي اختيار صورتش درهم مي­رود و مي­گويد، «چه کثافتيه اين زندون قصر. نمي­دونم صف ملاقاتيا چند کيلومتر بود. نمي­دونم چند ساعت طول کشيد تا برم تو. و اون تو - واه، واه، واه! - يه راهرو نصف عرض اين اطاق، جلوش سيم توري کشيدن، يه مترم وسط براي مأموراي زندون راهرو دادن، باز يه تور ديگه که زندانيا پشت اون واميستن. مگه ميشه حرف زد؟ همه فرياد ميزنن که صداي همو بشنون. پاسدارام مرتب اون وسط راه ميرن نميذارن فرياد ام به گوش آدم برسه. بعد ام جلوي اين همه آدم چي ميشه گفت؟ اون ام تو پنج دقيقه!»

«وقت ملاقات فقط پنج دقيقه اس؟»

«فقط - سر پنج دقيقه ام همه رو مثه مرغ ميريزن بيرون. خود اون اطاقم مثه مرغدونيه. عين مرغدوني!‌»‌ بعد مثل اينکه از درد دل شرمنده باشد، مي­گويد، «اِ - سر شما رو دارم بيخود درد ميارم.»

مي­گويم، «نه نه - به هيچ وجه. پس همهٌ اين مدت قصر بودن؟»

«اولش نه - محسنو يه مدتي کميتهٌ سلطنت آباد نگه داشتن. بعد بردنش کميته­اي که تو خيابون وزراس. حالا آوردنش قصر.»

مي­پرسم، «اصلاً قضيه چه جوري شروع شد؟»

مي­گويد، «محسن بيمارستان بود، دخترم ام نبود - اروپا بود، من اومده بودم اينجا منزل دامادم. از خونه بهم خبر دادن که چند نفر ريختن اونجا، هر چي کاغذ ماغذ بوده جمع کردن بردن. محسن ام بعد از مريضخونه تلفن کرد گفت رفتن اونجا سراغش، سوال پيچش کردن. من هيچ نمي­دونم تو کاغذا دنبال چي بودن. چند تا ته چک محسن رو برده بودن تو مريضخونه، ازش پرسيده بودن اين پولو کجا دادي، به کي دادي، چرا دادي، از اين قبيل سؤالا. تو خونه ام يه صندق آهن بود که نتونسته بودن واکنن - پيغام گذاشته بودن که يکي بره وازش کنه. من نمي­دونستم به کي بايد خبر بدم که اومدم وازش کنم! مستخدمم گفت پسر باغبون همسايه ام جزو اونايي بوده که اومده بودن پي کاغذا. همونو خبرش کرديم. تو صندق يه لول ترياک بود. پسره گرفتنش زير دماغش بوش کرد و گذاشتش تو جيب بالاي کتش، بعدم رفت!»

مي­گويم،‌ «اِ!»

ويکتور مي­خندد و مي­گويد، «شکل پسره هیچ يادم نمونده - فقط يادمه موهاش فرفري بود. اولش همين بود. تا محسن اومد خونه. هنوز ام حالش خوب نبود، دورهٌ نقاهتو ميگذروند،‌ بخيه­هام، گفتم که...»

مي­گويم، «خبر داشتم که نيمه بيمار از مريضخونه در اومدن.»

ويکتور مي­گويد، «خواهر محسن و يکي از رفقاش پيشش بودن. من رفتم بيرون به کارام برسم. وقتي برگشتم ديدم يه پسره­اي ژ - 3 به دست جلو خونه داره بالا و پائين ميره. پرسيدم "اينجا چکار دارين؟" گفت "شما برين تو من ازتون سؤال دارم." وقتي رفتم تو، ديدم در اطاق محسنو قفل کرده! منو برد طبقهٌ بالا و پرسيد "تو خونه چقدر پول داري؟" حدود هزار تومن، هزار و پونصد تومن داشتم. گفت، "به! اينم شد پول؟ پس من شوهرتو مي­برم، مجبورم ببرمش." من افتادم به التماس و درخواس که "ناخوشه، ولش کن، من چه مي دونستم بايد تو خونه پول داشته باشم!" از اين حرفا.»

ويکتوريا وقتي حرف مي­زند، درست توي چشم­هاي من نگاه نمي­کند، چشمش را به يک نقطه روي پيشانيم دوخته است. يک لحظه مکث مي­کند و درست نگاهم مي­کند و مي­گويد، «خيال ميکنين بد کردم التماس کردم، نه؟»

«من اصلاً نمي دونم همچي موقعي چکار بايد کرد، چکار نبايد کرد.»

«آدم نميدونه تا کجا ميتونه خم شه. از اين بدترشم اون روز کردم. پسره به من گفت، "حالا که پول نيست، به اين کلفتت بگو بغل من بخوابه". من ام پيغامو رسوندم!»

ويکتوريا هنوز دارد بي پلک زدن و مستقيم توي چشم­هاي من نگاه مي­کند، مثل اينکه مي­خواهد بگويد: هر اعتراضي داري بکن. اما من اعتراضي ندارم، فقط متحيرم. حيرت را در صورتم مي­خواند، باز چشم را به آن نقطهٌ ثابت بر پيشانيم برمي­گرداند و مي­گويد، «به همين صراحت گفت. کلفت من فيليپينيه، خوشگلم هست. وقتي بهش گفتم پسره چي ميخواد شروع کرد به گريه و رفت درو از رو خودش تو اطاق بست. اون موقع، مثه اينکه تازه قبح کار دستم اومد. به پسره گفتم "من کاري نمي­تونم بکنم، شوهرمم نميذارم ببري، حالا چي ميگي؟" پرسيد "تو بانک چقدر داري؟" همهٌ مدت ام ژ - 3  تو دستش طرف من. گفتم، "سي هزار تومن" گفت، "خب بريم بانک اين پولو بگير بده من تا با شوهرت کاري نداشته باشم". همين کارو کرديم.»

با ناباوري مي­پرسم، «يعني با اين پسره رفتين توي بانک، پولو گرفتين، دادين بهش؟»

مي گويد،‌«با هم سوار ماشين شديم، ‌رفتيم دم بانک. اون تو ماشين نشست من رفتم تو. وقتي به گيشه دار گفتم همهٌ اين پولو ميخوام، با ترس بهم گفت "براي چي ميخواين؟ با خودتون اينقدر پول نبرين!" حتي به فکرم نرسيد بهش بگم قضيه چيه، حتي فکر نکردم از اونجا تلفن کنم به يه کسي موضوعو بگم. پولو گرفتم و دو دستي تحویل دادم.»

مي­پرسم، «اونم گرفت و رفت؟»

«کليد اطاق محسنو بهم داد و گفت اسمش حسنه. از اون روزم چند دفعه تلفن کرده و گفته، "اگه بخواين از مملکت برين بيرون، من مي­تونم وسيله­شو جور کنم". بهش گفتم، "ما قصد بيرون رفتن نداريم". فرداش ريختن محسنوبردن - من خونه نبودم.»

مي­گويم، «باز همين حسن اينا؟»

ويکتوريا مي­گويد، «نه - يه دستهٌ ديگه بودن. نمي­دونستم کجا بردنش. نمي­دونستم از کي بپرسم، از کي کمک بخوام. رفتم سراغ حاج محمود معمار. محسن به اين حاج محمود خيلي رسيده، از وقتي عمله بود و بعد بنا شد و بعد معمار و بالأخره حاجي - محسن کمکش کرده. پسرش با يزدي نزديکه - اسمش جعفريه. فقط از اينا خواستم بهم بگن محسن کجاس. اما همين يه کارم برام نکردن. تا محسن خودش ديروز تلفن کرد. پاي تلفنم نذاشتن حرف بزنيم - فقط گفت تو زندان قصره امروزم روز ملاقاته. اومد بگه کدوم بند، تلفنو از اون طرف قطع کردن.»

مي­پرسم، «ديگه کي ميتونين برين ملاقات؟»

«هفته­اي يه دفعه.» بعد نفس بلندي مي­کشد و صورتش همان حالتي را به خود مي­گيرد که من در اول ورود در اطاق پذيرايي ديده­ام و با لبخند مي­گويد، «واي چقدر حرف زدم! سر شما رو خوردم. من معمولاً اهل درد دل نيستم.»

 

شصت

 

رستوران "هتل شرايتون" چنان خلوت است که صداي پا در آن مي­پيچد. در سالن بزرگ هتل فقط چند گروه پراکنده و گم و دور از هم، به دور ميزها نشسته­اند. تعداد پيشخدمت­ها از مشتري­ها بيشتر است. گارسون­ها همه نزدیک در ورودي حلقه زده­اند، دو يا سه نفرشان مشغول سرو کردن ميزهاي اشغال شده­اند.

امير مي­گويد،‌ «به! در هتلا رم بزودي بايد تخته کنن.»

يکي از پيشخدمت­ها، با کت و شلوار سياه و پاپيون، به طرف ما مي­آيد و مي­پرسد،‌ «سه نفر؟»

حسينقلي مي­گويد، «بعله - سه نفر.»

سرپيشخدمت با حرکت دستش تمام سالن خالي را براي انتخاب در اختيار ما مي­گذارد. امير ميزي را نشانه مي­گيرد و راه مي­افتد و من و حسينقلي هم به دنبالش روانه مي­شويم. به محض نشستن، گارسوني، با کت سفيد و شلوار سياه، صورت غذا را به دستمان مي­دهد. نيم چرخ زدن سرپيشخدمت بر پاشنهٌ پا، خم شدن پيشخدمت موقع تقسيم صورت غذا، پاپيون سياه اولي، دستکش سفيد دومي، همهٌ اين حرکات و شکل­هاي آشنا، ناگهان به نظرم تئاتري مي­آيد، تصنعي مؤدبانه، مبالغه آميز متمدنانه. نمي­دانم کارمندان هتل ديگر اعتقادي به کارشان ندارند و فقط اداي خودشان را در مي­آورند، يا چشم من بس اين روزها شلوغي و بي نظمي و شلختگي ديده است، نظم و ادب برايش غريبه شده است؟ شايد هم خلوت نامأنوس رستوران است که توجه مرا به جزئياتي جلب مي­کند که در جمع به نظر نمی­آید و در خلوت دیده می­شود، در جمع پذيرفته است و در خلوت نيست.

حسينقلي مي­پرسد، «مسئلهٌ فتح هتلا،‌ راستي، چيه؟»

امير مي­گويد، «نگفتم فتح هتلا - گفتم بايد درشونو همين روزا ببندن.»

حسينقلي مي­گويد، «مقصودم حرف تو نيست. کميته چيا ادعا کردن چند تا هتلو فتح کردن!‌»

من مي­خندم و مي­گويم، «اينا شنيدن تو بيروت گروه­هاي مختلف ميريزن هتلا رو ميگیرن، ميخوان عقب نمونن!»

حسينقلي مي­گويد، «آخه اونجا خيلي از دفتراي سياسي تو هتلاس - به علاوه اونجا جنگ داخليه،‌ اينجا که از اين خبرا نيستش - اينا همه چيو فتح کردن! ديگه هتلا رو چرا دونه دونه فتح ميکنن؟‌»

امير مي­گويد،‌«من اصلاً نشنيده بودم.»

مي­گويم،‌ «چرا من شنيدم - ميگفتن دو دسته از اين تفنگ به دوشا دو طرف هيلتون جمع شدن…»

حسينقلي مي­پرسد، «هيلتون؟ من راجع به هايت شنيدم.»

«شايدم هايت بود - شايدم هر دوتاش. خلاصه از دو طرف تيراندازي کردن،‌ شيشه ميشه­ها رو شکستن و بعدم گفتن ما اينجا رو تسخير کرديم!»

امير مي­گويد، «نه بابا!‌»

«والله.»

گارسون براي گرفتن دستور غذا بي تاب است. امير مارچوبه مي­خواهد که ندارد - سالاد، دستور مي­دهد با ماهي سل. من هم سالاد مي­گيرم با شيشليک. حسينقلي سوپ سرد سفارش مي­دهد و فيله کباب با قارچ.

«معذرت ميخوام – قارچ ام نداريم.»‌

«خب فيله کباب با هرچي.»

.قتي گارسون مي­رود، امير به دور و برش نگاه مي­کند و مي­گويد، «اينجا ظهرا از بس شلوغ بود، آدم کلافه مي­شد - اقلاً نيمساعت بايد صبر مي­کردیم تا يکي سفارشا رو بگيره.»

مي­پرسم، «خيلي وقته اينجا نيومدي؟»

مي­گويد، «از وقتي دفترو تعطيل کرديم ديگه.»

حسينقلي اضافه مي­کند: «اون موقع چون نزديک دفتر بود، هر روز ناهار اينجا بوديم.»

به امير مي­گويم، «پس امروز فقط براي خداحافظي با من نيومدي، اومدي با در و ديوار اينجام خداحافظي کني. براي همين ما رو کشوندي تا اينجا.»

«بدم نميومد يه سر ديگه بيام اينجا - اما راستش جاي ديگه ام به ذهنم نيومد. بيشتر جاها بسته اس. نمي­شد بريم کبابياي جلو کلوب شاهنشاهي که!»

مي­گويم، «من مدتيه از اون ورا رد نشدم،‌ ولي شنيدم هفتاد هشتاد تا دکه اونجا راه انداختن - راسته؟ آشم ميدن - آره؟»

حسينقلي مي­گويد، «آره - هشتاد تا که شيرين هست - شايد بيشتر. سرتاسر خيابونو گرفتن، فقط جلو در بزرگ آهني کلوب شاهنشاهي بازه!‌ بعضيا يه کاراوان دارن با يه ژنراتور کوچک برق توش - آشپزي رو همون تو ميکنن. ميدونين که خيليشون از مهندسا و دکترايي هستن که از اداره ها تصفيه شدن؟‌»

امير مي­گويد، «اگه منم موندگار مي شدم لابد سرنوشتم همين بود! با اين فرق که من خودم خودمو تصفيه کردم و آشم بلد نيستم بپزم!»

«خوب لبو فروش مي­شدي!‌»

حسينقلي مي­گويد، «اما براي ناهار، مجبور نبوديم بريم اونجا - اگه اينجا نميومديم. هنوز چند تا رستوراني وسط روز بازه. کافه­ها و بارا رو بستن. مشروب ام جايي نميدن - لااقل آشکارا نميدن.»

مي­گويم،‌ «"کارتيه لاتن" که من مي­دونم بازه – هنوز ام روزا نسبتاً شلوغه. اما نمي­دونم مشروب ميده يا نه.»

«لابد به مشترياي قديمش ميده - منتها تو بطري آب معدني!»

امير باز گردن مي­کشد و اطراف را ديد مي­زند. مثل اينکه هنوز خلوت محل را باور نکرده است. چشمش را به يکي از ميزها مي­دوزد و از من مي­پرسد،‌ «اِ - اون "شاعر خلق­ها" نيس اونجا نشسته؟»

خط نگاهش را تعقيب مي­کنم: «سر ميز کنار ديوار؟ چرا خودشه!»

امير با بي حوصلگي مي­گويد، «مام امروز براي خداحافظي جا انتخاب کرديما! بخشکي شانس! من نگفتم من هرجا ميرم اينم جلو پام سبز ميشه؟»

«ولش کن بابا - روز آخرتو خراب نکن. بيا یه خورده بهش بخنديم! مزخرفات اخيرشو خوندي؟»

امير فقط يک «اَه» غليظ تحويل مي­دهد و حسينقلي مي­گويد، «اين آخريا از شعري که براي مصدق ام گفته بود، بدتر بود. اين مهملات چي بود؟ اين يه وقتي استعدادکي داشت.»

«بخار شد!»

هيچ کس ديگر را سر ميز شاعر خلق­ها نمي­شناسم. از امير مي­پرسم، «بقيه­شون کي­ان؟‌»

امير با خلق تنگي مي­گويد، «چميدونم - لابد از توده­اياي قديم.»

حسينقلي مي­گويد، «شايدم جديد. عجيب دوباره به فعاليت افتادن - سخت مشغول عضو گيري­ان. من چند روز پيشا رفته بودم کافه نادري - راستي اونجام بازه - سرتمام ميزا، بي استثنا يه نفر يه روزنامهٌ "مردم" رو قشنگ واز کرده بود و با يه عده جقل مقل سر ميزش در حال بحث بود. مثه اينکه همهٌ حوزه­ها رو اون روز تو کافه تشکيل داده بودن! قديميا که همه جمع بودن - اما از جوونايي که اصلاً سنشون اجازه نميده حزب توده رو بشناسن ام توشون زياد بود.»

باز ميز کنار ديوار را نگاه مي­کنم و مي­گويم، «سر ميز شاعر خلق­ها متوسط سن بالاس. احتمالاً اونايي رو که تازه به تو ميندازن ميبرن کافه نادري.»

شاعر خلق­ها از دور پيروزمندانه براي من دست تکان مي­دهد. نگاهم را طوري از رويش رد مي­کنم که انگار نمي­بينمش. و به امير مي­گويم، «منو ديد امير - خودتو هرطور هس نشونش بده که طرف ميز ما نياد.»

حسينقلي سرش را به بازي با يک تکه نان مشغول مي­کند و زير لبي مي­پرسد، «مگه با امير بده؟»

مي گويم، «قهره - سالهاس.»

امير مي­گويد،‌ «اصلاً پاشيم از اينجا بريم. من امروز به اندازهٌ کافي اوقاتم تلخ هست.»

«ما چرا بريم؟ اون پاشه بره. اون بيخود اين طرفا پيداش شد - بايد بره قهوه خونهٌ قنبر،‌ در کنار خلق­ها!»

«به - حرفا ميزني. اينا همشون چنان بارشون رو تو اون دوره بستن، که اين هتلو با جاش ميخرن.»

حسينقلي مي­گويد،‌ «مخالف بودن با رژيم، تو اون دوره، شغل پردرآمدي بود - يادت نره!‌»

مي­خندم و مي­گويم، «اين خودش مثه اينکه چيزي نداره - فقط زن پولدار گرفته.»

«و لابد زشت!»

مي­گويم، «من نديدمش. اما فکر نمي­کنم زشت باشه، چون جناب شاعر کلي خوشگل پسنده.»

امير باز فقط مي­گويد، «اَه‌!»

هر چه بيشتر از شاعر خلق­ها حرف بزنيم، خلق امير تنگ­تر مي­شود، مي­دانم - بنابراين بايد موضوع صحبت را عوض کرد. مي­پرسم، «خب بگو ببينم، تو چقدر فرانسه ميموني؟ کي ميري کانادا؟ يه خورده از برنامه­هات برام بگو.»

امير مي­گويد، «نمي­دونم چقدر پاريس مي­مونم - اينقدر که کار کانادام دُرُس شه.»

«کاش فرانسه مي­موندي، کانادا به نظر آخر دنيا مياد.»

امير مي­گويد، «واقعاً آخر دنياس. ولي اقلاً امکان پيدا کردن کار اونجا بيشتره. تو فرانسه که وضع خيلي خرابه.» بعد با شکايت اضافه مي­کند: «تو که جا خوش کردي اينجا - براي تو چه فرق ميکنه من کجا برم.»

سالادهاي من و امير و آبدوغ خيار حسينقلي مي­رسد.

به حسينقلي مي­گويم، «اگه سس گوجه فرنگي بهش نميزدن و اسمش ام نميذاشتن سوپ سرد، خيلي بهتر بودا!»

حسينقلي مي­خندد و مي­گويد، «اين ام بد نيست. اما آبدوغ معمولمون با نعنا خشک فراوون و چند تا پرگل سرخ - به به - اون چيز ديگه اس.»

حسينقلي اهل غذاست و هميشه با اشتها مي­خورد. امير اصولاً در خوردن اطواري و ايراد گير است و امروز مطلقاً ميلي به غذا نشان نمي­دهد. من وسط روز چيزي نمي­خورم و حالا براي آنکه چند دقيقه سيگار نکشم با سالاد مشغول بازي مي­شوم.

حسينقلي از من مي­پرسد، «تو هنوزم قصد سفر نداري؟»

«نه -  ندارم.»

امير، که از آغاز شلوغي­ها پيله کرده است که من از ايران خارج شوم، باز داغش تازه مي­شود و با پرخاش به من مي­گويد، «بسيار بد مي­کني. موندي که چي؟ تا چوب تو آستينت نکنن ول نمي­کني؟ اصلاً جاي تو اينجا نيس. من مطمئنم که يکي از اين روزا کار دست خودت ميدي.» و رو به حسينقلي اضافه مي­کند: «با همه در ميفته - جلو زبونشو نميتونه بگيره، به همه بد و بيرا ميگه. من که خيلي دلواپسشم.»

من مي­خندم و مي­گويم،‌ «بيخود. دلواپسي نداره.»

صداي شاعر خلق­ها از چند قدمي بلند مي­شود. «سلام بر تو بانو!»

امير بي اختيار چنگالش را زمين مي­گذارد، و نيم رخ به طرف صدا برمي­گردد.

شاعر خلق­ها تازه متوجه امير مي­شود. جلوتر نمي­آيد،‌ ولي سردماغ­تر و شادتر از آن است که به کلي عقب نشيني کند. طبق معمولش اول اخم­ها را درهم مي­کشد و بعد خنده را رها مي­کند، دستي به سبيل کلفتش مي­مالد و مي­گويد، «با بدان مي­نشيني!»

مي­گويم، «من که مثل تو نگران گم شدن خاندان نبوّتم نيستم. تو حواست باشه مال تو بلايي سرش نياد - حيف ميشه. ولي تو ام بيخود نگراني والله - کلي به سگ اصحاب کهف شبيه شدي!»

هم اخم را تندتر مي­کند، هم خنده را تيزتر و مي­گويد، «امان از اين نيش زبون تو!» و بعد دستي تکان مي­دهد و با همراهانش، که همه با لبخند منتظر پايان مذاکرات مانده­اند، از سالن بيرون مي­رود.

از خنده­اي که امير دارد به بشقابش مي­کند مي فهمم که حالا لااقل غذايش را خواهد خورد - ولو با بي ميلي.

توي راه، که امير دارد مرا به مؤسسه مي­رساند، مي­پرسد،‌ «از اونجا چيزي لازم نداري؟»

مي گويم، «هيچ - فقط تا رسيدي به خواهرم تلفن کن و حال بچه­ها رو بپرس و بهشون بگو که من خوبم.»

مي گويد، «اون که حتماً.»

دلم براي خواهر و بچه­ها خيلي تنگ است. و براي آنکه از دلتنگي­ها چيزي نگويم، پک محکمي به سيگارم مي­زنم - از آن پک­هايي که فريدون اسمش را قلاّج گذاشته است. جوانکي که به ما راه مي­دهد تا از چهارراه بگذريم به من مي­گويد، «بي حجاب! سيگار نکش!»

من مثل ترقه از جا مي­پرم. «امير اينو زيرش کن! زيرش کن اين سگ پدرو، امير!»‌

امير محکم ترمز مي­کند و از توي شيشه به پسر مي­گويد، «چي گه خوردي؟»

پسر دور و اطرافش را نگاه مي­کند. کسي از همکارانش در آن نزديکی نيست. مي­گويد، «چيزي نگفتم - گفتم رد شين راه بند نياد. چيزي نگفتم.»

حسينقلي مي­گويد، «برو ديگه امير - راه بيفت.»

من دست امر را مي­گيرم و مي­گويم، «ببخش اميرجان، ببخش. من نمي­دونم امروز چمه. لابد هنوز نرفته دلم برات تنگ شده. بريم.»

امير دستم را مي­بوسد و مي­گويد، «من که ميگم تو جات اينجا نيس. بايد بري.»

 

 

شصت و یک

 

آفتاب تيرماه، زباله­هاي کنار ديوار کوچه را داغ کرده است و بوي ترشيدگي و ادرار و مدفوع در هوا بلند است. روي کود آشغال­ها يک گروه پشهٌ ريز، مثل توري نازک، ‌با هر قدم من مي­لرزد و بالا و پايين مي­رود. چند سگ و گربهٌ ولگرد، جاي به جاي ميان کپه­هاي پس ماندهٌ‌ غذا و پوسته­هاي هندوانه بي حال خوابيده­اند - يا چون خوان غنيمت گسترده است با هم کاري ندارند و يا گرماي نفس بر تابستان نيرويي براي جنگ و گريز برايشان نگذاشته است.

با يک دست دماغم را گرفته­ام و با دست ديگر مگس­هاي درشتي که مرا با خاکروبه عوضي گرفته­اند از سر و صورتم مي­رانم. حتي تند رفتن بي فايده است - تا اواخر کوچه مگس­ها را به دنبالم مي­کشم ‌و بوي تعفن را روي پوستم حمل مي­کنم. خدا کند چيزي از دستم نيفتد، چون نه خم خواهم شد،‌ نه درنگ خواهم کرد.

حق بود رو به قوام السلطنه نمي­آمدم، حق بود از همان خيابان چرچيل به طرف بالا مي­رفتم، حق بود امروز از ديدار «ريويرا» صرف نظر مي­کردم. اما در مغازه که بودم نکبت شهر فراموشم شد - تصور کثافت اين کوچه که مطلقاً ممکن نبود. در ميان وسائل طبي، قرع و انبيق­هاي سفيد، و ظروف لعابي پاکيزه، و بوي تنظيف و الکل و مواد ضد عفوني مغازه فکر کردم مي­شود دو قدمي در خيابان­ها راه رفت، مخصوصاً که تا قهوه خانه هم راهي نبود. مع­هذا حق بود بعد از خريد جوراب­هاي مخصوص واريس يک سر به خانه برمي­گشتم. اما همان وقتي که داوطلب خريد جوراب­ها براي خاله شوکت شدم ته ذهنم اين بود که وداعي هم با «ريويرا» بکنم.

از چهارراه که مي­گذرم، هنوز وزوز مگس­ها در گوشم است و بوي تند گند همراهم. جلو در و پيکر سوختهٌ «ريويرا» مي­ايستم و با حسرت نگاهش مي­کنم. به ياد ساعت­هايي هستم که در اين قهوه خانه گذرانده­ام، به ياد برخورد دوستانهٌ صاحبانش، به ياد بيژن، اردشير، هومان، علي و بقيهٌ رفقايي که پاتوقشان اينجا بود، به ياد تاري وردي، گارسون کافه، که همهٌ ما را به اسم مي­شناخت. بيش از همه به ياد تاري وردي هستم که کارش را دوست داشت، از زندگي راضي بود، تهران را به دهات قزوين ترجيح مي­داد، ترقي کرده بود، پول و پله­اي درمي­آورد وشايد حتي به فکر بود که روزي از خودش دکه­اي و قهوه خانه­اي داشته باشد. حالا کجاست؟ چه مي­کند؟ به دهش برگشته است، يا در تهران ويلان است؟

بيژن از اينکه روي همهٌ غذاها در ريويرا جعفري خورد شده مي­ريختند، دلخور بود. علي معمولاً کباب دنبلان مي­خورد. اردشير هرچه دستور مي داد نيمش را در بشقاب مي­گذاشت. هومان به غذاي ديگران هم ناخنک مي­زد. من قهوه پي قهوه سفارش مي­دادم.

به دستي که به بازويم مي­خورد، اعتنا نمي­کنم. ولي دست دوباره و سه باره بازو را تکان مي­دهد. در مقابلم زني ايستاده است که بيني و دهانش را با گوشهٌ روسري ابريشمش پوشانده است و بقيهٌ صورتش هم غريبه مي­نمايد.

مي­پرسد، «منو نشناختين؟» و گوشهٌ روسري را رها مي­کند.

حالا صورت کم و بيش آشناست. حتماً او را قبلاً ديده­ام، اما کي و کجا خاطرم نيست. به احتمال قوي او هم از مشتري­هاي ريويرا بوده است. تقريباً مطمئنم که او را در اين قهوه خانه ديده­ام.

مي­گويم، «ببخشين، حواسم نبود. نصف صورتتونم پوشونده بودين، درست متوجه نشدم. داشتم به اين پاتق قديممون فکر مي­کردم. يه چيزاي کوچولو وقتي از آدم دريغ ميشه يه دفعه زندگي به نظر خالي مياد - نه؟ کي فکر مي­کرد يه روز به منو شما بگن ديگه حق ندارين تو قهوه خونه بشينين! حق ندارين ساندويچ ژامبون بخورين! چرا اينجا رو سوزوندن؟»

زن نيم نگاهي به طرف ويرانهٌ ريويرا مي­اندازد و مي­گويد، «اينقدر از اين کارا کردن.»

مي­گويم، «من چند روز بعد از اينکه اينجا رو آتيش زدن، مديرش رو ديدم - تو خيابون حافظ، جلوي پارک هتل. طفلک مرد نجيب ارمني گيجو ويج مونده بود - اصلاً از ماجرا سر در نمي­آورد. اونم فقط مي­پرسيد آخه چرا. مدتي با هم اون روز حرف زديم، درددل کرديم.»

زن ساکت است و با دقت بيشتر مرا نگاه مي­کند.

مي­گويم، «در اون يکي پاتق منو که همون روزاي اول گِل گرفتن! شما اونجام ميومدين؟»

زن مي­پرسد، «کجا؟»

«تهران پالاس.»

مي­گويد، «نخير - من اينجام نميومدم.» و با حالت قهر اضافه مي­کند: «شما منو نشناختين! من شما رو تو سلموني فرامرز ديدم - يادتون نيست؟»

حالت صورت را با بيگودي، زير «سه شوار» زير دست و برس­هاي فرامرز، مجسم مي­کنم و با خجلت مي­گويم، «چرا چرا - البته که يادم مياد. اينقدر اين روزا گيجم…»

زن لبخندي مي­زند، آشتي مي کند و مي­گويد، «من از تو خيابون چرچيل شما رو ديدم.»‌ کيسهٌ نايلوني که دستش است نشانم مي­دهد و دنباله را مي­گیرد: «من تو اون يکي مغازه بودم، اون که اسباب ورزشي ميفروشه. خريدمو کرده بودم که ديدم شما پيچيدين جلوي فيروز بهرام. منم دنبالتون اومدم. چقدر تند راه ميرين ماشاء­الله! من که هر کاري کردم بهتون نرسيدم.»

مي­گويم، «مي­خواستم از شر اون آشغالدوني خلاص شم. ديدين اون کوچه چه کثافتي بود؟»

زن مي­گويد، «اَه، اَه! من با روسريم جلو دهنمو گرفته بودم، اما نمي­تونستم نفس بکشم!‌ آدم حالش بهم ميخوره.» و بي آنکه تف کند، اداي تف کردن در مي­آورد.

من منتظر مي­مانم که باز زن حرف بزند - من ممکن است باز حرف­هايي بزنم که در حد آشنايي مختصر ما نباشد، به علاوه هنوز از اينکه از ابتدا او را به جا نياورده ام شرمنده­ام، بعد هم فکر مي­کنم اگر همهٌ اين راه را به دنبال من آمده است لابد کاري با من دارد. ولي زن هم حرفي نمي­زند. چند لحظه، که به نظر من طولاني مي رسد، هردو در سکوت يکديگر را برانداز مي­کنيم. هردو از روي اجبار لبخند مي­زنيم. و هردو اين پا و آن پا مي­شويم. به موهاي زن نگاه مي­کنم، که تنها دليل آشنايي ماست، و از کنار روسريش که شل و بي گره روي شانه سريده، پيداست. منطقي ترين کار و بهترين بهانه براي شکستن سکوت و خلاصي از اين موقعيت نامعقول اين است که از زلفش صحبت کنم.

مي­پرسم، «رنگ مواتونو عوض کردين؟ اون قبلي ام خيلي بهتون ميومد. اما خب آدم گاهي دلش ميخواد به کلي خودشو يه شکل ديگه کنه.»

زن دستي به سرش مي­کشد و مي­گويد، «رنگ تازه نکردم - خيلي وقته که رنگ نکردم. الان دو رنگه اس خيلي بد جوره!» و روسري را از شانه­اش دوباره روي سر مي­کشد و باز بي گره آن را رها مي­کند.

من تصميم دارم که ديگر هيچ نگويم - حتي اگر به اين قيمت باشد که سکوت سنگيني کند. اما خوشبختانه زن به گفتگو ادامه مي­دهد و مي­گويد، «ديروز مي­خواستم رنگش کنم که نشد.» باز ساکت مي­شود، مرا نگاه مي­کند و مي­گويد، «خبر دارين؟‌»

مي پرسم، «از چي؟»

«فرامرز ديگه - حيووني.»

مي­گويم، «بعله مي دونم طفلکو گرفتنش. الان مدتيه تو زندانه. اما پريوش سالنو ميگردونه. مينوش ام که براي رنگ هست. من دو سه هفته­اي ميشه ازشون بي خبرم. بايد همين روزا برم سراغشون.»

زن مي­گويد، «نه - پس خبر ندارين. فرامرز آزاد شد…»

من با شادي مي­گويم، «راستي؟ کي؟ واي شکر! چه خوب! من اولش فقط نگران اين بودم که شلاق بخوره، اما کم کم نگرانيم بيشتر شد. ديگه فقط فکر اين بودم که کاش هرطور هست بياد بيرون. چون فرامرز با اون جثه و حالو احوال طاقت هرروز هول کردن،‌ هر روز تکون خوردنو نداره. پس ولش کردن؟ پس تموم شد؟ شما ديدينش؟ هيچ فهميدين اصلاً چرا فرامرزو اون تو نگه داشتن؟ چرا مثل بقيه…»‌

حالت صورت زن و حرکات عصبي دست­هايش سبب مي­شود جلو فوران جمله­هايي را که نشانهٌ شادي است بگيرم و بپرسم، «تو زندون خيلي آزارش دادن؟»

زن گوشهٌ روسريش را لوله مي­کند و مي­کشد، و مي­گويد،‌ «لابد ديگه. وگرنه که اين بلا رو سر خودش نمياورد. فرامرز خودشو کشت - حيووني. خيلي دلم سوخت.»

ناگهان بذاقم ته مي­کشد وزبانم مثل چوب کبريت خشک مي­شود و به سقم مي­چسبد.

زن مي­گويد، «مي­دونستم حتماً خبر ندارين - دنبالتون اومدم که همينو بهتون بگم. من ام ديروز که واسهٌ رنگ موم رفتم فهميدم. پريوش ديگه در سالنو امروز ميبنده.»

من درست قادر به حرف زدن نيستم، فقط دو سه بار به سؤال تکرار مي­کنم: «خودشو کشت؟ خودشو کشت؟»

زن مي­گويد، «وا خدا مرگم بده - کاش بهتون نگفته بودم. اما بالأخره که مي­شنيدين. اينجور خبرا که پنهون نميمونه.»

من به زحمت کلمه را از دهن خشک و زبان چوبينم بيرون مي­دهم: «چطوري؟»

زن مقصودم را نمي­فهمد و مي­پرسد، «چي چطوري؟»

«چطوري خودشو کشت؟»

مي­گويد، «خودشو از پنجره پرت کرد - از طبقهٌ چهارم.»

بي اختيار جلو دهانم را مي­گيرم تا صداي فريادي که در گلو پيچيده است بيرون نيايد. بدن باريک و نحيف فرامرز را مجسم مي­کنم: بعد از سقوط، بعد از برخود با زمين، از آن هيکل ظريف چه مانده است؟ فقط پوست نازکي بر اسفالت پياده رو نقش شده است، با مشتي استخوان و کاسه­اي خون؟ چشم­هاي دخترانه­اش به وحشت باز مانده يا از درد به هم فشرده شده است؟ به نظر مي­آيد که خواب است يا جمجمه چنان ترکيده است که اعضاء صورت قابل تشخيص نيست؟ موهايش مثل هميشه مواج و پاکيزه است يا از فرق شکافته­اش آنقدر مخ و خونابه بيرون زده است که تمام سر را پوشانده است؟ مرگ آني بوده است يا جان کندن به درازا کشيده است؟ با هر دو دست چشم­ها را مي­بندم به اين اميد که جلو هجوم این تصاوير ترسناک را که پياپي در ذهنم شکل مي­گيرد بگيرم، ‌سرخي خون را پاک کنم، مغز متلاشي شده را نبينم.

زن کيف و کتاب و بستهٌ جوراب واريس را، که بر زمين افتاده است، دانه دانه برمي­چيند و در بغل مي­گيرد و مي­گويد، «خاک بر سرم کاش نگفته بودم…»

مي­پرسم، «چي به سرش آورده بودن که همچي عاقبتي رو انتخاب کرد؟ چکارش کرده بودن؟ چکار؟»‌

زن مي­گويد، «والله نمي­دونم. من ام ديروز فهميدم - وقتي رفتم سرمو رنگ کنم. اصلاً روحم خبر نداشت چي شده. تا رسيدم فهميدم يه اتفاقي افتاده. پريوش نبود، اما لوسي و مينوش بودن، صغرام بود. اون که اينقد گريه کرده بود که چشاش وا نمي­شد. پرسيدم چي شده، اونوخ مينوش برام گفت.»

مي­پرسم، «کي آزادش کردن؟»

مي­گويد، «همين پس پريروز از زندون دراومد، فرداشم خودشو… نچ، حيووني. از دنيا اصلاً خير نديد، بيچاره. جوون جوون. حالا خوب شد زنو بچه نداشت. يعني اونکه اهل زنو اين چيزا نبود. بهتر والله. حيووني.»

دلم مي­خواهد بنشينم - همانجا کنار خيابان، همانجا وسط پياده رو.

مي­گويم، «ريويرا رو چرا سوزوندن؟ با اينجا چکار داشتن؟»

زن با تعجب نگاهم مي­کند.

مي­گويم، «اگه واز بود. الان مي رفتيم توش مي­شستيم. يه قهوه مي­خورديم.»

زن کيف و بسته­هاي مرا به دستم مي­دهد، کمي از من فاصله مي­گيرد و مي­گويد، «شما بهتره يه راس برين خونه. ماشين دارين؟»

«نه - تاکسي مي­گيريم.»

زن با عجله خداحافظي مي­کند و مي­رود. من به ديوار سياه شدهٌ ريويرا تکيه مي­دهم. به نظرم مي­آيد کيف بر شانه­ام و کتاب و بستهٌ جوراب در دستم هر کدام وزنه­اي است سنگين که بدن تاب کشيدنش را ندارد.

کسي مي گويد، «سيگار وينيستون! ماهي!»

طرف صحبتش منم ولي حرف­ها معنايي را به ذهنم متبادر نمي­کند و براي اينکه گرفتارش نشوم به راه مي­افتم.

صدا از پشت سرم مي­گويد، «نميخواي خانوم؟ ماهي تازه نميخواي؟ وينيستون چي؟ نخواستي؟ گير نمياريا!»

ماهي؟ ماهي؟ ماهي به چه درد مي­خورد؟ چرا اين مرد مي­خواهد به من ماهي بدهد؟ من ماهي نمي­خواهم. يک چيز ديگر هم گفت - چه گفت؟ سيگار! سيگار! سيگار لازم دارم، در خانه هم ديگر ندارم. قدم­ها را آهسته مي­کنم. قاچاق فروش خودش را به من مي­رساند و با صدايي آهسته مي­گويد، «حشيش ام دارم - اگه خواسته باشين.»

موهاي مرد فرفري است. مي­پرسم، «تو جيب بالاي کتت يه لول ترياک نداري؟»

مرد اصلاً کت به تن ندارد. مي­گويد، «تو جيب کتم؟ نه - اينجا که ندارم، اما ميتونم جور کنم. ترياک مي­خواستين؟»

مي­گويم، «نه پسر - مزخرف گفتم. فقط سيگار ميخوام.»

مي­گويد، «دو دقه - الان ميرم ميارم.»

مي­گويم، «گفتم که مزخرف گفتم - سيگارو ميدي يا برم؟»

 

بازگشت