شش
علی را بعد
از سفر شمال
ندیده ام.
چند روز بعد
از رسیدنم به
تهران یك
هفته ای با بچه ها
رفتیم پیش
علی. گاوداریش
را دیدیم و صبح ها
تخم مرغی را
كه هنوز از
حرارت بدن مرغ
گرم بود و شیر
كف كردهٌ تازه
دوشیده و عسل
پر موم از
كندوی خانگی
خوردیم؛ و
شب ها زیر نور
چراغ زنبوری و
وزوز مزاحم
پشه ها تخته
زدیم یا تلویزیون
نگاه كردیم و
دلی از عزای
باقلا قاتق و
سیر ماست و
كباب چنجه و
مرغ ترش در
آوردیم.
می بوسمش و
می گویم،
«احوال گاوهای
"هولشتاین"ات
چطوره؟»
علی طبق
معمول سرش را
كج می كند،
لبخند همیشگی
را می زند و
می پرسد، «كجا
اینطوری
سوختی؟»
می گویم،
«كنار استخر
دوستان - شمال
تو كه حسرت
آفتابو به دل
ما گذاشت.»
آن چند روزی
كه خانهٌ علی،
چمخاله،
بودیم هر روز
باران آمد.
ولی ما هر
صبح، به امید
آفتابی كه سر
نزد، مایوها
را زیر
دامن ها تن
كردیم و كنار
دریا یا مرداب
رفتیم و آماده
بودیم كه تا
خورشید خودی
نشان بدهد ما
تنی به آب
بزنیم.
طرف های بعد
از ظهر كه به
كلی نومید می شدیم
جیپ و رانندهٌ
علی را
برمی داشتیم
و به دهكده ها
و شهرك های
اطراف سری
می زدیم. تا
قاسم آباد و
لنگرود
می رفتیم،
آجیل نم كشیده،
مربای بالنگ
غلیظ و بهار
نارنج پر شهد،
روغن زیتون پر
بوی رودبار و
كلوچهٌ كار
لاهیجان
می خریدیم و
به چمخاله
برمی گشتیم.
یكی از همین
روزها بود كه
آقا رضای
راننده ما را
به دكان «حاج
آقا» برد.
بچه ها هوس
آلو و آلبالو
خشكه كرده
بودند كه ظاهراً
در شمال
طرفداران
زیادی نداشت -
چون هیچ كجا
پیدا نمی شد.
آقا رضا گفت،
«فقط حاج آقا
دوكان پیدا
به.» رفتیم
دكان حاج آقا.
حاج آقا پیر
مرد نحیف و
ریزه ای بود
عینكی، با ریش
سفید و كلهٌ
طاس و
تراشیده، كه
سر صندلی پشت
پیشخوان
نشسته بود و
یك پایش را
زیر تنه اش گذاشته
بود و یك پای
دیگرش توی هوا
آویزان بود و
به زمین نمی رسید.
داشت در دفتری
می نوشت یا به
حساب هایش
می رسید.
من سلام
كردم. حاج آقا
از بالای
عینكش نیم نگاهی
طرفم انداخت و
جواب نداد.
آقا رضا گفت،
«حاج آقا،
خانَم سلام
بوكوده.»
حاج آقا آقا
رضا را با دقت
نگاه كرد و
پرسید، «چی
خوایی؟»
من جواب
دادم، «آلو و
آلبالو خشكه -
دارین؟»
حاج آقا هنوز
آقا رضا را
نگاه می كرد.
من به آقا رضا
گفتم، «به
نظرم حاج آقات
گوشش سنگینه.»
آقا رضا صدا
را آهسته كرد
و به من گفت،
«تازگی مذهبی
بوبوسته،
زنانه اَمَره
گپ نزنه - یعنی
بی چادره
اَمَره.»
بی اختیار
خندیدیم و
گفتم، «اینجا؟
كنار دریا؟ كه
نصف مردم نصف
سال لخت و پتی
می گردن؟» و رو
به حاج آقا،
كه داشت زیر
چشمی نگاهم
می كرد و بلافاصله
سرش را انداخت
پایین، گفتم،
«برو بابا، خدا
پدرتو
بیامرزه - در
دكونتو تخته
كن، برو سر قبر
آقا زیارت
نامه بخون.»
آمدیم از
دكان برویم
بیرون، حاج
آقا سقف را نگاه
كرد و پرسید،
«حاسا چی
خواهی دی؟»
بیرون مغازه
آقا رضا با
خجالت گفت،
«مودتیه كی
چند تا خشكه
مقدس اَوَران
پیدا
بوبوستیدیی.» من
فقط خندیدیم.
علی وقتی
تهران است و
در آپارتمان
نزدیك بیمارستان
هزار
تختخوابیش،
باز همان بساط
چمخاله
برپاست: رفقا
جمعند و چند
تا پسر خاله و
پسر دایی چایی
می آورند و
می برند،
كباب روی آتش
باد می زنند،
پنیر و سبزی
را تهیه می بینند
و لیوان ودكای
دوستان را پر
نگه می دارند.
امشب هم همان
بساط است.
می گویم،
«مثه اینكه
حسابی شمال جا
افتادی. هوس
تهرونم دیر به
دیر می كنی.
گاو داری رم
به كار
دانشگاهی ترجیح
میدی.»
می گوید،
«آره دیگه - منو
چه به كار
انتلكتوئلی -
منم میخوام پولدار
شم.»
یكی
از رفقا، كه
دارد كالباس و
خیار شور را
بر یك تكه نان
برشتهٌ سنگك
می نشاند،
می گوید، «آره
بابا - زودتر
پولدار شو.
پولداری تو
اسباب رو
سفیدی
دوستانه.»
علی با اسباب
صورت ریز و
منظمش و لبخند
گرمش باز سرش
را كج می كند و
می خندد.
موهایش ریخته
است ولی طاسی
سر صورتش را
مهربان تر
كرده است.
می گویم،
«حسابی داری
كچل میشی علی.»
می گوید، «ما
نوكرتیم.»
هر وقت سر به
سرش می گذارم
جوابش همین
است. شمال كه
بودیم سر آن
یابوی مردنی
كه به جای اسب
می خواست به
بچه ها قالب
كند پدرش را
در آوردم.
می گویم،
«بچه ها بیخود
دل به پولدار
شدن علی نبندین.
این فرق بین
اسب عربی و
یابوی دو درغه
رو نمیدونه -
اونوقت
میخواد گاو
داری كنه!»
یكی
از دوستان
می گوید، «حقش
بود همون پشت
میز نشینی
می كردی،
لااقل درآمد ثابتی
داشتی با هم
می خوردیم!
اگه فردا زد و
ورشكست شدی
عرق و كباب ما
رو كی میده؟!»
یكی
دیگر
می گوید، «چرا
ورشكست بشه؟
هر گاوش حریف
سه تا فیله!
مردم تو این
دوره از جوجه
كشی میلیونر
میشن!»
«جوجه
كشی فرق داره.
تو این دوره
تمام مشاغلی كه
"كشی" توش
داره، پولم توش
داره. مثه جا ...» و
به من نگاه
می كند - من
تنها زن
حاضرم.
با بقیه
می خندم و
می گویم،
«بگو، خجالت
نكش، مجلس
مردونه اس.»
علی
می گوید،
«مقصودش
جاروكشی بود!»
باز می خندیم.
یكی
می گوید، «به
سلامتی علی و
گاواش!» و
استكان ودكا
را یك نفس سر
می كشد.
یكی
دیگر گیلاسش
را بلند
می كند و
می گوید، «آره
بابا - سلام - بخوریم،
گور بابای
دنیا!»
«دنیا
فردام همینه.
گیریم نباشه،
بدتر از این كه
نمیشه.
سلامتی.»
از این به
بعد بحث سیاسی
همراه بوی
كباب تمام آپارتمان
علی را پر
می كند. همه با
هم حرف می زنیم،
همه توی حرف
هم می دویم،
همه حرف هم را
قطع می كنیم
ولی همهٌ این
كارها را با
خوش خلقی
می كنیم.
اختلاف
عقیده ای،
اگر موجود
باشد، در حد
اختلاف سلیقه
تخفیفش می دهیم
و بعد هم به
شوخی از آن
می گذریم. در
اصل همه یك
چیز
می خواهیم:
اجرای صحیح
قانون اساسی،
بنابراین
راجع به فروع
با هم كنار می آییم.
دوستان بین
صحبت ها به
دوموضوع بیش
از هر چیز
اشاره
می كنند: یكی
ماجرای
مقالهٌ احمد رشیدی
مطلق در
اطلاعات و
دیگر فاجعهٌ
آتش سوزی
سینما ركس
آبادان.
یكی
از بچه ها
می گوید، «این
دو تا اتفاق
نقاط عطفه.
ببین كی دارم
بهت میگم. هر
چی…»
یكی
دیگر حرفش را
قطع می كند و
می گوید، «به
نظر من نقطهٌ
شروعو باید شبای
شعر خونی
پارسال حساب
كرد.»
اولی
می گوید،
«درسته اون
یخو شكست، اما
حادثه نبود -
حادثه …»
من می دوم
توی كلامش و
از او و بقیه
می پرسم، «كدومتون
مقاله رو
دارین؟ من
هنوز
نخوندمش.»
همه تعجبشان
را با سر یا
صدایی نشان
می دهند.
می گویم، «من
كه اینجا
نبودم. پارسال
چاپ شد. خب
نبودم. حالا
كدومتون
روزنامه رو
دارین؟»
هیچكس ندارد
و یكی از
دوستان
می گوید، «آخه
كسی كه
روزنامه نگه
نمیداره.»
می گویم،
«اگه حادثه
بوده …»
آن كه معتقد
است مقالهٌ
مربوط به
خمینی حادثه است،
می گوید، «بحثی
نیست، حادثه
بود. مردمو
منقلب و
عصبانی كرد.
هم اون و هم
سینما ركس.»
می پرسم،
«ماجرای سینما
درست چی بود؟»
یكی
دیگر از رفقا
می گوید، «بهه!
تو كه از همه جا
بی خبری!»
خندهٌ دوستان
بلند می شود.
من هم با خنده
می گویم،
«خبرشو شنیدم،
میخوام بدونم
كسی از جزییات
…»
نمی گذارند
حرفم تمام
بشود. همه
داوطلب می شوند
توضیحاتی
بدهند:
كارمندان
ساواك در سینما
را از بیرون
بسته اند كه
كسی نتواند از
سالن خارج
شود، به
مأموران آتش
نشانی دستور
داده اند كه
دیر به محل
برسند، آب
شهرداری را به
مدت نمیساعت
قطع كرده اند.
می پرسم، «آخه
این كارای
ابلهانه برای
چی؟ كه چی
بشه؟ اینكه
همش به ضررشون
تموم شده!»
چند نفر
شانه ها را
می اندازند
بالا و یكی می گوید،
«خریت! كارشون
كه حساب
نداره، فقط
خریت - خریت
محض.»
علی كمتر از
همه در بحث
شركت می كند،
چار زانو روی
زمین نشسته
است و با
بشقابش ور
می رود.
آن هایی كه
قرار است شب
را منزل علی
اطراق كنند به
گذشت زمان
اهمیتی
نمی دهند،
ولی رفتنی ها
از ساعت 10
نوبتی
ساعت ها را
نگاه می كنند
و به وول خوردن
می افتند.
نیم ساعتی
مانده به وقت
بگیر و ببند
بلند می شوم.
آقا رضا توی
جیپ منتظر است
كه مرا به
خانهٌ مهدی و
مهین
برساند.
مو و سبیل
آقا رضا زردی
می زند ودماغ
و لهجه اش هر
دو رشتی ناب و
خاص و خلص است.
با اینكه در
همهٌ سفرها
همراه علی
می آید تهران
با این شهر اخت
نیست. امشب از
همیشه پشت رل
بی تاب تر است.
آقا رضا اول
كسی بود كه
گفت، «اشّانه
خودشانه كاره.»
ما هنوز شمال
بودیم و خبر
سوزاندن
سینما ركس را
از تلویزیون
علی، كه با
باطری كار
می كرد،
شنیدیم. آقا رضا
موقع پخش خبر
با ما پای
تلویزیون
نبود. روز بعد
كه دیدمش گفت،
«خودشانه
كاره.»
پرسیدم،
«خودشون یعنی
كی؟»
«دولت
دِ خانَم -
ساواك -
خودشان.»
گفتم، «شما
كه از اوضاع
راضی بودی آقا
رضا - چطو شده؟»
گفت، «حاسم
راضیم. خودا
شاهَه عمر بده
كه اَمَره جه
دست صوفی
خانواده خلاص
بكوده. خانَم
اشن آبه ده
روز، پانزده
روز امَه رو
دَبستدی - رعیت
بی آبم كی
اَنی وضع
روشنه. حاسا
الحمدالله دِ
ازا خبران
نیه. حاسا آب
همه كس شین
ایسه.»
توی جیپ، وقتی
مرا
می رساند،
می گویم، «آقا
رضا امشبم همه
می گفتن
سینما ركس كار
خودشونه.»
آقا رضا نیشش
باز می شود
ولی حواسش به
این است كه
مرا زودتر
پیاده كند و
برگردد - راه
دراز است و
وقت كم.
خیابان ها
زیاد شلوغ
نیست ولی ماشین ها
همه با سرعت
زیاد
می گذرند.
من هم دلشوره
دارم و بیشتر
به خاطر خودم
حرف می زنم.
می گویم، «یكی
می گفت از
فردای ماجرا
یه شوخی تو تهرون
دهن به دهن
می گشته.
می گفتن شب
قبلش شاه، که
برای سالگرد 28
مرداد نطق میکرده، قرار بود
بگه "ما تمدن
بزرگو وعده
می دیم، اونا
وحشت بزرگو - می گید
نه، فردا برید
سینما ركس
آبادان
ببینین!"
منتها ساواك این
جملهٌ آخرو از
حرفاش سانسور
كرده!»
شش دانگ حواس
آقا رضا به
پیكانی است كه
می خواهد از
ما سبقت
بگیرد.
می خواهم
هنوز حرف
بزنم؛
می خواهم
بگویم كه یكی
دیگر هم امشب
می گفت كه
همان شب
حادثهٌ سینما
ركس اعلامیهٌ
خمینی هم همه
جا پخش شده كه
در آن دولت را
عامل این
جنایت معرفی
كرده است. اما
سكوت آقا رضا
مسری است - من
هم ساكت
می شوم.
تهران كم
ماشین شهر
غریبه ای
است، هم
قشنگی هایش
آشكارتر است و
هم زشتی هایش.
اما شتابی كه
برای رسیدن
دارم دل و
دماغ سیر و
سیاحت را از من
گرفته است.
فقط آگاهم كه
درخت های
كنار خیابان
امیرآباد از
همیشه به نظر
تنومندتر و پر
برگ و بارتر
می رسد و پلی
كه وسط خیابان
شاهرضا
زده اند از
همیشه
بیقواره تر.
به علاوه
آگاهم كه آقا
رضا راه را
مختصری عوضی
آمده است اما
راهنماییش
نمی كنم كه
گیج تر نشود.
از وقتی وارد
جادهٌ پهلوی
می شویم چشمم
را به كوه
البرز
می دوزم كه قلهٌ
پوشیده از
برفش زیر نور
مهتاب درخشش
جواهری را
دارد كه بر
زمینهٌ
پارچه ای از
مخمل سیاه
نشسته باشد.
همیشه با دیدن
منظرهٌ این
كوه با همهٌ
تهران آشتی
می كنم.
تا وارد
خیابان فرشته
می شویم
پاسبانی جلو ما
را می گیرد.
«این خیابون
یه طرفه اس -
مگه
نمی بینی؟»
از توی شیشهٌ
باز جیپ
می گویم، «من
همین چند قدمی
پیاده میشم.
این آقام باید
برگرده تا
هزار تختخوابی
- عجله داره
سركار.»
نمی دانم
می شود به
پاسبان سركار
گفت یا نه ولی
می گویم.
پاسبان
می گوید، «باس
زودتر را
میفتادین.»
آقا رضا دستش
روی دنده است
و سر صندلیش
جا به جا می شود.
با سرعت
می گویم،
«درسته، حق با
شماس - دفهٌ
بعد - شمام یه
خورده این شبا
با مردم راه بیاین.»
پاسبان اول
نگاه تندی به
من می كند،
می خواهد
چیزی بگوید
اما با
بزرگواری
می رود كنار و
می گوید،
«دفهٌ آخرتون
باشه.» و با دست
اشاره می كند
كه برویم.
آقا رضا نفس
بلندی می كشد
وجیپ را
می پراند و من
با عجله از
توی كیفم چند
اسكناس در
می آورم كه
جلو خانه
معطلش نكنم.
وقتی پیاده
می شوم پول را
می تپانم توی
جیبش و
می گویم،
«شمال یا
تهرون - همیشه
جور منو می كشی
آقا رضا.»
آقا رضا
می گوید،
«اختیار داری
دی. اَمِه
وظیفه یه.» و بر
خلاف همیشه از
بابت گرفتن
پول تعارف
نمی كند.
هفت
شریف امامی
با آتش سوزی
سینما ركس
آبادان نخست
وزیر شد و با
آتش سوزی
تهران سقوط
كرد. یعنی با
آتش سوزی های
تهران - چون دو
روز است كه
تهران در آتش
است: 13
و 14 آبان. بیشتر
بانك ها و
سینماها و
رستوران ها هدف
آتش افروزان
است. فیلم
خبری حملهٌ
سربازها به
دانشگاه كه از
تلویزیون پخش
شد - قبل از شروع
آتش سوزی ها -
همه را یاغی و
طاغی كرده
است. وعده ای
كه نخست وزیر
در مورد آزادی
قلم داد - پیش
از بركناری - و
سانسوری كه
بعد حاكم كرد
روزنامه
نگاران را به
اعتصاب كشانده
است. اخبار به
صورت شایعه،
دهن به دهن و
گوش به گوش در
شهر پخش
می شود، به
همین دلیل
تلفن ها یك
بند زنگ
می زند. همه
می گویند
خرابكاری ها
زیر سر دولت و
ساواك است.
هیچ كس
نمی پرسد هدف
از این كارها
چیست. و اگر
كسی بپرسد
جواب سكوت است
و نگاه های پر
معنی و گاهی:
«هر چه هرج و
مرج بیشتر،
بهانه برای
سختگیری دندان
گیرتر.»
روزهای
غریبی را
می گذرانیم،
پر از دود، پر
از آتش، پر از
جنجال. صحبت
از رفتن شاه
است، وحشت از
كودتای ارتش و
جنگ داخلی
است، زمزمهٌ
مداخلهٌ
امریكا و
شوروی است.
سری به
مغازهٌ كمال
سمسار می زنم
تا مختصر پولی
را كه پیشش
دارم بگیرم.
حسن آقا،
شاگرد مغازه،
هست ولی خود
آقا كمال
نیست.
كمال
سال هاست كه
خریدار
آنتیك های
افراد خانواده
است و از طریق
ادب و تواضعی
كه نسبت به همهٌ
ما نشان
می دهد پاس
سودی را دارد
كه از بلاهت های
ما نصیبش شده
است. هرچه از
ظرف های مرغی
خاله عفت كه
از شرّ
گربه هایش
سالم جسته است
و طاقه های
ترمهٌ خاله
طلعت كه از
دست بید در
امان مانده
است و آینه های
سنگی و
سنگ های
پیادهٌ خاله
شوكت كه در
ولخرجی ها و
الواتی های
شوهرش به
تاراج نرفته
است، به نوبت
و به بهای
ارزان نصیب
آقا كمال
سمسار شده
است.
اوّلین
معاملهٌ خود
من با كمال
چهار سال پیش
بود - قبل از
سفرم. خبرش
كردم و گفتم،
«همهٌ خرت و پرتا
رو قیمت بذار
و یه جا ببر.» و
وقتی مهدی و
مهین خواستار
نقره ها شدند
و من ناگزیر
تسلیم شدم
برای اینكه از
خجالت خلف
وعده ای كه با
آقا كمال كرده
بودم در بیایم
از روی قیمتی
كه بر بقیهٌ
اموال گذاشته
بود مختصری به
او تخفیف
دادم.
آقا كمال،
بعد از دعا
برای جان و
مالم، خندهٌ كم
طنینش را ول
داد و با صدای
دو رگهٌ بی
زنگش گفت، «از
همه طرف باس
شوما ضرر
كنین. والله
من رو سیام.»
به شوخی گفتم،
«اگه من ضرر
نكنم تو از
كجا نون بخوری
آقا كمال!»
باز خندید و
گفت، «من حالا
هیچی، اما
ماشالا قوم و
خویشا از منم
بی انصاف ترن!»
گفتم، «پرت و
پلا چرا میگی؟
چطور بود
نقره ها رو به
اونا گرون تر
از قیمتی كه
تو روشون
گذاشته بودی
می دادم؟
بارك الله!
دیگه چی؟»
گفت، «نه
خانوم - من
قیمتی كه داده
بودم به مثقال
بود - اونا
گرمی بردن!» و
دست و سرش را
همآهنگ به چپ
و راست تكان
داد و اضافه
كرد، «چه طمع
كارن والله!»
گفتم، «خب
بسّه آقا
كمال، مزخرف
نگو.»
گفت، «چشم،
اما یعنی از
یه پنجم قیمت
ام كمتر بهتون
دادن! من با
این دسته از
خویشای شوما
معامله
نمی كنم -
ببخشینا خانوم
- اما كلامو ور
میدارن،
حسابی!»
گفتم، «اگه
یه كلمهٌ دیگه
یاوه بگی آقا
كمال، تخفیفی
كه به خودت
دادم پس
می گیرم.»
كمال مدتی بی
صدا غش و ریسه
رفت و وقتی
دید با اخم
نگاهش می كنم
دستش را دو
بار زد روی
دهنش و گفت، «هپ!
هپ! من خفه!» اما
یكی دو دقیقه
بیشتر طاقت
نیاورد و شروع
كرد: «حیف اون
سینیای كار
شیراز، اون
زیر سیگاریای
كار روسیه،
اون …»
صدا را بلند
كردم: «آقا
كمال!» و كمال
دیگر صحبت نقره ها
را نكرد.
حسن آقا هم
آن روز همراهش
بود.
حسن آقا چهل
و چند سال
دارد، كوتاه
قد است، پس
كله اش صاف
است و از آن
چركتاب هایی
است كه حتی
وقتی ریشش را
تراشیده به نظر
می آید دست كم
دو روزی
می شود كه
اصلاح نكرده
است. امروز حد
اقل دو روزی
هم هست كه
ریشش را نزده
است.
آقا كمال
همیشه از حسن
آقا شاكی است،
مخصوصاً از
ناخن خشكیش و
بد قلقیش. من
در غیبت حسن
مدافعش هستم و
می گویم، «مگه خودت
حاتم طایی
هستی كمال؟ یا
مگه همه باید
مثل تو هره و
كرهٌ بیخود بزنن؟»
آقا كمال
همیشه از
دعواهای
دوستانهٌ من
غش و ریسه
می رود و
می گوید، «نه
خانوم، اما
والله این با
اخلاق سگش
همهٌ مشتریا
رو رم میده.»
می گویم،
«نگران نباش -
تا تو هستی
نمیذاری
مشتری به درد
خور از تله ات
در بره.»
از آقا كمال
سعایت از حسن،
از من پرخاش
به آقا كمال.
اما این اواخر
دست و دلم
نمی رود كه با
حرارت معمول
از حسن آقا
دفاع كنم، چون
شنیده ام كه
زنش را كتك
می زند. به هر
حال میانهٌ
حسن با من خوب
است. من دلم
می خواهد این
موضوع را به
حساب مردم
داری خودم
بگذارم اما
آقا كمال با
صدای دو رگهٌ
كم بردش
می گوید،
«بخشینا
خانوم، اما فقط
واسهٌ اینه كه
میدونه میشه
سر شوما كلا
گذاش!»
وقتی من
می خندم، آقا
كمال از كركر
پیچ و تاب می خورد
و باز
می گوید،
«ببخشینا
خانوم.»
منتظر آمدن كمال سمسار توی مغازه می مانم و زمانی طولانی به تماشای تابلوهای قدیمی، نقاشی های قهوه خانه ای، گلدان های بلور، میوه خوری های بارفَتَن، سماورهای برنج، شمعدان های برنز، قدح های چینی، قاب های سه پوست، ساعت های میناكاری، ترمه های بته جقه ای، سوزن دوزی های كرمانی، مشربه های دانه نشان، مجسمه های مرمر، میزهای منبّتكاری وكتاب های خطی سرم را گرم می كنم. از میان منقل و مردنگی، و صندلی و صندوقی كه زمین را فرش كرده آرام راه باز می ك