خانه

 

شصت و دو

 

 

روي پياده روهاي کنار و روبروي دانشگاه، گُله به گُله، دخترها و پسرهايي به گفت و شنود جمع شده­اند و يا ايستاده­اند و کتاب مي­فروشند. بيشتر فروشندگان پسر سبيل پهن گذاشته­اند، يا ريش توپي دارند. عده­اي از دخترها مقنعه سر کرده­اند و قيافهٌ بقيه شان پسرانه است. خود دانشگاه را تبديل به مسجد کرده­اند، حضور دستفروش­ها هم محوطهٌ دانشگاه را شبيه دور و اطراف مسجد شاه کرده است.

از کنار فروشنده­ها آهسته رد مي­شوم و کتاب­هاي حاشيهٌ خيابان را نگاه مي­کنم و بعضي را ورق مي­زنم: «مانيفست حزب کمونيست»، «قانون اساسي اتحاد جماهير شوروي»، «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوي، «مادر» گورکي، «کاپیتال» مارکس، «ساخت خانواده» انگلس.

جلو پسري کیسه­ای پر از کتاب است و با صداي بلند مژده مي­دهد:‌ «ولاديمير آمد! ولاديمير آمد!»

وقتي با سؤال نگاهش مي­کنم يک کتاب جلد سفيد بي عنوان را از روي بار گوني برمي­دارد و به دستم مي­دهد. بازش مي­کنم - روي صفحهٌ اول نوشته شده است:

پرولتارياي جهان متحد شويد!

و روي صفحهٌ بعد با حروف درشت:

لنين

و زيرش با حروف ريزتر:

آثار منتخب در يک جلد

و پايين صفحه:

از انتشارات سازمان انقلابي حزب تودهٌ ايران در خارج از کشور

کتاب را به پسر پس مي­دهم. پسر مي­گويد، «مائوتسه دون، هر پنج جلدش هس.»

مي پرسم، «مائوتسه دون؟ چي چيه مائوتسه تونگ ميشه؟»

پسر مي­خندد و مي­گويد، «اينجوري بايد تلفظ کرد - درستش مائو تسه دونه.»

مي­گويم، «من چيني بلد نيستم - ببخشينا.»

پسر خيلي جدي مي­گويد، «من ام بلد نيستم.» صدا سواي آنکه جدي است، در آن پند و دلداري پدرانه هم حس­مي شود: مي شود چيني بلد نبود ولي تلفظ صحيح اسم مردان بزرگ را هم بايد آموخت.

از توضيحاتي که دربارهٌ کتاب­هاي مائوتسه تونگ مي دهد به اين نتيجه مي­رسم که نقص ندانستن زبان چيني غيرقابل جبران نيست:

«چارجلد اول در جمهوري توده­اي چين از طرف ادارهٌ نشريات زبان­هاي خارجي ترجمه شده، اما جلد پنجمو خودمون همينجا چاپ کرديم.» و خم مي­شود که از توي خرجین کتاب­ها را بيرون بياورد.

مي­گويم،‌ «مائوتسه دونو اذيت نکن – جاش خوبه، بذار ور دل ولاديمير تو گوني بمونه.»

پسر، که کتابي جلد قرمز را نيمه از کیسه درآورده است، صاف مي­ايستد و با تحقير نگاهم مي­کند. من از جلو بساطش رد مي­شوم. با فاصله­اي مختصر دختري ايستاده است که مقنعه تا روي ابروهایش پائين آمده است. در ميان بساطي که پهن کرده است يک «شرح نهج­البلاغه» کهنه هست و «عين الحيات» و «مشکوةالانوار» ملا محمد باقر مجلسي و «فاطمه فاطمه است» شريعتي. جزوهٌ کم برگی را به طرف من مي­گيرد و مي­گويد، «خواهر "تبيين جهان" مال مجاهدين خلق، جزوهٌ پنجم.»

مي­گويم، «نه آبجي - من دنبال "توپ مرواري" مي­گردم، مال صادق هدايت، فقط يه جزوه اس، داري؟» و به طرف مقابل خيابان مي­روم.

از جلو اين دستفروشی­ها سريع­تر مي­گذرم، چون در حقيقت رونويس کتابفروشی­هاي آن يکي پياده روست. کتاب­هاي غيرچپي و غير مذهبي مثل نخود آش در ميان بقيه مشخص و سرگردان است و معلوم نيست چرا آنجاست. فرهنگ لغت آلماني - فارسي، «پر» نوشتهٌ ماتيسن، رباعيات خيام با تصاوير تجويدي، «هنر داستان نويسي» تأليف ابراهيم يونسي. وقتي جلو انتشارات فاخته مي­رسم به سياحت و سير خاتمه مي­دهم.

روشن ضمير پشت ميزش نيست. اما فيلسوف غشي و شريف آنجا هستند، به اضافهٌ دو سه نفر ديگر که نمي­شناسم. شريف را از شبي که هردو منزل علي بوديم ديگر نديده­ام، و فيلسوف غشي را از سال قبل و هفتهٌ «سمينار فلسفهٌ دو جهان» که کورس راه انداخته بود.

 

«سمينار فلسفهٌ دو جهان» آش شله قلمکار غريبي بود. همه رقم آدم تویش پيدا مي­شد. از مشاهير گرفته تا گمنامان، از انقلابيون گرفته تا درباريان. من به هر حال ميان آن جمع وصلهٌ ناجوري بودم. کورس مرا از سر لطف ودوستي دعوت کرده بود، به علاوه براي بستن قرارداد کتابي که مي­خواست براي بنيادش تهيه کنم. من از اين دعوت ممنون بودم، مخصوصاً که پول بليط هواپيما را هم بنياد مي­پرداخت. در جلسات حاضر مي­شدم که هم حرمت ميزبان را داشته باشم و هم بعضي از دوستان را ببينم. فيلسوف غشي هم جزو مدعوين بود و هم از جمله دوستان.

يکي از روزهاي سمينار، سخنراني ايراني - که در آلمان فلسفه خوانده بود - از «نيچه» حرف مي­زد و از ارادات «آن بزرگوار» به «دين مبين اسلام» مي­گفت - خيلي غرّا و پر تبختر. آن روز فيلسوف غشي درست پشت سر من نشسته بود. سخنران، با تحريري آخوندي، داشت مي­گفت: «نيچه معتقد است که اسلام دين مردان است و مسيحيت مذهب زنان.»

کلمات «مرد» و «اسلام» در دهان سخنران لغاتي بود والا و پر ارزش، برخلاف «زن» و «مسيحيت» که پست بود و ارزان بها. من سر صندلي به وول خوردن افتادم. نگاهي پر استفهام با آشنايي که کنارم نشسته بود رد و بدل شد و لبخندي پرمعني با فيلسوف که از پشت به طرفم خم شده بود تا واکنش مرا ببيند.

هنوز سخنران، با لحني که براي قرائت قرآن به کار مي­رود، داد سخن مي­داد که فيلسوف غشي روي شانه­ام زد و يادداشتي به دستم داد. روي کاغذ نوشته بود: «برو مسيحي! در ضمن من مي­ترسم که طرف يک اوستاي دلاک خبر کند تا به مبارکي و ميمنت نيچه را ختنه کنند!»

 

با شريف و فيلسوف هر دو روبوسي مي­کنم و مي­پرسم، «پس روشن ضمير کو؟ با من قرار داره.»

فيلسوف مي­گويد، «رفت سري به "صدف" بزنه وبياد. تو کجايي پيدات نيست؟»

مي­گويم، «اي - هستم ديگه. نکنه روشن ضمير هوس کنه ميون راه کتابفروشي و انتشارات يه تک پام بره وزارت خارجه که اونجام دو تا شعار بده و بعد برگرده؟ من کار دارم بايد برم.»

شريف مي­خندد و مي­گويد، «نه الان مياد - مام منتظرشيم.»

«من که هيچ وقت اينقدر مشتاق ديدارش نبودم - قراره امروز پول ترجمه­مو بده!»

فيلسوف مي­پرسد، «کار تازه ترجمه کردي؟»

مي گويم، «سه تا قصهٌ کوتاه از يه نويسندهٌ سوداني - چيز تحفه­اي نيست.»

فيلسوف مي­گويد، «نه - خيلي خوبه. بايد رفت سراغ نويسنده­هاي دنياي سوم - بسيار خوبه.»

مي­گويم، «ترجمه از ترجمه به هر حال کار بديه - اما من پولشو لازم داشتم، يعني دارم.» و از شريف مي­پرسم، «از علي خبري داري؟»

مي­گويد، «نه - تو چي؟ مثل اينکه همونجا چمخاله اس.»

«به نظرم. خيلي وقته تلفن ام نکرده.»

شريف ساعتش را نگاه مي­کند و مي­گويد، «اِ – روشن ضمیر دير کرده ها! همونه که تو گفتي - لابد رفته وزارتخونه حکم سفارتش ام بگيره.»

فيلسوف از شريف مي­پرسد، «بالأخره سفير کجا شد؟ يکي از کشوراي افريقايي؟»

من اول خيال مي­کنم شوخي مي­کنند و مي­خندم ولي شریف جواب می­دهد، «نه - تو خاور دور يه جايي، نمي­دونم درست کجا.»

ظاهراً مسئله جدي است. با حيرت مي­پرسم، «روشن ضمير سفير شد؟»

فيلسوف مي­گويد، «مگه نمي­دوني؟ آره بابا - همين روزا بايد راه بيفته.»

مي­گويم، «مداحي از اردشير زاهدي به جايي نرسوندش - ولي دوران خوش و کوتاه انقلابيگري ثمر داشت!»

شريف و فيلسوف هيچکدام حرفي نمي­زنند. چند ناآشنايي که در انتشارات فاخته­اند همهٌ گوش و حواسشان به من است.

با صداي بلند تر مي­گويم،‌ «حالا سفيرشون تو سرشون بخوره، چقدر جاسوس زياد شده! به نظر شماها همون ساواکياي قديم ان که براي اينا خبرچيني ميکنن، يا اينا تو مکتب "انکيزيسيون" تربيت شدن؟»

در صورت شريف چيزي خوانده نمي­شود، فيلسوف آشکارا از رفتار من شرمنده است و غريبه­ها ناشيانه تظاهر مي­کنند که سرشان به کتاب­هاي قفسه­ها گرم است و حرف­هاي مرا نشنيده­اند. يکي از آنها به فيلسوف مي­گويد، «خب آقا ما رفتيم - اگه روشن ضمير اومد بگو فردا همين موقعا بهش سري مي­زنم. يا علي.» و نگاهي با سوء ظن به طرف من مي­اندازد.

فيلسوف مي­گويد، «رفتي؟ يا علي.»

وقتي همهٌ ناآشنايان بيرون مي­روند، فيلسوف غشي با رنجيدگي به من مي­گويد، «من اينارو مي­شناسم بابا - بچه­هاي خوبي­ان. يکي دوتاشون زندون بودن. اين حرفا چيه؟»

مي­گويم، «چکار کنم که زندان بودن؟ کفارهٌ خريت ساواکو که من نبايد پس بدهم! گه خوردن به حرفاي ما گوش ميکردن.»

شريف با لحن شوخي مي­گويد، «تو که بلند بلند حرف مي­زني - لازم نيست کسي جاسوس باشه تا حرفاتو بشنوه!»

فيلسوف با خلق تنگي مي گويد، «آره خب - تو چرا فرياد مي­زني؟ چرا بيخودي اينقد عصبي هستي؟»

«اثرات انقلاب آقا جون. تو از انقلاب شادي، من عصبي - چي ميشه کرد؟ سُلُق شُلُغه!»

فيلسوف غشي مي­گويد، «آره - من خيلي خوشبينم. هيچ دليلي هم نمي­بينم که تو به اين حال باشي. اصلاً چته؟»

«من نمي­دونم چمه - اما تو… تو هم ظاهراً به اين نتيجه رسيدي که نيچه رو بايد ختنه کرد، آره؟»

شريف مي­پرسد، «چي؟»

فيلسوف غشي هم، با سؤال و اخم نگاهم مي­کند.

مي­گويم، «يادت نيست؟ "اسلام مذهب مردان است" و غيره؟ من مسيحي ام - يادت رفته؟»

فيلسوف مي­گويد، «پووف - اونو ميگي؟ برو بابا! تو خيال مي­کني تو اين انقلاب حرف آخرو مسلمونا ميزنن؟ اشتباه مي­کني جانم. بايد دورترو ديد. پسر خود من رفته قاطي مجاهدا. اما من اصلاً نگران نيستم، خيلي ام خوشحالم، چون يه بچهٌ جوون به سن اون طبيعيه که جذب مجاهدا بشه. من مطمئنم که بعد از مدتي اون پوستهٌ مذهبيش خشک ميشه و ميريزه و فقط هستهٌ مبارز بودن باقي ميمونه.»

مي­گويم، «از مجاهدا ديگه خواهش مي­کنم حرف نزن که گه­ترين اونان. هم چماق تکفير حزب­اللهيا دستشونه، هم داسو چکش رفقا - يه فکري به حال پسرت بکن.»

فيلسوف غشي با بي حوصلگي مي­گويد، «اي بابا - اين حرفاي پرتو پلا رو نزن. انقلاب…»

مي­گويم، «من ريدم وسط هرچي انقلابه!» و از در انتشارات فاخته مي­روم بيرون، و مي­شنوم که فيلسوف به شريف مي گويد، «حسابي ديوونه شده!»

 

 

شصت و سه

 

آژانس «شونيزه» را بار اول است که مي­بينم، ولی اطمینان دارم که انقلاب تا امروز کمترين تغيیري در وضع آن به وجود نياورده است. هال ورودي، که محوطه وسيعي است، حکم اطاق انتظار را دارد. صندلي­هاي راحت و ميزهاي کوتاه، به سبک هتل­هاي لوکس، در آن چيده شده است. چند اطاقي که در اطراف هال قرار دارد، دفترهاي مختلف آژانس است و در همه به داخل هال باز مي­شود. خانمي که دماغش عمل شده و موهايش با آب اکسيژنه بور، به عنوان مهماندار پشت ميز اطلاعات نشسته است وبا لبخندي، که به اندازهٌ رنگ مو و فرم دماغ تصنعي است، به مراجعين گوناگون ورقه­هاي چاپي مربوطه را مي­دهد.

در ضمن مطالعه اوراقي که به من داده شده است، از احسان مي­پرسم، «اينجا رو از کجا پيدا کردي؟ هيچ شباهتي به معاملات ملکي نداره.»

احسان مي­گويد، «اين آخرا،از اين آژانساي اجاره خونه خيلي زياد شده بود - نديده بودي؟»

«نه.»

«حالا کار بيشترشون کساده - چون فرنگيا دسته دسته دارن ميرن.اما اين يکي هنوز سرش شلوغه.»

تعداد مشتریان زياد است ولي بين آنها غير ايراني نيست. مردي، که پيداست از کارمندان آژانس است، با يک گروه سه نفره از خارج مي­رسد و به خانم مهماندار مي­گويد، «يه ورقهٌ قرارداد اجاره حاضرکنين.»

خانم ورقه­اي از توي کشوي ميزش بيرون مي­آورد و با همان لبخند ساختگی مي­پرسد، «پسنديدن؟ خب مبارکه.»

من به ورقه­هاي چاپي خودم باز نگاهي مي­اندازم و به احسان مي­گويم، «مشخصات و خصوصياتي نداره خونه من - چي بنويسم؟»

احسان مي­گويد، «چطو نداره؟ بنويس چند تا اطاق داره، کجاس…»

مي­گويم، «به اون سؤالا جواب دادم. تعداد اطاقا رو خواسته و مساحت خونه و نشاني دقيق.همهٌ اين مشخصاتو خواستن من ام پرکردم، اما "مشخصات و خصوصيات ديگر"ی براش نمي­شناسم، حوصله انشا نوشتن ام ندارم.» ورقه­هاي پرشده را به مهماندار مي­دهم و باز مي­نشينم و مي­پرسم، «حالا تو مطمئني که اون رفيقت ديگه بر نميگرده؟ آخه قولو قراري گذاشتيم - اگه برگرده، خيلي بد ميشه.»

احسان مي­گويد، «نه برنميگرده - معلومه. رفت فرنگ زنو بچه­هاش ام برد. تازه اون با ما بد قولي کرد. من که از تو خجالت مي­کشم.»

«تو چرا خجالت بکشی؟ خلي؟ اما آخه چطور اصلاً به تو نگفت که ميره؟»

احسان مي­گويد، «نمي­دونم. مردم يه دفه دل کنده ميشن، يا ترس ورشون ميداره بي خبر ميذارن ميرن. خب مي­بينن هرکي هرکيه ديگه. حسابو کتابي تو کار نيست.»

مي­گويم، «آره خب مي­دونم - امنيتي که وجود نداره. ولي يعني با اونم کسي کاري داشت؟ نيمه بازاري، کاره­اي نبود، پول مولي ام که…»

احسان مي­گويد، «پول مولش بد نبود - خوب داشت.»

«پس خونهٌ منو چرا ميخواس اجاره کنه؟»

احسان مي­گويد، «بازاري جماعت بيشترشون مستأجرن. پولو ميندازن به جريان، باهش خونه نميخرن. خونه که درآمدي نداره.»

يکي ديگر از کارمندان آژانس، که مردي است سي و چند ساله و خوش صورت، با ورقه­هايي که من چند لحظه پيش به خانم مو بور داده­ام، به طرف ما مي­آيد و رو به احسان مي­گويد، «شما براي اون خونهٌ لويزان تلفن کرده بودين؟»

احسان جواب مي­دهد، «بعله - پريروز تلفن کردم نشوني خونه رو دادم - اما خانم امروز ميتونستن بيان اينجا.»

مرد از من مي­پرسد، «مبلغ اجاره رو پر نکردين؟ چقدر ميخواين؟»

مي­گويم، «من مظنّه دستم نیست، نمي دونم الان اجاره­ها چقدره. بياين خونه رو ببينين، خودتون قيمت بذارين.»

احسان از دست من کلافه است و آهسته مي­گويد، «چرا خودت نميگي چقدر ميخواي؟ همون اجاره­اي رو بنويس که مستأجراي سوئدي بهت ميدادن.»

مي­گويم، «نه، اونکه نميشه.»

مرد به من مي­گويد،‌ «ما خونه رو بعد از تلفن آقا رفتيم ديديم. اگه اجاره مناسب باشه، ما براش همين الان مستأجر داريم.»

من با تعجب نگاهش می­کنم: «آژانس شما سزاواره که بيش از اينا شهرت داشته باشه. اجاره­اش بدين.»

مرد لبخندي از روي رضايت مي­زند و مي­پرسد، «چند؟»

مي­گويم، «همون اجارهٌ مناسبي که در نظر دارين.»

احسان باز با کم حوصلگي سر جايش وول مي­خورد.

کارمند آژانس مي گويد، «هفت تا خوبه؟»

رقم، احسان را از کوره در مي­کند. مي­گويد، «هفت تا؟ اين خونه…»

دستم را روي بازوي احسان مي­گذارم و به مرد مي­گويم، «خوبه.»

کارمند آژانس با ذوق رو به احسان مي­گويد، «بهتره خانم کمتر بگيرن و فوري اجاره بدن، تا چند ماه خونه بيفته - آيا کسي پيدا شه، آيا نشه.»

احسان لب ورچيده است و من مي­گويم، «درسته آقا درسته. حالا چکار بايد بکنم؟»

مرد مي­گويد، «چند دقيقه تشيف داشته باشين - الان تلفن مي­کنم مستأجرتون بياد، کارو به مبارکي ختم کنيم. با اجازه.» و به سرعت داخل يکي از دفترها مي­رود و به مرد طاس و شکم برآمده­اي، که ميان در نيمه باز اين اطاق به انتظار او ايستاده است، با سر اشارهٌ مثبت مي­کند.

احسان دست به غر زدن مي­گذارد: «تو اين بي پولي اين حاتم بخشيا چيه مي­کني آخه؟ اگه داشتي، يه حرفي!»

مي­گويم، «حوصلهٌ‌ چکو چونه زدن ندارم احسان. امروز کار تموم شه بهتره ديگه. وگرنه ده دفعهٌ ديگه هي بايد اومد و رفت. حرف مردک ام درسته. گيريم بتونم ده تا، دوازده تام اجاره بدم…»

احسان حرفم را قطع مي­کند، «بيشتر ميتوني.»

«اي بابا - حساب اجارهٌ يه سال، يه سالو نيم پيشو نکن. اولاً اون موقع پول تو دستو بال همه بود، ثانياً اروپاييا و امريکاييا بيشتر خونه مي­خواستن، بعد ام اون موقع احمقانه رقم بالا بود - اينو که نميشه منکر شد.»

احسان مي­گويد، «حرف زدن با تو فايده نداره، اما از هفت تا که مي­تونستي بيشتر بدي.»

مي­گويم، «شايد، ولي اگه به قول اين آقا، قرار باشه خونه چندين ماه مستأجر نداشته باشه…»

احسان مي­گويد، «تو چقده ساده­اي! اين حرفا رو براي بازار گرمي خودش ميزنه.»

مي گويم، «حتماً - اما به نفع من ام هست.»

احسان راضي و قانع نشده است، ولي براي آنکه نشان بدهد باز بلاهت­هاي غيرقابل فهم مرا بخشيده است، شانه­ها را بالا مي­برد و مي­خندد و مي­گويد، «گفت هفت تا که جا بذاره اقلاً تو يه دو سه تايي بري روش. ولي تو ايني ديگه - چکارت کنم!»

براي اينکه وقت بگذرد، از اين در و آن در حرف مي­زنيم. من از فضاي مؤسسه و رفتار زشت نعمتي مي گويم. احسان از چاپ­هاي بي اجازه­اي که يک عده کلاهبردار از کتاب­هاي پرفروش مي­کنند شکايت مي­کند. من از کم تحملي خودم حرف مي­زنم. احسان بي دل و دماغي خودش را شرح مي دهد. از بي لياقتي بازرگان صحبت مي­کنيم، از ناامني مطلق، از کشتارهاي بي امان، از بلاتکليفي مردم، از ترورهاي ماه گذشته.

احسان مي­پرسد، «اين تقي حاج ترخاني، کي بود که کشتنش؟»

مي­گويم، «نمي­دونم - من همهٌ اين اسما برام تازگي داره - هيچ کدومو قبلاً نشنيده­ام. ميگن حوزهٌ علميهٌ تهرونو مي­گردوند و از سر سپرده­های پر و پا قرص خميني بود. اون رضي شيرازي ام همينطور.»

احسان مي­گويد، «اونکه نمرد - فقط زخمي شد.»

مي گويم، «آره - ولي به هرحال ترور بي فايده اس. حالا چار تا از اينام نباشن - دردي دوا نميشه. بايد يه فکر اساسي کرد،‌ بايد…»

مهماندار آژانس از پشت ميزش خم شده است و ما را صدا مي کند. مي­گويم، «بعله.»

مي­گويد، «بفرمايين اون دفتر روبرو.»

کارمندي که قبلاً با ما صحبت کرده است ‌در دفتر روبرو را باز نگه داشته است و منتظر است. بلند مي­شويم.

داخل دفتر زن جواني نشسته است، با موهاي بلند مجعد، صورتي بيضي و آرايشي مختصر. دست­هايش به تناسب بدنش زمخت و زشت است. لاک بد رنگ و غليظي که زده است کج و معوجي ناخن­ها را نمي­پوشاند و انگشترهايي که به دست دارد کلفتي انگشت­ها را بيشتر نشان مي­دهد. پيداست که اين دست­ها سال­ها کار کرده است و اين ناخن­ها بارها جويده شده است.

زن زيرچشمي مرا نگاه مي­کند. وقتي من سلام مي­کنم، شست جوهريش را با سرعت با دستمال کاغذي پاک مي­کند و دستش را به طرفم دراز مي­کند.

کارمند آژانس معرفی مي­کند: «مستأجر شما. ايشالله به خوشي و مبارکي. ايشون ورقه­ها رو امضا کردن، فقط مونده امضاي شما.» و اجاره نامه را جلو من مي­گذارد با يک قلم آماده.

من از زن مي­پرسم، «شما خونه رو ديدين؟»

مي­گويد، «بعله. منو شوورم ديروز رفتيم اونجا. من همون نظر اول گفتم من اينجا رو ميخوام.» موقع حرف زدن چشمش به کارمند آژانس است که پشت سر من و احسان ايستاده است. و بلافاصله اضافه مي­کند: «ميخوام به شرطي که کريه­اش زياد نباشه.»‌

مي­پرسم، «شوهرتون امروز نيومدن که…»

زن هنوز کارمند را نگاه مي­کند و قبل از اينکه جملهٌ من تمام بشود، نمايندهٌ آژانس به جاي زن حرف مي­زند و مي­گويد، «شوهر خانم سفره. فرقي نميکنه - ايشون وکالت داره.»

زن مي­گويد، «بعله، خيلي سفر ميره.»‌

قرارداد اجاره را نگاه مي­کنم. زن به جاي امضاء انگشت زده است. يکبار ديگر با دقت خود زن را نگاه مي­کنم و مي­گويم، «وقتي شوهرتون سفره شما تنهائين؟ کس ديگه­اي با شما زندگي نميکنه؟»

زن فوراً جواب مي­دهد، «نخير - هيچکي.»

مي­گويم، «اگه شوهرتون زياد سفر ميکنه و شما زياد تنها ميمونين،‌ خونهٌ خوبي انتخاب نکردين.»

کارمند آژانس قلم را بيشتر به طرف من سر مي­دهد و با خنده مي­گويد، «نه، اين خانم دلو جرئتش خوبه ماشالله - عادت داره. مهم نيست - خودش خونه رو پسنديده.»

من از دخالت­هاي بيش از حد کارمند عصبانيم و مي­گويم، «آقا ممکنه خواهش کنم اجازه بدين من با اين خانم دو دقيقه حرف بزنم؟»

کارمند مي­گويد، «البته البته - بفرمائين.» و ساکت مي­شود.

مي­گويم، «نه - ميخوام تنهايي حرف بزنم. شما لطفاً برين بيرون.»

 زن سر جايش مي­جنبد و کارمند آژانس مي­گويد، «اشکالي نداره - چشم.» ولي همانجا مي­ايستد.

به احسان مي­گويم، «تو ام همينطور احسان جان - با اين آقا برين بيرون، بذارين ما خانم­ها تنها حرف بزنيم.»

احسان بلند مي­شود و به کارمند آژانس تعارف مي­کند که او جلو بيفتد و بالأخره با هم بيرون مي­روند و من منتظر مي­مانم تا در پشت سر آنها درست بسته شود.

به زن مي­گويم، «خانم - خونهٌ من جاي پرتيه. دور و ورش آبو آباداني نيست، همسايه­اي نيست. تو اين دورهٌ شلوغ يه زن تنها نميتونه اونجا زندگي کنه. مزاحمت براش درست ميکنن.»

زن مي­گويد، «نخير شوورم…»‌

مي­گويم، «شوهرتون، اينطور که گفتين بيشتر سفره.»

زن مي­گويد، «بعله تو کار تجارته - ميره جنوبو مياد. من ام خوش ندارم والله تنها بمونم. الان سه ماهه که نديدمش.»‌ و حالت افسرده به خودش مي­گيرد.

اداهاي زن ناشيانه است و دروغ­هايش آشکار.

مي­گويم، «خانم باور کنين براي من اصلاً مهم نيس که شما شوهر دارين يا نه، از تنهايي خوشتون مياد يا نه. من فقط به خاطر خودتون دارم ميگم - وگرنه من از خدا ميخوام خونه رو اجاره بدم و برم پي کارم. شما اگه خيال کردين اون خونه چون پرته دور از ديد هم هست اشتباه کردين. تو اون محله پنج تا کميته اس که چشم همشون ام به اين خونه اس. من نگران اينم که شما رو بي جهت اذيت کنن.»

زن دارد به دقت به حرف­هايم گوش مي­کند.

مي­پرسم، «شما کار بيرون که ندارين؟» و اميدوارم اينقدر به من اعتماد پيدا کرده باشد که باز دروغ نگويد - مثل مورد شوهري که هم ديروز ديده و هم سه ماه است از او بي خبر است.

مي­گويد، «يه وقتي داشتم، اما حالا ديگه نه.»

مي­پرسم، «کار اداري؟» و منتظرم اگر جواب مثبت بدهد، آشکارا بگويم کسي که به جاي امضا انگشت مي­زند، مشکل بتواند کارمند باشد.

مي­گويد، «اداري که نميشه گفت. تو اين بنگاها که فيلم ميسازن باسهٌ تبليغو اين جور چيزها. صاحب اينجا، تو اون کارم بود. از اونجا با هم شناسيم.»

ناگهان صورتش به نظرم آشنا مي­آيد. نمي­دانم روي بستهٌ پودر رختشويي او را ديده­ام، يا روي قوطي روغن نباتي. اين بار دروغ نگفته است.

مي­گويم، «پس صاحب آژانس روي آشنايي اين خونه رو براتون پيدا کرده؟»

مي­گويد، «بعله باسم گرفته. گفته خودش ام مواظبه که کمو کسري نداشته باشم.»

ديگر صحبت از شوهر در ميان نيست، وضع روشن است، و نگراني من شديدتر. دنبال کلمات مناسب مي­گردم تا بي­آنکه زن را برنجانم، او را متوجه موقعيت بکنم. سکوت مرا بد تعبير مي­کند و مي­گويد، «من رو راسّشو به شما گفتم، اما شما نميخواين خونه­تون به من کریه بدين.»

مي­گويم، «براي من کمترين اهميتي نداره که اونجا کي زندگي کنه. زندگي خصوصي شمام به من ابدا مربوط نيست. اما اين روزا همه به زندگي خصوصي آدما کار دارن. من نگران شمام.»

زن براي اولين بار مي­خندد و مي­گويد، «قربون شما. نباس باشين. قربون دستون امضاش کنين تموم شه - من الآن چند وقته ويلوونم.»

 

 

شصت و چهار

 

 

در حياط خانهٌ رضوان نشسته­ايم، حوض پر است و باغچه­ها را آب داده­اند، ولي کمترين نسيمي نيست که بر سطح آب موجي بيندازد، يا برگ بوته­اي را بجنباند. در گرگ و ميش غروب، هنوز جاي داغ خورشيد بر آسمان است، و تيرهاي سوزان اشعهٌ‌ آفتاب از کف زمين کمانه مي­کند. هر وقت چشمم به زني می­افتد، که مقنعه سر کرده است و لباس آستين بلند بي قواره­اي به تن دارد و روي صندلي دست راست من نشسته است، سنگيني گرماي هوا را بيشتر حس مي­کنم و تا وقتي با هوشنگ و سيمين حرف مي­زنم، ناگزير زن را مي­بينم. گله­هاي اين دو را از ديدارهاي دير به دير با يک «آره ديگه - چه ميشه کرد. گرفتاري و از اين حرفا» جواب مي­دهم و به طرف نسرين برمي­گردم که چند صندلي دورتر از من، در طرف مقابل نشسته است.

مي پرسم، «ما چند ساله همديگه رو نديديم؟ هزار سالي ميشه، نه؟»

نسرين هنوز وقتي مي­خندد، مثل دورهٌ بچگي، تمام صورتش سرخ مي­شود. مي­گويد، «وقتي فهميدم تو امشب مياي، گفتم هر جور هست بايد بيام ببينمت.»

من و نسرين هم خويش دور يکديگريم و هم تمام دورهٌ دبستان را با هم گذرانده­ايم. دوستي رضوان با من به دوران متأخرتر برمي­گردد، و آشنايي رضوان با نسرين به دليل همسايگي است.

سيمين را بعد از عروسيش با هوشنگ شناختم و هوشنگ را سال­ها پيش. ميزبان با اين دو مهمان در يک زمان در انگلستان درس خوانده است.

مي­گويم، «اين يوسف آباد شمام که گرمه - من دارم هلاک ميشم.»

برادر رضوان مي­گويد، «مرداده ديگه - همه جا گرمه، هوا شرجيه.»

يکي از مهمان­ها مي­پرسد، «شرجي؟ نه بابا - هوا خشک خشکه، يه قطره ام رطوبت توش نيست.»

نسرين ليوان مشروبش را، که زمين کنار صندليش گذاشته است، برمي دارد و با عطش جرعه­اي سر مي­کشد.

شوهر رضوان از من مي­پرسد، «پس ليوان شما کو؟»

«رضوان رفته برام بياره.»

زن برادر رضوان با چند ليوان آشاميدني وارد حياط مي­شود. ليوان آب مرا مي­دهد و جلو زن مقنعه پوش کنار من و مرد کوتاه قد زشت رويي، که نزديک نسرين نشسته است، نفري يک گيلاس شربت آلبالو مي­گذارد و توصيه مي­کند:‌ «تا يخش آب نشده بخورين - تا آخر شب حتماً يخ کم مياریم.»

نسرين مي­گويد، «اگه يخ تموم شد، من ميتونم از خونه براتون بيارم.»

رضوان، که همان لحظه وارد حياط شده است، مي­گويد، «اِ، آره، چه خوب - خيالم راحت شد.»

مي­گويم، «تو بيا بشين که خيال مام راحت بشه. کجا هي ميري تو آشپزخونه؟»

«الان ميام، اول تو يه دقيقه بيا تو، ‌ميخوام يه چيزي نشونت بدم.» و خودش را ه مي­افتد.

من بلند مي­شوم و از پنجرهٌ بزرگ اطاق پذيرايي، که رو به حياط باز است، به داخل عمارت مي­روم. رضوان توي اطاق دست مرا مي­گيرد و تا ته اطاق مي­برد و در پناه ديوار راهرويي، که به سمت دستشويي و حمام مي­رود، مي­ايستد و مي­پرسد، «خيلي مجلس وارفته اس؟»

مي­گويم، «نه بابا - تازه اول شبه.»

مي­گويد، «من مي­خواستم يه ساز و ضربي امشب داشته باشيم - من هميشه تو مهمونيام دارم - اما راستش ترسيدم. ديدم تو حياطيم و صدا ميره بيرون، ممکنه اسباب دردسر بشه.»

مي­گويم، «حتماً هم مي­شد – "آقا" گفته موسيقي ممنوعَه! حوصله داري؟ نشستيم حرف مي­زنيم. من که شخصاً اينطوري ترجيح ميدم.»

رضوان مي­گويد، «نه - تو مهمونياي من هيچ وقت نيومده بودي - نميدوني چقد گرم مي­شد.»

با خنده مي­گويم،‌ «حالام گرمه - مگه تو اين هوا ميشه نباشه؟»

رضوان هم مي­خندد و مي­گويد،‌ «نه جون تو - نميدوني با ساز و آواز چه خوب بود، اصلاً فضا عوض مي­شد، همه سر ذوق ميومدن. اما خب امشب نمي­شد ديگه. بيشترش ام ملاحظهٌ پري رو کردم. اگه از کميته ميومدن واسهٌ اون بد مي­شد.»

مي­پرسم، «پري کيه؟»

«همون که پهلوي تو نشسته ديگه - مقنعه داره. مگه به هم معرفي نشدين؟»

مي­گويم، «چرا - شوهرت معرفي کرد - اما من اسم يادم نميمونه.»

رضوان صدا را کمي پائين­تر مي­آورد و مي­گويد، «لابد اسم شوهرشو گفته: جهازي. اين چيز بازرگانه ديگه. جهازي، شوهرش ام، روبروت نشسته - نزديکاي نسرين.»

نمي­پرسم «چيز» چه نسبتي است، فقط مي­گويم، «دِه؟ واسهٌ همين خودشو اين ريختي ساخته؟»

رضوان مي­گويد، «آره ديگه - اون وقتا خوب مي­پوشيد، ولي خب حالا خيلي به انقلاب عقيده داره، لابد ملاحظهٌ کسو کارش ام بايد بکنه.»

مي­گويم، «لابد.»

«دختر خوبيه - راحت ميشه باهش حرف زد.»

مي­گويم، « من به هر حال قصد حرف زدن باهش ندارم - نگاش که مي­کنم ميخوام از گرما پرپر بزنم!»

اگر کسي بخواهد زيبايي ايراني را نشان بدهد، از گيرايي چشم سياه و جاذبهٌ گيسوي شبق بگويد، کافي است صورت رضوان را وصف کند - آن چشم­هايي که سياهيش مثل شب انبوه و ژرف است و برقي دارد که گويي ستارهٌ صبح به جاي مردمکش نشسته است، و آن مويي که چون اطلس مشکي نرم و مواج است و آنقدر سياه که به بنفشي مي­زند. تازه همهٌ زيبايي­هاي رضوان در زلف و چشم نيست - صداي بم و خستهٌ رضوان هم از زيبائي­هاي اوست.

نگاهش را به من دوخته است و مي­گويد، «برا خودشم بايد سخت باشه. چطوري تحمل ميکنه؟»

مي گويم، «به دستور بازرگان - با صبر انقلابي!»

رضوان بلند مي­خندد و من به حياط برمي­گردم.

حدود بيست نفريم: نسرين و شوهرش، برادر رضوان و زنش، خويش بازرگان و دامادش، صاحبخانه­ها و من، چهار يا پنج زوج ديگر.

هنوز ننشسته­ام که آقايي، که صورتش برايم آشنا نيست، به من مي­گويد، «داشتم ازاون عيدي مي­گفتم که لندن داشتيم.»

مي­پرسم، «کدوم عيد؟»

«همون که شما اولش يه شعر خيلي قشنگي خوندين.»

مي­گويم، «اِ - شمام اونجا بودين؟»

مي­گويد،‌ «بعله - منتها ما پائین قاطي جمعيت بوديم، شما اون بالا روي صحنه - ما رو تحويل نمي­گرفتين!»

جواب اين تعارف بي معني را با يک «اختيار دارين» بي معني­تر مي­دهم.

مي­پرسد، «شعر يادتونه؟»

نمي­دانم از کدام نوروز حرف مي­زند. مي­گويم، «والله وظيفهٌ خوندن شعر هميشه گردن من ميفتاد. معمولاً هم يه بهاريه خونده مي­شد. يه دفعه­اش مثلاً يادمه که بهاريهٌ معروف فرخي بود…»‌

«آره آره - به نظرم همون بود. من از شعر و شاعري چيزي سرم نميشه، اما يکي از دوستا که همراه من بود و اهل بخيه اس مي­گفت شما يه کلکي ام تو شعر زده بودين.»

مي­پرسم، «کلک؟ چه کلکي؟»

«نميدونم - مثه اينکه يه جاهائيشو عوض کرده بودين.»

«نه بابا - چيزي رو عوض نکرده بودم - فقط برگرد ترجيع بند فرخي رو تعميم داده بودم به همهٌ حاضرين.»

مي­پرسد، «يعني چي؟»

«به جاي:

 بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي

              ملک را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

من خوندم:

              شما را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي»

مهماني که در آن عيد همسفر من بوده است رو به حاضرين مي­گويد، «خيلي کلک خوبيه ديگه - نه؟»

مي­گويم،‌ «اين که اسمش کلک نيست. ولي چيز با مزه­اي که من از اون شب يادمه اينه که سفيرمون ام تو جشن شرکت کرده بود.» و از همسفرم مي­پرسم، «يادتونه؟»

«بعله - خوب. اومد و بعدم زود رفت.»

مي­گويم، «قرار ام نبود زياد بمونه - بچه­ها رو معذب مي­کرد. يه بليطي از ما خريده بود، يه سري ام زده بود ديگه - هميشه همينطور بود. حالا يه چيز ديگه مي­خواستم بگم. اين آقاي سفير - اسمش ام يادم رفته - داعيهٌ شاعري ام داشت، کلي ام به شعر شناسي معروف بود - آدم انتظار داشت که اشعار قدما رو، به اصطلاح بچه­ها، فوت آب باشه ديگه. اما ميدونين بعدش به من چي گفت؟ "به به، آفرين – شعر ام مال خودتون بود؟"!»

چند نفري مي­خندند و من رو به صندليم راه مي­افتم.

آقاي جهازي از پشت سرم مي­گويد، «پوه! همين احمقا، مصدر کارا بودن ديگه.»

مي­نشينم و مي­پرسم، «چطو مگه؟ سفراي حالا همه سعدي و حافظ ­ان؟»

از يکّه­اي که مي­خورد پيداست که منتظر نبوده است از من، که سفير گذشته را دست انداخته­ام، نداي مخالف بشنود. با همان حالت تعجب مي­گويد، «چطو؟ مگه قرار بود سعدي و حافظ باشن؟»

«چون مسئلهٌ شعر و شاعري مطرح بود. به هر حال آقا اجازه بدين عرض کنم که صلاح نيست گند و کثافتايي رو که امروز سر کارن حتي با آشغالاي گذشته مقايسه کنين - چون سرافکنده بيرون مياين.»

اميدوارم مقصود رضوان از گفتگوي کوتاهش اين نبوده باشد که من امشب در حرف زدن ملاحظهٌ‌ اين مرد و زنش را بکنم، چون جمع ساکت است و در انتظار ادامهٌ مباحثه. فضا بي­شباهت به فيلم­هاي «وسترن» نيست - همه ميدانکي ميان «سالون» براي دو هفت تير کش خالي و خلوت کرده­اند.

«موضع» من از نظر جهازي مشخص شده است - هم در نگاهش پيداست و هم از لحن صحبتش. مي­گويد، «الان، خانم، جز يه عده آدماي با سعهٌ صدر، شريف، صادق، خدمتگزار و مسلمان واقعي کسي مصدر کار نيست - اين رو بدونيد. همه جونشون رو کف دست گرفتن و کار ميکنن. هيچ کس پي پولو مقام نيست. همه با جونو دل مشغول انجام وظيفه­ان. اون دوره؟ اون دوره رو مقايسه ميکنين با حالا؟! قياس مع الفارق! حيف از شماس خانم! اون دوره وقتي خود منو در رأس مشاغل حساس گذاشتن، فساد رو به چشم ديدم. ديدم مسئولين چطور ميچاپن، چطور غارت ميکنن. اگه بخوام دزديا و بي ناموسياي اون دوره رو بشمرم بايد تا صبح حرف بزنم. انقلاب ما داره اين فسادو ريشه کن ميکنه. کار آسوني نيست - ولي به يمن علي اين کارو خواهد کرد. انقلاب ما با ارتشا درافتاده - مشکله ولي به برکت اسلام موفق خواهد شد. انقلاب ما اقتصاد ورشکسته رو سامون خواهد داد. انقلاب ما کشاورزي از بين رفته رو احيا خواهد کرد. انقلاب ما…»

مي­گويم، «شما قرار بود اگه دزدياي گذشته رو بشمرين،‌ تا صبح حرف بزنين، ولي حالا در شمارش محاسن انقلاب دارين همين کارو ميکنين. به من ام فرصت بدين!»

خندهٌ حاضرين را به همدليشان با خودم تعبیر می­کنم.

مي­گويد،‌ «بفرماييد! اگه جوابي داريد، بفرماييد!»

مي­گويم، «راستش نميدونم جواب کلمهٌ مناسبي هست يا نه، چون شعار که جواب نداره و شمام دارين فقط شعار ميدين. ولي از اين وعده­هاي سر خرمن، از اين بزک نمير بهار ميادا، که قبلاً هم فراوون داشتيم آقا. مي­خواستن ما رو به دروازه­هاي تمدن بزرگ برسونن، مي­گفتن ما رو سومين نيروي مسلح جهان خواهند کرد، ادعا داشتن يکي از کشورهاي عظيم صنعتي خواهيم شد…»

جهازي نیش مي­زند: «خوبه خودتون داريد ميگيد.» و با تمسخر بيشتر اضافه مي­کند: «بسيار ام فصيح داريد ميگيد!»

من هم به طعنه مي­گويم، «فصاحت که لابد در انحصار آخونداس - بنده به زبون الکن خودم دارم ميگم. اونا که وعده هاي بهتري بود.»

«بهتر؟!!»

«بعله آقا بهتر - من شخصاً ترجيح ميدم، اگه قراره ادا در بيارم، اداي تمدن در بیارم تا ادای باديه نشيناي شير شتر خورو. اعتراضي دارين؟»

با اشارهٌ دو دست و سر مي­گويد: اين ياوه­ها حتي به اعتراض نمي­ارزد.

در ميان همهمهٌ کم صدايي که مشوق من است، سيمين با شيطنت مي­پرسد، «نظرت راجع به دولت موقت چيه؟»

پري، منسوب بازرگان، سر صندليش جابه جا مي­شود و من، بي­آنکه از ميزبان شرمنده باشم که دونفر از مهمانانش را مي­رنجانم، مي­گويم، «چه نظري ميخواي داشته باشم؟ بازرگان شده حجاب لجن و نميدونه که لجن حجاب وردار نيست و بوي گندش بلنده - فقط خودشو داره به کثافت ميکشه. آخوندا همه کاره­ان، و بازرگان بيشتر از هر کسي کمک کرده که همه کاره بشن. تو مجلس خبرگاني که علم کرده­ان از 73 تا کرسي 60 تاش مال لگن به سراس.» و رو به شوهر پري ادامه مي­دهم:‌ «اگه زنده ­مون بذارين، لابد خواهيم ديد چي خواهد شد و چي خواهد بود. من از اين سال، که خوش بودنش از بهارش پيداست، دارم صحبت مي­کنم - از اين هف هش ماهي که انقلاب کردين…»

پري حرفم را می­برد و تصحیحم مي­کند: «همهٌ مردم ايرون انقلاب کردن.»

«من يکي از اين روزا يخهٌ خودمو از دست اين لغت "همه" جر ميدم! "همه" يعني کي خانم؟ براي يه آدمي معنيش روزنامه چيا بود، براي شما مفهومش چيه؟ خودتون و قومو خويشاتون؟»

مي­گويد، «نخير - اصلأ. جز يه مشت طاغوتي بقيهٌ‌ مردم همه بودن – اگر ام همه نبودن، اکثريت مردم که بودن.»

مي­پرسم، «آماري دارين؟‌ رأيي گرفتين؟ سرشماري شده؟ از کجا ميگين اکثريت؟»

با اينکه بقيهٌ حاضرین تا به حال، با خنده يا در سکوت، نشان داده­اند که فکرشان به من نزديک است و مایلند من از این بحث پیروز بیرون بیایم، احساس می­کنم منطق این حرف مرا سست می­بینند. تصور غالب اين است که «همه» يا «اکثريت» انقلاب را خواسته­اند. آقاي جهازي طبعاً بيش از بقيه اين سخن مرا نامعقول مي­داند و مي­گويد، «عجب! به اين ديگه ميگن سفسطه! شما منکر جمعيتي هستيد که تو خيابونا ريخت؟ يا رأيي که مردم به جمهوري اسلامي داد؟» و با پيروزي کامل اضافه مي­کند: «ديگه آمار از اين بهتر؟ په!»‌

«وقتي ميگم رأي، مقصودم رأييه که مردم آزادانه و بدون ترسو وحشت ميدن، نه رأيي که شما با تهديد و ارعاب گرفتين. بعد ام نه - منکر نيستم که جعيت ريخت تو خيابونا - درست ميگين، اما اولأ 90 درصد جمعيت به خوابم نمي­ديد که نتيجهٌ‌ تو خيابون ريختن انقلابه، ثانياً من معتقدم جمعيتي که تو خيابون ريخت، اکثريت مردم نبود.»

جهازي باز با تحقير مي­گويد، «عجب! شما معتقديد؟! همهٌ دنيا ميگه تمام ملت ايرون انقلاب کرد، شما معتقديد که نکرد! جالبه! دو ميليون جمعيت تو خيابونا…»

«دو ميليون؟ قبول.» صدا را چنان بلند کرده­ام که مخاطب من ناگزير و با بي ميلي ساکت مي­شود. «نمي دونم رقمو از کجا آوردين - ولي قبول. تهران نزديک پنج ميليون جمعيت داره آقا. تکليف سه ميليون ديگه چيه؟ اونا حساب نيستن؟»

از نفس پرصدايي که بقيهٌ مهمان­ها در آن واحد مي­کشند، چنين برمي­آيد که من هنوز قافيه را نباخته­ام.

شوهر پري دورخيز کرده است که حرفي بزند، ولي من پيشدستي مي­کنم و مي­گويم، «کودتاي آخوندا آقا…»

اين بار جهازي در بريدن حرف من ترديد نمي­کند و مي­گويد، «ما مي دونيم که شما فرنگ بودين خانم، اما لازمه که کلمات فرنگي به کار ببرين! اين همون اداي تمدن درآوردنه؟!» لحنش از هميشه نیشدار­تر است. «همين چيزاس ديگه - همين چيزا. خب بنده ام اروپا بودم، خانم من ام چند سال فرانسه بوده…»

«فارسي کودتا رو بفرمائين تا من ياد بگيرم. ممنونتون ام ميشم. اما تا اونجايي که مي­دونم…»

جهازي با بزرگواري مي­گويد، «نخير، صحبت­تونو بکنين - بفرمائيد!»

ولي زنش قبل از من حرف مي­زند. «تو اين مدت انقلاب ام کم کار نشده. همينکه شما الان نشستين و با آزادي دارين همهٌ حرفاتونو ميزنين کمه؟ سابق از ترس ساواک شما جرئت نفس کشيدن نداشتين. جرئت نداشتين کمترين انتقادي بکنين.»

براي اولين بار، از زمان شروع مشاجرهٌ لفظي ما، يکي ديگر از مهمان­ها هم وارد بحث مي­شود - همان کسي که شب عيدي را در لندن با من بوده است - و مي­گويد، «اين؟ اين اونوقت ام هرچي دلش ميخواس مي­گفت. يه زبوني داره  ده گز! ملاحظه که فرمودين؟»

تمام مدعوين سنگيني گفتگوي قبلي را با بلند خنديدن سبک مي­کنند.

من مي­گويم،‌«نه نشد. اصلاً من مطرح نيستم. ولي همون ساواک که بند دل همه رو پاره مي­کرد - و در ضمن ديديم چه پوک و تو خالي از آب دراومد، چه بي عرضه و خاک تو سر، که حتي نديد زير دماغش چي داره ميگذره - لااقل دفتر و دستکي داشت. يه نفر بايد گزارشي، راست يا دروغ، دربارهٌ آدم مي­داد، بعد يه چند روزي يه مأمور مفلوک اون آدمو زير نظر مي­گرفت، بعد براش پرونده درست مي­شد، بعد مي ريختن تو خونه­اش ميگرفتنش. مينداختنش تو هلفدوني. حالا شکنجه­اش ميدادن، مي­کشتنش…»

آقاي جهازي سر صندلي تهديد آميز نيم خيز مي­شود و مي­گويد، «به اين کارام شک دارين؟»

با عصبانيت مي­گويم، «نه آقا - چيز ديگه­اي ميخوام بگم. ميخوام بگم لااقل يه تشريفات صوري بايد انجام مي­شد تا به اون مرحلهٌ آخر مي­رسيد. اما حالا اونم لازم نيست - کافيه که شما يا خانمتون، از اين در که رفتين بيرون، به اولين چاقوکش مسلموني که رسيدين بگين اين زنيکه، که بنده باشم، کافره. همونجا خون منو مباح کردين، حتي ريختنشو واجب کردين. مگه جز اينه؟ اين خميني جاهل و جاني…»

پري جهازي، با اخمی تند و لحنی تیز، مي­گويد، «خواهش مي­کنم به آقا توهين نکنين. من اصلاً تحمل ندارم که کسي به ايشون فحش بده. من اينقدر آقا رو دوست دارم…»

براي اولين بار صورت اين زن را با دقت نگاه مي­کنم. رنگ مهتابي و پوست مرواريد گوني دارد و گرماي هوا و لباس نامناسبش پشت لبش را از عرق شبنم زده است. قشنگ است و قشنگي معصومي دارد.

مي­گويم، «علاقهٌ شخصي شما به خميني و يا کم تحمليتون مسائل شماس خانم. فحش ام به معناي تهمت نارواس. من ميگم خميني جاهله - پاش وايسادم، ميگم جانيه - بازم پاش وايسادم. تا اينجا من فحشي ندادم، فقط واقعيتو گفتم. اما اصلاً تضمين نمي­کنم تا آخر شب فحشای بد ام به "آقا"تون ندم!»

شوهر پري از جايش بلند مي­شود و مي­گويد، «من حقيقتاً متأسفم. براي شما متأسفم که ندانسته شديد بازيچهٌ دست ضد انقلابيون. اونا آدماي سر و زبون دار و ترگلو ورگلو جلو ميندازن ديگه. جاي تأسفه» و با تحقير به لباس بي آستين و صورت بزک کردهٌ‌ من نگاه مي­کند.

عيال جهازي هم بلند مي­شود و هر دو عازم رفتن مي­شوند.

رضوان مي­گويد، «حالا کجا ميرين بابا؟ از اين کيکي که زن برادرم پخته اصلاً نخوردين.»

شوهر رضوان در حال بدرقه مي­گويد، «به شما هيچ خوش نگذشت - خيلي ببخشين.»

صداي پري جهازي را مي­شنويم که مي گويد، «خدا ببخشه.»

وقتي به داخل عمارت مي­روند، هوشنگ در گوشي به من مي­گويد، «نکنه واقعاً برن کميته رو خبر کنن؟»

 

بازگشت