خانه

 

شصت و دو

 

 

روي پياده روهاي کنار و روبروي دانشگاه، گُله به گُله، دخترها و پسرهايي به گفت و شنود جمع شده­اند و يا ايستاده­اند و کتاب مي­فروشند. بيشتر فروشندگان پسر سبيل پهن گذاشته­اند، يا ريش توپي دارند. عده­اي از دخترها مقنعه سر کرده­اند و قيافهٌ بقيه شان پسرانه است. خود دانشگاه را تبديل به مسجد کرده­اند، حضور دستفروش­ها هم محوطهٌ دانشگاه را شبيه دور و اطراف مسجد شاه کرده است.

از کنار فروشنده­ها آهسته رد مي­شوم و کتاب­هاي حاشيهٌ خيابان را نگاه مي­کنم و بعضي را ورق مي­زنم: «مانيفست حزب کمونيست»، «قانون اساسي اتحاد جماهير شوروي»، «پنجاه و سه نفر» بزرگ علوي، «مادر» گورکي، «کاپیتال» مارکس، «ساخت خانواده» انگلس.

جلو پسري کیسه­ای پر از کتاب است و با صداي بلند مژده مي­دهد:‌ «ولاديمير آمد! ولاديمير آمد!»

وقتي با سؤال نگاهش مي­کنم يک کتاب جلد سفيد بي عنوان را از روي بار گوني برمي­دارد و به دستم مي­دهد. بازش مي­کنم - روي صفحهٌ اول نوشته شده است:

پرولتارياي جهان متحد شويد!

و روي صفحهٌ بعد با حروف درشت:

لنين

و زيرش با حروف ريزتر:

آثار منتخب در يک جلد

و پايين صفحه:

از انتشارات سازمان انقلابي حزب تودهٌ ايران در خارج از کشور

کتاب را به پسر پس مي­دهم. پسر مي­گويد، «مائوتسه دون، هر پنج جلدش هس.»

مي پرسم، «مائوتسه دون؟ چي چيه مائوتسه تونگ ميشه؟»

پسر مي­خندد و مي­گويد، «اينجوري بايد تلفظ کرد - درستش مائو تسه دونه.»

مي­گويم، «من چيني بلد نيستم - ببخشينا.»

پسر خيلي جدي مي­گويد، «من ام بلد نيستم.» صدا سواي آنکه جدي است، در آن پند و دلداري پدرانه هم حس­مي شود: مي شود چيني بلد نبود ولي تلفظ صحيح اسم مردان بزرگ را هم بايد آموخت.

از توضيحاتي که دربارهٌ کتاب­هاي مائوتسه تونگ مي دهد به اين نتيجه مي­رسم که نقص ندانستن زبان چيني غيرقابل جبران نيست:

«چارجلد اول در جمهوري توده­اي چين از طرف ادارهٌ نشريات زبان­هاي خارجي ترجمه شده، اما جلد پنجمو خودمون همينجا چاپ کرديم.» و خم مي­شود که از توي خرجین کتاب­ها را بيرون بياورد.

مي­گويم،‌ «مائوتسه دونو اذيت نکن – جاش خوبه، بذار ور دل ولاديمير تو گوني بمونه.»

پسر، که کتابي جلد قرمز را نيمه از کیسه درآورده است، صاف مي­ايستد و با تحقير نگاهم مي­کند. من از جلو بساطش رد مي­شوم. با فاصله­اي مختصر دختري ايستاده است که مقنعه تا روي ابروهایش پائين آمده است. در ميان بساطي که پهن کرده است يک «شرح نهج­البلاغه» کهنه هست و «عين الحيات» و «مشکوةالانوار» ملا محمد باقر مجلسي و «فاطمه فاطمه است» شريعتي. جزوهٌ کم برگی را به طرف من مي­گيرد و مي­گويد، «خواهر "تبيين جهان" مال مجاهدين خلق، جزوهٌ پنجم.»

مي­گويم، «نه آبجي - من دنبال "توپ مرواري" مي­گردم، مال صادق هدايت، فقط يه جزوه اس، داري؟» و به طرف مقابل خيابان مي­روم.

از جلو اين دستفروشی­ها سريع­تر مي­گذرم، چون در حقيقت رونويس کتابفروشی­هاي آن يکي پياده روست. کتاب­هاي غيرچپي و غير مذهبي مثل نخود آش در ميان بقيه مشخص و سرگردان است و معلوم نيست چرا آنجاست. فرهنگ لغت آلماني - فارسي، «پر» نوشتهٌ ماتيسن، رباعيات خيام با تصاوير تجويدي، «هنر داستان نويسي» تأليف ابراهيم يونسي. وقتي جلو انتشارات فاخته مي­رسم به سياحت و سير خاتمه مي­دهم.

روشن ضمير پشت ميزش نيست. اما فيلسوف غشي و شريف آنجا هستند، به اضافهٌ دو سه نفر ديگر که نمي­شناسم. شريف را از شبي که هردو منزل علي بوديم ديگر نديده­ام، و فيلسوف غشي را از سال قبل و هفتهٌ «سمينار فلسفهٌ دو جهان» که کورس راه انداخته بود.

 

«سمينار فلسفهٌ دو جهان» آش شله قلمکار غريبي بود. همه رقم آدم تویش پيدا مي­شد. از مشاهير گرفته تا گمنامان، از انقلابيون گرفته تا درباريان. من به هر حال ميان آن جمع وصلهٌ ناجوري بودم. کورس مرا از سر لطف ودوستي دعوت کرده بود، به علاوه براي بستن قرارداد کتابي که مي­خواست براي بنيادش تهيه کنم. من از اين دعوت ممنون بودم، مخصوصاً که پول بليط هواپيما را هم بنياد مي­پرداخت. در جلسات حاضر مي­شدم که هم حرمت ميزبان را داشته باشم و هم بعضي از دوستان را ببينم. فيلسوف غشي هم جزو مدعوين بود و هم از جمله دوستان.

يکي از روزهاي سمينار، سخنراني ايراني - که در آلمان فلسفه خوانده بود - از «نيچه» حرف مي­زد و از ارادات «آن بزرگوار» به «دين مبين اسلام» مي­گفت - خيلي غرّا و پر تبختر. آن روز فيلسوف غشي درست پشت سر من نشسته بود. سخنران، با تحريري آخوندي، داشت مي­گفت: «نيچه معتقد است که اسلام دين مردان است و مسيحيت مذهب زنان.»

کلمات «مرد» و «اسلام» در دهان سخنران لغاتي بود والا و پر ارزش، برخلاف «زن» و «مسيحيت» که پست بود و ارزان بها. من سر صندلي به وول خوردن افتادم. نگاهي پر استفهام با آشنايي که کنارم نشسته بود رد و بدل شد و لبخندي پرمعني با فيلسوف که از پشت به طرفم خم شده بود تا واکنش مرا ببيند.

هنوز سخنران، با لحني که براي قرائت قرآن به کار مي­رود، داد سخن مي­داد که فيلسوف غشي روي شانه­ام زد و يادداشتي به دستم داد. روي کاغذ نوشته بود: «برو مسيحي! در ضمن من مي­ترسم که طرف يک اوستاي دلاک خبر کند تا به مبارکي و ميمنت نيچه را ختنه کنند!»

 

با شريف و فيلسوف هر دو روبوسي مي­کنم و مي­پرسم، «پس روشن ضمير کو؟ با من قرار داره.»

فيلسوف مي­گويد، «رفت سري به "صدف" بزنه وبياد. تو کجايي پيدات نيست؟»

مي­گويم، «اي - هستم ديگه. نکنه روشن ضمير هوس کنه ميون راه کتابفروشي و انتشارات يه تک پام بره وزارت خارجه که اونجام دو تا شعار بده و بعد برگرده؟ من کار دارم بايد برم.»

شريف مي­خندد و مي­گويد، «نه الان مياد - مام منتظرشيم.»

«من که هيچ وقت اينقدر مشتاق ديدارش نبودم - قراره امروز پول ترجمه­مو بده!»

فيلسوف مي­پرسد، «کار تازه ترجمه کردي؟»

مي گويم، «سه تا قصهٌ کوتاه از يه نويسندهٌ سوداني - چيز تحفه­اي نيست.»

فيلسوف مي­گويد، «نه - خيلي خوبه. بايد رفت سراغ نويسنده­هاي دنياي سوم - بسيار خوبه.»

مي­گويم، «ترجمه از ترجمه به هر حال کار بديه - اما من پولشو لازم داشتم، يعني دارم.» و از شريف مي­پرسم، «از علي خبري داري؟»

مي­گويد، «نه - تو چي؟ مثل اينکه همونجا چمخاله اس.»

«به نظرم. خيلي وقته تلفن ام نکرده.»

شريف ساعتش را نگاه مي­کند و مي­گويد، «اِ – روشن ضمیر دير کرده ها! همونه که تو گفتي - لابد رفته وزارتخونه حکم سفارتش ام بگيره.»

فيلسوف از شريف مي­پرسد، «بالأخره سفير کجا شد؟ يکي از کشوراي افريقايي؟»

من اول خيال مي­کنم شوخي مي­کنند و مي­خندم ولي شریف جواب می­دهد، «نه - تو خاور دور يه جايي، نمي­دونم درست کجا.»

ظاهراً مسئله جدي است. با حيرت مي­پرسم، «روشن ضمير سفير شد؟»

فيلسوف مي­گويد، «مگه نمي­دوني؟ آره بابا - همين روزا بايد راه بيفته.»

مي­گويم، «مداحي از اردشير زاهدي به جايي نرسوندش - ولي دوران خوش و کوتاه انقلابيگري ثمر داشت!»

شريف و فيلسوف هيچکدام حرفي نمي­زنند. چند ناآشنايي که در انتشارات فاخته­اند همهٌ گوش و حواسشان به من است.

با صداي بلند تر مي­گويم،‌ «حالا سفيرشون تو سرشون بخوره، چقدر جاسوس زياد شده! به نظر شماها همون ساواکياي قديم ان که براي اينا خبرچيني ميکنن، يا اينا تو مکتب "انکيزيسيون" تربيت شدن؟»

در صورت شريف چيزي خوانده نمي­شود، فيلسوف آشکارا از رفتار من شرمنده است و غريبه­ها ناشيانه تظاهر مي­کنند که سرشان به کتاب­هاي قفسه­ها گرم است و حرف­هاي مرا نشنيده­اند. يکي از آنها به فيلسوف مي­گويد، «خب آقا ما رفتيم - اگه روشن ضمير اومد بگو فردا همين موقعا بهش سري مي­زنم. يا علي.» و نگاهي با سوء ظن به طرف من مي­اندازد.

فيلسوف مي­گويد، «رفتي؟ يا علي.»

وقتي همهٌ ناآشنايان بيرون مي­روند، فيلسوف غشي با رنجيدگي به من مي­گويد، «من اينارو مي­شناسم بابا - بچه­هاي خوبي­ان. يکي دوتاشون زندون بودن. اين حرفا چيه؟»

مي­گويم، «چکار کنم که زندان بودن؟ کفارهٌ خريت ساواکو که من نبايد پس بدهم! گه خوردن به حرفاي ما گوش ميکردن.»

شريف با لحن شوخي مي­گويد، «تو که بلند بلند حرف مي­زني - لازم نيست کسي جاسوس باشه تا حرفاتو بشنوه!»

فيلسوف با خلق تنگي مي گويد، «آره خب - تو چرا فرياد مي­زني؟ چرا بيخودي اينقد عصبي هستي؟»

«اثرات انقلاب آقا جون. تو از انقلاب شادي، من عصبي - چي ميشه کرد؟ سُلُق شُلُغه!»

فيلسوف غشي مي­گويد، «آره - من خيلي خوشبينم. هيچ دليلي هم نمي­بينم که تو به اين حال باشي. اصلاً چته؟»

«من نمي­دونم چمه - اما تو… تو هم ظاهراً به اين نتيجه رسيدي که نيچه رو بايد ختنه کرد، آره؟»

شريف مي­پرسد، «چي؟»

فيلسوف غشي هم، با سؤال و اخم نگاهم مي­کند.

مي­گويم، «يادت نيست؟ "اسلام مذهب مردان است" و غيره؟ من مسيحي ام - يادت رفته؟»

فيلسوف مي­گويد، «پووف - اونو ميگي؟ برو بابا! تو خيال مي­کني تو اين انقلاب حرف آخرو مسلمونا ميزنن؟ اشتباه مي­کني جانم. بايد دورترو ديد. پسر خود من رفته قاطي مجاهدا. اما من اصلاً نگران نيستم، خيلي ام خوشحالم، چون يه بچهٌ جوون به سن اون طبيعيه که جذب مجاهدا بشه. من مطمئنم که بعد از مدتي اون پوستهٌ مذهبيش خشک ميشه و ميريزه و فقط هستهٌ مبارز بودن باقي ميمونه.»

مي­گويم، «از مجاهدا ديگه خواهش مي­کنم حرف نزن که گه­ترين اونان. هم چماق تکفير حزب­اللهيا دستشونه، هم داسو چکش رفقا - يه فکري به حال پسرت بکن.»

فيلسوف غشي با بي حوصلگي مي­گويد، «اي بابا - اين حرفاي پرتو پلا رو نزن. انقلاب…»

مي­گويم، «من ريدم وسط هرچي انقلابه!» و از در انتشارات فاخته مي­روم بيرون، و مي­شنوم که فيلسوف به شريف مي گويد، «حسابي ديوونه شده!»

 

 

شصت و سه

 

آژانس «شونيزه» را بار اول است که مي­بينم، ولی اطمینان دارم که انقلاب تا امروز کمترين تغيیري در وضع آن به وجود نياورده است. هال ورودي، که محوطه وسيعي است، حکم اطاق انتظار را دارد. صندلي­هاي راحت و ميزهاي کوتاه، به سبک هتل­هاي لوکس، در آن چيده شده است. چند اطاقي که در اطراف هال قرار دارد، دفترهاي مختلف آژانس است و در همه به داخل هال باز مي­شود. خانمي که دماغش عمل شده و موهايش با آب اکسيژنه بور، به عنوان مهماندار پشت ميز اطلاعات نشسته است وبا لبخندي، که به اندازهٌ رنگ مو و فرم دماغ تصنعي است، به مراجعين گوناگون ورقه­هاي چاپي مربوطه را مي­دهد.

در ضمن مطالعه اوراقي که به من داده شده است، از احسان مي­پرسم، «اينجا رو از کجا پيدا کردي؟ هيچ شباهتي به معاملات ملکي نداره.»

احسان مي­گويد، «اين آخرا،از اين آژانساي اجاره خونه خيلي زياد شده بود - نديده بودي؟»

«نه.»

«حالا کار بيشترشون کساده - چون فرنگيا دسته دسته دارن ميرن.اما اين يکي هنوز سرش شلوغه.»

تعداد مشتریان زياد است ولي بين آنها غير ايراني نيست. مردي، که پيداست از کارمندان آژانس است، با يک گروه سه نفره از خارج مي­رسد و به خانم مهماندار مي­گويد، «يه ورقهٌ قرارداد اجاره حاضرکنين.»

خانم ورقه­اي از توي کشوي ميزش بيرون مي­آورد و با همان لبخند ساختگی مي­پرسد، «پسنديدن؟ خب مبارکه.»

من به ورقه­هاي چاپي خودم باز نگاهي مي­اندازم و به احسان مي­گويم، «مشخصات و خصوصياتي نداره خونه من - چي بنويسم؟»

احسان مي­گويد، «چطو نداره؟ بنويس چند تا اطاق داره، کجاس…»

مي­گويم، «به اون سؤالا جواب دادم. تعداد اطاقا رو خواسته و مساحت خونه و نشاني دقيق.همهٌ اين مشخصاتو خواستن من ام پرکردم، اما "مشخصات و خصوصيات ديگر"ی براش نمي­شناسم، حوصله انشا نوشتن ام ندارم.» ورقه­هاي پرشده را به مهماندار مي­دهم و باز مي­نشينم و مي­پرسم، «حالا تو مطمئني که اون رفيقت ديگه بر نميگرده؟ آخه قولو قراري گذاشتيم - اگه برگرده، خيلي بد ميشه.»

احسان مي­گويد، «نه برنميگرده - معلومه. رفت فرنگ زنو بچه­هاش ام برد. تازه اون با ما بد قولي کرد. من که از تو خجالت مي­کشم.»

«تو چرا خجالت بکشی؟ خلي؟ اما آخه چطور اصلاً به تو نگفت که ميره؟»

احسان مي­گويد، «نمي­دونم. مردم يه دفه دل کنده ميشن، يا ترس ورشون ميداره بي خبر ميذارن ميرن. خب مي­بينن هرکي هرکيه ديگه. حسابو کتابي تو کار نيست.»

مي­گويم، «آره خب مي­دونم - امنيتي که وجود نداره. ولي يعني با اونم کسي کاري داشت؟ نيمه بازاري، کاره­اي نبود، پول مولي ام که…»

احسان مي­گويد، «پول مولش بد نبود - خوب داشت.»

«پس خونهٌ منو چرا ميخواس اجاره کنه؟»

احسان مي­گويد، «بازاري جماعت بيشترشون مستأجرن. پولو ميندازن به جريان، باهش خونه نميخرن. خونه که درآمدي نداره.»

يکي ديگر از کارمندان آژانس، که مردي است سي و چند ساله و خوش صورت، با ورقه­هايي که من چند لحظه پيش به خانم مو بور داده­ام، به طرف ما مي­آيد و رو به احسان مي­گويد، «شما براي اون خونهٌ لويزان تلفن کرده بودين؟»

احسان جواب مي­دهد، «بعله - پريروز تلفن کردم نشوني خونه رو دادم - اما خانم امروز ميتونستن بيان اينجا.»

مرد از من مي­پرسد، «مبلغ اجاره رو پر نکردين؟ چقدر ميخواين؟»

مي­گويم، «من مظنّه دستم نیست، نمي دونم الان اجاره­ها چقدره. بياين خونه رو ببينين، خودتون قيمت بذارين.»

احسان از دست من کلافه است و آهسته مي­گويد، «چرا خودت نميگي چقدر ميخواي؟ همون اجاره­اي رو بنويس که مستأجراي سوئدي بهت ميدادن.»

مي­گويم، «نه، اونکه نميشه.»

مرد به من مي­گويد،‌ «ما خونه رو بعد از تلفن آقا رفتيم ديديم. اگه اجاره مناسب باشه، ما ب