شصت و دو
روي
پياده روهاي کنار
و روبروي
دانشگاه، گُله
به گُله، دخترها
و پسرهايي به گفت
و شنود جمع
شدهاند و
يا ايستادهاند
و کتاب ميفروشند.
بيشتر
فروشندگان
پسر سبيل پهن
گذاشتهاند،
يا ريش توپي
دارند. عدهاي
از دخترها
مقنعه سر کردهاند
و قيافهٌ بقيه
شان پسرانه است.
خود دانشگاه
را تبديل به
مسجد کردهاند،
حضور دستفروشها
هم محوطهٌ
دانشگاه را
شبيه دور و
اطراف مسجد
شاه کرده است.
از کنار
فروشندهها
آهسته رد ميشوم
و کتابهاي
حاشيهٌ
خيابان را
نگاه ميکنم
و بعضي را ورق
ميزنم: «مانيفست
حزب کمونيست»،
«قانون اساسي
اتحاد جماهير
شوروي»، «پنجاه
و سه نفر» بزرگ
علوي، «مادر»
گورکي، «کاپیتال»
مارکس، «ساخت
خانواده»
انگلس.
جلو
پسري کیسهای
پر از کتاب
است و با صداي
بلند مژده ميدهد:
«ولاديمير
آمد! ولاديمير
آمد!»
وقتي
با سؤال نگاهش
ميکنم يک کتاب
جلد سفيد بي
عنوان را از
روي بار گوني
برميدارد و
به دستم ميدهد.
بازش ميکنم
- روي صفحهٌ
اول نوشته شده
است:
پرولتارياي
جهان متحد
شويد!
و روي
صفحهٌ بعد با
حروف درشت:
لنين
و زيرش
با حروف
ريزتر:
آثار
منتخب در يک
جلد
و
پايين صفحه:
از
انتشارات
سازمان
انقلابي حزب
تودهٌ ايران
در خارج از کشور
کتاب
را به پسر پس
ميدهم.
پسر ميگويد، «مائوتسه
دون، هر پنج
جلدش هس.»
مي
پرسم، «مائوتسه
دون؟ چي چيه
مائوتسه تونگ
ميشه؟»
پسر ميخندد
و ميگويد، «اينجوري
بايد تلفظ کرد
- درستش مائو
تسه دونه.»
ميگويم،
«من چيني بلد
نيستم -
ببخشينا.»
پسر
خيلي جدي ميگويد،
«من ام بلد
نيستم.» صدا
سواي آنکه جدي
است، در آن
پند و دلداري
پدرانه هم حسمي
شود: مي شود
چيني بلد نبود
ولي تلفظ صحيح
اسم مردان
بزرگ را هم
بايد آموخت.
از
توضيحاتي که
دربارهٌ کتابهاي
مائوتسه تونگ
مي دهد به اين
نتيجه ميرسم
که نقص
ندانستن زبان
چيني غيرقابل
جبران نيست:
«چارجلد
اول در جمهوري
تودهاي چين
از طرف ادارهٌ
نشريات زبانهاي
خارجي ترجمه
شده، اما جلد
پنجمو خودمون
همينجا چاپ کرديم.»
و خم ميشود که
از توي خرجین کتابها
را بيرون
بياورد.
ميگويم،
«مائوتسه دونو
اذيت نکن – جاش
خوبه، بذار ور
دل ولاديمير
تو گوني بمونه.»
پسر، که
کتابي جلد
قرمز را نيمه
از کیسه
درآورده است،
صاف ميايستد
و با تحقير
نگاهم ميکند.
من از جلو
بساطش رد ميشوم.
با فاصلهاي
مختصر دختري
ايستاده است
که مقنعه تا
روي ابروهایش
پائين آمده
است. در ميان
بساطي که پهن کرده
است يک «شرح
نهجالبلاغه»
کهنه هست و «عين
الحيات» و «مشکوةالانوار»
ملا محمد باقر
مجلسي و «فاطمه
فاطمه است»
شريعتي. جزوهٌ
کم برگی را به
طرف من ميگيرد
و ميگويد، «خواهر
"تبيين جهان"
مال مجاهدين
خلق، جزوهٌ
پنجم.»
ميگويم،
«نه آبجي - من
دنبال "توپ
مرواري" ميگردم،
مال صادق
هدايت، فقط يه
جزوه اس،
داري؟» و به
طرف مقابل
خيابان ميروم.
از جلو
اين دستفروشیها
سريعتر ميگذرم،
چون در حقيقت
رونويس کتابفروشیهاي
آن يکي پياده
روست. کتابهاي
غيرچپي و غير
مذهبي مثل
نخود آش در
ميان بقيه
مشخص و
سرگردان است و
معلوم نيست چرا
آنجاست. فرهنگ
لغت آلماني -
فارسي، «پر»
نوشتهٌ
ماتيسن،
رباعيات خيام
با تصاوير
تجويدي، «هنر
داستان نويسي»
تأليف
ابراهيم يونسي.
وقتي جلو
انتشارات
فاخته ميرسم
به سياحت و
سير خاتمه ميدهم.
روشن
ضمير پشت ميزش
نيست. اما
فيلسوف غشي و
شريف آنجا
هستند، به
اضافهٌ دو سه
نفر ديگر که
نميشناسم.
شريف را از
شبي که هردو
منزل علي
بوديم ديگر
نديدهام، و
فيلسوف غشي را
از سال قبل و
هفتهٌ «سمينار
فلسفهٌ دو
جهان» که کورس
راه انداخته
بود.
«سمينار
فلسفهٌ دو
جهان» آش شله
قلمکار غريبي
بود. همه رقم
آدم تویش پيدا
ميشد. از
مشاهير گرفته
تا گمنامان،
از انقلابيون
گرفته تا
درباريان. من
به هر حال
ميان آن جمع
وصلهٌ ناجوري
بودم. کورس
مرا از سر لطف
ودوستي دعوت کرده
بود، به علاوه
براي بستن
قرارداد کتابي
که ميخواست
براي بنيادش
تهيه کنم. من
از اين دعوت
ممنون بودم،
مخصوصاً که پول
بليط هواپيما را
هم بنياد ميپرداخت.
در جلسات حاضر
ميشدم که
هم حرمت
ميزبان را
داشته باشم و
هم بعضي از
دوستان را
ببينم. فيلسوف
غشي هم جزو
مدعوين بود و
هم از جمله
دوستان.
يکي از
روزهاي
سمينار،
سخنراني
ايراني - که در
آلمان فلسفه
خوانده بود -
از «نيچه» حرف
ميزد و از
ارادات «آن
بزرگوار» به «دين
مبين اسلام»
ميگفت -
خيلي غرّا و
پر تبختر. آن
روز فيلسوف
غشي درست پشت
سر من نشسته
بود. سخنران،
با تحريري
آخوندي، داشت
ميگفت: «نيچه
معتقد است که
اسلام دين
مردان است و
مسيحيت مذهب
زنان.»
کلمات «مرد»
و «اسلام» در
دهان سخنران
لغاتي بود
والا و پر
ارزش، برخلاف «زن»
و «مسيحيت» که
پست بود و
ارزان بها. من
سر صندلي به
وول خوردن
افتادم. نگاهي
پر استفهام با
آشنايي که کنارم
نشسته بود رد
و بدل شد و
لبخندي
پرمعني با
فيلسوف که از
پشت به طرفم
خم شده بود تا
واکنش مرا
ببيند.
هنوز
سخنران، با
لحني که براي
قرائت قرآن به
کار ميرود،
داد سخن ميداد
که فيلسوف غشي
روي شانهام
زد و يادداشتي
به دستم داد.
روي کاغذ
نوشته بود: «برو
مسيحي! در ضمن
من ميترسم که
طرف يک اوستاي
دلاک خبر کند
تا به مبارکي
و ميمنت نيچه
را ختنه کنند!»
با
شريف و فيلسوف
هر دو روبوسي
ميکنم و ميپرسم،
«پس روشن ضمير کو؟
با من قرار
داره.»
فيلسوف
ميگويد، «رفت
سري به "صدف"
بزنه وبياد.
تو کجايي
پيدات نيست؟»
ميگويم،
«اي - هستم ديگه.
نکنه روشن
ضمير هوس کنه
ميون راه کتابفروشي
و انتشارات يه
تک پام بره
وزارت خارجه که
اونجام دو تا
شعار بده و
بعد برگرده؟
من کار دارم
بايد برم.»
شريف
ميخندد و
ميگويد، «نه
الان مياد -
مام منتظرشيم.»
«من که
هيچ وقت
اينقدر مشتاق
ديدارش نبودم
- قراره امروز
پول ترجمهمو
بده!»
فيلسوف
ميپرسد، «کار
تازه ترجمه کردي؟»
مي
گويم، «سه تا
قصهٌ کوتاه از
يه نويسندهٌ
سوداني - چيز
تحفهاي
نيست.»
فيلسوف
ميگويد، «نه
- خيلي خوبه.
بايد رفت سراغ
نويسندههاي
دنياي سوم -
بسيار خوبه.»
ميگويم،
«ترجمه از
ترجمه به هر
حال کار بديه -
اما من پولشو
لازم داشتم،
يعني دارم.» و
از شريف ميپرسم،
«از علي خبري
داري؟»
ميگويد،
«نه - تو چي؟ مثل
اينکه همونجا
چمخاله اس.»
«به نظرم.
خيلي وقته
تلفن ام نکرده.»
شريف
ساعتش را نگاه
ميکند و
ميگويد، «اِ
– روشن ضمیر دير
کرده ها!
همونه که تو
گفتي - لابد
رفته وزارتخونه
حکم سفارتش ام
بگيره.»
فيلسوف
از شريف ميپرسد،
«بالأخره سفير
کجا شد؟ يکي
از کشوراي
افريقايي؟»
من اول
خيال ميکنم
شوخي ميکنند
و ميخندم
ولي شریف جواب
میدهد، «نه
- تو خاور دور
يه جايي، نميدونم
درست کجا.»
ظاهراً
مسئله جدي
است. با حيرت
ميپرسم، «روشن
ضمير سفير شد؟»
فيلسوف
ميگويد، «مگه
نميدوني؟
آره بابا -
همين روزا
بايد راه
بيفته.»
ميگويم،
«مداحي از
اردشير زاهدي
به جايي
نرسوندش - ولي
دوران خوش و کوتاه
انقلابيگري
ثمر داشت!»
شريف و
فيلسوف هيچکدام
حرفي نميزنند.
چند ناآشنايي که
در انتشارات
فاختهاند همهٌ
گوش و حواسشان
به من است.
با
صداي بلند تر
ميگويم،
«حالا سفيرشون
تو سرشون
بخوره، چقدر
جاسوس زياد
شده! به نظر
شماها همون
ساواکياي
قديم ان که
براي اينا
خبرچيني ميکنن،
يا اينا تو مکتب
"انکيزيسيون"
تربيت شدن؟»
در
صورت شريف
چيزي خوانده
نميشود،
فيلسوف آشکارا
از رفتار من
شرمنده است و
غريبهها
ناشيانه
تظاهر ميکنند
که سرشان به کتابهاي
قفسهها گرم
است و حرفهاي
مرا نشنيدهاند.
يکي از آنها
به فيلسوف ميگويد،
«خب آقا ما
رفتيم - اگه
روشن ضمير
اومد بگو فردا
همين موقعا
بهش سري ميزنم.
يا علي.» و
نگاهي با سوء
ظن به طرف من
مياندازد.
فيلسوف
ميگويد، «رفتي؟
يا علي.»
وقتي
همهٌ
ناآشنايان
بيرون ميروند،
فيلسوف غشي با
رنجيدگي به من
ميگويد، «من
اينارو ميشناسم
بابا - بچههاي
خوبيان. يکي
دوتاشون
زندون بودن.
اين حرفا چيه؟»
ميگويم،
«چکار کنم که
زندان بودن؟ کفارهٌ
خريت ساواکو که
من نبايد پس
بدهم! گه
خوردن به
حرفاي ما گوش
ميکردن.»
شريف
با لحن شوخي
ميگويد، «تو
که بلند بلند حرف
ميزني -
لازم نيست کسي
جاسوس باشه تا
حرفاتو بشنوه!»
فيلسوف
با خلق تنگي
مي گويد، «آره
خب - تو چرا
فرياد ميزني؟
چرا بيخودي
اينقد عصبي
هستي؟»
«اثرات
انقلاب آقا جون.
تو از انقلاب
شادي، من عصبي
- چي ميشه کرد؟
سُلُق شُلُغه!»
فيلسوف
غشي ميگويد، «آره
- من خيلي
خوشبينم. هيچ
دليلي هم نميبينم
که تو به اين
حال باشي.
اصلاً چته؟»
«من نميدونم
چمه - اما تو… تو
هم ظاهراً به
اين نتيجه
رسيدي که نيچه
رو بايد ختنه کرد،
آره؟»
شريف
ميپرسد، «چي؟»
فيلسوف
غشي هم، با
سؤال و اخم
نگاهم ميکند.
ميگويم،
«يادت نيست؟ "اسلام
مذهب مردان
است" و غيره؟
من مسيحي ام -
يادت رفته؟»
فيلسوف
ميگويد، «پووف
- اونو ميگي؟
برو بابا! تو
خيال ميکني
تو اين انقلاب
حرف آخرو
مسلمونا
ميزنن؟
اشتباه ميکني
جانم. بايد
دورترو ديد.
پسر خود من
رفته قاطي
مجاهدا. اما
من اصلاً
نگران نيستم،
خيلي ام
خوشحالم، چون
يه بچهٌ جوون
به سن اون
طبيعيه که جذب
مجاهدا بشه.
من مطمئنم که
بعد از مدتي
اون پوستهٌ
مذهبيش خشک
ميشه و ميريزه
و فقط هستهٌ
مبارز بودن
باقي ميمونه.»
ميگويم،
«از مجاهدا
ديگه خواهش ميکنم
حرف نزن که گهترين
اونان. هم
چماق تکفير
حزباللهيا
دستشونه، هم
داسو چکش رفقا
- يه فکري به
حال پسرت بکن.»
فيلسوف
غشي با بي
حوصلگي ميگويد،
«اي بابا - اين
حرفاي پرتو
پلا رو نزن.
انقلاب…»
ميگويم،
«من ريدم وسط
هرچي انقلابه!»
و از در
انتشارات
فاخته ميروم
بيرون، و ميشنوم
که فيلسوف به
شريف مي گويد،
«حسابي ديوونه
شده!»
شصت و سه
آژانس
«شونيزه» را
بار اول است که
ميبينم، ولی
اطمینان دارم
که انقلاب تا
امروز کمترين
تغيیري در وضع
آن به وجود
نياورده است.
هال ورودي، که
محوطه وسيعي
است، حکم اطاق
انتظار را
دارد. صندليهاي
راحت و ميزهاي
کوتاه، به سبک
هتلهاي لوکس،
در آن چيده
شده است. چند
اطاقي که در اطراف
هال قرار
دارد، دفترهاي
مختلف آژانس است
و در همه به
داخل هال باز
ميشود. خانمي که
دماغش عمل شده
و موهايش با
آب اکسيژنه
بور، به عنوان
مهماندار پشت
ميز اطلاعات
نشسته است وبا
لبخندي، که به
اندازهٌ رنگ
مو و فرم دماغ
تصنعي است، به
مراجعين گوناگون
ورقههاي چاپي
مربوطه را ميدهد.
در
ضمن مطالعه
اوراقي که به
من داده شده
است، از احسان
ميپرسم، «اينجا
رو از کجا
پيدا کردي؟
هيچ شباهتي به
معاملات ملکي
نداره.»
احسان
ميگويد، «اين
آخرا،از اين
آژانساي
اجاره خونه
خيلي زياد شده
بود - نديده
بودي؟»
«نه.»
«حالا
کار بيشترشون کساده
- چون فرنگيا
دسته دسته
دارن ميرن.اما
اين يکي هنوز
سرش شلوغه.»
تعداد
مشتریان زياد
است ولي بين
آنها غير
ايراني نيست.
مردي، که
پيداست از کارمندان
آژانس است، با
يک گروه سه
نفره از خارج
ميرسد و به
خانم
مهماندار ميگويد،
«يه ورقهٌ
قرارداد
اجاره حاضرکنين.»
خانم
ورقهاي از
توي کشوي ميزش
بيرون ميآورد
و با همان
لبخند ساختگی
ميپرسد، «پسنديدن؟
خب مبارکه.»
من
به ورقههاي
چاپي خودم باز
نگاهي مياندازم
و به احسان ميگويم،
«مشخصات و
خصوصياتي
نداره خونه من
- چي بنويسم؟»
احسان
ميگويد، «چطو
نداره؟ بنويس
چند تا اطاق
داره، کجاس…»
ميگويم،
«به اون سؤالا
جواب دادم.
تعداد اطاقا
رو خواسته و
مساحت خونه و
نشاني
دقيق.همهٌ اين
مشخصاتو
خواستن من ام
پرکردم، اما "مشخصات
و خصوصيات
ديگر"ی براش
نميشناسم،
حوصله انشا
نوشتن ام
ندارم.» ورقههاي
پرشده را به
مهماندار ميدهم
و باز مينشينم
و ميپرسم، «حالا
تو مطمئني که
اون رفيقت
ديگه بر نميگرده؟
آخه قولو
قراري
گذاشتيم - اگه
برگرده، خيلي
بد ميشه.»
احسان
ميگويد، «نه
برنميگرده -
معلومه. رفت
فرنگ زنو بچههاش
ام برد. تازه
اون با ما بد قولي
کرد. من که از
تو خجالت ميکشم.»
«تو
چرا خجالت بکشی؟
خلي؟ اما آخه
چطور اصلاً به
تو نگفت که
ميره؟»
احسان
ميگويد، «نميدونم.
مردم يه دفه
دل کنده ميشن،
يا ترس ورشون
ميداره بي خبر
ميذارن ميرن.
خب ميبينن هرکي
هرکيه ديگه.
حسابو کتابي
تو کار نيست.»
ميگويم،
«آره خب ميدونم
- امنيتي که
وجود نداره.
ولي يعني با
اونم کسي کاري
داشت؟ نيمه
بازاري، کارهاي
نبود، پول
مولي ام که…»
احسان
ميگويد، «پول
مولش بد نبود -
خوب داشت.»
«پس
خونهٌ منو چرا
ميخواس اجاره کنه؟»
احسان
ميگويد، «بازاري
جماعت
بيشترشون مستأجرن.
پولو ميندازن
به جريان،
باهش خونه
نميخرن. خونه که
درآمدي نداره.»
يکي
ديگر از کارمندان
آژانس، که
مردي است سي و
چند ساله و
خوش صورت، با
ورقههايي که
من چند لحظه
پيش به خانم
مو بور دادهام،
به طرف ما ميآيد
و رو به احسان
ميگويد، «شما
براي اون خونهٌ
لويزان تلفن کرده
بودين؟»
احسان
جواب ميدهد، «بعله
- پريروز تلفن کردم
نشوني خونه رو
دادم - اما
خانم امروز
ميتونستن
بيان اينجا.»
مرد
از من ميپرسد،
«مبلغ اجاره
رو پر نکردين؟
چقدر
ميخواين؟»
ميگويم،
«من مظنّه
دستم نیست، نمي
دونم الان
اجارهها
چقدره. بياين
خونه رو
ببينين،
خودتون قيمت بذارين.»
احسان
از دست من کلافه
است و آهسته
ميگويد، «چرا
خودت نميگي
چقدر ميخواي؟
همون اجارهاي
رو بنويس که
مستأجراي
سوئدي بهت
ميدادن.»
ميگويم،
«نه، اونکه
نميشه.»
مرد
به من ميگويد،
«ما خونه رو
بعد از تلفن
آقا رفتيم
ديديم. اگه اجاره
مناسب باشه،
ما براش همين
الان مستأجر
داريم.»
من
با تعجب نگاهش
میکنم: «آژانس
شما سزاواره که
بيش از اينا
شهرت داشته
باشه. اجارهاش
بدين.»
مرد
لبخندي از روي
رضايت ميزند
و ميپرسد، «چند؟»
ميگويم،
«همون اجارهٌ
مناسبي که در
نظر دارين.»
احسان
باز با کم
حوصلگي سر
جايش وول ميخورد.
کارمند
آژانس مي
گويد، «هفت تا
خوبه؟»
رقم،
احسان را از کوره
در ميکند. ميگويد،
«هفت تا؟ اين
خونه…»
دستم
را روي بازوي
احسان ميگذارم
و به مرد ميگويم،
«خوبه.»
کارمند
آژانس با ذوق
رو به احسان
ميگويد، «بهتره
خانم کمتر
بگيرن و فوري
اجاره بدن، تا
چند ماه خونه بيفته
- آيا کسي پيدا
شه، آيا نشه.»
احسان
لب ورچيده است
و من ميگويم، «درسته
آقا درسته.
حالا چکار
بايد بکنم؟»
مرد
ميگويد، «چند
دقيقه تشيف
داشته باشين -
الان تلفن ميکنم
مستأجرتون
بياد، کارو به
مبارکي ختم کنيم.
با اجازه.» و به
سرعت داخل يکي
از دفترها ميرود
و به مرد طاس و
شکم برآمدهاي،
که ميان در
نيمه باز اين
اطاق به
انتظار او
ايستاده است،
با سر اشارهٌ
مثبت ميکند.
احسان
دست به غر زدن
ميگذارد: «تو
اين بي پولي
اين حاتم
بخشيا چيه ميکني
آخه؟ اگه
داشتي، يه
حرفي!»
ميگويم،
«حوصلهٌ چکو
چونه زدن
ندارم احسان.
امروز کار
تموم شه بهتره
ديگه. وگرنه
ده دفعهٌ ديگه
هي بايد اومد
و رفت. حرف مردک
ام درسته.
گيريم بتونم
ده تا، دوازده
تام اجاره
بدم…»
احسان
حرفم را قطع
ميکند، «بيشتر
ميتوني.»
«اي
بابا - حساب
اجارهٌ يه
سال، يه سالو
نيم پيشو نکن.
اولاً اون
موقع پول تو
دستو بال همه
بود، ثانياً
اروپاييا و امريکاييا
بيشتر خونه ميخواستن،
بعد ام اون
موقع احمقانه
رقم بالا بود -
اينو که نميشه
منکر شد.»
احسان
ميگويد، «حرف
زدن با تو
فايده نداره،
اما از هفت تا که
ميتونستي
بيشتر بدي.»
ميگويم،
«شايد، ولي
اگه به قول
اين آقا، قرار
باشه خونه
چندين ماه مستأجر
نداشته باشه…»
احسان
ميگويد، «تو
چقده سادهاي!
اين حرفا رو
براي بازار
گرمي خودش
ميزنه.»
مي
گويم، «حتماً -
اما به نفع من
ام هست.»
احسان
راضي و قانع
نشده است، ولي
براي آنکه
نشان بدهد باز
بلاهتهاي غيرقابل
فهم مرا
بخشيده است،
شانهها را
بالا ميبرد و
ميخندد و ميگويد،
«گفت هفت تا که
جا بذاره اقلاً
تو يه دو سه
تايي بري روش.
ولي تو ايني
ديگه - چکارت کنم!»
براي
اينکه وقت بگذرد،
از اين در و آن
در حرف ميزنيم.
من از فضاي
مؤسسه و رفتار
زشت نعمتي مي
گويم. احسان
از چاپهاي بي
اجازهاي که يک
عده کلاهبردار
از کتابهاي پرفروش
ميکنند شکايت
ميکند. من از کم
تحملي خودم
حرف ميزنم.
احسان بي دل و
دماغي خودش را
شرح مي دهد. از
بي لياقتي
بازرگان صحبت
ميکنيم، از
ناامني مطلق،
از کشتارهاي
بي امان، از
بلاتکليفي
مردم، از
ترورهاي ماه
گذشته.
احسان
ميپرسد، «اين
تقي حاج
ترخاني، کي
بود که کشتنش؟»
ميگويم،
«نميدونم - من
همهٌ اين اسما
برام تازگي
داره - هيچ کدومو
قبلاً نشنيدهام.
ميگن حوزهٌ
علميهٌ
تهرونو ميگردوند
و از سر سپردههای
پر و پا قرص
خميني بود.
اون رضي
شيرازي ام
همينطور.»
احسان
ميگويد، «اونکه
نمرد - فقط
زخمي شد.»
مي
گويم، «آره -
ولي به هرحال
ترور بي فايده
اس. حالا چار تا
از اينام
نباشن - دردي
دوا نميشه.
بايد يه فکر
اساسي کرد،
بايد…»
مهماندار
آژانس از پشت
ميزش خم شده
است و ما را
صدا مي کند. ميگويم،
«بعله.»
ميگويد،
«بفرمايين اون
دفتر روبرو.»
کارمندي
که قبلاً با
ما صحبت کرده است
در دفتر
روبرو را باز
نگه داشته است
و منتظر است.
بلند ميشويم.
داخل
دفتر زن جواني
نشسته است، با
موهاي بلند
مجعد، صورتي
بيضي و آرايشي
مختصر. دستهايش
به تناسب بدنش
زمخت و زشت
است. لاک بد رنگ
و غليظي که
زده است کج و
معوجي ناخنها
را نميپوشاند
و انگشترهايي که
به دست دارد کلفتي
انگشتها را
بيشتر نشان ميدهد.
پيداست که اين
دستها سالها کار
کرده است و
اين ناخنها
بارها جويده
شده است.
زن
زيرچشمي مرا
نگاه ميکند.
وقتي من سلام
ميکنم، شست
جوهريش را با
سرعت با
دستمال کاغذي
پاک ميکند و
دستش را به
طرفم دراز ميکند.
کارمند
آژانس معرفی ميکند:
«مستأجر شما.
ايشالله به
خوشي و مبارکي.
ايشون ورقهها
رو امضا کردن،
فقط مونده
امضاي شما.» و
اجاره نامه را
جلو من ميگذارد
با يک قلم
آماده.
من
از زن ميپرسم،
«شما خونه رو
ديدين؟»
ميگويد،
«بعله. منو
شوورم ديروز
رفتيم اونجا.
من همون نظر
اول گفتم من
اينجا رو
ميخوام.» موقع
حرف زدن چشمش
به کارمند
آژانس است که
پشت سر من و
احسان ايستاده
است. و
بلافاصله
اضافه ميکند: «ميخوام
به شرطي که کريهاش
زياد نباشه.»
ميپرسم،
«شوهرتون
امروز نيومدن که…»
زن
هنوز کارمند
را نگاه ميکند
و قبل از اينکه
جملهٌ من تمام
بشود، نمايندهٌ
آژانس به جاي
زن حرف ميزند
و ميگويد، «شوهر
خانم سفره.
فرقي نميکنه -
ايشون وکالت
داره.»
زن
ميگويد، «بعله،
خيلي سفر
ميره.»
قرارداد
اجاره را نگاه
ميکنم. زن به
جاي امضاء
انگشت زده
است. يکبار
ديگر با دقت
خود زن را
نگاه ميکنم و
ميگويم، «وقتي
شوهرتون سفره
شما تنهائين؟ کس
ديگهاي با
شما زندگي نميکنه؟»
زن
فوراً جواب ميدهد،
«نخير - هيچکي.»
ميگويم،
«اگه شوهرتون
زياد سفر ميکنه
و شما زياد
تنها
ميمونين،
خونهٌ خوبي
انتخاب نکردين.»
کارمند
آژانس قلم را
بيشتر به طرف
من سر ميدهد و
با خنده ميگويد،
«نه، اين خانم
دلو جرئتش
خوبه ماشالله
- عادت داره.
مهم نيست -
خودش خونه رو
پسنديده.»
من
از دخالتهاي
بيش از حد کارمند
عصبانيم و ميگويم،
«آقا ممکنه
خواهش کنم
اجازه بدين من
با اين خانم
دو دقيقه حرف
بزنم؟»
کارمند
ميگويد، «البته
البته -
بفرمائين.» و
ساکت ميشود.
ميگويم،
«نه - ميخوام
تنهايي حرف
بزنم. شما
لطفاً برين
بيرون.»
زن سر
جايش ميجنبد
و کارمند
آژانس ميگويد،
«اشکالي نداره
- چشم.» ولي
همانجا ميايستد.
به
احسان ميگويم،
«تو ام
همينطور
احسان جان - با
اين آقا برين
بيرون،
بذارين ما
خانمها تنها
حرف بزنيم.»
احسان
بلند ميشود و
به کارمند
آژانس تعارف
ميکند که او
جلو بيفتد و
بالأخره با هم
بيرون ميروند
و من منتظر ميمانم
تا در پشت سر
آنها درست
بسته شود.
به
زن ميگويم، «خانم
- خونهٌ من جاي
پرتيه. دور و
ورش آبو
آباداني
نيست، همسايهاي
نيست. تو اين
دورهٌ شلوغ يه
زن تنها
نميتونه
اونجا زندگي کنه.
مزاحمت براش
درست ميکنن.»
زن
ميگويد، «نخير
شوورم…»
ميگويم،
«شوهرتون،
اينطور که
گفتين بيشتر
سفره.»
زن
ميگويد، «بعله
تو کار تجارته
- ميره جنوبو
مياد. من ام
خوش ندارم
والله تنها
بمونم. الان
سه ماهه که
نديدمش.» و
حالت افسرده
به خودش ميگيرد.
اداهاي
زن ناشيانه
است و دروغهايش
آشکار.
ميگويم،
«خانم باور کنين
براي من اصلاً
مهم نيس که
شما شوهر
دارين يا نه،
از تنهايي
خوشتون مياد
يا نه. من فقط
به خاطر
خودتون دارم
ميگم - وگرنه
من از خدا
ميخوام خونه
رو اجاره بدم
و برم پي کارم.
شما اگه خيال کردين
اون خونه چون
پرته دور از
ديد هم هست
اشتباه کردين.
تو اون محله
پنج تا کميته اس
که چشم همشون
ام به اين
خونه اس. من
نگران اينم که
شما رو بي جهت
اذيت کنن.»
زن
دارد به دقت
به حرفهايم
گوش ميکند.
ميپرسم،
«شما کار
بيرون که
ندارين؟» و
اميدوارم
اينقدر به من
اعتماد پيدا کرده
باشد که باز
دروغ نگويد -
مثل مورد
شوهري که هم
ديروز ديده و
هم سه ماه است
از او بي خبر
است.
ميگويد،
«يه وقتي
داشتم، اما
حالا ديگه نه.»
ميپرسم،
«کار اداري؟» و
منتظرم اگر
جواب مثبت
بدهد، آشکارا
بگويم کسي که
به جاي امضا
انگشت ميزند،
مشکل بتواند کارمند
باشد.
ميگويد،
«اداري که
نميشه گفت. تو
اين بنگاها که
فيلم ميسازن
باسهٌ تبليغو
اين جور
چيزها. صاحب
اينجا، تو اون
کارم بود. از
اونجا با هم
شناسيم.»
ناگهان
صورتش به نظرم
آشنا ميآيد.
نميدانم روي
بستهٌ پودر
رختشويي او را
ديدهام، يا
روي قوطي روغن
نباتي. اين
بار دروغ نگفته
است.
ميگويم،
«پس صاحب
آژانس روي
آشنايي اين
خونه رو
براتون پيدا کرده؟»
ميگويد،
«بعله باسم
گرفته. گفته
خودش ام مواظبه
که کمو کسري
نداشته باشم.»
ديگر
صحبت از شوهر
در ميان نيست،
وضع روشن است،
و نگراني من
شديدتر. دنبال
کلمات مناسب
ميگردم تا بيآنکه
زن را
برنجانم، او
را متوجه
موقعيت بکنم.
سکوت مرا بد
تعبير ميکند
و ميگويد، «من
رو راسّشو به
شما گفتم، اما
شما نميخواين
خونهتون به
من کریه بدين.»
ميگويم،
«براي من کمترين
اهميتي نداره که
اونجا کي
زندگي کنه.
زندگي خصوصي
شمام به من ابدا
مربوط نيست.
اما اين روزا
همه به زندگي
خصوصي آدما کار
دارن. من
نگران شمام.»
زن
براي اولين
بار ميخندد و
ميگويد، «قربون
شما. نباس
باشين. قربون
دستون امضاش کنين
تموم شه - من
الآن چند وقته
ويلوونم.»
شصت و چهار
در
حياط خانهٌ
رضوان نشستهايم،
حوض پر است و
باغچهها را
آب دادهاند،
ولي کمترين
نسيمي نيست که
بر سطح آب
موجي
بيندازد، يا
برگ بوتهاي
را بجنباند.
در گرگ و ميش
غروب، هنوز
جاي داغ خورشيد
بر آسمان است،
و تيرهاي
سوزان اشعهٌ
آفتاب از کف
زمين کمانه ميکند.
هر وقت چشمم
به زني میافتد،
که مقنعه سر کرده
است و لباس
آستين بلند بي
قوارهاي به
تن دارد و روي
صندلي دست
راست من نشسته
است، سنگيني
گرماي هوا را بيشتر
حس ميکنم و تا
وقتي با هوشنگ
و سيمين حرف
ميزنم،
ناگزير زن را
ميبينم. گلههاي
اين دو را از
ديدارهاي دير
به دير با يک «آره
ديگه - چه ميشه کرد.
گرفتاري و از
اين حرفا»
جواب ميدهم و
به طرف نسرين
برميگردم که
چند صندلي
دورتر از من،
در طرف مقابل
نشسته است.
مي
پرسم، «ما چند
ساله همديگه
رو نديديم؟
هزار سالي ميشه،
نه؟»
نسرين
هنوز وقتي ميخندد،
مثل دورهٌ
بچگي، تمام
صورتش سرخ ميشود.
ميگويد، «وقتي
فهميدم تو
امشب مياي،
گفتم هر جور
هست بايد بيام
ببينمت.»
من و
نسرين هم خويش
دور يکديگريم
و هم تمام دورهٌ
دبستان را با
هم گذراندهايم.
دوستي رضوان
با من به
دوران متأخرتر
برميگردد،
و آشنايي
رضوان با نسرين
به دليل
همسايگي است.
سيمين
را بعد از
عروسيش با
هوشنگ شناختم
و هوشنگ را
سالها پيش.
ميزبان با اين
دو مهمان در يک
زمان در
انگلستان درس
خوانده است.
ميگويم،
«اين يوسف
آباد شمام که
گرمه - من دارم
هلاک ميشم.»
برادر
رضوان ميگويد،
«مرداده ديگه -
همه جا گرمه،
هوا شرجيه.»
يکي از
مهمانها ميپرسد،
«شرجي؟ نه
بابا - هوا خشک
خشکه، يه قطره
ام رطوبت توش
نيست.»
نسرين
ليوان مشروبش
را، که زمين کنار
صندليش گذاشته
است، برمي
دارد و با عطش
جرعهاي سر
ميکشد.
شوهر
رضوان از من
ميپرسد، «پس
ليوان شما کو؟»
«رضوان
رفته برام بياره.»
زن
برادر رضوان
با چند ليوان
آشاميدني
وارد حياط ميشود.
ليوان آب مرا
ميدهد و
جلو زن مقنعه
پوش کنار من و
مرد کوتاه قد
زشت رويي، که
نزديک نسرين
نشسته است،
نفري يک گيلاس
شربت آلبالو
ميگذارد
و توصيه ميکند:
«تا يخش آب
نشده بخورين -
تا آخر شب
حتماً يخ کم
مياریم.»
نسرين
ميگويد، «اگه
يخ تموم شد،
من ميتونم از
خونه براتون
بيارم.»
رضوان،
که همان لحظه
وارد حياط شده
است، ميگويد،
«اِ، آره، چه
خوب - خيالم
راحت شد.»
ميگويم،
«تو بيا بشين که
خيال مام راحت
بشه. کجا هي
ميري تو
آشپزخونه؟»
«الان
ميام، اول تو
يه دقيقه بيا
تو، ميخوام
يه چيزي نشونت
بدم.» و خودش را
ه ميافتد.
من
بلند ميشوم
و از پنجرهٌ
بزرگ اطاق
پذيرايي، که
رو به حياط
باز است، به
داخل عمارت ميروم.
رضوان توي
اطاق دست مرا
ميگيرد و
تا ته اطاق ميبرد
و در پناه
ديوار
راهرويي، که
به سمت دستشويي
و حمام ميرود،
ميايستد
و ميپرسد، «خيلي
مجلس وارفته
اس؟»
ميگويم،
«نه بابا - تازه
اول شبه.»
ميگويد،
«من ميخواستم
يه ساز و ضربي
امشب داشته
باشيم - من
هميشه تو
مهمونيام
دارم - اما
راستش ترسيدم.
ديدم تو
حياطيم و صدا
ميره بيرون،
ممکنه اسباب
دردسر بشه.»
ميگويم،
«حتماً هم ميشد
– "آقا" گفته
موسيقي ممنوعَه!
حوصله داري؟
نشستيم حرف ميزنيم.
من که شخصاً
اينطوري
ترجيح ميدم.»
رضوان
ميگويد، «نه
- تو مهمونياي
من هيچ وقت
نيومده بودي -
نميدوني چقد
گرم ميشد.»
با
خنده ميگويم،
«حالام گرمه -
مگه تو اين
هوا ميشه
نباشه؟»
رضوان
هم ميخندد و
ميگويد،
«نه جون تو -
نميدوني با
ساز و آواز چه
خوب بود، اصلاً
فضا عوض ميشد،
همه سر ذوق
ميومدن. اما
خب امشب نميشد
ديگه. بيشترش
ام ملاحظهٌ
پري رو کردم.
اگه از کميته
ميومدن واسهٌ
اون بد ميشد.»
ميپرسم،
«پري کيه؟»
«همون که
پهلوي تو نشسته
ديگه - مقنعه
داره. مگه به
هم معرفي
نشدين؟»
ميگويم،
«چرا - شوهرت
معرفي کرد -
اما من اسم
يادم نميمونه.»
رضوان
صدا را کمي
پائينتر ميآورد
و ميگويد، «لابد
اسم شوهرشو
گفته: جهازي.
اين چيز بازرگانه
ديگه. جهازي،
شوهرش ام،
روبروت نشسته
- نزديکاي
نسرين.»
نميپرسم
«چيز» چه نسبتي
است، فقط ميگويم،
«دِه؟ واسهٌ
همين خودشو
اين ريختي
ساخته؟»
رضوان
ميگويد، «آره
ديگه - اون
وقتا خوب ميپوشيد،
ولي خب حالا
خيلي به
انقلاب عقيده
داره، لابد
ملاحظهٌ کسو کارش
ام بايد بکنه.»
ميگويم،
«لابد.»
«دختر
خوبيه - راحت
ميشه باهش حرف
زد.»
ميگويم،
« من به هر حال
قصد حرف زدن
باهش ندارم -
نگاش که ميکنم
ميخوام از
گرما پرپر
بزنم!»
اگر کسي
بخواهد
زيبايي
ايراني را
نشان بدهد، از
گيرايي چشم
سياه و جاذبهٌ
گيسوي شبق
بگويد، کافي
است صورت
رضوان را وصف کند
- آن چشمهايي که
سياهيش مثل شب
انبوه و ژرف
است و برقي
دارد که گويي
ستارهٌ صبح به
جاي مردمکش
نشسته است، و
آن مويي که
چون اطلس مشکي
نرم و مواج
است و آنقدر
سياه که به
بنفشي ميزند.
تازه همهٌ
زيباييهاي
رضوان در زلف
و چشم نيست -
صداي بم و خستهٌ
رضوان هم از
زيبائيهاي
اوست.
نگاهش
را به من
دوخته است و
ميگويد، «برا
خودشم بايد
سخت باشه.
چطوري تحمل ميکنه؟»
مي
گويم، «به
دستور
بازرگان - با
صبر انقلابي!»
رضوان
بلند ميخندد
و من به حياط
برميگردم.
حدود
بيست نفريم:
نسرين و
شوهرش، برادر
رضوان و زنش،
خويش بازرگان
و دامادش،
صاحبخانهها
و من، چهار يا
پنج زوج ديگر.
هنوز
ننشستهام
که آقايي، که صورتش
برايم آشنا
نيست، به من
ميگويد، «داشتم
ازاون عيدي ميگفتم
که لندن
داشتيم.»
ميپرسم،
«کدوم عيد؟»
«همون که
شما اولش يه
شعر خيلي
قشنگي خوندين.»
ميگويم،
«اِ - شمام
اونجا بودين؟»
ميگويد،
«بعله - منتها
ما پائین قاطي
جمعيت بوديم،
شما اون بالا
روي صحنه - ما
رو تحويل نميگرفتين!»
جواب
اين تعارف بي
معني را با يک «اختيار
دارين» بي
معنيتر ميدهم.
ميپرسد،
«شعر يادتونه؟»
نميدانم
از کدام نوروز
حرف ميزند. ميگويم،
«والله وظيفهٌ
خوندن شعر
هميشه گردن من
ميفتاد. معمولاً
هم يه بهاريه
خونده ميشد.
يه دفعهاش
مثلاً يادمه که
بهاريهٌ
معروف فرخي
بود…»
«آره
آره - به نظرم
همون بود. من
از شعر و
شاعري چيزي
سرم نميشه،
اما يکي از
دوستا که
همراه من بود
و اهل بخيه اس
ميگفت
شما يه کلکي ام
تو شعر زده
بودين.»
ميپرسم،
«کلک؟ چه کلکي؟»
«نميدونم
- مثه اينکه يه
جاهائيشو عوض کرده
بودين.»
«نه
بابا - چيزي رو
عوض نکرده
بودم - فقط
برگرد ترجيع
بند فرخي رو
تعميم داده
بودم به همهٌ
حاضرين.»
ميپرسد،
«يعني چي؟»
«به جاي:
بدين
شايستگي جشني
بدين بايستگي
روزي
من
خوندم:
شما
را در جهان هر
روز جشني باد
و نوروزي»
مهماني
که در آن عيد
همسفر من بوده
است رو به
حاضرين ميگويد،
«خيلي کلک
خوبيه ديگه -
نه؟»
ميگويم،
«اين که اسمش کلک
نيست. ولي چيز
با مزهاي که
من از اون شب
يادمه اينه که
سفيرمون ام تو
جشن شرکت کرده
بود.» و از
همسفرم ميپرسم،
«يادتونه؟»
«بعله -
خوب. اومد و
بعدم زود رفت.»
ميگويم،
«قرار ام نبود
زياد بمونه -
بچهها رو
معذب ميکرد.
يه بليطي از
ما خريده بود،
يه سري ام زده
بود ديگه -
هميشه همينطور
بود. حالا يه
چيز ديگه ميخواستم
بگم. اين آقاي
سفير - اسمش ام
يادم رفته -
داعيهٌ شاعري
ام داشت، کلي
ام به شعر
شناسي معروف
بود - آدم
انتظار داشت که
اشعار قدما
رو، به اصطلاح
بچهها،
فوت آب باشه
ديگه. اما
ميدونين بعدش به
من چي گفت؟ "به
به، آفرين –
شعر ام مال
خودتون بود؟"!»
چند
نفري ميخندند
و من رو به
صندليم راه ميافتم.
آقاي
جهازي از پشت
سرم ميگويد، «پوه!
همين احمقا،
مصدر کارا
بودن ديگه.»
مينشينم
و ميپرسم، «چطو
مگه؟ سفراي
حالا همه سعدي
و حافظ ان؟»
از يکّهاي
که ميخورد
پيداست که
منتظر نبوده
است از من، که
سفير گذشته را
دست انداختهام،
نداي مخالف
بشنود. با همان
حالت تعجب ميگويد،
«چطو؟ مگه
قرار بود سعدي
و حافظ باشن؟»
«چون
مسئلهٌ شعر و
شاعري مطرح
بود. به هر حال
آقا اجازه بدين
عرض کنم که
صلاح نيست گند
و کثافتايي رو
که امروز سر کارن
حتي با
آشغالاي
گذشته مقايسه کنين
- چون سرافکنده
بيرون مياين.»
اميدوارم
مقصود رضوان
از گفتگوي کوتاهش
اين نبوده
باشد که من
امشب در حرف
زدن ملاحظهٌ
اين مرد و زنش
را بکنم، چون
جمع ساکت است
و در انتظار
ادامهٌ
مباحثه. فضا
بيشباهت
به فيلمهاي
«وسترن» نيست -
همه ميدانکي
ميان «سالون»
براي دو هفت
تير کش خالي و
خلوت کردهاند.
«موضع»
من از نظر
جهازي مشخص
شده است - هم در
نگاهش پيداست
و هم از لحن
صحبتش. ميگويد،
«الان، خانم،
جز يه عده
آدماي با سعهٌ
صدر، شريف،
صادق،
خدمتگزار و
مسلمان واقعي کسي
مصدر کار نيست
- اين رو
بدونيد. همه
جونشون رو کف
دست گرفتن و کار
ميکنن. هيچ کس
پي پولو مقام
نيست. همه با جونو
دل مشغول
انجام وظيفهان.
اون دوره؟ اون
دوره رو
مقايسه ميکنين
با حالا؟!
قياس مع الفارق!
حيف از شماس
خانم! اون
دوره وقتي خود
منو در رأس
مشاغل حساس
گذاشتن، فساد
رو به چشم
ديدم. ديدم
مسئولين چطور
ميچاپن، چطور
غارت ميکنن.
اگه بخوام
دزديا و بي
ناموسياي اون دوره
رو بشمرم بايد
تا صبح حرف
بزنم. انقلاب
ما داره اين
فسادو ريشه کن
ميکنه. کار
آسوني نيست -
ولي به يمن
علي اين کارو
خواهد کرد.
انقلاب ما با
ارتشا
درافتاده - مشکله
ولي به برکت
اسلام موفق
خواهد شد.
انقلاب ما
اقتصاد ورشکسته
رو سامون
خواهد داد.
انقلاب ما کشاورزي
از بين رفته
رو احيا خواهد
کرد. انقلاب
ما…»
ميگويم،
«شما قرار بود
اگه دزدياي
گذشته رو
بشمرين، تا
صبح حرف
بزنين، ولي
حالا در شمارش
محاسن انقلاب
دارين همين کارو
ميکنين. به من
ام فرصت بدين!»
خندهٌ
حاضرين را به
همدليشان با خودم
تعبیر میکنم.
ميگويد،
«بفرماييد!
اگه جوابي
داريد،
بفرماييد!»
ميگويم،
«راستش نميدونم
جواب کلمهٌ
مناسبي هست يا
نه، چون شعار که
جواب نداره و
شمام دارين فقط
شعار ميدين.
ولي از اين
وعدههاي سر
خرمن، از اين
بزک نمير بهار
ميادا، که
قبلاً هم
فراوون داشتيم
آقا. ميخواستن
ما رو به دروازههاي
تمدن بزرگ
برسونن، ميگفتن
ما رو سومين
نيروي مسلح
جهان خواهند کرد،
ادعا داشتن يکي
از کشورهاي
عظيم صنعتي
خواهيم شد…»
جهازي نیش
ميزند: «خوبه
خودتون داريد
ميگيد.» و با
تمسخر بيشتر
اضافه ميکند:
«بسيار ام
فصيح داريد
ميگيد!»
من هم
به طعنه ميگويم،
«فصاحت که
لابد در
انحصار
آخونداس -
بنده به زبون
الکن خودم
دارم ميگم.
اونا که وعده
هاي بهتري
بود.»
«بهتر؟!!»
«بعله
آقا بهتر - من
شخصاً ترجيح
ميدم، اگه
قراره ادا در بيارم،
اداي تمدن در
بیارم تا ادای
باديه نشيناي
شير شتر خورو.
اعتراضي
دارين؟»
با
اشارهٌ دو دست
و سر ميگويد:
اين ياوهها
حتي به اعتراض
نميارزد.
در
ميان همهمهٌ کم
صدايي که مشوق
من است، سيمين
با شيطنت ميپرسد،
«نظرت راجع به
دولت موقت
چيه؟»
پري،
منسوب
بازرگان، سر
صندليش جابه
جا ميشود و
من، بيآنکه
از ميزبان
شرمنده باشم که
دونفر از
مهمانانش را
ميرنجانم،
ميگويم، «چه
نظري ميخواي
داشته باشم؟
بازرگان شده
حجاب لجن و
نميدونه که
لجن حجاب
وردار نيست و
بوي گندش
بلنده - فقط
خودشو داره به
کثافت ميکشه.
آخوندا همه کارهان،
و بازرگان
بيشتر از هر کسي
کمک کرده که
همه کاره بشن.
تو مجلس
خبرگاني که
علم کردهان
از 73 تا کرسي
60 تاش
مال لگن به
سراس.» و رو به
شوهر پري
ادامه ميدهم:
«اگه زنده مون
بذارين، لابد
خواهيم ديد چي
خواهد شد و چي
خواهد بود. من
از اين سال، که
خوش بودنش از
بهارش
پيداست، دارم
صحبت ميکنم
- از اين هف هش
ماهي که
انقلاب کردين…»
پري
حرفم را میبرد
و تصحیحم ميکند:
«همهٌ مردم
ايرون انقلاب کردن.»
«من يکي
از اين روزا
يخهٌ خودمو از
دست اين لغت "همه"
جر ميدم! "همه"
يعني کي خانم؟
براي يه آدمي
معنيش
روزنامه چيا
بود، براي شما
مفهومش چيه؟
خودتون و قومو
خويشاتون؟»
ميگويد،
«نخير - اصلأ. جز
يه مشت طاغوتي
بقيهٌ مردم
همه بودن – اگر
ام همه نبودن،
اکثريت مردم که
بودن.»
ميپرسم،
«آماري دارين؟
رأيي گرفتين؟
سرشماري شده؟
از کجا ميگين
اکثريت؟»
با اينکه
بقيهٌ حاضرین
تا به حال، با
خنده يا در سکوت،
نشان دادهاند
که فکرشان به
من نزديک است و
مایلند من از
این بحث پیروز
بیرون بیایم،
احساس میکنم
منطق این حرف
مرا سست میبینند.
تصور غالب اين
است که «همه» يا «اکثريت»
انقلاب را
خواستهاند.
آقاي جهازي
طبعاً بيش از
بقيه اين سخن مرا
نامعقول ميداند
و ميگويد، «عجب!
به اين ديگه
ميگن سفسطه!
شما منکر
جمعيتي هستيد که
تو خيابونا
ريخت؟ يا رأيي
که مردم به
جمهوري
اسلامي داد؟»
و با پيروزي کامل
اضافه ميکند:
«ديگه آمار از
اين بهتر؟ په!»
«وقتي
ميگم رأي،
مقصودم رأييه که
مردم آزادانه
و بدون ترسو
وحشت ميدن، نه
رأيي که شما
با تهديد و
ارعاب گرفتين.
بعد ام نه - منکر
نيستم که جعيت
ريخت تو
خيابونا - درست
ميگين، اما اولأ
90 درصد
جمعيت به
خوابم نميديد
که نتيجهٌ تو
خيابون ريختن
انقلابه،
ثانياً من
معتقدم
جمعيتي که تو
خيابون ريخت،
اکثريت مردم
نبود.»
جهازي
باز با تحقير
ميگويد، «عجب!
شما معتقديد؟!
همهٌ دنيا
ميگه تمام ملت
ايرون انقلاب کرد،
شما معتقديد که
نکرد! جالبه!
دو ميليون
جمعيت تو
خيابونا…»
«دو
ميليون؟ قبول.»
صدا را چنان
بلند کردهام
که مخاطب من
ناگزير و با
بي ميلي ساکت
ميشود. «نمي
دونم رقمو از کجا
آوردين - ولي
قبول. تهران
نزديک پنج
ميليون جمعيت
داره آقا. تکليف
سه ميليون
ديگه چيه؟
اونا حساب
نيستن؟»
از نفس
پرصدايي که
بقيهٌ مهمانها
در آن واحد ميکشند،
چنين برميآيد
که من هنوز
قافيه را
نباختهام.
شوهر
پري دورخيز کرده
است که حرفي
بزند، ولي من
پيشدستي ميکنم
و ميگويم، «کودتاي
آخوندا آقا…»
اين
بار جهازي در
بريدن حرف من
ترديد نميکند
و ميگويد، «ما
مي دونيم که
شما فرنگ
بودين خانم،
اما لازمه که کلمات
فرنگي به کار
ببرين! اين
همون اداي
تمدن
درآوردنه؟!»
لحنش از هميشه
نیشدارتر
است. «همين
چيزاس ديگه -
همين چيزا. خب
بنده ام اروپا
بودم، خانم من
ام چند سال
فرانسه بوده…»
«فارسي کودتا
رو بفرمائين
تا من ياد
بگيرم. ممنونتون
ام ميشم. اما
تا اونجايي که
ميدونم…»
جهازي
با بزرگواري
ميگويد، «نخير،
صحبتتونو بکنين
- بفرمائيد!»
ولي
زنش قبل از من
حرف ميزند. «تو
اين مدت
انقلاب ام کم کار
نشده. همينکه
شما الان
نشستين و با
آزادي دارين
همهٌ
حرفاتونو
ميزنين کمه؟
سابق از ترس
ساواک شما
جرئت نفس کشيدن
نداشتين. جرئت
نداشتين کمترين
انتقادي بکنين.»
براي
اولين بار، از
زمان شروع
مشاجرهٌ لفظي
ما، يکي ديگر
از مهمانها
هم وارد بحث
ميشود -
همان کسي که
شب عيدي را در
لندن با من
بوده است - و ميگويد،
«اين؟ اين
اونوقت ام
هرچي دلش
ميخواس ميگفت.
يه زبوني داره
ده گز!
ملاحظه که
فرمودين؟»
تمام
مدعوين
سنگيني
گفتگوي قبلي
را با بلند خنديدن
سبک ميکنند.
من ميگويم،«نه
نشد. اصلاً من
مطرح نيستم.
ولي همون ساواک
که بند دل همه
رو پاره ميکرد
- و در ضمن
ديديم چه پوک
و تو خالي از
آب دراومد، چه
بي عرضه و خاک
تو سر، که حتي
نديد زير
دماغش چي داره
ميگذره -
لااقل دفتر و
دستکي داشت.
يه نفر بايد
گزارشي، راست
يا دروغ، دربارهٌ
آدم ميداد،
بعد يه چند
روزي يه مأمور
مفلوک اون
آدمو زير نظر
ميگرفت،
بعد براش
پرونده درست
ميشد،
بعد مي ريختن
تو خونهاش
ميگرفتنش.
مينداختنش تو
هلفدوني. حالا
شکنجهاش
ميدادن، ميکشتنش…»
آقاي
جهازي سر
صندلي تهديد
آميز نيم خيز
ميشود و
ميگويد، «به
اين کارام شک
دارين؟»
با
عصبانيت ميگويم،
«نه آقا - چيز
ديگهاي
ميخوام بگم.
ميخوام بگم
لااقل يه
تشريفات صوري
بايد انجام ميشد
تا به اون
مرحلهٌ آخر ميرسيد.
اما حالا اونم
لازم نيست - کافيه
که شما يا خانمتون،
از اين در که
رفتين بيرون،
به اولين چاقوکش
مسلموني که
رسيدين بگين
اين زنيکه، که
بنده باشم، کافره.
همونجا خون
منو مباح کردين،
حتي ريختنشو
واجب کردين.
مگه جز اينه؟
اين خميني
جاهل و جاني…»
پري
جهازي، با اخمی
تند و لحنی
تیز، ميگويد،
«خواهش ميکنم
به آقا توهين
نکنين. من
اصلاً تحمل
ندارم که کسي
به ايشون فحش
بده. من
اينقدر آقا رو
دوست دارم…»
براي
اولين بار
صورت اين زن
را با دقت
نگاه ميکنم.
رنگ مهتابي و
پوست مرواريد
گوني دارد و
گرماي هوا و
لباس
نامناسبش پشت
لبش را از عرق
شبنم زده است.
قشنگ است و
قشنگي معصومي
دارد.
ميگويم،
«علاقهٌ شخصي
شما به خميني
و يا کم
تحمليتون
مسائل شماس
خانم. فحش ام
به معناي تهمت
نارواس. من
ميگم خميني
جاهله - پاش
وايسادم،
ميگم جانيه -
بازم پاش
وايسادم. تا
اينجا من فحشي
ندادم، فقط واقعيتو
گفتم. اما
اصلاً تضمين
نميکنم تا
آخر شب فحشای
بد ام به "آقا"تون
ندم!»
شوهر
پري از جايش
بلند ميشود
و ميگويد، «من
حقيقتاً متأسفم.
براي شما متأسفم
که ندانسته
شديد بازيچهٌ
دست ضد
انقلابيون.
اونا آدماي سر
و زبون دار و ترگلو
ورگلو جلو
ميندازن ديگه.
جاي تأسفه» و
با تحقير به
لباس بي آستين
و صورت بزک کردهٌ
من نگاه ميکند.
عيال
جهازي هم بلند
ميشود و
هر دو عازم
رفتن ميشوند.
رضوان
ميگويد، «حالا
کجا ميرين
بابا؟ از اين کيکي
که زن برادرم
پخته اصلاً
نخوردين.»
شوهر
رضوان در حال
بدرقه ميگويد،
«به شما هيچ خوش
نگذشت - خيلي
ببخشين.»
صداي
پري جهازي را
ميشنويم که
مي گويد، «خدا
ببخشه.»
وقتي
به داخل عمارت
ميروند،
هوشنگ در گوشي
به من ميگويد،
«نکنه واقعاً
برن کميته رو
خبر کنن؟»