خانه

 

شصت و پنج

 

 

به حميد مي­گويم، «اگه آخوند تو اين خونه بياد، من قلم پاشو خورد مي­کنم - و مي­کنم.»

مي­گويد، «عجب داستاني داريم! چرا ميخواي روز ختم افتضاح بار بياري بچه؟» در صداي حميد پرخاش نيست، فقط سعي دارد مرا سر عقل بياورد.

مي­گويم، «افتضاح تو بار مياري اگه ملا اينجا راه بدي. بس نيست دق مرگش کردن؟»

حميد مي­گويد، «لااله الا­الله! آخه اونا چکار به کار خاله داشتن؟»

مي­گويم، «دق مرگش کردن ديگه. نمي­تونست زنده بمونه و دستش پيش منو تو دراز باشه. عادت داشت بذلو بخشش کنه - مي فهمي؟ عادت داشت. خانم بود.»

خاله شوکت،‌ طبقهٌ پائين در بستر افتاده است و عمهٌ حميد و محمود مشغول پرستاري از اوست. محمود بالاست، کنار من نشسته است، اما در صحبت ما شرکت نمي­کند. احساس حميد را هيچ وقت نمي­توانم حدس بزنم، ولي تأثر محمود از مرگ خاله طلعت صميمانه است.

حميد مي­گويد، «ختمو که نميشه بي آخوند برگزار کرد که. ميشه بگيم بالا نياد - همون پائين قسمت مردونه بمونه.»

مي پرسم، «چي؟ قسمت مردونه، قسمت زنونه؟ من که همهٌ دوستامو، از مرد و زن، ميارم اينجا - همينجا که خاله­ام مرد. آخوند ام، بهت گفتم…»

محمود وارد گفتگو مي­شود و به حميد مي­گويد، «خب ختم مردونه رو مسجد بذار - تو خونه نميشه زنا رو از مردا جدا کرد. خونهٌ ما رسم نبوده.»

حميد مي­گويد، «تو اصلاً پرتي از مرحله - من که مي­خواستم که - منتها طالقاني ام امروز مرده، مسجد پيدا نميشه. به!»

مي­گويم، «چه بهتر. آخوند ام پیدا نشه، همشون برن ختم طالقاني - اينجا نيان.»

حميد مي­گويد، «جانم، عزيزم، تو چرا حرف حساب سرت نميشه؟ دِ آخه خاله­ات مسلمون بود آخه. عجب داستاني داريم!»

صدايم بي اختيار بلند مي­شود: «مسلمون بود، مي­دونم. با خداي خودش ام راز ونياز داشت - خودش و خداش. به اينا چه مربوطه؟ به اين زالوها چه مربوطه؟»

محمود باز به حرف مي­آيد و رو به حميد مي­گويد، «تو که نوار قرائت قرآن داري - خب همونو بذار روز ختم، همون بسه ديگه. شماهام دعوا نکنين بابا، خاله اون اطاق هنوز تنش سرد نشده، درست نيست.»

چرا سرد شده است.

 

در بغل خود من سرد شد. دور ميز ناهار خوري نشسته بوديم. محمود و خاله شوکت هم بودند. خاله طلعت داشت ماست قبل از غذايش را مي­خورد. صحبت از جريانات روز بود - از بازداشت دوبارهٌ منوچهر ميرزا، از مسئلهٌ باز نشستگي محمود و قطع حقوقش، از کوشش­هاي بي حاصل حميد براي روشن کردن وضع خاله طلعت.

خاله طلعت ساکت بود. چند روزي بود که آشکارا ميل نداشت راجع به اين مسائل بشنود. يکي دو بار، همان اوايلي که موضوع مصادرهٌ اموال مطرح بود، وقتي دو به دو بوديم، از من پرسيد، «به نظر تو چنين کاري ممکنه؟ اين مرد ميگه مسلمونه - چطور با آبروي مردم ميتونه بازي کنه؟» و بي آنکه منتظر جواب بماند، گفت، «نه نه - گمان نکنم. نميشه.» ولي جز همان يکي دو بار حتي در خلوت هم حرفي در اين باره نزد. اين اواخر ديگران هم که صحبتش را مي­کردند يا از اطاق بيرون مي رفت و يا سرش را به کاري مشغول مي­کرد و تظاهر مي­کرد که نشنيده است.

ظهر هم ساکت بود و قاشق قاشق ماستش را مي­خورد – با شتابی بیش از معمول. خاله شوکت رو به خواهرش گفت، «آبج جان، اينقد تند نخوريتان، براتان بد اَس.»

خاله طلعت سرش پائين بود و جواب نداد. فقط دستش خيلي سريع­تر بين دهان و کاسهٌ ماست به حرکت افتاد.

خاله شوکت يکبار ديگر گفت، «آبج جان! وا!»

خاله طلعت باز جواب نداد. محمود با صداي بلندتر گفت، «خاله؟ با شمان!»

دست خاله روي کاسهٌ ماست آرام گرفت - سر و چشمش هنوز پائين بود و بي حرکت. رنگ صورتش مرا از جا پراند: درست به زردي زعفران. نزديک صندليش ايستادم و پرسيدم، «خاله جان حالتون خوب نيست؟» و دستم را دور شانهٌ استخوانيش انداختم. تمام بالاتنهٌ خاله به طرف من خم شد، سرش روي سينه­ام قرار گرفت و دستش کاسهٌ ماست و قاشق را سرنگون کرد. میان بازوها گرفتمش و داد زدم، «کلب علي!»

خاله شوکت بهت زده فقط مي­گفت، «وا! وا!»

به محمود گفتم، «در اطاق خوابو واز کن - زود باش.» و با کمک کلب علي خاله را بلند کردم. بدن ظريفش، در فاصلهٌ ميان ميز غذا خوري و تختخواب، هر لحظه روي دستم سنگين­تر مي­شد. روي تخت درازش کردم، صورتم را به صورتش چسباندم و دستم را روي پيشاني بلندش گذاشتم و گفتم، «خاله جان؟ خاله؟ حرف بزنين. خواهش مي­کنم حرف بزنين - فقط يک کلمه.» اما مي­دانستم تمام شده است، مي­دانستم خاله طلعت مرده است. براي اولين بار مرده مي­ديدم، براي اولين بار کنار جسدي بودم.

محمود دم در ايستاده بود. گفتم، «دکتر خبر کن! يه کاري بکن!»

وقتي طبيب رسيد تمام بدنم از سرماي دست خاله که در دستم بود، مي­لرزيد و تا ستون فقراتم يخ بسته بود.

 

از پائين صداي شيون بلند مي­شود. مي­گويم، «خاله عفت اومد.»

حميد به محمود مي­گويد،«بيا بريم بیاريمش بالا که مامان استراحت کنه.» و به من مي­گويد، «تو خاله عفتو يه جوري ساکت کن.» و هر دو از اطاق بيرون مي­روند.

من سرم را به پردهٌ يوسف و زليخا تکيه مي­دهم و به صندلي خالي خاله طلعت نگاه مي­کنم. چقدر خانم زندگي کرد، و چقدر خانم مرد - بي صدا و بي ادا. مرگ اگر چنين بيايد، خوب است - بي خبر و يک آن. دست از خوردن مي­ماند، قلب از زدن مي­ايستد،‌ همه چيز تمام مي­شود - فکرهاي ناگوار، دشواري­هاي راه. خواب شروع مي­شود، خواب بي کابوس، خواب بدون بيداري.

فغان­هاي خاله عفت رساتر به گوش مي­رسد و «اوهو اوهو»ي کسي که با او دم گرفته است و صداي پاهاي متعددي که درهم و برهم بر پله­ها مي­خورد. بي اختيار مي­گويم، «سيس!» مثل اينکه مي­ترسم آرامش خاله طلعت آشفته شود. به سرسرا مي­روم. عمهٌ چادري محمود و حميد، زير بغل خاله عفت را گرفته است و دخترهاي مجاهدش از پشت سر مي­آيند.

خاله، چشمش که به من مي­افتد، فريادش بلندتر مي­شود و هاي هاي بي اشک عمهٌ پسرخاله­ها هم به همان نسبت اوج مي­گيرد. خاله عفت توي سينهٌ من داد مي­زند، «آبجيم کو؟ مَ آبجيمَ مِخوام! آبجیمَ مِخوام! آبجيم چه شد؟» و مرا با خودش به طرف اطاق خواب خاله طلعت مي­کشد.

«نکنين خاله جان - اينطوري نکنين. نرين تو اون اطاق. اول آروم شين، بعد، اونوقت.»

«مِخوام صورت ماهشَ ببينم! يه بار ديَه ببينم!»

از عمه و دخترهاي عمهٌ محمود و حميد کمک مي­خواهم. «نذارين…» ولي بي حاصل است - در صورت هرسهٌ آنها فقط کنجکاوي است. خاله عفت سبک است، اما به علت تقلايي که مي­کند، به زحمت بغلش مي­کنم و به اطاق پذيرايي مي­برمش. بقيه هم به دنبال ما مي­آيند.

خاله عفت صورتش را چنگ مي­زند و ضجه­هايش گوش خراش است. باز بي اختيار مي­گويم، «سيس!» و دست خاله را نوازش مي­کنم.

يکي از دخترهاي مجاهد مي­گويد، «چه روز مبارکي خانم فوت شدن. خدا رحمتشون کنه.»

مادرش با تکان دادن سر تصديق مي­کند. خاله عفت آرام­تر شده است،‌ خودش را به دوطرف مي­جنباند، دختر را با کنجکاوي نگاه مي­کند و مي­گويد، «واي! واي! چه شوم اَس امروز، چه نحس اَس. بالام چيش مبارک اَس؟ آبجي! آبج جان! آبج جان! کجا رفتي آبج جان؟»

دختر عمه باز حرف مي­زند: «به به! به به! چه سعادتي! خوش به سعادتشون! چه همراهي دارن امروز!»

دختر ديگر مي­گويد، «غرفه ­شون تو بهشت آماده اس! همسفر مجاهد کبير! همراه مجاهد نستوه!»

مادر مجاهدين با لبخندي روحاني مي­گويد، «حتم! حتم جاشان تو بهشت اس. يه همچه روزي - حتم!»

خاله عفت فقط بدنش را تکان مي­دهد ولي ديگر چيزي نمي­گويد، حرفي نمي­زند. فقط چشمش را از يکي از دخترها مي­گيرد، به آن يکي مي­دوزد، بعد به طرف مادرشان نگاه مي­کند.

يکي از دخترها رو به من مي­گويد، «تبريک و تسليت عرض مي­کنم.»

دختر ديگر و مادر با هم مي­گويند، «تبريک و تسليت. تبريک و تسليت.»

خاله عفت ناگهان بي حرکت مي­شود و مي­پرسد، «اينا چيز اَس شما مِگيتان؟ تبريک کدام اَس؟ مجاهد کي اَس؟»

يکي از دخترها با شکيبايي توضيح مي­دهد: «امروز حضرت آيت الله طالقاني ام فوت شدن.»

عمهٌ حميد و محمود شروع مي­کند: «انا لي­الله و انا…»

خاله عفت صدايش را بلند تر مي­کند و مي­پرسد، «خُ - فوت شده اَس که شده اَس. به آبج جان چه؟ مَ خواهرم رفت، خواهر عزيزتر از جانم رفت. اي خواهر!…» و باز جيغ مي­کشد.

دختر ديگر با وقار مي­گويد،‌ «ناراحت نباشين خانم - عوضش با مجاهد کبير رفت. شهيد شد. حقيقتاً تبريک و تسليت…»‌

اين بار صداي جيغ خاله عفت از روي غم نيست، از سر خشم است. فرياد مي­زند، «باز مِگَد! باز مِگَد مجاهد کبير! مَ خواهرم مرده اَس، تو بي حيا تبريک مِگي؟ مجاهد کبير، تون به تون بيفتد - آبج جان جاش تو بهشت اَس. مِگَد شهيد! شهيد چيز اَس؟ شهيد کدام اَس؟ بي حيا! تبريک چيز اَس؟ رد شو از جلو چشم مَ، رد شو!»

من با دست اشاره مي­کنم که دختر از اطاق بيرون برود. خاله عفت خطاب به آن دو نفر ديگر هم مي­گويد، «شمام بريتان! نشستيد چه کنيتان؟ مَ مِخوام با خواهرم تنها بمانم - بريتان! تبريکتان ام با خودتان ببريتان! پاشيد! پاشيد!»

عمهٌ محمود و حميد، نگاهي پر از بخشش به طرف ما مي­اندازد و بلند مي­شود. يکي از دختر عمه­ها عصباني است و قصد محاجّه دارد، ولي خواهرش دست او را مي­گيرد و هر سه از اطاق بيرون مي­روند.

خاله عفت، با صدايي که هنوز در آن خشم محسوس است، به من مي­گويد، «مَنَ ببر پيش خاله­ات. اونجام هيچ کَسَ را نده.»

من در هال را مي­بندم و در اطاق را باز مي­کنم.

کولر و دو بادزن برقي روشن است تا جنازه را از گرماي شهريور ماه در امان بدارد. کسي روي بدن و صورت جسد را با شمدي سفيد پوشانده است. برجستگي بيني و فرورفتگي شکم از پشت اين پوشش پيداست. زير بيني، آنجايي که بايد لب و دهان ظريف خاله باشد، ترشح آب و زردابه لکه­اي بد رنگ بر پارچه نشانده است. باد پنکه شمد سفيد را با ضرب و آهنگ دم فرو بردن و برآوردن مي­لرزاند. براي لحظه­اي تصور مي­کنم خاله طلعت زنده است و نفس مي­کشد. قلبم تندتر مي­زند - با ترس و با امید. اما لحظه گذراست. پرهٌ بادزن­ها مي­چرخد، خاله طلعت بي حرکت است، و شمد تکان مي­خورد.

 

شصت و شش

 

به رنگ سياه کم­کم حساسيت پيدا کرده­ام و از صداي شيون و زاري ديگر خسته­ام. مراسم عزاداري چقدر طولاني است و چقدر زشت. بدون خاله طلعت فضاي خانه به نظرم مثل سرب سنگين مي­آيد، احساس مي­کنم حميد مثل بختک روي سينه­ام افتاده است و عمه و دخترعمه­هايش، که بعد از فوت خاله شب و روز اينجا هستند، مثل دوال پاي بر پشتم نشسته­اند. بی شک بي تابي و کلافگي توي صورتم پيداست که مريم مي­گويد، «تو ديگه اينجا نميتوني بموني.»

«نه - واقعاً نمي­تونم. اصلاً ديگه تحمل اين خونه رو ندارم، اما به هر حال تا يه آپارتمان مناسب پيدا نشه، مجبورم همينجا باشم.»

مريم مي­گويد، «آخه چرا مجبوري؟ خونهٌ من که هست، صد بار ام بهت گفتم. چرا سر لج داري؟»

«نه لج نيست - ديگه نای تکون خوردن ندارم. تو ببين من از روزي که برگشتم چند تا جا عوض کردم! مدتي خونهٌ مهدي اينا، مدتي خونهٌ خوم، مدتي پيش خاله­ها، مدتي پيش تو. دارم مثل کوليا ميشم!»

مريم به بهانهٌ من اعتنايي نمي­کند و دنبال حرف خودش را مي­گيرد: «يه چند روز مياي خونهٌ من، از اين فضا در مياي، بعد ام يه سفر ميري پيش خواهرت، يه خورده استراحت مي­کني - تا اون موقع من قول ميدم برات يه آپارتمان نقلي نزديکاي خودم پيدا کنم.»

مي­گويم، «چه نقشه­ها براي من کشيدي! سفر چي؟ پول سفر ندارم - مخصوصاً حالا که دوازده هزار تومن ام از هر مسافر وديعه ميگيرن. خونهٌ تو ام…»

مريم مي­گويد، «اونو اصلاً حرفشو نزن - بايد بياي. من همين فردا ميام ورت مي­دارم مي­برمت - چه بخواي چه نخواي.»

خانه در حقيقت خانهٌ شوهر مريم است. با اينکه مريم در تمام پانزده سال ازدواج کار کرده است و درآمدش را براي ادارهٌ زندگي ريخته است، ولي در مالکيت خانه سهيم نيست. فقط مهر و صفاي او، او را صاحبخانه مي­کند، و مريم به همين قانع است - ملک خانه­هاي شهر و شمال، طبق سند و بنچاق، از آن شوهرش!

مريم به صحبتش ادامه مي­دهد: «براي سفرت ام همهٌ فکراشو کردم. من 20 هزار تومن پول تو بانک دارم…»

نمي­گذارم حرفش را تمام کند. مي­گويم، «به سرت زده؟ بعد از عمري چندرغاز کنار گذاشتي، حالا من وردارم برم سفر؟ ميخوام نرم!»

مريم با کم حوصلگي مي­گويد، «بهت قرض ميدم بابا - اين پول که اونجا افتاده، من باهش کاري نميتونم بکنم. ميدمش به تو، کرايهٌ خونه­اتو مي­گيرم جاشو پر مي­کنم.»

«کدوم کرايه خونه؟ مگه ماجراشو برات نگفتم؟»

مي پرسد، «چه ماجرايي؟ مگه باز اتفاقي افتاده؟»

«خونه دوباره مدتيه خالي افتاده - نگفتم برات؟‌ مستأجره دو هفته بيشتر تاب نياورد! اون روزاي اول حجت باغبون يه بار اومد خونهٌ خاله و مقداري مزخرف تحويل داد که اين زنک داره آبروي خانوادگي ما رو به باد ميده و از اين مهملات. گفتم لازم نکرده نگران حيثيت ما باشه و کاري ام به کار اين زن ييچاره نداشته باشه و فرستادمش رفت. اما مي­دونستم که زنه رو ول نخواهد کرد.»

مريم مي­گويد، «من خيال مي­کنم خود اين حجت به خونه طمع داره - اصلاً دلش نميخواد کسي اون تو باشه.»

«تا وقتي گردن کلفت­ترا از خونهٌ بابا بيرونش نکرده­ان، خونهٌ منو نميخواد. بعدش ممکنه. خلاصه يه شب تلفن کرد و خبر داد که مستأجر نصف شبي اسباب کشي کرده و رفته و مي­خواست بدونه من از جا و مکانش خبر دارم يا نه. نمي­دونم چي باهش کردن که شبانه در رفته! وقتي از حجت پرسيدم قسمو آيه خورد که هيچ چي.»

مريم مي­گويد،‌ «آره ارواي عمه­اش! قسم و آیه به کمرش بزنه! آدرس تازهٌ زنيکه رو برا چي مي­خواست؟»

«من ام ازش پرسيدم - گفت قرض بالا آورده و رفته.»

«دروغ ميگه - لابد ازش باج مي­خواستن.»

مي­گويم، «لابد. حالا جاي شکرش باقيه که خود زن بدبخت قصر در رفت، زرنگي ام کرد. اسباباش ام برد. من مي­ترسيدم از اين بدتر بشه. بهش گفتم اونجا جاش نيست - گوش نکرد. به هر حال فعلاً خونه خاليه، از اجاره­ام خبري نيست.»

مريم مي­گويد، «خب نباشه - پول من که هست.»

مي­گويم، «حرفش ام نزن - من اگه تصميم به سفر بگيرم، ترجمه رو تمومش مي­کنم و تحويل ميدم. نعمتي بايد نصف حق­الترجمه رو تا کار تموم شد بده.»

مريم مي­گويد،‌ «خب همين کارو بکن، فرق نميکنه. اما سفرو بايد بري. فکر خودت ام نيستي فکر خواهرت باش. يادت رفته تو تلفن آخري چي بهت گفت؟»

صداش هنوز توي گوشم است پر از بغض، پر از تمنا.

گفت از شدت نگراني بيمار است و خبرهايي که هر روز مي­رسد نگران­تر و بيمارترش مي­کند. به شوخي­هاي من نخنديد و هرچه کردم که خيالش را از بابت خودم راحت کنم، نشد. گفت اگر من نروم او مي­آيد. وقتي اعتراض کردم گفت، «اگه خطري براي تو نيست براي من ام نيست، اگه قراره بلايي سر تو بياد، سر من ام مياد.»‌

به مريم مي­گويم،‌«نه يادم نرفته. خواهر بيخود دلواپس شده. همه­اش خبراي دروغ به گوشش رسيده. بهش گفتن منو زدن، دستو پامو شکستن، روم اسيد پاشيدن…»

مريم مي­گويد، «خب از اين کارا کردن.»

«اون خيال ميکنه سر من اين بلاها اومده. بهش گفتم دروغه و من سر و مر و گنده­ام.»

مريم نگاهي به سر تا پاي من مي­اندازد و مي­گويد،‌ «سر و مر و گنده! خیلی!» و قبل از آنکه بتوانم اعتراض کنم، می­گوید، «خیله خب - تو سر و مرو گنده­ای - من گفتم فکر خواهرت باش. اون اونجا ناخوش افتاده و تا به چشمش نبينه که تو سر و مر و گنده­ای حالش جا نمياد.»

«حالا يه فکري مي­کنيم.»

عمهٌ حميد سرش را از لاي در مي­کند تو. اين چند روزه جوان شده است. بوي مرگ و مراسم عزاداري و کفن و دفن و غسل و نماز ميت همه به مزاجش ساخته است. مي­گويد، «با شما کار دارن.»

مي­پرسم، «کي؟»

«چه عرض کنم - يه آقايي.»

مي­گويم، «خب تشريف بيارن اينجا.»

عمهٌ حميد گوشهٌ چادرش را با يک دست طوري بالا مي­گيرد که کسي که از کنارش رد مي­شود صورتش را نبيند و مي­گويد، «بفرمائين.»

فريدون وارد اطاق مي­شود. با من روبوسي مي­کند و مي­گويد، «من تازه امروز خبرو شنيدم. سابق اقلاً آدم آگهياي ختمو تو روزنامه­ها مي­خوند - من ديگه اصلاً روزنامه نمي­گيرم.»

مريم و فريدون را به هم معرفي مي­کنم و مي­گويم، «حالا که ديگه روزنامه­اي نيست تا بگيري. به آگهياي ترحیم اين چند تايي هم که آخوندا غضب کردن اعتمادي نيست!»

بعد از تصويب قانون مطبوعات و اعلام ممنوع القلم­ها، 22 روزنامه در يکروز تعطيل شده است. به جاي همهٌ آنها، «انقلاب اسلامي» بني صدر در مي­آيد و «جمهوري اسلامي» بهشتي. اطلاعات و کيهان و آيندگان را آخوندها تصرف کرده­اند - اطلاعات و کيهان را با حفظ نام، و آيندگان را با اسم «صبح آزادگان».

مريم مي­گويد، «راستي با روزنامه چيا چرا کنار نيومدن؟ اونا که به اينا خيلي خدمت کردن.»

مي­گويم، «حالا شب درازه - خدمت خيليا که بهشون خدمت کردن خواهند رسيد.»

فريدون مي­گويد، «من اگه باهت کار نداشتم و صبح تلفن نمي­کردم اصلاً از فوت خانم خبر نمي­شدم.»

مي­گويم، «به من نگفتن که تو تلفن کردي.»

مي­گويد، «پيغامي نذاشتم - وقتي خبرو شنيدم فکر کردم هم بيام ديدنت و هم حرفامو بزنم.»

مريم آمادهٌ رفتن مي­شود و مي­پرسد، «فردا چه ساعتي بيام عقبت؟»

مي­گويم، «آخه…»

«آخه و ماخه نداره! فقط بگو چه ساعتي.»

مي­گويم، «فردا که نميشه مريم جان - بذار آخراي هفته.»

مريم کلافگيش را با نفس بلند پرصدايي نشان مي­دهد و مي­گويد، «آخر هفته ديگه توش حرف نيستا!»

«باشه.» و تا دم در بدرقه­اش مي­کنم.

اطاق نامنظم و شلوغ است. صندلي­هاي پشت بلند ناهارخوري و لهستاني­هاي تاشو و فلزي­هاي ارج، قد و نيم قد و بيقواره و بي نظم ميان مبل­ها پخش و پلا است. آخرين دستهٌ فنجان­هاي قهوه و استکان­هاي چاي هنوز جمع نشده است. زير سيگاري­ها پر است. در بيشتر نعلبکي­ها هم ته سيگار و خاکستر جمع شده است. روي همهٌ ميزها دیس حلوا و قاب خرما و کاسهٌ شله زرد نيمه پر و نيمه خالي ولوست. تمام اين یک هفته ده روز گذشته منظرهٌ غروب اطاق همين بوده است.

کلب علي و دو نفر ديگر از مستخدم­هاي قديمي خانواده هم با من وارد مي­شوند. آنها به رتق و فتق مي­پردازند، و من به طرف فريدون مي­روم که سرگرم تماشاي پردهٌ يوسف و زليخاست.

فريدون مي­گويد، «عشق ام عشقاي قديم!»

مي­گويم، «جديدش که مجازات اعدام داره.»‌

به فريدون نه چاي و قهوه تعارف مي­کنم، نه حلوا و خرما. خيال مي­کنم او هم مثل من بايد دل آشوبه داشته باشد. در ميان سر و صداي خرت خرت صندلي­هايي که جا به جا مي شود و ترق و تورق ظرف و ظروفي که در سيني­ها مي­ريزد، به حرف مي­نشينيم.

فريدون مي­گويد، «مي­خواستم يه نامه بنويسي به بازرگان از طرف ويکتوريا، با يه انشاي مؤثر. شايد يه کاري براي آزادي محسن بکنه.»

مي­پرسم، «مگه آزاد نشده؟ اين مرتيکه خميني که خير سرش عفو عمومي داد! پس چي شد؟» از اينکه خميني خداوار مي­تواند ببخشد، بيش از آنکه عزرائيل وار جان مي­گيرد، عصبانيم. «عفو عمومي! سگ پدر!»

فريدون مي­گويد، «ويکتور هم فکر کرد کار تمومه و محسن در مياد - ما چه شاديا کرديم، اما روزي که ويکتور رفت زندان قصر، بهش گفتن محسنو بردن، اوين.»

مي­پرسم، «اِ - براي چي؟»

«گفتن شاکي خصوصي داره!»

«نگفتن اين شاکي خصوصي کيه؟»

فريدون مي­گويد، «چرا - برادران زينعلي. ظاهراً دو تا رعيتن تو گلندواک. اما نگفتن شکايت­شون از چيه. اينا که همه­اش بهانه اس. به ويکتور گفتن بايد تمام حقوق دورهٌ سناتوري محسنو بده تا آزادش کنن…»

مي­گويم، «اينا سيرموني ندارن. پول! پول! فقط ميخوان تا اونجايي که ميتونن جيباشونو پر کنن.»‌

«کار اينا که معلومه - منتها ويکتور از کجا بده؟ تمام اموال محسن و ويکتوريا رو توقيف و ضبط کردن! وقتي همه رو گرفتن، ديگه چي ميخوان؟ چي ميگن؟ من از اول گفتم - قبل از اينکه هر چي بود و نبود مصادره بشه گفتم - که بايد سبيل همون مرتيکه، پسر حاج محمود معمارو چرب کرد تا قال قضيه کنده شه، ولي ويکتور گفت خجالت مي­کشه به اين آدم رشوه بده. پدرش نونو نمک محسنو خورده، بهش برميخوره.»

مي­پرسم، «پسر حاج محمود ديگه کيه؟»

مي­گويد، «جعفري نامي، از رفقاي يزدي.»

«آهان يادم اومد - ويکتوريا اون شب که خونهٌ دامادش بوديم بهم يه چيزايي گفت.»

فريدون مي­گويد، «همون موقع که ويکتور رفت سراغ اين مرتيکه سلطنت آباد - آخه اين جعفري جاي اون طوفانيان بود، کي بود؟ جاي اون نشسته…»

«دِ؟»‌

«آره - ويکتور رفت سراغش که بفهمه محسنو کجا بردن. اون موقعي که کسي نمي­دونست کجاس - نگفته بودن. يه قولايي اين مرد داد اما کاري نکرد. چند روز بعدش دو نفر اومدن پيش ويکتور، بردنش محضر، 500 هزار تومن ازش گرفتن…»

«بيشرفا محضريش هم کردن؟ دزدياشونم قانونيه!»

فريدون پوزخندي مي­زند و مي­گويد، «آره ديگه - خلاصه گفتن ميدونن محسن کجاس و همين روزا آزادش ميکنن. من شک ندارم که اين دو تا با اون جعفري سر و کار داشتن - يکيشون مي­دونم روزنامه نگار بود، اون يکي رو نمي­دونم. شايد ويکتور بدونه. اما اونم اين روزا حواسي نداره.»

«پس اينام پولو زدن به جيب و رفتن؟ هيچ کار ام نکردن؟»

مي­گويد، «آره ديگه - طمع­شون رفت بالا. ديدن هرچي ميگن ميگيرن، گفتن چرا بيشتر ندوشيم.»

مي­پرسم، «حالا به بازرگان چي بنويسم؟ اينا رو؟»

فريدون مي­گويد، «ديگه هرچي صلاح بدوني. به نظرم بهترين کار اينه که پاشيم بريم پيش ويکتوريا - مرتب از اون شب سراغتو گرفته، هم شماها همديگه رو مي­بينين و هم اونجا همه­مون عقلامونو مي­ريزيم رو هم عريضه رو تدارک مي­بينيم.» و خودش به کلمهٌ «عريضه» مي­خندد.

مي­گويم، «باشه بريم - اما کسي خط بازرگانو نميخونه ها. تا وقتي حاضر نبود قدرتو تقسيم کنه، قدرتي نداشت، ديگه چه برسه به حالا که به تقسيم قدرت ام رضايت داده!»

فريدون مي­گويد، «در هر صورت ما هر کاري از دستمون بر مياد بايد بکنيم. شايد ام تونست کاري بکنه. تيمسار رياحي ام گفته سر پستش مونده براي اينکه سه نفر و آزاد کنه - يکيش محسنه. اون خوب ميدونه محسن چه جور آدميه. بازرگان ام بايد بدونه - قاعدتاً محسنو مي­شناسه. حالا از نوشتن که ضرري نمي­کنيم. به اونم مي­نويسيم.»

«باشه به هرکي بخواي - معلومه.» اما من مي­دانم که زبان و قلم من به التماس و درخواست نمي­گردد، و مي­ترسم خشمي که از اين اوضاع حس مي­کنم در نوشته­ام منعکس شود و کار را خراب­تر کند،‌ ولي از اين مقوله با فريدون حرفي نمي­زنم.

فريدون مي­گويد، «محسن اهل شکايت نيست و معمولاً اظهار نگراني نميکنه - اما اين دفعهٌ آخري که ويکتور رفته بود ملاقات اوين، گفته که فضاي زندان اين روزا خيلي خرابه…»

مي پرسم، «چرا؟ چي شده؟ چه فرقي کرده؟»‌

مي­گويد، «نمي­دونم درست. اونم نتونسته توضيح بيشتري بده. من فکر مي­کنم شايد به خاطر اين ترورا باشه. خلاصه با زندونيا خيلي بدرفتاري مي­کنن. محسن فقط تونسته بگه روز محاکمه­اش معين شده و اگه بشه تاريخش يه خورده عقب بيفته خوبه. لابد احتمال ميده وضع فعلي موقتيه و عوض ميشه. نمي­دونم بهت گفتم يا نه که يه عده خواستن برن بر له محسن شهادت بدن، ردشون کردن. گفتن فقط شاکيا ميتونن خودشونو معرفي کنن - به نفع متهم کسي حق نداره شهادت بده!»

اين نوع حرف­ها را مرتب مي­شنويم - راديو پخش مي­کند، تلويزيون مي­گويد: هر کس مدرکي عليه متهم دارد، هر کس از متهم شکايتي دارد، در محکمه حاضر شود. هيچ کس نمي­تواند به دفاع از متهم برخيزد، هيچ کس اجازه ندارد حرفي موافق متهم بزند. حرف­ها به نظر باورنکردني مي­رسد، خشم ايجاد مي­کند، وحشت برمي­انگيزد. اما درد آن فقط وقتي پايدار است که سرنوشت آشنايي، خويشي یا دوستي مطرح باشد.

به فريدون مي­گويم، «چرا هيچ کس کاری نميکنه؟ چرا هيچ کي اعتراض نميکنه؟ چرا صدا از کسي در نمياد؟»

مي­گويد، «چي بگن؟ به کي بگن؟ کدوم مرجع؟ کدوم مقام؟ خودت که الان گفتي از دست هيچ کس هيچ کاري برنمياد. کار از خرک در رفته. معلوم نيست کي مسئوله، کي نيست.»

مي گويم، «آخه اون موقعي که همه گفتن جلو گلوله سينه سپر ميکنن که اينطور وقيحانه کسي ظلم نمي­کرد. با بي شرمي کسي نمي­گفت متهم قبل از محاکمه و بدون محاکمه محکومه! پس چرا حالا…»

فريدون مي­گويد، «خب ديگه مردم انقلابشونو کردن، اينم ثمراتشه. هيچ ملتي ام نيروي اينو نداره که دوتا انقلاب پي هم بکنه. حالا پاشو بريم سراغ ويکتوريا نامه رو بنويس.»

بلند مي­شوم. فريدون مي­گويد، «در ضمن يادت باشه که اسم ويکتوريا رو تو نامه زهرا بياري.»

با تعجب مي­گويم، «چرا؟»

«اووو - سر اسمش اين روزا مصیبت داشتيم. کميته کاغذشو قبول نمي­کرد، مي­گفت این مسلمون نيست! ويکتوريا که اسم مسلموني نيست!»

من هنوز با تعجب فريدون را نگاه مي­کنم. مي­گويد، «زهرام تو شناسنامه­اش هست.» و با خنده اضافه مي­کند، «بابا بزرگ کار دستش داده. اگه ناصرالدين شاه انگلستان نمي­رفت و با ملکهٌ ويکتوريا نمي نشست…»

مي­گويم، «اينا تا کجا ميخوان برن؟ يعني با همه چيز ما کار دارن؟ چي بخوريم، چي بپوشيم،‌ اسم بچه هامونو چي بذاريم؟ ما تو زندگي چه اختياري داريم؟»

فريدون مي­گويد، «هيچ اختياري. مگه قرار بود داشته باشيم؟ مگه وقتي ملتي ميگه من محجورم و قيم لازم دارم، اختياري ام براش ميمونه؟ ولايت فقيه تصويب شد، تموم شد رفت.»

 

 

شصت و هفت

 

وقتي به منزل داماد ويکتوريا مي­رسيم، حوالي يازده شب است. خانه درتاريکي و سکوت فرورفته است و در اطراف هيچ کس نيست. فريدون در ماشين را باز مي­کند، به بالا و پايين کوچه نظري مي­اندازد و مي­گويد، «امشب پاسدارام تعطيل کردن! رفتن مرخصي!»

پياده مي­شوم و مي­گويم، «بهتر. آدم چند ساعت ام ريخت نحسشونو نبينه غنيمته.»

فريدون زنگ در را مي­زند. دست­هايش را به هم مي مالد و مي­گويد، «ديگه حسابي تک گرما شکسته. شبا اينو را خوب خنکه.»

چند لحظه صبر مي­کنيم و فريدون زنگ ديگري مي­زند،‌ ولي باز جوابي نمي­آيد.

مي­گويد، «عجيبه - اينا کجان؟»

«شايد خوابن.»

«نه بابا - اين ساعت هيچ وقت نمي­خوابن.»

«تو خيلي کوتاه زنگ زدي - شايد نشنيدن.»

فريدون اين بار انگشتش را طولاني تر بر روي دگمه نگه مي­دارد و با خنده­اي عصبي مي­گويد، «از بس اين روزا زنگ در آدما رو از جا مي­پرونه، من هرجا ميرم مظلوم در مي­زنم!»

صداي آهستهٌ پايي از پشت در شنيده مي­شود و صداي خفهٌ مردي از داخل مي­پرسد، «کيه؟»

«منم! فريدون! شماها خوابين؟»‌

در محتاط باز مي­شود و ما مي­رويم تو. اطاق­های خانه هم تاريک است. فقط نور چراغی از درز دری پيداست. فريدون مرا جلو مي­اندازد و به مردي که در را باز کرده است و من نمي­شناسم، مي­گويد، «ويکتوريا کجاس؟ ما اومديم نامه رو همين امشب بنويسيم، تا ببينيم بعدش چي ميشه.»

مرد مي­گويد، «ويکتور نيست - رفته بيرون.»

چراغ در اطاقي روشن است که چندي پيش ويکتوريا با من در آن به درد دل کوتاهي نشسته است.

فريدون مي­پرسد، «کجا رفته؟‌ قرار نبود جايي بره.» و به من تعارف مي­کند که بنشينم.

مرد مرا با دقت نگاه مي­کند وبه فريدون مي­گويد، «يکي دو ساعت پيش از اوين تلفن شد، رفت اونجا.»

فريدون با نگراني سؤال می­کند، «براي چي رفت؟ با کي رفت؟ يعني ويکتور ام… نکنه ويکتور ام…»

مرد مي­گويد، «نه - با دامادش رفت.»

«آخه اصلاً چرا رفت؟»

مرد مي­گويد، «نزديکاي 9 تلفن زنگ زد. يه کسي گفت از زندون اوين تلفن ميکنه. گفت ويکتور بايد بره اونجا، ميخوان سر يه موضوعي با محسن رو بروش کنن. ما همه شک­مون ورداشت که نکنه تلفن بيخودي باشه. خودمون نمرهٌ اوينو گرفتيم. گفتن نخير درسته، از همونجا تلفن شده و بازخواست کردن‌ که چرا راه نمي­افتين، همه منتظرن. ويکتور گفت تا با خود محسن حرف نزنه نميره. گوشي رو دادن به محسن.»

فريدون و مرد هردو ايستاده­اند. دست فريدون روي دستهٌ صندلي است و مرد نزديک در است.

فريدون مي­پرسد،‌ «خب محسن چي گفت؟ اونم گفت که ويکتور بره اوين؟»

«آره - گفت بهتره ويکتور هرچي زودتر راه بيفته.»

فريدون مرا با حيرت نگاه مي­کند و مي­گويد، «من اصلاً نمي­فهمم چرا! تو سر در مياري؟»

مي­گويم، «نه.»‌

مرد پا کشان به طرف مبل­ها مي­آيد و با خستگي مي­نشيند و مي­گويد، «گفت امشب قراره اعدامش کنن.»

فريدون مي­گويد، «ايواي!» و دستهٌ صندلي زير سنگيني تمام بدنش به قرچ  قرچ مي­افتد. من صدا را در کاسهٌ سرم مي­شنوم. به نظرم مي­آيد چيزي آنجا مي­شکند که بست زدني نيست.

فريدون مي­پرسد، «اعدامش کنن؟ به همين سادگي؟ به چه جرمی؟ محسنو؟ چرا اعدام کنن؟»

نه کسي جواب دارد و نه فريدون انتظار جواب. در سکوت اطاق صداها در سرم بلندتر مي­پيچد: صداي شکستن، صداي تير، صداي ترمز، صداي چرخ­هاي ماشين، صداي درهايي که به هم مي­خورد، صداي قفل، کليد، زنجير، پا…

فريدون سعي مي­کند دست ويکتوريا را بگيرد ويکتوريا دست را عقب مي­زند و مي­نشيند. داماد ويکتوريا کيف زنانه و دسته کليدي را روي ميز کنار در رها مي­کند و همانجا به ديوار تکيه مي­دهد. رنگ صورتش پريده است و پره هاي بيني­اش باز. اما حالت ويکتورياست که به وحشتم مي­اندازد. درست نمي­دانم چه تغييري کرده است، مثل اين است که تمام اسباب صورتش جا به جا شده است. هيچ­کدام از اعضا آنجايي که بايد نيست. مثل صورتي است که بر شيشهٌ پنجره­اي فشرده شود، مثل تصويري که زياد به کانون دوربين نزديک باشد، مثل عکسي که با نوري تند و از زاويه­اي نامناسب گرفته شده باشد.

براي لحظه­اي سکوت و سکون کامل است، تا ويکتوريا حرف مي­زند،‌ بي آنکه به کسي نگاه کند:

«تموم شد.»

باز سکوت است و هيچ کس شهامت شکستن سکوت را ندارد. ويکتوريا از نو شروع مي­کند:

«محسن گفت، " ناراحت نباش هرکي يه سرنوشتي داره، سرنوشت من ام اينه، ناراحت نباش. از بچه­ها مواظبت کن".» به تک تک ما نگاه مي­کند و ادامه مي­دهد: «فقط همينا رو گفت. چيز ديگه­اي نگفت. يه نفر ديگه ام تو اطاق بود، همونجا نشسته بود. يه اطاق کوچيک کثيف - مرتيکه ام نشسته بود، مواظب ما بود. چرا مواظب بود؟ مواظب چي بود؟ ما چکار مي تونستيم بکنيم؟» باز چشمش را از روي صورت­هاي همه مي­گذراند. «يه نفر ديگه ام چند دفه با يه کاسهٌ آب اومد تو. به محسن مي­گفت آب بخوره - محسن تشنه نبود. اما مرده باز برگشت، باز کاسه رو داد دست محسن. دفهٌ آخر گفت "خب ديگه وقت تمومه راه بيفت". ما بلند شديم اومديم بيرون. محسن پرسيد، "کس ديگه­اي باهت هست؟"» اين بار فقط دامادش را نگاه مي­کند: «خواست بياد تو رو ببينه نذاشتن.» توي ذهنش به دنبال تصاویر و کلمات مي­گردد. «بيرون يه ماشين وايساده بود، دو نفر ديگه ام توش بودن. يکيشون خيلي پير بود، تنهام بود. پهلوي اون يکي يه جووني وايساده بود.» از فريدون مي­پرسد، «پسرش بود؟»

فریدون با عجز نگاهش می­کند. داماد ویکتوریا می­گوید، «به نظرم پسرش بود.»

ويکتور مي­پرسد، «اون دو تا رم مي­بردن اعدام کنن؟ بکشن؟»‌

داماد ويکتور فقط سرش را تکان مي­دهد.

ويکتور مي­گويد، «دور تا دور ماشين مسلسل به دست وايساده بودن. محسن فقط گفت، "ناراحت نباش سرنوشت من اين بود ديگه - چه کار ميشه کرد".» از همهٌ جمع سؤال مي­کند: «با ماشين کجا مي­برنشون؟»‌ سرها همه پائين است. ويکتوريا مي­گويد، «چه فرقي ميکنه. ديگه چه فرق ميکنه.»‌ و باز ساکت مي­شود.

بر صندلي صاف نشسته است، با شانه­هاي عقب رفته و گردن افراشته. دست­هايش روي دو دستهٌ مبل استوار است. فقط بر لرزشي که در پاهاست ضابطه­اي ندارد. ناگهان از جا کنده مي­شود و رو به من مي­گويد، «من خيلي خسته­ام - منو ببخشين. بهتره برم دراز بکشم.»

همه بلند مي­شويم و من فقط با اشارهٌ سر مي­گويم - حتماً، حتماً.

مي­گويد، «چرا من هميشه شکاياتمو براي شما ميارم؟» سعي مي­کند لبخند بزند. من دلم مي­خواهد نوازشش کنم و سرش را روي سينه­ام بگیرم، اما چون برق زده­ای سر جايم بی حرکت مي­مانم تا ويکتوريا و دو نفر ديگر از اطاق بيرون بروند.

فريدون به من مي­گويد، «بيا بريم من تو رو برسونم.» صداي فريدون از ته چاه در مي­آيد و من مثل خوابگردان به سمت در راه مي­افتم.

توي ماشين هيچکدام به هم نگاه نمي­کنيم - گويي از هم شرم داريم، گويي احساس گناه مي­کنيم. من به اين آخرين ديدار، آخرين تماس، آخرين نگاه فکر مي­کنم. در اين آخرين لحظه چه مي­شود کرد؟ چه مي­توان گفت؟ چه بايد به ذهن سپرد؟…جملاتي از نامهٌ لويي هانري مارت که خطاب به زنش قبل از اعدام نوشته است - در ملک ديگري و انقلاب ديگري - در سرم شکل مي­گيرد:

ديگرچه مانده است که بکنم؟ …آه عزيزمن مشکل­ترين کارها…مانده است که ترک تو گويم! ...از اين فکر چنين مي­پندارم که پيش از چشيدن نيش مرگ ديگر نيستم… من مي­ميرم و دوستدار تو، شوهر تو، عاشق تو مي­مانم…

فريدون گاه به گاه حرف مي­زند - از محسن:

«چه مردي بود…»، «چه نازنيني بود…»، «تو نديده بوديش…»، «من هنوز باورم نميشه…»‌، «نميشه کشته باشنش…»، «آزارش به هيچ کس نرسيده بود…»، «به هر کي تونسته بود کمک کرده بود…»،‌ «چرا؟ هرچي فکر مي­کنم نمي فهمم چرا…»

تمام حواس من پيش ويکتورياست. به صورت برافروختهٌ درهم ريخته­اش فکر مي­کنم، و به لرزشي که در پايش بود، و به آهنگ يکنواخت صدايش، و به اينکه از ده دقيقهٌ آخري که با شوهرش داشته است تنها جزئياتي بي معني و نامفهوم در ذهنش مانده است که تمام بار شاعرانه و درد کلمات لويي هانري مارت را در خود دارد.

وقتي مي­رسم و از فريدون جدا مي­شوم، تمام نامه را يکبار ديگر مي­خوانم. گفته­هاي مارت، که در گذشته به نظرم زياد احساساتي و شايد غلوآميز آمده است، حالا ساده­ترين حرف­ها و باورکردني­ترين احساس­هاست:

… ترک خانواده گفتن، جدا شدن از همسري همراه و فرزنداني عزيز…

 با ذهني که مي­داند چه از دست مي­دهد، قلبي که آگاه است چه مي­بازد، حسي که مدام با آن ضربهٌ نهايي که مرا از زندگان جدا مي­کند مي­ستيزد…‌ تاب اين همه، عزيز من، بيش از توان من است و مرا پيشاپيش مي­کشد. مي­بيني که عشق زناشويي که سرچشمهٌ تمام لذت­هاي من بود، اکنون کانون همهٌ دردهايم شده است! مي­بيني که عالم پدري که سرشار از مهرباني­ها بود، امروز مملو از پشيماني­هاست!… چه شيرين بود اگر مي­توانستم تو را بار ديگر ببوسم، و فرزندانم را باز در آغوش بفشرم… آدمي نمي­خواهد اين جهان را ترک گويد، مع­هذا من، ناگزير تا چند لحظهٌ ديگر عازم جهاني ديگر مي­شوم. آه خداي من، نيروي چنين سفري را از کجا بيابم؟ بي غمخوار و بي يار! دور از همهٌ آنها که دوستم مي­دارند! در اطرافم فقط زندان و قاضي و جلاد!… با اين حال بر من دل مسوزان عزيز من، ساعتي ديگر من از تو خوشبخت­تر خواهم بود…

 

باقي ماندهٌ شب را در اطاق موقتم، در خانهٌ خاله، با جسدها و جنازه­ها مي­گذرانم. با مرده­هايي که دوست داشتم، که نديده بودم، که مي­شناختم، که دوست نداشتم. صورت­ها مي­آيند و مي­روند، در هوا شناورند - حرکتشان لَخت و سنگين، بدن­هاشان کبود و سرد. چيزهايي مي­گويند که نمي­شنوم، اشاراتي مي­کنند که نمي­فهمم. دست هرکدام کاسهٌ آبي است و بر سينهٌ هريک جاي زخمي. تمام اطاق را مردگان پر کرده­اند، دانه دانه کنار هم و سوار هم بر زمين دراز کشيده­اند -  از کف تا تخت و از تخت تا سقف - رديف به رديف بالا آمده­اند. من زير وزن اجساد دست و پا مي­زنم، پي روزنهٌ هوايي مي­گردم. به جاي هوا در فضا خون مي­جوشد - از تمام زواياي اطاق، از درز پنجره­ها، از شکاف زير درها. از سقف قطره قطره مي­چکد، بعد رگبارمی­زند - سیلابی ازخون غليظ سرخ. هرچه بيشتر دست و پا مي­زنم، بيشتر زير فشار جنازه­ها مي روم، بيشتر در خون غرق مي­شوم، بيشتر سرماي مرگ را حس مي­کنم.

سراسيمه از خواب مي­پرم. ملافه به دور سر و گردنم پيچيده است، دست­ها و پاها يخ زده است، عرق سرد بر تنم نشسته است. در تقلايي که کرده­ام، تنگ آب کنار تختخواب را برگردانده­ام. هنوز آب، با قل قل، در گلوي بطري مي­پيچد و مي­ريزد. بيرون اولين باران پائيزي نم نم مي­بارد. پنج صبح است.

از طبقهٌ بالا صداي پاي محمود مي­آيد. به عادت دوران سربازي سحرخيز است و چون اداره و دفتري ندارد، فقط اطاق را گز مي­کند‌ و منتظر است خاله شوکت بيدار شود و صبحانه­اش را بدهد.

بطري آب را روي ميز مي­گذارم و تختم را منظم مي­کنم و به حمام مي­روم. آنقدر زير دوش مي­ايستم، تا حرارت بدنم به حال عادي برگردد، تا خون دوباره به گردش بيفتد، تا تصاوير ترسناک کابوس شسته شود - و در تمام اين مدت به ويکتوريا فکر مي­کنم. چه مي­کند؟ چه خواب آشفته­اي داشته است؟‌ چطور بيدار مي­شود؟ چگونه به استقبال روز مي­رود؟

کابوس در بيداري، از کابوس در خواب سمج­تر است. هرچه مي­کنم که ذهنم را به مسائل ديگري متوجه کنم، موفق نمي­شوم. لباس مي­پوشم و به طبقهٌ بالا به سراغ محمود مي­روم.

محمود در را باز مي­کند و با تعجب مي­پرسد، «تا حالا نخوابيدي؟ يا به اين زودي بيدار شدي؟»

مي­گويم، «در واقع نخوابيدم. صداي پات ميومد…»‌

محمود مي­گويد، «بيا تو، بيا تو. تو هيچ وقت بالا نمياي. بيا کتابامو نشونت بدم.»

کتاب­هاي محمود همه منظم و گردگيري شده، در کتابخانه چيده شده است. بيشتر مربوط به حرفهٌ مهندسي و سلاح­هاي جنگي و قواعد نظامي است. يک نقشهٌ برجستهٌ ايران بر يکي از ديوارهاي اطاق کوبيده شده است. ميز تحرير بزرگ و صندلي چرمي قهوه­اي رنگي زير نقشه است و روي ميز نيم تنهٌ سنگي ناپلئون قرار دارد. از بالا تا پائين گنجه­اي که جعبه آينه دارد سربازهاي چوبي رنگي چيده­اند، با لباس­هاي ارتش فرانسه و انگليس، با يونيفرم هاي سربازان شمالي و جنوبي امريکا در زمان جنگ­هاي انفصال. يکي از طبقات گنجه، صحنه آرايي جنگي شده است با توپ و عراده، پياده نظام و سواره نظام، زخمي­هايي که بر زمين افتاده­اند، سربازاني که با هم درگيرند، يک گروه سرباز زانو زده­اند، نشانه رفته­اند،  منتظر فرمان آتشند.

«اينا کيو ميخوان تيرباران کنن؟»

پشت محمود به من است و غباري را که بر کلاه ناپلئون جمع شده است پاک مي­کند و با بي حواسي مي پرسد، «چي؟»

 

بازگشت