شصت و پنج
به
حميد ميگويم،
«اگه آخوند تو
اين خونه
بياد، من قلم
پاشو خورد ميکنم
- و ميکنم.»
ميگويد،
«عجب داستاني
داريم! چرا
ميخواي روز
ختم افتضاح
بار بياري
بچه؟» در صداي
حميد پرخاش
نيست، فقط سعي
دارد مرا سر
عقل بياورد.
ميگويم،
«افتضاح تو
بار مياري اگه
ملا اينجا راه
بدي. بس نيست
دق مرگش کردن؟»
حميد
ميگويد، «لااله
الاالله!
آخه اونا چکار
به کار خاله
داشتن؟»
ميگويم،
«دق مرگش کردن
ديگه. نميتونست
زنده بمونه و
دستش پيش منو
تو دراز باشه.
عادت داشت
بذلو بخشش کنه
- مي فهمي؟
عادت داشت.
خانم بود.»
خاله
شوکت، طبقهٌ
پائين در بستر
افتاده است و
عمهٌ حميد و
محمود مشغول
پرستاري از
اوست. محمود بالاست،
کنار من نشسته
است، اما در
صحبت ما شرکت
نميکند.
احساس حميد را
هيچ وقت نميتوانم
حدس بزنم، ولي
تأثر محمود از
مرگ خاله طلعت
صميمانه است.
حميد
ميگويد، «ختمو
که نميشه بي
آخوند برگزار کرد
که. ميشه بگيم
بالا نياد -
همون پائين
قسمت مردونه
بمونه.»
مي
پرسم، «چي؟
قسمت مردونه،
قسمت زنونه؟
من که همهٌ
دوستامو، از
مرد و زن،
ميارم اينجا -
همينجا که خالهام
مرد. آخوند ام،
بهت گفتم…»
محمود
وارد گفتگو ميشود
و به حميد ميگويد،
«خب ختم مردونه
رو مسجد بذار -
تو خونه نميشه
زنا رو از
مردا جدا کرد.
خونهٌ ما رسم
نبوده.»
حميد
ميگويد، «تو
اصلاً پرتي از
مرحله - من که
ميخواستم
که - منتها
طالقاني ام
امروز مرده،
مسجد پيدا
نميشه. به!»
ميگويم،
«چه بهتر.
آخوند ام پیدا
نشه، همشون
برن ختم
طالقاني - اينجا
نيان.»
حميد
ميگويد، «جانم،
عزيزم، تو چرا
حرف حساب سرت
نميشه؟ دِ آخه
خالهات
مسلمون بود
آخه. عجب
داستاني
داريم!»
صدايم
بي اختيار
بلند ميشود:
«مسلمون بود،
ميدونم.
با خداي خودش
ام راز ونياز
داشت - خودش و
خداش. به اينا
چه مربوطه؟ به
اين زالوها چه
مربوطه؟»
محمود
باز به حرف ميآيد
و رو به حميد
ميگويد، «تو
که نوار قرائت
قرآن داري - خب
همونو بذار
روز ختم، همون
بسه ديگه.
شماهام دعوا نکنين
بابا، خاله
اون اطاق هنوز
تنش سرد نشده،
درست نيست.»
چرا
سرد شده است.
در
بغل خود من
سرد شد. دور
ميز ناهار خوري
نشسته بوديم.
محمود و خاله
شوکت هم
بودند. خاله
طلعت داشت
ماست قبل از
غذايش را ميخورد.
صحبت از
جريانات روز
بود - از
بازداشت
دوبارهٌ
منوچهر
ميرزا، از
مسئلهٌ باز
نشستگي محمود
و قطع حقوقش،
از کوششهاي
بي حاصل حميد
براي روشن کردن
وضع خاله
طلعت.
خاله
طلعت ساکت
بود. چند روزي
بود که آشکارا
ميل نداشت
راجع به اين
مسائل بشنود.
يکي دو بار،
همان اوايلي که
موضوع مصادرهٌ
اموال مطرح
بود، وقتي دو
به دو بوديم،
از من پرسيد، «به
نظر تو چنين کاري
ممکنه؟ اين
مرد ميگه
مسلمونه -
چطور با آبروي
مردم ميتونه
بازي کنه؟» و
بي آنکه منتظر
جواب بماند،
گفت، «نه نه -
گمان نکنم.
نميشه.» ولي جز
همان يکي دو بار
حتي در خلوت
هم حرفي در
اين باره نزد.
اين اواخر
ديگران هم که
صحبتش را ميکردند
يا از اطاق
بيرون مي رفت
و يا سرش را به کاري
مشغول ميکرد
و تظاهر ميکرد
که نشنيده
است.
ظهر
هم ساکت بود و
قاشق قاشق
ماستش را ميخورد
– با شتابی بیش
از معمول.
خاله شوکت رو به
خواهرش گفت، «آبج
جان، اينقد
تند نخوريتان،
براتان بد اَس.»
خاله
طلعت سرش
پائين بود و
جواب نداد.
فقط دستش خيلي
سريعتر بين
دهان و کاسهٌ
ماست به حرکت
افتاد.
خاله
شوکت يکبار
ديگر گفت، «آبج
جان! وا!»
خاله
طلعت باز جواب
نداد. محمود
با صداي بلندتر
گفت، «خاله؟
با شمان!»
دست
خاله روي کاسهٌ
ماست آرام
گرفت - سر و
چشمش هنوز
پائين بود و
بي حرکت. رنگ
صورتش مرا از
جا پراند:
درست به زردي
زعفران. نزديک
صندليش
ايستادم و
پرسيدم، «خاله
جان حالتون
خوب نيست؟» و
دستم را دور
شانهٌ
استخوانيش
انداختم. تمام
بالاتنهٌ خاله
به طرف من خم
شد، سرش روي
سينهام
قرار گرفت و
دستش کاسهٌ
ماست و قاشق
را سرنگون کرد.
میان بازوها
گرفتمش و داد
زدم، «کلب علي!»
خاله
شوکت بهت زده
فقط ميگفت، «وا!
وا!»
به
محمود گفتم، «در
اطاق خوابو
واز کن - زود
باش.» و با کمک کلب
علي خاله را
بلند کردم.
بدن ظريفش، در
فاصلهٌ ميان
ميز غذا خوري
و تختخواب، هر
لحظه روي دستم
سنگينتر ميشد.
روي تخت درازش
کردم، صورتم
را به صورتش
چسباندم و
دستم را روي
پيشاني بلندش
گذاشتم و
گفتم، «خاله
جان؟ خاله؟
حرف بزنين.
خواهش ميکنم
حرف بزنين -
فقط يک کلمه.»
اما ميدانستم
تمام شده است،
ميدانستم
خاله طلعت مرده
است. براي
اولين بار
مرده ميديدم،
براي اولين
بار کنار جسدي
بودم.
محمود
دم در ايستاده
بود. گفتم، «دکتر
خبر کن! يه کاري
بکن!»
وقتي
طبيب رسيد
تمام بدنم از
سرماي دست خاله
که در دستم
بود، ميلرزيد
و تا ستون
فقراتم يخ
بسته بود.
از
پائين صداي
شيون بلند ميشود.
ميگويم، «خاله
عفت اومد.»
حميد
به محمود ميگويد،«بيا
بريم بیاريمش
بالا که مامان
استراحت کنه.»
و به من ميگويد،
«تو خاله عفتو
يه جوري ساکت کن.»
و هر دو از
اطاق بيرون ميروند.
من
سرم را به پردهٌ
يوسف و زليخا
تکيه ميدهم
و به صندلي
خالي خاله
طلعت نگاه ميکنم.
چقدر خانم
زندگي کرد، و
چقدر خانم مرد
- بي صدا و بي
ادا. مرگ اگر
چنين بيايد،
خوب است - بي
خبر و يک آن.
دست از خوردن
ميماند،
قلب از زدن ميايستد،
همه چيز تمام
ميشود - فکرهاي
ناگوار،
دشواريهاي
راه. خواب
شروع ميشود،
خواب بي کابوس،
خواب بدون
بيداري.
فغانهاي
خاله عفت
رساتر به گوش
ميرسد و «اوهو
اوهو»ي کسي که
با او دم
گرفته است و
صداي پاهاي
متعددي که
درهم و برهم
بر پلهها ميخورد.
بي اختيار ميگويم،
«سيس!» مثل اينکه
ميترسم
آرامش خاله
طلعت آشفته
شود. به سرسرا
ميروم. عمهٌ
چادري محمود و
حميد، زير بغل
خاله عفت را
گرفته است و
دخترهاي
مجاهدش از پشت
سر ميآيند.
خاله،
چشمش که به من
ميافتد،
فريادش
بلندتر ميشود
و هاي هاي بي
اشک عمهٌ
پسرخالهها
هم به همان
نسبت اوج ميگيرد.
خاله عفت توي
سينهٌ من داد
ميزند، «آبجيم
کو؟ مَ آبجيمَ
مِخوام! آبجیمَ
مِخوام! آبجيم
چه شد؟» و مرا
با خودش به
طرف اطاق خواب
خاله طلعت ميکشد.
«نکنين
خاله جان -
اينطوري نکنين.
نرين تو اون
اطاق. اول
آروم شين،
بعد، اونوقت.»
«مِخوام
صورت ماهشَ
ببينم! يه بار
ديَه ببينم!»
از
عمه و دخترهاي
عمهٌ محمود و
حميد کمک ميخواهم.
«نذارين…» ولي
بي حاصل است -
در صورت هرسهٌ
آنها فقط کنجکاوي
است. خاله عفت
سبک است، اما
به علت تقلايي
که ميکند،
به زحمت بغلش
ميکنم و
به اطاق
پذيرايي ميبرمش.
بقيه هم به
دنبال ما ميآيند.
خاله
عفت صورتش را
چنگ ميزند و
ضجههايش
گوش خراش است.
باز بي اختيار
ميگويم، «سيس!»
و دست خاله را
نوازش ميکنم.
يکي
از دخترهاي
مجاهد ميگويد،
«چه روز مبارکي
خانم فوت شدن.
خدا رحمتشون کنه.»
مادرش
با تکان دادن
سر تصديق ميکند.
خاله عفت آرامتر
شده است،
خودش را به
دوطرف ميجنباند،
دختر را با کنجکاوي
نگاه ميکند
و ميگويد، «واي!
واي! چه شوم اَس
امروز، چه نحس
اَس. بالام
چيش مبارک اَس؟
آبجي! آبج جان!
آبج جان! کجا
رفتي آبج جان؟»
دختر
عمه باز حرف
ميزند: «به
به! به به! چه
سعادتي! خوش
به سعادتشون!
چه همراهي
دارن امروز!»
دختر
ديگر ميگويد،
«غرفه شون تو
بهشت آماده
اس! همسفر
مجاهد کبير!
همراه مجاهد نستوه!»
مادر
مجاهدين با
لبخندي
روحاني ميگويد،
«حتم! حتم جاشان
تو بهشت اس. يه
همچه روزي -
حتم!»
خاله
عفت فقط بدنش
را تکان ميدهد
ولي ديگر چيزي
نميگويد،
حرفي نميزند.
فقط چشمش را
از يکي از
دخترها ميگيرد،
به آن يکي ميدوزد،
بعد به طرف
مادرشان نگاه
ميکند.
يکي
از دخترها رو
به من ميگويد،
«تبريک و
تسليت عرض ميکنم.»
دختر
ديگر و مادر
با هم ميگويند،
«تبريک و
تسليت. تبريک
و تسليت.»
خاله
عفت ناگهان بي
حرکت ميشود
و ميپرسد، «اينا
چيز اَس شما مِگيتان؟
تبريک کدام اَس؟
مجاهد کي اَس؟»
يکي
از دخترها با
شکيبايي
توضيح ميدهد:
«امروز حضرت
آيت الله
طالقاني ام
فوت شدن.»
عمهٌ
حميد و محمود
شروع ميکند:
«انا ليالله و
انا…»
خاله
عفت صدايش را
بلند تر ميکند
و ميپرسد، «خُ
- فوت شده اَس که
شده اَس. به
آبج جان چه؟ مَ
خواهرم رفت،
خواهر عزيزتر
از جانم رفت. اي
خواهر!…» و باز
جيغ ميکشد.
دختر
ديگر با وقار
ميگويد،
«ناراحت
نباشين خانم -
عوضش با مجاهد
کبير رفت.
شهيد شد.
حقيقتاً تبريک
و تسليت…»
اين
بار صداي جيغ
خاله عفت از
روي غم نيست،
از سر خشم است.
فرياد ميزند،
«باز مِگَد!
باز مِگَد
مجاهد کبير! مَ
خواهرم مرده اَس،
تو بي حيا
تبريک مِگي؟
مجاهد کبير،
تون به تون
بيفتد - آبج
جان جاش تو
بهشت اَس. مِگَد
شهيد! شهيد
چيز اَس؟ شهيد
کدام اَس؟ بي
حيا! تبريک
چيز اَس؟ رد
شو از جلو چشم
مَ، رد شو!»
من
با دست اشاره
ميکنم که
دختر از اطاق
بيرون برود.
خاله عفت خطاب
به آن دو نفر
ديگر هم ميگويد،
«شمام بريتان!
نشستيد چه کنيتان؟
مَ مِخوام با
خواهرم تنها
بمانم -
بريتان! تبريکتان
ام با خودتان
ببريتان!
پاشيد! پاشيد!»
عمهٌ
محمود و حميد،
نگاهي پر از
بخشش به طرف
ما مياندازد
و بلند ميشود.
يکي از دختر
عمهها
عصباني است و
قصد محاجّه
دارد، ولي
خواهرش دست او
را ميگيرد و
هر سه از اطاق
بيرون ميروند.
خاله
عفت، با صدايي
که هنوز در آن
خشم محسوس است،
به من ميگويد،
«مَنَ ببر پيش
خالهات.
اونجام هيچ کَسَ
را نده.»
من
در هال را ميبندم
و در اطاق را
باز ميکنم.
کولر
و دو بادزن
برقي روشن است
تا جنازه را
از گرماي
شهريور ماه در
امان بدارد. کسي
روي بدن و
صورت جسد را
با شمدي سفيد
پوشانده است.
برجستگي بيني
و فرورفتگي شکم
از پشت اين
پوشش پيداست.
زير بيني،
آنجايي که
بايد لب و
دهان ظريف
خاله باشد، ترشح
آب و زردابه لکهاي
بد رنگ بر
پارچه نشانده
است. باد پنکه
شمد سفيد را
با ضرب و آهنگ
دم فرو بردن و
برآوردن ميلرزاند.
براي لحظهاي
تصور ميکنم
خاله طلعت
زنده است و
نفس ميکشد.
قلبم تندتر ميزند
- با ترس و با
امید. اما
لحظه گذراست. پرهٌ
بادزنها ميچرخد،
خاله طلعت بي
حرکت است، و
شمد تکان ميخورد.
به رنگ
سياه کمکم
حساسيت پيدا کردهام
و از صداي
شيون و زاري
ديگر خستهام.
مراسم
عزاداري چقدر
طولاني است و
چقدر زشت.
بدون خاله
طلعت فضاي
خانه به نظرم
مثل سرب سنگين
ميآيد، احساس
ميکنم حميد
مثل بختک روي
سينهام
افتاده است و
عمه و دخترعمههايش،
که بعد از فوت
خاله شب و روز
اينجا هستند،
مثل دوال پاي
بر پشتم نشستهاند.
بی شک بي تابي
و کلافگي توي
صورتم پيداست که
مريم ميگويد،
«تو ديگه
اينجا
نميتوني
بموني.»
«نه
- واقعاً نميتونم.
اصلاً ديگه
تحمل اين خونه
رو ندارم، اما
به هر حال تا
يه آپارتمان
مناسب پيدا نشه،
مجبورم
همينجا باشم.»
مريم
ميگويد، «آخه
چرا مجبوري؟
خونهٌ من که
هست، صد بار ام
بهت گفتم. چرا
سر لج داري؟»
«نه
لج نيست - ديگه
نای تکون
خوردن ندارم.
تو ببين من از
روزي که برگشتم
چند تا جا عوض کردم!
مدتي خونهٌ
مهدي اينا،
مدتي خونهٌ
خوم، مدتي پيش
خالهها،
مدتي پيش تو.
دارم مثل کوليا
ميشم!»
مريم
به بهانهٌ من
اعتنايي نميکند
و دنبال حرف
خودش را ميگيرد:
«يه چند روز
مياي خونهٌ
من، از اين
فضا در مياي،
بعد ام يه سفر
ميري پيش
خواهرت، يه
خورده استراحت
ميکني - تا
اون موقع من قول
ميدم برات يه
آپارتمان
نقلي نزديکاي
خودم پيدا کنم.»
ميگويم،
«چه نقشهها
براي من کشيدي!
سفر چي؟ پول
سفر ندارم -
مخصوصاً حالا که
دوازده هزار
تومن ام از هر
مسافر وديعه
ميگيرن. خونهٌ
تو ام…»
مريم
ميگويد، «اونو
اصلاً حرفشو
نزن - بايد
بياي. من همين
فردا ميام ورت
ميدارم
ميبرمت - چه
بخواي چه
نخواي.»
خانه
در حقيقت خانهٌ
شوهر مريم
است. با اينکه
مريم در تمام
پانزده سال
ازدواج کار کرده
است و درآمدش
را براي ادارهٌ
زندگي ريخته
است، ولي در
مالکيت خانه
سهيم نيست.
فقط مهر و
صفاي او، او
را صاحبخانه
ميکند، و
مريم به همين
قانع است - ملک
خانههاي
شهر و شمال،
طبق سند و
بنچاق، از آن
شوهرش!
مريم
به صحبتش
ادامه ميدهد:
«براي سفرت ام
همهٌ فکراشو کردم.
من 20 هزار
تومن پول تو
بانک دارم…»
نميگذارم
حرفش را تمام کند.
ميگويم، «به
سرت زده؟ بعد
از عمري
چندرغاز کنار
گذاشتي، حالا
من وردارم برم
سفر؟ ميخوام
نرم!»
مريم
با کم حوصلگي
ميگويد، «بهت
قرض ميدم بابا
- اين پول که
اونجا
افتاده، من
باهش کاري
نميتونم بکنم.
ميدمش به تو، کرايهٌ
خونهاتو ميگيرم
جاشو پر ميکنم.»
«کدوم
کرايه خونه؟
مگه ماجراشو
برات نگفتم؟»
مي
پرسد، «چه
ماجرايي؟ مگه
باز اتفاقي
افتاده؟»
«خونه
دوباره مدتيه
خالي افتاده -
نگفتم برات؟
مستأجره دو
هفته بيشتر
تاب نياورد!
اون روزاي اول
حجت باغبون يه
بار اومد خونهٌ
خاله و مقداري
مزخرف تحويل
داد که اين زنک
داره آبروي
خانوادگي ما
رو به باد
ميده و از اين مهملات.
گفتم لازم نکرده
نگران حيثيت
ما باشه و کاري
ام به کار اين
زن ييچاره نداشته
باشه و
فرستادمش رفت.
اما ميدونستم
که زنه رو ول
نخواهد کرد.»
مريم
ميگويد، «من
خيال ميکنم
خود اين حجت
به خونه طمع
داره - اصلاً
دلش نميخواد کسي
اون تو باشه.»
«تا
وقتي گردن کلفتترا
از خونهٌ بابا
بيرونش نکردهان،
خونهٌ منو
نميخواد. بعدش
ممکنه. خلاصه
يه شب تلفن کرد
و خبر داد که مستأجر
نصف شبي اسباب
کشي کرده و
رفته و ميخواست
بدونه من از
جا و مکانش
خبر دارم يا
نه. نميدونم
چي باهش کردن که
شبانه در
رفته! وقتي از
حجت پرسيدم
قسمو آيه خورد
که هيچ چي.»
مريم
ميگويد،
«آره ارواي
عمهاش! قسم
و آیه به کمرش
بزنه! آدرس
تازهٌ زنيکه
رو برا چي ميخواست؟»
«من
ام ازش پرسيدم
- گفت قرض بالا
آورده و رفته.»
«دروغ
ميگه - لابد
ازش باج ميخواستن.»
ميگويم،
«لابد. حالا
جاي شکرش
باقيه که خود
زن بدبخت قصر
در رفت، زرنگي
ام کرد.
اسباباش ام
برد. من ميترسيدم
از اين بدتر
بشه. بهش گفتم
اونجا جاش نيست
- گوش نکرد. به
هر حال فعلاً
خونه خاليه،
از اجارهام
خبري نيست.»
مريم
ميگويد، «خب
نباشه - پول من که
هست.»
ميگويم،
«حرفش ام نزن -
من اگه تصميم به
سفر بگيرم،
ترجمه رو
تمومش ميکنم
و تحويل ميدم.
نعمتي بايد
نصف حقالترجمه
رو تا کار
تموم شد بده.»
مريم
ميگويد،
«خب همين کارو
بکن، فرق نميکنه.
اما سفرو بايد
بري. فکر خودت
ام نيستي فکر
خواهرت باش.
يادت رفته تو
تلفن آخري چي
بهت گفت؟»
صداش
هنوز توي گوشم
است پر از
بغض، پر از
تمنا.
گفت
از شدت نگراني
بيمار است و
خبرهايي که هر
روز ميرسد
نگرانتر و
بيمارترش ميکند.
به شوخيهاي
من نخنديد و
هرچه کردم که
خيالش را از
بابت خودم
راحت کنم،
نشد. گفت اگر
من نروم او ميآيد.
وقتي اعتراض کردم
گفت، «اگه
خطري براي تو
نيست براي من
ام نيست، اگه
قراره بلايي
سر تو بياد،
سر من ام مياد.»
به
مريم ميگويم،«نه
يادم نرفته.
خواهر بيخود
دلواپس شده.
همهاش
خبراي دروغ به
گوشش رسيده.
بهش گفتن منو
زدن، دستو
پامو شکستن،
روم اسيد
پاشيدن…»
مريم
ميگويد، «خب
از اين کارا کردن.»
«اون
خيال ميکنه سر
من اين بلاها
اومده. بهش
گفتم دروغه و
من سر و مر و
گندهام.»
مريم
نگاهي به سر
تا پاي من مياندازد
و ميگويد،
«سر و مر و گنده! خیلی!»
و قبل از آنکه
بتوانم
اعتراض کنم،
میگوید،
«خیله خب - تو سر
و مرو گندهای
- من گفتم فکر
خواهرت باش.
اون اونجا
ناخوش افتاده
و تا به چشمش
نبينه که تو
سر و مر و گندهای
حالش جا
نمياد.»
«حالا
يه فکري ميکنيم.»
عمهٌ
حميد سرش را
از لاي در ميکند
تو. اين چند
روزه جوان شده
است. بوي مرگ و
مراسم
عزاداري و کفن
و دفن و غسل و
نماز ميت همه به
مزاجش ساخته
است. ميگويد، «با
شما کار دارن.»
ميپرسم،
«کي؟»
«چه
عرض کنم - يه
آقايي.»
ميگويم،
«خب تشريف
بيارن اينجا.»
عمهٌ
حميد گوشهٌ
چادرش را با يک
دست طوري بالا
ميگيرد که
کسي که از کنارش
رد ميشود
صورتش را
نبيند و ميگويد،
«بفرمائين.»
فريدون
وارد اطاق ميشود.
با من روبوسي
ميکند و
ميگويد، «من
تازه امروز
خبرو شنيدم. سابق
اقلاً آدم
آگهياي ختمو
تو روزنامهها
ميخوند -
من ديگه اصلاً
روزنامه نميگيرم.»
مريم
و فريدون را
به هم معرفي
ميکنم و
ميگويم، «حالا
که ديگه
روزنامهاي
نيست تا
بگيري. به
آگهياي ترحیم
اين چند تايي
هم که آخوندا
غضب کردن
اعتمادي نيست!»
بعد
از تصويب قانون
مطبوعات و
اعلام ممنوع
القلمها، 22 روزنامه
در يکروز
تعطيل شده
است. به جاي همهٌ
آنها، «انقلاب
اسلامي» بني
صدر در ميآيد
و «جمهوري
اسلامي»
بهشتي.
اطلاعات و کيهان
و آيندگان را
آخوندها تصرف کردهاند
- اطلاعات و کيهان
را با حفظ
نام، و
آيندگان را با
اسم «صبح آزادگان».
مريم
ميگويد، «راستي
با روزنامه
چيا چرا کنار
نيومدن؟ اونا که
به اينا خيلي
خدمت کردن.»
ميگويم،
«حالا شب
درازه - خدمت
خيليا که
بهشون خدمت کردن
خواهند رسيد.»
فريدون
ميگويد، «من
اگه باهت کار
نداشتم و صبح
تلفن نميکردم
اصلاً از فوت
خانم خبر نميشدم.»
ميگويم،
«به من نگفتن که
تو تلفن کردي.»
ميگويد،
«پيغامي نذاشتم
- وقتي خبرو
شنيدم فکر کردم
هم بيام ديدنت
و هم حرفامو
بزنم.»
مريم
آمادهٌ رفتن
ميشود و
ميپرسد، «فردا
چه ساعتي بيام
عقبت؟»
ميگويم،
«آخه…»
«آخه
و ماخه نداره!
فقط بگو چه
ساعتي.»
ميگويم،
«فردا که
نميشه مريم
جان - بذار
آخراي هفته.»
مريم
کلافگيش را با
نفس بلند
پرصدايي نشان
ميدهد و
ميگويد، «آخر
هفته ديگه توش
حرف نيستا!»
«باشه.»
و تا دم در
بدرقهاش ميکنم.
اطاق
نامنظم و شلوغ
است. صندليهاي
پشت بلند
ناهارخوري و
لهستانيهاي
تاشو و فلزيهاي
ارج، قد و نيم
قد و بيقواره
و بي نظم ميان
مبلها پخش
و پلا است.
آخرين دستهٌ
فنجانهاي
قهوه و استکانهاي
چاي هنوز جمع
نشده است. زير
سيگاريها
پر است. در
بيشتر نعلبکيها
هم ته سيگار و
خاکستر جمع
شده است. روي
همهٌ ميزها دیس
حلوا و قاب خرما
و کاسهٌ شله
زرد نيمه پر و
نيمه خالي
ولوست. تمام
اين یک هفته
ده روز گذشته
منظرهٌ غروب
اطاق همين
بوده است.
کلب
علي و دو نفر
ديگر از
مستخدمهاي
قديمي
خانواده هم با
من وارد ميشوند.
آنها به رتق و
فتق ميپردازند،
و من به طرف
فريدون ميروم
که سرگرم
تماشاي پردهٌ
يوسف و
زليخاست.
فريدون
ميگويد، «عشق
ام عشقاي
قديم!»
ميگويم،
«جديدش که
مجازات اعدام
داره.»
به
فريدون نه چاي
و قهوه تعارف
ميکنم،
نه حلوا و
خرما. خيال ميکنم
او هم مثل من
بايد دل آشوبه
داشته باشد.
در ميان سر و
صداي خرت خرت
صندليهايي که
جا به جا مي
شود و ترق و
تورق ظرف و
ظروفي که در
سينيها ميريزد،
به حرف مينشينيم.
فريدون
ميگويد، «ميخواستم
يه نامه
بنويسي به
بازرگان از
طرف ويکتوريا،
با يه انشاي مؤثر.
شايد يه کاري
براي آزادي
محسن بکنه.»
ميپرسم،
«مگه آزاد
نشده؟ اين
مرتيکه خميني که
خير سرش عفو
عمومي داد! پس
چي شد؟» از اينکه
خميني خداوار
ميتواند
ببخشد، بيش از
آنکه عزرائيل
وار جان ميگيرد،
عصبانيم. «عفو
عمومي! سگ پدر!»
فريدون
ميگويد، «ويکتور
هم فکر کرد کار
تمومه و محسن
در مياد - ما چه
شاديا کرديم،
اما روزي که
ويکتور رفت
زندان قصر،
بهش گفتن
محسنو بردن،
اوين.»
ميپرسم،
«اِ - براي چي؟»
«گفتن
شاکي خصوصي
داره!»
«نگفتن
اين شاکي
خصوصي کيه؟»
فريدون
ميگويد، «چرا
- برادران
زينعلي. ظاهراً
دو تا رعيتن
تو گلندواک.
اما نگفتن شکايتشون
از چيه. اينا که
همهاش
بهانه اس. به
ويکتور گفتن
بايد تمام
حقوق دورهٌ
سناتوري
محسنو بده تا
آزادش کنن…»
ميگويم،
«اينا سيرموني
ندارن. پول!
پول! فقط
ميخوان تا اونجايي
که ميتونن
جيباشونو پر کنن.»
«کار
اينا که
معلومه -
منتها ويکتور
از کجا بده؟
تمام اموال
محسن و ويکتوريا
رو توقيف و
ضبط کردن!
وقتي همه رو
گرفتن، ديگه
چي ميخوان؟ چي
ميگن؟ من از
اول گفتم - قبل
از اينکه هر
چي بود و نبود
مصادره بشه
گفتم - که بايد
سبيل همون
مرتيکه، پسر
حاج محمود
معمارو چرب کرد
تا قال قضيه کنده
شه، ولي ويکتور
گفت خجالت ميکشه
به اين آدم
رشوه بده.
پدرش نونو نمک
محسنو خورده،
بهش برميخوره.»
ميپرسم،
«پسر حاج
محمود ديگه کيه؟»
ميگويد،
«جعفري نامي،
از رفقاي
يزدي.»
«آهان
يادم اومد - ويکتوريا
اون شب که خونهٌ
دامادش بوديم
بهم يه چيزايي
گفت.»
فريدون
ميگويد، «همون
موقع که ويکتور
رفت سراغ اين
مرتيکه سلطنت
آباد - آخه اين
جعفري جاي اون
طوفانيان
بود، کي بود؟
جاي اون
نشسته…»
«دِ؟»
«آره
- ويکتور رفت
سراغش که
بفهمه محسنو کجا
بردن. اون
موقعي که کسي
نميدونست کجاس
- نگفته بودن.
يه قولايي اين
مرد داد اما کاري
نکرد. چند روز
بعدش دو نفر
اومدن پيش ويکتور،
بردنش محضر، 500 هزار تومن
ازش گرفتن…»
«بيشرفا
محضريش هم کردن؟
دزدياشونم
قانونيه!»
فريدون
پوزخندي ميزند
و ميگويد، «آره
ديگه - خلاصه
گفتن ميدونن
محسن کجاس و
همين روزا
آزادش ميکنن.
من شک ندارم که
اين دو تا با
اون جعفري سر
و کار داشتن - يکيشون
ميدونم
روزنامه نگار
بود، اون يکي
رو نميدونم.
شايد ويکتور
بدونه. اما
اونم اين روزا
حواسي نداره.»
«پس
اينام پولو
زدن به جيب و
رفتن؟ هيچ کار
ام نکردن؟»
ميگويد،
«آره ديگه - طمعشون
رفت بالا.
ديدن هرچي
ميگن ميگيرن،
گفتن چرا
بيشتر ندوشيم.»
ميپرسم،
«حالا به
بازرگان چي
بنويسم؟ اينا رو؟»
فريدون
ميگويد، «ديگه
هرچي صلاح
بدوني. به
نظرم بهترين کار
اينه که پاشيم
بريم پيش ويکتوريا
- مرتب از اون
شب سراغتو
گرفته، هم
شماها همديگه
رو ميبينين
و هم اونجا همهمون
عقلامونو ميريزيم
رو هم عريضه
رو تدارک ميبينيم.»
و خودش به کلمهٌ
«عريضه» ميخندد.
ميگويم،
«باشه بريم -
اما کسي خط
بازرگانو
نميخونه ها.
تا وقتي حاضر
نبود قدرتو
تقسيم کنه،
قدرتي نداشت،
ديگه چه برسه
به حالا که به
تقسيم قدرت ام
رضايت داده!»
فريدون
ميگويد، «در
هر صورت ما هر کاري
از دستمون بر
مياد بايد بکنيم.
شايد ام تونست
کاري بکنه.
تيمسار رياحي
ام گفته سر
پستش مونده
براي اينکه سه
نفر و آزاد کنه
- يکيش محسنه.
اون خوب
ميدونه محسن
چه جور آدميه.
بازرگان ام
بايد بدونه -
قاعدتاً
محسنو ميشناسه.
حالا از نوشتن
که ضرري نميکنيم.
به اونم مينويسيم.»
«باشه
به هرکي بخواي
- معلومه.» اما
من ميدانم که
زبان و قلم من
به التماس و
درخواست نميگردد،
و ميترسم
خشمي که از
اين اوضاع حس
ميکنم در
نوشتهام منعکس
شود و کار را
خرابتر کند،
ولي از اين
مقوله با
فريدون حرفي
نميزنم.
فريدون
ميگويد، «محسن
اهل شکايت
نيست و معمولاً
اظهار نگراني
نميکنه - اما
اين دفعهٌ
آخري که ويکتور
رفته بود
ملاقات اوين،
گفته که فضاي
زندان اين
روزا خيلي خرابه…»
مي
پرسم، «چرا؟
چي شده؟ چه
فرقي کرده؟»
ميگويد،
«نميدونم
درست. اونم
نتونسته
توضيح بيشتري
بده. من فکر ميکنم
شايد به خاطر
اين ترورا
باشه. خلاصه
با زندونيا
خيلي
بدرفتاري ميکنن.
محسن فقط
تونسته بگه
روز محاکمهاش
معين شده و
اگه بشه
تاريخش يه
خورده عقب
بيفته خوبه.
لابد احتمال
ميده وضع فعلي
موقتيه و عوض
ميشه. نميدونم
بهت گفتم يا
نه که يه عده
خواستن برن بر
له محسن شهادت
بدن، ردشون کردن.
گفتن فقط شاکيا
ميتونن
خودشونو
معرفي کنن - به
نفع متهم کسي
حق نداره
شهادت بده!»
اين
نوع حرفها
را مرتب ميشنويم
- راديو پخش ميکند،
تلويزيون ميگويد:
هر کس مدرکي
عليه متهم
دارد، هر کس
از متهم شکايتي
دارد، در محکمه
حاضر شود. هيچ کس
نميتواند
به دفاع از
متهم برخيزد،
هيچ کس اجازه
ندارد حرفي
موافق متهم
بزند. حرفها
به نظر باورنکردني
ميرسد،
خشم ايجاد ميکند،
وحشت برميانگيزد.
اما درد آن
فقط وقتي
پايدار است که
سرنوشت
آشنايي،
خويشي یا
دوستي مطرح
باشد.
به
فريدون ميگويم،
«چرا هيچ کس کاری
نميکنه؟ چرا هيچ
کي اعتراض نميکنه؟
چرا صدا از کسي
در نمياد؟»
ميگويد،
«چي بگن؟ به کي
بگن؟ کدوم
مرجع؟ کدوم
مقام؟ خودت که
الان گفتي از
دست هيچ کس هيچ
کاري برنمياد.
کار از خرک در
رفته. معلوم
نيست کي
مسئوله، کي
نيست.»
مي
گويم، «آخه
اون موقعي که
همه گفتن جلو
گلوله سينه
سپر ميکنن که
اينطور
وقيحانه کسي
ظلم نميکرد.
با بي شرمي کسي
نميگفت
متهم قبل از
محاکمه و بدون
محاکمه محکومه!
پس چرا حالا…»
فريدون
ميگويد، «خب
ديگه مردم
انقلابشونو کردن،
اينم ثمراتشه.
هيچ ملتي ام
نيروي اينو
نداره که دوتا
انقلاب پي هم
بکنه. حالا
پاشو بريم
سراغ ويکتوريا
نامه رو
بنويس.»
بلند
ميشوم.
فريدون ميگويد،
«در ضمن يادت
باشه که اسم
ويکتوريا رو
تو نامه زهرا
بياري.»
با
تعجب ميگويم،
«چرا؟»
«اووو
- سر اسمش اين
روزا مصیبت
داشتيم. کميته
کاغذشو قبول
نميکرد،
ميگفت این
مسلمون نيست!
ويکتوريا که
اسم مسلموني
نيست!»
من
هنوز با تعجب
فريدون را
نگاه ميکنم.
ميگويد، «زهرام
تو شناسنامهاش
هست.» و با خنده
اضافه ميکند،
«بابا بزرگ کار
دستش داده. اگه
ناصرالدين
شاه انگلستان
نميرفت و
با ملکهٌ ويکتوريا
نمي نشست…»
ميگويم،
«اينا تا کجا
ميخوان برن؟
يعني با همه
چيز ما کار
دارن؟ چي
بخوريم، چي بپوشيم،
اسم بچه
هامونو چي
بذاريم؟ ما تو
زندگي چه
اختياري
داريم؟»
فريدون
ميگويد، «هيچ
اختياري. مگه
قرار بود داشته
باشيم؟ مگه
وقتي ملتي
ميگه من
محجورم و قيم
لازم دارم،
اختياري ام
براش ميمونه؟
ولايت فقيه
تصويب شد،
تموم شد رفت.»
شصت و هفت
وقتي به
منزل داماد ويکتوريا
ميرسيم،
حوالي يازده
شب است. خانه
درتاريکي و سکوت
فرورفته است و
در اطراف هيچ کس
نيست. فريدون
در ماشين را باز
ميکند، به
بالا و پايين کوچه
نظري مياندازد
و ميگويد، «امشب
پاسدارام
تعطيل کردن!
رفتن مرخصي!»
پياده ميشوم
و ميگويم، «بهتر.
آدم چند ساعت
ام ريخت
نحسشونو
نبينه غنيمته.»
فريدون
زنگ در را ميزند.
دستهايش را
به هم مي مالد
و ميگويد، «ديگه
حسابي تک گرما
شکسته. شبا
اينو را خوب
خنکه.»
چند لحظه
صبر ميکنيم و
فريدون زنگ
ديگري ميزند،
ولي باز جوابي
نميآيد.
ميگويد، «عجيبه
- اينا کجان؟»
«شايد
خوابن.»
«نه بابا -
اين ساعت هيچ
وقت نميخوابن.»
«تو خيلي کوتاه
زنگ زدي - شايد
نشنيدن.»
فريدون
اين بار
انگشتش را طولاني
تر بر روي دگمه
نگه ميدارد و
با خندهاي
عصبي ميگويد،
«از بس اين
روزا زنگ در
آدما رو از جا
ميپرونه، من
هرجا ميرم
مظلوم در ميزنم!»
صداي
آهستهٌ پايي
از پشت در
شنيده ميشود
و صداي خفهٌ
مردي از داخل
ميپرسد، «کيه؟»
«منم!
فريدون! شماها
خوابين؟»
در محتاط
باز ميشود و
ما ميرويم تو. اطاقهای
خانه هم تاريک
است. فقط نور
چراغی از درز دری
پيداست.
فريدون مرا
جلو مياندازد
و به مردي که
در را باز کرده
است و من نميشناسم،
ميگويد، «ويکتوريا
کجاس؟ ما
اومديم نامه
رو همين امشب
بنويسيم، تا
ببينيم بعدش
چي ميشه.»
مرد ميگويد،
«ويکتور نيست -
رفته بيرون.»
چراغ در اطاقي
روشن است که
چندي پيش ويکتوريا
با من در آن به
درد دل کوتاهي
نشسته است.
فريدون
ميپرسد، «کجا
رفته؟ قرار
نبود جايي
بره.» و به من
تعارف ميکند که
بنشينم.
مرد مرا
با دقت نگاه
ميکند وبه
فريدون ميگويد،
«يکي دو ساعت
پيش از اوين
تلفن شد، رفت اونجا.»
فريدون
با نگراني سؤال
میکند، «براي
چي رفت؟ با کي
رفت؟ يعني ويکتور
ام… نکنه ويکتور
ام…»
مرد ميگويد،
«نه - با دامادش
رفت.»
«آخه اصلاً
چرا رفت؟»
مرد ميگويد،
«نزديکاي 9
تلفن زنگ زد.
يه کسي گفت از
زندون اوين
تلفن ميکنه.
گفت ويکتور
بايد بره
اونجا،
ميخوان سر يه
موضوعي با محسن
رو بروش کنن.
ما همه شکمون
ورداشت که نکنه
تلفن بيخودي
باشه. خودمون
نمرهٌ اوينو
گرفتيم. گفتن
نخير درسته،
از همونجا تلفن
شده و
بازخواست
کردن که چرا
راه نميافتين،
همه منتظرن.
ويکتور گفت تا
با خود محسن
حرف نزنه نميره.
گوشي رو دادن
به محسن.»
فريدون و
مرد هردو
ايستادهاند.
دست فريدون
روي دستهٌ
صندلي است و
مرد نزديک در
است.
فريدون
ميپرسد، «خب
محسن چي گفت؟
اونم گفت که
ويکتور بره
اوين؟»
«آره - گفت
بهتره ويکتور
هرچي زودتر
راه بيفته.»
فريدون
مرا با حيرت نگاه
ميکند و ميگويد،
«من اصلاً نميفهمم
چرا! تو سر در
مياري؟»
ميگويم، «نه.»
مرد پا
کشان به طرف
مبلها ميآيد
و با خستگي مينشيند
و ميگويد، «گفت
امشب قراره
اعدامش کنن.»
فريدون
ميگويد، «ايواي!»
و دستهٌ صندلي
زير سنگيني
تمام بدنش به
قرچ قرچ
ميافتد. من
صدا را در کاسهٌ
سرم ميشنوم.
به نظرم ميآيد
چيزي آنجا ميشکند
که بست زدني
نيست.
فريدون
ميپرسد، «اعدامش
کنن؟ به همين
سادگي؟ به چه
جرمی؟ محسنو؟
چرا اعدام کنن؟»
نه کسي
جواب دارد و
نه فريدون
انتظار جواب.
در سکوت اطاق
صداها در سرم
بلندتر ميپيچد:
صداي شکستن،
صداي تير،
صداي ترمز،
صداي چرخهاي
ماشين، صداي
درهايي که به
هم ميخورد،
صداي قفل، کليد،
زنجير، پا…
فريدون
سعي ميکند
دست ويکتوريا
را بگيرد ويکتوريا
دست را عقب ميزند
و مينشيند.
داماد ويکتوريا
کيف زنانه و
دسته کليدي را
روي ميز کنار
در رها ميکند
و همانجا به
ديوار تکيه ميدهد.
رنگ صورتش
پريده است و
پره هاي بينياش
باز. اما حالت
ويکتورياست که
به وحشتم مياندازد.
درست نميدانم
چه تغييري کرده
است، مثل اين
است که تمام
اسباب صورتش
جا به جا شده
است. هيچکدام
از اعضا
آنجايي که
بايد نيست.
مثل صورتي است
که بر شيشهٌ
پنجرهاي
فشرده شود،
مثل تصويري که
زياد به کانون
دوربين نزديک
باشد، مثل عکسي
که با نوري
تند و از
زاويهاي
نامناسب
گرفته شده
باشد.
براي
لحظهاي سکوت
و سکون کامل
است، تا ويکتوريا
حرف ميزند،
بي آنکه به کسي
نگاه کند:
«تموم شد.»
باز سکوت
است و هيچ کس شهامت
شکستن سکوت را
ندارد. ويکتوريا
از نو شروع ميکند:
«محسن گفت،
" ناراحت نباش
هرکي يه
سرنوشتي
داره، سرنوشت
من ام اينه،
ناراحت نباش.
از بچهها
مواظبت کن".»
به تک تک ما
نگاه ميکند و
ادامه ميدهد: «فقط
همينا رو گفت.
چيز ديگهاي
نگفت. يه نفر
ديگه ام تو
اطاق بود، همونجا
نشسته بود. يه
اطاق کوچيک کثيف
- مرتيکه ام
نشسته بود،
مواظب ما بود.
چرا مواظب
بود؟ مواظب چي
بود؟ ما چکار
مي تونستيم بکنيم؟»
باز چشمش را
از روي صورتهاي
همه ميگذراند.
«يه نفر ديگه ام
چند دفه با يه کاسهٌ
آب اومد تو. به
محسن ميگفت
آب بخوره -
محسن تشنه
نبود. اما
مرده باز
برگشت، باز کاسه
رو داد دست
محسن. دفهٌ
آخر گفت "خب
ديگه وقت
تمومه راه
بيفت". ما بلند
شديم اومديم
بيرون. محسن
پرسيد، "کس
ديگهاي باهت
هست؟"» اين بار
فقط دامادش را
نگاه ميکند: «خواست
بياد تو رو
ببينه نذاشتن.»
توي ذهنش به دنبال
تصاویر و کلمات
ميگردد. «بيرون
يه ماشين
وايساده بود،
دو نفر ديگه ام
توش بودن. يکيشون
خيلي پير بود،
تنهام بود.
پهلوي اون يکي
يه جووني
وايساده بود.»
از فريدون ميپرسد،
«پسرش بود؟»
فریدون
با عجز نگاهش
میکند. داماد
ویکتوریا میگوید،
«به نظرم پسرش
بود.»
ويکتور
ميپرسد، «اون
دو تا رم ميبردن
اعدام کنن؟ بکشن؟»
داماد ويکتور
فقط سرش را تکان
ميدهد.
ويکتور
ميگويد، «دور
تا دور ماشين
مسلسل به دست
وايساده بودن.
محسن فقط گفت،
"ناراحت نباش
سرنوشت من اين
بود ديگه - چه کار
ميشه کرد".» از
همهٌ جمع سؤال
ميکند: «با
ماشين کجا ميبرنشون؟»
سرها همه پائين
است. ويکتوريا
ميگويد، «چه
فرقي ميکنه.
ديگه چه فرق
ميکنه.» و باز
ساکت ميشود.
بر صندلي
صاف نشسته
است، با شانههاي
عقب رفته و
گردن افراشته.
دستهايش روي دو
دستهٌ مبل
استوار است.
فقط بر لرزشي که
در پاهاست
ضابطهاي
ندارد. ناگهان
از جا کنده ميشود
و رو به من ميگويد،
«من خيلي خستهام
- منو ببخشين.
بهتره برم
دراز بکشم.»
همه بلند
ميشويم و من
فقط با اشارهٌ
سر ميگويم -
حتماً، حتماً.
ميگويد، «چرا
من هميشه شکاياتمو
براي شما
ميارم؟» سعي
ميکند لبخند
بزند. من دلم
ميخواهد نوازشش
کنم و سرش را روي
سينهام بگیرم،
اما چون برق
زدهای سر
جايم بی حرکت
ميمانم تا ويکتوريا
و دو نفر ديگر
از اطاق بيرون
بروند.
فريدون
به من ميگويد،
«بيا بريم من
تو رو برسونم.»
صداي فريدون
از ته چاه در
ميآيد و من
مثل
خوابگردان به
سمت در راه ميافتم.
توي
ماشين هيچکدام
به هم نگاه
نميکنيم -
گويي از هم
شرم داريم،
گويي احساس
گناه ميکنيم.
من به اين
آخرين ديدار،
آخرين تماس،
آخرين نگاه فکر
ميکنم. در اين
آخرين لحظه چه
ميشود کرد؟
چه ميتوان
گفت؟ چه بايد
به ذهن سپرد؟…جملاتي
از نامهٌ لويي
هانري مارت که
خطاب به زنش
قبل از اعدام
نوشته است - در
ملک ديگري و
انقلاب ديگري
- در سرم شکل ميگيرد:
ديگرچه
مانده است که
بکنم؟ …آه
عزيزمن مشکلترين
کارها…مانده
است که ترک تو
گويم! ...از اين فکر
چنين ميپندارم
که پيش از چشيدن
نيش مرگ ديگر
نيستم… من ميميرم
و دوستدار تو،
شوهر تو، عاشق
تو ميمانم…
فريدون
گاه به گاه
حرف ميزند - از
محسن:
«چه مردي
بود…»، «چه
نازنيني بود…»،
«تو نديده
بوديش…»، «من
هنوز باورم
نميشه…»، «نميشه
کشته باشنش…»، «آزارش
به هيچ کس
نرسيده بود…»، «به
هر کي تونسته
بود کمک کرده
بود…»، «چرا؟
هرچي فکر ميکنم
نمي فهمم چرا…»
تمام
حواس من پيش
ويکتورياست.
به صورت
برافروختهٌ
درهم ريختهاش
فکر ميکنم، و
به لرزشي که
در پايش بود،
و به آهنگ يکنواخت
صدايش، و به
اينکه از ده
دقيقهٌ آخري که
با شوهرش
داشته است تنها
جزئياتي بي
معني و
نامفهوم در
ذهنش مانده
است که تمام
بار شاعرانه و
درد کلمات
لويي هانري
مارت را در خود
دارد.
وقتي ميرسم
و از فريدون
جدا ميشوم،
تمام نامه را
يکبار ديگر ميخوانم.
گفتههاي مارت،
که در گذشته
به نظرم زياد
احساساتي و شايد
غلوآميز آمده
است، حالا
سادهترين حرفها
و باورکردنيترين
احساسهاست:
… ترک
خانواده
گفتن، جدا شدن
از همسري
همراه و
فرزنداني
عزيز…
با
ذهني که ميداند
چه از دست ميدهد،
قلبي که آگاه
است چه ميبازد،
حسي که مدام
با آن ضربهٌ
نهايي که مرا
از زندگان جدا
ميکند ميستيزد…
تاب اين همه،
عزيز من، بيش از
توان من است و
مرا پيشاپيش
ميکشد. ميبيني
که عشق
زناشويي که
سرچشمهٌ تمام
لذتهاي من
بود، اکنون کانون
همهٌ دردهايم
شده است! ميبيني
که عالم پدري که
سرشار از
مهربانيها
بود، امروز
مملو از
پشيمانيهاست!…
چه شيرين بود
اگر ميتوانستم
تو را بار
ديگر ببوسم، و
فرزندانم را
باز در آغوش
بفشرم… آدمي
نميخواهد
اين جهان را
ترک گويد، معهذا
من، ناگزير تا
چند لحظهٌ
ديگر عازم
جهاني ديگر ميشوم.
آه خداي من،
نيروي چنين
سفري را از کجا
بيابم؟ بي
غمخوار و بي
يار! دور از همهٌ
آنها که دوستم
ميدارند!
در اطرافم فقط
زندان و قاضي
و جلاد!… با اين
حال بر من دل
مسوزان عزيز
من، ساعتي
ديگر من از تو
خوشبختتر
خواهم بود…
باقي
ماندهٌ شب را
در اطاق
موقتم، در خانهٌ
خاله، با
جسدها و جنازهها
ميگذرانم. با
مردههايي که
دوست داشتم، که
نديده بودم، که
ميشناختم، که
دوست نداشتم.
صورتها ميآيند
و ميروند، در
هوا شناورند -
حرکتشان لَخت
و سنگين، بدنهاشان
کبود و سرد. چيزهايي
ميگويند که
نميشنوم،
اشاراتي ميکنند
که نميفهمم.
دست هرکدام کاسهٌ
آبي است و بر
سينهٌ هريک جاي
زخمي. تمام
اطاق را
مردگان پر کردهاند،
دانه دانه کنار
هم و سوار هم بر
زمين دراز کشيدهاند
- از کف تا
تخت و از تخت
تا سقف - رديف
به رديف بالا
آمدهاند. من
زير وزن اجساد
دست و پا ميزنم،
پي روزنهٌ
هوايي ميگردم.
به جاي هوا در
فضا خون ميجوشد
- از تمام
زواياي اطاق، از
درز پنجرهها،
از شکاف زير
درها. از سقف قطره
قطره ميچکد،
بعد رگبارمیزند
- سیلابی ازخون
غليظ سرخ.
هرچه بيشتر
دست و پا ميزنم،
بيشتر زير فشار
جنازهها مي
روم، بيشتر در
خون غرق ميشوم،
بيشتر سرماي
مرگ را حس ميکنم.
سراسيمه
از خواب ميپرم.
ملافه به دور
سر و گردنم
پيچيده است،
دستها و پاها
يخ زده است،
عرق سرد بر
تنم نشسته است.
در تقلايي که کردهام،
تنگ آب کنار
تختخواب را
برگرداندهام.
هنوز آب، با
قل قل، در
گلوي بطري ميپيچد
و ميريزد. بيرون
اولين باران
پائيزي نم نم
ميبارد. پنج
صبح است.
از طبقهٌ
بالا صداي پاي
محمود ميآيد.
به عادت دوران
سربازي
سحرخيز است و
چون اداره و
دفتري ندارد،
فقط اطاق را
گز ميکند و
منتظر است
خاله شوکت
بيدار شود و
صبحانهاش را
بدهد.
بطري آب
را روي ميز ميگذارم
و تختم را منظم
ميکنم و به
حمام ميروم.
آنقدر زير دوش
ميايستم، تا
حرارت بدنم به
حال عادي
برگردد، تا خون
دوباره به
گردش بيفتد،
تا تصاوير
ترسناک کابوس
شسته شود - و در
تمام اين مدت
به ويکتوريا فکر
ميکنم. چه ميکند؟
چه خواب آشفتهاي
داشته است؟
چطور بيدار ميشود؟
چگونه به
استقبال روز
ميرود؟
کابوس در
بيداري، از کابوس
در خواب سمجتر
است. هرچه ميکنم
که ذهنم را به
مسائل ديگري
متوجه کنم،
موفق نميشوم.
لباس ميپوشم
و به طبقهٌ
بالا به سراغ محمود
ميروم.
محمود در
را باز ميکند
و با تعجب ميپرسد،
«تا حالا
نخوابيدي؟ يا
به اين زودي
بيدار شدي؟»
ميگويم، «در
واقع
نخوابيدم.
صداي پات
ميومد…»
محمود ميگويد،
«بيا تو، بيا
تو. تو هيچ وقت
بالا نمياي.
بيا کتابامو
نشونت بدم.»
کتابهاي
محمود همه
منظم و
گردگيري شده،
در کتابخانه
چيده شده است.
بيشتر مربوط
به حرفهٌ
مهندسي و سلاحهاي
جنگي و قواعد
نظامي است. يک
نقشهٌ برجستهٌ
ايران بر يکي
از ديوارهاي
اطاق کوبيده
شده است. ميز
تحرير بزرگ و
صندلي چرمي
قهوهاي رنگي
زير نقشه است
و روي ميز نيم
تنهٌ سنگي
ناپلئون قرار
دارد. از بالا
تا پائين گنجهاي
که جعبه آينه
دارد
سربازهاي
چوبي رنگي
چيدهاند، با
لباسهاي ارتش
فرانسه و
انگليس، با
يونيفرم هاي
سربازان
شمالي و جنوبي
امريکا در
زمان جنگهاي
انفصال. يکي
از طبقات
گنجه، صحنه
آرايي جنگي
شده است با توپ
و عراده،
پياده نظام و
سواره نظام،
زخميهايي که
بر زمين افتادهاند،
سربازاني که
با هم
درگيرند، يک
گروه سرباز
زانو زدهاند،
نشانه رفتهاند، منتظر
فرمان آتشند.
«اينا کيو
ميخوان
تيرباران کنن؟»
پشت محمود به من است و غباري را که بر کلاه ناپلئون جمع شده است پاک ميکند و با بي حواسي مي پرسد، «چي؟»