شصت و پنج
به
حميد ميگويم،
«اگه آخوند تو
اين خونه
بياد، من قلم
پاشو خورد ميکنم
- و ميکنم.»
ميگويد،
«عجب داستاني
داريم! چرا
ميخواي روز
ختم افتضاح
بار بياري
بچه؟» در صداي
حميد پرخاش
نيست، فقط سعي
دارد مرا سر
عقل بياورد.
ميگويم،
«افتضاح تو
بار مياري اگه
ملا اينجا راه
بدي. بس نيست
دق مرگش کردن؟»
حميد
ميگويد، «لااله
الاالله!
آخه اونا چکار
به کار خاله
داشتن؟»
ميگويم،
«دق مرگش کردن
ديگه. نميتونست
زنده بمونه و
دستش پيش منو
تو دراز باشه.
عادت داشت
بذلو بخشش کنه
- مي فهمي؟
عادت داشت.
خانم بود.»
خاله
شوکت، طبقهٌ
پائين در بستر
افتاده است و
عمهٌ حميد و
محمود مشغول
پرستاري از
اوست. محمود بالاست،
کنار من نشسته
است، اما در
صحبت ما شرکت
نميکند.
احساس حميد را
هيچ وقت نميتوانم
حدس بزنم، ولي
تأثر محمود از
مرگ خاله طلعت
صميمانه است.
حميد
ميگويد، «ختمو
که نميشه بي
آخوند برگزار کرد
که. ميشه بگيم
بالا نياد -
همون پائين
قسمت مردونه
بمونه.»
مي
پرسم، «چي؟
قسمت مردونه،
قسمت زنونه؟
من که همهٌ
دوستامو، از
مرد و زن،
ميارم اينجا -
همينجا که خالهام
مرد. آخوند ام،
بهت گفتم…»
محمود
وارد گفتگو ميشود
و به حميد ميگويد،
«خب ختم مردونه
رو مسجد بذار -
تو خونه نميشه
زنا رو از
مردا جدا کرد.
خونهٌ ما رسم
نبوده.»
حميد
ميگويد، «تو
اصلاً پرتي از
مرحله - من که
ميخواستم
که - منتها
طالقاني ام
امروز مرده،
مسجد پيدا
نميشه. به!»
ميگويم،
«چه بهتر.
آخوند ام پیدا
نشه، همشون
برن ختم
طالقاني - اينجا
نيان.»
حميد
ميگويد، «جانم،
عزيزم، تو چرا
حرف حساب سرت
نميشه؟ دِ آخه
خالهات
مسلمون بود
آخه. عجب
داستاني
داريم!»
صدايم
بي اختيار
بلند ميشود:
«مسلمون بود،
ميدونم.
با خداي خودش
ام راز ونياز
داشت - خودش و
خداش. به اينا
چه مربوطه؟ به
اين زالوها چه
مربوطه؟»
محمود
باز به حرف ميآيد
و رو به حميد
ميگويد، «تو
که نوار قرائت
قرآن داري - خب
همونو بذار
روز ختم، همون
بسه ديگه.
شماهام دعوا نکنين
بابا، خاله
اون اطاق هنوز
تنش سرد نشده،
درست نيست.»
چرا
سرد شده است.
در
بغل خود من
سرد شد. دور
ميز ناهار خوري
نشسته بوديم.
محمود و خاله
شوکت هم
بودند. خاله
طلعت داشت
ماست قبل از
غذايش را ميخورد.
صحبت از
جريانات روز
بود - از
بازداشت
دوبارهٌ
منوچهر
ميرزا، از
مسئلهٌ باز
نشستگي محمود
و قطع حقوقش،
از کوششهاي
بي حاصل حميد
براي روشن کردن
وضع خاله
طلعت.
خاله
طلعت ساکت
بود. چند روزي
بود که آشکارا
ميل نداشت
راجع به اين
مسائل بشنود.
يکي دو بار،
همان اوايلي که
موضوع مصادرهٌ
اموال مطرح
بود، وقتي دو
به دو بوديم،
از من پرسيد، «به
نظر تو چنين کاري
ممکنه؟ اين
مرد ميگه
مسلمونه -
چطور با آبروي
مردم ميتونه
بازي کنه؟» و
بي آنکه منتظر
جواب بماند،
گفت، «نه نه -
گمان نکنم.
نميشه.» ولي جز
همان يکي دو بار
حتي در خلوت
هم حرفي در
اين باره نزد.
اين اواخر
ديگران هم که
صحبتش را ميکردند
يا از اطاق
بيرون مي رفت
و يا سرش را به کاري
مشغول ميکرد
و تظاهر ميکرد
که نشنيده
است.
ظهر
هم ساکت بود و
قاشق قاشق
ماستش را ميخورد
– با شتابی بیش
از معمول.
خاله شوکت رو به
خواهرش گفت، «آبج
جان، اينقد
تند نخوريتان،
براتان بد اَس.»
خاله
طلعت سرش
پائين بود و
جواب نداد.
فقط دستش خيلي
سريعتر بين
دهان و کاسهٌ
ماست به حرکت
افتاد.
خاله
شوکت يکبار
ديگر گفت، «آبج
جان! وا!»
خاله
طلعت باز جواب
نداد. محمود
با صداي بلندتر
گفت، «خاله؟
با شمان!»
دست
خاله روي کاسهٌ
ماست آرام
گرفت - سر و
چشمش هنوز
پائين بود و
بي حرکت. رنگ
صورتش مرا از
جا پراند:
درست به زردي
زعفران. نزديک
صندليش
ايستادم و
پرسيدم، «خاله
جان حالتون
خوب نيست؟» و
دستم را دور
شانهٌ
استخوانيش
انداختم. تمام
بالاتنهٌ خاله
به طرف من خم
شد، سرش روي
سينهام
قرار گرفت و
دستش کاسهٌ
ماست و قاشق
را سرنگون کرد.
میان بازوها
گرفتمش و داد
زدم، «کلب علي!»
خاله
شوکت بهت زده
فقط ميگفت، «وا!
وا!»
به
محمود گفتم، «در
اطاق خوابو
واز کن - زود
باش.» و با کمک کلب
علي خاله را
بلند کردم.
بدن ظريفش، در
فاصلهٌ ميان
ميز غذا خوري
و تختخواب، هر
لحظه روي دستم
سنگينتر ميشد.
روي تخت درازش
کردم، صورتم
را به صورتش
چسباندم و
دستم را روي
پيشاني بلندش
گذاشتم و
گفتم، «خاله
جان؟ خاله؟
حرف بزنين.
خواهش ميکنم
حرف بزنين -
فقط يک کلمه.»
اما ميدانستم
تمام شده است،
ميدانستم
خاله طلعت مرده
است. براي
اولين بار
مرده ميديدم،
براي اولين
بار کنار جسدي
بودم.
محمود
دم در ايستاده
بود. گفتم، «دکتر
خبر کن! يه کاري
بکن!»
وقتي
طبيب رسيد
تمام بدنم از
سرماي دست خاله
که در دستم
بود، ميلرزيد
و تا ستون
فقراتم يخ
بسته بود.
از
پائين صداي
شيون بلند ميشود.
ميگويم، «خاله
عفت اومد.»
حميد
به محمود ميگويد،«بيا
بريم بیاريمش
بالا که مامان
استراحت کنه.»
و به من ميگويد،
«تو خاله عفتو
يه جوري ساکت کن.»
و هر دو از
اطاق بيرون ميروند.
من
سرم را به پردهٌ
يوسف و زليخا
تکيه ميدهم
و به صندلي
خالي خاله
طلعت نگاه ميکنم.
چقدر خانم
زندگي کرد، و
چقدر خانم مرد
- بي صدا و بي
ادا. مرگ اگر
چنين بيايد،
خوب است - بي
خبر و يک آن.
دست از خوردن
ميماند،
قلب از زدن ميايستد،
همه چيز تمام
ميشود - فکرهاي
ناگوار،
دشواريهاي
راه. خواب
شروع ميشود،
خواب بي کابوس،
خواب بدون
بيداري.
فغانهاي
خاله عفت
رساتر به گوش
ميرسد و «اوهو
اوهو»ي کسي که
با او دم
گرفته است و
صداي پاهاي
متعددي که
درهم و برهم
بر پلهها ميخورد.
بي اختيار ميگويم،
«سيس!» مثل اينکه
ميترسم
آرامش خاله
طلعت آشفته
شود. به سرسرا
ميروم. عمهٌ
چادري محمود و
حميد، زير بغل
خاله عفت را
گرفته است و
دخترهاي
مجاهدش از پشت
سر ميآيند.
خاله،
چشمش که به من
ميافتد،
فريادش
بلندتر ميشود
و هاي هاي بي
اشک عمهٌ
پسرخالهها
هم به همان
نسبت اوج ميگيرد.
خاله عفت توي
سينهٌ من داد
ميزند، «آبجيم
کو؟ مَ آبجيمَ
مِخوام! آبجیمَ
مِخوام! آبجيم
چه شد؟» و مرا
با خودش به
طرف اطاق خواب
خاله طلعت ميکشد.
«نکنين
خاله جان -
اينطوري نکنين.
نرين تو اون
اطاق. اول
آروم شين،
بعد، اونوقت.»
«مِخوام
صورت ماهشَ
ببينم! يه بار
ديَه ببينم!»
از
عمه و دخترهاي
عمهٌ محمود و
حميد کمک ميخواهم.
«نذارين…» ولي
بي حاصل است -
در صورت هرسهٌ
آنها فقط کنجکاوي
است. خاله عفت
سبک است، اما
به علت تقلايي
که ميکند،
به زحمت بغلش
ميکنم و
به اطاق
پذيرايي ميبرمش.
بقيه هم به
دنبال ما ميآيند.
خاله
عفت صورتش را
چنگ ميزند و
ضجههايش
گوش خراش است.
باز بي اختيار
ميگويم، «سيس!»
و دست خاله را
نوازش ميکنم.
يکي
از دخترهاي
مجاهد ميگويد،
«چه روز مبارکي
خانم فوت شدن.
خدا رحمتشون کنه.»
مادرش
با تکان دادن
سر تصديق ميکند.
خاله عفت آرامتر
شده است،
خودش را به
دوطرف ميجنباند،
دختر را با کنجکاوي
نگاه ميکند
و ميگويد، «واي!
واي! چه شوم اَس
امروز، چه نحس
اَس. بالام
چيش مبارک اَس؟
آبجي! آبج جان!
آبج جان! کجا
رفتي آبج جان؟»
دختر
عمه باز حرف
ميزند: «به
به! به به! چه
سعادتي! خوش
به سعادتشون!
چه همراهي
دارن امروز!»
دختر
ديگر ميگويد،
«غرفه شون تو
بهشت آماده
اس! همسفر
مجاهد کبير!
همراه مجاهد نستوه!»
مادر
مجاهدين با
لبخندي
روحاني ميگويد،
«حتم! حتم جاشان
تو بهشت اس. يه
همچه روزي -
حتم!»
خاله
عفت فقط بدنش
را تکان ميدهد
ولي ديگر چيزي
نميگويد،
حرفي نميزند.
فقط چشمش را
از يکي از
دخترها ميگيرد،
به آن يکي ميدوزد،
بعد به طرف
مادرشان نگاه
ميکند.
يکي
از دخترها رو
به من ميگويد،
«تبريک و
تسليت عرض ميکنم.»
دختر
ديگر و مادر
با هم ميگويند،
«تبريک و
تسليت. تبريک
و تسليت.»
خاله
عفت ناگهان بي
حرکت ميشود
و ميپرسد، «اينا
چيز اَس شما مِگيتان؟
تبريک کدام اَس؟
مجاهد کي اَس؟»
يکي
از دخترها با
شکيبايي
توضيح ميدهد:
«امروز حضرت
آيت الله
طالقاني ام
فوت شدن.»
عمهٌ
حميد و محمود
شروع ميکند:
«انا ليالله و
انا…»
خاله
عفت صدايش را
بلند تر ميکند
و ميپرسد، «خُ
- فوت شده اَس که
شده اَس. به
آبج جان چه؟ مَ
خواهرم رفت،
خواهر عزيزتر
از جانم رفت. اي
خواهر!…» و باز
جيغ ميکشد.
دختر
ديگر با وقار
ميگويد،
«ناراحت
نباشين خانم -
عوضش با مجاهد
کبير رفت.
شهيد شد.
حقيقتاً تبريک
و تسليت…»
اين
بار صداي جيغ
خاله عفت از
روي غم نيست،
از سر خشم است.
فرياد ميزند،
«باز مِگَد!
باز مِگَد
مجاهد کبير! مَ
خواهرم مرده اَس،
تو بي حيا
تبريک مِگي؟
مجاهد کبير،
تون به تون
بيفتد - آبج
جان جاش تو
بهشت اَس. مِگَد
شهيد! شهيد
چيز اَس؟ شهيد
کدام اَس؟ بي
حيا! تبريک
چيز اَس؟ رد
شو از جلو چشم
مَ، رد شو!»
من
با دست اشاره
ميکنم که
دختر از اطاق
بيرون برود.
خاله عفت خطاب
به آن دو نفر
ديگر هم ميگويد،
«شمام بريتان!
نشستيد چه کنيتان؟
مَ مِخوام با
خواهرم تنها
بمانم -
بريتان! تبريکتان
ام با خودتان
ببريتان!
پاشيد! پاشيد!»
عمهٌ
محمود و حميد،
نگاهي پر از
بخشش به طرف
ما مياندازد
و بلند ميشود.
يکي از دختر
عمهها
عصباني است و
قصد محاجّه
دارد، ولي
خواهرش دست او
را ميگيرد و
هر سه از اطاق
بيرون ميروند.
خاله
عفت، با صدايي
که هنوز در آن
خشم محسوس است،
به من ميگويد،
«مَنَ ببر پيش
خالهات.
اونجام هيچ کَسَ
را نده.»
من
در هال را ميبندم
و در اطاق را
باز ميکنم.
کولر
و دو بادزن
برقي روشن است
تا جنازه را
از گرماي
شهريور ماه در
امان بدارد. کسي
روي بدن و
صورت جسد را
با شمدي سفيد
پوشانده است.
برجستگي بيني
و فرورفتگي شکم
از پشت اين
پوشش پيداست.
زير بيني،
آنجايي که
بايد لب و
دهان ظريف
خاله باشد، ترشح
آب و زردابه لکهاي
بد رنگ بر
پارچه نشانده
است. باد پنکه
شمد سفيد را
با ضرب و آهنگ
دم فرو بردن و
برآوردن ميلرزاند.
براي لحظهاي
تصور ميکنم
خاله طلعت
زنده است و
نفس ميکشد.
قلبم تندتر ميزند
- با ترس و با
امید. اما
لحظه گذراست. پرهٌ
بادزنها ميچرخد،
خاله طلعت بي
حرکت است، و
شمد تکان ميخورد.
به رنگ
سياه کمکم
حساسيت پيدا کردهام
و از صداي
شيون و زاري
ديگر خستهام.
مراسم
عزاداري چقدر
طولاني است و
چقدر زشت.
بدون خاله
طلعت فضاي
خانه به نظرم
مثل سرب سنگين
ميآيد، احساس
ميکنم حميد
مثل بختک روي
سينهام
افتاده است و
عمه و دخترعمههايش،
که بعد از فوت
خاله شب و روز
اينجا هستند،
مثل دوال پاي
بر پشتم نشستهاند.
بی شک بي تابي
و کلافگي توي
صورتم پيداست که
مريم ميگويد،
«تو ديگه
اينجا
نميتوني
بموني.»
«نه
- واقعاً نميتونم.
اصلاً ديگه
تحمل اين خونه
رو ندارم، اما
به هر حال تا
يه آپارتمان
مناسب پيدا نشه،
مجبورم
همينجا باشم.»
مريم
ميگويد، «آخه
چرا مجبوري؟
خونهٌ من که
هست، صد بار ام
بهت گفتم. چرا
سر لج داري؟»
«نه
لج نيست - ديگه
نای تکون
خوردن ندارم.
تو ببين من از
روزي که برگشتم
چند تا جا عوض کردم!
مدتي خونهٌ
مهدي اينا،
مدتي خونهٌ
خوم، مدتي پيش
خالهها،
مدتي پيش تو.
دارم مثل کوليا
ميشم!»
مريم
به بهانهٌ من
اعتنايي نميکند
و دنبال حرف
خودش را ميگيرد:
«يه چند روز
مياي خونهٌ
من، از اين
فضا در مياي،
بعد ام يه سفر
ميري پيش
خواهرت، يه
خورده استراحت
ميکني - تا
اون موقع من قول
ميدم برات يه
آپارتمان
نقلي نزديکاي
خودم پيدا کنم.»
ميگويم،
«چه نقشهها
براي من کشيدي!
سفر چي؟ پول
سفر ندارم -
مخصوصاً حالا که
دوازده هزار
تومن ام از هر
مسافر وديعه
ميگيرن. خونهٌ
تو ام…»
مريم
ميگويد، «اونو
اصلاً حرفشو
نزن - بايد
بياي. من همين
فردا ميام ورت
ميدارم
ميبرمت - چه
بخواي چه
نخواي.»
خانه
در حقيقت خانهٌ
شوهر مريم
است. با اينکه
مريم در تمام
پانزده سال
ازدواج کار کرده
است و درآمدش
را براي ادارهٌ
زندگي ريخته
است، ولي در
مالکيت خانه
سهيم نيست.
فقط مهر و
صفاي او، او
را صاحبخانه
ميکند، و
مريم به همين
قانع است - ملک
خانههاي
شهر و شمال،
طبق سند و
بنچاق، از آن
شوهرش!
مريم
به صحبتش
ادامه ميدهد:
«براي سفرت ام
همهٌ فکراشو کردم.
من 20 هزار
تومن پول تو
بانک دارم…»
نميگذارم
حرفش را تمام کند.
ميگويم، «به
سرت زده؟ بعد
از عمري
چندرغاز کنار
گذاشتي، حالا
من وردارم برم
سفر؟ ميخوام
نرم!»
مريم
با کم حوصلگي
ميگويد، «بهت
قرض ميدم بابا
- اين پول که
اونجا
افتاده، من
باهش کاري
نميتونم بکنم.
ميدمش به تو، کرايهٌ
خونهاتو ميگيرم
جاشو پر ميکنم.»
«کدوم
کرايه خونه؟
مگه ماجراشو
برات نگفتم؟»
مي
پرسد، «چه
ماجرايي؟ مگه
باز اتفاقي
افتاده؟»
«خونه
دوباره مدتيه
خالي افتاده -
نگفتم برات؟
مستأجره دو
هفته بيشتر
تاب نياورد!
اون روزاي اول
حجت باغبون يه
بار اومد خونهٌ
خاله و مقداري
مزخرف تحويل
داد که اين زنک
داره آبروي
خانوادگي ما
رو به باد
ميده و از اين مهملات.
گفتم لازم نکرده
نگران حيثيت
ما باشه و کاري
ام به کار اين
زن ييچاره نداشته
باشه و
فرستادمش رفت.
اما ميدونستم
که زنه رو ول
نخواهد کرد.»
مريم
ميگويد، «من
خيال ميکنم
خود اين حجت
به خونه طمع
داره - اصلاً
دلش نميخواد کسي
اون تو باشه.»
«تا
وقتي گردن کلفتترا
از خونهٌ بابا
بيرونش نکردهان،
خونهٌ منو
نميخواد. بعدش
ممکنه. خلاصه
يه شب تلفن کرد
و خبر داد که مستأجر
نصف شبي اسباب
کشي کرده و
رفته و ميخواست
بدونه من از
جا و مکانش
خبر دارم يا
نه. نميدونم
چي باهش کردن که
شبانه در
رفته! وقتي از
حجت پرسيدم
قسمو آيه خورد
که هيچ چي.»
مريم ميگويد، «آره ارواي عمه