شصت و هشت
صبح
اول وقت با
مريم به بانک
ميرويم. من از
صفهاي درازي که
جلو گيشههاست
و آشفتگي و
جنجالي که در آنجا
حکمفرماست،
چنان سرخورده
ميشوم که
پيشنهاد ميکنم
برگرديم و کار
را به روز
ديگري
بگذاريم.
مريم
ميگويد،
«مگه خيال ميکني
روزاي ديگه
بهتره؟ حالا
که اومديم
بذار کلک کارو
بکنيم ديگه.»
ميگويم،
«نوبت بهمون
نميرسه.
جمعيتو نگا کن!
به نظرم از
ديشب اينجان!
بيا بريم.»
مريم
ميگويد، «کجا
بريم؟ هروقت
بياي همين
بساطه - اگه
امروز به کاراي
ديگه ام
نرسيديم،
نرسيديم -
اقلاً اين کار
بانکي رو بکنيم.»
و وقتي بي
حوصلگي نشان
ميدهم،
مريم اضافه ميکند،
«خيال کن خونه
نشستيم، حرف
ميزنيم -
مهم نيست.»
همانطور
که از جمعيت
تنه ميخوريم،
غرغر منتظرين
را ميشنويم،
وشاهد بگو
مگوهاي مشتريان
و متصديانيم،
با هم صحبت ميکنيم
- از هر دري و از
هر موضوعي.
مريم
از من راجع به
مؤسسه مي
پرسد، و من از
او دربارهٌ شرکت
نفت سؤال ميکنم.
مريم
ميگويد، «حقوق
ماه گذشته رو
نگير - بذار يه
جا با حقوق يه
ماه مرخصيت
بگير که يه
پولي بشه. پول ترجمهاتم
هست اونوقت با
خيال راحت
ميري.»
ميگويم،
«تا ترجمه
تموم بشه اين
ماه ام تمومه.
ميشه سه ماه
حقوق و حق
الترجمه. کلي
پولدار ميشم!
ديگه جواب
سلام ترم
نميدم!»
مريم
ميخندد و
ميگويد، «تو
پولدار شو،
جواب سلام من
ام ندادي
ندادي! اما ميدوني
که همهٌ پولو
نميتوني با
خودت ببري.»
«آهان
ميدونم.
اصلاً براي يه
ماه که من اين
همه پول لازم
ندارم.»
از کار
پايابي ساختهام
تا از شر
غرقاب ذهنم
آسوده شوم. به
محض آنکه از
مؤسسه برميگردم
به ترجمه ميرسم
و گاه تا سپیدهٌ
صبح مشغولم.
در امن آرامش
خانهٌ مريم، و
در امان محبتهاي
بيپايانش،
کتاب «زندگي و
مرگ يک
انقلابي» رو
به اتمام است.
من را بالأخره
به سفر راضي کرده
است، و به اينکه
فعلاً مخارج
را خودش بپردازد.
من حدود
پانزده روز
ديگر ميتوانم
قرضم را ادا کنم.
از
مريم ميپرسم،
«تو شرکت نفت
شما چه خبره؟»
ميگويد،
«هيچ چي.
اعتراض کارمندا
به بيرون کردن
نزيه فسي
خوابيد! من
خيال ميکردم
اقلاً يه مدتي
طول بکشه، ولي
نخير مثه برقو
باد تموم شد.»
«تو
قسمت شمام
خبري نيست؟»
مريم
ميگويد، «ماها
که از دفتر
اصلي مرکزي
پرت افتاديم.
وقتي اونجا
خبري نباشه،
اينجا تکليفش
معلومه.» اما نگراني
اساسي مريم از
بابت ادارهاش
نيست، بيشتر
از وضع مدارس
و درس و مشق
بچهها
نگران است.
ميگويم،
«حالا باز
خوبه پسراي تو
دانشگاهي
نيستن. دانشگاه
تهرانو ديدي
به چه قيافهاي
درآوردن؟
مسجد شاه به
گردش! درِ
دانشگاها و
مدارس عالي
ديگه که به کلي
بسته اس - خيال
راحت!»
مريم
ميگويد، «وضع
دبستانا و
دبيرستانام
همچي بهتر
نيست. ميخوان
همهٌ کتاباي
درسي رو عوض کنن،
هنوز کتابا
حاضر نيست.
بيشتر معلماي
خوبو بيرون کردن،
بچهها
معلم ندارن.
الان ده
دوازده روز از
شروع سال
تحصيلي ميگذره،
شاگردا علافن.
کتاب فارسي رو
ديدي باهش چي کردن؟»
«نه.»
«به!
بايد ببيني.
هرچي اسم
فارسي توش
بوده ورداشتن،
جاش سکينه و
رقيه و ممد و
حسين گذاشتن.
عکس دخترا و
زنا رو همه جا
با چادر و
چاقچور کشيدن.
خيلي از شعرا
رو و بيشتر
چيزايي که
مربوطه به
تاريخ ايرون،
به کلي حذف کردن
- يک کثافتي
شده که نگو.»
ميگويم،
«اگه بتونن درِ
هرچي مدرسه اس
ميبندن.
مخصوصاً
مدارس
دخترونه رو.»
«آره ميدونم
- مدارس
مختلطو که
ورچيدن.
واضحه، از خدا
دلشون ميخواد
در بقيه رم
تخته کنن. چون
اينا واسهٌ
اينکه سوار
مردم بشن دو
تا وسيله که
بيشتر ندارن -
يکي
ترسوندنشون،
يکي ام جاهل
نگه داشتنشون.
تاره کثافتا
ادعاي دانش
پروري ام دارن
- پشت همين کتاباي
فارسي که برات
گفتم نوشتن: "ماهي
از سر گنده
گردد ني ز دُم"
يعني مام بعله
- به کله اهميت
ميديم!»
با
خنده ميگويم،
« "فتنه از
عمامه خيزد ني ز خُم"!»
مريم
با شادي ميپرسد،
«اينو از خودت
ساختي؟»
«نه
بابا - همه
بلدن.»
مريم
ميگويد، «ترو
خدا؟ اين معرکه
اس! اينا عجب
خرایيان!»
شلوغي
بانک لحظه به
لحظه بيشتر ميشود،
و همهمهٌ
جمعيت بالا ميگيرد.
يکبار ديگر
سعي ميکنم
مريم را از
ماندن منصرف کنم.
ميگويد، «نه
بابا - اين همه
صبر کرديم -
ديگه چيزي به
ما نمونده.»
مي
گويم، «اصلاً
صف ما جلو
نرفته.»
«صف مهم
نيست، شمارهها
مهمه. حالا
ديگه صدامون
ميکنن.»
وقتي
بالأخره نوبت
ما ميرسد،
مريم پولها
را ميپردازد:
دوازده هزار تومان
وديعه، ده
هزار تومان
ارز - و من
اوراق را
امضاء ميکنم
و ميگويم، «ديگه
خلاص - بريم
خونه.»
مريم
ميگويد، «نه
جون تو - هنوزم
يازدم نشده.
بيا بريم ادارهٌ
گذرنامه.
اونجا طولي
نداره - آشنا
دارم.»
با بد
اخلاقي ميپرسم،
«آشنا کيو
داري؟»
«برادر
يکي از همکارام
اونجاس – بهش ام
قبلاً تلفن کردم،
منتظرمونه. به
هر حال اونجا که
کارمون امروز
تموم شدني
نيست - فقط
گذرنامه رو
ميديم و
ميايم. راه
بيفت که قبل
از ظهر برسيم.»
با بي
ميلي راه ميافتم.
خيابان
فردوسي را پشت
سر ميگذاريم
و تا کريم خان
زند ميرانيم.
وضع
ادارهٌ
گذرنامه، صد بار
از بانک بد تر
است. اينجا
شمارهاي به کسي
نميدهند و
حتي اثري از
صف وجود
ندارد. مردم
از سر و کول هم
بالا ميروند،
و مدارکشان را
دو دستي
چسبيدهاند
و در هوا تکان
ميدهند و
با فرياد
تقاضاهاشان
را با کارمندان
در ميان ميگذراند.
آمد و شد و قيل
و قال آنقدر
زياد است که
صدا به صدا
نميرسد.
به
مريم ميگويم،
«اينجا محشره
خره! سگ
صاحبشو نميشناسه!
دنبال کدوم
آشنا ميخواي
بگردي؟»
مي
گويد، «تو کارت
نباشه.
پاسپورتو کاغذا
رو بده به من،
توي راهرو
منتظرم بمون.
من الان ميام.»
در
راهرو هم دو
پشته آدم جمع
شده است. بعضي
مثل من در
انتظارند،
بعضي در حال
بالا و پائين
رفتن. همه به
نظر بي تاب و
مضطرب ميآيند.
فقط آنهايي که
کارشان به
انجام رسيده
است گذرنامهها
را، مثل جان،
در آغوش گرفته
اند و پيروزمندانه
از ميان جمعيت
راه باز ميکنند.
فقط اين دسته
از بابت هولهايي
که ميدهند و
پاهايي که لگد
ميکنند،
عذر ميخواهند.
معهذا
اين گروه هم
براي بيرون
رفتن شتاب
دارند، گويي
ميترسند
گنجي که به آن
رسيدهاند
مدعي و صاحب
پيدا کند. بچهها
دست مادرها و
يا گوشهٌ کت
پدرها را
گرفتهاند
وبا موج جمعيت
کج و راست ميشوند.
پسر شش
هفت سالهاي،
که دستش از
دامن
بزرگترها کوتاه
مانده است، با
بغض و ترس
پدرش را صدا
ميکند. کودک
شيرخوارهاي
در بغل مادرش
با درد غيه ميکشد.
مادر پشتش به
ديوار
راهروست و کيشت
و پيشتهايش
بچه را آرام
نميکند.
مردي با خشم
از داخل اطاق
به طرف پسربچهٌ
گم شده ميآيد
و بازويش را
با غليظ ميچسبد
و ميگويد، «دِ
ول نکن دستمو
پدرسوخته!»
پسر با لب
ورچيده به
دنبال پدر کشانده
ميشود.
مريم کله
کشيده است و
با چشم پي من
ميگردد.
دستم را تکان
ميدهم تا
توجهش را جلب کنم.
اشاره ميکند
که به دفتر گذرنامه
بروم. من هم
مثل ديگران با
بندبازي، با
فشار ته آرنج
و شانه ، راهي
به داخل باز
ميکنم.
مريم
ميگويد، «اصلاً
باورت نميشه.
همهٌ کارا رو
داره برامون
ميکنه. الان
پاسپورتتو
ميده. فقط
مجبوره ساکن
پاريسو بکنه
ساکن تهران.»
ميگويم،
«عمر و عزتش
زياد. هر کاري
ميخواد بکنه،
بکنه - ما رو از
اينجا خلاص کنه.»
مريم
ميگويد، «اگه
ميتونست
اونم درست ميکرد،
ولي نميتونه.
تو بيشتر از يکسال
اينجا موندي.
اونايي که ساکن
خارجان،
فقط سه ماه
ميتونن ايرون
بمونن و پول
خروجو ندن.»
ميگويم،
«ديگه چه يه
نون بگيرن، چه
يه نون قرض
بدن - اينم روي
بقيهٌ خرجا.
مهم نيست.»
به
پيشخوان کارمندان
ميرسيم.
برادر همکار
مريم منتظر
ماست. با من
دست ميدهد و
ميگويد، «خيلي
مشتاق آشنايي
بودم - ذکر
خيرتون
فراوون بوده و
من غايبانه
ارادت داشتم.»
ميگويم،
«من حضوراً
پيدا کردم.
مريم بهم گفت
چقدر محبت کردين.
واقعاً
ممنونم.»
ميگويد،
«مريم خانم
تاج سر مان -
وظيفهام بود. کار
شمام مشکلي
نداشت. همه
چيتون منظم
بود، و
تقاضاتونم قانوني
- حالا اگه
بعضي ميخوان
مردمو اذيت کنن
و سر بدواونن…»
و با سر
به چند نفري که
پيداست تازه کارند
و نو رسيده،
اشاره ميکند،
و بعد نزديکتر
ميآيد و
با صدايي
آهسته ميپرسد،
«شما چطو ممنوعالخروج
نيستين؟»
من هم
به نجوا ميگويم،
«چون پول مولي
تو بساطم
نيست. اما به کسي
نگينا - من از
گدايي خيلي
بدم مياد!»
ميخندد
و ميگويد، «مقصودم
مقالهها و
حرفاتونه. تا
حالا کاريتون
نداشتن؟»
«نخير "اينقدر
فتادهاند که ما
صيد لاغریم"!
حالا حالاهام
نوبت من
نميشه!»
باز ميخندد
و چند ورقه کاغذ
جلوم ميگذارد
که امضا کنم،
گذرنامه و بقيهٌ
مدارک را هم کنار
کاغذها دسته
ميکند و
ميپرسد، «پاريس
ميرين ديگه؟»
«بعله.»
«سلام
ما رو به
دوستان
برسونين.» و
روي کلمهٌ
دوستان تکيه
ميکند.
معني
حرف براي هردوي
ما روشن است.
با لبخند جواب
ميدهم، «چشم.
و وقتي برگردم
خبراي…»
حرفم
را قطع ميکند
و با تعجب ميپرسد،
«مگه زود
برميگردين؟»
«حتماً -
من يه ماهه
دارم ميرم.
وقتي برگشتم
ميام سراغتون،
خبر دوستان ام
براتون ميارم.»
خداحافظي
ميکنيم
ومن و مريم
راه ميافتيم.
مريم
دستهايش
را با شادي به
هم ميمالد و
ميگويد، «فقط
مونده پول خروجو
بديم و کار
بليطو درست کنيم.
بليط برگشتت که
همرات هست؟»
ميگويم،
«آره - منتها از
اون طرف يه
ماهه بود. يکسالو
اندي از موعدش
گذشته!»
«مهم
نيست -
تفاوتشو
ميديم و پول
برگشتو. همين.»
ميگويم،
«ديگه امروز
هيچ کار نميکنيم
- براي يه روز
بسه! حالا بکوبيم
بريم تا ويلا؟
حوصله داريا.
براي بليط ام که
عجلهاي
نداريم - هنوز
حتي تاريخ
رفتنم معلوم
نيست.»
مريم
ميگويد، «حدوداً
که معلومه - يا اوايل
آبان يا اواسطش.
تاريخو ميتونيم
بعد معين کنيم.
فعلاً بذار کارا
رو جلو
بندازيم - هيچ
ضرري نداره.
تازه اينا که
ديگه کاري
نيست. فقط چند
دقيقه طول ميکشه.
کاراي سختو
همه رو کرديم،
تموم شد.» و باز
با خوشحالي
دستها را
به هم ميمالد.
از اينکه
من براي انجام
کارهاي مربوط
به خودم کم
حوصله و خستهام
و مريم با ذوق
و شوق همهٌ
نيرويش را ميگذارد
شرمندهام
و ديگر بحث
نميکنم.
فقط ميگويم، «تو
امروز تهرونو
به خاطر من
زير پا گذاشتي
از کار و
زندگي ام
موندي.»
ميگويد،
«کار و زندگي
يعني همين
چيزا ديگه - از
خدا ميخواستم
از صبح تا شب
با تو پرسه
بزنم.»
وقتي از
ميان انبوه
مراجعين راه
باز ميکنيم،
متوجه ميشوم
که من هم
لبخندي
فاتحانه دارم.
از اينکه کاري
قانوني انجام
شده است و حقي
مسلم به من داده
شده است احساس
پيروزي ميکنم.
من هم کاغذها
و مدارک را دو
دستي به جگرم
چسباندهام
که مبادا به
چنگ ديگري
بيفتد.
شصت و نه
من
و ساعد معمولاً
با هم حرفي
نداريم. صحبتهامان
از کليات
فراتر نميرود.
بعد از
احوالپرسيهاي
متعارف، از
سرماي زود رس
يا گرماي دير پا
شکايت ميکنيم،
از وضع آب و
هوا به طور کلي
ميگوئيم، به
شلوغي راهها
و مشکل ترافيک
ميرسيم، و کف
گير را به ته
ديگ ميزنيم.
تازه ميان
همين صحبتهاي
مبتذل هم سکوتهاي
طولاني داريم.
ساعد اصولاً کم
حرف است و من
قاطعاً براي کلي
بافي کم
استعداد.
بياستعدادي
من کماکان
برجاست، اما
ساعد اخيراً
به حرف آمده
است. به نظرم
ميآيد که
در جوّ حاکم
ميکربي وجود دارد که
جمعي را به
پرگويي مبتلا کرده
است. احتمال
ميدهم
ويروس وقاحت
آخوندي باشد که
شايع شده است
و مسري است و
بسياري را
بالاي منبر ميکشاند
و راه زدن به
صحراي کربلا
را نشانشان ميدهد.
هرچه هست ساعد
هم از
مبتلايان است
و من قرباني
بروزات
بيماريش - چون
تنها گوش مفت
خانه منم.
ساعد حرف ميزند، بحث ميکند، وارد معقولات ميشود، سياست ميبافد و مثل تمام کساني که در زندگي حرفهاي را دير شروع کردهاند، هم در عرضهاش مبالغه ميکند و هم خام دستي کودکانهاش را نمایش ميدهد. من تا آنجا که ميتوانم تحمل ميکنم و به انتظار ميمانم که مريم یا بچهها به نجاتم بيايند. اگر ماجرا به درازا بکشد، به شوخي از سر صحبتهايش ميگذرم و وقتي اين شگرد نميگيرد، به بهانهٌ کار ترجمه مباحثه را به وقت ديگري