شصت و هشت
صبح
اول وقت با
مريم به بانک
ميرويم. من از
صفهاي درازي که
جلو گيشههاست
و آشفتگي و
جنجالي که در آنجا
حکمفرماست،
چنان سرخورده
ميشوم که
پيشنهاد ميکنم
برگرديم و کار
را به روز
ديگري
بگذاريم.
مريم
ميگويد،
«مگه خيال ميکني
روزاي ديگه
بهتره؟ حالا
که اومديم
بذار کلک کارو
بکنيم ديگه.»
ميگويم،
«نوبت بهمون
نميرسه.
جمعيتو نگا کن!
به نظرم از
ديشب اينجان!
بيا بريم.»
مريم
ميگويد، «کجا
بريم؟ هروقت
بياي همين
بساطه - اگه
امروز به کاراي
ديگه ام
نرسيديم،
نرسيديم -
اقلاً اين کار
بانکي رو بکنيم.»
و وقتي بي
حوصلگي نشان
ميدهم،
مريم اضافه ميکند،
«خيال کن خونه
نشستيم، حرف
ميزنيم -
مهم نيست.»
همانطور
که از جمعيت
تنه ميخوريم،
غرغر منتظرين
را ميشنويم،
وشاهد بگو
مگوهاي مشتريان
و متصديانيم،
با هم صحبت ميکنيم
- از هر دري و از
هر موضوعي.
مريم
از من راجع به
مؤسسه مي
پرسد، و من از
او دربارهٌ شرکت
نفت سؤال ميکنم.
مريم
ميگويد، «حقوق
ماه گذشته رو
نگير - بذار يه
جا با حقوق يه
ماه مرخصيت
بگير که يه
پولي بشه. پول ترجمهاتم
هست اونوقت با
خيال راحت
ميري.»
ميگويم،
«تا ترجمه
تموم بشه اين
ماه ام تمومه.
ميشه سه ماه
حقوق و حق
الترجمه. کلي
پولدار ميشم!
ديگه جواب
سلام ترم
نميدم!»
مريم
ميخندد و
ميگويد، «تو
پولدار شو،
جواب سلام من
ام ندادي
ندادي! اما ميدوني
که همهٌ پولو
نميتوني با
خودت ببري.»
«آهان
ميدونم.
اصلاً براي يه
ماه که من اين
همه پول لازم
ندارم.»
از کار
پايابي ساختهام
تا از شر
غرقاب ذهنم
آسوده شوم. به
محض آنکه از
مؤسسه برميگردم
به ترجمه ميرسم
و گاه تا سپیدهٌ
صبح مشغولم.
در امن آرامش
خانهٌ مريم، و
در امان محبتهاي
بيپايانش،
کتاب «زندگي و
مرگ يک
انقلابي» رو
به اتمام است.
من را بالأخره
به سفر راضي کرده
است، و به اينکه
فعلاً مخارج
را خودش بپردازد.
من حدود
پانزده روز
ديگر ميتوانم
قرضم را ادا کنم.
از
مريم ميپرسم،
«تو شرکت نفت
شما چه خبره؟»
ميگويد،
«هيچ چي.
اعتراض کارمندا
به بيرون کردن
نزيه فسي
خوابيد! من
خيال ميکردم
اقلاً يه مدتي
طول بکشه، ولي
نخير مثه برقو
باد تموم شد.»
«تو
قسمت شمام
خبري نيست؟»
مريم
ميگويد، «ماها
که از دفتر
اصلي مرکزي
پرت افتاديم.
وقتي اونجا
خبري نباشه،
اينجا تکليفش
معلومه.» اما نگراني
اساسي مريم از
بابت ادارهاش
نيست، بيشتر
از وضع مدارس
و درس و مشق
بچهها
نگران است.
ميگويم،
«حالا باز
خوبه پسراي تو
دانشگاهي
نيستن. دانشگاه
تهرانو ديدي
به چه قيافهاي
درآوردن؟
مسجد شاه به
گردش! درِ
دانشگاها و
مدارس عالي
ديگه که به کلي
بسته اس - خيال
راحت!»
مريم
ميگويد، «وضع
دبستانا و
دبيرستانام
همچي بهتر
نيست. ميخوان
همهٌ کتاباي
درسي رو عوض کنن،
هنوز کتابا
حاضر نيست.
بيشتر معلماي
خوبو بيرون کردن،
بچهها
معلم ندارن.
الان ده
دوازده روز از
شروع سال
تحصيلي ميگذره،
شاگردا علافن.
کتاب فارسي رو
ديدي باهش چي کردن؟»
«نه.»
«به!
بايد ببيني.
هرچي اسم
فارسي توش
بوده ورداشتن،
جاش سکينه و
رقيه و ممد و
حسين گذاشتن.
عکس دخترا و
زنا رو همه جا
با چادر و
چاقچور کشيدن.
خيلي از شعرا
رو و بيشتر
چيزايي که
مربوطه به
تاريخ ايرون،
به کلي حذف کردن
- يک کثافتي
شده که نگو.»
ميگويم،
«اگه بتونن درِ
هرچي مدرسه اس
ميبندن.
مخصوصاً
مدارس
دخترونه رو.»
«آره ميدونم
- مدارس
مختلطو که
ورچيدن.
واضحه، از خدا
دلشون ميخواد
در بقيه رم
تخته کنن. چون
اينا واسهٌ
اينکه سوار
مردم بشن دو
تا وسيله که
بيشتر ندارن -
يکي
ترسوندنشون،
يکي ام جاهل
نگه داشتنشون.
تاره کثافتا
ادعاي دانش
پروري ام دارن
- پشت همين کتاباي
فارسي که برات
گفتم نوشتن: "ماهي
از سر گنده
گردد ني ز دُم"
يعني مام بعله
- به کله اهميت
ميديم!»
با
خنده ميگويم،
« "فتنه از
عمامه خيزد ني ز خُم"!»
مريم
با شادي ميپرسد،
«اينو از خودت
ساختي؟»
«نه
بابا - همه
بلدن.»
مريم
ميگويد، «ترو
خدا؟ اين معرکه
اس! اينا عجب
خرایيان!»
شلوغي
بانک لحظه به
لحظه بيشتر ميشود،
و همهمهٌ
جمعيت بالا ميگيرد.
يکبار ديگر
سعي ميکنم
مريم را از
ماندن منصرف کنم.
ميگويد، «نه
بابا - اين همه
صبر کرديم -
ديگه چيزي به
ما نمونده.»
مي
گويم، «اصلاً
صف ما جلو
نرفته.»
«صف مهم
نيست، شمارهها
مهمه. حالا
ديگه صدامون
ميکنن.»
وقتي
بالأخره نوبت
ما ميرسد،
مريم پولها
را ميپردازد:
دوازده هزار تومان
وديعه، ده
هزار تومان
ارز - و من
اوراق را
امضاء ميکنم
و ميگويم، «ديگه
خلاص - بريم
خونه.»
مريم
ميگويد، «نه
جون تو - هنوزم
يازدم نشده.
بيا بريم ادارهٌ
گذرنامه.
اونجا طولي
نداره - آشنا
دارم.»
با بد
اخلاقي ميپرسم،
«آشنا کيو
داري؟»
«برادر
يکي از همکارام
اونجاس – بهش ام
قبلاً تلفن کردم،
منتظرمونه. به
هر حال اونجا که
کارمون امروز
تموم شدني
نيست - فقط
گذرنامه رو
ميديم و
ميايم. راه
بيفت که قبل
از ظهر برسيم.»
با بي
ميلي راه ميافتم.
خيابان
فردوسي را پشت
سر ميگذاريم
و تا کريم خان
زند ميرانيم.
وضع
ادارهٌ
گذرنامه، صد بار
از بانک بد تر
است. اينجا
شمارهاي به کسي
نميدهند و
حتي اثري از
صف وجود
ندارد. مردم
از سر و کول هم
بالا ميروند،
و مدارکشان را
دو دستي
چسبيدهاند
و در هوا تکان
ميدهند و
با فرياد
تقاضاهاشان
را با کارمندان
در ميان ميگذراند.
آمد و شد و قيل
و قال آنقدر
زياد است که
صدا به صدا
نميرسد.
به
مريم ميگويم،
«اينجا محشره
خره! سگ
صاحبشو نميشناسه!
دنبال کدوم
آشنا ميخواي
بگردي؟»
مي
گويد، «تو کارت
نباشه.
پاسپورتو کاغذا
رو بده به من،
توي راهرو
منتظرم بمون.
من الان ميام.»
در
راهرو هم دو
پشته آدم جمع
شده است. بعضي
مثل من در
انتظارند،
بعضي در حال
بالا و پائين
رفتن. همه به
نظر بي تاب و
مضطرب ميآيند.
فقط آنهايي که
کارشان به
انجام رسيده
است گذرنامهها
را، مثل جان،
در آغوش گرفته
اند و پيروزمندانه
از ميان جمعيت
راه باز ميکنند.
فقط اين دسته
از بابت هولهايي
که ميدهند و
پاهايي که لگد
ميکنند،
عذر ميخواهند.
معهذا
اين گروه هم
براي بيرون
رفتن شتاب
دارند، گويي
ميترسند
گنجي که به آن
رسيدهاند
مدعي و صاحب
پيدا کند. بچهها
دست مادرها و
يا گوشهٌ کت
پدرها را
گرفتهاند
وبا موج جمعيت
کج و راست ميشوند.
پسر شش
هفت سالهاي،
که دستش از
دامن
بزرگترها کوتاه
مانده است، با
بغض و ترس
پدرش را صدا
ميکند. کودک
شيرخوارهاي
در بغل مادرش
با درد غيه ميکشد.
مادر پشتش به
ديوار
راهروست و کيشت
و پيشتهايش
بچه را آرام
نميکند.
مردي با خشم
از داخل اطاق
به طرف پسربچهٌ
گم شده ميآيد
و بازويش را
با غليظ ميچسبد
و ميگويد، «دِ
ول نکن دستمو
پدرسوخته!»
پسر با لب
ورچيده به
دنبال پدر کشانده
ميشود.
مريم کله
کشيده است و
با چشم پي من
ميگردد.
دستم را تکان
ميدهم تا
توجهش را جلب کنم.
اشاره ميکند
که به دفتر گذرنامه
بروم. من هم
مثل ديگران با
بندبازي، با
فشار ته آرنج
و شانه ، راهي
به داخل باز
ميکنم.
مريم
ميگويد، «اصلاً
باورت نميشه.
همهٌ کارا رو
داره برامون
ميکنه. الان
پاسپورتتو
ميده. فقط
مجبوره ساکن
پاريسو بکنه
ساکن تهران.»
ميگويم،
«عمر و عزتش
زياد. هر کاري
ميخواد بکنه،
بکنه - ما رو از
اينجا خلاص کنه.»
مريم
ميگويد، «اگه
ميتونست
اونم درست ميکرد،
ولي نميتونه.
تو بيشتر از يکسال
اينجا موندي.
اونايي که ساکن
خارجان،
فقط سه ماه
ميتونن ايرون
بمونن و پول
خروجو ندن.»
ميگويم،
«ديگه چه يه
نون بگيرن، چه
يه نون قرض
بدن - اينم روي
بقيهٌ خرجا.
مهم نيست.»
به
پيشخوان کارمندان
ميرسيم.
برادر همکار
مريم منتظر
ماست. با من
دست ميدهد و
ميگويد، «خيلي
مشتاق آشنايي
بودم - ذکر
خيرتون
فراوون بوده و
من غايبانه
ارادت داشتم.»
ميگويم،
«من حضوراً
پيدا کردم.
مريم بهم گفت
چقدر محبت کردين.
واقعاً
ممنونم.»
ميگويد،
«مريم خانم
تاج سر مان -
وظيفهام بود. کار
شمام مشکلي
نداشت. همه
چيتون منظم
بود، و
تقاضاتونم قانوني
- حالا اگه
بعضي ميخوان
مردمو اذيت کنن
و سر بدواونن…»
و با سر
به چند نفري که
پيداست تازه کارند
و نو رسيده،
اشاره ميکند،
و بعد نزديکتر
ميآيد و
با صدايي
آهسته ميپرسد،
«شما چطو ممنوعالخروج
نيستين؟»
من هم
به نجوا ميگويم،
«چون پول مولي
تو بساطم
نيست. اما به کسي
نگينا - من از
گدايي خيلي
بدم مياد!»
ميخندد
و ميگويد، «مقصودم
مقالهها و
حرفاتونه. تا
حالا کاريتون
نداشتن؟»
«نخير "اينقدر
فتادهاند که ما
صيد لاغریم"!
حالا حالاهام
نوبت من
نميشه!»
باز ميخندد
و چند ورقه کاغذ
جلوم ميگذارد
که امضا کنم،
گذرنامه و بقيهٌ
مدارک را هم کنار
کاغذها دسته
ميکند و
ميپرسد، «پاريس
ميرين ديگه؟»
«بعله.»
«سلام
ما رو به
دوستان
برسونين.» و
روي کلمهٌ
دوستان تکيه
ميکند.
معني
حرف براي هردوي
ما روشن است.
با لبخند جواب
ميدهم، «چشم.
و وقتي برگردم
خبراي…»
حرفم
را قطع ميکند
و با تعجب ميپرسد،
«مگه زود
برميگردين؟»
«حتماً -
من يه ماهه
دارم ميرم.
وقتي برگشتم
ميام سراغتون،
خبر دوستان ام
براتون ميارم.»
خداحافظي
ميکنيم
ومن و مريم
راه ميافتيم.
مريم
دستهايش
را با شادي به
هم ميمالد و
ميگويد، «فقط
مونده پول خروجو
بديم و کار
بليطو درست کنيم.
بليط برگشتت که
همرات هست؟»
ميگويم،
«آره - منتها از
اون طرف يه
ماهه بود. يکسالو
اندي از موعدش
گذشته!»
«مهم
نيست -
تفاوتشو
ميديم و پول
برگشتو. همين.»
ميگويم،
«ديگه امروز
هيچ کار نميکنيم
- براي يه روز
بسه! حالا بکوبيم
بريم تا ويلا؟
حوصله داريا.
براي بليط ام که
عجلهاي
نداريم - هنوز
حتي تاريخ
رفتنم معلوم
نيست.»
مريم
ميگويد، «حدوداً
که معلومه - يا اوايل
آبان يا اواسطش.
تاريخو ميتونيم
بعد معين کنيم.
فعلاً بذار کارا
رو جلو
بندازيم - هيچ
ضرري نداره.
تازه اينا که
ديگه کاري
نيست. فقط چند
دقيقه طول ميکشه.
کاراي سختو
همه رو کرديم،
تموم شد.» و باز
با خوشحالي
دستها را
به هم ميمالد.
از اينکه
من براي انجام
کارهاي مربوط
به خودم کم
حوصله و خستهام
و مريم با ذوق
و شوق همهٌ
نيرويش را ميگذارد
شرمندهام
و ديگر بحث
نميکنم.
فقط ميگويم، «تو
امروز تهرونو
به خاطر من
زير پا گذاشتي
از کار و
زندگي ام
موندي.»
ميگويد،
«کار و زندگي
يعني همين
چيزا ديگه - از
خدا ميخواستم
از صبح تا شب
با تو پرسه
بزنم.»
وقتي از
ميان انبوه
مراجعين راه
باز ميکنيم،
متوجه ميشوم
که من هم
لبخندي
فاتحانه دارم.
از اينکه کاري
قانوني انجام
شده است و حقي
مسلم به من داده
شده است احساس
پيروزي ميکنم.
من هم کاغذها
و مدارک را دو
دستي به جگرم
چسباندهام
که مبادا به
چنگ ديگري
بيفتد.
شصت و نه
من
و ساعد معمولاً
با هم حرفي
نداريم. صحبتهامان
از کليات
فراتر نميرود.
بعد از
احوالپرسيهاي
متعارف، از
سرماي زود رس
يا گرماي دير پا
شکايت ميکنيم،
از وضع آب و
هوا به طور کلي
ميگوئيم، به
شلوغي راهها
و مشکل ترافيک
ميرسيم، و کف
گير را به ته
ديگ ميزنيم.
تازه ميان
همين صحبتهاي
مبتذل هم سکوتهاي
طولاني داريم.
ساعد اصولاً کم
حرف است و من
قاطعاً براي کلي
بافي کم
استعداد.
بياستعدادي
من کماکان
برجاست، اما
ساعد اخيراً
به حرف آمده
است. به نظرم
ميآيد که
در جوّ حاکم
ميکربي وجود دارد که
جمعي را به
پرگويي مبتلا کرده
است. احتمال
ميدهم
ويروس وقاحت
آخوندي باشد که
شايع شده است
و مسري است و
بسياري را
بالاي منبر ميکشاند
و راه زدن به
صحراي کربلا
را نشانشان ميدهد.
هرچه هست ساعد
هم از
مبتلايان است
و من قرباني
بروزات
بيماريش - چون
تنها گوش مفت
خانه منم.
ساعد
حرف ميزند،
بحث ميکند،
وارد معقولات
ميشود،
سياست ميبافد
و مثل تمام کساني
که در زندگي
حرفهاي را
دير شروع کردهاند،
هم در عرضهاش
مبالغه ميکند
و هم خام دستي کودکانهاش
را نمایش ميدهد.
من تا آنجا که
ميتوانم
تحمل ميکنم
و به انتظار
ميمانم که
مريم یا بچهها
به نجاتم
بيايند. اگر
ماجرا به
درازا بکشد،
به شوخي از سر
صحبتهايش
ميگذرم و
وقتي اين شگرد
نميگيرد،
به بهانهٌ کار
ترجمه مباحثه
را به وقت
ديگري موکول
ميکنم.
امشب
ساعد مرام
اشتراکي را به
ابتدائيترين
شکلش برايم
تشريح ميکند.
با ذوق شاگردان
مدرسه از
مزاياي کمونيسم
ميگويد و
از تساوي و
تقسيم ثروت.
شبيه کتابهايي
حرف ميزند که
براي کودکان کودن
يا عقب مانده
تدوين شده
باشد. جام صبر
من لبريز شده است
و از مريم و
بچهها هم
خبري نيست.
ميگويم،
«داستان اون
مردي که ميخواست
يه دهاتي رو کمونيست
کنه، شنيدي؟»
ميگويد،
«دهقانا و کارگرا
با هم فرق
دارنا! دهقانا
هميشه جزو
خورده
بورژواها
حساب ميشن…»
ميخواهد
ادامه بدهد.
ميگويم، «به
اون کاري
ندارم. مردک
به دهاتيه
ميگه ما کمونيستا
ميگيم اگه کسي
دوتا خونه
داره، يکيشو
بايد بده به
اونکه نداره -
بد ميگيم؟
دهاتيه ميگه
نه خيلي ام
خوب ميگين -
ديگه چي ميگن؟
ميگه، ميگيم
اونکه دوتا
گاو داره، يکيشو
بده به زارع
بي گاو.
دهاتيه ميگه
اينم خوبه -
ديگه چي؟ ديگه
اينکه هرکي
دوتا مرغ
داره… دهاتيه
پا برهنه
ميدواِ ميون
حرف مردک و
بهش ميگه آ -
نشد، دست
نگدار رفيق!
اينجاش ديگه
درست نيست - من
دو تا مرغ
دارم.»
ساعد
مرا با دهن
باز و چشمهاي
گشاد سبزرنگش
نگاه ميکند،
مثل اينکه
هنوز منتظر
نتيجهٌ
اخلاقي
داستان است.
هر وقت اينطور
خيره ميماند،
عين کلهٌ
گوسفندي ميشود
که پشت کله
پزيها ميگذراند
- فقط چند برگ
جعفري توي
منخرين را کم
دارد.
ميگويم،
«همين - تموم شد.»
ساعد
دهنش را ميبندد،
سرش را کج ميکند
و چشمها را
به قالي ميدوزد.
دارد فکر ميکند،
به اين شوخي کهنه
و مندرس و نخ
نما، دارد فکر
ميکند.
ميگويد،
«نه - قضيه به
اين سادگي حل
نميشه.»
ميگويم،
«چرا جون تو
ميشه - بيا از
دوتا مرغ تو
شروع کنيم.»
ساعد
ميخندد و
ميگويد، «اذيت
نکن - من که مرغ
ندارم.»
ساده
لوحي ساعد
خنده دار
نيست، ملال
آور و ترحم
انگيز است. يک
آن از ذهنم مي
گذرد که بگويم
از همان خانه
شروع کنيم.
بيا و خانهٌ
شهر يا شمال
را به اسم
مريم کن - تو دو
تا داري و او
هيچ ندارد،
اما ميترسم
اين حرف به
جاي آنکه ختم مذاکره
باشد، صحبت را
جدي و طولاني کند
که من حوصلهاش
را مطلقاً
ندارم. در عوض
ميپرسم، «تو
دورهٌ جووني و
جهالت تودهاي
نبودي، بودي؟»
ميگويد،
«نه، اما…»
نقل
قول ميکنم: «"کساني
که تا بيست
سالگي
سوسياليست يا کمونيست
نشن دل ندارن،
اونايي که بعد
از بيست سالگي
بشن عقل ندارن"
- شنيده بودي؟
پادشاه سوئد
گفته.» و با
خنده اضافه ميکنم،
«طبق اين حرف،
تو نه دل
داري، نه عقل،
ساعد جان!»
قيافهٌ
ساعد نشان ميدهد
که گفتهٌ
سلطان وايکينگها
برايش بي
اهميت است و
ميگويد، «پادشاه
سوئد راجع به
سوسياليسم و کمونيسم
چي ميدونه؟»
ميگويم،
«هيچي در واقع -
اونکه عقلش
نميرسه. اما اين
حرفو از قول کسان
ديگه ام نقل کردن.»
هنوز به لحن
شوخي ادامه ميدهم،
ولي ساعد خيلي
جدی به رئوس
حرفهايش
برميگردد.
«بهداشت
براي همه، نون
براي همه. تو
غافلي - مردم
گرسنن…»
ميگويم،
«اِ - آره، اما دينو
ايمون دارن!
قرار بود
نداشته باشنا!»
ساعد
ميگويد، «جدي
دارم ميگم،
بايد به فکر
اين چيزا بود.»
و طرحهاي
عظيم
سوسياليستي
آينده را قالبي
و ناشيانه،
دانه دانه
عرضه ميکند.
آخرين کوششم
را به کار ميبرم
که از گفتگو
منصرفش کنم. «ميدوني
حرفاي تو منو
ياد چي
ميندازه؟ ياد
يکي از برنامههاي
دولتاي سابق. "آينده
نگري" - اسمش
همين بود؟
مرتب براش
سمينار راه
مينداختن تو
گچسر جمع ميشدن،
چه قالي ميکردن
- يادته؟
سرنوشت و
سعادت همه رو
تا قرن بيستو
يکم تعيين و تأمين
کرده بودن!
سمينار مثه
اينکه تا يکي
دو ماه قبل از
انقلاب خميني
ام ادامه
داشت.» اگر با
غش غش خنده
حرصم را بيرون
نريزم، محتمل
است فرياد
بزنم. بلند ميخندم
و ميگويم، «بدبختا
اينقد اون
دوردورا نگاه
ميکردن که جلو
پاشونو نديدن!»
ساعد
از مقايسه
دلخور است،
ولي انتقاد به
دستگاه گذشته
را تصديق ميکند
و باز برميگردد
به «جبر
تاريخي» و «علمي»
بودن تئوري
مارکسيستي.
هيچ
اثري از مريم
و بچهها
نيست و ديگر
نيروي مسخره
بازي ندارم.
آخرين تير ترکش:
ساعتم را نگاه
ميکنم و
از جا بلند ميشوم
و ميگويم، «من
برم دنبال
نون.»
ساعد
ميپرسد، «مگه
نداريم؟»
ميگويم،
«يعني دنبال
ترجمهام!
البته نون
براي همه
نميشه، اما
براي من ميشه!»
ساعد
ميگويد، «اَه
- باز حرفا رو
نصفه گذاشتي.
حالا بشين يه
خورده - بعد
ميري سر کارت
ديگه. تو که تا
ديروقت
بيداري.»
ميگويم،
«ترجمه به جاي
حساسش رسيده. "انقلابي"
روزاي آخرشو
ميگذرونه، در
زندان در
تنهايي و
بيماري، در
بدبختي و مهمتر
از همه در
پشيماني از همکاري
با استالين و
تولياتي -
نميشه اينجا
ولش کنم. حالا
تا قبل از سفر
باز فرصت حرف
داريم. مثل اينکه
هنوز يه هفتهاي
در خدمت ام.»
ساعد
با ناباوري ميگويد،
«پشيمون بود؟»
«اون
طفلک ام از
انوايي بود که
کمونيسم رو با
اومانيسم
اشتباه کرد.
تو اون دوره
اين نوع
اشتباهاي
فاحش کم و بيش
به نظر قابل
فهم مياد - اين
دوره اس که
اشتباها
غريبه. بعد از
اينکه بيشتر
پردهها
پاره شده،
بيشتر
واقعيتا گفته
شده، ولي خب ديگه…»
ساعد
ميگويد، «بشين،
جان من بشين -
راجع به همين
حرف بزنيم.»
ميگويم،
«نه، بذار کتابو
تموم کنم - بعد.»
در
اطاقي که مريم
به من اختصاص
داده است کاغذ
و کتابم را
پهن ميکنم و
مينويسم:
...
برادرزادهاش ميگويد: قرار
بو که بيست و
هفتم آوريل
برسد. تمام
روز را در
انتظارش
بوديم. روز
رفت و نيامد.
همه دلتنگ
بوديم، اما
پدر بزرگ براي
ديدار پسرش
بيش از همه بي
تابي ميکرد.
گفتيم فردا،
فردا حتماً خواهد
آمد. اما روز
بعد، همسايهاي به خانهٌ
ما آمد و گفت: «نينو
مرده است. خبرش
را از راديو
شنيديم.» بعد
گروه گروه به
تسليت آمدند.
براي آنکه خبر
به پدربزرگ
نرسد، هر کدام
به نوبت جلو
در اطاقش کشيک
ميداديم.
يک لحظه که
اطاق بي قراول
ماند، خبر را
شنيد، و من در
آشپزخانه
بودم که صداي
فرياد و ضجهاش بلند شد…
پدربزرگ
فرياد مي زد،
«قاتلها!
آدمکشها!
پسرم را کشتند!»
و موي سر و
ريشش را مي کند.
صدايش هنوز در
گوشم است، پي
هم مي گفت: «پسرم
را کشتید!»…
نينو
در ساعت چهار
و ده دقيقهٌ
بيست وهفتم
آوريل درگذشت…
پدرش دو هفته
پس از مرگ پسر
چشم از جهان
فرو بست و در
بستر مرگ نامهاي را ميخواند که
پسرش 9 سال
قبل، در زمان
شروع محاکماتش
خطاب به مادرش
نوشته بود.
…من
زنداني سياسي
هستم، هيچ نکردهام
که موجب
شرمساري و
سرافکندگي
باشد… وجدان
من آسوده است…
مادر عزيزم
چقدر دلم ميخواهد
غمي را که من
بر دل شما
نشاندهام
تسلي بخشم…
اما زندگي اين
است، سخت است
و پسران اگر
بخواهند
شرفشان را
مردانه حفظ کنند،
گاه ناگزيرند
موجب غم
مادران شوند.
نقطهٌ
پايان را بر
ترجمه مي گذرام
و قلم را
زمين، و با
نينو خلوت ميکنم.
با نينوي
صميمي، پاکدل،
انسان،
هوشمند. با
نينوي
انقلابي که
وقتي به زندان
ميرفت ميگفت،
«نظرات من
هرگز عوض نخواهد
شد - زندان که
سهل است من
حاضرم جانم را
در راه عقايدم
نثار کنم.» با
نينويي که در
انزواي زندان
رهبران
انقلابي را
شناخت که همه
از مقامي امن
و درمسافتي
دور از دسترس،
از سهل بودن
زندان و فدا کردن
جان حرف ميزدند.
با نينويي که
نوميد مرد و
پاک باخته و
از همه چيز و
همه کس بريده.
مريم
در اطاقم را
ميزند و ميپرسد،
«هنوز کار ميکني؟»
ميگويم،
«تموم شد.»
ميپرسد،
«تموم تموم؟
يعني همهٌ کتاب
تموم شد؟»
ميگويم،
«آره.»
مريم
دستهايش را
به هم ميمالد
و ميگويد، «هورا!
پس بيا بريم
پائين جشن
بگيريم.»
عاقبت
نينو دل و دماغي
براي جشن گرفتن
باقي نگذاشته
است. به طور کلي
به انجام
رساندن کار کمترين
رضايتي برايم
ايجاد نکرده
است، حتي
سنگيني بار را
از شانهام سبک
نکرده است.
فقط از فکر
اينکه اول
هفته قرض مريم
را ميدهم،
مختصر آرامشي
حس ميکنم.
ميگويم،
«دستکاري خيلي
لازم داره -
اما اونو
ميذارم بعد از
تايپ. جشن ام
بمونه بعد از
دستکاريا.»
مريم
ميگويد، «حالا
مثه اينکه ميخوايم
شامپاني وا کنيم!
بيا بريم
پائين بشينيم
و گپ بزنيم
ديگه - با خيال
راحت، بدون
مداخلهٌ "انقلابي"!»
هفتاد
در
مؤسسه،
تقريباً تمام
وقت تنها
هستم. حتي در
ناهارهايي که
همهٌ کارمندان
دورهم جمع ميشوند
و در طبقهٌ هم
کف ميخورند،
شرکت نميکنم.
صحبتها با
شيرين و خانم
زابلي در
چارچوب کار
اداري است،
گاهي هم درد
دلهايشان را
از نعمتي ميشنوم،
به خصوص
روزهايي که
چشمهاي شیرین
از گريه سرخ
است و صورت زابلی
از خشم
برافروخته.
ميان
من و آقاي
ايمان، که
رابط مؤسسه و
چاپخانه است،
در روز چند
جملهٌ
دوستانه رد و
بدل ميشود. از
طريق او بعضي
خبرهاي خارج
را هم دارم - از
جمله اينکه
انقلابيون در
همان روزهاي
اول مديرعامل
چاپخانه را
طناب پيچ و خرکشان
به زندان بردهاند،
مثلاً اينکه
حالا در رأس
مرکز لينکلن
هم يکي از
انقلابيون
نشسته است. تأييد
اين دو خبر را
از احمد هم گرفتهام
که هنوز در
لينکلن مشغول کار
است و از طريق
لينکلن با
چاپخانه در
تماس. احمد
نسبت به
رفتاري که با
مدير چاپخانه
شده است معترض
نيست و از تغييرات
مرکز، کاملاً
راضي است - حتي به
من هم پيشنهاد
کرده است به
آنجا برگردم:
رئيس جديد از «رفقاي»
قديم احمد
است.
با بقيهٌ
همکاران
مؤسسه سلام و
عليکي دارم،
ولي با هيچکدام
نزديک نيستم.
من کمتر از
اطاقم بيرون
ميروم و
ديگران فقط
براي رساندن
پيامي کوتاه
سري به اطاق
من ميآيند.
خلوت کارم را
فقط نعمتي و
بهروزي برهم
ميزنند.
نعمتي هميشه
با جار و جنجال
و گفتگوهاي
ياوه موي
دماغم ميشود،
و دکتر بهروزي
بي سر وصدا و
پنهان از
نعمتي، با چند
سؤال وقتم را
ميگيرد.
دکتر
بهروزي را از
زماني ميشناسم
که در مرکز
لينکلن با هم کار
ميکرديم. کتابهاي
سادهٌ علمي را
ترجمه ميکند،
و به محض آنکه
به اصطلاحي که
مخصوص اهل
زبان است برميخورد،
گير ميکند و
نياز به مشورت
دارد. آدم
خوبي است، از کساني
که همه دربارهاش
صفت «زرنگ» را
به کار مي
برند -
احتمالاً به
اين دليل که
هنوز، هم حقوق
کاملش را از
مرکز لينکلن
دريافت ميکند،
و هم در مؤسسه
بيروني که
نيمه وقت کار
ميکند،
مزدش از من که
تمام وقتم
بيشتر است، و
به علاوهٌ
مواجب بازنشستگي
وزارت آموزش و
پرورش، حقالتدريسي
هم پول در ميآورد.
بي آنکه
گفتگوي سياسي
داشته باشيم،
همه در مؤسسه
ميدانند که
من نسبت به
حوادث اخير چه
فکر ميکنم.
خانم زابلي هم
آشکارا از وضع
ناراضي است
وگاه با نامه
رسان اداره، که
مسلمان و انقلابي
شده است و
گذشته و
خانوادهاي
مشابه خودش
دارد، بگو مگو
ميکند.
شيرين نگران
زن بودن و
تنها بودنش
است - بعضي
اوقات از خوش
صورتي مسعود
رجوي حرف ميزند،
و بعضي اوقات
از بالا گرفتن
تعصب مذهبي شکايت
دارد. دکتر
بهروزي در هر
فرصتي يادآور
ميشود که
خويشي را در
دوران قلع و
قمع تودهايها
در رژيم گذشته
از دست داده
است، و با اين
پشتوانه
امنيت حال و
آيندهاش را
مسلم ميداند.
آقاي ايمان از
اينکه ناگهان
به خاطر نسبتي
که با طيب
چاقوکش داشته
است، قدر و
قیمتش بالا
رفته است هم
متعجب است و
هم خوشحال،
ولي خوش ذاتتر
و بي پيرايهتر
از آن است که
بخواهد از اين
موقعيت سوء
استفاده کند.
نعمتي هنوز از
سردمداران
آخوند به نام کوچک
ياد نميکند،
وبه اظهار
نزديکي با
بازرگان و
اطرافيان
غيرمعممش
قانع است.
به سؤالهاي
دکتر بهروزي
دانه دانه
جواب ميدهم
و منتظر ميمانم
که کارش تمام
شود، من به
سراغ نعمتي
بروم، تا تسويه
حساب کنيم.
بهروزي آخرين
سؤال را ميکند
و بعد از
گرفتن پاسخ،
ميگويد، «شنيدم
قصد سفر داري؟»
ميگويم،
«آره - از فردا
مرخصيم شروع
ميشه، دو روز
بعد عازمم.»
ميگويد،
«خب -
انشاءالله به
سلامتي. چقدر
ميموني؟»
«همهٌ
يه ماهو - چيزي
نيست، تا چشم
به هم بزني
تموم ميشه.»
دکتر
بهروزي به ياد
سالهاي
گذشته ميافتد
و ميگويد، «آره
والله - عمر
مثه برق
ميگذره. انگار
ديروز بود که
با هم مرکز
بوديم. چند
سال پيش بود؟»
مي
گويم، «نزديک
پنج سال.»
«پنج
سال! واقعاً
مثه برق گذشت.
پير شديم رفت
بابا!» و
بلافاصله
اضافه ميکند،
«تو که نه -
خودمو ميگم.
تو حالا خيلي
مونده.»
ميگويم،
«اي بابا - من که
گاهي احساس ميکنم
صد سالمه!
اينقد خستم که
دماغمو بگيرن
جونم در ميره!»
بهروزي
هنوز به ياد
خاطرات گذشته
است. زير لبي
ميخندد و
ميگويد،
«اون کارت
پستالي که
براي من
فرستاده بودي
يادته؟ همون
موقعي که هردو
تو مرکز کار
ميکرديم؟»
«کدوم؟
مجسمهٌ
داويد کار ميکل
آنژ؟ خوب
يادمه - اما
هيچ وقت
نفهميدم تو که
اهل طنزي، چرا
اون موقع
اوقاتت تلخ شده
بود؟»
ميگويد،
«آخه تا به من
برسه، دست به
دست تو مرکز
گشته بود - برو
بچههام
سربه سرم
ميذاشتن. تا
چشمشون به من
ميفتاد به لهجهٌ
اصفهوني
ميگفتن: سه
چيزِس اگه
خوردي خوردي!
پول اِستو،
گول اِستو، و
بقيهٌ قضايا!»
ميخندم
و ميگويم،
«بابا اينکه
برخوردن
نداشت. شوخي
بود ديگه.
براي بقيه ام کارتاي
مسخره داده
بودم و حرفاي
مضحک نوشته
بودم. فقط تو يکي
خودتو لوس کردي.
يادمه براي يکي
از بچهها يه کارت
فرستاده بودم که
عکس ميدون کنکورد
روش بود با
سوزن کلئوپاترا
– پشتش ام
نوشته بودم: "هرکي
هرچي دستشه"!»
بهروزي
خندهاش در
طول صحبت قطع
نشده است و ميگويد،
«مال من تند تر
بود - يادت
رفته. نوشته
بودي: "دو تاي
ديگه رو که ميدونم
خوردي، براي
سومي ام مال
داويد تقدیم میشه"!»
هردو
ميخنديم
و من ميگويم، «چه
حوصلهها
داشتم.»
بهروزي
ميگويد، «يه
الف بچه آتيش
ميسوزوندي!
حالام ميسوزوني!»
«حالا؟
گيريم حوصلهاشو
داشته باشم،
مگه ميشه؟ يه
همچي کارتي
بيفته دست
آخوندا تيکه
تيکهام ميکنن!
ميگن زناي
لفظي کردي!»
دکتر
بهروزي عينکش
را برميدارد
و اشکي را که
بر اثر خنده
از گوشه چشمش
سرازير است،
با دستمال پاک
ميکند و
ميگويد،
«زناي لفظي
ديگه چيه؟»
«از
ملاها بپرس -
لابد يه
تعريفي براش
پيدا ميکنن.
همهٌ فکر و ذکرشون
همين چيزاس
ديگه. توي
توضيح
المسائل يه فصل
هست به اسم: "در
آداب نگاه".»
بهروزي
چندان به ادامهٌ
اين بحث مايل
نيست. با
قيافهاي جدي
ميپرسد، «نگاه؟
يا نکاح؟»
«نگاه -
نگاه! خميني
به تفصيل
اونجا گفته که
نگاه کردن زن
به مرد برهنه
چه گناه کبيرهايه
و چه مجازاتا
داره! اگه
نگاه کردن و
حرف زدن باهم
باشه که ديگه
تکليف روشنه!»
دکتر بهروزي
هیچ نميخندد
و باز گريزي
ميزند به
برادري که در
گذشته از دست
داده است.
ميگويم،
«شانس آوردي کشتنش.
اگه ميموند
لابد مثل بقيهٌ
تودهاياي
سابق وزير وکيل
شاه ميشد،
حالا برات درد
سر بود.»
بهروزي
با دلخوري
نگاهم ميکند.
ميگويم، «باز
ميخواي پنج
ساله ديگه صبر
کني تا به اين
شوخي بخندي؟»
نميخندد،
اما اخمها
را باز ميکند
و ميگويد، «من
ديگه پاشم
برم، بذارم تو
به کارات
برسي.» و بلند
ميشود.
ساعت
را نگاه ميکنم
و ميگويم، «ديگه
آخر وقته – من ام
ميخوام برم
نعمتي رو
ببينم.» و با هم
از اطاق بيرون
ميرويم.
دفتر
نعمتي دو اطاق
متصل به هم
است که با دري
از هم جدا ميشود.
شيرين در
بيروني مينشيند،
و نعمتي در
اندروني. درِ
ميان دو اطاق
امروز بسته
است، و شيرين
مشغول حرف زدن
با تلفن.
من مينشينم
و منتظر تمام
شدن مکالمهٌ
تلفني ميمانم.
شيرين با
دستپاچگي
لبخندي ميزند
و آهسته ميگويد،
«يه دقيقه.»
با دست
اشاره ميکنم
که عجلهاي
نيست.
صحبت
طولاني است
ولي بالأخره
تمام ميشود.
اما شيرين بعد
از آنکه گوشي
را هم سر جايش
ميگذارد،
به نعمتي آمدن
مرا خبر نميدهد
و مشغول ور
رفتن با کشوها
و اسباب روي
ميزش ميشود.
ميپرسم،
«مگه نعمتي
نيست؟»
ميگويد،
«چرا.» و سرش را
با کيفش گرم
ميکند.
ميپرسم،
«باز اتفاقي
افتاده؟»
شيرين شرمزده
به من نگاه ميکند
و ميگويد،«براي
من نه.»
«پس
براي کي؟»
ميگويد،
«والله چمي
دونم. بهتره
خودش بهتون
بگه. برين ببينينش
ديگه، اما
اوقاتتون تلخ
نشه ها.»
ابروهايم
را به سؤال
بالا ميبرم
و در اطاق
نعمتي را باز
ميکنم.
نعمتي پشت ميز
شلوغش ولو شده
است و با بي حواسي
با يک پردهٌ
دماغش ور ميرود.
تا چشمش به من
ميافتد،
ميگويد، «اِ
- مگه تو
نرفتي؟»
ميگويم،
«کجا؟ مرخصيم
از فردا شروع
ميشه. قرار
بود امروز
تسويه حساب کنيم.»
ميپرسد،
«تسويه حساب؟
چه تسويه
حسابي؟»
قلبم
پائين ميريزد.
ميگويم، «سه
ماه حقوقم و…»
نعمتي
صدايش را بلند
ميکند و
ميگويد، «چي؟
سه ماه حقوق؟»
ميگويم،
«پول دو ماه
گذشته رو که
هنوز ندادين.
قرارم شد يه
ماه مرخصيم ام
بدين…»
باز ميپرد
ميان حرفم و
ميگويد، «پول
مرخصي رو کي
تا حالا پيش
پيش گرفته؟ نه
ديگه، اينکه
نميشه که! اگه
قرار باشه هرکي…»
من
حرفش را قطع ميکنم:
«اول هفته که
ترجمه رو
تحويل دادم و
مرخصي خواستم
و وضع ماليمو
توضيح دادم
خود شما گفتين
که پول اين
ماه ام ميدين -
حالا نميدين،
ندين.»
ميگويد،
«خب ديگه.»
با
عصبانيت ميگويم،
«خب ديگه چيه؟
بقيه رو که
بايد بدين! هم
مال ترجمه رو،
هم دو ماه عقب
افتاده رو.»
نعمتي
دستهاي
درازش را روي
ميز ميگذارد
و بالاتنهاش
را به سمت من
خم ميکند،
مستقيم توي
چشمهايم
نگاه ميکند
و ميگويد، «ندارم.
حالا برو هفت
هشت روز ديگه
بيا حرفشو بزنيم.»
من نميدانم
تمام صورت و کاسهٌ
سرم پر از خون
است، يا خون
به کلي از سر
وصورتم رفته
است. فقط
احساس ميکنم
پوستم براي
استخوانهايم
زيادي تنگ
است. با تته
پته ميگويم، «هفت
هشت روز ديگه؟
شما ميدونين که
من پس فردا
مسافرم. من که
همه چيو براي
شما گفتم.
گفتم که
قرضامو بايد
قبل از رفتن
بدم.»
رضايتي
که در صورت
نعمتي از عجز
من پيداست،
عاجزترم ميکند
و زبانم به کلي
بند ميآيد.
نعمتي
همانطور که با
سماجت نگاهم
ميکند،
ميگويد، «وقتي
نداشته باشم که
کاري نميتوني
بکني، نه
ديگه، چکار ميتوني
بکني؟ برو سفر
و بيا - ببينم چکارش
مي تونم بکنم.»
با
فرياد ميگويم،
«پول سفرو قرض کردم
- چند دفعه
بگم؟»
ميگويد،
«داد نزن! قرض
به خودت
مربوطه - ميخواستي
نکني! اصلاً
حالا کي گفته
تو بري سفر؟»
باز با
فرياد ميگويم،
«به تو چه که من
چه کار ميکنم!
مگه داري
خيراتو مبرّات
ميکني؟
من پول خودمو
ميخوام. مگه
از تو دستي
خواستم؟»
نعمتي
با هيکل گوريل
وارش پشت ميز
بلند ميشود
و ميگويد، «ندارم،
! يه شاهي ام
نميدم! هر کاري
ميخواي بکني،
بکن. برو شکايت
کن! نه ديگه.»
«خيلي
پستي! خيلي مسکيني!»
صداي کلماتي که
از گلويم
بيرون ميآيد،
براي خودم
غريبه است و کمترين
تأثيري بر
نعمتي ندارد.
درِ ميان دو
اطاق را با همهٌ
نيرويي که در
بدن دارم به
هم ميزنم و
به اطاق شيرين
برميگردم.
آدم
غريبهاي
آنجا نشسته
است که با
تحقير و ترحم
نگاهم ميکند.
شيرين حالت
بچهاي را
دارد که بغض کرده
است و ميگويد،
«مي دونستم
ميخواد يه
همچي کاري بکنه
- از صبح گفته
بود به شما
بگم مؤسسه
نيست.»
پوست
لبم را چنان
با حرص ميکنم
که مزهٌ خون
را آناً در دهنم
حس ميکنم.
فقط سرم را
چند بار به
نيت تهديد
نعمتي در جهت
شيرين تکان ميدهم،
ولي خوب ميدانم
که او هم ميداند
دستم به هيچ
جا بند نيست،
و پشتم خالي
خالي است.
به
مريم چه
بگويم؟ اگر
سفر را برهم
بزنم، جواب
خواهرم را چه
بدهم؟ وقتي در
جدال با اين
افکار آشفته،
گيج و درمانده
به خيابان ميرسم،
تازه به فکر
ميافتم که
حق بود لااقل
ترجمهام را
پس ميگرفتم.