هفتاد و یک
مریم
میگوید، «مرتیکهٌ
پدرسوخته، خیال
کرده! از
دماغش در میاریم
- تو صبر کن. مگه
شهر هرته؟»
«مگه نیست؟»
«نه
اونقدر که
نعمتی نکبت
بتونه همینطوری،
با این وقاحت،
پول تو رو
بخوره.»
شهر از
این حرفها
هم هرت تر است.
در این شهر
رشوه را با
سند محضری میگیرند،
در این شهر
مردم را به یک
چشم بر هم زدن
از آبرو و هستی
ساقط میکنند،
در این شهر
آدم میکشند و
به کسی جواب
نمیدهند.
شهر از این
هرت تر؟ مریم
هم این همه را
میداند.
خوب میداند که
خوردن چندر
غاز چون منی،
در این شهر
سهلترین کارهاست.
خوب میداند که
کمترین کاری
نمیتوان کرد.
خوب میداند
اگر به کمیته
رجوع شود هرچه
هست و نیست یک
جا میخورد؛
به پاسدار، می
خورد و طلبکار
میشود؛
به قاضی شرع،
هم می خورد و
هم حد شرعی میزند.
مریم همهٌ اینها
را خوب میداند،
منتهی میداند
که تنها واکنش
درست همین است
- تهدید کردن و
وعدهٌ
انتقامجویی
دادن، ولو تو
خالی و بی پایه،
برای آنکه مختصری
تب را پائین بیاورد
و لحظهای بر
زخم مرهم
بگذارد.
میگویم،
«حالا که
خورده، یه آب
ام روش.»
«گه
خورده! من از
جگرش میکشم
بیرون! اگه
گذاشتم از
گلوش بره پائین!
حالا که تو سر
سفری تونسته
از این غلطا بکنه
وگرنه…»
«منم همینو
میگم دیگه.
منو گذاشته کنج
دیوار، گه سگ
پست فطرت، میدونه
راه پس و پیش
ندارم - برای
همین میگم سفرو
عقب…»
مریم
با عصبانیت
حرفم را میبرد:
«باز شروع کردی؟
سفرو عقب
بندازم کدومه؟
برای چی سفرو
عقب بندازی؟
به جان خودت
به جان بچهها
اگه یه دفعهٌ
دیگه، حتی
حرفشو بزنی،
ازت میرنجم -
از ته دل میرنجم.
این صنار سه
شاهی منو مثه
مال خودت بدون
دیگه - اَه!»
میگویم،
«باور کن همینطور
هم هست. مال
منو تو نداره،
اما فقط به جیب
تو فکر نمیکردم
- حساب کرده بودم
با این پول همهٌ
قرضامو میدم. کسی
نیست که بهش
مقروض نباشم:
به نزی، به علی،
به حسین. تازه
اینا مهم نیست
- حسین که فعلاً
اینجا نیست،
مال اون دو تا
رم راحت میتونم
دیرتر بدم. ولی
یه خروار چک
دست اینو اون
دارم.»
مریم میپرسد،
«چک چی؟»
«قسطای
بانک مال تعمیرات
خونه که هنوز
مونده، جریمهای
که باید به مرکز
کورس اینا پس
بدم - چون
قرارداد کتابو
بعد از اونکه کورس
رو بیرون کردن
به هم زدم.
اونم قسط بندی
شده. ولی مسئلهٌ
قرضا به کنار،
کل ماجرا بهم
برخورده. میخوام
وایسم حقمو بگیرم.»
مریم میگوید،
«فکر قرض مرضا
رو فعلاً نکن.
حقت ام به
موقعش میگیری،
با یخاب ترشی!
این جور چیزا،
دیر و زود ممکنه
داشته باشه،
ولی سوختو سوز
نداره. با خیال
راحت برو سفر
و برگرد، همهٌ
کارا رو جور میکنیم.
راستی به اون
دوستت ام که ترو
به مؤسسهٌ بیرونی
معرفی کرد،
ماجرا رو بگو.
این یه ماهه که
تو نیستی ما
دو تا دنبالشو
میگیریم -
اصلاً تا تو
برگردی همه چی
رو به راهه.
حالا میبینی!»
دستش را با
ذوق به هم میمالد
و میگوید،
«پاشو چمدونتو
ببند - همین یه
امروزو داری.
فردا صبح کلهٌ
سحر باید بریم
فرودگاه.»
«چرا دیگه
کلهٌ سحر؟
پرواز دوازده
و نیمه.»
«گفتن هفتو
نیم صبح باید اونجا
باشی. سر تا پای
تمام مسافرا
رو میگردن.
بالاغیرتاً
اونجا از خودت
کم حوصلگی
نشون نده، بیخودی
دعوا راه
ننداز! میخوای
من امروز نرم
اداره، بمونم کمکت
کنم؟»
میگویم،
«نه بابا -
چمدون بستن من
فقط ده دقیقه کار
داره. پاشو
برو، داره دیرت
میشه. تونستی
از اون ور
زودتر برگرد.»
قبل از آنکه
به بستن چمدان
مشغول بشوم،
به احمد تلفن
میزنم و
داستان رذالت
نعمتی را به
جزئیات تعریف
میکنم.
مقداری اظهار
تأسف میکند
و مقداری
اظهار تعجب و
قول میدهد که
در غیبت من مسئله
را تعقیب کند.
میگویم،
«مریم وکیل منه،
وکالت نامهام
داره - چکو میتونی
به اسم اون بگیری.
نذار بهانه بیاره،
چون من نیستم
واز این حرفا…»
احمد میگوید،
«نه - خیالت جمع -
نمیذارم.»
«در ضمن
چون من دیگه
به هیچ قیمت با
این مرتیکه کار
نمیکنم،
اگه بتونی پول
یه ماه مرخصیم
ام زنده کنی
خوبه.»
میخندد
و میگوید، «سعی
میکنم.
اما میدونی که
چه جور آدمیه.»
«خوب،
خوب! اصلاً
آدم نیست!»
دیدار را
به بعد از بازگشت
محول می کنیم
و گوشی را میگذارم.
فهرستی
از قرضهایی که
دارم تهیه میکنم
که قبل از سفر
پیش مریم
بگذارم:
به نزی 50000
ریال (پنجاه
هزار ریال)
به علی 100000
ریال (صد هزار
ریال)
به حسین 200000
ریال (دویست
هزار ریال)
قروض
بانکی 250000
ریال (دویست و
پنجاه هزار ریال)
به
مریم از بابت
بلیط 65000
ریال (شصت و
پنج هزار ریال)
به
مریم از بابت
ودیعه 120000
ریال (صد و بیست
هزار ریال)
جمع
کل 785000
ریال (هفتصد و
هشتاد و پنج
هزار ریال)
رقم را
به تومان میخوانم
که کمتر
بترساندم. تنها
پولی که خودم
برای سفر
پرداختهام،
هزار و پانصد
تومان اجازهٌ
خروج است. چون
نمیتوانم
از ارزی که بردنش
مجاز است
استفاده کنم،
پول یکی از
آشنایان مریم
را ارز خریدهام
که برایش از
فرانسه به امریکا
حواله بدهم.
چمدانم
را به سرعت میبندم
و بعد کارهای مربوط
به سفرم را یادداشت
میکنم - کارهایی
که باید برای
خودم یا دیگران
انجام بدهم:
1.
ارسال
پول به نشانی
آشنای مریم در
کالیفرنیا
2.
دو جعبه
قرص «فارماتون»
برای رضوان
3.
کتاب
«روزان والون» (انتشارات
«سوی») و «گونتر گراس،»
(انتشارات «بلفون»)
برای مصطفی
4.
کفش طبی «توماس
هیل» برای پسر کوچک
مریم
5.
عطر «جاکومو»
یا «دیورلا»
برای مریم
6.
تهیهٌ
اوراق تحصیلی
بچهها
7.
یکسره کردن
وضع آپارتمان
8.
رساندن
پیام آقای قاف
برای پیدا کردن
کار به شخصی
به اسم «پالمر»
در آکسفورد
9.
خرید
باطری برای سیتروئن
مدل 79 .CLUB G. S با قدرت
موتور 1225 3C
باز هم برای
آقای قاف.
10.
سفارش شیر
و تونیک پاک کن،
کرمهای
روز و شب و ماسک
صورت به عمده
فروشی دکتر «کلن»
برای خانم میم.
با هر
تلفنی که برای
خداحافظی میکنم
یا می کنند لیست
درازتر میشود.
مریم اصلاً نمیداند
که در این
فهرست جا دارد
و بیژن از
آنجا هیچ نمیخواهد.
احسان و انیس
را هرچه میکنم
گیر نمیآورم.
علی همچنان
چمخاله است و
تلفن ندارد.
با نزی بعد از
سه یا چهار
تلفن بالأخره
موفق میشوم
حرف بزنم:
«الهی
قربونت برم،
من هیچی لازم
ندارم، فقط میخوام
تو اونجا حسابی
استراحت کنی،
همچی یه نفس
راحتی بکشی،
خوش بگذرونی که
سر حال برگردی.»
میپرسم،
«برای بچهها
پیغامی، کاغذی،
چیزی نداری؟
از اروپا
زودتر بهشون میرسهها.»
می گوید،
«نه عزیزم،
الان که دیدی
تلفن مشغول
بود، اتفاقاً
داشتم با اونا
حرف میزدم.
چون اتفاق
امروز راستش
نگرانم کرد.
خواستم قضیه
رو بهشون بگم که
گوشی دستشون
باشه. راستی نکنه
فردا
فرودگاهو
ببندن؟»
«فرودگاهو
ببندن؟ چرا؟
اتفاق امروز چیه؟»
میگوید،
«نشنیدی؟
سفارت امریکا
رو گرفتن.»
«چی؟!!!!»
نزی میگوید،
«آره - امروز صبح
ریختن تو
سفارت امریکا.
من نزدیکای
ظهر که از تو
تخت جمشید رد
میشدم قیامت
بود. به در و دیوار
سفارت شعار
زدن و جلو درش یه
بلندگو
گذاشتن از توش
سر و صدا پخش میکنن
– جمعیت ام تو خیابون
جلو در دوپشته
وایساده و فریاد
میزنه "مرگ بر
امپریالیسم!
مرگ بر امریکا"!
من راستش خیلی
دلواپسم. این کارا
شوخی نیست.
سفارت، خاک امریکا
حساب میشه،
اونا که دس رو
دس نمیذارن،
بشینن تماشا کنن
بهشون حمله
بشه! حتماً یه کاری
میکنن.»
من
هنوز گیجم و میپرسم،
«شاید این ام
مثل اون دفعههای
قبل باشه - یادته
دیگه. چند وقت
پیش ام، هم
رفتن دم سفارت
امریکا، هم
سفارت انگلیس
- یادت نیست؟
ولی خب فوری
ردشون کردن.»
نزی میگوید،
«نه، نه - این
دفه رفتن تو!
توی سفارت! یه
عده رم گروگان
گرفتن! میگن خیلیا
اون تو ان!»
«وای بر
من! اینا دیوانن،
واقعاً دیوانن!
مگه سفارت
محافظ نداره؟
چطوری رفتن
تو؟»
«والله
نمیدونم.
اما حالا که
اون تو ان -
شعارای پارچهای
که به دیوار
سفارت
چسبوندن من
خودم دیدم.
روش نوشتن "ما
دانشجویان
مسلمان پیرو
خط امام…"»
میپرسم،
«پیرو خط
امام؟ دانشجویان
پیرو خط امام یعنی
چی؟ یعنی کی؟»
میگوید،
«چمیدونم.
خلاصه هرکی
هستن، نوشتن،
ما سفارتو
اشغال کردیم.
شعار خیلی
درازه همهاش
یادم نمونده. یکی
از شعارا کوتاه
بود: "خمینی میرزمد!
کارتر میلرزد"!»
«میرزمد؟
میرزمد! زکی!»
نزی میگوید،
«حالا سفر تو
بهم نخوره؟»
میگویم،
«گور بابای
سفر من - اون که
مهم نیست.
راستش هیچ ام
بدم نمیاد بهم
بخوره. اما
خود قضیه خیلی
مهمه. به هر حال
تو نگران
نباش. من اگه
موندنی شدم در
جریان میذارمت.»
به محض
آنکه صحبتم با
نزی تمام میشود،
شمارهٌ ادارهٌ
مریم را میگیرم.
«شنیدی؟»
«سفارت
امریکا؟ تو
اداره یه چیزایی
میگن - راسته؟»
«الان
نزی به من گفت -
خودش تو تخت
جمشید بوده،
جلو سفارت.»
مریم میگوید،
«ای داد بیداد!
فکر میکنی چی
بشه؟» وقتی
جواب نمیدهم
میگوید، «من
قبل از اومدن
سر و گوشی آب میدم
خبرا رو برات
میارم.»
«اون
طرفا بیخود نریا!
کار حتماً به
تیر و تیراندازی
میکشه - اگه تا
به حال نکشیده
باشه.»
«باشه
مواظبم.»
میگویم،
«مواظبت فایده
نداره، اِ! میگم
اون ورا نرو
اصلاً!»
«نمیرم،
نمیرم -
ناراحت نباش.
تو کاراتو کردی؟
چمدونو بستی؟»
«خیلی
وقته - آره.»
از کجا
میشود
خبر درست
گرفت؟ خبر صحیح
و دقیق؟ مغازهٌ
آقا کمال
چندان فاصلهای
با سفارت امریکا
ندارد. از او میتوانم
بپرسم. دست به کار
میشوم، ولی
تلفنش جواب نمیدهد.
چندین بار در
طول بعد از
ظهر نمره را میگیرم
و هربار مأیوس
گوشی را میگذارم.
شاید آقا کمال
هم امروز به
فتح سفارت
رفته است، شاید
از ترس آنکه خیلی
شلوغ شود دکان
را بسته است،
شاید اینقدر
شلوغ شده است که
مجبور به تعطیل
شده است. به هر
حال مدتهاست
از کمال سمسار
خبری نیست - نمیدانم
به کدام سوراخ
خزیده است.
شب که
مریم به خانه
برمیگردد،
خبرهای دقیق
را میآورد:
جمعیت
معدودی،
امروز صبح،
حوالی ساعت
ده، در خیابان
تخت جمشید،
چند چهارراه
پائینتر از
محل سفارت،
دست به تظاهرات
و راه پیمایی
زدهاند.
وقتی به جلو
در اصلی سفارت
امریکا میرسند،
چند نفری از
آنها از دیوار
باغ بالا میروند،
و عدهای هم
با وسائلی که
از قبل تدارک
دیده بودهاند،
زنجیرهای در
را میشکنند،
و وارد محوطه
میشوند.
بلافاصله
شعارهای
پارچهای را
به در و دیوار میکوبند،
و بلند گویی
بالای در نصب
میکنند.
حدود صد نفر
را گروگان
گرفتهاند، و
از بلند گو بیانیه
و اعلامیه و
سرودهای
انقلابی پخش میکنند.
مریم تمام
شعارها را
رونویس کرده
است. سوای آن
شعار مسخره:
خمینی
می رزمد! کارتر
می لرزد!
دو
شعار دیگر هم
هست. یکی:
پذیرفتن
شاه از طرف
امریکا توطئهٌ
جدید علیه
انقلاب اسلامی
ایران است
و دومی:
ما
دانشجویان
مسلمان پیرو
خط امام به
منظور اعتراض
به جنایات امریکا
و پناه دادن
شاه مخلوع
سفارت امریکا
را اشغال کردهایم
مریم میگوید
که آخوندی به
نام خوینی یا
خوینیها در
محوطهٌ رو به
روی در سفارت
نماز جماعت
گذاشته است.
از دفتر خمینی
با این افراد
در تماسند.
سوای موسوی خوینی
یا خوینیها دو
آخوند دیگر، آیتالله
منتظری و آیتالله
طاهری، از
گروگان گیری
حمایت کردهاند.
میگویم،
«پس در واقع
مقامات رسمی
آدم دزدی کردن!»
«اینطور
بوش میاد.»
میپرسم،
«خبرا که
موثقه؟ از کجا
گیرشون آوردی؟»
میگوید،
«پنج دقیقه که
دم سفارت وایسی،
همه برات میگن.
هنوز اونجا
غلغله اس.»
با
اعتراض میگویم،
«پس بالأخره
رفتی اونورا!»
میخندد
و میگوید،
«ولی می بینی که
صحیحو سالمم. یکدونه
تیر ام کسی در
نکرده - فقط
چند تا گاز اشک
آور تو کار
بوده. برای همین
ام مردم با خیال
تخت اونجان و کرکری
میخونن!»
«سربازای
گارد سفارت چی
شدن؟»
مریم میگوید،
«اونام جزو
گروگانان.»
«خیال میکنی
عکس العمل امریکا
چی باشه؟ این
اولین باره که
یه دولت، یه کشور،
یه رژیم - که
خود امریکا اونطوری
با عجله به
رسمیت شناخته
- علناً
گروگانگیری کرده.
کیا رو؟ یه
عده دیپلماتو که
به هر حال باید
مصونیت سیاسی
داشته باشن!»
مریم میگوید،
«حتماً عکس
العمل شدید
نشون میدن -
حرف توش نیست.»
«یعنی کار
به بمباران و
جنگ و این
حرفام فکر میکنی
بکشه؟»
«تا
فردا که تو
قراره بری که
نه!»
هفتاد و دو
شهر
خواب زده و لَخت
است و حرکات کسانی
که درراه میبینم
کند و سنگین.
مهی که بر
شهرگسترده
است به سیاهی
شب آغشته است
و برای آنکه
برچیده شود،
درانتظاربرآمدن
خورشید، میان
زمین وآسمان
معلق مانده
است. هوا تاریک
و روشن است و
چراغهای بعضی
از خیابانها
را هنوز خاموش
نکردهاند.
درختها خزان
زده و جویها
پر از برگ
مرده است. چشم
انداز شمیران
رنگ پائیز را
گرفته است و
نسیمی که می
وزد خنکا و
بوی پائیز را
حمل میکند.
سالهاست
تهران را در
ساعت شش صبح
ندیدهام.
د ر دروس،
حوالی چهار
راه قنات، برای
دو جوان که اخیراً
مردهاند،
حجله بستهاند.
نور چرک لالهها
و چراغهای
زنبوری اطراف
دو حجله سایهها
و تیرگیهای
تصویر پسران
را، که ناشیانه
از روی عکسهای
کوچک
شناسنامهای
بزرگ شده است،
نمایانتر
میکند و
اسمهایی
را نشان میدهد
که با خطی
ناپخته و مرکبی
سیاه بر حاشیهٌ
عکسهاست:
شهید فلان، و
شهید بهمان.
همه دیشب به
هم در این محل «تبریک
و تسلیت» گفتهاند.
بیشتر
شبها،
در بیشتر محلهها،
از این حجلهها
میبندند -
برای جوانهایی
که به دلیل
خام دستی
پاسداران، یا
حین بازی با
تفنگی که
فراموش کردهاند
واقعی است، یا
در بروزات تب
و تاب و شور و
شر انقلابی، یا
حین دعوایی کودکانه
که حداکثر می
بایست به کبودی
چشمی و یا ریختن
خونی از دماغی
پایان یابد، هدف
گلوله قرار
گرفتهاند و کشته
شدهاند.
نام مشترک همهٌ
این جانهای
هدر رفته و این
خونهای به
باطل ریخته،
شهید است. اسلام
و انقلاب و خمینی،
هر سه شهید میطلبند.
خمینی بیش از
همه. بارها
گفته است:
«من از
روی پیغمبر
اسلام شرمندهام
که ما هنوز
برای انقلاب
به اندازهٌ
صدر اسلام شهید
ندادهایم!»
از مریم
میپرسم، «خیال
میکنی خمینی،
کشتههای
جنگای صدساله
رم حساب میکنه؟»
چند دقیقهٌ
اول راه را در
سکوت راندهایم،
در ادامهٌ سکوتی
که در خانه
داشتیم تا
مزاحم خواب دیگران
نشویم. این
اولین جملهٌ
من، مریم را
به حرف میآورد.
طبعاً رشتهٌ فکر
مرا تعقیب نکرده
است و مطمئن نیستم
که حجلهها
را نزدیک
چهارراه قنات
دیده باشد.
میگوید،
«چی؟ جنگای صد
سالهٌ چی؟»
وقتی
با اشارهٌ سر
میگویم
مهم نیست مریم
به حرف زدن
ادامه می دهد: «من
داشتم به دیشب
فکر میکردم. این
ساعد خل شدهها!
چه ذوقی میکرد
که ریختن تو
سفارت امریکا!»
«اول که
گفت کار خود
امریکائیاس!»
مریم میگوید،
«آره - بعد از
تلفن "رفقا"
ذوقو شوق شروع
شد. یعنی راست
میگفت که
امروز یه عده
از روشنفکرا میخوان
برن جلو
سفارت، از کار
اینا حمایت کنن؟»
«هیچ بعید
نیست - اینایی که
من دیدم و میشناسم
از گروگانگیری
ام دفاع میکنن.
میگن مشت محکمی
است بر دهان
امپریالیسم
جهانخوار!»
«خجالت
داره والله. اَه!»
من فقط
از سر بی
حوصلگی نفس
بلندی میکشم،
و نظری به
روزنامهای
میاندازم
که مریم روی
صندلی عقب
گذاشته است.
مریم میگوید،
«مال دیشبه. این
ساعد که نذاشت
تو نگاهی به
روزنامهها
بیندازی.
آوردمش که تو
فرودگاه بخونیش.»
میگویم،
«بندازش دور کثافتو
- من کتاب
همرام دارم.»
«شاید
شرحو تفضیلات
ریختن تو
سفارتو داشته
باشه»
با بی میلی
روزنامه را تا
میکنم که
لای کتابم
بگذارم. کتاب «دوبیین»،
که دربارهٌ
انقلاب
فرانسه است،
بر صفحهای
باز میشود که
نامهٌ وداعیهٌ
لویی هانری
مارت، مارکی
آرسی، در آن
ضبط است. عجیب
نیست، چون بعد
از آنکه در شب
اعدام محسن،
قسمتهایی
از آن نامه بریده
بریده به ذهنم
آمد، بارها و
بارها به این
قسمت از کتاب
رجوع کردهام
تا همهٌ گفتههای
زیبا و پر از
درد مارت را
به خاطر
بسپارم.
روزنامهای
که ماجرای
گروگانگیری دیپلماتهای
امریکایی را
چاپ کرده است
در کنار این کلمات
قرار می گیرد:
آی
وطنم! وطنم آی!
باشد که بزودی
از بند دژخیمان
تشنه به خون، که
میخواهند تو
را نزد تمام
ملل سرافکنده
و شرمسار کنند،
رها شوی!
مریم میپرسد،
«همهٌ کاغذات
همراته؟
پاسپورتت؟ بلیطت؟
تراولرز چکای
اون خانمو
آقا؟ ورقهٌ
آبله کوبیت؟»
میگویم،
«همهاش هست
جزپاسپورتم که
توفرودگاه
پسم میدن - اگه
بدن!»
مریم میگوید،
«نفوس بد نزن –
حتماً میدن.
من به هرحال میمونم
تاهواپیما
بلند شه.»
«مگه دیونهای؟
ازشیش صبح تا
نیم بعدازظهر
میخوای
اونجاغاز بچرونی؟
به فرض که
پاسپورتمو ندن
- خب من تاکسی میگیرم
برمیگردم
خونه منتظرت میمونم
دیگه.»
«پول ایرونی
همرات هست؟»
«آره - به
اندازهٌ پول
تاکسی که
دارم.»
در
آغاز جادهٌ کرج،
مه، مثل پردهای
که یکباره کنار
رود، ناگهان
برمیخیزد،
و روز از پشتش
سر میکشد، بی
آنکه تکه پارههایی
از شب را به
دنبال داشته
باشد. آسمان
ابری است و
آفتاب بی رمق،
ولی نور، نور
روز است. شهر کمکم
به جنب و جوش
افتاده است،
مغازهها
دانه دانه باز
میشود،
ماشینها
دسته دسته به
خیابان میریزد،
و سر و کلهٌ
سحر خیزان تک
تک پیدا میشود.
به مریم
میگویم، «همهٌ
اینا قراره
کامروا بشن!»
میگوید،
«به قول اون رفیقت،
اگه همچی قراری
بود، همهٌ
سپورا و کله
پزا تا به حال کامروا
شده بودن!»
وقتی
به فرودگاه میرسیم
هنوز چند دقیقهای
به هفت مانده
است. بنای اصلی
فرودگاه، که نیمش
بر اثر برف
سنگین سال
گذشته فرو ریخته،
هنوز تعمیر
نشده است و
مسافران ناگزیر
در عمارت فرعی
کوچکی که قبلاً
فقط محل عبور
زائرین بود،
گرد آمدهاند.
هنوز جمعیت
انبوه نیست و
میشود امید
داشت که رسیدگی
به بلیطها
و بازرسی از
چمدانها به
سرعت انجام
شود.
در
آستانهٌ در با
مریم روبوسی و
خداحافظی میکنم
و به اصرارهایش
برای بیشتر
ماندن توجهی
نمیکنم.
بعد از نصایح
او به من و
وصایای من به
او، همانجا میایستم
تا مریم به
سمت اتوموبیل
روانه شود -
درست مثل
اینکه من به
بدرقه آمده
باشم.
در حقیقت
مطلقاً احساس
مسافر بودن
ندارم. چون تا
وقتی در هواپیما
ننشینیم و
هواپیما از زمین
بلند نشود، نمیدانم
که رفتنیم یا
نه. حال بیشتر
مسافرین مثل
من است، مگر
مسافرانی چون
محمد منتظری، که
طیاره را با
تمام دلارها و
سلاحهایی که
در آن است
صاحبند. برای
بقیه همه چیز
ممکن است. ممکن
است لحظهٌ آخر
گذرنامه شان
را ندهند، یا
پاسداران
مانع از سوار
شد نشان شوند،
یا پرواز را
بدون دلیل به
روز دیگری موکول
کنند، یا
ناگهان تصمیم
بگیرند که
مهرآباد را میخواهند
برای مدتی
نامعلوم
ببندند. سوار
شدن و به مقصد
رسیدن هم
احتمالی است
مثل دیگر
احتمالها.
به هر حال با
اشغال سفارت
امریکا مسئله
تعطیل کامل
فرودگاه از
همه ممکنتر
به نظر میرسد.
جلو پیشخوان
شرکت بی. ای.
فقط دو نفر
قبل از من ایستادهاند
- هر دو عبوس و
سردر گریبان.
مهماندار زمینی
شرکت هم خواب
آلود و خلق
تنگ است. تقریباً
بی آنکه حرفی
رد و بدل شود کار
بلیط انجام میشود.
فقط چمدان من که
12 کیلو
وزن دارد، سؤال
برمیانگیزد:
«بارتون
همهاش همینه؟»
«بعله
واین کیف سفری.»
و کیف سفری را،
که در روز کابوس
وار 22 بهمن -
درراه خانهٌ
علی - عنوان دکترا
برایم خریده
است، از زیر
پالتوی بی
آستری که روی
دستم انداختهام،
نشانش میدهم.
«اونکه
نه - چمدون دیگه
ندارین؟»
«نخیر.»
قبض رسید
یک چمدان را
به بلیطم
سنجاق میکند
و میگوید، «بفرمائین.
اون روبرو.»
آن
روبرو آغاز
دالان کجی است
که در کنجش
گذرنامههای
مسافرین را به
ترتیب حروف
الفبا و زیر
اسم شرکتهای
هواپیمایی
مختلف، در
لانههای کوچک
چوبی چیدهاند
و مردی پشت پیشخوانی،
که این شبکه
را از عابرین
جدا میکند، ایستاده
است و منتظر
مراجع.
اسم
خودم و شرکت
هواپیمایی را
میدهم.
مرد تمام
پاسپورتهای
مسافرهای بی. ای.
را زیر و رو میکند،
دو بار از
گذرنامهٌ من میگذرد،
و بالأخره بار
سوم آن را میبیند.
عکس را با
صورت من تطبیق
میدهد و میگوید،
«بعله خودشه -
مال شما رو
دادن.»
با بی
حوصلگی دستم
را دراز میکنم
و با بد خلقی میگویم،
«خیلی مرحمت کردن!»
و پاسپورتم را
تقریباً از
دستش بیرون میکشم.
مرد قیافهٌ
بی گناهی به
خودش میگیرد
و میگوید، «من
از قدیمیام
خانم.»
کارمندان
فرودگاه هیچ
وقت آدمهای
خیلی مطبوعی
نبودهاند،
اما در این
حرف نوعی ادعای
برائت حس میشود،
نوعی عذرخواهی
از کوتاهیهای
گذشته، نوعی نیاز
آنی به همدردی،
به تفاهم. با
اشارهٌ سر و
لبخندی کج و کوله
با مرد
خداحافظی میکنم
و به طرف پائین
راهرو و گیشهای
راه میافتم که
باید مهر خروج
را بر گذرنامهام
بزند.
مرد
صدایم میکند.
برمیگردم.
به نجوا میگوید،
«تو سالن
ترانزیت زیاد
اینور اونور
نرین. چند تا
پاسدار ناجور
اونجان، بیخود
مزاحم مسافر میشن.
اصلاً متوجه
شما نشن
بهتره. امروز،
شکر، دو سه تا
از شمرتراشون
رفتن سفارت
آمریکا، عدهشون
کمه - اما خب
بازم کار از
محکم کاری عیب
نمیکنه. خوندنی
دارین؟»
میگویم،
«بعله.»
«خب
سرتونو باهش
گرم کنین.
خودتونو نشون ندین.
اگه شد من
براتون یه
قهوهای چیزی
ام میارم - چون
حالا تا پرواز
معطلی زیاده.»
این
نوع مهربانی
از طرف مأمورین
گمرک و
فرودگاه
تهران کاملاً
تازگی دارد و
مؤثر میافتد،
با اینکه آشکارا
دلیل این محبت،
چشیدن مزهٌ
ظلم و زورگویی
تازه واردین
است. این بار
با او دست میدهم
و لبخندم
دوستانهتر
است.
بعد از
مهر شدن
گذرنامه، در
هالی که راهرو
به آن ختم میشود،
تفتیش بار و
بدن آغاز میشود.
پاسداری ریشو
چمدان را، که
در این قسمت
به انتظار
بازرسی است،
روی سکویی خالی
میکند،
به کف و دیوارهها
و آسترش دست میکشد،
چندین بار آن
را محکم تکان
میدهد، و
بعد به دانه
دانهٌ اشیائی که
از آن بیرون ریخته
است میپردازد.
هر کدام را
بعد از بالا و
پائین کردن بی
نظم و آشفته
به داخل چمدان
پرت میکند.
نگاهش نمیکنم
که عصبانی
نشوم. از چمدان
که فارغ میشود،
با کیف دستی و
سفریم همین
معامله را از
سر میگیرد.
بعد صدا میزند:
«خواهر! خواهر!»
زنی میانه
سال و مقنعه
به سر و بد شکل،
از داخل اطاقکی
که جلوش پردهٌ
مشمعی آویزان
است بیرون میآید
و میگوید، «بعله؟
برادر با من
بودین؟»
ریشو میگوید،
«این توها چیزی
نداره - خودشو
بگرد.»
دنبال
زن به درون
اطاقک میروم.
صدای پای
مسافرین دیگری
را، که پشت سر
من گذرنامهها
را گرفتهاند
و برای بازرسی
چمدانها
وارد هال شدهاند،
میشنوم و
صدای فریاد
پاسدار را که
به کسی میگوید،
«اهوی! کجا؟
صبر کن! هنوز
نگشتمت! همینطور
سرشو انداخته
پائین داره میره!
انگار اینجا
طویله اس!»
کیفها
و کتاب و
پالتو را ناگزیر
زمین میگذارم
- چون جای دیگری
نیست - و منتظر
میمانم.
زن تفتیش را
از پشت سر
شروع میکند.
از روی بلوز
پشمی، کش پائین
پستانبندم را
میکشد و
رها میکند و میگوید،
«اینو وا کن!» و
خودش روی پاشنهٌ
پا مینشیند
و لبهٌ دامنم
را سانتیمتر
به سانتیمتر
دستمالی میکند.
برای
باز کردن قزن
قفلیهای سینه
بند، در حال کلنجارم.
یکی از قلابهای
نر که باز شده
به نخی از
بلوزم گیر کرده
است و جدا کردن
قزنهای نر
و مادهٌ دوم
را غیر ممکن
ساخته است. در
تلاشی که، با
عصبانیت برای
رها کردن بلوز
از قلاب و قزن
از پستانبند،
میکنم
دستها و
حواسم در هم
گره خورده
است.
ناگهان
انگشتان زبر
زن را روی رانهایم
حس میکنم و
بلافاصله در دو
طرف زیر جامهام
و قبل از آنکه
بتوانم واکنشی
نشان دهم حرکت
سریع دستها
شورت را تا روی
قوزک پایم پائین
کشیده است، با
مهارت دست
آزمودهای
که پانسمانی
را از روی
جراحتی میکند
- ولی نه به
منظور تعویض
تنظیف بلکه با
بی رحمی پرلذتی
فقط برای
مشاهدهٌ آن
لحظهٌ درد شدید
و به قصد بی
پناه و بی
حفاظ گذاشتن
زخم.
من نیمه
برهنه و بی
دفاع و مجسمه
وار در داخل این
قفس ایستادهام
و از سر تا پا
چون برگی در
جریان بادی
تند، میلرزم.
حتی زبانم از
گفتار مانده
است.
زن
دامن را، که
برای معاینهٌ
بهتر بالا زده
است، رها میکند
و میگوید، «چته؟
مگه نوبرشو آوردی؟
منم لنگهاشو
دارم! اگه یه سیبیل
کلفت…»
صدای ریشو
روی همهمهٌ
جمعیتی که در
هال جمع شده
است بلند می
شود: «خواهر!
خواهر!»
زن
بلافاصله
جواب میدهد،
«بعله اومدم -
بعله.»
«اِ - کجایی
بابا؟ میبینی
که من دس
تنهام.»
زن
شورتم را، که
هنوز بر ساق
پاست، مختصری
بالا میدهد
و به بلوزم، که
در تلاشهای
قبلی از روی شکم
و پشتم جمع
شده است،
اشاره میکند
و میگوید، «خودتو
بپوشون! از
اون ور برو بیرون
- زود باش!» و
خودش از کنار
پردهای که
رو به هال است
بیرون میخزد
و باز میگوید،
«اومدم، اینجام.»
اشک بی
خبر و بی
زنهار میبارد،
گویی حتی گریستن
هم از این پس
به دستور اینهاست،
به خواست و میل
اینها -
خارج از ادارهٌ
من، بی اختیار
من، بدون ضابطهٌ
من.
«در
این دنیایی که
من نساخته ام،
بیگانهای
هستم و می
ترسم.»
ای.
ای. هوسمن