هفتاد و یک
مریم
میگوید، «مرتیکهٌ
پدرسوخته، خیال
کرده! از
دماغش در میاریم
- تو صبر کن. مگه
شهر هرته؟»
«مگه نیست؟»
«نه
اونقدر که
نعمتی نکبت
بتونه همینطوری،
با این وقاحت،
پول تو رو
بخوره.»
شهر از
این حرفها
هم هرت تر است.
در این شهر
رشوه را با
سند محضری میگیرند،
در این شهر
مردم را به یک
چشم بر هم زدن
از آبرو و هستی
ساقط میکنند،
در این شهر
آدم میکشند و
به کسی جواب
نمیدهند.
شهر از این
هرت تر؟ مریم
هم این همه را
میداند.
خوب میداند که
خوردن چندر
غاز چون منی،
در این شهر
سهلترین کارهاست.
خوب میداند که
کمترین کاری
نمیتوان کرد.
خوب میداند
اگر به کمیته
رجوع شود هرچه
هست و نیست یک
جا میخورد؛
به پاسدار، می
خورد و طلبکار
میشود؛
به قاضی شرع،
هم می خورد و
هم حد شرعی میزند.
مریم همهٌ اینها
را خوب میداند،
منتهی میداند
که تنها واکنش
درست همین است
- تهدید کردن و
وعدهٌ
انتقامجویی
دادن، ولو تو
خالی و بی پایه،
برای آنکه مختصری
تب را پائین بیاورد
و لحظهای بر
زخم مرهم
بگذارد.
میگویم،
«حالا که
خورده، یه آب
ام روش.»
«گه
خورده! من از
جگرش میکشم
بیرون! اگه
گذاشتم از
گلوش بره پائین!
حالا که تو سر
سفری تونسته
از این غلطا بکنه
وگرنه…»
«منم همینو
میگم دیگه.
منو گذاشته کنج
دیوار، گه سگ
پست فطرت، میدونه
راه پس و پیش
ندارم - برای
همین میگم سفرو
عقب…»
مریم
با عصبانیت
حرفم را میبرد:
«باز شروع کردی؟
سفرو عقب
بندازم کدومه؟
برای چی سفرو
عقب بندازی؟
به جان خودت
به جان بچهها
اگه یه دفعهٌ
دیگه، حتی
حرفشو بزنی،
ازت میرنجم -
از ته دل میرنجم.
این صنار سه
شاهی منو مثه
مال خودت بدون
دیگه - اَه!»
میگویم،
«باور کن همینطور
هم هست. مال
منو تو نداره،
اما فقط به جیب
تو فکر نمیکردم
- حساب کرده بودم
با این پول همهٌ
قرضامو میدم. کسی
نیست که بهش
مقروض نباشم:
به نزی، به علی،
به حسین. تازه
اینا مهم نیست
- حسین که فعلاً
اینجا نیست،
مال اون دو تا
رم راحت میتونم
دیرتر بدم. ولی
یه خروار چک
دست اینو اون
دارم.»
مریم میپرسد،
«چک چی؟»
«قسطای
بانک مال تعمیرات
خونه که هنوز
مونده، جریمهای
که باید به مرکز
کورس اینا پس
بدم - چون
قرارداد کتابو
بعد از اونکه کورس
رو بیرون کردن
به هم زدم.
اونم قسط بندی
شده. ولی مسئلهٌ
قرضا به کنار،
کل ماجرا بهم
برخورده. میخوام
وایسم حقمو بگیرم.»
مریم میگوید،
«فکر قرض مرضا
رو فعلاً نکن.
حقت ام به
موقعش میگیری،
با یخاب ترشی!
این جور چیزا،
دیر و زود ممکنه
داشته باشه،
ولی سوختو سوز
نداره. با خیال
راحت برو سفر
و برگرد، همهٌ
کارا رو جور میکنیم.
راستی به اون
دوستت ام که ترو
به مؤسسهٌ بیرونی
معرفی کرد،
ماجرا رو بگو.
این یه ماهه که
تو نیستی ما
دو تا دنبالشو
میگیریم -
اصلاً تا تو
برگردی همه چی
رو به راهه.
حالا میبینی!»
دستش را با
ذوق به هم میمالد
و میگوید،
«پاشو چمدونتو
ببند - همین یه
امروزو داری.
فردا صبح کلهٌ
سحر باید بریم
فرودگاه.»
«چرا دیگه
کلهٌ سحر؟
پرواز دوازده
و نیمه.»
«گفتن هفتو
نیم صبح باید اونجا
باشی. سر تا پای
تمام مسافرا
رو میگردن.
بالاغیرتاً
اونجا از خودت
کم حوصلگی
نشون نده، بیخودی
دعوا راه
ننداز! میخوای
من امروز نرم
اداره، بمونم کمکت
کنم؟»
میگویم،
«نه بابا -
چمدون بستن من
فقط ده دقیقه کار
داره. پاشو
برو، داره دیرت
میشه. تونستی
از اون ور
زودتر برگرد.»
قبل از آنکه
به بستن چمدان
مشغول بشوم،
به احمد تلفن
میزنم و
داستان رذالت
نعمتی را به
جزئیات تعریف
میکنم.
مقداری اظهار
تأسف میکند
و مقداری
اظهار تعجب و
قول میدهد که
در غیبت من مسئله
را تعقیب کند.
میگویم،
«مریم وکیل منه،
وکالت نامهام
داره - چکو میتونی
به اسم اون بگیری.
نذار بهانه بیاره،
چون من نیستم
واز این حرفا…»
احمد میگوید،
«نه - خیالت جمع -
نمیذارم.»
«در ضمن
چون من دیگه
به هیچ قیمت با
این مرتیکه کار
نمیکنم،
اگه بتونی پول
یه ماه مرخصیم
ام زنده کنی
خوبه.»
میخندد
و میگوید، «سعی
میکنم.
اما میدونی که
چه جور آدمیه.»
«خوب،
خوب! اصلاً
آدم نیست!»
دیدار را
به بعد از بازگشت
محول می کنیم
و گوشی را میگذارم.
فهرستی
از قرضهایی که
دارم تهیه میکنم
که قبل از سفر
پیش مریم
بگذارم:
به نزی 50000
ریال (پنجاه
هزار ریال)
به علی 100000
ریال (صد هزار
ریال)
به حسین 200000
ریال (دویست
هزار ریال)
قروض
بانکی 250000
ریال (دویست و
پنجاه هزار ریال)
به
مریم از بابت
بلیط 65000
ریال (شصت و
پنج هزار ریال)
به
مریم از بابت
ودیعه 120000
ریال (صد و بیست
هزار ریال)
جمع
کل 785000
ریال (هفتصد و
هشتاد و پنج
هزار ریال)
رقم را
به تومان میخوانم
که کمتر
بترساندم. تنها
پولی که خودم
برای سفر
پرداختهام،
هزار و پانصد
تومان اجازهٌ
خروج است. چون
نمیتوانم
از ارزی که بردنش
مجاز است
استفاده کنم،
پول یکی از
آشنایان مریم
را ارز خریدهام
که برایش از
فرانسه به امریکا
حواله بدهم.
چمدانم
را به سرعت میبندم
و بعد کارهای مربوط
به سفرم را یادداشت
میکنم - کارهایی
که باید برای
خودم یا دیگران
انجام بدهم:
1.
ارسال
پول به نشانی
آشنای مریم در
کالیفرنیا
2.
دو جعبه
قرص «فارماتون»
برای رضوان
3.
کتاب
«روزان والون» (انتشارات
«سوی») و «گونتر گراس،»
(انتشارات «بلفون»)
برای مصطفی
4.
کفش طبی «توماس
هیل» برای پسر کوچک
مریم
5.
عطر «جاکومو»
یا «دیورلا»
برای مریم
6.
تهیهٌ
اوراق تحصیلی
بچهها
7.
یکسره کردن
وضع آپارتمان
8.
رساندن
پیام آقای قاف
برای پیدا کردن
کار به شخصی
به اسم «پالمر»
در آکسفورد
9.
خرید
باطری برای سیتروئن
مدل 79 .CLUB G. S با قدرت
موتور 1225 3C
باز هم برای
آقای قاف.
10.
سفارش شیر
و تونیک پاک کن،
کرمهای
روز و شب و ماسک
صورت به عمده
فروشی دکتر «کلن»
برای خانم میم.
با هر
تلفنی که برای
خداحافظی میکنم
یا می کنند لیست
درازتر میشود.
مریم اصلاً نمیداند
که در این
فهرست جا دارد
و بیژن از
آنجا هیچ نمیخواهد.
احسان و انیس
را هرچه میکنم
گیر نمیآورم.
علی همچنان
چمخاله است و
تلفن ندارد.
با نزی بعد از
سه یا چهار
تلفن بالأخره
موفق میشوم
حرف بزنم:
«الهی
قربونت برم،
من هیچی لازم
ندارم، فقط میخوام
تو اونجا حسابی
استراحت کنی،
همچی یه نفس
راحتی بکشی،
خوش بگذرونی که
سر حال برگردی.»
میپرسم،
«برای بچهها
پیغامی، کاغذی،
چیزی نداری؟
از اروپا
زودتر بهشون میرسهها.»
می گوید،
«نه عزیزم،
الان که دیدی
تلفن مشغول
بود، اتفاقاً
داشتم با اونا
حرف میزدم.
چون اتفاق
امروز راستش
نگرانم کرد.
خواستم قضیه
رو بهشون بگم که
گوشی دستشون
باشه. راستی نکنه
فردا
فرودگاهو
ببندن؟»
«فرودگاهو
ببندن؟ چرا؟
اتفاق امروز چیه؟»
میگوید،
«نشنیدی؟
سفارت امریکا
رو گرفتن.»
«چی؟!!!!»
نزی میگوید،
«آره - امروز صبح
ریختن تو
سفارت امریکا.
من نزدیکای
ظهر که از تو
تخت جمشید رد
میشدم قیامت
بود. به در و دیوار
سفارت شعار
زدن و جلو درش یه
بلندگو
گذاشتن از توش
سر و صدا پخش میکنن
– جمعیت ام تو خیابون
جلو در دوپشته
وایساده و فریاد
میزنه "مرگ بر
امپریالیسم!
مرگ بر امریکا"!
من راستش خیلی
دلواپسم. این کارا
شوخی نیست.
سفارت، خاک امریکا
حساب میشه،
اونا که دس رو
دس نمیذارن،
بشینن تماشا کنن
بهشون حمله
بشه! حتماً یه کاری
میکنن.»
من
هنوز گیجم و میپرسم،
«شاید این ام
مثل اون دفعههای
قبل باشه - یادته
دیگه. چند وقت
پیش ام، هم
رفتن دم سفارت
امریکا، هم
سفارت انگلیس
- یادت نیست؟
ولی خب فوری
ردشون کردن.»
نزی میگوید،
«نه، نه - این
دفه رفتن تو!
توی سفارت! یه
عده رم گروگان
گرفتن! میگن خیلیا
اون تو ان!»
«وای بر
من! اینا دیوانن،
واقعاً دیوانن!
مگه سفارت
محافظ نداره؟
چطوری رفتن
تو؟»
«والله نمیدونم. اما حالا که اون تو ان - شعارای پارچهای که به دیوار سفارت چسبوندن من خودم دیدم. روش نوشتن "ما دانشجویان مسلمان پیرو خط امام…&quo