خانه

نه

 

شب­ها فریاد «الّله اكبر» مثل ابر انبوهی آسمان شهر را می پوشاند. گاه صدای تك تیری مثل شهاب بر سطح این ابر خراشی می دهد و در لایه های دور دستش گم می شود. فاصلهٌ دو «الّله اكبر» را سكوتی پر می كند كه به انبوهی خود صداست.

درست از لحظهٌ شروع اخبار ساعت 8 برق می رود و تاریكی مدتی ادامه دارد. همه از كارمندان شركت برق به عنوان «قهرمان» حرف می زنند.

شهرت دارد كه عده ای سرباز گویندگی تلویزیون، مخصوصاً اخبار، را می كنند. بعضی از صورت های آشنای قدیم این دستگاه آشكارا متونی را كه به دستشان داده اند با بی میلی می خوانند و برای نشان دادن این بی میلی به غلط های متعارفی كه همیشه در خواندن داشته اند چند غلط هم عالماً و عامداً اضافه می كنند. این كار هم از نظر همه عملی «قهرمانی» به شمار می آید.

بازار بی.بی.سی.، قوهٌ رادیوی ترانزیستوری، شمع، چراغ نفتی و گازی گرم است. سر همهٌ كوچه ها و خیابان ها فروشندگان دوره گرد - آن هایی كه زمستان ها لبو می فروشند و تابستان ها چاغاله بادام و در طول سال سیگار قاچاق - حالا بساط لولهٌ لامپا و فتیله دایر كرده اند. گویندگان بخش فارسی بی.بی.سی. چون به شاه می گویند شاه از دید همه «قهرمانند». تجارت آن فروشندگان هم چون شنیدن بی.بی.سی. را میسر می كند از چشم همه نوعی «قهرمانی» است.

فضای تهران معجونی است از هیجان و ترس، تاریكی پر ابهام و انتظار حوادث خوش.

قبل از تاریك شدن هوا اصغر سری می زند. مهین و مهدی تازگی تا سر و كلهٌ اصغر پیدا می شود ناگهان غیب می شوند - یعنی از وقتی كه من با مهدی سر اصغر دعوایم شد.

 

دعوا سر مطلبی شروع شد كه در یكی از روزنامه ها چاپ شده بود و من هنوز ندیده بودم. مهدی روزنامه را گذاشت جلوم و گفت، «افتادن به جون رفیقت.»

من بی آنكه روزنامه را نگاه كنم پرسیدم، «كدوم رفیقم؟»

«اصغر.»

گفتم، «راجع به اصغر چی میتونن بگن؟ میگن دزد بود؟ بی عرضه بود؟ بی سواد بود؟ كارشو بلد نبود؟»

با خندهٌ پر رضایتی گفت، «همهٌ اینا.»

خیلی حرصم در آمد. گفتم، «گه خوردن، از گه بالاتر!»

مهدی لب پت و پهنش را روی لثهٌ برآمده اش غنچه كرد و دستش را كشید به صورتش و گفت، «بالا غیرتاً دست وردار عزیز دلم - یعنی میخوای بگی اصغر دزدی نكرده؟!»

گفتم، «دزدی؟! اصغر دزدی كرده؟! هر كی این تهمتو بهش بزنه آدم بی شرم و رذلیه. من میدونم چطوری زندگی میكنه، من باهش كار كردم.»

مهدی گفت، «برو جانم - این آدم گنده ترین قراردادهای دولتی رو بسته! هر بچّه ای میدونه تو این كارا چقد پول هست! مگه میشه از روش نخورده باشه؟ پورسانت نگرفته باشه؟ مگه هالو باشه! اگه تو دو پاییم بری رو قرآن …»

نگذاشتم حرفش را تمام كند. گفتم، «فقط اونایی ممكنه فكر كنن اصغر دزده كه دزد نبودنو مترادف هالو بودن میدونن و در هر فرصتی ام ثابت میكنن كه خودشون هالو نیستن!»

مهدی مؤاخذه كرد: «مقصودت منم؟»

«تو، زنت، شاید نویسندهٌ مقاله، و احتمالاً خیلیای دیگه. ولی واقعاً اسباب تأسفه - تو این مملكت كه تو سر سگ بزنی دزد و بیكاره ریخته …»

این بار مهدی صحبتم را قطع كرد: «حالا چرا داد می زنی؟ به تو این وسط چی رسیده؟ همهٌ ما رو حاضری دزد كنی كه از اصغر دفاع كنی!»

واقعاً داشتم داد می زدم. صدا را آوردم پایین و گفتم، «اصغر كاری نكرده كه نیاز به دفاع داشته باشه. به علاوه من كسی رو دزد نكردم.»

مهدی گفت، «الان گفتی: تو و زنت و …»

گفتم، «من فقط به حرفای خودتون استناد كردم. تو میگی یا اصغر دزدیده یا هالو اِ. مهین ام با برادر تو روابطشو قطع كرده چون میگه بی عرضهٌ خاك تو سر سازمان برنامه بود و رشوه نگرفت! مگه نگفتین؟»

مهدی گفت، «مهین اصولاً با داداشو و زنش میونه نداره. اما من گفتم، هنوزم میگم.»

«خب منم میگم لازمهٌ دزد نبودن هالو بودن یا بی عرضه بودن نیست. لازمه اش با شرف بودنه. تازه من دزد هالو ام می شناسم.»

مهدی لبخندی از روی پسی و از سر تسلیم زد و گفت، «باز داری به من نیش می زنی؟ مقصودت چك اون تیمسار اس كه بی محل در اومد؟»

من هم خندیدم و گفتم، «من چیزی نگفتما - فقط چوبو ورداشتم!»

مهدی با طعنه و خنده گفت، «به به به! عجب قوم و خویشی! عجب راز داری! خوبه آدم تمام اسرار خانوادگی رو با تو در میون بذاره! به به به!»

گفتم، «قال نكن مهدی - كسی رازی با من در میون نذاشت. مهین نمی خواست خودش ضمانت تو رو بكنه، از من خواست كه سند خونمو بیارم كه تو رو ولت كنن. تازه اگه سر فحشایی كه بعد تو راه از مهین خوردی نبود، من اصلاً نمی دونستم قضیه چیه.»

مهدی باز لب را از روی فك و دم گوش جمع و جور كرد و گفت، «بابا حالا اگه ما قول بدیم به اصغر از گل نازكتر نگیم تو دست از سر كچل ما ور میداری؟ بالاغیرتاً جلو مهین موضوع چكو وسط نكش، چون هنوزم داغ دلش تازه اس.»

گفتم، «آره دیگه - اون معتقده آدم خوب نیست هم دزد باشه هم هالو!»

مهدی آمد چیزی بگوید ولی مهین وارد شد و صحبت به همین جا ختم.

 

امروز موضوع مقاله را برای اوّلین بار با اصغر مطرح می كنم. می خواهم بداند كه من می دانم تهمت ها چقدر ناروا و ناجوانمردانه است.

اصغر نگران است، هم به خاطر خودش و هم از كلّ حوادث - ولی احساسش را پنهان می كند، حتّی از من، شاید به خصوص از من. شاید به این دلیل كه نمی خواهد اضطرابش به من هم سرایت كند. كوشش من در این است كه جمعیت خاطر خودم را با او تقسیم كنم، اما مثل اینكه دغدغه نداشتن مسری نیست.

اصغر از مقاله عصبانی است ولی در شأنش نیست كه زیاد در باره اش حرف بزند و نمی زند. به اشاره و اختصار از آن می گذرد و بعد، بی آنكه خود اظهار نظر مستقیمی بكند، سؤال می كند - سؤال های كلّی ولی تؤام با یأس. جواب های من هم همانقدر كلّی است منتهی آمیخته به امید:

«مردم چی میخوان؟»

«میخوان قانون اساسی اجرا بشه.»

«چی میگن؟»

«میگن شاه بره.»

«گیریم شاه رفت، بعدش چی؟»

«خب پسرش جاش میشینه، یه دولت ملّیم میاد رو كار كه اجازهٌ دیكتاتور شدن به شاه رو نده.»

«دولت ملّی رو كی قراره تشكیل بده؟»

«نمیدونم - یعنی میخوای بگی یه نفرم وجود نداره؟»

نظر اصغر برای من مهم است. از آن ذهن های باز و هوش های تیزی دارد كه من كمتر نظیرش را دیده  ام. فكرش مثل شطرنج بازی ماهر كار می كند كه چندین و چند حركت رقیب را از پیش می خواند و واروهایش را آماده دارد. اما ظاهرش و رفتارش مطلقاً گویای همهٌ امكانات فكری و ذهنیش نیست - شاید چون اهل بحث و جدل نیست، شاید چون كوشش نمی كند حتماً حرف خودش را به كرسی بنشاند.

من مایلم نظرش را دقیق بدانم، امّا نمی دانم چطور بپرسم كه نگران ترش نكنم، یا نشان ندهم كه متوجه نگرانیش هستم. دلم می خواهد به اصغر بگویم بغض مردم شامل حال او نیست، نمی تواند باشد، نباید باشد. اگر بگوید: پس آن مقاله؟ آن مقاله! آن مقاله! همه جا آدم حقیر پیدا می شود…

اتفّاقی كه اصغر نمی خواهد بیفتد افتاده است: نگرانم - نگران خود اصغر.

موقع خداحافظی می گویم، «زود به زود سراغم بیا. این روزا دلم بیشتر برات تنگ میشه.»

اصغر صورتم را می بوسد و می گوید، « چشم، حتماً.»

 

به محض اینكه برق می رود، تلفن ها شروع می شود: اول میشل، بعد علی، بعد انیس.

میشل می خواهد كه عصر فردا به «آژانس فرانس پرس» بروم و اخبار فارسی را برایش ترجمه كنم. علی می خواهد حالم را بپرسد. انیس می خواهد قرار ملاقات بعدی را بگذارد.

امیدوارم كارمندان شركت تلفن این روزها هوای «قهرمانی» به سرشان نزند.

 

ده

 

خبرگزاری فرانسه نزدیك میدان ژاله است. از روز «جمعهٌ سیاه» این محلهٌ فراموش شدهٌ تهران قرب و منزلتی خاص پیدا كرده است.

آژانس شلوغ است. تلكس هر لحظه با سر و صدا چندین متر كاغذ بیرون می دهد و تلفن یك لحظه زبان به دهان نمی گیرد و تق تق ماشین تحریر بلند است. سوای میشل و كارمند هندی آژانس و دو خبرنگار روزنامهٌ «لیبراسیون»، كه در محل خبر گزاری منزل كرده اند، چند نفر دیگر هم هستند كه زودتر می روند. یكی از روزنامه نویسان زنی است به اسم كلودین كه قبلاً چند بار سراغم آمده است و دومی، ژان ژاك، را بار اول است كه می بینم.

قرار است بعد از قرق حكومت نظامی من و ژان ژاك و كلودین سری به خیابان ها بزنیم و جمعیت «الله اكبر» گو را از نزدیك ببینیم: من از روی كنجكاوی و حادثه جویی و آن دو به قصد تهیهٌ مقاله و شهرت.

ژان ژاك می گوید، «من شبیه این صدا رو فقط در جنگ الجزیره شنیدم. قیهی كه زنای عرب می كشیدن همینطور مو رو به تن سیخ می كرد.»

كلودین سرش را با بی حالی به علامت تصدیق تكان می دهد. سرما خورده است و دماغش، كه به هر حال از شرابخواری بی حساب معمولاً سرخ و متوّرم است، امشب رنگ و رو و شكل و شمایل بادمجان نارسی را دارد. چشم های بی حالش نم زده و تبدار است. با یك دست لیوان مشروبش را نگه داشته است و با انگشتان دست دیگر با موهای تُنُك و چربش ور می رود و پی هم سرفه های پر صدا و بد صدایی می كند.

كارمند هندی میان تلكس و تلفن در رفت و آمد است. گاه لوله های كاغذ تلكس را بی حاصل روی زمین رها می كند و گاه گوشی تلفن را بی سرانجام روی میز می گذارد. با همه به زبانی حرف می زند كه مخلوطی است از فارسی و فرانسه و انگلیسی - و لهجهٌ هندیش هضم این معجون را مشكل تر می كند.

میشل پشت تایپ نشسته است و خلاصهٌ اخبار امشب را به گزارش روزانه اش اضافه می كند. گاه غری به كارمند هندی می زند و گاه فحشی به ماشین تحریر می دهد.

ژان ژاك از خاطرات جنگ الجزیره می گوید و كلودین در میان جرعه های مشروب و حمله های سرفه به حرف های ژان ژاك گوش می كند.

از هشت به بعد آژانس آرام می گیرد: تلكس فقط گاه به گاه به سر و صدا می افتد و تلفن در فاصله های معقول زنگ می زند. صدای تایپ میشل خاموش می شود و كارمند هندی به خانه اش می رود. تا زمان قرق وقت به صحبت می گذرد. بقیه شامی می خورند و من چنان هیجان زده ام كه نمی توانم. حتّی درگفتگوها هم شركت ندارم. شكایت های میشل را از كار زیاد مكرر شنیده ام، حكایت های ژان ژاك را نشنیده ام اما به نظرم تكراری می آید.

كلودین رو به من می گوید، «من كتابمو شروع كردما.»

می پرسم، «راجع به چی؟ نمی دونستم كتاب می نویسی.»

«راجع به اوضاع ایران - یعنی میشه گفت تاریخ ایران - به كمك ژان ژاك.»

با خنده می گویم، «هنوز از گرد راه نرسیده!»

ژان ژاك می گوید، «چطور از گرد راه نرسیده؟ كلودین الان نزدیك دو ماهه ایرانه - ها؟»

كلودین تصدیق می كند.

«منم حالا بیست روزی میشه كه اینجام.»

من فقط ابروها را به علامت تعجب بالا می برم. ژان ژاك یا متوجه نمی شود یا حتّی این حركت را به حساب تحسین من می گذارد - چون به تحویل نیمه واقعیت ها و حتّی شایعات بی اساس گذشته و حال، به عنوان حقایق تاریخی با قاطعیت ادامه می دهد. من منتظر شروع ماجراجوییمان هستم.

ژان ژاك آدم زمختی است. چشم هایش دریده و لحن حرف زدنش بی ادبانه است. به كلودین، كه با بی حالی روی صندلی پخش است، نگاه می كند و می گوید، «تو بهتره با این حالو و روز با ما نیای.»

كلودین خودش را مختصری جمع و جور می كند و می گوید، «نیام؟ نه، نه، حتماً میخوام بیام.»

ژان ژاك می گوید، « فقط واسهٌ خودت نمیگم، با این سرفه و فین و فین موی دماغ ما میشی. آخه كلّه اتو به كار بنداز!»

حرفش منطقی است و از اول شب این اوّلین بار است.

میشل می گوید، «این آژانس بد مصبّو نمیشه تنها گذاشت وگرنه من خیلی دلم می خواست با شما میومدم.»

می گویم، «اگه كلودین قراره بمونه …»

ولی میشل از پشت كلودین اشاره می كند كه مست است وحضورش بی فایده و با كلافگی و به كلام ادامه می دهد: «من اینجا زندونیم - تكون نمیتونم بخورم.»

می گویم، «بد وقتی فرستادنت ایرون - موقعی كه اینجا مركز اخباره! اصلاً تو چه جور خبرنگاری هستی؟»

میشل از سر تسلیم می خندد و شانه ها را بالا می اندازد.

ژان ژاك هنوز مشغول چانه زدن با كلودین است. قرق اعلام شده است و من برای بیرون رفتن شتاب دارم. بالأخره كلودین بغ می كند و گوشه ای می نشیند و ما راه می افتیم.

 

تا وقتی در كوچهٌ باریك و كوتاه آژانس هستیم تنها احساسی كه دارم هیجان است؛ به محض اینكه به خیابان اصلی وارد می شویم، ترس شروع می شود. پیاده روها مثل قیر سیاه است؛ سراسر خیابان پرنده پر نمی زند؛ نور چراغ ها كف اسفالت را با خال های درشت زرد پوست پلنگی كرده است. در پی هر «الله اكبر» پژواكی چون وز وز زنبورها مدتی در هوا پخش می شود. من و ژان ژاك در پناه تاریكی دیوارها با فاصلهٌ بیست متری از هم بی صدا به جلو می خزیم.

من دامن و بلوزی مشكی پوشیده ام. دامنم بلند است و كفش كتانی بندی سیاه به پا دارم كه تختش از جنس طناب بافته است. پیراهن آبی آسمانی ژان ژاك، هر وقت كه به طرف من برمی گردد، از میان كتش در تیرگی پیداست.

اشاره می كند كه نزدیك بروم و به نجوا، كه به گوش من فریادی است، می پرسد، «پس كجان؟»

من شانه ها را بالا می اندازم. هر دو گوش ها را تیز می كنیم كه منبع «الله اكبر» را پیدا كنیم. ژان ژاك با دست طرف مقابل خیابان و یكی از كوچه های فرعی را نشان می دهد. من اوّل از خیابان می گذرم. وقتی به زیر نور می رسم از ترس پاهایم به زمین می چسبد. خیال می كنم هرگز به پیاده روی رو به رو نخواهم رسید. تاریكی و امنیتی كه فقط در چند متری است به نظرم سرابی در انتهای بیابانی می آید. بر لبهٌ جدول خیابان سكندری می خورم و به سرعت در آستانهٌ دری كه در پیچ كوچهٌ فرعی است پناه می گیرم.

دو نفر بی حركت، مثل دو سایه، در آن آستانه ایستاده اند و نگاهم می كنند. من محلّی برای آنكه بیشتر بترسم ندارم. از پشت كسی دستش را روی شانه ام می گ&