خانه

نه

 

شب­ها فریاد «الّله اكبر» مثل ابر انبوهی آسمان شهر را می پوشاند. گاه صدای تك تیری مثل شهاب بر سطح این ابر خراشی می دهد و در لایه های دور دستش گم می شود. فاصلهٌ دو «الّله اكبر» را سكوتی پر می كند كه به انبوهی خود صداست.

درست از لحظهٌ شروع اخبار ساعت 8 برق می رود و تاریكی مدتی ادامه دارد. همه از كارمندان شركت برق به عنوان «قهرمان» حرف می زنند.

شهرت دارد كه عده ای سرباز گویندگی تلویزیون، مخصوصاً اخبار، را می كنند. بعضی از صورت های آشنای قدیم این دستگاه آشكارا متونی را كه به دستشان داده اند با بی میلی می خوانند و برای نشان دادن این بی میلی به غلط های متعارفی كه همیشه در خواندن داشته اند چند غلط هم عالماً و عامداً اضافه می كنند. این كار هم از نظر همه عملی «قهرمانی» به شمار می آید.

بازار بی.بی.سی.، قوهٌ رادیوی ترانزیستوری، شمع، چراغ نفتی و گازی گرم است. سر همهٌ كوچه ها و خیابان ها فروشندگان دوره گرد - آن هایی كه زمستان ها لبو می فروشند و تابستان ها چاغاله بادام و در طول سال سیگار قاچاق - حالا بساط لولهٌ لامپا و فتیله دایر كرده اند. گویندگان بخش فارسی بی.بی.سی. چون به شاه می گویند شاه از دید همه «قهرمانند». تجارت آن فروشندگان هم چون شنیدن بی.بی.سی. را میسر می كند از چشم همه نوعی «قهرمانی» است.

فضای تهران معجونی است از هیجان و ترس، تاریكی پر ابهام و انتظار حوادث خوش.

قبل از تاریك شدن هوا اصغر سری می زند. مهین و مهدی تازگی تا سر و كلهٌ اصغر پیدا می شود ناگهان غیب می شوند - یعنی از وقتی كه من با مهدی سر اصغر دعوایم شد.

 

دعوا سر مطلبی شروع شد كه در یكی از روزنامه ها چاپ شده بود و من هنوز ندیده بودم. مهدی روزنامه را گذاشت جلوم و گفت، «افتادن به جون رفیقت.»

من بی آنكه روزنامه را نگاه كنم پرسیدم، «كدوم رفیقم؟»

«اصغر.»

گفتم، «راجع به اصغر چی میتونن بگن؟ میگن دزد بود؟ بی عرضه بود؟ بی سواد بود؟ كارشو بلد نبود؟»

با خندهٌ پر رضایتی گفت، «همهٌ اینا.»

خیلی حرصم در آمد. گفتم، «گه خوردن، از گه بالاتر!»

مهدی لب پت و پهنش را روی لثهٌ برآمده اش غنچه كرد و دستش را كشید به صورتش و گفت، «بالا غیرتاً دست وردار عزیز دلم - یعنی میخوای بگی اصغر دزدی نكرده؟!»

گفتم، «دزدی؟! اصغر دزدی كرده؟! هر كی این تهمتو بهش بزنه آدم بی شرم و رذلیه. من میدونم چطوری زندگی میكنه، من باهش كار كردم.»

مهدی گفت، «برو جانم - این آدم گنده ترین قراردادهای دولتی رو بسته! هر بچّه ای میدونه تو این كارا چقد پول هست! مگه میشه از روش نخورده باشه؟ پورسانت نگرفته باشه؟ مگه هالو باشه! اگه تو دو پاییم بری رو قرآن …»

نگذاشتم حرفش را تمام كند. گفتم، «فقط اونایی ممكنه فكر كنن اصغر دزده كه دزد نبودنو مترادف هالو بودن میدونن و در هر فرصتی ام ثابت میكنن كه خودشون هالو نیستن!»

مهدی مؤاخذه كرد: «مقصودت منم؟»

«تو، زنت، شاید نویسندهٌ مقاله، و احتمالاً خیلیای دیگه. ولی واقعاً اسباب تأسفه - تو این مملكت كه تو سر سگ بزنی دزد و بیكاره ریخته …»

این بار مهدی صحبتم را قطع كرد: «حالا چرا داد می زنی؟ به تو این وسط چی رسیده؟ همهٌ ما رو حاضری دزد كنی كه از اصغر دفاع كنی!»

واقعاً داشتم داد می زدم. صدا را آوردم پایین و گفتم، «اصغر كاری نكرده كه نیاز به دفاع داشته باشه. به علاوه من كسی رو دزد نكردم.»

مهدی گفت، «الان گفتی: تو و زنت و …»

گفتم، «من فقط به حرفای خودتون استناد كردم. تو میگی یا اصغر دزدیده یا هالو اِ. مهین ام با برادر تو روابطشو قطع كرده چون میگه بی عرضهٌ خاك تو سر سازمان برنامه بود و رشوه نگرفت! مگه نگفتین؟»

مهدی گفت، «مهین اصولاً با داداشو و زنش میونه نداره. اما من گفتم، هنوزم میگم.»

«خب منم میگم لازمهٌ دزد نبودن هالو بودن یا بی عرضه بودن نیست. لازمه اش با شرف بودنه. تازه من دزد هالو ام می شناسم.»

مهدی لبخندی از روی پسی و از سر تسلیم زد و گفت، «باز داری به من نیش می زنی؟ مقصودت چك اون تیمسار اس كه بی محل در اومد؟»

من هم خندیدم و گفتم، «من چیزی نگفتما - فقط چوبو ورداشتم!»

مهدی با طعنه و خنده گفت، «به به به! عجب قوم و خویشی! عجب راز داری! خوبه آدم تمام اسرار خانوادگی رو با تو در میون بذاره! به به به!»

گفتم، «قال نكن مهدی - كسی رازی با من در میون نذاشت. مهین نمی خواست خودش ضمانت تو رو بكنه، از من خواست كه سند خونمو بیارم كه تو رو ولت كنن. تازه اگه سر فحشایی كه بعد تو راه از مهین خوردی نبود، من اصلاً نمی دونستم قضیه چیه.»

مهدی باز لب را از روی فك و دم گوش جمع و جور كرد و گفت، «بابا حالا اگه ما قول بدیم به اصغر از گل نازكتر نگیم تو دست از سر كچل ما ور میداری؟ بالاغیرتاً جلو مهین موضوع چكو وسط نكش، چون هنوزم داغ دلش تازه اس.»

گفتم، «آره دیگه - اون معتقده آدم خوب نیست هم دزد باشه هم هالو!»

مهدی آمد چیزی بگوید ولی مهین وارد شد و صحبت به همین جا ختم.

 

امروز موضوع مقاله را برای اوّلین بار با اصغر مطرح می كنم. می خواهم بداند كه من می دانم تهمت ها چقدر ناروا و ناجوانمردانه است.

اصغر نگران است، هم به خاطر خودش و هم از كلّ حوادث - ولی احساسش را پنهان می كند، حتّی از من، شاید به خصوص از من. شاید به این دلیل كه نمی خواهد اضطرابش به من هم سرایت كند. كوشش من در این است كه جمعیت خاطر خودم را با او تقسیم كنم، اما مثل اینكه دغدغه نداشتن مسری نیست.

اصغر از مقاله عصبانی است ولی در شأنش نیست كه زیاد در باره اش حرف بزند و نمی زند. به اشاره و اختصار از آن می گذرد و بعد، بی آنكه خود اظهار نظر مستقیمی بكند، سؤال می كند - سؤال های كلّی ولی تؤام با یأس. جواب های من هم همانقدر كلّی است منتهی آمیخته به امید:

«مردم چی میخوان؟»

«میخوان قانون اساسی اجرا بشه.»

«چی میگن؟»

«میگن شاه بره.»

«گیریم شاه رفت، بعدش چی؟»

«خب پسرش جاش میشینه، یه دولت ملّیم میاد رو كار كه اجازهٌ دیكتاتور شدن به شاه رو نده.»

«دولت ملّی رو كی قراره تشكیل بده؟»

«نمیدونم - یعنی میخوای بگی یه نفرم وجود نداره؟»

نظر اصغر برای من مهم است. از آن ذهن های باز و هوش های تیزی دارد كه من كمتر نظیرش را دیده  ام. فكرش مثل شطرنج بازی ماهر كار می كند كه چندین و چند حركت رقیب را از پیش می خواند و واروهایش را آماده دارد. اما ظاهرش و رفتارش مطلقاً گویای همهٌ امكانات فكری و ذهنیش نیست - شاید چون اهل بحث و جدل نیست، شاید چون كوشش نمی كند حتماً حرف خودش را به كرسی بنشاند.

من مایلم نظرش را دقیق بدانم، امّا نمی دانم چطور بپرسم كه نگران ترش نكنم، یا نشان ندهم كه متوجه نگرانیش هستم. دلم می خواهد به اصغر بگویم بغض مردم شامل حال او نیست، نمی تواند باشد، نباید باشد. اگر بگوید: پس آن مقاله؟ آن مقاله! آن مقاله! همه جا آدم حقیر پیدا می شود…

اتفّاقی كه اصغر نمی خواهد بیفتد افتاده است: نگرانم - نگران خود اصغر.

موقع خداحافظی می گویم، «زود به زود سراغم بیا. این روزا دلم بیشتر برات تنگ میشه.»

اصغر صورتم را می بوسد و می گوید، « چشم، حتماً.»

 

به محض اینكه برق می رود، تلفن ها شروع می شود: اول میشل، بعد علی، بعد انیس.

میشل می خواهد كه عصر فردا به «آژانس فرانس پرس» بروم و اخبار فارسی را برایش ترجمه كنم. علی می خواهد حالم را بپرسد. انیس می خواهد قرار ملاقات بعدی را بگذارد.

امیدوارم كارمندان شركت تلفن این روزها هوای «قهرمانی» به سرشان نزند.

 

ده

 

خبرگزاری فرانسه نزدیك میدان ژاله است. از روز «جمعهٌ سیاه» این محلهٌ فراموش شدهٌ تهران قرب و منزلتی خاص پیدا كرده است.

آژانس شلوغ است. تلكس هر لحظه با سر و صدا چندین متر كاغذ بیرون می دهد و تلفن یك لحظه زبان به دهان نمی گیرد و تق تق ماشین تحریر بلند است. سوای میشل و كارمند هندی آژانس و دو خبرنگار روزنامهٌ «لیبراسیون»، كه در محل خبر گزاری منزل كرده اند، چند نفر دیگر هم هستند كه زودتر می روند. یكی از روزنامه نویسان زنی است به اسم كلودین كه قبلاً چند بار سراغم آمده است و دومی، ژان ژاك، را بار اول است كه می بینم.

قرار است بعد از قرق حكومت نظامی من و ژان ژاك و كلودین سری به خیابان ها بزنیم و جمعیت «الله اكبر» گو را از نزدیك ببینیم: من از روی كنجكاوی و حادثه جویی و آن دو به قصد تهیهٌ مقاله و شهرت.

ژان ژاك می گوید، «من شبیه این صدا رو فقط در جنگ الجزیره شنیدم. قیهی كه زنای عرب می كشیدن همینطور مو رو به تن سیخ می كرد.»

كلودین سرش را با بی حالی به علامت تصدیق تكان می دهد. سرما خورده است و دماغش، كه به هر حال از شرابخواری بی حساب معمولاً سرخ و متوّرم است، امشب رنگ و رو و شكل و شمایل بادمجان نارسی را دارد. چشم های بی حالش نم زده و تبدار است. با یك دست لیوان مشروبش را نگه داشته است و با انگشتان دست دیگر با موهای تُنُك و چربش ور می رود و پی هم سرفه های پر صدا و بد صدایی می كند.

كارمند هندی میان تلكس و تلفن در رفت و آمد است. گاه لوله های كاغذ تلكس را بی حاصل روی زمین رها می كند و گاه گوشی تلفن را بی سرانجام روی میز می گذارد. با همه به زبانی حرف می زند كه مخلوطی است از فارسی و فرانسه و انگلیسی - و لهجهٌ هندیش هضم این معجون را مشكل تر می كند.

میشل پشت تایپ نشسته است و خلاصهٌ اخبار امشب را به گزارش روزانه اش اضافه می كند. گاه غری به كارمند هندی می زند و گاه فحشی به ماشین تحریر می دهد.

ژان ژاك از خاطرات جنگ الجزیره می گوید و كلودین در میان جرعه های مشروب و حمله های سرفه به حرف های ژان ژاك گوش می كند.

از هشت به بعد آژانس آرام می گیرد: تلكس فقط گاه به گاه به سر و صدا می افتد و تلفن در فاصله های معقول زنگ می زند. صدای تایپ میشل خاموش می شود و كارمند هندی به خانه اش می رود. تا زمان قرق وقت به صحبت می گذرد. بقیه شامی می خورند و من چنان هیجان زده ام كه نمی توانم. حتّی درگفتگوها هم شركت ندارم. شكایت های میشل را از كار زیاد مكرر شنیده ام، حكایت های ژان ژاك را نشنیده ام اما به نظرم تكراری می آید.

كلودین رو به من می گوید، «من كتابمو شروع كردما.»

می پرسم، «راجع به چی؟ نمی دونستم كتاب می نویسی.»

«راجع به اوضاع ایران - یعنی میشه گفت تاریخ ایران - به كمك ژان ژاك.»

با خنده می گویم، «هنوز از گرد راه نرسیده!»

ژان ژاك می گوید، «چطور از گرد راه نرسیده؟ كلودین الان نزدیك دو ماهه ایرانه - ها؟»

كلودین تصدیق می كند.

«منم حالا بیست روزی میشه كه اینجام.»

من فقط ابروها را به علامت تعجب بالا می برم. ژان ژاك یا متوجه نمی شود یا حتّی این حركت را به حساب تحسین من می گذارد - چون به تحویل نیمه واقعیت ها و حتّی شایعات بی اساس گذشته و حال، به عنوان حقایق تاریخی با قاطعیت ادامه می دهد. من منتظر شروع ماجراجوییمان هستم.

ژان ژاك آدم زمختی است. چشم هایش دریده و لحن حرف زدنش بی ادبانه است. به كلودین، كه با بی حالی روی صندلی پخش است، نگاه می كند و می گوید، «تو بهتره با این حالو و روز با ما نیای.»

كلودین خودش را مختصری جمع و جور می كند و می گوید، «نیام؟ نه، نه، حتماً میخوام بیام.»

ژان ژاك می گوید، « فقط واسهٌ خودت نمیگم، با این سرفه و فین و فین موی دماغ ما میشی. آخه كلّه اتو به كار بنداز!»

حرفش منطقی است و از اول شب این اوّلین بار است.

میشل می گوید، «این آژانس بد مصبّو نمیشه تنها گذاشت وگرنه من خیلی دلم می خواست با شما میومدم.»

می گویم، «اگه كلودین قراره بمونه …»

ولی میشل از پشت كلودین اشاره می كند كه مست است وحضورش بی فایده و با كلافگی و به كلام ادامه می دهد: «من اینجا زندونیم - تكون نمیتونم بخورم.»

می گویم، «بد وقتی فرستادنت ایرون - موقعی كه اینجا مركز اخباره! اصلاً تو چه جور خبرنگاری هستی؟»

میشل از سر تسلیم می خندد و شانه ها را بالا می اندازد.

ژان ژاك هنوز مشغول چانه زدن با كلودین است. قرق اعلام شده است و من برای بیرون رفتن شتاب دارم. بالأخره كلودین بغ می كند و گوشه ای می نشیند و ما راه می افتیم.

 

تا وقتی در كوچهٌ باریك و كوتاه آژانس هستیم تنها احساسی كه دارم هیجان است؛ به محض اینكه به خیابان اصلی وارد می شویم، ترس شروع می شود. پیاده روها مثل قیر سیاه است؛ سراسر خیابان پرنده پر نمی زند؛ نور چراغ ها كف اسفالت را با خال های درشت زرد پوست پلنگی كرده است. در پی هر «الله اكبر» پژواكی چون وز وز زنبورها مدتی در هوا پخش می شود. من و ژان ژاك در پناه تاریكی دیوارها با فاصلهٌ بیست متری از هم بی صدا به جلو می خزیم.

من دامن و بلوزی مشكی پوشیده ام. دامنم بلند است و كفش كتانی بندی سیاه به پا دارم كه تختش از جنس طناب بافته است. پیراهن آبی آسمانی ژان ژاك، هر وقت كه به طرف من برمی گردد، از میان كتش در تیرگی پیداست.

اشاره می كند كه نزدیك بروم و به نجوا، كه به گوش من فریادی است، می پرسد، «پس كجان؟»

من شانه ها را بالا می اندازم. هر دو گوش ها را تیز می كنیم كه منبع «الله اكبر» را پیدا كنیم. ژان ژاك با دست طرف مقابل خیابان و یكی از كوچه های فرعی را نشان می دهد. من اوّل از خیابان می گذرم. وقتی به زیر نور می رسم از ترس پاهایم به زمین می چسبد. خیال می كنم هرگز به پیاده روی رو به رو نخواهم رسید. تاریكی و امنیتی كه فقط در چند متری است به نظرم سرابی در انتهای بیابانی می آید. بر لبهٌ جدول خیابان سكندری می خورم و به سرعت در آستانهٌ دری كه در پیچ كوچهٌ فرعی است پناه می گیرم.

دو نفر بی حركت، مثل دو سایه، در آن آستانه ایستاده اند و نگاهم می كنند. من محلّی برای آنكه بیشتر بترسم ندارم. از پشت كسی دستش را روی شانه ام می گذارد. ژان ژاك است. یكی از آن دو می پرسد، «تو خیابون موندین؟ راتون دوره؟»

نفس عمیقی می كشم و توضیح می دهم كه همراه یك خبرنگار فرانسویم. می خواهیم جمعیتی را كه به رغم حكومت نظامی توی خیابان ها می ریزند و الله اكبر می گویند ببینیم و اگر بشود با آن ها حرف بزنیم.

دومی می گوید، «تو خیابونا كسی نی - رو پشت بونن.»

اولی می گوید، «چرا هسّن.»

می پرسم، «كجان؟»

بادستش نیم دایره ای در هوا می كشد و می گوید، «همه جا، تو كوچه های پایین، تو خیابون بعدی.»

ژان ژاك می خواهد بداند چه می گویند. برایش ترجمه می كنم.

می گوید، «تا اینجا كه كسی بالای بوم نبود.»

می پرسم ، «نگا كردی؟»

می گوید، «آره.»

هر دو باز گوش می دهیم. صدا هست ولی منبعی ندارد. به طرف كوچه های پایین تر می رویم. اینجا و آنجا در جناب درها چند نفری ایستاده اند. همه كنجكاوند كه بدانند ما كه هستیم و چه می كنیم. من برای همه با حوصله توضیح می دهم. واكنش ها مختلف است: بعضی وقتی مطمئن می شوند كه ما به دنبال كاری كه هستیم می رویم، می گویند، «حالا بفرماین تو.». بعضی از من می خواهند كه به «فرنگیه» بگویم هر روز در این كوچه ها هزار هزار می كشند. یك نفر پیشنهاد می كند كه چادری به من قرض بدهد. یك نفر دیگر می گوید، «از اون كوچه نرین - الان یه كامیون ارتشی پیچید توش.». كسی به فرانسه به ژان ژاك می گوید، «اینطوری تو خیابونا پرسه زدن جرأت میخواد.»

ژان ژاك صدایش را با بی احتیاطی بلند می كند و  شعاری در بارهٌ خطرات شغل روزنامه نگاری می دهد. از لحن و لرزش صدایش می فهمم كه او هم به اندازهٌ من ترسیده است.

راه درازی را می رویم، راه بی پایانی را. كوچه پس كوچه ها را مطلقاً نمی شناسم. فقط بعضی محله ها به نظرم آشنا می آید. از خیابانی می گذریم كه تصور می كنم شهناز است؛ به میدانی نزدیك می شویم كه خیال می كنم فوزیه است. هر چه جلوتر می رویم و هر چه بیشتر از شب می گذرد از برخورد با جمعیت نومیدتر می شویم. راه را عوضی آمده ایم؟ جهت را اشتباه كرده ایم؟ اگر از طرف مقابل رفته بودیم... اگر در كوچهٌ بالایی پیچیده بودیم...

حتی تعداد كنجكاوان آغاز راه رو به كاهش است. با این حال از هر سری كه از میان دری بیرون است یا بر پشت پنجره ای نمایان، می پرسیم. هیچ كس برای سؤال ما جوابی ندارد.

حوالی میدانی كه محتمل است فوزیه باشد از نفس می افتیم، می ایستیم، عقب گرد می كنیم و باز راه می افتیم.

گاه صدای چرخ های ماشینی یا صفیر تك تیری از دور شنیده می شود. هر بار به نظر نزدیك می آید، هر بار ترسناك است - به نزدیكی جمعیتی كه از ما دور است، به ترسناكی همهمهٌ الله اكبری كه گویندهٌ روشنی ندارد.

وقتی به آژانس برمی گردیم حوالی سه صبح است. انگشت ها و كف پاهای من از تاول آبله داغ است و دهنم خشك خشك.

 

یازده

 

خانه حقیقتاً مخروبه است. از شبكهٌ برق و لوله های آب گرفته تا نرده های باغ و دستگیره های در نیاز به تعمیر دارد. مخارج قیر و گونی بام، موكت زمین، رنگ اطاق ها و قفسه بندی آشپزخانه سر به فلك می زند. به علاوه جای صابون و دوش حمام شكسته است؛ لب پله های ورودی پریده است؛ استخر ترك برداشته است؛ موتور چاه سوخته است؛ و سقف راهرو طبله كرده است. اما چاره نیست. تعمیرات را امروز شروع می كنم، با دلهره و بی پولی. دستمزد نقّاش را فعلاً حسین می پردازد، پول موكت و قفسه ها را به اقساط می دهم و كارهای غیر فوری را هم به بعد می گذارم.

 

وضع خانه را برای آقا كمال سمسار وصف می كنم. می گوید، «مستأجرای شوما كه فرنگی بودن، چرا با خونه اینجوری كردن؟ مردم چه بی انصافن والله!» و چشمش به سر بخاری اطاق پذیرایی مهدی و مهین است كه چند تكه از آنتیك های قدیم من تزیینش كرده است.

نگاه آقا كمال را ندیده می گیرم و می گویم، «بیشتر خرابیا از این چند ماهیه كه خونه خالی افتاده. به هر حال كاریش نمیشه كرد - شده دیگه.» و با خوشحالی اضافه می كنم، «عوضش درختام همه سالمه. باغچه هامم یه دفه خاكش برگرده میشه مثل اولش.»

آقا كمال از شادی كودكانه من فقط تعجب می كند و می گوید، «خانوم به سلامتی وقتی تشریف میبرین تو خونه اجازه میدین چن تا تخته قالی بیارم خدمتتون؟»

می گویم، «ابداً!»

«موقت خانوم تا ایشالا …»

می گویم، «قالی میخوام چی كنم؟ همینكه برام سیم كش پیدا كردی ممنونتم.»

كمال می گوید، «نجارم براتون پیدا كردم. امروز برا همین خدمت رسیدم.»

«دسّت درد نكنه آقا كمال - كلی كارای منو راه انداختی.»

كمال با خجالت می خندد و می گوید، «اما این خیلی دندون گرده لامصّب! ولی باز قدرشو بدونین خانوم. این روزا كارگر پیدا نمیشه. من الان بیس روزه مطّل یه لوله كشم. اینم صد جور مجیزشو گوفتم تا راضی شد بیاد.»

به طعنه می پرسم، «مگه مجّانی میخواد كار كنه؟»

آقا كمال می گوید، «نه خانوم، شكماشون سیره، دیگه پول به نظرشون نمیاد. ماه رمضونو بهانه كرده بود میگف كار با زبون تشنه سخته.»

خیلی تعجب می كنم: «مگه مجبوره روزه بگیره؟» و ظرف آجیل را به طرف آقا كمال سر می دهم و می گویم، «تو كه روزه نیستی - چرا نمیخوری؟»

هر دو دستش را روی سینه می گذارد ومی گوید، «چرا والله هستم.»

با حیرت می پرسم، «از كی آقا كمال؟»

خندهٌ خفهٌ بی طنینش را ول می دهد و می گوید، «از امسال.»

می گویم، «بالأخره عیال برنده شد!»

آقا كمال اهل قم است. دختر یك روضه خوان قمی را هم كه خویش خودش است به زنی گرفته. از خرافی بودن و وسواس های زنش حتی بیش از ناخن خشكی و بدقلقی های شاگردش شاكی است. در بارهٌ زنش معمولاً می گوید، «سلیطه اس خانوم - ببخشینا، سلیطه اس! خب بچه آخونده دیگه. میگه اگه تلویزیون بیاد تو این خونه می زنم می شكنمش. می كنه ها خانوم - یك لكاته ایه! یكی تا به حال داغون كرده، سگ مصب! میگه "آقا" گفته تلویزیون حرومه، نباس نیگاش كرد. من كه واسهٌ مسابقهٌ فوتبالش میخوام والله، نه چیز دیگه.»

آقا كمال هم مشروب خور است و هم الوات. هر وقت خانهٌ من می آید لبی تر می كند، پاریس هم كه می رسد یكراست می رود وسط محلهٌ «پیگال» یا «سن دُنی» هتل می گیرد. از وقتی من فرانسه هستم سالی یكی دو بار سر و كله اش آنجا پیدا می شود تا برای مغازه اش جنس بخرد. اما خرید فقط یكی از برنامه هاست. در تهران هم من مطمئنم كه خودش را از هیچ لذّتی محروم نمی كند. كمبود تلویزیون و احتمالاً پپسی كولا را در خانه حتماً به طریقی جبران می كند. برای شنیدن صدای هنرمندان محبوبش «افق طلایی» هست و «شكوفهٌ نو» و برای رفع عطش دكه های آبجو خوری فراوان است و پیاله فروشی.

 

بار اولی كه آقا كمال به فرنگ آمد با خجالت و گردن كج و هزار تعارف از من خواست همراهش بروم توی سمساری ها و مطالب را برایش ترجمه كنم. در همان اولین مغازه دستگیرم شد كه نیاز به مترجم ندارد. چون به زبان بی زبانی نه فقط خریدش را كرد چانه های بازاری هم زد. وقتی غرغرهای فروشندهٌ فرانسوی بالا گرفت من از خجالت از آنتیك فروشی رفتم بیرون. حدود یك ربع بعد آقا كمال هم آمد - خندان و موفق - و گفت، «خوب خریدم خانوم.»

پرسیدم، «یعنی به همون قیمتی كه می خواستی؟»

گفت، «بعله.» و دستش را كرد توی جیب كتش كه شكم داده بود و یك شمعدان برنز كوچك مینا كاری از آن در آورد و گفت، «اینم سر گرفتم - گفتم برای خانوم كه زحمت كشیدن با من اومدن.»

پرسیدم، «آخه با چه زبونی؟»

گفت، «اینا رو كه دیگه میتونم بگم!» و خودش از خنده ریسه رفت.

 

آقا كمال رویهم رفته آدم با مزه ای است و من خوشم می آید پای حرفش بنشینم. معمولاً وقتی شكایت هایش از حسن آقا و درد دل هایش از زنش تمام می شود از روابطش با فروشنده ها و خریدارهای عتیقه می گوید، از كلاه هایی كه گذاشته یا سرش رفته است تعریف می كند، از آژان محل و مأمور گمرك حرف می زند - و داستان هایش شیرین است.

 

سال قبل كه تهران بودم آقا كمال برایم گفت، «میدونین خانوم این دفه كه خواستم جنسا رو از گمرك رد كنم گمركچیه دو برابر همیشه ازم حق و حساب خواس. پرسیدم آخه چرا بی انصاف! گفتش مگه نمیدونی مبارزه با فساد شروع شده - گیر بیفتم واسم خیلی آب میخوره!»

 

طاسی آقا كمال بیشتر به گری می ماند و روی ته بساط موهایش هم همیشه یك پرده گرد آنتیك هایش نشسته است. امروز سر و صورتش شسته است؛ نوك دماغ تیزش برق تندی می زند؛ و نرمه های گوشش قرمز شده است.

هنوز خیال می كنم شوخی می كند كه روزه دار است. اصرار می كنم، «پس میوه بخور آقا كمال.»

می گوید، «به جان شوما روزم.»

باز به یاد حرف های سال قبلش می افتم.

 

هنوز به گمركچی ها ومشتری ها نرسیده بود و داشت از دست زنش آه و ناله می كرد. گفت، «همهٌ این آتیشا از گور باباش بلند میشه. اون این كارا رو یادش میده. باباش داماد خودمونه ها - عمّه امو داره - اما خب هر چیه كلاشه! هی منو واسهٌ خمس و زكات تیغ میزنه. ما كه میدیم حرفی نی، اما این بی انصاف هی میخواد لقمه رو چرب ترش كنه!»

پرسیدم، «مگه هنوزم مردم خمس و زكات میدن؟»

گفت، «بعله خانوم - پولایی كه قم سرازیر میشه باس ببینین. مخصوصاً این چن وقته. پس بازاریا چیكار میكنن؟ از پولا خمسو زكات میدن كه باقیش حلال شه دیگه. حاجیام همینطور. قم خیلی میان میدن - پولای كلون. از وختی دولتو بازار كلاشون رفته تو هم - سر چیز، چی بش میگن؟»

«مبارزه با گرون فروشی.»

«بعله - از اون وخ "حق امام" خیلی بالاس، خیلی. من یه چیزی میگم شوما یه چیزی میشنوین خانوم.»

 

می گویم، «خب بارك الله آقا كمال - روزه دار كه هستی، یه دفه بگو از خمسو زكات دادنم راضیم دیگه!»

می گوید، «نه اونو كه میدیم.»

می پرسم، «از ته دل؟»

می گوید، «آره والله.» و قیافه اش جدی است.

 

دوازده

 

شلوغی پر هیجان شهر شبیه آشفتگی توأم با لذّت شب های اولی است كه آدم به خانهٌ جدیدی اسباب كشی كرده است. در همه نوعی شیطنت كودكانه دیده می شود. مثل این است كه همه در فكرند كه از گیجی و غفلت بزرگترهای سختگیر استفاده كنند، دندان ها را مسواك نكنند، به خوراكی ها ناخنك بزنند، مشق ننویسند، توی سوراخ سنبه های ناشناخته سرك بكشند.

این چند روزه لذّت و هیجان و شیطنت به اوج رسیده است. در همه جا - در تاكسی، در كافه، در خانه، در رستوران - فقط صحبت از راه پیمایی روز تاسوعاست. همه آمادگیشان را برای شركت در تظاهرات نمایش می دهند - برای اینكه در این كار پیشقدم باشند بر دیگران پیشدستی می كنند.

 

دیشب خواهر از پاریس تلفن كرد: «قصد داری بری؟»

«آره،»

«خطرناكه ها - اینجا میگن هیچ معلوم نیست مثل 17 شهریور باز مردمو به گولّه نبندن.»

«خیال نمی كنم خبری بشه. به علاوه گوله همیشه به پهلو دستی آدم می خوره!»

كورس هم زنگ زد. می خواست ببیند من با دار و دسته اش می روم یا نه.- عده شان زیاد بود، گفتم با جمع دیگری از دوستان قرار دارم. در واقع قرار خاصّی نداشتم جز اینكه میشل می خواست همراه او و دو روزنامه نویس فرانسوی، كه در آژانس زندگی می كنند، باشم. اما با ژان ژاك و كلودین حرفم شد. دعوا قابل پیش بینی بود. ادعاهای بی پایهٌ ژان ژاك و اداهای تلخ كلودین زمینه را آماده كرده بود. یك حالت مفت خوری هم در هر دو بود كه عصبانیم می كرد. اما شدت بگومگو را پیش بینی نكرده بودم. كار به فحش و فحشكاری رسید.

گفتم، «شماها آدمای بی اخلاقی هستین.»

ژان ژاك گفت، «اهو، یواش بیا! من از كسی درس اخلاق نمی گیرم.»

«به یه شام مفت بندین، به یه بطر ویسكی.»

«مزخرف داری میگی. حرفهٌ ما اقتضا میكنه…»

«حرفه تون؟ اگه اینه كه من دیدم نزدیك ترین شغله به فاحشگی. شما اجنبیای پر رو خیال می كنین…»

كلودین با بغض گفت، «اجنبی؟ به من میگی اجنبی پر رو؟»

حوصلهٌ گریه های مستانهٌ كلودین را مطلقاً نداشتم. گذاشتمشان و رفتم و همانجا تصمیم را گرفتم: تاسوعا خودم تنها می روم.

 

امروز را چندین روز است كه انتظار می كشیم. امروز برای ما «دی - دی» (D-Day) آمریكایی ها و «ژور - ژی» (Jour-J) فرانسوی هاست.

مهدی طبق عادت صبح زود بیدار شده است و آمادهٌ بیرون رفتن از خانه است. نگاهی به من می اندازد و می گوید، «من میرم دفتر سری بزنم.»

امروز در دفتر حتماً كاری نیست - مهدی هم كنجكاو است و هم محتاط. در را باز می كند و می پرسد، «تو كدوم وری میری؟»

«طرف پیچ شمرون - نزدیك بیمارستان زنان.»

مهدی می گوید، «من تا یه جاهایی میتونم برسونمت.»

جادهٌ پهلوی خلوت است و هوا خوش. تك تك ماشین هایی رو به شهر می روند. آهسته می رانند. سرنشینان اتوموبیل هایی كه از كنار هم می گذرند با كنجكاوی یكدیگر را برانداز می كنند. هر كسی می خواهد با یك نگاه مقصد دیگران را بخواند.

نرسیده به میرداماد مرد بلند قدی جلو ماشین دست نگه می دارد. مهدی تظاهر می كند او را ندیده است و زیر لبی از من می پرسد، «سوارش كنم؟»

می گویم، «میل خودته - اینم داره میره راه پیمایی.»

مهدی حدود سی متری مرد ترمز می كند و مرد با قدم هایی كشیده و سریع خود را به ما می رساند و سوار می شود. سلام و تشكری می كند، جواب و تعارفی می شنود. صدای بمی دارد و متین و آرام حرف می زند. مهدی با او لفظ قلم صحبت می كند. می پرسد، «جنابعالی ام حوالی بیمارستان نسوان تشریف می برین قربون؟»

مرد می گوید، «اونجا بسیار عالیه آقا، بسیار عالی. گروه ما اونجا قراره جمع شه.» و بعد اضافه می كند، «گروه دانشگاهیا. بنده در پلی تكنیك تدریس می كنم.»

مهدی با لبخند دوستانه ای می گوید، «عجب، عجب. خیلی خوشوقتم.»

من نگرانم كه مهدی با كنجكاوی معمولش ناگهان بپرسد، «ببخشید - اسم شریفتون؟» ولی خوشبختانه بقیهٌ خیابان میرداماد را مهدی در سكوت می راند و در مقابل چند سؤالی كه در جادهٌ قدیم می كند از مرد دانشگاهی جواب هایی كوتاه، كلی و مؤدبانه می گیرد كه گفتگو بر نمی دارد.

به پیچ شمران كه می رسیم مهدی می گوید، «شما منتظر نمونین - من میرم جایی برای ماشین پیدا كنم و بیام.»

من اول یكّه می خورم ولی زود خودم را جمع و جور می كنم و با مرد بلند قامت دانشگاهی، كه تشكرش را از مهدی كرده است و راه افتاده، همقدم می شوم.

هیچ چیز با خودم نیاورده ام، جز دو بسته سیگار و یك فندك و آنها را در آستین پفی و گشاد بلوز سیاهی كه پوشیده ام انداخته ام. دامنم مال مهین است - دراز و بیقواره و از پهلو تا مچ دگمه می خورد.

از استاد پلی تكنیك، كه می خواهد مرا قاطی گروه دانشگاهیان كند، جدا می شوم. نمی خواهم در هیچ دسته ای باشم. می خواهم تنها باشم مردم را تماشا كنم و به همهٌ حواسم نیاز دارم.

جمعیت ابتدا در پیاده روها گرد می آیند و كم كم به میان خیابان سر ریز می شوند. تقریباً همه سیاه پوشیده اند. بیشتر زن ها رو سری دارند و مردها سر برهنه اند. زن ها و مردها تودهٌ بی شكلی را تشكیل می دهند، صورت آدم ها را نمی بینم، جنب و جوش و ازدحام و تعدادشان نظرم را گرفته است.

با آنكه لحظه به لحظه به انبوه جمعیت اضافه می شود صداها از همهمه بلندتر نیست؛ رفت و آمدها كوتاه و محتاط است.

خرده خرده كسانی كه كه از كنارم رد می شوند شكل مستقل به خود می گیرند - ناآشنایان و آشنایان - جزء هایی می شوند خارج از كل، افرادی جدا از جمعیت.

در چند متری من زنی ایستاده است و با جمعی به صدای بلند حرف می زند. نگاهش می كنم. یكی از همدوره های دبستانی من است. صورت همان صورت است جز آنكه پلاسیده شده است - درست مثل غنچه ای كه باز نشده پژمرده باشد. موهایش را كه امروز زیر چارقدی پنهان است، به شكل دو لاق بافته مجسم می كنم. مرا نشناخته است و من در ذهنم به دنبال اسمش می گردم: «احمدیان؟ محمدیان؟»

كمی دورتر جهانگیر در پناه دیوار ایستاده است با عده ای كه بیشترشان را می شناسم - همه تحصیل كردهٌ آلمان یا اطریشند. آفتاب روی شیشه های عینك جهانگیر می تابد، چشم هایش را نمی بینم ولی حس می كنم كه مرا نگاه می كند.

جهانگیر هم آلمان درس خوانده است. مثل بیشتر همدوره ها پایش به كنفدراسیون كشیده شده است. از «خلق» و «خلقی» ها حرف می زند. صورت گرد و عینك گرد و شكم گردش منعكس كنندهٌ خوی مهربان و خُلق همراهش است. ما در تهران با هم آشنا شده ایم و در محل كار. مدتی است همدیگر را تصادفی، گاه به گاه و فقط در محفل دوستان مشترك می بینیم. او از من می رمد و من، با آنكه دلم هوایش را می كند، سراغش را نمی گیرم. دور افتادن ما از هم، كه فقط دلایل عاطفی و احساسی داشت، كاملاً بر حسب تصادف مقارن با زمانی شد كه جهانگیر یكی از آپارتمان های «لی لی پوت های مبارز» را اجاره كرد.

 

تظاهر می كنم كه جهانگیر را ندیده ام. چشمم را از جمع او بر می دارم و دورتر را نگاه می كنم. یكی از «هفت خواهران»، همان كه موسیقیدان است، همراه دختر سفیر سابق، كه او هم تخصصش موسیقی است، با هم گرم گفتگو هستند. دو نفر از وزرای كابینهٌ هویدا در گروهی چند نفره ایستاده اند. در فاصلهٌ كوتاهی از آنها منصور و عیالش با عده ای از «انقلابیون با حفظ سمت» جمع شده اند. «انقلابیون با حفظ سمت» عنوانی است كه باسی به این گروه داده است. قبل از اینكه بتوانم نگاهم را بدزدم ناگزیر به سلام و علیكی با منصور می شوم كه دست برایم تكان می دهد و تسبیح دانه درشتی را كه به شستش آویزان است.

با اینكه منصور این اواخر پرده گوشتی آورده است اسباب صورت خوشایندش مثل گذشته مطبوع است و چون بلند است اضافه وزنش به چاقی نمی زند. عیالش رنگ پریده تر، وارفته تر و ژولیده تر از معمول به نظرم می آید. زن و شوهر هر دو از روشنفكران به نامند. زن علی رغم میلیون های پدرش چپی تند است و شوهر علی رغم زن چپ رو اش دعوی ملّی گرایی دارد.

چند بار با خودم تكرار می كنم: من امروز با هیچ كس قصد برخورد و بحث و جدل ندارم، با هیچ كس، با هیچ كس. عقب گرد می كنم كه به سمت پایین خیابان بروم. سینه به سینهٌ مهری و فرشته می شوم كه با شور و شوق و سر و صدا دست هایم را می گیرند و به صحبت مشغول می شویم.

امروز تنها ماندن كار غیر ممكنی است.

 

سیزده

 

انتظار طولانی شده است. كف خیابان نشسته ایم. فقط راه باریكی - به اندازهٌ عرض یك ماشین - در وسط باز مانده است. صف نازكی از مردم هنوز در پیاده روها به دیوار تكیه داده اند. عده ای معدود از لا به لای مردم در حال رفت و آمدند و پیام هایی می دهند. یكی از آنها به ما نزدیك می شود و می شنویم: «زنا و مردا در دو قسمت جدا جمع شن.»

مهری می گوید، «چرا؟»

من می پرسم، «یعنی چی؟»

مرد از ما می گذرد و پائین تر حرفش را تكرار می كند و ما با صدای بلندتر می پرسیم، «چرا؟»

مرد نگاهی به طرف ما می اندازد و راهش را دنبال می كند. دورتر به مرد دیگری كه ایستاده است آهسته چیزی می گوید و به طرف ما اشاره می كند.

باز به خودم یادآوری می كنم كه امروز روز دعوا نیست.

در جمع نشسته موج افتاده است. همه می پرسند چرا راه نمی افتیم. یكی از بسته های سیگار من به نیمه رسیده است. ماشینی، كه در آن آخوندی عمامه به سر و پر ریش و پشم نشسته است و روی باربندش چند جوان ریشو بزخو كرده اند، از میان جمعیت می گذرد. عده ای صلوات می فرستند. من و مهری نگاهی پر استفهام به هم می كنیم و بعد می خندیم.

فرشته از ناآشنایی می پرسد، «این كی بود؟»

نا آشنا جواب می دهد، «آیت الله نوری.»

فرشته باز می پرسد، «كیه؟»

ناگهان جمعیت به تكاپو می افتد و راه می افتیم.

هر صفی حكم زنجیری را دارد و طولش عرض خیابان است و طول خیابان تا جایی كه چشم كار می كند به عرض زنجیربندی شده است. یك بازوی من در دست مهری است و بازوی دوم دور كمر فرشته. سیگار را با دندان میان لب ها نگه داشته ام تا به ته برسد.

از در و دیوار عكاس و فیلمبردار می بارد. راهپیمایان نه فقط ابایی ندارند كه در كانون دوربین ها قرار بگیرند بلكه سرك هم می كشند تا تصویرشان بهتر دیده شود. یك سرباز یا پاسبان در راه نیست. عده ای از خود تظاهر كنندگان در خارج صف ها انتظامات را بر عهده دارند - فاصلهٌ میان زنجیرها را یكسان نگه می دارند و كسانی را كه از راه های فرعی به صفوف اصلی می پیوندند جا به جا می كنند.

از لا به لای سیاهی جمعیت گاه نیم شعاری را بر تكهٌ دیواری می بینیم و می گذریم. شعارهای شفاهی مردم چنان متراكم و پی در پی است كه توجهی به شعارهای كتبی روی دیوارها نمی شود. مع هذا یك كلمه از میان شعاری كه بر دیواری است چشمم را می گیرد: «طاغوت».

از فرشته می پرسم، «طاغوت یعنی چی؟»

می گوید، «چی؟»

«طاغوت.»

می پرسد، «چه جوری می نویسن؟»

به تقاطع خیابان شاهرضا و پهلوی نزدیك می شویم. ناگهان یك نفر از یكی از صف های جلو فریاد می زند: «بریم به طرف كاخ نیاوران! كاخ نیاوران!»

چند نفری با او همصدا می شوند. جنب و جوشی احساس می شود. عده ای به سمت پهلوی می پیچند. ظاهراً درگیری پیش آمده است. همه گردن می كشیم ولی چیزی نمی بینیم. وقتی صف ما به تقاطع دو خیابان می رسد، غائله خوابیده است و مأموران انتظامات صف ها چند نفری را به میان جمعیت هل می دهند. یك نفر را هم می بینیم كه كنار جوی نشسته است و سرش را بالا گرفته تا خون دماغش را بند بیاورد.

مهری می پرسد، «چی شد؟»

كسی می گوید، «هیچی - چن تا خرابكار بودن.»

فرصت برای پرس و جو نیست و روز مهم تر از آن است كه به چند قطره خون بینی كسی آلوده شود. امروز مصادف با روز جهانی حقوق بشر است و شعارها مناسب روز: «استقلال»، «آزادی»؛ «آزادی» «استقلال» - ولی ناگهان می شنوم كه كسی می گوید، «استقلال! آزادی! حكومت اسلامی!» و این شعار است كه تكرار می شود - چندین و چند بار. بعد یكی دیگر با بلند گوی بوقی دستی از وسط جمعیت فریاد می زند: «می كُشم! می كُشم! آنكه برادرم كُشت!» و جمعیت دم می گیرد. و بعد شعار دیگری كه با لحن نوحه خوانده می شود، با برگرد: «ای خواهر من! ای مادر من!» و باز جمعیت چون پژواك آن را پس می دهد و بعد شعار دیگری كه از همه غریب تر است.

«چی بود؟ چی گفت؟ ... بگو تا خون بریزم؟»

مهری با وحشت می گوید، «آره، گفت: خمینی عزیزم/ بگو تا خون بریزم.»

و جمعیت طوطی وار تكرار می كند. من گردنم را، تا آنجا كه پیچ و مهره اش می پیچد، برمی گردانم. درست پشت صف من و مهری و فرشته صفی از دختران و زنان جوانی است كه هم مقنعه دارند و هم چادر. چشمم به دهن یكی از آنها خیره است كه دارد شعار آخر را نعره می زند.

مهری می گوید، «این سیگار برد.»

همانطور كه به دهان دختر چشم دوخته ام می گویم، «از تو آستینم درآر.»

وقتی شعار به ته می رسد دختر با تشر به مهری دستور می دهد: «سیگار نكش خانوم!»

یك دستم را آزاد می كنم و سرم را كامل به طرف دختر برمی گردانم. دختر با همان لحن پر عتاب از من مؤاخذه می كند: «چرا رو سری سرت نیس خانوم؟»

مهری هم رو سریش را از سر باز می كند و می گوید، «فضولی موقوف!»

من دست ها را از مهری و فرشته جدا می كنم و به طرف دختر می روم. صف در هم می ریزد. من داد می زنم، «تو خیال می كنی من درد بی چادری داشتم كه…»

سر و صدای اعتراض از اطراف بلند است می شود، «صفو به هم نزنین! برین جلو!»

«…داشتم كه امروز اومدم راه پیمایی؟»

دختر با تحقیر می گوید، «پروندهٌ شماها معلومه!»

مهری با فریاد می پرسد، «چی؟ پروندهٌ كی؟ تو نطفهٌ ساواكی، می فهمی؟»

فرشته دست مرا چسبیده است. او هم فریاد می زند اما حرف هایش را نمی فهمم. مهری پشت سر من ایستاده است و ادامه می دهد: «نطفهٌ ساواك! پرونده ساز!»

صف دختران مقنعه پوشِ چادر به سر، كه نیم دایره شده است، دوباره زنجیر می شود و دختر را با خود می برد. تظاهر كنندگان از دو طرف من و مهری و فرشته شتابان می گذرند تا فاصله ای را كه بین صف ها افتاده است پر كنند. ما سه نفر چند لحظه با رگ های بیرون زدهٌ گردن میان جمعی كه به ما تنه می زند و رد می شود سرگردان می ایستیم. من در میان ازدحام تنفسم مشكل می شود - ولی حالا، رو در روی این موج عظیم، احساس می كنم كه نفس به كلی از آمد و شد مانده است؛ هوا اصلاً وجود ندارد؛ دارم غرق می شوم.

سیل جمعیت ما را چون تكه هایی از خزه و چوب مدتی بالا و پائین می برد و بالأخره به حاشیهٌ خطوط زنجیره ای می فرستد و خود خروشان می گذرد. ما بر ساحلی كه افتاده ایم یك آن بی حركت می مانیم و بعد به داخل اولین خیابان فرعی می پیچیم.

حوالی میدان شهیادیم.

 

چهارده

 

بستهٌ سیگار و فندك در آستین گشاد بلوزم بالا و پائین می رود و پوست ساقم را ناسور كرده است. دو تا از دگمه های دامن مهین پریده است. ته حلقم تلخی و جرم سیگار رسوب كرده است.

مهری، بی آنكه به طرف من برگردد، می پرسد، «ماشین داری؟»

با حركت سر می گویم نه.

مهری می گوید، «من نزدیكای سید خندان پارك كردم.»

فرشته می پرسد، «منم می رسونی؟»

«حتماً.»

من دو سیگار با هم روشن می كنم: یكی برای خودم، یكی برای مهری.

اتوموبیلی جلو ما می ایستد. مردی درشت هیكل پشت فرمان است و كنارش جوانكی زرد رو با سری تراشیده نشسته است كه پیراهن و شلوار به تنش گریه می كند.

راننده می پرسد، «دنبال وسیله می گردین؟»

مهری توضیح می دهد، «ما میریم طرف سید خندان.»

مرد در عقب را باز می كند و ما هر سه سوار می شویم. چند لحظهٌ اول سفر همه ساكتیم. من و مهری حتّی به هم نگاه نمی كنیم. من وسط نشسته ام و در آینهٌ راننده قرار دارم. از اینجا صورتش را بهتر می بینم. پر و گوشتالود است؛ پیشانی كوتاه و چانه ای تیز دارد؛ ریشش از ته و با دقّت اصلاح شده است؛ بالای لبش از بقیهٌ صورت سفیدتر است - احتمالاً جای سبیلی است كه اخیراً تراشیده شده است.

سكوت را صاحب ماشین می شكند. می پرسد، «تظاهرات بودین؟»

می گویم، «بعله.»

می گوید، «چه خبر بود؟»

فرشته جواب می دهد، «شلوغ.»

من در خط دید راننده قرار دارم - برای آنكه مهری و فرشته را هم ببیند به چپ و راست سرك می كشد و باز چشم ها را در آینه روی من ثابت نگه می دارد و با لحنی پر از مهربانی و سازش، كه پیداست به آن عادت ندارد، می پرسد، «چی میخواین؟»

مهری می گوید، «آزادی.»

من، درست مثل اینكه بازتاب صدای مهری باشم، تكرار می كنم. «آزادی.»

مرد هنوز منتظر جواب است. حالت صورتش به دكانداری می ماند كه مشتری رایج ترین و ارزان بهاترین كالایش را خواسته باشد: آن كه هست، موجود است، فقط كافی است خریدار معین كند چند كیلو، چند بسته، چند گونی - دیگر چه؟

درهم و برهم، با شوری كه امروز صبح زود احساس می كردیم، می گوییم، «دمكراسی»، «رفرم»، «اجرای قانون اساسی»، «رعایت حقوق بشر».

بعد یك لحظه سكوت است. من در این یك لحظه از همه فارغم. یا سكر این كلمات مستم كرده است، یا چون ردّ پای آنها را در ماجرای روز نمی بینم گیجم.

نمی دانم فرشته است یا مهری كه می پرسد، «شما چطو راه پیمایی نبودین؟»

دوباره به میان جمع برمی گردم. مشتاقم جواب را بشنوم. صاحب ماشین هم مثل مهدی است - تظاهر می كند كه به دنبال پارك اتوموبیل رفته است؟ یا مثل ماست - در تظاهرات بوده است و زودتر از صف خارج شده است؟ یا برای نبودن و شركت نداشتن بهانهٌ معقولی دارد - زنش چند ساعت پیش فارغ شده است؟ ناگزیر بوده است آپاندیس حادّ بیماری را جراحی كند؟ اما قیافه اش نه به كسی می ماند كه تازه پدر شده باشد و نه به پزشکی كه از اطاق عمل بیرون آمده باشد.

راننده مدتی مرا، كه در آینه چشم به دهانش دوخته ام، نگاه می كند بعد پشت فرمان نیم خیز می شود بالا تنه را به جلو خم می كند و دوباره می نشیند. چشم هایش حالتی به خود می گیرد كه گویی سؤال را نشینده است و درست وقتی كه من از گرفتن جواب نومید می شوم می گوید، «من ارتشیم.»

جوانك زرد روی رنگ پریده، كه قاعدتاً باید مصدر افسر باشد، بیشتر به گوشهٌ ماشین می خزد و ما را دزدیده و با ترس نگاه می كند.

در سر من یكی از شعارها شروع به كوبیدن می كند: "برادر ارتشی!... برادر ارتشی!... چرا برادر كُشی؟ …"

فرشته می گوید، «شما كه لباس شخصی پوشیدین.»

افسر خنده ای یك سیلابی می كند، «هه.» و می گوید، «این روزا مردم با ارتشیا طرفیت دارن.»

مهری می گوید، «نه بابا، بهتون گل ام كه دادن.»

فرشته می گوید، «آخه شماهام خیلی به مردم زور گفتین.»

افسر با بی حوصلگی از شیشهٌ دست چپش خیابان را نگاه می كند و من تازه متوجه می شوم كه پیشانیش، آنقدر كه اول به نظرم آمده بود، كوتاه نیست - لبهٌ كلاهی كه حالا بر سرش نیست زیر موها شیاری انداخته است كه خط پیشانی را پائین آورده است.

می پرسم، «چرا امروز سرباز و پاسبان تو خیابونا نیست؟»

«توافق شده بود كه دخالتی نشه، به شرطی كه شعارا مخالف شئون سلطنت نباشه.»

«توافق؟ بین كی و كی؟»

افسر چشم به جادهٌ رو به رو دوخته است و می گوید، «اطلاعی ندارم.»

دیگر در صدایش آن نرمی ساختگی نیست، لحن خشك است، حتّی عصبی. شاید پشیمان است كه به ما اطلاعی داده است بی آن كه معلوماتی كسب كرده باشد. افسر ژاندارمری است؟ ركن 2؟ ساواك؟

به سید خندان می رسیم. فرشته تعارف می كند كه پول بنزین سفر را بدهیم. من پول همراهم نیست - به هر حال افسر نمی پذیرد. خداحافظی می كنیم.

فرشته را در سكوت می رسانیم. بعد مهری می پرسد، «چكار كنیم؟»

«بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم - دلم داره می تركه.»

«بریم خونهٌ من.»

«بریم.»

مهری پزشک است، صورت نجیب رنگ پریده ای دارد، چشم هایش عسلی است و موهایش كوتاه و مجعّد. اولین بار است كه به خانه اش می روم. كم می شناسمش ولی امروز احساس می كنم كه هزار سال است با همیم.

می رویم به مقصود بك، به خانهٌ آرام، دلباز، بی اثاث و بی تلفن مهری. ساعت ها حرف می زنیم، چای می خوریم و سیگار می كشیم. هر دو نگرانیم.

«از فردا سر و كارمون با ایناس ها!»

«اینا اومده بودن كه بگن ما میخوایم چادر سر كنیم؟! كمبودشون تو زندگی چادره؟!»

«اصلاً چی میكن؟ اینا چرا اومده بودن؟»

«اینا میگن حكومت اسلامی - ما چرا رفته بودیم؟ اكثریت با ایناس. ما رو از صف انداختن بیرون.»

«نه بابا - آدمای مثه ما خیلی بیشترن - من خودم تو جمعیت دیدم…»

«كدومشون اومدن بیرون؟ مگه همه شعارای اینا رو داد نمی زدن؟»

«وای بر من! این شعارا چی بود؟ اصلاً حكومت اسلامی چیه؟ نه واقعاً معنیش چیه؟»

«نمی دونم. و نمی دونم چرا همه ناگهان مسلمون شدن.»

از شاه و ملكه حرف می زنیم كه هر دو اعتقادات مذهبیشان را به نمایش گذاشته اند و از زهد فروشی شریف امامی، از آیه های عربی ازهاری و از اینكه تلویزیون «عاشورای حسینی» را به عنوان اولین خبر پخش می كند.

«نه آخه اینم خبره؟ بعد 14 قرن! كه تو اخبار بیاد، اونم سر فصل اخبار؟!»

داستان شوفر تاكسی را برای مهری تعریف می كنم.

 

می خواستم بروم دفتر امیر و حسینقلی نزدیك هتل شرایتون. یك تاكسی تلفنی خبر كردم. دیر رسید و من عجله داشتم. فوراً سوار شدم و آدرس را دادم و سیگاری روشن كردم. هنوز راه نیفتاده بود. پرسیدم، «شما سیگار می كشین؟» و كمی به جلو خم شدم كه اگر سیگاری باشد تعارفش كنم.

راننده چیزی زیر لب گفت كه به گوش من لااله الاالله آمد. فكر كردم حرف مرا نشنیده است، یا من جواب را عوضی فهمیده ام. این دفعه پرسیدم، «دود سیگار من شما رو اذیت نمیكنه؟»

«لااله الا الله» این بار قابل اشتباه نبود. در ذهنم پی معنایی برای حرفش بودم كه گفت، «آخه ماه رمضونه - چرا تظاهر به روزه خواری میكنین خانم؟»

من گیج و عصبی گفتم، «چی؟ تظاهر به روزه خواری؟ به شما چه مربوطه كه من چی می كنم؟ مگه شما وكیل و وصی منین؟ من كه از شما پرسیدم سیگارم مزاحمه یا نه. می خواستین مثه آدم مؤدبانه بگین خاموشش كنم. حالا كه این طوره، من از اینجا تا مقصد سیگار می كشم! اگه نمیخواین پیاده میشم، به شركتتون تلفن می كنم برای شما یه مسافر پیدا كنه كه روزه باشه و برای منم یه تاكسی دیگه بفرسته.» دستم را به طرف دستگیرهٌ در بردم. با عجله دندهٌ یك گذاشت و راه افتاد وزیر لبی گفت، «نچ. مَثَل شو گفتم.»

گفتم، «مثل چیو گفتین؟ بیخود گفتین! یعنی چی؟»

تمام طول راه پك های عصبی به سیگارم زدم و وقتی رسیدیم از همیشه كمتر انعام دادم.

 

«تظاهر به روزه خواری! فكرشو بكن!»

«من تظاهر به روزه خواری نمی كردم - رسماً داشتم روزه خواری می كردم. اما شوفره اصرار داشت تظاهر به روزه داری بكنه - و این كارا این روزا مُده - تظاهر به مذهبی بودن!»

مهری می گوید، «من نمی فهمم این مسلمون بازی احمقانه از كجا آب می خوره. اینا از كجا سبز شدن؟»

 

هوا رو به تاریكی است كه مهری مرا به خیابان فرشته می رساند. نمی خواهیم از هم جدا شویم. احساس غربت و تنهایی می كنیم. در گوش من یكی از شعارها با سماجت تكرار می شود:

بگو تا خون بریزم...  بگو تا خون بریزم ... بگو تا ... خمینی عزیزم …

 

پانزده

 

مهدی و مهین چند ساعتی قبل از قرق به خانه برمی گردند. مهدی تا چشمش به من می افتد می گوید، «بَه! پس تو كجا بودی؟ پیدات نكردیم!»

می پرسم، «كجا دنبالم گشتین؟»

«تو تظاهرات دیگه.»

می گویم، «مگه شماهام بالأخره رفتین؟»

مهین جواب می دهد، «وا - معلومه.» گونه های مهین از هیجان گل انداخته است و چشم هایش برق می زند.

مهدی دنباله را می گیرد، «آره - طرفای ظهر.»

مهین به مهدی اعتراض می كند، «صبحو ظهر نداره - خب رفتیم دیگه.»

مهین با شركت در راه پیمایی دینش را ادا كرده است و به هیچ وجه حاضر نیست، چون این شركت در نیمهٌ راه و نیمهٌ وقت بوده است، كسی او را كمتر از بقیه سهیم بداند.

مهدی هم نمی خواهد و می گوید، «آره، كاملاً - كار ارزش سمبلیك داشت. آدم باید می رفت - حالا از اول تا آخر یا فقط یه ساعت، مهم نیست.»

مهین از جواب مهدی راضی می شود و صورت مهدی نشان می دهد كه حتّی اگر دیر به ماجرا وارد شده است برای جبران مافات كاملاً آماده است. من و مهدی بازی صبح را به روی هم نمی آوریم.

می پرسم، «شعارا رو شنیدین؟»

مهین موهای فراوان قهوه ایش را، كه مدتی است «مش» نقره ای و طلایی قاطیش می كند، از روی صورتش پس می زند و با ذوق می گوید، «چی می گفتن مهدی؟ "ازهاری بیچارهٌ بیكاره…"!»

مهدی تصحیح می كند، «نه – "ازهاری بیچاره/ اینم دیگه نواره؟"» و تمام لثهٌ كبود رنگش را به خنده نشان می دهد.

مهین می گوید، «آره، آره!» و چند بار شعار را تكرار می كند و هر بار قسمتی را عوضی می گوید.

مهین، بی آنكه هیچكدام از اعضای صورتش قشنگ باشد، قشنگ است - از آن نوع قشنگی ها كه تمام فرضیه های ایرج را در بارهٌ زیبایی بر هم می ریزد. ایرج معتقد است كه هوش شرط اول قشنگی است؛ مهربانی و خوش جنسی هم در زیبایی مؤثر است. می گوید كم شعوری و بد ذاتی در صورت ها منعكس است و هیچ ابله و ناجنسی زیبا نیست. اما در قیافهٌ مهین بازتاب هیچكدام از صفاتش دیده نمی شود. نه هوش در قشنگیش نقش داشته است و نه بد جنسی به آن خللی وارد كرده است. هر وقت مورد مهین را به ایرج یادآور می شوم می گوید، «وقتی شروع به حرف زدن میكنه برو تو بحر صورتش.»

می گویم، «نه - نشد. تئوری تو به نحوهٌ حرف زدنو رفتار و كردار آدما مربوط نمیشه، تقلب نكن!»

با دلخوری ساختگی می گوید، «محض خاطر تو قبول می كنم كه مهین استثناس، اما استثنا قانون كلی رو ثابت میكنه - یادت نره. هر وقت نمونه های مثل مهین زیاد شد، اونوقت ناچارم در عقیدم تجدید نظر بكنم - تا اون موقع سر حرفم باقیم.» و بعد قیافهٌ مظلومی به خودش می گیرد و چشم ها را به آسمان می دوزد و اضافه می كند، «خدا خودش گواهه كه یه دونه مهین برای قبیلهٌ ما كافیه.» و پشت سرش بدون اینكه حتّی لبخند بزند، می گوید، «من به تنهایی تئوریمو ثابت می كنم - زیبایی خیرهٌ كنندهٌ من فقط ناشی از هوش سرشارمه!»

ایرج حقیقتاً زشت است، هوشش هم از متوسط بالاتر نیست. ولی طنزش تمام كمبودهایش را جبران می كند.

 

مهین شنل بلند سیاهی را كه هنوز روی دوش دارد پشت كاناپه می اندازد و موهای موّاج و شادابش را یك لحظه با دست از روی گردن بلند خوش تراشش دور نگه می دارد و بعد باز پریشانش می كند و كنار مهدی رو به روی من می نشیند. ماتیكش را از توی كیفش در می آورد و بدون آینه روی لب پایین می مالد و لب بالا را با مالیدن به لب پایین رنگی می كند.

به پاشنه های خیلی بلند كفشش نگاه می كنم و درد راه پیمایی را در پا و ساق و ران خودم حس می كنم.

می پرسم، «شعارای دیگه رو؟»

مهدی می گوید، «خیلی بود - یادم نیست. راستی خوبه آدم همه رو یادداشت كنه ها. ایرونیا عجب استعدادی برا اینجور كارا دارن!»

با بی حواسی سری تكان می دهم. صحبت از سفر مهدی و مهین می شود. دو روز دیگر عازم اروپا هستند.

مهین می پرسد، «تو چرا بعد از ظهر نیومدی منزل مادر جان؟ منتظرت بودیم.»

می گویم، «شماها باید می رفتین خدافظی - من كه حالا اینجام.»

مهدی می گوید، «حالا ما خدافظی مونو كردیم، هدیهٌ بچه ها را رم از مادر جان گرفتیم، اما هیچ معلوم نیس پس فردا بتونیم بریم ها.»

می پرسم، «چرا نتونین؟»

مهدی می گوید، «ممكنه راه فرودگاه بسته باشه.»

مهین صدا را بالا می برد: «وا! مگه میشه! باید وا باشه - ما جامونو رزرو كردیم.»

مهدی باز لثه ها را نشان می دهد و می گوید، «تو باید ثابت كنی اجدادت قزوینی بودن.» بعد با لهجهٌ قزوینی اضافه می كند، «كوجا مِرَد؟ بلیطش دس من اَس!»

مهین فوراً براق می­شود: «خواش می­كنم! خواش می­كنم! تو دیگه لازم نكرده!»

من منتظر می­مانم كه مهین مطابق معمول تمام اجداد ندری مهدی را توی قبر بجنباند و سركوفت تك تك افراد خانوادهٌ خودش را به او بزند. اما وقتی مهدی غش غش خنده را سر می دهد و یك ماچ صدا دار از گونهٌ مهین می­كند، مهین فقط شل هلش می­دهد و می­گوید، «اِ ولم كن كثافت.»

من از شنبه كارم را در مؤسسهٌ بیرونی شروع می­كنم - احمد بالأخره ترتیبش را داد. آخر هفتهٌ دیگر هم می­روم خانهٌ خودم - با اینكه تعمیرات تمام تمام نیست.

مهین می گوید، «کاش تو ام با ما میومدی پس فردا والله.»

می گویم، « نه – فعلاً که قصد سفر ندارم. تصمیمو گرفتم دیگه، می مونم.» ولی حرف هایی که به حسین و اصغر زده ام دیگر به زبانم نمی چرخد. خیلی خسته ام، خستهٌ بد.

مهین می گوید، «خب پس همینجا بمون تا ما برگردیم دیگه – فقط یه ماهه.»

«نه، نمیشه. باید برم خونمو یه سامونی بدم.»

مهین می گوید، «پس یه سر بری منزل خودتا. اگه بری خونهٌ صدیق جونت یا خاله هات یا چمدونم کی، نه من نه تو.» و انگشتش را به علامت تهدید توی هوا تکان می دهد.

مهدی از مهین می پرسد، «راستی چمدونا رو بستی؟»

«اووو – فردا می بندم. از این ور که چیزی با خودمون نمی بریم.»

مهدی می گوید، «جز تراولرز چک جگر!»

مهین برایش پشت چشم نازک می کند.

تلفن زنگ می زند – حجت است. یک زن و شوهر برای کارهای خانه پیدا کرده است. شوهر، عزت الله، در تسلیحات کار می کند، صبح ها باغ را آب می دهد و بعد سر کارش می رود. زن، کبری، به نظافت و آشپزی می رسد.

«خیله خب، چقدر حقوق میخوان؟»

حقوقی که می خواهند بالاست: یک پنجم مزدی که به من در مؤسسهٌ بیرونی پیشنهاد شده است. ولی این توضیحات را برای حجت نمی توانم بدهم. می گویم، «بسیار خب، اونا رو بفرست خونه جا به جا بشن، تا من اواخر هفته برسم.»

حجت در گذشته باغبان پدرم بوده است. وقتی باغ را سازمان امنیت از پدر گرفت، حجت تصمیم گرفت باز در باغ بماند و به نصیری خدمت کند. از دولت سر تیمسار هم کلی در ده بیا و برو دارد. ادب و آدابش نسبت به ما کم و بیش برجاست. اگر عیدها من تهران باشم، بلافاصله بعد از تحویل برای تبریک سال نو، با چند شاخه از گل های ابریشم و ارغوان و یاس زرد باغ پدرم پیدایش می شود و گاهی هم برای اینکه حق نان و نمک گذشته یا انعام های حال را ادا کرده باشد، بعضی از مشکلات مرا حل می کند – از جمله پیدا کردن مستخدم.

 

مهین می گوید، « چه شانسی داری تو! به همین زودی برات کلفت پیدا شد؟»

من توی سرم دارم چرتکه می اندازم: حقوق این دو نفر، غذای ما سه نفر، رفت و آمد روزانهٌ من از لویزان تا پائین خیابان شاه، بعد خرج های دیگر، بعد برج های دیگر، بعد کل قرض ها... مجبورم از احسان بابت کتاب ها پولی بگیرم. سراغ انتشارات فاخته هم می روم و می گویم با تجدید چاپ موافقم، قرارداد ترجمهٌ کتاب آن نویسندهٌ سودانی را هم امضا می کنم.

«بازم نمیشه – نمیرسه.»

مهدی می پرسد، «چی نمیرسه؟»

«ها؟ هیچی – داشتم با خودم حرف می زدم.»

مهین به مهدی می گوید، «خوش به حالش! ترو خدا می بینی چه شانسی داره مهدی؟»

مهدی از من می پرسد، «چی فکر می کردی؟»

«هیچی والله – هیچی.»

هنوز دو ساعتی به وقت حکومت نظامی مانده است. به هومان تلفن می کنم. خاتون جواب می دهد.

می پرسم، «شماها شب خونه این؟»

می گوید، «آره – میای اینجا؟»

«تلفن کردم که خودمو دعوت کنم – شبم طبعاٌ می مونم.»

خاتون می گوید، «عالی – کاناپت حاضره.» صدای هومان را از آن طرف خط به طور مبهم می شنوم. خاتون می گوید، «یه دقّه گوشی.» و از هومان می پرسد، « چی میگی؟» و بعد به من می گوید، «هومان میگه حتماً حتماً بیا – یه نوار از خمینی گیر آورده میخواد با هم بشنویم.»

می گویم، «راه افتادم.»

مهدی می پرسد، «کجا راه افتادی؟»

مهین می گوید، «این موقع شب باز داری میری بیرون؟ کارا داری تو! فقط اسمش اینه که اینجا وارد شدی – ما که اصلاً تو رو نمی بینیم.»

مهدی می گوید، «پس اقلاً خدافظی کن – چون ما فردا که نیستیم، خونهٌ مامانیم، از همونجام میریم فرودگاه.»

 

بازگشت