«من اينجا
بيگانهام،
اين فرازهاي
بلند سركش و
نشيبهاي
خشن و
ناهموار،
سنگي را
فرسنگي مينمايد
و پا را از
رفتن باز ميدارد.»
ويليام
شكسپير (ريچارد
دوم)
پيشگفتار
من
اين مردم را
نمي شناسم–
مردمي كه در
چشمهايشان به
جاي حياي
آشنا، بيشرمي
بيگانه جا
دارد. زبانشان
را نمي فهمم –
زباني كه
درعوض سخن
شيرين، بار
تلخ شعار
گرفته است.
اين مردمي كه
پا را به
تجاوز بر ميدارند
و در سر نقشهٌ
تهاجم دارند، از
من دورند. اين
مردمي كه
دستشان چنگ
است و دلشان
از سنگ، با من
نيستند. من
اين مردمان را
نميشناسم،
زبانشان را
نميدانم.
اين
عربدهجويان
از كجا آمدهاند؟
به كجا ميروند؟
از خاك اين
ملك چه ميخواهند؟
به سرنشينان
اين سرزمين چه
مي گويند؟
ميگويند:
انقلاب!
انقلاب؟
انقلاب از هر
گلولهاي
كارگرتر است،
از هر تيري
هدف دوزتر، از
هر شمشيري برّاتر.
انقلاب از هر
جنگي كثيفتر
است، از هر
حادثهاي
خودكامه
آفرينتر، از
هر فاجعهاي
خونبارتر.
كلمهٌ انقلاب
ميكشد -
ميليونها به خاطرش
مردهاند.
انقلاب جز
خفقان رهآوردي
ندارد -
ميليونها
تجربهاش كردهاند.
انقلاب!
انقلاب كبير
فرانسه! انقلاب
اكتبر روسيه!
انقلاب
فاشيستي
آلمان! انقلاب
فرهنگي چين!
كدام از اينها
الگوست ؟
الگوي انقلاب
مذهبي
ايران؟...
«دوران
وحشت» انقلاب
فرانسه، 12 ماه به
درازا كشيد، و
38 هزار
جسد به جا
گذاشت. پس از
آن، خونريزیها
5 سال
ادامه داشت.
نتيجهاش
ناپلئون بود و
جنگهايي كه
به قيمت جان 2 ميليون نفر
تمام شد.
انقلاب
روسيه،
استالين را
حاكم كرد. در
تصفيهها و «گولاگ»هاي
استاليني 20 میلیون
مردند. مردند
و جامعه
شناسان و
آمارگران ميگويند
100
ميليون كودكي
كه ميبايست،
زاده نشدند.
پايهگزار
انقلاب
آلمان، هيتلر
بود – زندانبان
يك ميليون
زنداني،
مبتكر اطاقهاي
گاز، مخترع
اردوگاههاي
شكنجه، باعث
جنگ جهاني
دوم، عامل قتل
38
ميليون انسان.
مائو
تسه تونگ
انقلاب
فرهنگي چين را
به راه انداخت،
اگر رنگ فرهنگ
را زدود، در
عوض زمين را
رنگين كرد – با
ريختن خون يك
ميليون زن و
مرد. در طول
انقلاب چين،
چند نفر از
بين رفتهاند،
معلوم نيست.
بعضي ميگويند
20، و
بعضي 60
ميليون.
چه
دست آوردي،
كدام تحفهاي،
به ريختن تُنها
خون میلیونها
تَن ميارزد؟
چه نتيجهاي،
كدام عاقبتي،
جواز گرفتن
جان اين همه
انسان را صادر
ميكند؟
آزادي!
آزادي؟
كدام انقلاب
آزادي ارمغان
داشته است؟
كدام كشور بر
پيكر
قربانيان
انقلابش بناي
آزادي برپا
كرده است؟ بر
پشتهٌ
كشتگانش علم
آزادي
برافراشته
است؟ بر جوي
خونهاي جاري
نهال آزادي كِشته
است؟
آزادي
فرانسه، سالها
سال پس از
انقلاب و با
اصلاحات به دست
آمد. آزادي،
هم امروز در
نيمي از آلمان
كلمهاي است
بدون مفهوم.
آزادي هنوز در
شوروي افسانهاي
است دروغ و در
چين دروغي است
داستانگون.
آنها
كه در پي
آزادي بودند،
انقلاب را
خواستند؟
خميني را
پذيرفتند؟
آنها كه آزادي
را ميشناختند،
به پيشواز دشمنانش
رفتند؟
مصلحان را
راندند؟
بدبخت تاريخ!
تاريخ
ناتوان،
تاريخ
درمانده،
تاريخ بيهوده،
تاريخي كه
هرگز درسی نميدهد،
هرگز شاگردي
ندارد و براي
ابد در كنج
كتابخانهها
خاك ميخورد!
همه
چون من در
حيرتند؟ چون
من سرگردان؟ چون
من بيمار؟
همه در
جدالند؟ در
پرس و جو؟ در
تكاپو؟ يا فقط
منم كه شبم در
بيداري ميگذرد
و روزم در كابوس؟
منم تنها كه
در ديارم
غريبم، و در
ميان ياران
غير؟ تنها
زنديق منم در مجلس
زاهدان؟ تنها
اسير، در جمع
آزادان؟ تنها
ايراني، در
محفل
مسلمانان؟ مخالف
انقلاب، بين
انقلابزدگان،
تنها منم؟
گاه
به نظرم ميرسد
كه زمان، چون
تير شهابي مي
گذرد، گاه فكر
مي كنم كه
جهان چون صخرهاي
سنگين متوقف
است. گاه حوادث
را چون حلقههاي
زنجيري به هم
پيوسته مي
بينم، گاه
وقايع را چون
دانههاي
تسبيحي از هم
گسسته ميدانم
. گاه روزهاي
پياپي قدم به
بيرون نميگذارم،
گاه شبهاي
متوالي به
خانه بر نميگردم.
گاه همه حال
مجازي مينمايد،
گاه همه چيز
حقيقي جلوه ميكند.
گاه با دنيا
قهرم، گاه در
جنگ. گاه تحمل
خود را ندارم،
گاه تاب
ديگران. گاه
در جمع احساس
تنهايي دارم، گاه
در خلوت تصور
ازدحام. گاه
ميخواهم همه
چيز را فراموش
كنم، گاه نميخواهم
هيچ چيز را به
خاطر نسپرده
بگذرم. گاه خشم
بر من غالب
است، گاه شرم.
گاه ترس راه
نفسم را ميگيرد،
گاه بغض. گاه
ناظرم، گاه
بازيگر، گاه
تسليمم گاه
عصيانگر. گاه
ميگويم بمانم
و ببينم، گاه
ميخواهم
بميرم و
ندانم.