يك
بر هيچ
صورت
مثل هميشه
ابليس وار بود
و از پنجه ها
طبق معمول خون
می چكيد. فقط
كلمهٌ WANTED كه با حروف
درشت سفيد بر
سينهٌ سياه
خمينی نشسته
بود، نوعی نو
آوری به حساب
می آمد. آفيش
را عده ای از
جوان ها تهيه
كرده بودند كه
هنوز در آن
زمان دسته و
گروه و سازمانی
نداشتند، و
ناگزير دشمنی
با آل عبا را
هر وقت كه
فرصتی دست می داد
و به هر شكل كه
ميسر بود، با
ابتكارات شخصی
و امكانات
محدود، بروز می دادند.
ده
نفری داوطلب
چسباندن و پخش
آفيش ها شدند:
سليمان، راج
كاپور، بابك،
احمد اصوانی،
خسرو، بهرام،
پسر لطف آبادی،
هاشم يك دست،
فريبرز و جعفر
معروف به «ای
جفه».
سليمان
پسر درشت هيكلی
بود، با صورتی
گوشتالود و
بيضی و چشمانی
بره وار
مهربان. بابك
به سليمان لقب
«نگران» داده
بود. لقب به جا
بود، چون در
چشم های
سليمان سوای
مهربانی،
دلواپسی و
اضطرابی هم
مداوماً موج می زد
كه دليلش
هميشه آشكار
نبود.
در
درك مسائل
بغرنج،
سليمان شتاب
نداشت، ولی
اگر كسی درد
سر توضيح مطلب
را به خود می داد،
موضوع چون نقشی
كه بر سنگ حك
شود، جاودانه
بر ذهن سليمان
نقش می بست. با
اصطلاحات خاص
و خلص تهرانی ها
حرف می زد. اگر
از گفتاری،
پنداری، يا
كرداری بدش می آمد،
می گفت، «خاك
بيريز روش!» وقتی
در صدد بود كه
تلافی عمل
خلافی را در
بياورد، می گفت،
«همين روزا
ميندازم رو
پاش!»
هر وقت كاری
به دلش می نشست،
می گفت، «حال
كرديم!»
و بسياری
جملات قصار
ديگر كه
حرف هايش را
رنگين می كرد
و واژگانش مترادف
ديگری
برايشان
نداشت.
دشمنی اش
با ملايان و
رژيم اسلامی
يك پارچه و بی
خلل بود و
عشقش به خريد
اسباب بازی های
بزرگسالان: از
ماشين حساب
جيبی گرفته تا
ساعتی كه زنگ
و تقويم داشت
و زمان پنج
قاره را نشان
می داد. حتی در
عين بی پولی
پايش در پشت
جعبه آينهٌ
اين گونه
مغازه ها سست
می شد و اگر با
قرض و قوله هم
شده بود
بالأخره شئی
مورد نظر را می خريد.
سليمان
يك عشق ديگر
هم داشت:
گوشت قلنبهٌ بی
لث و پوس
پلوها و
خورش های
ايرانی. اينها
همه قبل از آن
بود كه سليمان
صاحب دختری
شود كه سرآمد
همهٌ
عشق هايش شد.
مشخصات
راج كاپور، در
اسمی كه
بچه ها بر او
گذاشته بودند
خلاصه می شد:
چشمانی خمار و
ابروانی پر
داشت. به سر و
بر و زلف و
كاكلش می رسيد
و حتی وقتی در
جلو
دوربين های
خودكار
«فتوماتن» [Photomaton]
برای برگ هويت
ادارهٌ پليس
عكس می انداخت،
«ژست های
آرتيستی» به
خود می گرفت.
طبعاً آرزويش
هنرپيشه شدن
بود. در
انتظار فرا
رسيدن آن روز،
گاه شعر هم می گفت
- به
سبك قابيل
منتهی در مسير
مبارزه با
خمينی كه سد
راه فردين
شدنش شده بود:
«شبانه
از خواب بر می خيزم،
«و
لولهٌ گرم
تفنگ را،
«در
دست های سردم
می فشرم،
«...
بار
اولی كه شعرش
را در جمع جوانان
خواند، احمد
اصوانی گفت،
«والله لولهٌ
تفنگ كه سردِس! اون
جيزی كه مثلی
لوله بودِس آ
گرم، آ شوما
اون شبی يه تو
مشتت گرفتينا
آمو ...» و بعد به
دخترهای حاضر
در جمع نگاه
كرد. دخترها
قبل از پسرها
به شوخی احمد
اصوانی
خنديدند و
سليمان، كه تا
قبل از خندهٌ
همگانی،
مختصری نگران
به نظر می رسيد،
با لبخند به
راج كاپور
گفت، «تا حال
ما رو نگرفتی،
خاك بيريز روش
بابا!
خاك بيريز روش!»
خسرو
و بهرام از
دوستان
نزديكتر بابك
بودند، به
همين دليل در
هنگام شكل
گرفتن سازمان
جوانان اين
شبهه را در
ديگران ايجاد
كردند كه آن دو
هم از امكانات
ذهنی و
استقلال فكری
سومی
برخوردارند.
لطف آبادی،
احتمالاً بر
پايه اين
شبهه، مشتاق
بود كه پسرش
به اين جمع
نزديك باشد تا
شايد از آن
مواهب به او
هم نصيبی
برسد. اين
البته در زمانی
بود كه هنوز
اين صفات
خريدار داشت،
به محض آنكه
متاعی بی ارزش
- حتی
دست و پا گير و
مخل آسايش
ديگران - شد،
پسر لطف آبادی
هم در حجر
تربيت پدر، در
پی كسب صفات
ديگری بر آمد
كه قابل بيع و
شری بود.
هاشم
يك دست
خوزستانی
ساده دلی بود
كه همهٌ ما در
آن زمان تصور
می كرديم لوطی
است ولی حوادث
بعد نشان داد
كه هاشم لات
است نه لوطی - به
هر حال جعفر
شهرتش را
مديون او بود.
هاشم ظاهراً
به اين نتيجه
رسيده بود كه
گرچه جعفر خان
هنوز از فرنگ
برنگشته است،
ولی لااقل
فعلاً كه در
فرنگ زندگی می كند
-
بنابراين اسم
او را به «جف»
تخفيف داده
بود و به هر كس
كه می رسيد
جعفر را با
لهجهٌ
شهرستانيش
معرفی می كرد: «ای جِفَه! آقای
جف!»
جعفر
هم «جفيت اش»
را جدی گرفته
بود و بی آنكه
زبان فرنگيان
را ياد گرفته
باشد، كلمات روزمرهٌ
فرانسوی را با
فارسی كج و
كوله اش قاطی
می كرد و گاه
معجون غريبی
از آنها می ساخت.
رويهم رفته،
رفتار جعفر
بيش از آنكه
شبيه هم نام
از فرنگ
برگشته اش
باشد، به
اعمال «اسمال
در نيويورك»
نزديك بود.
فريبرز
در جمع جوانان
از همه مسن تر
بود و تنها كسی
كه در ايران
به بازار كار
راه يافته بود
- و
بيشتر اوقات
داوطلب رسيدگی
به امور مالی
می شد، سوای
چند مورد، از
جمله چسباندن
آفيش ها.
تصميم
گرفته شده بود
كه كار را در اطراف
برج های
كنارهٌ «سن» [Seine]،
كه سرنشين
ايرانی
فراوان داشت،
متمركز كنند.
بعد از آنكه
در و ديوار
متروی «شارل
ميشل» [Charles Michels] هم
به اين شمايل
بد هيبت مزين
شد، بچه ها به
آپارتمان راج
كاپور رفتند
كه در همان
محله بود و
پنجره اش رو
به ميدان شارل
ميشل باز می شد،
جز بابك و
خسرو و بهرام
كه قبل از
پيوستن به
بقيه چند
دقيقه ای در
كنار تلفن
عمومی ميدان،
كه آن هم از
آفيش بی نصيب
نمانده بود،
به گفتگو
ايستادند.
ناگهان
خسرو با ته
آرنج به پهلوی
بابك زد و زير
لبی گفت،
«اينا كين؟»
بابك
اول نيم نگاهی
به اطراف
انداخت و بعد
سرش را كامل
به طرف جمع
ريش و پشم داری
كه در چند متری
آنها ايستاده
بود، گرداند و
فقط گفت، «حزب
اللهی!»
حتی
اين توصيف
كوتاه هم اضافی
بود -
سر و وضع داد می زد
كه آنها چه
كاره اند.
بهرام،
كه كم و بيش رو
به جمع داشت،
توضيح داد،
«محاصره شديم.»
در
فاصلهٌ نگاه
بابك و پچ پچی
كه در پی آن
آمد، «محاصره»
تنگ تر شد. چند
قدم باقيمانده
را هم حزب
اللهی ها طی
كردند و دماغ
به دماغ آفيش
چسبانان
ايستادند. يكی
از آنها، كه
از گوش شكسته
و گردن پهنش
بر می آمد كه
كشتی گير بوده
است، آشكارا
سر دسته بود.
به اطاقك تلفن
تكيه داد و با
حركت چشم به
آفيش اشاره
كرد و پرسيد،
«جی نوشتِس
اينجا؟»
لهجهٌ
اصفهانی كشتی
گير همانقدر
تيز و آنی به
گوش می نشست
كه شكستگی گوش
و پهنای گردنش
در نگاه نخست
به چشم می خورد.
فضا
مناسب آن نبود
كه كسی به
ترجمه بايستد -
بهرام كلمه را
با صدای بلند
خواند:
Wanted».
كشتی
گير، انگار
چيزی لای
دندان هايش
گير كرده
باشد، يكی دو
«مچ - مچ»
كرد و باز
پرسيد، «آ يعنی
كه جی جی؟»
كلمه
بين المللی تر
از آن بود كه
بر گردان
بخواهد، ولی
چون می خواست،
حق بود بهرام،
كه انگليسی اش
از بقيه بهتر
بود، آن را
ترجمه كند،
اما خسرو
داوطلب شد: «يعنی
خواستنی ست!»
ترجمهٌ
تحت اللفظی و
نامربوط
خسرو، سر
دستهٌ حزب
اللهی ها را
گيج كرد و به
اشتباه
انداخت.
«معلوم اِس كه
خواستنی اِس»
و فقط خندهٌ بی
صدا و بی
اختيار بابك و
بهرام سبب شد
كه مختصری از
باجهٌ تلفن
فاصله بگيرد و
با دقتی بيشتر
آفيش را تماشا
كند. آفيش
«خواستنی»
نبود. كشتی
گير، كه احساس
می كرد دستش
انداخته اند
و سرش كلاه
رفته است، قفسهٌ
سينه را پر از
باد كرد و
دست ها را
پرانتز وار دو
طرف بالا تنه
گرفت و كله را
آمادهٌ شاخ
زدن پايين
آورد و گفت، «كی
اِس كه
ميخوادش؟» و
بعد متوجه
آفيش های
نچسبانده ای
شد كه هنوز
دست بهرام
بود، و اضافه
كرد، «آ بده بيبينم.»
بهرام
چند ورقه آفيش
باقی مانده را
تقديم كرد.
كشتی گير قصد
ديدن نداشت - همه
را يكجا پاره
كرد و گفت،
«اگه كِسی به
امام جپ نيگا
بوكوند، همين
جا شيكمشا
پاره ميكونم.»
كار
به آنجا نكشيد
-
هنوز حزب اللهی ها
ياد نگرفته
بودند كه وسط
خيابان های
پاريس هفت تير
بكشند و بعد
برای پليس
فرانسه
پاسپورت دیپلماتيك
رو كنند. فقط
يكی از
نوچه ها، كه
جوان ريزه
اندام و زرد
رويي بود، بلك
جكی [Black jack] از
جيبش در آورد
و پريد جلو
بهرام ايستاد
و خطاب به سر
دسته گفت، «به
اين بگو بگه
گه خوردم!»
اما
فحش نامهٌ
مدافع اسلام و
امام آب
نكشيده تر و
پروارتر از
اين حرف ها
بود، و هر
ناسزايي چون
نيش چاقويي
كارگر. چاك
دهان كف كرده
را كه كشيد،
پس و پيش و كس و
كاری را بكر و
باكر بر جا
نگذاشت.
بابك
و بهرام و
خسرو، در حيرت
سكوت خشم عجز،
دشنام های
سيلاخوری را
كه جواب بر نمی داشت،
خوردند تا سر
دسته از نفس
افتاد و به عنوان
بدرقهٌ راه و
محض رضايت
نوچه ای كه گه
خوردن می طلبيد،
فقط اضافه كرد:
«برين گم شين
تولی سگا! آ
ديگم از اين
كِه كا
نخوريندا!»
سه
جوان، با لب و
لوچهٌ آويزان
و كنف شده، به
طرف آپارتمان
راج كاپور
رفتند.
زنگ
آپارتمان از
جا در آمده
بود و بچه ها
بعد از مدتی
كوبيدن به در
بالأخره وارد
خانه شدند.
آپارتمان
به طرز غريبی
ساخته شده بود: سوای
كج و كولگی های
نا به جا، كه
به حساب «مدرن»
بودنش گذاشته
می شد، شيب
محسوسی رو به
جنوب داشت كه
سبب می شد
حاضران در آن
مدام تصور
كنند كه در
حال سريدنند.
بهرام
با عصبانيت به
ميزبان گفت،
«چرا درو وا نمی كنی؟
تو باغ می گشتی
صدا رو نشنيدی؟!»
بابك
زودتر از
ديگران متوجه
باز بودن
پنجره شد و
پرسيد، «اِ ! ما
رو تماشا
ميكردين و
نيومدين كمك؟
خيلی جالبه! زهی
به غيرتتون!»
چند
نفری كه هنوز
كنار پنجره
بودند و شبكهٌ
آهنی حفاظ را
مثل ضريح
چسبيده بودند -
احتمالاً
بيشتر برای
آنكه به ته
اطاق نغلتند - با
هم و درهم و
برهم به دفاع
و اعتراض
پرداختند،
بهانه های
نامعقول
آوردند و
پيشنهادهای
نامربوط
دادند.
بهرام
با عصبانيت
بيشتر گفت،
«تازه درم نميخواستين
روی ما وا
كنين؟!»
پسر
لطف آبادی، كه
دوست داشت
«استيو» صدايش
كنند ولی همه
صدايش می كردند
پسر لطف آبادی،
با لبخند
ابلهانه ای
گفت، «راج
كاپور تا حزب
اللهيا رو ديد
جست زد بيرون
كه اسمشو از
روی زنگ
ورداره، كل
زنگو با جاش
كند!»
بقيه،
مثل اينكه
تازه متوجه
مسخره بودن
اين كار
شده اند، با
هم زدند زير خنده،
جز سه نفری كه
هنوز مزهٌ تلخ
تحقيرها و
توهين ها در
حلقشان بود.
خسرو
گفت، «خيلی
نامردی كردين! ما
سه تا رو ول
كردين ميون
بيستا چماق كش
خمينی...»
بابك
حرفش را قطع
كرد:
«ما قراره
اينجام از
اينا فحش
بخوريم و زور بشنويم؟
اگه اينه چه
مرگمون بود تو
مملكت خودمون
نمونديم؟»
طرح
انتقامجويي
را بابك همان
شب و در همان
جا با همكاری
بقيه ريخت و
قرار برای
هفتهٌ بعد
گذاشته شد.