خانه

 

سه تفنگدار بی فشنگ

 

 

 

در جلسهٌ سخنرانی آخوند فرصت حرف زدن بيشتر پيدا كرد، ولی عاقبتش چندان خوشتر از روز تشييع جنازه نبود.

جلسه را «سازمان ملی جوانان» تشكيل داده بود - مثل بيشتر جلساتی كه در آن دوران برپا می شد - و اين بار به مناسبت سالگرد 16 آذر. همهٌ كارها بر عهدهٌ جوان ها بود، از جمله انتظامات.

مسئلهٌ امنيت مهم بود، چون مجامع ما در معرض حملهٌ همه بود - از چريك و مجاهد گرفته تا آنهايی كه هم داعيهٌ مخالفت با اينها را داشتند و هم با خمينی را و از طرف خان لقب شاه اللهی گرفته بودند. شيخنا را، كه آن شب موی دماغ شد، همين جمع آخر شيرك كرده بود.

آشيخ با حيله وتزوير بالای منبر رفت، ولی وقتی رفت دگر كسی حريف پائين آوردنش نبود. تزويرش اينكه: عبا و عمامه را برداشته بود، بنابراين كسی نفهميد كه ملاست - به علاوه ريش و پشم را هم از ته تراشيده بود. ولی ملايی اگر به لباس بود كه بنی صدر ملا حساب نمی شد و اگر به ريش و پشم كه رفسنجانی كاره ای نبود. اما اين افكار عميق و فلسفی در شب سخنرانی به ذهن هيچكس نيامد. و حيله اش اينكه: به عنوان يك نفر ايرانی، كه دلش از خمينی خون است، اجازهٌ صحبت خواست - ولی فقط به دفاع از «روحانيون واقعی» و «اسلام راستين» پرداخت و به مدح و وصف دوران خوش گذشته، و همهٌ اين كارها را با تمام شگردهای روضه خوانان به نمايش در آورد.

رفيع نيا مرتب با سبيلش ور می رفت و صدا را روی صدای آخوند بلند می كرد، اما شيخ پشتش به چند نفری كه ميان جمع نشسته بودند و تشويقش می كردند، گرم بود و می خواست به هر قيمت به صحرای كربلا بزند.

ذوالفنون يكی دو بار از جا بلند شد و با صدای شكسته بسته اش چند «ها» تحويل داد كه كسی تحويل نگرفت و كمتر از همه آخوند و در نتيجه به مرحلهٌ «نه» معمولش نرسيد. جوان ها به طرف صندلی های استراتژيك راه افتادند تا گروهك محرك آخوند را منزوی كنند و به محض محاصرهٌ دشمن قال خوابيد.

آخوند لندلندكنان از تريبون پائين آمد و با اينكه كم و بيش به اندازهٌ يك سخنران وقت مجلس را گرفته بود، تا زمانی كه ميان حاضرين از ديد من گم شد، صدايش بلند بود و می گفت، «پس اينا چيه به در و ديوار نوشتين؟ « ما خواهان دمكراسی هستيماين چه جور دمكراسيه كه نميذارين من حرفمو بزنم؟»

دمكراسی، برای تبعيديان سياست زده، حكم بيت المال را برای ملاها دارد - همه خودشان را مدافع آن می دانند، ولی فقط برای منافع شخصی از آن استفاده می كنند.

 

رفيع نيا در آن جلسه يكی از سخنرانان بود. قبل از آن مجلس هم او را ديده بودم. آدمی بود با قدی متوسط و به سبك دلاكان حمام درشت: كمر به بالا توپرتر از كمر به پايين بود. بالا تنه اش ورزيده نبود و عضله و ماهيچه ای نداشت، اما كار كرده به نظر می رسيد. پوست سفيد آفتاب نديده اش هم، كه به كمترين هيجان عرق می كرد و سرخ می شد، شباهتش را به كيسه كشان بيشتر می كرد. موی مشكی فراوان داشت و سبيل مسخره ای كه قبل از اعضاء صورتش به چشم می خورد، چون مثل چوب جارو و بتهٌ خار عمود بر بالای لب نشسته بود. بلند حرف می زد، به شوخی های خودش قاه قاه و پيش از ديگران می خنديد، در صدا و حركاتش پرخاش و خشونتی بود كه افراد را می رماند. در مجموع به گربه ای می مانست كه موی گردن و دم را برای حمله سيخ كرده باشد.

اسم او و ذوالفنون و شهرستانی، حتی قبل از رسيدنشان، در نهضت بر سر زبان ها بود. می گفتند هر سه عضو حزب ايران بوده­اند و در كار سياست مجربند، تشكيلات و سازماندهی بلدند و وقتی برسند بسياری از مشكلات را حل می كنند - ما هم می گفتيم: آمين!

از اين سه فقط ذوالفنون را در تهران ديده بودم و به اختصار. در زمان كوتاه آشنايی به نظرم موجودی پريشان حواس و مختصری كودن آمده بود - شايد به خاطر مو و ريش ژوليده اش، شايد هم به دليل صدای نازك و آزار دهنده­اش كه در فاصلهٌ ميان حلقوم او و گوش شنونده گاه می شكست و گاه گره می خورد. به علاوه به هر سؤالی، حتی به ساده ترين آنها، اول با يك«ها»، كه در آن پرسش و تعجب بود، پاسخ می داد: «ها؟!» گويی ذهنش با معادله ای چند مجهولی روبه رو شده است كه برای حل آن نياز به فرصت دارد. منتهی اين «ها» با تمام شكستن ها و گره خوردن های ميان راه، زمان كافی را برای كشف معما در اختيارش نمی گذاشت، در نتيجه بعد از آنكه پژواك «ها» در هوا می مرد، هميشه جوابش را با «نه» شروع می كرد و مدتی مديد صغراها و كبراهايی غريب می چيد تا لااقل خودش دليل نفی را بفهمد.

شهرستانی را هرگز نشناختم. در همان آغاز ورود، بين اين سه، رقابتی در گرفت كه اولين بارقه اش حذف شهرستانی از گروه سياسی ما بود. فقط شنيدم كه ادعا می كند به تنهايی «جبههٌ ملی» است - مثل آن سيد نورانی كه در دوران انقلاب هر شب به خواب جوانی می آمد و هر بار كه در عالم رؤيا جوان دست به دامنش می زد و می پرسيد، «يا سيد كيستی؟» سيد می فرمود، «تخم جن! چگونه مرا نشناختی؟ من چهارده معصومم!»

در هر حال اقبال درك قابليت های ديگر شهرستانی هرگز دست نداد، (جز حسن تشخيصش: يكبار كشيدهٌ آبداری نثار رفيع نيا كرد و در جايی ذوالفنون را هم «خر» خواند و هم «خائن»)، اما از آنِ آن دو ديگر مكرر به اثبات رسيد.

اولين نمايش عمومی رفيع نيا، سخنرانيش در جلسهٌ جوانان بود. حرف ها عمق چندانی نداشت، اما روش پر هارت و پورت و جنجالی رفيع نيا جبران مافات می كرد و جلسه را می گرداند؛ و سوای آخوند، كه هم رو و هم صدايش بر او سر بود، از اين نوك می چيد و از آن مچ می گرفت. خلاصه وفادار به هيكل و هيبت دلاكيش مشت و مال می داد و كيسه می كشيد، و گربه وار به همه فوف می كرد.

 

بار اول رفيع نيا را در يكی از تظاهرات ديدم - خيال می كنم در راه پيمايی «سوليدارنُش» [Solidarnosc] بود كه چند نفری از ما هم به عنوان همدلی و به منظور پخش تراكت های خودمان در آن شركت كرده بوديم. در آنجا مراسم معارفه ای به عمل آمد، اما حرف چندانی ميانمان رد و بدل نشد.

ذوالفنون مأمور جمع كردن ما و بردنمان به محل راه پيمايی بود. مطابق معمول هم دير آمد و هم زمان و مكان تظاهرات را اشتباه كرده بود و هم كيف و كاغذهايش را در ميان راه جا گذاشته بود.

وقتی رسيديم تظاهرات رو به اتمام بود. رفيع نيا سينه را سپر كرد و جلو جمع ما به راه افتاد. اين گروه از نفس افتادهٌ تازه رسيده، توجه يكی از خبرنگاران فرانسوی را، كه در حاشيهٌ صف راه پيمايان بود، جلب كرد. به طرف سردستهٌ ما آمد و سؤال كرد، «شما اهل كجاييد و از كدام فرقه؟»

رفيع نيا مدتی مرد را خيره خيره نگاه كرد و دستی به سبيلش ماليد و بعد به طرف ما برگشت و با تحكم پرسيد، «اين چی ميگه؟»

وقتی مطلب برايش ترجمه شد و جواب هم همراه يك تراكت نهضت به خبرنگار داده شد، رفيع نيا سرش را به علامت تصديق محكم تكان داد و گفت، «Yes!» و راه افتاد. در ضمن غری هم به ما زد كه «چرا اينا انگليسی حرف نميزنن!»

در بارهٌ سواد انگليسی رفيع نيا نمی توانم اظهار نظری بكنم، چون جز آن «Yes» قاطع چشمهٌ ديگری از او نديدم.

بار دوم او را در بولوار «مُن پارناس»[Montparnasse] و در قهوه خانهٌ «كوپُل» [La Coupole] ديدم، چند روز پيش از سخنرانيش به مناسبت روز دانشجو. من همراه دكتر شرمگين و يكی از برادران قابيل با سمين در قهوه خانهٌ «دُم» [Le Dome] در همان راسته وعدهٌ ديدار داشتيم و طرفه را هم قرار بود سر راه از «كوپُل» برداريم.

طرفه و رفيع نيا و خانمی دور ميزی به صحبت نشسته بودند و رفيع نيا رو به خيابان داشت. تا قابيل چشمش به او افتاد گفت، «من كه با اين مرتيكه حاضر نيستم روبرو بشم، تو برو تو طرفه رو صداش كن.» و به طرف «دُم» رفت، دكتر شرمگين هم به دنبالش.

واكنش قابيل به نفع رفيع نيا بود، چون هيچ كس مايل نبود مورد لطف هيچ يك از برادران قابيل باشد. آن شب قابيل دوم در جمع ما بود كه ديدارش كم دست می داد، ولی اين كمبود را حضور مداوم قابيل اول در همه جا جبران می كرد.

رفيع نيا با ديدن من، و به علامت خوشامد، يخ  ويسكی اش را در ليوان به صدا در آورد و طوری خوش و بش كرد كه انگار ما دوستان گرمابه و گلستانيم. من به طرفه گفتم، «همه تو دُم منتظرن.»

رفيع نيا گفت، «حالا بشين با ما گيلاسی بزن - بعد ميرين.»

دعوت را با جملهٌ معمولم رد كردم: «من مشروب نمی خورم - حتی به كوری چشم خمينی.»

«نميشه. جان اين نميذارم. بايد بخوری.» و با تكيه به ران «اين» به طرف مقابل ميز خم شد تا مانع رفتن من بشود.

حركاتش مستانه بود و صدايش از هميشه بلندتر. ميز و صندلی های تنگاتنگ قهوه خانه هم اجازهٌ اين نوع مانورها را نمی داد: راه رفت و آمد گارسن بند آمده بود و سرنشينان ميزهای نزديكتر آشكارا نگران عاقبت كار بودند. فرانسه ديگر از مهاجر خسته است و فرانسويان حاضرند شهرت ملكشان - بهشت تبعيديان - را به جويي بفروشند. برای آنكه اين معامله فوراً سر نگيرد و غائله به طور موقت رفع شود، نشستم و فقط يكبار ديگر به طرفه گفتم، «اونجا منتظرن.»

طرفه با چشم های گشاد ناباورش مرا نگاه كرد و مثل معمول شمرده و تك زبانی گفت، «من برم دستم رو بشورم ...»

من می دانستم كه دست شستن طرفه نيمساعتی به درازا می كشد، گفتم، «دستشويي دُم بهتر از اينجاس - بريم.»

رفيع نيا حواسش به ما نبود و به خاطر لطيفه ای كه به «اين» گفته بود و من نشنيده بودم، قهقهه را سر داده بود. فرصت غنيمت بود. بلند شدم و سری به علامت خداحافظی به طرف خانم تكان دادم و برای اينكه رفتنم خيلي حالت فرار نداشته باشد،گفتم، «شما رو كه لابد تو جلسهٌ سخنرانی می بينم.»

خانم گفت، «من جلسه ملسه نميرم.»

«پس اميدوارم يه وقت ديگه، يه جای ديگه.» و از قهوه خانه بيرون آمدم. طرفه هم درست پشت سرم آمد. برگشتم كه طرفه را از بابت سرعت تصميم گيری و حركت تشويق كنم، ديدم رفيع نيا پشت سرم است. با صورت خوی كرده و گل انداخته سرش را بيخ  گوشم آورد و گفت، «اين زن من نيستا.»

زبری سبيل بناگوش را گزيد و بوی مشروب مشام را - هر دو نامطبوع بود. اشتباه پی اشتباه هم گيجم كرد - اول اشتباه خودم كه تصور كرده بودم طرفه قادر است فرز و چابك به راه بيفتد، و بعداشتباه رفيع نيا كه خيال كرده بود من راجع به او و «اين» اشتباهی كرده ام. از همه طرف غافلگير شده بودم و در مقابل توضيحی كه اصلاً به من ارتباط نداشت، فقط گفتم، «ای بابا!»

رفيع نيا خندهٌ بلند ديگری زد و فاتحانه به سر ميزش برگشت. طرفه هنوز نشسته بود و دست ها را به هم می ماليد و با خانمی كه زن رفيع نيا نبود مشورت می كرد كه در «كوپل» دست بشويد يا در «دم».

 

سخنرانی 16 آذر برای رفيع نيا مهم بود، چون هم اولين اعلام رسمی ورودش به پاريس بود و هم گوشهٌ چشمی به سازمان داشت. گروه جوانان را، مثل دمكراسی، همه می خواستند صاحب شوند؛ همه در عالم سرلشگری نياز به اين لشگريان داشتند.

اول كسی كه چشم طمع به آن دوخت، آقا مهدی رييس دفتر بود كه بچه ها اسمش را مهتر نسيم عيار گذاشته بودند. الان هر چه فكر می كنم، به يادم نمی آيد كه اول مهتر نسيم بود كه بعد از خالی كردن تمام كشوهای دفتر «راسپای» از گردونه خارج شد يا رفيع نيا كه پس از تبديل تمام ريال هايش به فرانك فرانسه و با قيمت ارز دولتی، ناگهان عِرق جمهوری خواهيش جنبيد و نهضت را رها كرد.

 

همهٌ اتفاقات و آدم ها در ذهن من حكم شوخی تاجی را پيدا كرده اند. آغاز و انجامشان و آمدن و رفتنشان چندان روشن نيست. هيچ كدام تماميت و كليتی ندارند، بريده هايي از تصاويری هستند كه چون جفت هم نمی نشينند، چشم انداز را هرگز كامل عرضه نمی كنند.

 

 

بازگشت