خانه

 

دستهٌ «هُپُول ماخ»

 

 

 

دستهٌ «هپول ماخ» از نظر نفرات از بقيه گروه ها تُنُك مايه تر بود: در حقيقت چهار عضو دائم داشت، همه از اعضاء شورا، و يك عضو علی البدل، در خارج شورا. همهٌ افراد اين دسته از خطهٌ آذربايجان برخاسته بودند، جز خيرانديش كه تهرانی بود و چاله ميدانی حرف می زد؛ همه عليل مزاج بودند يا تمارض می كردند، جز علی البدل كه شراب و كباب پاريس آبی زير پوستش دوانده بود و روز به روز شكمش ملاوار چربی روی چربی می خواباند؛ همه سابقهٌ چپی داشتند و داعيه ندامت از سوابق را، جز لطف آبادی كه مدعی بود مصدقی بوده است و عضو حزب ايران. بيوك آقا هم در آن ميان بود كه سر و وضع و مو شاربش بيشتر به آنارشيست ها می مانست و از آنجا كه محفوظات ذهنی قابل ملاحظه ای داشت، در حكم بانك اطلاعات و حافظهٌ كامپيوتری دسته بود.

سر دستهٌ «هُپُول ماخ» مالكی بود: پير مردی هفتاد و چند ساله با ريش و پشمی بر الگوی ماركس و انگلس، و اسباب صورتی شبيه سُل ژنيتسين. با اين آخری ميانه اش خوب بود و با آن دو بد - چون مثل سل ژنيتسين از انشاعبيون بود و مثل همهٌ انشاعبيون كينهٌ رهبران را به دل داشت. طبعاً هميشه صغری و كبرايي كه می چيد به سبك ماركسيستی بود و تئوری هايي كه می بافت تار و پود چپی داشت.

 

يكبار كه برای كار تاجی و ديدن نيرومند به دفتر «راسپای» رفته بودم، همهٌ افراد دسته را به دور ميز كنفرانس - كه مدتی بود به ميز ناهار خوری بدل شده بود - جمع ديدم. از بچه های سازمان جوانان هم چند نفری در گوشهٌ ديگری از اطاق حاضر بودند.

مالكی داشت به بيوك آقا می گفت: «اُ آكسيولوژيك موضوعی دی!» [اين مسئله از موضوع های آكسيولوژيكی Axiologique (اصول بنيادی - فرض های اوليه- است].

از جواب طولانی بيوك آقا فقط چند كلمهٌ فرانسه، مثل:

«اپيستومولوژی» Epistemologie  و «پارا دكس» Paradox را فهميدم.

«علی البدل»، با خنده ای بزرگ منشانه، كه بيشتر مخاطبش جوانان بود و معنايش اينكه: ما همهٌ اين معضلات و مشكلات را می دانيم و می شناسيم، گفت، «بيوك آقا، سَن چُخ اُتوپيست سَن!» [آقا بزرگ تو خيلي اوتوپيست Utopiste (آرمانگرا - در پی مدينهٌ فاضله) هستی].

همهٌ حاضرين می دانستند كه علی البدل فرانسه نمی داند، ولی با وقاحتی كه می توانست مايه رشك ملايان باشد، لغات فرنگی را چاشنی تركی آلوده به فارسی و فارسی رنگ برداشته از تركيش می كند.

من در اين فكر بودم كه خيرانديش، كه نه تركی می داند و نه فرانسه، چطور حرف ها را تعقيب می كند؛ و نگران لطف آبادی، كه تركی می دانست و فرانسه نه، نبودم ـ چون او به هر حال مباحث را دنبال نمی كرد.

بيوك آقا، كه هميشه حالت زكام داشت و آن روز مف بينی اش تا خط سبيل پيشروی كرده بود، موهای چربش را از روی پيشانی رد كرد و با حرارت گفت، «يخ جانم، يخ! بيز اتوژستينوموزون احتياجوموز وار!» [نه جانم، نه! ما به اتوژستيون (خودگردانی) نياز داريم].

مالكی با شادی كودكانه ای دست ها را بهم ماليد و اعلان كرد: «الاه! الاه! بحث ديالكتيك اُلدی [ای داد! ای بيداد! بحث ديالكتيك شد]! و بعد نگاهی به دور و اطراف انداخت و وقتی ديد عده ای از جوانان در سكوت كامل به اين گفتگو گوش دارند، با لحن يكنواختی كه به كو كوهای متوالی ساعتی ديواری شبيه بود و بيش از قلبی كه قرار بود سكته كرده باشد تَرَك داشت، گفت، «ديدين بچه ها! ما چه خوب بحثای ايدئولوژيك می كنيم و فارسييم قاطيش نمی كنيم!»

سليمان و خسرو بی اختيار زدند زير خنده و خيرانديش با استفاده از اين فرصت، چند بار گفت: «بيبين مالكی جوون! بيبين بيوك جوون! اينا مال اينور خطه داداش، ما مال اونور خطيم.»

هر وقت خيرانديش به فارسی داد سخن می داد، من فوراً دلم برای تركی بقيه اعضاء دسته تنگ می شد. خوشبختانه بيوك آقا، كه خودش را از نوادگان افراسياب می دانست و از خندهٌ جوان ها آزرده بود، با اطمينان گفت، «بعله! تُرچی بَسيار از فارسی زبان گنی تری ست.» و به اين ترتيب نطق خيرانديش را كوتاه كرد.

بابك پيرمردانه پرسيد، «خيلي جالبه! از چه بابت غنی تره؟»

بيوك آقا، كه حتی اگر سؤالی هم از او نشده بود خودش را آمادهٌ جواب كرده بود، گفت، «په! از هر بابت.» و با نگاه بابك را تشويق كرد كه به ميدان بيايد.

بابك قصد به ميدان رفتن نداشت و صميمانه كنجكاو بود و فقط پرسيد، «مثلاً؟»

«مثلاً از بابت صوت. مثلاً شما به گول می گوييد گل، ما می گوييم گول. مثلاً شما به بول بول می گوييد بلبل ما می گوييم بول بول.»

بهرام هم در خنده به سليمان و خسرو پيوست. بابك همچنان با نيمه اخمی، كه نشان می داد همهٌ حواسش پيش استدلال بيوك آقاست ولی كاملاً قانع نشده است، رو به رويش را نگاه می كرد و منتظر بود دلايل محكم تری بشنود.

بيوك آقا، كه خندهٌ ديگر جوانان عصبی اش كرده بود، ادامه داد: «بعله، از هر بابت! از هَمَه بابت! شما در فارسی فگَط فعل پريدن داريد، ما در ترچی همهٌ افعال پريدن را داريم!»

«يعنی چی؟»

«بيوك آقا پيروزمندانه گفت، «په! چه يعنی چی؟ شما در فارسی می پريد، آما چه معلوم بالا می پريد، پائين می پريد، جلو می پريد، عگب می پريد يا طراز می پريد!»

بابك گيج تر شد و خندهٌ سه ديگر بلندتر.

بيوك آقا با كم حوصلگی سرش را تكان محكمی داد، كه آب دماغ را با سطح گسترده تری از موی سبيل مماس كرد و دنبال حرفش را گرفت: «ما در ترچی می گوييم هپول ماخ - يعنی چه پريدن. ديرماس ماخ - يعنی چه به ديوار پريدن. يماخ - يعنی چه به پائين پريدن. اتاماخ و زولماخ - يعنی چه ...»

«علی البدل» خواست پامنبری بكند و شروع كرد: «گاهاً گاهاً ... !» ولی بابك، كه كنجكاويش به گيجی و گيجيش به حيرت و حيرتش به خلق تنگی انجاميده بود، فرصت نداد و گفت، «گاهاً گاهاً چيه آقا؟! درست حرف بزن: گاه گاه.»

«علی البدل»، با همان لبخند بزرگ منشانه اش، خيز برداشت كه بابك را تصحيح كند و خسرو بی اختيار گفت، «آنكه خنده ست!» و بهرام تركيد و سليمان، كه چند لحظه ای بود بيوك آقا و «علی البدل» را با نگرانی نگاه می كرد، به طرف در راه افتاد و زير لبی گفت، «هپول ماخ مپول ماخ يعنی چی بابا؟! خاك بيريز روش!» و خسرو و بهرام هم به دنبالش رفتند تا در اطاق پهلويي راحت و سير خنده شان را بكنند. و از آن روز اسم اين دسته «هپول ماخ» شد.

خيرانديش، كه از طرف سركار خانم لقب «روباه مكار» گرفته بود، و به نظر من بيشتر شبيه اسبی بود منهای نجابتش، باز شروع كرد: «بيبين مالكی جون ... اين تن بميره ... خطو باس كشيد ... اينورشو اونورش ...»

اين بار لطف آبادی همه را از شر شنيدن فارسی حضرت عباسی خيرانديش نجات داد و با حالی نزار و گردنی كج رو به بيوك آقا، كه يك دستش با سبيل مرطوبش ور می رفت و دست ديگر با موهای چربش، گفت، «من امروز دلم درد می چرد، رفتم دو تا تخم جوشاندم ...» و وقتی ديد بيوك آقا در حال و هوای هپول ماخی است و حواسش به او نيست، رو به بابك از نو شروع كرد: «من امروز دلم درد می چرد ...»

بابك گفت، «بله - اينو گفتين.»

داستان دل درد و تخم مرغ جوشاندن لطف آبادی را همه از بر داشتند، چون هر روز و برای تك تك گوش های مفتی كه به چنگ می آورد ماجرا را با ضعف و زبونی و وزوز تعريف می كرد.

 

اولين باری كه از ناراحتی معده و تخم مرغ آب پز حرف زد، روزی بود كه بالأخره مأمور خريد و تهيه وسائل ناهار همكارانی شد كه در دفاتر مختلف كار می كردند. لطف آبادی، در حسرت به دست آوردن اختيارات تام مالی آقا مهدی مهتر نسيم، به اين قبيل سرگرمی های پر درآمد دل خوش كرده بود و مايل بود به همه بگويد كه خودش، به دليل سوء هاضمه يا زخم معده، اهل خورد و خوراك نيست، بنابراين در اين زمينه ريخت و پاش هم نمی كند. هر روز يكی از جوان ها را با من بميرم تو بميری و ريش گرو گرفتن و گذاشتن همراه خود به دكان و بازار اطراف دفترها می برد و همه چيز را با ترديد و علامت سؤال می خريد: «در اين فصل انگور درشت است، يعنی بخرم؟» ، «اين مگازَه مرغش پروار است، حالا بگيرم؟»، «ای روزها نخود سبز ارزان است، چكاركنم؟» و وقتی كلافگی در صورت همراهش آشكار می شد، بالأخره می گفت، «خب نيم چيلو انگور، يك دانَه از آن و گدری از اين.»

تازه روزی كه برای جمعی ده پانزده نفره، يك عدد مرغ و قدری نخود فرنگی و نيم كيلو انگور در كار بود، ناهار شاهانه محسوب می شد. بيشتر روزها غذا عبارت بود از يك قابلمه ماكارونی، كه به ابتكار لطف آبادی رويش چند تا از همان تخم مرغ های آب پز رنده شده بود و از جوهر خوردن به دور بود.

 

لطف آبادی، كه متوجه شد بابك خريدار داستان درد معده اش نيست، يكی ديگر از قصه های تكراريش را شروع كرد: «من چه كوچَك بودم، پَدَرَم به من دو نصيحت چَرد. اول اينچه، فرزندم دروغ نگو، دوم اينچه فرزندم چون پسر زيبا رويي هستی با بزرجتر از خودت معاشرت نكن.»

ظاهراً بابك از شنيدن نصايح پدر لطف آبادی تا آن روز بی نصيب مانده بود، چون اول ابروها را با كمی تعجب بالا برد و كم و بيش پدرمآبانه مؤاخذه كرد: «به نصيحت دومم مثل اولی عمل كردين؟» و بعد لبخندی، كه شكل گربهٌ «چشاير»ش [Cheshire] می كرد روی صورتش پهن شد.

لطف آبادی لبخند بابك را به حساب عميق بودن پندهای پدر گذاشت و با شوق به نمايش هوش مرحوم ابوی پرداخت: «يكروز هم با پَدرَم به حامام رفته بوديم، به خزينه - آما اين مرد چِگَدَر زيرك بود ـ - بَه من گفت: نساش پَسَر! نساش! گفتم: پی! پَدَر جان از كجا فهميدی؟ گفت: از چَشمت! چَشمت گرد شد!» و چشمها را مثل دو دگمهٌ كت به چشم بابك دوخت.

ابن بار نگاه بابك می گفت: «همونطور گرد مونده.» و می پرسيد: «هنوزم مشغولين؟»

 

نيرومند بالأخره رسيد و من به دفترش رفتم تا از تاجی با او صحبت كنم.

 

بازگشت