خانه

 

نيرومند و شركا

 

 

 

نيرومند شبيه افسران پروسی بود، فقط يك كلاه خود فلزی كه در مركزش نيزه ای نشسته است كم داشت، و شايد اين شباهت كاملتر می شد اگر به جای عينك معمولی از عينكی يك چشم، كه با نواری به گوشهٌ پاگونی يا برگردان كتی وصل می شود، استفاده می كرد. بقيه مشخصات همه را داشت: رنگ زنبوری، صورت گوشتالود، ريش دوتيغه زده و سبيل دم عقربی.

 

او را سال ها پيش در ايران ديده بودم، در خانهٌ «لی لی پوت»ها. «لی لی پوت» مادينه مايل بود تظاهر كند كه نيرومند هم از زمرهٌ عشاق سينه چاك اوست. اين سرنوشت در انتظار بيشتر مردانی بود كه به خانهٌ «لی لی پوت»ها رفت و آمد داشتند: دير يا زود، راست يا دروغ، خواسته يا ناخواسته به فهرست دلدادگان سنجاق می شدند.

خانم «لی لی پوت» در بارهٌ نيرومند می گفت، «هر روز بايد يه سری به من بزنه. بيشتر صبحا مياد اينجا صبحانه رو با من ميخوره.»

مشتريان قهوهٌ ساعت يازده و ناهار ظهر و چای عصر و شام شب هم، به گفتهٌ «لی لی پوت» مادينه، فراوان بودند - ولی معمولاً سينه چاكان از ميان مردانی انتخاب می شدند بی عهد و عيال كه اگر اين اشارات به گوششان هم می رسيد، چون خطری متوجهشان نبود، احتمالاً كل حرف ها را زير سبيلی در می كردند. براين قانون كلی دو استثنا را من می شناختم: يكی منوچهر و دومی نيرومند - و تازه منوچهر هم در زمان آشنايي با زوج «لی لی پوت» كاملاً زندار محسوب نبود.

البته «لی لی پوت» مادينه بعد از ذكر نام عاشق و زمان ملاقات و نوع وعدهٌ غذا، با كنايات و اشارات ديگر بر شنونده، بی آنكه جای شبهه ای بماند، روشن می كرد كه تمام زيبايي اين عشق های متعدد در اين است كه همه يك جانبه است و عشاق، در عين آگاهی به اينكه هرگز به وصال معشوق نخواهند رسيد، كماكان عاشقند و به ديداری هر روزه دل خوش.

«لی لی پوت» نرينه الزاماً به اين شايعات دامن نمی زد، ولی بی ترديد در صدد انكارش هم بر نمی آمد. برای او مهم اين بود كه جمعيتی در كار باشد: خواه به نام و حرمت سياست و شرافت پدر بزرگ، خواه به اسم و شهرت كدبانويي و مهربانی بانو. به علاوه در عين كم هوشی اينقدر دستگيرش شده بود كه بنای ازدواجش چنان با سيمان جاه طلبی های بيدار همسر و خفتهٌ خودش جوش خورده است كه به اين حرف ها، كه حكم باد هوا را دارد، تركی بر نمی دارد.

در مورد نيرومند شايد «لی لی پوت» مؤنث زياده بی گدار به آب زده بود: سبيل های دم عقربی نيرومند اگر زيری داشت، تاب در كردن اين گونه تهمت ها را نداشت، مخصوصاً كه او هم ازدواجی بسيار مناسب كرده بود و به هيچ روی مايل نبود كه هوس های گذرا و شايعات بی اساس پايه كانون خانوادگی را لق كند.

بنابراين در بعد از ظهری، كه چند نفر از آشنايان مشترك زوج «لی لی پوت» در خانهٌ آنها به صرف چای مشغول بودند، نيرومند برآشفته و لباس رزم پوشيده از راه رسيد و بدون مقدمه چينی رو به خانم خانه گفت، «اين حرفای بی معنی چی چی يس كه شوما به كِس و ناكِس می زِنين؟ آ من كوجا هر روز هر روز ميكوبم ميام با شوما ناشتايي بخورم؟ مِگه كرم دارم؟ مِگه ناخوشم كه زن و بچ چاما بذارم آ يه لنگه پا پاشم بيام اينجا؟ بيام اينجا كه بوگم چن من اِس؟ يعنی جه! يعنی جه! ... من از دوسای شووِری شومام، شوما زن منا می شناسين، می دونين من جقده خاطری زنمو می خوام. دُرُس نيس! اين كارا خُب نيس! ...» و بدون آنكه منتظر پاسخ يا واكنشی بماند عقب گرد كرد و «يعنی جه» و «هيج خُب نيس» گويان، با هاف و پافی در خور افسران پروسی، از در بيرون رفت.

«لی لی پوت» مادينه طبعاً نيرومند را مشايعت نكرد. فقط سر صندلی كمی عقب تر نشست و يك پای كوتاهش را روی پای كوتاه ديگرش، كه به كف اطاق نمی رسيد، انداخت و با دست تپلش موهای شبق مشكيش را، كه در همان اوان چيده بود و به نظر زبر می آمد، نوازشی كرد و با لبخندی، كه نيم لب و نيم بينی را مختصری بالا می برد، گفت، «حالش اين روزا خوب نيست. دو روزی بود نديده بودمش. كی ديگه باز چای ميخواد؟ از اين كيك حتماً بايد بخورين.» و نزديك غروب، كه «لی لی پوت» مذكر هم به جمع پيوست، خانم فقط اعلام كرد: «راستی نيرومند يه سری زد.» شايد «شاخی» يا «لگدی» توصيف دقيق تری می بود ولی در اين جمله هم دروغی درج نبود.

 

در آن زمان «لی لی پوت» ها بيشتر مشاهير و زبدگان مخالف خوان رژيم را می شناختند و می خواستند از طريق من با منوچهر آشنا شوند. اين آشنايي خيلي سريع حاصل شد، ولی نه از طريق من - اين قبيل راه ها در تهران بسيار مستقيم و كوتاه بود و نياز به راهنما نداشت.

من زن و شوهر را گاه به گاه در مهمانی ها می ديدم: در خانهٌ آنها، منزل خودم، يا جمع دوستان ديگر. حرف های سياسی اين محافل به كلياتی در بارهٌ بی خانمانی مردم و تعداد زندانيان سياسی و وضع نابسامان ترافيك و ظلم روز افزون ساواك ختم می شد. يكبار هم «لی لی پوت» نرينه متن يكی از سخنرانی های پدر بزرگش را برای جمع خواند و چون بد می خواند و ارزش حرف ها را پائين می آورد حوصلهٌ همه را سر برد. بر ستم ساواك و خرابی ترافيك هم به آن درجه تكيه می شد كه اختلاطش با ماهی آزاد دودی و خاويار حاضر بر سفرهٌ «لی لی پوت»ها منجر به ثقل سرد نشود. به علاوه صحبت های ديگری مطرح بود كه به هر حال اولويت داشت. از جمله حل مسئلهٌ بنای چند طبقه ای كه «لی لی پوت»ها در حال ساختنش بودند و نمی توانستند تصميم بگيرند كه آن را يكجا به سفارتخانه ای اجاره بدهند و فلان مبلغ هر ماه بگيرند، يا اشكوب اشكوب به كرايه بدهند و بهمان تومان دريافت كنند.

«حسن اولی اينه كه آدم با يه نفر طرفه. به علاوه سفارتخونه نميتونه پول آدمو بخوره ...»

«اما بامبول كه ميتونه در بياره. مثلاً اگه آدم بخواد بلندشون كنه ...»

«اون مانعی نداره ...»

«مانعی نداره» يكی از تكيه كلام های «لی لی پوت» مذكر بود كه معمولاً نا به جا به كارش می برد و غالباً وقتی كه مانعی وجود داشت. ولی در اين مورد خاص دور از حقيقت نبود، چون اين نوع موانع برای آن زوج همه قابل رفع بود.

بعد به مشكلات ديگر پرداخته می شد:

«ما تقاضای ده تا خط تلفن داديم - اين شركت تلفن فلان فلان شده فقط ...»

«... با شيش تاش موافقت كرده! واقعاً آدم ...»

بعد نوبت به تأديب دوستان می رسيد و راهنمايي های خيرخواهانه:

«تو كتابتو دوازده تومن قيمت گذاشتی؟ زياده والله.»

«مردم ندارن. از كجا بيارن. و كتاب بايد در دسترس مردم باشه. قيمتو نصفش كن.»

«نصفشم ... من ميخوام بگم زياده ...»

و هرگز بر من يكی روشن نشد كه بی خانمانان به خانه بيشتر نياز دارند يا به كتاب؛ و پرداخت كرايه منزل برايشان سنگين تر است يا - اگر با آن همه بدبختی دل و دماغ خواندن داشته باشند - پرداخت دوازده تومان؛ اگر ده آپارتمان - با يا بی تلفن - در اختيار ده خانوادهٌ آواره قرار بگيرد كار صواب تری است يا كتاب جلدی شش تومان - يا كمتر - فروخته شود.

 

وقتی نيرومند را بعدها در پاريس ديدم، طبعاً اشاره ای به «لی لی پوت»ها شد. هر دو می دانستيم كه اين زوج هم، مثل منوچهر، به مجاهدين پيوسته است و هيچ كدام هم ميل يا حوصلهٌ حرف زدن راجع به آنها يا شنيدن اخبار مربوط به آنها را نداشتيم. من مدت ها بود كه نمی ديدمشان، تصور نمی كنم كه نيرومند هم ديگر با آنها معاشرتی داشت، وگرنه يورش بردن و ادب كردن خانم «لی لی پوت» را دوباره با آب و تاب عنوان نمی كرد.

اين در زمانی بود كه نه فقط هنوز «ازدواج ايدئولوژيك مسعود و مريم» سر نگرفته بود، بلكه مسعود هنوز به مرحلهٌ عروسی فرخندهٌ دوم هم، با دختر اولين رييس جمهوری اسلامی، نرسيده بود - اين زناشويي دوم به دليل «همكاری سياسی» انجام شد. بنابراين در آن هنگام اولين رييس جمهور با سبيلش به سر می برد و زير سايه امام در تهران ، و حضرت مسعودی با اولين همسر - كه نبا بر روايات به «توصيه امام طالقانی» عقد كرده بود - در مخفی گاه. در مخفی گاه ظاهراً فعاليت كم و ميدان مانور تنگ بود، قطعاً از اين رو مسعود نطفهٌ فرزندی را در دل زن كاشته بود كه در نهانخانه چشم بر جهان گشود. پس از فرار رهبر مجاهدين در معيت رييس جمهور مغضوب و كشته شدن زن رهبر به دست ملايان، سرپرستی اين پسر را آخوندها بر عهده گرفتند، و من بارها در خلوت خودم به سرنوشت دردناك اين كودك، كه ديگر نامی از او بر زبان هيچ كس نبود و هرگز برگ نقاضايي برای ورود به دنيای پر شور و شر ما را پر نكرده بود، فكر كرده ام.

 

نيرومند چندين سال پيش از اين اتفاقات و طبعاً پيش از انقلاب اسلامی به فرانسه نقل مكان كرده بود، با عهد و عيال و مال و منال كافی. از همكاری پر سودش با «ال كاپون»های ايران مطلقاً حرفی نمی زد، ولی از رقم عمده ای كه در آغاز آشوب ها به خمينی كمك كرده بود، با سرافكندگی و به تفصيل صحبت می كرد، و برای ماست مالی كردن هر دو داستان، با هيجان عضويتش را در جبههٌ ملی و احتمال وكيل شدنش را از اصفهان و به زندان رفتنش را برای زمانی كوتاه خاطر نشان می ساخت.

در اوايل فعاليت های سياسی، در عين اظهار ارادت و دوستی با خان و به علت بدنامی و بی اعتباری شخصی، سعی داشت زياد در جلو صحنه قرار نگيرد، بيشتر گوش باشد تا زبان و غالباً تصديق كند تا تكذيب. هنگامی كه من رسيدم، همهٌ اين احوالات هنوز در او بود.

چگونه و چرا - نمی دانم - نيرومند پس از زمانی آدمی ديگر شد: در همه جا حضور داشت، می خواست مطرح باشد، اظهار نظرهای قاطع می كرد و باند درست كرده بود.

 

گروه نيرومند، از نظر تعداد، در شورا نيرومندترين گروه ها بود: ذوالفنون و قابيل، دو نماينده از آلمان و يكی از اطريش و يكی از سوئيس، بالايي و جهازی و سه جوانی كه به تزوير به عنوان وكلای سازمان جوانان به شورا راه يافته بودند، از جمله اعضايش بودند.

سه جوان، دراز و كوتاه و متوسط؛ لاغر و ميان وزن و چاق؛ نرم مو و پشمالو و طاس؛ با كت و شلوار ايتاليايي، با جين و «تی شرت»، با يقهٌ «مائويي» و تنبان گشاد آدم را به ياد اعلان يكی از فروشگاه های تهران می انداختند: «بدو بدو برو جنرال مد»! اين سه از تمام صفات جوانی فقط جهالت را به كمال داشتند و از تمام يادگرفتنی ها فقط در آموختن رذالت بزرگسالان از خود استعدادكی نشان می دادند، و در هر حال هميشه سه رأی برای گروه نيرومند به شمار می آمدند.

بقيه اعضاء گروه، همه از كنفدراسيونی های قديم بودند - از جهازی و بالايي گرفته تا قابيل و ذوالفنون. و همه هم، به همان روال دوران گذشته، به اين دل خوش می كردند كه حرفشان در جلسات بر كرسی بنشيند، هر قدر نتيجه ناروا باشد يا نامعلوم - شايد به استثنای جهازی، كه از بقيه زيرك تر بود و ذهنی منطقی تر داشت، ولی چون دير آمد و زود رفت، آرزوهايي كه در سر می پخت خام ماند.

بالايي در اين دسته از ذوالفنون هم ابله تر بود، در شورا از منوچهری هم ياوه گوتر، و در محافل نهضت از قابل هم منفورتر - و اين هر سه ركورد به شمار می آمد. خطاب به جمع كه حرف می زد هميشه با «دوستان» آغاز می كرد، و هر كجا می خواست نفس تازه كند، «دوستان» را دوباره مخاطب قرار می داد و آنقدر اين كلمه طی بحر طويل بی معنی و بی سر و ته بالايي تكرار می شد كه «دوستان» هم در دهان او مثل «رفيق» بر زبان توده ايها و «خواهر» و «شهيد» در واژگان خيمنی چی ها و مجاهدين گوش را می آزرد.

قابيل سال ها قبل از نيرومند به مجاورت به پاريس آمده بود، و به خلاف نيرومند هرگز به ثروت و مكنتی نرسيده بود، و همهٌ عمر بيش از پنجاه سالش را از جيب پدر خورده بود، و به سبك قطب زاده، تنها رشته ای را كه دنبال كرده بود «مبارزه با رژيم» بود بی آنكه در آن تخصصی يافته باشد.

قابيل، چون ديگر اعضاء كنفدراسيون، در ابتدای كار مفتخر بود كه جزو انقلابيون بوده است و از پاريس موجبات سرنگونی دستگاه سلطنت را فراهم آورده است. نقبی هم در همان اوايل كار به سمت انقلابيون وطنی زده بود بلكه سری توی سرها در آورد، ولی آنجا دست روی دست فراوان بود - نتيجه آنكه راه قابيل به بن بست خورده بود و سرش به سنگ. در حقيقت بايد گفت اين نقب را چنان شتابزده و ناشيانه زده بود كه گزيری جز آنكه دوباره سر از فرانسه در آورد، نداشت.

و باز چون ديگر اعضاء كنفدراسيون، قابيل تمام فحش های مرسوم را در آغاز و حتی پس از باز گشت به پاريس نثار خان كرده بود كه «خائن» مهرآميزترينش بود. و بالأخره در زندگی بازيافتهٌ «اُپوزيسيونی» به اين نتيجه رسيده بود كه می شود هنوز با پول حساب شدهٌ پدر و خوان گستردهٌ خان در همان رشتهٌ تحصيلی آشنا در جا زد و به چپ روی و چپ گويي ادمه داد.

گويي قابيل برای قبيله ای بس نبود كه برادری هم داشت، يكی دو سال جوانتر و با خَلق و خُلقی مشابه. شايد به دليل شباهت های فراوان هيچ يك از دو برادر چشم ديد ديگری را نداشت، و به همين سبب به آنها لقب «برادران قابيل» داده شد. تنها وجه تمايزشان شماره های يك و دويي بود كه به تناسب سن به آنها تفويض شد - به علاوه قابيل دوم، احتمالاً برای دهن كجی به قابيل اول، به نهضت نپيوست و در نتيجه در دفاتر اين گروه سياسی مطلقاً رؤيت نمی شد.

 

قابيل اول و ذوالفنون هر دو در دفتر نيرومند بودند. ذوالفنون، به محض ورود من و اعلام اينكه با نيرومند كار خصوصی دارم، با صدای گره دار شكسته بسته اش پرسيد، «ها؟!» تا طی جواب احتمالی من، مجالی بيابد و پيچ و خم معمای كار خصوصی را دريابد. من آن روز هم وقتم تنگ بود و هم حوصله ام، بنابراين فرصت صغری كبری چيدن ها و «نه» گفتن های معمول را به او ندادم و گفتم، «خيرانديش می گفت بچه ها كيفتو اون اطاق پيدا كردن. برو بگيرش.»

ذوالفنون، كه معتقد بود خيرانديش عضو كا. ژ. ب. است، با نگرانی و پريشان حواسی دستی از رو بر جيب های كت و شلوارش كشيد و آشفته احوال از دفتر بيرون رفت. قابيل دو صحفه كاغذ تايپ شده، كه بی شك وارتوش زحمت ماشين كردنش را كشيده بود، به دستم داد و گفت، «شعر آخريه كه گفتم. ميخوام به صدای بلند برام بخونيش.» قابيل معتقد بود شعر هم می گويد، مثل بيشتر هموطنان.

گفتم، «يه وقت ديگه. الان كار مهمی دارم.»

نگاهی از سر ناباوری به من كرد كه معنايش اين بود: يعنی مهم تر از خواندن آخرين شعر من؟!

من در تأئيد حرف خودم كاغذ را تا كردم و روی ميز گذاشتم و سرم را به آت و آشغالی كه در كيفم بود آنقدر گرم كردم كه قابيل هم اطاق را ترك گفت.

 

وعدهٌ كمك مالی به تاجی، بعد از بالا و پائين رفتن های مكرر صدای نيرومند، و گاه اينكه: «جه خبِرِس؟ ... اينجا كه يتيم خونه نيس ... اگه قرارشِد هر كی سُلفه بكونِد نهضت پولاشو بِدِد كه نميشد ... » و گاه اينكه: «متوجهم! ... موضوع جدی اِس ... اگه نهضتم ندِد من ميدم ...» به اينده ای نزديك و نامعلوم حواله شد، و اميرپور كه وارد شد، من از جا بلند شدم.

 

آن روز محافظ شخصی نيرومند همراهش نبود، محافظی كه در آن زمان - يعنی چندين سال قبل از آن قتل فجيع - موجب تفريح بعضی از ما بود و احتمالاً تمسخر بعضی ديگر، از جمله اميرپور.

 

بازگشت