خانه

 

پيگفتار

 

 

من در تبعيدگاه بی آفتابم، در انزوای اطاق دل گرفته ام كه پنجره اش بر هيچ شاخهٌ درختی سبز، يا گوشهٌ آسمانی آبی باز نمی شود، به صدای بلند با خودم حرف می زنم، فقط به اين منظور كه پژواك كلمات فارسی را دوباره بشنوم.

دلم برای حرف زدن به زبان مادريم تنگ است، زبانی كه به پيچ و خم هايش آشنايم، ظرايفش را حس می كنم، تابش معنای كلماتش را می شناسم. زبانی كه هر لفظش را می توانم بر زمينه های آشنا چون دانه و نگين بنشانم و با هر كلمه اش چون موم بازی كنم و شكل و شمايل تازه ای به آن بدهم. زبانی كه می توانم به كمكش با دكاندار چانه بزنم؛ با خواهرم دعوا كنم؛ به دخترم درس بدهم؛ و قصه هايم را بنويسم.

من باز تاب كلمات فارسی را كه با در به در هم وطنی، چون خودم، رد و بدل كرده ام ساعت ها و روزها بعد از ديوارهای كوچه های پاريس می شنوم. غم غربت من لحظه به لحظه به جنون نزديك می شود.

 

برای آنكه از دلتنگی خلاص شوم، برای آنكه خودم را راضی كنم، برای آنكه از ديوانگی فاصله بگيرم حرف های گنده گنده می زنم: می گويم مگر دانته با همهٌ بزرگيش فلورانس را ترك نگفت و در تبعيد به سر نبرد؟ مگر ژوزف كانراد از ملكش لهستان فرار نكرد و بعد يكی از بزرگترين نويسندگان انگستان نشد؟ مگر ولاديمير نوبوكف كه به  آن همه شهرت رسيد جز پناهنده ای سياسی بود؟ مگر هاينريش هاينه وقتی جلای وطن گفت و به فرانسه آمد از قدرت نويسندگيش كم شد؟ مگر گارسيا لوركا در تبعيدگاهش آمريكا به زبان اسپانيايي شعر نسرود؟

 

ولی اين حرف های گنده گنده آرامم نمی كند، می دانم. چون می دانم حتی اين بزرگانی كه به زمان تعلق يافتند درد بی مكانی را همهٌ عمر يا در تمام مدت تبعيد با خود داشتند.

دانته گفته است: من به خصوص با همهٌ آنها كه در غربت، فقط در رؤياها، از زادگاهشان ديدار دوباره می كنند همدرد و يكدلم؛ و پاسترناك گفته است: برای من بيرون رفتن از مرزهای وطنم مساوی مردن است. هاينه هر روزی را كه در پاريس زندگی كرد يك روز مرد. حتی در افسانه های شكسپير، كه خود هرگز درد بی وطنی و در به دری نكشيد، وقتی ريشارد دوم توماس موبری را از وطنش تبعيد كرد و دستور داد كه هرگز به ملكش باز نگردد موبری جوابش اين بود:

 

«زبانی را كه اين چهل سال آموختم،

زبان زادگاهم را،

بايد رفته و گفته تلقی كنم.

زبان من اكنون

چون چنگ و عودی است بی تار

يا چون آلتی موسيقی، بر دست كسی

كه زخمه زدن نمی داند و ضرب و آهنگ نمی شناسد

حكم تو،

حكمی كه زبان مرا از تنفس در هوای وطنش باز می دارد

مرگ است،

مرگ بی گفتاری و بی آوايي.»

 

من حالا می فهمم حافظ چرا هرگز جلای وطن نكرد و چرا می خواست راه و رسم سفر را براندازد. حالا می فهمم سعدی با چه شوقی پس از چهل سال زندگی در غربت به شيراز بازگشت. حالا می فهمم به ناصر خسرو در يمكان چه گذشت و چگونه تا مرد در حسرت بهار شهر زادگاهش سوخت.

 

باز حرف می زنم، با صدای بلند و در خلوت اطاق غم زده ام، برای آنكه به مرگ بی گفتاری و بی آوايي نميرم. می گويم از روزی كه افلاطون حق وطن داشتن را از شعرا و نويسندگان دريغ كرد، من از جمله آوارگان بوده ام - بايد بی وطنی را بپذيرم، ولی نمی پذيرم  - می دانم.

من در بی جايي و بی مكانی گم شده ام. چون تب زدگان نا آرام به هر جا سر می كشم شايد مرهمی بيابم كه التهاب را بخواباند. ديوانه وار می خوانم و می پرسم. می خواهم بدانم چه شد؟ چرا؟ می خواهم بدانم چه بايد كرد.

من در تبعيد ناخواسته ام، چون مسافر دانته، شهر به شهر جهنم را می گردم؛ من دور از وطنم زائر ابدی قبله گاه اهريمن شده ام  ...

 

باز اسم ها در ذهنم زنده می شود: رومن گاری يهودی به فرانسه پناهنده شد؛ ويكتور هوگوی فرانسوی به انگلستان فرار كرد؛ سل ژنتيسين روس راهی امريكا شد؛ جورج ميكيش اروپای شرقی را گذاشت و در بريتانيا سكونت گزيد؛ رمبو حبشه را به فرانسه و تجارت را به شاعری ترجيح داد ...

می توان روزها نشست و فقط نام ها را شمرد. ولی من گمنام نمی خواهم به خيل اين مشاهير بپيوندم. من مقام نويسندهٌ تبعيدی را نمی توانم بپذيرم. فقط ولتر می توانست از مليت فرا تر رود و تبعهٌ «جمهوری قلم» شود. قلمرو قلم ارزانی پادشاهانش - من وطنم را می خواهم.

 

محققی آمريكايي می گويد: نويسندگان تبعيدی قرن هيجدهم پايه گذار مكتب رمانتيسم در دنيای غرب بودند. شايد. شايد نويسندگان تبعيدی در دنيا نقشی داشته باشند، ولی جايي مسلماً ندارند. نويسنده ای لهستانی الاصل می گويد: بی مكانی به زمان ره می برد. ممكن است. ممكن است، اما زمان جايگزين مكان نمی شود. من بيش از آنچه به «آينده» تعلق داشته باشم با «خاك» پيوند دارم. من در جستجوی خاك گمشده ای هستم كه در آن ريشه گرفته ام و آفتابی كه در پرتو اش توان يافته ام و آبی كه به بركتش رشد كرده ام. هر قدر اين خاك هرزه پرور، هر قدر اين آفتاب سوزان، هر قدر اين آب باريك من به آن بسته ام. من درخت گلخانه نيستم؛ من گياه خود روی بيابان های لخت كويرم.

من به اين صحرا، اين خاك، اين وطن باز خواهم گشت. آنجا به من تعلق دارد كه دلم همآهنگ با هر برگ خزان زده اش می لرزد، و رگ و پيم به هر شاخهٌ درخت سوخته اش گره خورده است. به من، كه گل های نادرش را می شناسم و از عطر حافظ و سعدی و خيامش مستم.به من، كه نه ادعای مسلمانی دارم و نه بضاعت مستضعفی. به من، كه ايرانيم.

 

 

بازگشت