تاجی
روزی
كه تاجی را به
خاك سپرديم من
بسياری از
زندگان را هم
خاك كرده بودم.
در اتومبيل
پنج نفر
بوديم، به
دنبال يك اتوبوس
و ماشين های
ديگری كه
خويشان و
آشنايان تاجی
را به قبرستان
می برد. تاجی
در اينجا دوست
كم داشت.
از
محلهٌ
پانزدهم تا
گورستان راه
دراز بود. يكی
از شوخيهای
تاجی تكه تكه
به ذهنم می آمد
اما به طور
كامل شكل نمی
گرفت. من در كش
و قوس آن
بودم، كه به
كمك زنده كردن
اداها و صدای
تاجی، داستان
را به همان
شيرينی كه
خودش تعريف می كرد
دوباره بر
خاطر بنشانم و
نمی شد.
«وقتی
من مردم...»
«ای
وای!
منم به جان
مامان الان می خواستم
بگم وقتی من
مردم ...»
«بعله
منم ...»
همهٌ
همراهان،
درست در لحظهای
كه ماشين از
جلو آپارتمان
تاجی راه
افتاد، به فكر
مرگ خودشان
افتادند.
تبعيد فقط در
لحظاتی جلوهٌ
كاملش را دارد
و هيچ واقعهای
بيش از مرگ يك
تبعيدی ديگر
بقيهٌ
تبعيديان را
به فكر غربت
نمياندازد،
به فكر زندگی
در غربت و
مردن در غربت.
زری
گفت، «من كه نميخوام
اينجا چالم
كنن.»
غلامعلی
خان با بی
حوصلگی تن
سنگينش را جا
به جا كرد و
گفت، «ای خانم! وقتی
آدم مرد مرده
ديگه!
اونجا و اينجا
نداره!»
غلامعلی
خان از اينكه
مجبور شده بود
همراه زری و
منوچهری عقب
بنشيند خلقش
تنگ بود، به
علاوه صحبت از
مرگ و مير را
هم او شروع
كرده بود و
نميخواست كسی
پيش از او
وصيتی بكند.
منوچهری،
كه درست پشت
سر من نشسته
بود، به لحن
«دكلمه» گفت،
«بعله، چو رفتی،
رفتی!»
دكتر
بزمی موقع
راندن هم
چندان توجهی
به جاده
نداشت، ولی
برای يك آن به
طور كامل به
عقب برگشت و
گفت، «نفهميدم
منوچهری،
حالا تو بگو
من از شعر و
شاعری چيزی
سرم نميشه،
اما اينم شعر
شد؟ چو رفتی
رفتی؟!
يعنی چی؟ اينو
ديگه از كجا
آوردی؟»
زری
با صدای تنبل
كشدارش شروع
كرد: «به جان
مامان ...» اما
غلامعلی خان
فرصت نداد و
با تشر به آقای
دكتر گفت،
«جلوتو بپا
بزمی!
باز ميخوای
تصادف كنی؟»
تكههای
شوخی در سرم
در هم ريخت و
آن مختصر شكلی
را هم كه پيدا
كرده بود از
دست داد. تاجی
وقتی می گفت،
«وا!
تويي غضنفر؟»
دستش را جلو
دهانش مشت مي
كرد و بعد
انگشتها را شل
می داد و دست
را از مچ به
پايين می تكاند
و اضافه می كرد:
«خاك به گورت،
تو چرا سورچی
شدی؟»
منوچهری
در ادامهٌ
دكلمه اش
خواند: «اين
رفتن و آمدن
ندانستم
چيست.»
دكتر
گفت، «بالا
غيراتاً
ولمون كن -
اينكه چو رفتی
رفتی توش
نداره.»
غلامعلی
خان گفت، «شعر
ميخوای
منوچهری! به
به!»
دكتر
گفت، «كار ما
در اومد!
منوچهری شعر
خوندش كم بود،
حالا شعرم
ميگه!»
غلامعلی
خان، با خنده
ای شبيه خس خس
سينه، گفت،
«اين منوچهری
كه نه، منوچهری
دامغانی رو
ميگم -
شاعر دربار
غزنوی.» و بعد
خواند:
«آزاده
رفيقان منا من
چو بميرم
«از
سرخ ترين باده
بشوييد تن من
«در
سايهٌ تاك
اندر گوری
بكنيدم
«تا
...
دكتر
گفت، «تو كه تو
ختم سليمانی
گفتی كه ميخوای
بسوزوننت!
واسهٌ يه مشت
خاكستر كه
ديگه گور نمی
كنن!»
غلامعلی
خان، به دليل
وجد و طربی كه
از خواندن شعر
منوچهری پيدا
كرده بود، مدتی
به خس خس خنده
و به بههايش
ادامه داد و
گفت، «اين وصف
شرابه!
مدح شرابه!
راستی دوستان
از بوژولهٌ
نوبر [Beaujolais]
امسال غافل
نشين. مال
امسال
بيسابقهاس.
غافل نشين.»
تاجی
وقتی غضنفر می شد،
صدايش را كلفت
نميكرد، لهجهاش
را هم لاتی نمی كرد،
فقط دستهايش
را روی سينه
چليپا می كرد
و می گفت، «خب
ديگه، وقتی
خانم ملم شما
باشين،
شاگردم سورچی
از آب در مياد!»
چرا
وقتی تاجی
تعريف می كرد
داستان
خوشمزه می شد؟
احتمالاً اسم درشكهی غضنفر
نبود، ولی اسم
نمي توانست
تأثير آنچنانی
داشته باشد ...
زری
پرسيد، «وا؟
مال امسال
خوبه؟» اما
چون از ذكر مصيبت
بيشتر خوشش می آمد
منتظر جواب
نماند و موضوع
را به كلی عوض
كرد: «وای! وای! اون
روزای آخر تو
نخست وزيری من
چی كشيدم!
پدرم در اومد!
تيمسار رحيمی
طفلك خودش به
من گفت ...»
غلامعلی
خان با تمسخر
پرسيد، «خودش؟!» و
باز جا به جا
شد كه مختصری
از وزن زری را
روی منوچهری
بياندازد.
زری،
بيش از آنچه
فشار غلامعلی
خان ايجاب می كرد،
آونگ وار چپ
و راست شد و به
بزمی گفت،
«دكتر جون،
دستم به
دامنت، يواش
تر برون. من هی
از اينور
ميفتم اونور،
از اونور
ميفتم اينور.»
دكتر
بزمی گفت،
«خوش به حال
اينور و اونور!»
غلامعلی
خان از عقب
نيمچه خرناسی
كشيد و زری
دنبالهٌ حرف
قبليش را
گرفت: «خودش.
خودش گفت كه من
هرگز پستمو ول
نمی كنم بدم
دست اينا.»
«اينو
كه پای
تلويزيون به
همه گفت خانم.»
منوچهری
سكوت كرده بود
-
احتمالاً
هنوز داشت پی
شعری می گشت
كه توش «چو رفتی
رفتی» داشته
باشد.
حرف های
خانم معلم
دقيقاً چه
بود؟ ولی می دانستم
كه حرف ها
همهٌ شوخی
نبود، مقدمه چينی
تاجی تا به
مطلب برسد
جالب بود و
صدای تاجی
موقع تعريف
كردن اصل قضيه
بود -
صدايی كه او
را در همهٌ
ايران معروف و
محبوب كرده بود.
سر شهرت صدايش
هم مسخره بازی
در می آورد:
«يه
روز صبح زود
بايد می رفتم
استوديو،
دوبله داشتم.
دير پا شدم و
هول هولكی يه
چيزی تنم كردم
و بيبزك راه
افتادم -
زردنبو، موی
وز كرده،
احوال خراب.
جلو در
استوديو كه از
تاكسی پياده
شدم، يكی از
همكارا گفت:
بابا تاجی زود
باش!
همه منتر تو
موندن!
يه كلا مخملی
كه اونجا
وايساده بود
شنيد و منو
شناخت. يه نگاهی
بهم انداخت و
گفت: حالا
منترو ولش،
اين تاجی چقده
انتره!
ما رو باش
عاشق كی شده
بوديم!
نچ نچ نچ نچ! محض
صداش والله!»
من
تاجی را وقتی
ديدم كه
بيماريش شروع
شده بود و
معمولاً درد داشت
و خسته بود.
توالت چندانی
نمی كرد و
صورتش بسيار
خواستنی بود.
غلامعلی
خان گفت،
«ماجراهای
نخست وزيری رو
كه مام شاهدش
بوديم و از
نزديك.» روی
كلمهٌ «نزديك»
تكيه كرد كه حساب
منشی ها را
از وزرا جدا
كند، و برای
اينكه از جايی
حرف بزند كه
زری كمترين
دسترسی به آن
نداشته است،
داستان زندان
رفتنش را شروع
كرد.
«...
دشتی هم تو
سلول با ما
بود. پيرمرد
بدبخت.»
منوچهری
و دكتر بزمی
هم وارد گفتگو
شدند و مثل
هميشه برای
گفتن جزيياتی
كه با هم
اتفاق نظر
داشتند، از هم
پيشی می جستند
و در مورد
جزييات ديگری
كه با هم
توافق
نداشتند، برای
به كرسی
نشاندن روايت
خودشان جد و
جهد می كردند.
«نه
آقا جان، خيلی
بعدش بود ...»
«نه
جانم -
اشتباه می كنی
-
درست همون
موقع بود،
دليلشم
اينكه...»
«منو
كه آخر شب بود
اومدن دنبالم.
ديگه اينكه
يادم نمره كه...»
ما
آخرين گروه
بوديم. ديگران
جلو محوطهٌ
ورودی
قبرستان جمع
شده بودند تا
ما برسيم و
همه با هم به
سمت گوری كه
برای تاجی
آماده كرده
بودند برويم.
بسياری از
صورت ها را
نمی شناختم.
بيشترشان را
در همان چند
دقيقه ای كه
در آپارتمان
تاجی جمع شديم
ديده بودم.
آقايی، كه شكم
گرد و بزرگی
داشت و وقتی
من وارد خانه
شدم روی صندلی
دسته داری
نشسته بود، هم
در ميان جمعيت
بود. وقتی من
رسيدم، نه
نگاهم كرد و
نه تواضع. در
آپارتمان تاجی
هيئت اين مرد
به نظرم غريب
تر از بقيه
آمد، مع هذا
فكر كردم او
را قبلاً ديدهام.
كت و شلوار
برايش كوچك
بود و دگمهٌ
كتی كه با
اصرار
انداخته بود،
طبل شكم را
نمايان تر می كرد.
مويش بد خواب
بود، به همين
دليل به تُنُكی
می زد. سرش به
سر طبق كشان
شبيه بود، گويی
چنبرهٌ زير
طبق به تناسب
شعاع دايره و
بر حسب سنگينی
بار، با فرقهای
بی نظم و ريز و
درشت، شب كلاهی
دائمی بر كله
اش بافته است.
غربت قيافهاش
با فضای
قبرستان
آشناتر بود.
ميمندی
هم آنجا بود،
كمی دورتر از
جمعيت قدم می زد
و سرش را با
تأسف تكان می داد
و مثل اينكه
گريه كرده
بود. هاشم يك
دست، با لهجهٌ
خوزستانيش
خطاب به همه
كس و هيچ كس،
گفت، «آخ چه
وقت مردنش بود! آخ
آخ!»
من
به طرف طاهره
رفتم، كه
سال ها بود
نديده بودمش،
و در پناه
وقار و آرامش
او در كنار
قبر ايستادم.
نه
از دستهٌ تركها
كسی آمده بود،
نه از گروه
كنفدراسيونی ها،
نه از جمع
ديپلمات ها.
نيرومند هم
غايب بود.
نيرومند
لابد مثل بقيه
مطلقاً حدس نمی
زد كه تاجی به
اين زودی
بميرد. اگر
تصورش را می كرد
شايد در دفتر
«راسپای» [Raspail]
چند هفته پيش
از مرگ تاجی،
آن وعدهٌ سر
خرمن را به
زودتر حواله می داد
و با در آوردن
ادای سخاوت،
از كيسهٌ
خليفه فوراً می بخشيد.
شايد اصلاً
بيماری تاجی را
باور نكرده
بود و آن را هم
از نوع تمارضهای
مداوم
خيرانديش و
سكتههای يك
در ميان مالكی
و اظهار كسالت
بيوقفهٌ كريم
شيره ای می دانست
و مايهٌ تلكه.
اگر در مراسم
كفن و دفن شركت
می كرد،
اقرار به اين
بود كه رو دست
خورده است . برای
شرمنده كردن
نيرومند حق
بود روی سنگ
تاجی می نوشتند:
«من كه گفتم
حالم خوب نيست!»
مرد
غريبه -
آشنايی كه
دگمهٌ كتش با
جای دگمهای
روی برجستگی
شكم در كشمكش
بود، بالای
قبر ايستاد و
شروع به
خواندن نوحه
كرد. دكتر بزمی،
مثل پاچه
خيزك، صف را
شكافت و جلو
آمد و گفت، «اين
ديگه چه
بساطيه؟ اين
آقا كيه؟»
هاشم
يك دست گفت،
«خو آخونده.»
سر و
صدای چند نفر
ديگر هم در
آمد:
«آخوند
قرار نبود
اينجا باشه.»
«آخوند
بی آخوند!»
طاهره
آهسته به من
گفت، «من اول
فكر كردم اين
استوار
مستوار بوده
كه تو لباس
شخصی اين
شكليه -
نگو ملاست.»
دكتر
بزمی داشت به
هر چه بروزات
مسلمانی است
فحش جد و آباء
می داد. صدای
روضه خوان
متزلزل شده
بود ولی هنوز
می خواند.
دايره ای از
جمع
نامسلمانان
به دور دكتر
بزمی حلقه زد
و خانمی از آن
ميان با صدای
بلند گفت،
«تاجی ايران
رو می خواست و
با آخوند
مبارزه می كرد.
من پيشنهاد می كنم
برای شادی
روحش سرود ای
ايران رو
بخونيم.»
آهنگ
«ای ايران، ای
مرز پر گهر» در
هوا بلند شد و
من منتظر
ماندم كه باز
وقتی به «ای»
بعد از «دور از
تو انديشهٌ
بدان
پاينده مانی
و جاودان» می رسيم،
همه خارج نت
بخوانند، و
خواندند.
وقتی
پراكنده می شديم،
آخوند غيب شده
بود و هاشم
كنار قبر زانو
زده بود و دو
انگشت دست
سالمش را بر
لبهٌ آجرچين
گذاشته بود و
فاتحه می خواند.
بعد صدايش را
شنيدم كه می گفت،
«خو مو اعتقاد
دارُم برا
مرده دعا
كُنُم.»
تاجی
می گفت، «اون
وقتا من دوره های
را می داشتم،
خواهرم سفرهٌ
حضرت عباس می انداخت
- هر
دومونم والله
تو دنيای
خودمون آدمای
خوبی بوديم.»
حرف های
تاجی با صدای
خودش توی سرم
بود، ولی شوخی
غضنفرش كامل
نمی شد. در عوض
وقتی دو باره
سوار ماشين
دكتر بزمی می شدم،
يادم آمد كه
آخوند را
قبلاً كجا
ديده بودم - در
يكی از جلسات
سخنرانی كه به
يكی دو سال
قبل از مرگ
تاجی بر می گشت.