طرفه
تا
هنگامی كه
طرفه به ينگه
دنيا نرفته
بود محكوم به
زيارتش بودم
يا شنيدن
مكالمات تلفنی
چندين
ساعته اش.
زندگی
در غربت
رنج های
بيشمار با خود
دارد، يكی از
عمده ترين
آنها حشر و
نشرهای اجباری
است. آدمی در
وطن خودش دوست
دارد، آشنا
دارد، خويش
دارد، همكار
دارد و برای
ديدن يا نديدن
هر كدام مختار
است. اما در بی
وطنی چه دارد؟
فقط هموطن، كه
از نشست و
برخاست با
آنها ناگزير
است.
بی
وطنی، با همهٌ
گستردگی،
دهكده ای است
كه ميراب و
معلم و ملايش
همه همديگر را
به اجبار می شناسند،
ناچار از يك
كاسه می خورند
و از يك كوزه می نوشند،
ناگزير با
لعاب غم غربت
بيگانگی های
فرديشان را از
هم می پوشانند.
در
اين دهستان
دوری جستن از
هموطنان و
جواب مساعد
ندادن به
خواست های بی
امان آنان، در
آدمی احساس
گناه می آفريند
- گويي
در نفی
هموطنان به
وطن بی حرمتی
شده است يا حتی
خيانت.
با
طرفه هفته ای
يكبار -
چهارشنبه
شب ها -
در رستورانی
مراكشی دانگی
شام می خورديم.
هم برنامه را
او ريخته بود
و هم زمان و
مكان را او
انتخاب كرده
بود. من بر همه گردن
نهاده بودم
زيرا هر گونه
چون و چرا با
طرفه به مباحثی
بی پايان می انجاميد
كه از آنها
پرهيز داشتم.
موظف
بودم كه در
روز مقرر رأس
ساعت هفت جلو
خانهٌ او
منتظرش بمانم
تا طرفه لباس
بپوشد و دست
بشويد و ريش و
سبيل را صفا
بدهد و سلانه
سلانه به
بيرون بخرامد
و در اتومبيل
جا بيفتد و
راهی رستوران
بشويم. اين
چشم به راهی
غالباً يكی دو
ساعت به درازا
می كشيد و در
اين مدت من
فقط يكبار، به
محض خاموش
كردن موتور،
او را در
چارچوب
پنجرهٌ
خانه اش و از
ميان شيشهٌ
ماشينم زيارت
می كردم كه در
حكم قبض رسيد
آمدنم بود.
يكی
از اين دفعات،
به دليل راه
بندان، من ده
دقيقه ای پس
از ساعت موعود
رسيدم و چون
از رانندگی در
ازدحام خسته
بودم برای
گرفتن «قبض
رسيد» گردن
نكشيدم - فقط
به علامت ورود
دستی تكان
دادم و انتظار
بی پايان را
با خوردن حرص
و خواندن كتاب
تحمل كردم.
بالأخره
طرفه حوالی
هشت و نيم
ظاهر شد و
بلافاصله پس
از تكيه زدن بر
صندلی
اتومبيل با
كلمات شمرده و
مجزا از همش
گفت، «من قصد
نداشتم بيام.
تأخير داشتی.
دير كردی. من
سر ساعت هفت
كنار پنجره
آمدم، نيامده
بودی.» و به
نشانهٌ نارضايي
از آداب نادانی
من تا رسيدن
به رستوران
خاموش ماند.
در
رستوران هم
گفتگوها بر
محور و مدار
طرفه می گشت.
يكی از
صحبت های
ثابت مسئلهٌ
تعويض
آپارتمان
طرفه بود كه
هميشه حرفش را
می زد ولی
تصميمی در اين
باره نمی گرفت.
يكی از دلايلی
كه در لزوم
ترك خانه اش می آورد،
داشتن همسايه
سياه پوستی
بود كه با
نواختن بی
هنگام
«ترومپت»
رشتهٌ افكار
او را پاره می كرد.
«به
هنگام» و «بی هنگام»
در واژگان
طرفه مفهومی
ويژه داشت:
زمانی كه او
در منزل بود،
زمان «بی
هنگامی»
همسايگان
بود، چون هر
نوا و صدايي و
از هر فاصله و
شعاعی كه از
دور و اطراف
خانهٌ او بر می خاست
بی حرمتی به
حضورش و دست
درازی به سكوت
مورد نيازش
بود -
و «به هنگام» به
دوران غيبت او
از محل اطلاق
می شد، كه
پروانهٌ نفس
كشيدن و حتی
جواز قال كردن
به اطرافيان می داد.
طرفه هميشه
خشمگين و
متعجب بود كه
چگونه مردمان
مطلبی به اين
سادگی و روشنی
را درك نمی كنند
و، از آن
بدتر، درك می كنند
و مراعات نمی كنند.
شكايات
او غالباً با
تكرار كلمه به
كلمهٌ جدال
لفظی او - به
زبان فرانسه -
باهمسايه
سياه پوست وقت
ناشناس پايان
می گرفت و
معمولاً با
اين جملات:
«به
من گفت - و لحن
صدا و حالت
صورت طرفه
بازگو كنندهٌ
گستاخی گوينده
بود:
Ma
foi, vous êtes fou à lier [شما
راستی كه
ديوانهٌ
زنجيری هستيد] و من
جواب دادم -و
لحن صدا و
حالت صورت
طرفه نشانگر
پيروزی نهايي
متكلم بود: Non. C’est vous
qui êtes fou [خير
سركار
ديوانه ايد].»
من،
با اينكه
دزدانه با
همسايه طرفه
احساس همبستگی
عميق داشتم،
معمولاً
جوابم فقط اين
بود:
«خب اينجا رو
ول كن -
آپارتمانو
عوض كن.»
طرفه،
گرچه خود با
لزوم جستن
خانه ای ديگر
سخن را باب
كرده بود،
چنان نگاهم می كرد
كه گويي
ناممكن ترين
پيشنهاد را
شنيده است و،
با اينكه نيازی
نبود، كلام را
هم به كمك
نگاه می گرفت
و می گفت:
«چطور؟!
به عبارت بهتر
يعنی برم جای
ديگه؟!»
عتاب
و خطابی كه در
اين چند كلمه
جاری بود تمام
مشكلات
لاينحل اسباب
كشی را در دل
داشت و مرا
خجلت زده می كرد
كه چرا توصيه
نكرده ام
محله را به
آتش بكشد و يا
سر همجوار
مزاحم را زير
آب كند كه هر
دو، بعد از
پاسخ دندان
شكن طرفه، از
تعويض
آپارتمان
ساده تر به
نظر می رسيد.
پس
از مسئلهٌ
خانه -
كه تا نقل
مكان طرفه به
امريكا هرگز
حل نشد - نوبت
به ديگر مسائل
طرفه می رسيد،
از جمله
مسئله ای كه
با زرين نگار
پيش آمده بود - اول
بر سر حافظ و
سپس بر سر
داستان های
اساطيری و
شاهنامه.
من
تصادفاً در آن
جلسه حضور
داشتم. صحبت
از حافظ شايد
حق نبود اصلاً
به ميان
بيايد، چون هر
كس طرفه را می شناخت
می دانست كه
او خودش را
متولی حافظ می داند
و هر اشاره ای
به لسان الغيب
بدون داشتن
اجازهٌ كتبی
از او به حساب
دشمنی با شخص
طرفه گذاشته می شود.
زرين نگار، با
احاطه ای كه
به ادب فارسی
داشت، البته
نيازی نمی ديد
كه از كسی
جوازی بگيرد،
به علاوه پای
خواجهٌ شيراز
را نخست خود
طرفه به ميدان
كشيد و گفت،
«در ديوان
حافظ /نظرگير/
و /چشم گير/ دو
مفهوم كاملاً
متفاوت داره.»
زرين
نگار ساكت
بود. من با
كنجكاوی قضيه
را دنبال كردم
و پرسيدم.
«راستی؟ مثلاً
كجا؟»
طرفه
سينه را مختصری
صاف كرد و
گفت، «مثلاً
اونجا كه ميگه:
«از راه
هوا مرغ دلم
گشت نظر گير
«ای
ديده نگه كن
كه به دام كه
در افتاد»
من
منتظر ماندم
كه مثال «چشم
گير» را هم
بياورد تا
اختلاف روشن
شود، ولی زرين
نگار با صدايي
آرام گفت،
«خير، نه آقا،
حافظ چنين چيزی
نگفته -
گفته:
«از راه
نظر مرغ دلم
گشت هواگير
«ای ديده
نگه كن كه به
دام كه در
افتاد
«در
اين بیت اصلاً
تركيب
/نظرگير/ وجود
نداره، شعر هم
به صورتی كه
جنابعالی
خوندين از بن
بی معناست -
از راه
هوا/ يعنی چه؟ به
كلی بی
معناست.»
يكی
از حاضرين به
قصد شكستن
سكوت سنگينی
كه پيامد
تصحيح بی چون
و چرای زرين
نگار بود،
گفت، «خب شايد
مقصود حافظ
اينه كه زمينی
و دريايي نه،
هوايي!»
كه
طبعاً همهٌ ما
را به خنده
واداشت و آتش
غضبی كه از
چشم های
هميشه ناباور
طرفه زبانه می كشيد
و تا آن زمان
فقط هدفش
خاكستر كردن
زرين نگار بود،
به پر و بال
حاضرين هم
گرفت -
مع هذا زرين
نگار در كانون
آتش ماند و
طرف خطاب طرفه
كه گفت، «شما
خداوندگاروار
حكم صادر می كنيد! من
به شما گوشزد
می كنم آقای
زرين نگار كه
آنهايي كه ادای
خدايان را در
ميارند دچار
عقوبت سنگينی
ميشند. به
عبارت ديگه
فراموش نكنيد
كه بر سر سياوش
چه آمد كه مست
از غرور فرمان
داد تختی براش
ساختن تا فرشتگان
او را به عرش
ببرند ...»
زرين
نگار، باز با
متانت و بی
آنكه حتی گرد
ملال يا نيش
طعنه ای در
لحنش باشد،
گفت، «خير، نه
آقا -
مقصود شما
كيكاووسه نه
سياوش. شايد
اشتباه شما
ناشی از نسبت
اين دو با هم
باشه:
سياوش پسر
كيكاووس بود
ولی ادعای پدر
راابداً
نداشت.» و بعد
هم به شرح
ماجرا پرداخت
كه در شاهنامه
نخستين كسی كه
هوای صعود به
آسمان را كرد
جمشيد بود و
داشتن چنين آرزويي
را به ديگران
هم نسبت
داده اند از
جمله به
سليمان و موبد
ارداوراف و
نمرود.
همهٌ
اين
داستان ها را
از زبان شيرين
زرين نگار می شد
مكرر و مكرر
شنيد، و من در
حين شنيدن در
اين فكر بودم
كه همهٌ اين
معراج ها
عاقبت به خير بوده
است، جز صعود
كيكاووس كه
تازه هبوطش
مرگ در پی
نداشت.
طرفه
از پرواز
جمشيد تا فرود
آمدن نمرود را
در دستشويي
محل سپری كرد
و وقتی به
ميان ما
بازگشت چند
شعر از
سروده های
خودش را خواند
كه به نشاطش
آورد و اين
تصور را در
ديگران ايجاد
كرد كه دانش
زرين نگار را
بر او بخشوده
است.
اما
آن عاقبت
ناخوش از نظر
طرفه آخر
شاهنامه نبود
و از سر گرفته
شد - با
من و در
رستوران
مراكشی.
تازه
موضوع بغرنج
اسباب كشی در
بی جوابی و سر
در گمی رها
شده بود كه
طرفه گفت،
«اين مردك،
زرين نگار، به
كلی حواسش رو
از دست داده.»
گفتم،
«به نظر من
نيامد -
جسماً حالش
چندان خوب
نبود، ولی
حواسش ...»
طرفه
طبق معمول اول
با نگاه بعد
با حركت دست و
بالأخره با
كلام جمله را
بريد:
«من از تو در
حيرتم!
مگر اون شب
يادت نيست؟» و
نگاهش می گفت: «تو
اصولاً ذهنت
كور است» و
صدايش ادامه
داد:
«سياوش و
جمشيد رو با
هم اشتباه كرد!» و
نگاهش اضافه می كرد: «اين
ذهن كر هم كه
هست!»
با
اين همه من
صحبت های
حضوری طرفه را
به مكالمات
تلفنی اش
ترجيح می دادم،
چون در
رستوران
لااقل می شد
سر را به
خوردن «كوس
كوس» گرم كرد
يا در هياهوی
كار و چنگال
ديگر مشتريان
مفری يافت - در
خانه و پشت
تلفن تنفسی
وجود نداشت.
اگر در ميانه
حرف های او - كه
چون بحر طويل
يكپارچه بود و
بی انتها -
حادثه ای پيش
می آمد كه
نويد ختم
مذاكرات را می داد،
واكنش های
طرفه فوراً
اميد را بدل
به ياس می كرد:
مثلاً اگر صدای
در بلند می شد،
طرفه با
شگفت زدگی می پرسيد،
«زنگ زدند؟! اين
وقت شب؟!» يا
«روز؟!»
يا اگر صدای
گفتگوی كسانی
كه پيش از
تلفن او به
خانهٌ من آمده
بودند، بر می خاست،
با ناباوری می گفت،
«مهمان داری؟!» و در
هر دو مورد يا
مواردی مشابه
دنبالهٌ سخن
را چنان می گرفت
كه گويي هم
كسانی كه در
بيرونند و هم
آنهايي كه در
درون با ابراز
حيرت كوتاه
او، كه حكم تركهٌ
جادويي پريان
را داشت، دود
شده اند و به
هوا رفته اند.
نتيجهٌ كار از
تصورات طرفه
چندان دور
نبود -
چون بالأخره
بيرونی ها
پشت در بسته می ماندند
و اندرونی ها
دانه دانه با
اشارهٌ سر و
دست خداحافظی
می كردند و می رفتند.
مكالمات
تلفنی او از
دو موضوع
تجاوز نمی كرد
كه هر كدام
هزار و يك
داستان هزار و
يكشب بود: اولی
بدگويي طرفه
بود از بد
زبانی و بد
رفتاری زنی كه
من نه ديده
بودم و نه می شناختم
و نه اشتياقی
به ديدن و
شناختنش
داشتم؛ و دومی
تذكرات طرفه
بود به خان،
در بارهٌ
وظائف خان نسبت
به طرفه، كه
من مأمور
ابلاغش بودم.
موضوع اول
هميشه با بی
اعتنايي من رو
به رو بود كه
شوق طرفه را
به شرح و بسط
نابكاری های
آن زن تشديد می كرد،
و موضوع دوم
هميشه با
اعتراض من
مواجه بود كه
موجب قهر و
تعجب بيشتر
طرفه می شد.
آخرين
صحبت حضوری كه
با طرفه داشتم
در سفرم بود
به امريكا به
قصد شركت در
جلسه ای كه
برای ايران بر
پا شده بود.
سخنرانان
همه انگليسی
زبان بودند جز
طرفه كه به
فارسی حرف زد،
يعنی شعر
خواند و البته
اشعار خودش را
خواند و بعد برای
من توضيح داد: «من
هميشه در حيرت
بودم كه چطور
انگليسی رو
ياد نميگيرم - من
كه برای فرا
گيری زبان
بسيار مستعدم.
تا بالأخره
اين راز رو كشف
كردم.»
از
طرف طرفه
اقرار به
ندانستن
انگليسی، به
هيچ روی
اعتراف به
نادانی خودش
نبود، بلكه
افشای بی
مقداری
شكسپير بود كه
قرن ها از چشم
ميليون ها
پنهان مانده
بود.
با
خنده گفتم،
«خب آره ديگه
سن و سال ...»
طرفه
گفت، «سن و
سال؟!»
و نگاهش بيش
از هميشه شگفت
زدهٌ ميزان
كوری و كری ذهن
من بود و بعد
از مكثی كه
برای كارگر
افتادن نگاه
لازم بود، و
كافی برای
آرام گرفتن
لرزه ای كه
تلفظ او از
«سين»های
دوگانهٌ سن و
سال ايجاد
كرده بود،
ادامه داد:
«خانوادهٌ من - به
خصوص مرحوم
پدرم -
بسيار ضد
انگليسی بود.
به عبارت روشن
تر اكراه من
برای نزديكی به
هر چه مربوط
به انگلستانه
از تربیت
نخستينم
سرچشمه
ميگيره.»
برای
آنكه بار
پداگوژی
روانكاوانهٌ
طرفه پشتم را
خم نكند، سرم
را به شمردن
تعداد آواهای
«زا» و «سين» او
گرم كردم كه
چون وزوز
مگسان هوا را
می خراشيد.
طرفه
هم می گفت و هم
باور داشت و
هم بسياری را
قانع می كرد
كه از نوادر
دوران است. من
هم او را از
جهاتی يگانهٌ
دهر می ديدم
اما نه
الزاماً از آن
جهاتی كه او
خود را منحصر
می دانست.
من
هيچ كس را چون
او عاشق به
خود نديده
بودم. خود
شيفتگی چنان
او را در
تالاب جهان
كوچكش غرق
كرده بود كه
گويي جز آن
عالمی وجود
ندارد يا در
آن عالم آدمی.
متقدمانی اگر
بوده اند به
اين منظور
آمده اند كه
بشارت ظهور او
را بدهند،
معاصرانی اگر
هستند به اين
رسالت
دلخوشند كه
كمر خدمت به
او را
بربندند،
آيندگانی اگر
می آيند با
اين اميد چشم
می گشايند كه
حديث هنر و
حيات او را
بازگويند.
شايد
از اين رو بود
كه هر گاه كسی
سخنی می گفت
كه به طور
مستقيم يا غير
مستقيم از دور
يا نزديك
ارتباطی با او
و كار او
نداشت، در
سكوت و با
نگاهی سرشار
از تعجبی
صميمانه می پرسيد:
كيستی؟ چيستی؟
چه می گويي؟
اگر اين نگاه
خيره و گويا
گوينده را به
جهان طرفه
رهنمون نمی شد،
طرفه ناگزير
خود رشتهٌ
كلام را به
دست می گرفت و
معمولاً با
اين جمله شروع
می كرد: «من در
حيرتم ...»
«حيرت»
كه بستری نرم
و مأوايي گرم
در چشمخانهٌ
او يافته بود،
به مرور زمان بر
سفيدی زمينه و
با كمك دو خال
مردمك يك جفت
علامت سؤال را
جايگزين
قرنيه و شبكيه
و مشيميمهٌ اين
دو عضو كرده
بود و چنان
برجسته می نمود
كه بقيه سر و
صورت طرفه را،
كه عبارت بود
از كله ای تخم
مرغ گونه،
آراسته به زلفی
پوك و ريشی بزی،
پوستی پر پست
و بلند كه
آثار غرور
جوانی در جوار
تكبر پيری با
امانت كامل بر
آن ثبت بود،
تحت شعاع قرار
می داد.
تنها
دستان طرفه و
نحوهٌ حرف
زدنش سر چشم و
هم چشمی با
علائم سؤال را
داشت و در جلب
نظر حاضرين رقبای
ديدگان
ناباور او به
شمار می آمد.
اول
دست ها: طرفه
اصولاً وسواسی
بود و دو دل و
مردد -
به درجه ای كه
به گمان من و
به عنوان مثال
از اين جهت
همتايي نداشت.
يكی از
آشكارترين وسواس های
طرفه، شكش به
پاكيزگی
دست هايش بود.
در هيچ محفل و
مجلسی تاب
نشستن را بدون
مكرر شستن
دست ها نمی آورد.
جز در مواردی
كه خود در حال
جولان بود و
يكه تاز
ميدان، سخن هر
سخندان ديگری
در جمع با
غيبت های
پياپی طرفه
نقطه آجين می شد.
مقدمات
اين
برخاستن ها و
به حمام
رفتن ها از
ديد كمتر كسی
پنهان می ماند: در
ابتدا انگشت
سبابهٌ دست
راست طرفه - كه
حقيقتاً
سزاوار نام
«اشاره» بود،
چون هميشه
مورب و جدا از
ديگر انگشتان
آمادهٌ متهم
ساختن كسی يا
چيزی بود - دست
ديگر را هدف
قرار می داد
كه قبل از
ديگران توجه
چشمان «آيا»
وار صاحب دست
را به طرف خود
می كشيد. زير
نگاه حيران
طرفه، هم دست
ملامت گر و هم
دست ملامت كش
خرده خرده از
بدن فاصله می گرفت.
بعد ناگهان
مشت و مال دو
دست در هوا
شروع می شد كه
آخرين مرحلهٌ
به پيشباز
رفتن شستشوی
واقعی در
دستشويي بود.
آنقدر اين
دست ها به آب
سپرده شده بود
كه خود كيفیت
صابونی پيدا
كرده بود و با
هر رفت و آمدی
به آبريزگاه
مختصری از وزن
و حجم آنها
كاسته می شد.
خوشبختانه
اين دو دست
مقاومت دو
قالب صابون
رختشويي را
داشت -
آشكارا پر ترك
و ظاهراً كم
كف -
وگر نه سال ها
پيش به كلی آب
شده بود.
اما
نحوهٌ سخن
گفتن:
طرفه تك زبانی
حرف می زد و
بسيار شمرده.
برای جبران
آواهايي كه نمی توانست
درست ادا كند،
بر بعضی حروف
مكثی طولانی می كرد
و به بعضی
ديگر زنگی می افزود
كه در اصل
زبان وجود
نداشت. به
علاوه واژگانی
غير معمول و
آهار خورده
داشت كه از
طرف يكی از
طنز نويسان
خوش ذوق «نثر
ملوكانه» لقب
گرفته بود. در
صحبت هايش نكته ای
اساسی وجود
نداشت. هميشه
انبوهی از
جزييات را
چنان عرضه می كرد
كه كل در دلش
پنهان می ماند
و آنقدر حاشيه
می رفت كه متن
زيرش مدفون می شد.
مدعی بود صاحب
حافظه ای است
كه برای آن
رقيبی متصور
نيست. آن را هم
در هر صورت به
خدمت جزئيات و
حواشی می گرفت.
اگر رفت و
آمدهای مكررش
به دستشويي
موجب نيمه
كاره ماندن
سخن ديگران نمی شد،
تصحيح های پی
در پی اش - در
مورد نام محل،
ساعت حادثه،
وصف آب و هوا،
كه ارتباط
مستقيم يا مهمی
با مطلب مورد
بحث نداشت - در
اين كار موفقیت
كامل داشت.
هيچ
كس چينه دان
آن را نداشت
كه صحت و سقم
جزئيات مورد
تأئيد طرفه را
به بوتهٌ
آزمايش بگذارد،
اما تاريخ، كه
حوصله ای به
وسعت زمان
دارد، نشان می داد
كه ادعای طرفه
در مورد داشتن
حافظه ای
افسانه ای،
فقط افسانه ای
است. چون
بسياری مسائل
را فراموش می كرد
- از
جزيي و كلی:
طرفه هم
گفته های
زرين نگار را
از ياد برده
بود و هم
محبت های خان
را.