خانه

 

اديب و نويسنده و شاعر

 

 

شرمگين و سمين و طرفه را در مراحل مختلف زندگی شناختم و در شرايط متفاوت: طرفه را در تهران ديدم و نو جوانی، شرمگين را هم در تهران اما در جوانی، سمين را در پاريس و ميان سالی.

وقتی من آنها را ديدم هرسه نام يا نامكی داشتند و لا اقل در آغاز شهرت يا شهرتكشان را مديون تبليغات حزب توده بودند.

دوستان قديم شرمگين به او لقب «لات دانشمند» داده بودند كه نه خود استاد به آن اعتراضی داشت و نه بی مسمی بود - چون هم چاله ميدان نشينی او را می رساند و هم تسلطش را به عربیت و ادبیت نشان می داد؛ و بيش از اين دو معرف نحوهٌ حرف زدنش بود كه اصطلاحات عوامانه را با كلمات اديبانه می آميخت.

من او را «استاد» خطاب می كردم تا حريم حفظ شود و كفهٌ لاتی بر دانشمندی نچربد. دهان گرمی داشت و داستان های متعددی از عمو زاداهٌ حنظلهٌ بادغيسی و خواهر خواندهٌ سوزنی سمرقندی در چنته كه بنده هميشه مشتاق شنيدنشان بود و او هميشه آمادهٌ گفتن.

در زمان آشنائيمان شرمگين مسلك قديم را بوسيده بود و كنار گذاشته بود و بر خلاف همپالكی های گذشته استعدادی برای مقاطعه كاری يا كفایتی برای وزارت از خود نشان نداده بود - در نتيجه به جای تهيه مقالات فرمايشی حزب برای نشر در «رهبر» و «بسوی آينده» و «مردم»، به تدريس ادبيات در دانشگاه ها و مدارس عالی مشغول بود. همسری داشت و پسری: از اولی شاكی بود و نسبت به دومی بی خيال. پسرش را بعد از انقلاب در پاريس ديدم كه از بزن بهادرهای گروه «پيكار» شده بود و از ناصيه اش بر نمی آمد كه حتی در آينده ای دور محقق و اديب شود.

همسر شرمگين را ازايران می شناختم. با اينكه وجه اشتراكی بين ما دو نبود، وحتی در زمانی كه ارادتم به استاد بر جا بود، گله های او را از شوهر پر دردتر از شكايات شرمگين از همسر می ديدم.

نوع گله های خانم از اين قبيل بود: «اون وقتا كه ميرزا بنويس بود تو حزب، با چندر غاز حقوق بخور و نمير، من خيلی خوب بودم - خب كارم می كردم، يه پوليم در می آوردم. اما حالا ديگه آقا استاده، يه پيرهنش شده دو تا، من ديگه لياقتشو ندارم.»

و نوع شكايات استاد شرمگين از اين دست: «مهمون داريم - ميوه رو ميزه - عليا مخدره هندونه به همه تعارف ميكنه، ميگه: بخورين، براتون مفيده، مدرنه!»

با خانم همدلی می كردم و سعی داشتم قانعش كنم كه: «نه بابا - استاد مرد نجيب و سر به زيريه و جز شما فكر و ذكری نداره.»

به آقا به شوخی فقط می گفتم، «حالا يه نون اضافی كه اينقدر اهمیت نداره - عوضش آبكی بودن هندوانه رو جبران ميكنه!»

 

در طول انقلاب شرمگين را نديدم و از جدائيش از زن قبلی و ازدواجش با همسر جديد بی خبر بودم. در آن روزها فقط يكبار با هم تلفنی صحبت كرديم - در آن روزهايي كه فغان من از دست اوضاع بر فلك بود. استاد قيل و قالم را با شكيبايي شنيد و بعد گفتگو را به مباحث لغوی كشاند و گفت، «اين كلمهٌ اقشار كه خمينی تو دهن مردم انداخته غلطه - جمع قشر قشوره نه اقشار بابا جان! يا همين كلمهٌ مستضعف. مستضعف در لغت عرب به معنای كسی است كه بضاعت ذهنی نداره - خلاصه معطلت نكنم، يعنی كسی كه بالا خونه اش تعطيله! به اون كه از مال دنيا بی نصيبه ميگن محروم. آره بابا جان، محروم.»

گفتم، «حالا اقشار پيشكش - ولی استاد انصاف، مستضعف رو دقيق انتخاب كرده. اونايي كه دنبال اين آخوندا راه افتادن به قول شما همون بالا خونه شون تعطيله.»

 

بعد استاد را در فرانسه ديدم - در خدمت همسر جديد و در حضور برادر زن قديم. شايد اين تنها باری بود كه در خانهٌ او به شام دعوت داشتم.

آپارتمان به خانم تعلق داشت - آپارتمانی وسيع و گرانبها در محلهٌ ششم پاريس - كه طبق روايات پول خريدش از جيب شرمگين پرداخت شده بود ولی صاحب ملك و خدايخانه فقط خانم بود. استاد در آن محل برای رفع احتياجات آنی و در غيبت جانشينی بهتر اسكان داده شده بود.

خانم به مال اندوزی شهرت داشت و از دولت سر مهريه های وصول شده از يكی دو ازدواج اول و ميراث های باقی مانده از يكی دو شوهر آخر صاحب حساب بانكی پرواری در سوئيس بود كه هر روز بهره چاق ترش می كرد؛ و با بالا رفتن سن يك پرده گوشت جوانيش تبديل به پرده های متعدد چربی شده بود كه مدام رژيم غذايي می طلبيد. در نتيجه از اسباب پذيرايي آنچه برای فربه گذاشتن پس انداز مالی و لاغر نگهداشتن اندام بانو به كار می آمد بر سر سفره بود.

شرمگين پای تلفن دليل دعوت مرا رسيدن برادر عيال سابق از تهران ذكر كرد: «بسيار مشتاقه تو رو ببينه. خلاصه معطلت نكنم - ميخواد ببينه همونطور حرافی يا نه! خانمم ميخواد باهت حرف بزنه.»

خانم گوشی را گرفت: «آره جونم بيا، منزل خودته. راستی اون مقالهٌ آخر شرمی - راجع به چی بود؟ - چاپ شد؟ خيلی كار خوبی بود. همه تعريفشو ميكنن. ديگه داری مرتب از شرمی كار ميكشی ها! همينطور داره براتون مطلب ميده.»

اين قسمت از صحبت، بيش از آنچه به من مربوط باشد، خطاب به حسابداری دفتر خان بود تا ارسال چك فراموش نشود. خانم شرمگين عادت داشت كه شوهران مخارج را تأمين كنند، چون ثروت اندوخته كه برای مصرف نبود، محض لذتی بود كه نفس داشتنش ايجاد می كرد.

پيام خانم را به حسابداری نشنيده گرفتم و با برادر زن پيشين استاد هم هيچ سابقه ای نداشتم، حتی شكلش در خاطرم نمانده بود - مع هذا آن شب به احترام شرمگين رفتم.

بعد از بازديدن تازه وارد - كه پزشك بود و استاد «گامبو» خطابش می كرد - متوجه شدم كه چرا صورتش از يادم رفته بود: به همان دليل كه آن شب هم پس از خدا نگهدار دوباره از ذهنم پاك شد - هيچ خطی كه بر خاطر بنشيند بر آن چهره نبود.

وقتی من رسيدم گامبو نيمه مست بود. بطری ويسكی را چون جان به جگر چسبانده بود و ليوان مشروب را زمين نمی گذاشت. نمی دانستم كه در روال زندگی پيش از انقلاب گامبو اهل ميگساری بود يا نه، ولی آن شب بيش از آنكه احوالات اهل می به خم رسيده ای را داشته باشد، حرص آدم محرومیت كشيده ای را داشت: چون به ميوهٌ ممنوعه رسيده بود، اشتهايش صاف شده بود.

خانم ميزبان نگران پائين رفتن مداوم خط مايع در بطری بود. مهمان به مراتب از مرزی كه جعبهٌ پسته و باقلوای ره آوردی ايجاب می كرد فراتر رفته بود، بنابراين خانم گاه به گاه يادآور می شد: «گامبو جون، يه خورده ملايم تر بخور جوونم. اذیتت ميكنه ها.»

گامبو لاجرعه سر می كشيد: «نه بابا - چيزی نخوردم كه. چه اذیتی؟ تهرون هر شب كارمونه. تا صبح می زنيم.»

استاد پرسيد، «ويسكی از كجا گيرت مياد گامبو؟»

«ويسكی نبود، نبود. عرق خونگی رو عشقه!»

شرمگين، رو به من كرد و با اداهايي كه شبح شرمگين قديم در آن بود،گفت، «حالا ديگه اين گامبو ميخواد اون عن سگو جای شراب خانگی ترس محتسب خورده به ما قالب كنه!» و بعد رو به برادر زن سابق ادامه داد: «كلك مرغابی ميزنی؟! من خودم صد تا گنجيشك رنگ می كنم جای قناری می فروشم!»

زبان گامبو لحظه به لحظه در دهان سنگين تر می چرخيد و احوالاتش مستانه تر می شد. با كندی توضيح داد: «نه جان خودت - از كيشميش عالی ...»

استاد با خنده گفت، «فرد اعلا!»

گامبو تكرار كرد: «فرد اعلا!

... يه پرم نعنا بهش بزن - بزن و عرقو بكش ...»

يك لحظه سكوت بود و برادر زن سابق بعد از خالی كردن جام ادامه داد: «به جان شرمی، جان شرمی، من محض خاطر ديدن تو اومدم پاريس - تو بميری - وگر نه ... سور و سات تهرون به راس ... به آبجيم گفتم كه واسهٌ گل روی تو ... آبجی نمی خواست، هی گفتش اگه قدم خونهٌ شرمی بذاری اسمتو ديگه نمی برم ... عاقت می كنم ... گفتم خواهر بزرگتری ... خيلی بزرگتر ... به جای خود ... سروری ... به جای خود ... احترامت واجبه ... اما رفاقت من با اون ... گفت عاقت می كنم ... «

شرمگين كوشش ناموفقی كرد كه چون گذشته ها شوخی و جدی را مخلوط كند و گفت، «عاق والدين گامبو. هميشره كه عاق نمیتونه بكنه بابا جان!»

گامبو بطری را توی سينه در ليوان سرازير كرده بود: «ها؟ خب حالا اون گفت ديگه ... اما من گفتم من راس ميرم ور دل شرمی ... شما زن و شوهر با هم نساختين، نساختين ... رفاقت چيز ديگه اس ...»

خانم شرمگين گفت، «تو پاريسم كه هتل اينقدر گرونه - سرسام آوره. خونه هام همه كوچيكه.»

استاد در مقابل همسر دوم معذب بود، نه به خاطر به ميان كشيده شدن پای همسر اول، بلكه بيشتر از باب اسراف برادر زن سابق در نوشيدن مشروبات، چون شرمگين احساس می كرد كه خم و خم خانه مثل همه چيز ديگر در آن خانه به خانم تعلق دارد. منت مستانه ای هم كه گامبو، به رغم ريخت و پاش نا موجهش و نوك چينی های بانو بر ميزبانی كه صاحبخانه نبود، می گذاشت حقيقتاً از قاعده خارج بود.

شرمگين خطاب به گامبو گفت، «خب بايد به عليا مخدره همشيره ات، می گفتی: چفت دريچه دار!» و به من خنديد.

من سابقه را داشتم: استاد طومارهای اشعاری را كه سرودهٌ مجنون قزوينی بود در اختيار داشت و بسياری از آن شعرها را به حافظه سپرده بود و غالباً در لا به لای نقل قول هايش از شعرای جا سنگين تكه هايي از هذيان های آن شوريده را هم نمك گفته هايش می كرد.

مجلس همقدر مرغ پخته و سبزی های آب پز روی ميز بی رنگ و برنگ بود.

شرمگين مسير حرف را به نقطهٌ قبلی باز گرداند: «خب حالا اون زهرماری رو گيريم به بانگ نوشانوش تو حفره خالی كردی گامبوی كودان! به روی كدام يار؟»

در واژگان شوخی های استاد «كودان» به مفهوم «كودن تر» به كار می رفت، همانطور كه «گاب» به معنای «گاوتر».

گامبو با حسرت و زبان كلفت شده تكرار كرد: «يار! يار!» و كلمه را هم با حركت سنگين سر كنار بطر ويسكی به جگر چسباند. ولی هنوز ته هشياری وادارش می كرد اصرار كند كه غرض از سفر فقط ديدار از رفيق شفيق بوده است. بنابراين به شرح و بسط خوشگذرانی در ايران پرداخت:

«اونم فراهمه شرمی!... دختره مياد تو مطب، مثه پنجهٌ خورشيد، با چادر و چاقچور ... بهش ميگم: لخت شو! ميگه: وا خدا مرگم بده آقای دكتر، چطو لخت شم؟ شما نامحرمی! ميگم: من به همه محرمم ... نامحرمم ... وقت زيادی نداريم ... شنيدی؟ لخت شو دختر!... »

اين حرف زير پا گذاشتن اخلاق پزشكی يا نقض سوگندنامهٌ بقراط نبود، در واقع لافی بود در غربت، پنبه دانه ای در خواب شتری.

گامبو ادای صدای دختر خيالی را هم چون ادای صدای خواهرش - مثل بيشتر مردانی كه استعدادی در تقليد ندارند - يكنوا و توأم با جير و ويرهای كليشه ای عرضه می كرد. ولی بر اثر دستور قاطعی كه برای برهنه كردن دختری موهوم صادر كرده بود، ناگهان جسارتی پيدا كرد و نگاهی از سر كنجكاوی به جانشين خواهر انداخت كه تنها زن در مسير ديدش بود.

خانم شرمگين را هميشه در محافل و مجالس در حال دلربايي از مردان ديده بودم - چه قبل از همسری اش با استاد و چه بعد. هرگز از كوچكترين توجه مردی به خودش غافل نمی ماند و تمام همش را برای تبديل توجه به ميل خريداری به كار می بست. ولی آن شب مردی در جمع نمی ديد. با يك چشم حواسش پی سبك و سنگين كردن ران مرغ و پيمانهٌ لوبيای سبز بود تا رژيم غذائيش بر هم نخورد، و با چشم ديگر نگران بطری ويسكی كه به ته رسيده بود. در حال به نيش كشيدن گوشت به استاد گفت، «من اگه می دونستم می گفتم باز ويسكی بگيری بياری خونه. همين يه بطرو داشتيم. گامبو جون قاطی نخوری ها! حالت خراب ميشه.» ولی قسمت دوم هم اخطاری بود به شرمگين برای جلوگيری از حيف و ميل ديگر مشروبات.

گامبو بطر بيش و كم خالی را بيشتر به خود چسباند و با اعتراض رو به من گفت، «اون گيس درازتو ... نه، گيس بلندتو ... بلند ... چرا اينجوری پس كله ات گوله كردی؟ ... مثه گدا ارمنيا!... وازش كن ... وازش كن دلمون واز شه... »

لابد در ادامهٌ رؤيای دختران عريان، تجسم می كرد كه وقتی گيره ها و سنجاق ها از هر مويي بر داشته شود، خرمن گيسوان با نسيم به رقص بر خواهد برخاست، يا چون آبشاری بر بر و دوش سرازير خواهد شد و با هر پيچ و تاب، غنج و دلالی بر خواهد انگيخت. غافل از اينكه اين زلف به بند كشيده و ميخ آجين در آن لحظه به بوته ای خار شبيه تر بود تا رشته ای از گلابتون - و به هر حال صاحبش ديگر در آن محفل قرار نداشت و آمادهٌ فرار بود.

 

شرمگين را در سال هايي كه به مهاجرت در فرانسه زندگی می كرد و هنوز به مجاورت امريكا نائل نشده بود هم دير به دير می ديدم.

حضور استاد لذتی را كه در دوران جوانيم داشت از دست داده بود - شايد به سبب كم حوصلگی من و شايد به خاطر تكراری بودن حرف های او. حتی شوخی هايش همه كهنه بود و رنگ باخته، و لبخندی قالبی و از روی ادب تحويل می گرفت. كلمات ركيكی كه بی دليل و بی دريغ در صحبت های شرمگين درج بود، فقط روايات خويشان بادغيسی و سوزنی را چندش آور می كرد و تبسم را به شكلك نزديك تر. ولی از اينها مهم تر حضور زن دومش بود كه تماشای حرصش به ثروت و عشقش به شهرت در عين كهولت ناگوار بود و از آن ناگوارتر نظارهٌ دلبری های دوران دور شبابش بود كه هن هن كنان با خود به شيب پيری كشانده بود و بروزاتش را آلوده به درد مفاصل و زخم معده و تورم بواسير عرضه می كرد. خلاصه اينكه اطوارهايي كه از خود ارائه می داد برازندهٌ الهام بخشان «بوتی چلی» [Botticelli] بود، اما از كسی سر می زد كه فقط گوشهٌ چشمی طنزآلود از «بته رو» [Botero] دريافت می كرد.

 

بازگشت