خانه

 

در باب هفت دست آفتابه لگن

 

 

تعداد دفاتر نهضت مدام رو به افزايش بود. سوای دفتر «راسپای»، كه در قرق آقا مهدی مهتر نسيم بود و بعد پاتوق جانشينش، آغا محمد خان تجدد، شد و در هر دو مرحله جولانگاه زری خانم شوكولات كشی ماند، مراكز ديگری هم دانه دانه و قارچ گونه اينجا و آنجا رشد كرد: نيرومند خرجش را از «راسپای» جدا كرد و دفتری در حوالی خيابان «گرُنِل»[Grenelle] راه انداخت، كه محل تجمع ابواب جمعيش شد؛ مالكی، سر دستهٌ هپول ماخ، به بهانهٌ راه انداختن نشريه ای صاحب جايي در نزديكی محلهٌ «كُمِرس» [Commerce] شد و بلافاصله داعيه استقلال كرد؛ برای سازمان جوانان، كه به اطاقی قانع بود، باشگاهی افتتاح گرديد كه زمانی كوتاه باشگاه ماند.

اما اولين دفتری كه بعد از «راسپای» ضروری به نظر آمد و دائر شد، دفتر راديو بود.

سه نفر از افراد هيئت وزرا به ترتيب و برای دوره ای مسئوليت بخش راديو را بر عهده داشتند: اول مدرس، بعد منوچهری و بالأخره غلامعلی خان. مدرس و منوچهری تمام عمر رياستشان را در اولين محلی كه برای تهيه برنامه ها اجاره شد و در خيابان «وژيرار»[Vaugirard] قرار داشت، به سر بردند. اما غلامعلی خان شاهد اسباب كشی های متعدد اين دفتر بود.

 

مدرس مردی درشت بود با قدی بلند، دماغی بزرگ، لب هايي ضخيم و صدايي كلفت. فقط دست هايش، كه بچگانه بود، با بقيه هيكل وهيبت نمی خواند. چون پای زنان چينی قرون وسطی، كه به ضرب كفش های آهنين از رشدش جلوگيری می شد تا راه گريز را سد كند، اين دست ها هم گويي در منگنه ای نگهداری شده بود تا متناسب بقيه بدن بزرگ نشود و مانع دستبرد شود. اعمال مدرس در مجموع بيشتر در خور دست و پنجهٌ خرد بود تا قد و قوارهٌ كلان.

با او از سال ها پيش آشنايي داشتم - از دورانی كه در مركز «لينكلن» كار می كردم. مدرس از همكاران نبود، ولی از جمله كسانی بود كه زياد به مركز می آمد و معمولاً با «طرحی» كه نه به درد دنيا می خورد و نه به كار آخرت. می آمد و فقط موجبات خنده و سر به سر گذاشتن های ما را برای چند روز فراهم می آورد.

وارد اطاق می شد و در ميان چارچوب در، كه از درازا و پهنای او لبريز می شد، می ايستاد و دست های ريزه اش را به هم می ماليد و با صدای كلفت وكلمات شمرده اعلام می كرد: «من يك طرحی دارم نوی نو كه ...»

هميشه شمرده حرف می زد و كلمات را جدا از هم تلفظ می كرد، شايد برای پنهان كردن لهجهٌ شهرستانی اش، و شايد بر حسب عادت چند سال آموزگاری اش در دبستان های شهرستان ها. آدم ساده ای به نظر می آمد و بی آزار و از خيل همه كارگان هيچ كارگان. پس از معلمی، در شركت بيمه ای و در شعبهٌ بانكی و يكی دو ادارهٌ دولتی هم مشاغلی دفتری دست و پا كرده بود، تا بالأخره به نشريات رو آورده بود و خودش را روزنامه نگار می خواند - و اگر خان، در زمان نخست وزيری چنان تنها و بی كس نمانده بود، مدرس وزارت را حتی به خواب هم نمی ديد - و اگر بعد رجاله ها بر مسند رجال ننشسته بودند، مدرس خاطرهٌ دوران وزارت را چون خوابی حفظ می كرد. اما هم آن بود و هم اين شد. مدرس حدود يك ماه وزير بود، و وقتی خودش را با آخوندها و نوچه های آنها، كه بعد خود را وزير خواندند مقايسه كرد، وزارتش را جدی گرفت و پزش را می داد - حتی در حضور خان و به خود خان. شايد علت زود از گردونه خارج شدنش هم همين مسئله بود. احتمالاً «طرح»های غير قابل اجرايش هم نقشی مؤثر در تسريع امر داشت.

من آن زمانی مدرس را دوست داشتم كه با سادگی می گفت، «من همهٌ هم و غمم در دنيا اين بود كه صاحب خانه بشم، چون بابام هيچ وقت نشد و تا مرد داغ خانه بر دلش موند!» نه آن وقتی كه می گفت، «خان برای من كاری كرد؟! خان اگر اون وقتها می خواست منو ببينه بايد از منشيم وقت می گرفت»! دوستش داشتم وقتی سركار خانم می گفت، «مدرس اين پالتو چيه تن زنت؟ پوست بز نگوزيده اس؟!» او هم می خنديد و جواب می داد، «چه كنيم؟ ما فقط زورمون به بز نگوزيده ميرسه!» و نه زمانی كه به او می گفتند، «يعنی چی مدرس؟ چرا پسرت به بزرگترا سلام نميكنه؟» جدی و خرسند از افادهٌ فرزند يك «بعله» پر معنا تحويل می داد و اضافه می كرد: «آدم بايد طوری رفتار كنه كه ديگران ازش حساب ببرن - چه در زندگی سياسی، چه در زندگی خصوصی»!

پنجهٌ وزارت چند روزه هرگز گريبان مدرس را رها نكرد، ولی چنانكه اقتضای طبيعتش بود، بعد از كنار گذاشته شدن از نهضت، به مشاغل مختلف روی آورد: مدتی با عده ای كه ايرانيان را از مرز تركيه رد می كردند رابطه داشت، بعد تعميرگاه باز كرد و در نهايت نوشت افزار فروش شد. بد خواهان می گفتند سرمايه اش را از آن رابطه يا از آدمی مشكوك به دست آورده است، ولی صالحان اين ظن را به او نمی بردند.

در فواصل اين كارها، مدرس گاه «طرح» می ريخت كه از طريق «خود آموز»ها و «چگونه پولدار شدم»ها به ثروتی برسد؛ و گاه از راه «آشپزی آسان» و «دستور طبخ خوراك های نادر»، آشپز شود. بنا به گفتهٌ خودش، تنها كتابی كه در زمينهٌ «طرح» اول خريده و خوانده بود، توصيه می كرد كه اگر به سالمندان كمك كند و در بنگاه های خيريه داوطلب بسته بندی هدايا شود، احتمال دارد انعامی بگيرد؛ و از كتاب های «طرح» دوم فقط ياد گرفته بود كه قند حبه ای بريزد. لااقل خودش مدعی بود كه دست پختش قند است، گر چه ناظران بی طرف حاصل كار را شبيه تر به صابون قم می ديدند و رغبتی به خوردنش نشان نمی دادند. به هر حال مدرس نه صاحب ثروت شد و نه استاد قناد.

آخرين خاطرهٌ زنده ای كه از مدرس داشتم، در جلسه ای بود بعد از انتصابش به رياست دفتر «وژيرار». آن روز «طرحی فوق برنامه» داشت در بارهٌ «اری گامی» [Origami]، و توضيح داد كه آن هنری است چينی.

يكی از حاضرين متذكر شد كه كلمهٌ اری گامی ژاپونی است و مدرس با غنچه كردن لب های كلفتش به گوينده فهماند كه اختلاف ميان چينی و ژاپونی ناچيز است و بعد با كلامی شمرده گفت، «نكتهٌ اساسی در اين كار اينه كه فقط از يك تكه كاغذ بايد استفاده بشه و هيچ نوع چسب هم در هنرنمايي نبايد به كار بره.» و چون شوقی برای دانستن بقيه داستان در كسی نديد، با صدايي بلندتر و لحنی قاطع تر اضافه كرد: «استادان اين فن قادرن با يك صفحه كاغذ ساده، يا رنگی، كشتی و ماشين و قصر بسازن.»

حتی اين توصيف جذاب هم توجه لازم را جلب نكرد. اين بار مدرس دست به كار شد. ورق كاغذی از كتابچهٌ يادداشتی با قطع كوچك، كه روی ميز بود، كند و با دقت چند تا بر آن زد و نتيجه را كه مكعب مستطيلی مجوف و بی اُس بود، جلو چشم همه گرفت.

«اين قراره چی باشه؟ ماشين يا قصر؟!»

مدرس گفت، «اين جلد قوطی كبريته. بفرماييد مال شما.»

تردستی دست های كوچك مدرس در اين مرحله از اری گامی متوقف ماند و بحث در بارهٌ مفاد دستور جلسه، كه مربوط به برنامه های راديويي بود، به راه افتاد.

 

پای من وقتی به راديو باز شد كه هنوز مسئولی برای اين دستگاه تعيين نشده بود و محمد رجايي، معروف به عمله، به نخست وزيری جمهوری اسلامی رسيده بود و آقا مهدی، معروف به مهتر نسيم، به رياست دفتر خان.

در واقع آقا مهدی همكاری با راديو را از من خواست. روزی حوالی ظهر تلفنی به من كرد و سرآسيمه گفت، «برای تهيه مطلب و ترجمهٌ خبر دستمون تنگه. می دونی كه اوضاع چه طوريه. خان گفته راديو نبايد بخوابه - اگه بخوابه خيلی بد ميشه، خيلی بد. برو دفتر ببين چه كار ميتونی بكنی.»

جنگ ايران و عراق در آن زمان در بحبوبه بود و دفتر راديو دچار بحران: چند نفری از گردانندگان در بغداد، كه محل پخش برنامه ها برای تهران بود، گير افتاده بودند و آنهايي كه در پاريس موظف به تنظيم اخبار بودند، شكرگيجه داشتند.

من نزديك يك بعد از ظهر در دفتر «وژيرار» بودم تا اخبار نيمروز را از تلويزيون ها بگيرم. سازمان ملل اجلاسيه ای داشت كه رجايي هم در آن شركت كرده بود.

لحظه ای كه تلويزيون را باز كردم، دوربين درشت نمايي از پای لخت بد قواره ای را نشان می داد كه اول به شكّم انداخت كه نكند كانال را اشتباه گرفته باشم يا ساعت اخبار را. ولی ترديد زود بر طرف شد، چون دوربين مختصری عقب كشيد و هيكل مفلوك و روی نتراشيدهٌ رجايي از پشت اين پا - كه معلوم بود با اشكال و بند بازی بر روی ميزی كه برای صاحب پا بلند بود گذاشته شده است و بالا تنه را بر صندلی نيم خيز كرده - ديده شد.

دوربين از روی صورت های حاضرين در جلسه عبوری آهسته كرد. هيچ كس از شرم كار رجايي به نفر پهلويي نگاه نمی كرد. يكی دو نفر برای فرو خوردن لبخند پر استهزاشان سر را پائين انداخته بودند و چند نفری با ناباوری چشم به اين منظرهٌ غير منتظره دوخته بودند و يا با گوشی های ترجمه ور می رفتند تا شايد از طريق مترجم برای پای لختی كه به جای متن خطابه بر تربيون جا گرفته بود، مفهومی بيابند.

منشی زاده بی اختيار و با خشم به همهٌ ما گفت، «اين حمال نخست وزيرتونه!»

منشی زاده از همكاران اوليه راديويی بود و تا زمانی كه اين بخش به دكان دوبلُرها و پادوان و استادان فن «خبر قيچی» بدل نشده بود، به همكاری ادامه داد.

تاجی، با صدايي كه در همه حال انعكاسی از زنگ بلور داشت، گفت، «ای داد! خدا كنه پاش بو نده! اما اگه به نكبت روش باشه حتماً ميده، گندشم همه رو ميكشه!»

رجايي داشت به دنيا شكايت می كرد كه در زندان های شاه چوب و فلك شده است.

ميمندی مثل اينكه واقعاً بوی پا به مشامش رسيده باشد، ابروها را درهم كشيد و خطاب به رجايي گفت، «خاك عالم بر سرت! تو ديوث مزهٌ شلاقو چشيدی و حالا از چپ و راست فرمون ميدی كه مردمو شلاق بزنن؟! اونم واسهٌ چی؟ يه چتول عرق! بهر يك جرعه كه آزار كسش در پی نيست»! و بعد چند بار سرش را با تأسف تكان داد و باز گفت، «خاك عالم بر سرت نامرد پدر سگ!»

ميمندی اهل شيراز بود، ولی لهجهٌ زادگاهش را در صدا نداشت، شايد از اين رو در صحبت از خواجهٌ شيراز فراوان كمك می گرفت تا از حال و هوای وطن دور نيفتد.

من يك چشمم بر صفحهٌ تلويزيون و منظر ناهنجار رجايي بود و چشم ديگرم به دنبال خبر بر نشريات روز.

همان روز «سانگی نتی» [Sanguinetti]، يكی از دولتمردان فرانسوی و ياران ژنرال دوگل در جنبش مقاومت فرانسه، مرده بود. در شرح احوالی كه از او در يكی از روزنامه ها درج بود، آمده بود كه سانگی نتی يك پايش را در جوانی و در جنگی در راه ميهن از دست داده است و بقيه عمر را با پايي چوبين به سر برده، ولی جز نزديكان كسی بر اين امر آگاه نبود، چون خود او هرگز به اين واقعه اشاره ای نمی كرد.

مقايسه دردناك بود و شرم آور: سانگی نتی پايش را در راه آرمانی گذاشته بود و دم بر نياورده بود، رجايي هم ناچار در راه هدفی تازيانه خورده بود و حالا بر بام سازمانی بين المللی فرياد دردش را سر داده بود و قصاص می طلبيد - چون گدای عاجزی كه با ارائهٌ عضوی ناقص، ترحم جلب می كند و صدقه می گيرد.

منشی زاده، با خشمی كه دم به دم اوج می گرفت و خون به صورت دويده را به طاسی سر هم می كشاند، گفت، «اگه تو تخمش زده بودن لابد حالا شلوارشو جلو دوربين در می آورد!»

ميمندی، كه اطاق را ذرع می كرد و كله اش را می جنباند، در حالی كه پشتش به تلويزيون بود، گفت، «نه بابا! تخم نداره تا روكنه!»

تاجی تأئيد كرد: «نُچ! نداره!»

ميمندی، به حالت نيمه سؤال نيمه اعتراض، پرسيد، «كی گفته كه ملت ها سزاوار دولت هايي هستند ...»

منشی زاده حالت سؤالی را ناشنيده گرفت و جمله را كامل كرد: «كه بر آنها حاكمند.»

تاجی گفت، «هيچ كدوم ما والله سزاوار اين تاپاله ها نيستيم!»

 

بچه های سازمان جوانان هم نبودند.

 

بازگشت