خانه

 

عقب نشينی

 

 

 

تعليمات چند مرحله داشت: مرحلهٌ اول نحوهٌ پناه گرفتن در صورت حملهٌ هوايي بود، مرحلهٌ دوم ساختن برانكار موقت و حمل زخميان، مرحلهٌ سوم تمرين استتار، مرحلهٌ چهارم جهت يابی، و مرحلهٌ پنجم خيز پنج ثانيه.

پناه گرفتن در زمان حملهٌ هوايي از ديگر مراحل سريعتر پيش رفت. به محض شنيدن بوق يكی از سرگردها، كه علامت شروع حمله بود، نفرات در كنار قلوه سنگ يا پشت درختی به شكم می خوابيدند و تا بوق بعدی، كه نشانهٌ رفع خطر بود، از جا تكان نمی خوردند. تنها مايه مزاحمت، چوبدستی هايي بود كه به عنوان تفنگ در دست سربازان بود و معمولاً در جست و خيزها به سر و كلهٌ خودی ها می خورد.

مراحل دوم و سوم، به دليل پاييزی بودن هوا و نوع رستنی های بيشه، با مشكل رو به رو شد. در مورد حمل زخمی ها، شاخه های خشك ريخ ته و ساقه هايي كه به ضرب آن تبرهای كذا شكسته می شد، نازكتر و تردتر از آن بود كه وزن بدن مجروح را تحمل كند. بنابراين يك جمله از اين قسمت از تعليمات بيش از بقيه در تمرين ها به كار آمد. جناب سرهنگ گفته بود: «اگر زخمی وضعش وخيم بود، خلاصش كنيد.» رسته ها فقط زخمی وخيم داشتند.

در مورد استتار، بی بر و باری جنگل مانع كار بود. تعليمات حكم می كرد همه به كمك برگ درختان مخفی شوند و خزان برگ ها را به تاراج برده بود. چند نفری از جوان ها كه به چند ساقهٌ كمتر خزان زده دست يافتند، با اظهار سليقه های شخصی به مشكل استتار افزودند.

يكی از جوان ها شاخه ها را به سبك چپقی كه پر شال می زنند به لبهٌ شلوارش گير داد و آنها را سر بالا بر بالا تنه حمايل كرد و در نتيجه به جای آنكه به هيبت درختان در آيد عين گلدانی شد كه خانم خانه فراموش كرده است گل های خشكش را دور بريزد؛ و يكی ديگر از شاخه و نی و علف، هر چه به دستش رسيد، شمشيروار دور تا دور كمر آويخت و در آخر كار شبيه به رقاصه های هاوايي از كار در آمد. بقيه از وسائل استتار بيش از يك ساقهٌ كم بار نصيبی نبردند كه آن را به علامت جنگ، چون تركه ای از برگ زيتون صلح، بر سر تفنگ های چوبيشان حمل می كردند.

جهت يابی با قطب نما كم و بيش دستگير همه شد؛ بدون قطب نما و از روی شيشهٌ ساعت در حد فهم عده ای نبود؛ بدون قطب نما و به وسيلهٌ دو شيشهٌ ساعت هرگز تجربه نشد. بنابراين تمرين ها همه با قطب نما انجام شد، با اين حال زمانی كه قرار بود افراد هر سه رسته از سه جهت مختلف فاصله ای حدود هزار متر را طی كنند و به نقطه ای معين برسند، همه از هدف لااقل پانصد متری منحرف شده بودند.

خيز پنج ثانيه بيش از ديگر مراحل تعليمات بو و برنگ جنگ و گريز داشت و به مذاق جنگندگان شيرين آمد. جناب سرهنگ توضيح داد: «بعد از هر تير اندازی دشمن، شما پنج ثانيه فرصت دويدن و پيشروی داريد، بعد تا تيراندازی مجدد بايد سينه خيز حركت كنيد و به اين ترتيب از سنگر به سنگر جلو بريد.»

همه با ذوق و هيجان در اين قسمت برنامه شركت كردند و تا آخر تعليمات هم هيچ كس به سربازان نگفت كه اين روش بازماندهٌ جنگ اول جهانی است كه در آن تفنگ حسن موسی به كار می رفت نه مسلسل و شصت تير.

 

ناهار روز اول نزديك بود به فاجعه ای تبديل شود. مأموران خريد هرگز چهل نفر را در آن واحد غذا نداده بودند، به علاوه اشتهای جوانان از صبح تا ظهر دويده را دست كم گرفته بودند،خلاصه حساب و كتاب از دستشان به در رفته بود و آذوقه كم آمد - يعنی به هر كس فقط يك ورق ژامبون و يك قوطی ماست رسيد.

هر دو مباشر عذری كه در مقابل حيرت دسته جمعی مبارزان تراشيدند اين بود كه: «آقا مهدی گفته باس صرفه جويي كرد.» اما اعتراض جای حيرت را گرفت و سر و صدای بچه ها بلند شد.

اول يكی از سربازها،( بهرام)، با عصبانيت جيره اش را به گوشه ای پرت كرد و گفت، «اينو جلو بچه بذارن قهر ميكنه.» و وقتی ديد همرستهٌ ديگری، (پسر لطف آبادی)، چشم طمع به مالش دوخته است،  روی اموالش شيرجه رفت و اضافه كرد، «اما دس خر كوتا!»

پسر لطف آبادی، از ناهار بهرام قطع اميد كرد و با خنده ای كم رمق گفت، «ببين چطوری خيز ور داشت، انگار حملهٌ هوايي شد! من فقط داشتم جهت يابی می كردم بابا، نترس!» و بعد لبخند را ورچيد و با خلق تنگی رو به مأموران خريد گفت، «اين چه مسخره بازيه در آوردين؟ گشنگی كه صرفه جويي سرش نميشه. اَه!»

بابك ورقهٌ ژامبون را جلو چشم گرفت و با تعجبی كاملاً صميمانه گفت، «عجيبه! ببين چه نازك تراشيده - خيلي جالبه! انورشو ميشه ديد.»

سليمان ، كه ژامبون رايك لقمهٌ چپ كرده بود و داشت ماستش را سر می كشيد، با اشارهٌ سر حرف همرزم را تصديق كرد و وقتی ماست پائين رفت به حرف هم آمد: «حالم گرفته شد! اينو بهش ميگن رژيم زنا، نه خوراك سربازای تو جبهه!» و برای اينكه ثابت كند سرباز است از جا بلند شد و ماهرخ به طرف داوطلبان خريد رفت.

كار داشت بالا می گرفت كه مسئولان پا در ميانی كردند و اقرار به اشتباه و از جنگاوران خواستند كه به خاطر مام ميهن و هدف والايي كه دارند اين بار گذشت نشان دهند و قول دادند كه در شام شب و وعده های ديگر غذا اين خطا را به بهترين وجه جبران كنند. ولی خشم بچه ها تا وقتی كه مأموران تداركات را به داخل ماشين رونوی قراضهٌ بخش ارزاق نينداختند و اتومبيل با سرعت به سمت دكان و بازار راهی نشد، نخوابيد.

 

استراحت بعد از ظهر اول، زير چادر فرماندهی، كه به خوابگاه عمومی تبديل شده بود، به بازی پوكر گذشت و تمرين های پس از آن به روال صبح. در فاصلهٌ راحت باش بعد از مراسم شامگاهی قرار بود حرف های ملی و ميهنی زده شود، ولی از آنجا كه كسی نطق و خطابه نمی دانست اول سر «جُك»ها باز شد، بعد هم «دلی دلی» آواز و ضرب ممد پاپهن. ضرب قابلمه ای بود كه هنرمند چون «تمپو»يي ميان دو زانو گرفته بود و صداهای ناهنجاری از آن در می آورد.

لقب «دهن گشاد» برای محمد مناسبتر از «پا پهن» بود، چون پايش در حقيقت چندان پت و پهن نبود، اما لب و لوچه اش تا بخواهيد گل و گشاد بود. در واقع دهانش عين تنبانی بود كه كشش در رفته باشد. وقتی می خواند:

«رفته بودم سقا خونه...»

تنبان بی كش شكل های غير منتظره و غريبی به خودش می گرفت. محمد باتكيه نا موجهی كه روی بعضی حروف می كرد (به خصوص بر «را»ی رفته و «سين» سقا) چاك دهن را به سمت گوش ها می كشاند و بعد كه به «فته بودم» و «قا خونه» می رسيد، فك روی سينه می افتاد.

«... سقا خونه، دوعا كونم ...»

سيلاب اول «دعا» و «كنم» يك كيلو لب را زير دماغ می چسباند و باز نوبت «رفته بودم ...» می شد.

شايد اثر ساز و آواز ممد پاپهن بود، يا صدای گريه بچه ای كه همراه يكی از متفرقه ها آمده بود، و شايد فقط بوی مرغ های بريانی كه با دود آتش به هوا می رفت كه وارتوش را ناگهان به هوس در خانه بودن و يا در طبيعت زندگی كردن انداخت و در كنار نهر آبی كه در حاشيه بيشه روان بود به رختشويي واداشت. بعد تكه طنابی را به دو درخت بست و جوراب و دستمال و شال گردن شسته را به آن آويزان كرد. جوان معروف به «راج كاپور» به استقبال اين كانون گرم و سعادت خانوادگی شتافت و برای كمك به همنوع به كِشت و پِشت بچه ای كه آرام نمی گرفت پرداخت. احمد اصوانی هم با سؤال«بچ چا كی اتو دارِد؟» وارد اين تصوير شد. اردوگاه جنگی به چشم بر هم زدنی به شكل و شمايل پيك نيك های دسته جمعی و كمپ كوليان در آمد.

در همين حوالی بود كه متفرقهٌ پشه گزيدهٌ ملتهب و بی تاب را هم برای دارو و درمان به شهر بردند.

 

روز بعد آقا مهدی مهتر نسيم همراه منوچهری و چند نفر ديگر به بازديد از ميدان مشق آمدند. اما قبل از رسيدن هيئت بازرسان، موضوع فانوسقه، سر جوانان را گرم كرده بود كه فقط بوق های پی در پی آماده باش سرگردان و دستورهای محكم و آمرانهٌ جناب سرهنگ موقتاً صحبت را در باره اش ختم كرد.

پس از ماجرای چاقوی غلافدار، كه حسرت همه را برانگيخت، هر يك از بچه­ها كه می توانست از ميان اموال شخصی النگ و دولنگی را بيرون كشيد و به سر و سينه زد تا هيئت سربازيش كاملتر شود. يكی سكهٌ سوراخ شده ای را به صورت مدال به جيب كتش زد و يكی ديگر يك سوت پيشاهنگی را به گردن آويخت، اما فانوسقهٌ راج كاپور چيز ديگری بود و تقريباً به اندازهٌ چاقوی غلافدار حسادت برانگيخت.

فانوسقه كمر بند پهنی بود از جنس برزنت و به رنگ ماشی سير كه برای حمل فشنگ و قمقمه و آلات و ادوات ديگر گيره ها و خانه هايي متعدد داشت. گرچه راج كاپور فقط چند لانهٌ آن را با لوله های آب نبات و يك ناخن گير پر كرده بود و به يكی از گيره ها يك زنجير گردن نازك انداخته بود، از ابهت فانوسقه چيزی كم نشده بود.

فانوسقه چنان همه را خيره كرد كه حتی ممد پا پهن، كه دست بگيرش هميشه دراز بود، يادش رفت بگويد، «اينو بده من.»

سليمان، وفادار به طبيعتش، به محض ديدن داوطلب خريد شد: «چند؟»

راج كاپور چشم ها را خمار كرد و گفت، «تو بودجه ات نميرسه.»

اما سليمان نوميد نشد: «صد حالا مي دم، پنجام وقتی برگشتيم پاريس.»

به راج كاپور بر خورد: «زكی! فقط صد و پنجا، اونم قسطی! گفتم كه نه بودجه اشو داری نه جنبه اشو!»

«خب خودت بگو چند؟»

«فروشی نيست جانم، فروشی نيست.»

اين گفتگو همان روز اول پيش آمد كه راج كاپور فقط فانوسقه را نمايش داد ولی به كمر نبست. ولی صبح بعد و به افتخار ورود بازرسان، تصميم گرفت آن را زينت هيكل كند.

بعد از آنكه موها را به دقت جلو اينه ای كه گوشهٌ چادر با هزار دردسر آويزان كرده بود، شانه زد و كت و شلوار سربازی را، كه هر كدام يك رنگ بود و هيچ كدام هم ماشی نبود، تن كرد، فانوسقه را از توی كيف دستيش در آورد. اول سعی كرد آن را از توی جاكمری رد كند، ولی فانوسقه خيلي پهن بود و از توی قلاب ها رد نمی شد. ناگزير آن را روی شلوار بست و برای قضای حاجت پشت درخت های جنگل رفت.

درخت های نزديكتر به نهر آب همه اشغال شده بود و راج كاپور ناچار پشت اولين درخت بی سرنشين شلوارش را پائين كشيد و فقط موقعی كه با قد خميده و قدم های كوتاه به طرف آب روان می رفت متوجه اشتباهش شد و بی اختيار گفت، «ای داد بيداد! حالا چكار كنم؟!»

چند كله از پس درخت ها سرك كشيد و اول كسی كه صحنه را ديد احمد اصوانی بود. با خنده ای كه بند نمی آمد گفت، «بچ چا خَبِر ندارين جی شدِس! راج كاپور به فانوسقه اش ريده اِس!»

سليمان، كه كمی دورتر مشغول دست به آب رساندن بود، با صدای بلند گفت، «خاك بيريز روش! ديگه حالا اگه مفتم بدی نمی خرم!»

راج كاپور مستأصل تر از آن بود كه بخواهد يا بتواند جواب بدهد - يك « تف به گور پدرت» از دهنش پريد كه هم خطاب به خودش و فانوسقه اش بود و هم به احمد اصوانی و سليمان و ديگر بچه ها كه مشغول هرهر بودند.

صدای بوق سرگردها و دستورات جناب سرهنگ بلند شد و قضيه فانوسقه رفت توی آب نمك تا بعد دو باره مطرح شود.

 

بازديد كنندگان تمرين های صبحگاهی را با رضايت تماشا كردند. منوچهری چند شعر از شاعران گمنام و كم استعداد را برای سربازان «دكلمه» كرد و مهدی رييس دفتر اطلاع داد: «فردا خبرنگارای تلويزيونای دنيايي برای فيلمبرداری ازتون ميان. روز روز بزرگيه، بنابراين همه حاضر و آماده باشين.»

 

منوچهری را در سال های پيش از انقلاب در «تهران پالاس»، كه يكی از پاتوق های من و دوستان بود، گاه و بيگاه از دور ديده بودم. موها را با «رنساژ» نقره ای جلا می داد و قامت را شق و رق نگه ميتداشت و دهن را به خنده طوری باز نمی كرد كه دندان های عاريه اش بر ملا شود. با جمعی از همدندانان، كه همه شصت و بالای شصت داشتند، به آنجا می آمد و اولين ميز كنار باغچه را اشغال می كرد و با حركات ديوانه وار دست و سرش و زل زدن های نامعقول و بی انتهايش اسباب تفريح ما را فراهم می آورد. بين ما ميز آنها به «مجمع بازنشستگان» شهرت داشت.

نخستين باری كه در پاريس ديدمش و اسمش را دانستم و فهمي دم كه از وزرا  و مشاورين خان است، هم يكه خوردم و هم از اينكه آنقدر به ريشش خنديده بودم شرمنده شدم. وقتی بهتر شناختمش، فقط جای دوستان تهران پالاسی را خيلي خيلي خالی كردم.

 

سان ديدن آن روز با اطلاعيه آقا مهدی تمام شد و رييس دفتر و منوچهری و همراهان رفتند - تازه بحث ها شروع شد و بعد ترديدها.

بيشتر جوان ها برای اولين بار می شنيدند كه قرار است از آنها فيلمبرداری شود و گفتگو از اين جا پا گرفت كه يكی گفت، «خب حالا اينا ميان عكس ما رو ميگيرن همه جام پخش ميكنن و ما ميشيم نشون كردهٌ آدمكشای خمينی.»

جوان ديگری جواب داد، «ما كه اومده بوديم اينجا كه بعدش بريم بجنگيم - اگه حاضر بوديم جون بديم كه نبايد از عكس و فيلم بترسيم.»

«كی حرف ترس رو زد؟ مقصود اينه كه بيخود آدم فدای فلان خر نشه. تو جبهه مردن فرق داره با اينكه دو تا تروريست شبونه سر آدمو زير آب كنن.»

گروه مبارزان به موافقين و مخالفين فيلمبرداری تقسيم شد و صحبت ها تا غروب طول كشيد و بالأخره جناب سرهنگ راه حل را پيدا كرد: «اونايي كه نميخوان شناسايي بشن، ميتونن صورتشونو سياه كنن.»

اين پيشنهاد، موافقين و مخالفين، هر دو را راضی كرد و جناب سرهنگ نحوهٌ سياه كردن سر و دست را برای جمع توضيح داد: «معمولاً اين كار با واكس يا روغن مخصوص انجام ميشه، اما چون قبلاً پيش بينی نشده بود، ما مواد لازمو نداريم. به جاش از دوده و ذغال استفاده می كنيم.» و بلافاصله كندهٌ نيم سوخته ای كه از شب به جا مانده بود، بر داشت و مشغول تراشيدن قسمت های سوخته شد و به كمك يك قوطی كرم «نيوآ»ی يكی از خانم ها از دوده خميری ساخت و جلو اينه ای كه راج كاپور رو به رويش نگه داشت، با دقت تمام صورت و گردن و بعد دست ها را تا آرنج به رنگ قير در آورد و ميان جوانان ايستاد.

همه با تحسين محو و مات تماشای جناب سرهنگ «گريم» شده بودند كه رنوی قراضه با تلق تلوق و سر و صدا از راه رسيد و يكی از مأموران خريد با قدم دو به طرف جمع آمد و با چشم به دنبال فرمانده گشت و چون او را در شمايل حاجی فيروز نشناخت، خطاب به همه گفت، «بساط كمپ همی امشب باس جمع شه و همه باس برگردين پاريس - آقا مهدی گفته. فيلمبرداری ام گوزيد به آب!»

جناب سرهنگ، كه عين «اَل جانسون» شده بود، ناگهان به سبك ممد پا پهن فكش را تا روی سينه رها كرد.

 

اگر درست همزمان با اين خبر، مأموران جنگلبانی فرانسه سر نرسيده بودند، معلوم نبود واكنش سربازان دو روزه در مقابل پوچ در آمدن جنگشان چه می بود. ولی كارمندان جنگلبانی به موقع آمدند و بعد از يادداشت كردن نام و نشان تك تك افراد اردوگاه، به همه اخطار دادند كه برای جواب دادن به اينكه چرا در بيشه آتش روشن كرده اند و پای درخت ها كود انسانی ريخته اند، به زودی مورد مؤاخذهٌ مقامات جنگلبانی قرار خواهند گرفت.

در زمان انتخاب محل اردوگاه، طرفداران حكومت قانون، اين نكتهٌ كوچك را فراموش كرده بودند كه در ملك قانون، هيچ چيز بی صاحب نيست.

لحن تهديد آميز مأموران منابع طبيعی، اسباب كشی را از ييلاق به قشلاق تسريع كرد. لباس ها و ابزار جنگی و چادرها و پتوها به انبارهای دفاتر مختلف منتقل شد و مثل بسياری چيزهای ديگر عاقبتش هرگز معلوم نشد.

 

بازگشت