خانه

 

آخرين ديدار

 

 

 

از دوستان دوران گذشته بی خبر بودم. بيشترشان در ايران مانده بودند - در ملك سگ های باز، چون سنگ هايي بسته. دل واپسشان بودم، اشتياق ديدارشان را داشتم، سلامتشان را آرزو می كردم. نه چيزی از آنها می خواستم، نه كاری برايشان می توانستم.

آنهايي كه ترك وطن گفته بودند، به چهار گوشهٌ جهان قلاب سنگ شده بودند - به شمالی ترين نقطهٌ اروپا يا به جنوبی ترين منطقهٌ افريقا. شوق ديدار و آرزوی سلامت اين دسته را داشتم. باز همراه با نگرانی، منتهی دلشوره ها از نوعی ديگر بود: شب شامی دارند و بر سر بامی؟

تماسم با هر دو گروه به حد اقل رسيده بود، گاه يادداشتی از راه پست، يا پيامی از طريق مسافر - بخت كه يار می شد، تلفنی هم در آغاز نوروز.

از هم تبعيديان چند نفری را می ديدم و گاه و بی گاه خويشان و آشنايانی را كه معمولاً بدون پيش درآمد و اطلاع قبلی در پاريس آفتابی می شدند.

 

از مهدی و مهين در سال دوم جنگ ايران و عراق تلفنی داشتم. مهدی گوشی را داشت و نقش زير نويس مهين را.

«چرا خبری از خودت نميدی بابا؟»

(صدای مهين: حالا لازم نكرده احوالپرسی محوالپرسی! كار بچه رو بگو قالو بكن - بگو ديگه!)

مهدی گفت، «تلفن كردم ...»

«راجع به كار بچه. شنيدم.»

«بچه» به پسر دوم اطلاق می شد.

مهدی از آن خنده هايي كرد كه منظرهٌ تمام عيار لثه و آرواره اش جلو چشمم شكل گرفت و باز صدای بی تاب مهين بلند شد:

(حالا هرهر و كركر چی؟ ميگم حرفو بزن! عجيبه ها!)

«می خواستم اسم بچه رو تو يكی از دانشگاهای انگليس بنويسی.»

تصور كردم اشتباه كرده است: «لابد مقصودت فرانسه است.»

«نه، نه - انگليس.»

(صدای مهين: يكی از معروفاش، از خوباش، چمدونم - ميدونه ديگه. بگو.)

گفتم، «من از پاريس تو يه دانشگاه انگليسی به جاش اسم نويسی كنم؟ خودش كه لندنه ...»

«نه ديگه، همين - الان تهرون پيش ماس. اين روزا برگردوندنش به انگستان سخته. جوونارو ميبرن جبهه - ميدونی كه. اما اگه دانشجو باشه، يعنی از يكی از دانشگاها ورقه داشته باشيم ...»

(صدای مهين: اِ - ميگم بگو از معروفا)

«... از يه دانشگاهه با اسم و رسم، اونوقت ميتونيم روونه اش كنيم. بی ورقه مشكله. نبايد ميومد...»

(صدای مهين: ترو چه به اين حرفا! اومد كه اومد - دلش تنگ شده بود، يعنی نياد؟! واقعاً كه خيلی ... حالا حرف اصلی رو بزن - جرّ منو در نيار!)

«... دلتنگی و از اين حرفا. خودت بهتر ميدونی. حالا تو چه كار ميتونی بكنی؟»

«والله تو انگليس هيچ كار. اونجا خودش بايد تقاضای اسم نويسی بكنه و دیپلمهای O level و A level ...»

«دیپلم میپلم يخ دور! ...»

(صدای مهين: الله و ربی! تو چه كار به اين كارا داری مرد؟ حالا وقته اينه كه داستان چمدونم، حكايته چمدونم، سرنوشت بچه رو تعريف كنی؟! يه باره به همهٌ عالم بگو رفوزه شده ديگه! خب نداره كه نداره، شده كه شده - ميگم بگو اسمشو بنويسه، اينكه انقد حرف نميبره. تو يه دانشگاهه معروف، وگرنه نميشه.)

«... خب چه كار ميتونی بكنی؟»

گفتم، «گفتم كه - تو انگليس هيچ كار. اگه بخوای پاريس اسمشو يه جايي می نويسم ...»

مهدی پرسيد، «پاريس؟» مخاطب سؤال ظاهراً مهين بود نه من.

(صدای مهين فوراً بلند شد: نه، نه - انگليس، پاريس لازم نكرده.)

لازم نبود ولی مهدی تكرار كرد: «نه همون انگليس.»

می دانستم هرگونه توضيح بی فايده است. بنابراين به جای اينكه بگويم، «اگه مقصود بيرون فرستادن بچه اس، فرانسه و انگليس فرقی نميكنه»، گفتم، «در اين صورت خيلی معذرت ميخوام - مطلقاً كاری نمی تونم بكنم. حتی اگه انگليسم بودم كاری نمی تونستم بكنم.»

(صدای هيستريك مهين: ميگه نه؟! ميگه نمی كنم؟!)

مهدی، احتمالاً برای اينكه من بقيه حرف های درهم و برهم مهين را راجع به بی لياقتی ها و شايد هم كارشكنی های خودم نشنوم، صدا را بلند كرد و گفت، «ای بابا! تو اين همه سال انگليس بودی، اين همه آشنا اونجا داری، كار به اين سادگی رو نمی تونی بكنی؟»

«از من كارای مشكل بخواه مهدی جان.»

در لا به لای جيغ های بريده بريده و عصبی مهين ، مهدی فقط فرصت كرد بگويد، «ما رو از خودت نا اميد كردی دختر. فعلاً خداحافظ» و خط قطع شد.

ديگر از آنها هيچ خبری نبود.

 

خونريزی های گلوی من در سفر به امريكا و بعد از سخنرانی دومم شروع شد، ولی عمل جراحی و برداشتن «كيست» در بازگشت به پاريس صورت گرفت. دو هفته ای بود از بيمارستان به خانه آمده بودم كه مهدی و مهين پيداشان شد.

در را كه باز كردم مهين چند لحظه خيره خيره و اخم آلود نگاهم كرد و بعد با عصبانيت گفت، «تو كه سر و مر و گنده ای! گفته بودن سرطان مرطان چمدونم چی چی داری! مگه عمل نكردی؟»

با خنده گفتم، «چرا. خبرا چه زود به تهرون ميرسه.»

جراحم دستور داده بود سيگار نكشم و خيلی آرام صحبت كنم. دستور اول را ناشنيده گرفته بودم و دومی را در حد امكان - كه ناچيز بود - اجرا می كردم. در وقت جواب، صدايم بيش از آنچه حكم حكيم اقتضا می كرد نرم بود، چون به مهين حق می دادم كه خلقش تنگ باشد - لابد رنج سفر را برای آخرين ديدار بر خود هموار كرده بود.

مهدی گفت، «تهرون كه نه - ما الان يه ماهيه آمديم بيرون. خبرو لندن شنيديم. ايرج بهمون گفت.»

گفتم، «بد كرد - چيز مهمی نبود كه خبرشو بده.»

مهدی گفت، «اولشم شايد خيال نداشت بده. وقتی ما گفتيم داريم ميريم پاريس گفت كه تو مريضخونه ای.»

خيالم آسوده شد كه سفر اگر رنجی داشته است، من مسببش نبوده ام.

مهدی ادامه داد: «امروزم الله بختكی گفتيم بيايم اينجا - شايد باشی.» برای اينكه ترديدش را از «بودن من» كاملاً نشان بدهد، «شايد» را چند متری كشيد.

مهين همچنان با سگرمه های درهم چشمش را در دالان باريك و تاريك خانه به صورتم دوخته بود. ناگهان با كلافگی مرا پس زد و به سمت اطاق نشيمن به راه افتاد و گفت، «بيا اينجا ببينمت.»

مهدی به دنبال مهين و من به دنبال مهدی وارد اطاق شديم. در راهرو جز آنكه صف تك نفره ببنديم چاره ای نداشتيم وگرنه خطر تصادم با در و ديوار می رفت.

مهدی سهمش را از ضرب دست مهين بر تخت سينه، در آستانهٌ در دريافت كرد تا به نگاه مهين امكان دهد كه بی مانع و در نور بيشتر اطاق به معاينهٌ صورت من بپردازد.

«تو ليفتين كردی!» در لحن مهين سؤال نبود، يقين بود.

گفتم، «نه بابا - ليفتينگ [Lifting] چيه؟ مگه خلم؟»

مهين با حركت سر و كله و نازك كردن پشت چشم، كه معنايش ناباوری مطلق بود، گفت، «نه؟! پس چرا پوستت چمدونم صاف و صوفه، چمدونم كشيده اس؟» زهر صدا و تلخی نگاه مهين «صاف و صوف» را پر چين و چروك می كرد.

من تازه متوجه رخسار مهين شدم: شبكه ای از خطوط ريز و درهم، چون سايه توری، بر صورتش افتاده بود - در كنار چشم ها، دو طرف لب ها، بر پيشانی و گونه ها. پير شده بود و انسانتر. قيافه از حالت ماسك در آمده بود چون گذر زندگی در آن دويده بود. برای يك لحظه خواستم احساسم را برايش بگويم، ولی به موقع جلو زبانم را گرفتم - مهين كه يك عمر نخنديده بود تا پوستش خط بر ندارد، بی شك حرف های مرا درست تعبير نمی كرد. بنابراين به حالت شوخی و در جواب حرف او گفتم، «خيال می كنم چاق شده ام. خيليم دلخورم. اما خب تو بيمارستان نه سيگار خبری بود نه حرف - فقط خوندم و خوردم و خوابيدم.»

مهدی گفت، «آره آب زير پوستت رفته. فرنگ خوش ميگذره ديگه.»

مهين هنوز مرا به خاطر زنده بودن نبخشيده بود، «خوشگذرانی در فرنگ» هم خشمش را تشديد كرد - در نتيجه به ياد بدبختی های خودش افتاد. مطابق معمول با جملاتی بی در و پيكر و بدون فعل و فاعل از اينكه جواهراتش را دزديده اند، چند بار به رستورانش ريخته اند، برای سفرش درد سر ايجاد كرده اند و ... و ... و ... شرح كشافی گفت. «من پدرم درومده. من كه مثه تو اينجا نيستم كه چمدونم هيچ غم و غصه، چمدونم نداشته باشم.»

من با حركت دست و سر به اطاق دراز و كم عرض و بی نور كه عمده ترين اثاثش كپه های كتاب و تل های كاغذ بود، اشاره كردم و گفتم، «اگه حاضری مثه من زندگی كنی خب پا شو بيا اينجا.»

نگاه مهين به اطراف پر از تحقير بود و جواب به من فقط، «وا!»

مهدی حرف را عوض كرد و گفت، «ما داريم ميريم امريكا پيش پسر.»

«پسر» به فرزند ارشد اطلاق می شد.

مهين، كه با ملاحظهٌ فقر مالی عجالتاً به زنده بودن من رضايت داده بود، اخم را شل داد و اضافه كرد: «يعنی ميخوايم بريم - حالا كو؟ كی ميتونه؟ ويزا چه طوری؟ مگه ميدن!»

مهدی دنبال صحبت را گرفت: «آره - مثه اينكه كار آسونی نيست.» بعد روی صندلی چوبی، كه يكی از ميله های پشتش نيمه شكسته بود، مختصری جا به جا شد و با جمع كردن لب و لوچه، كه هميشه پيش در آمد تقاضايي بود، ادامه داد: «راستش برای همين امروز اومديم اينجا. گفتيم اگه مريضخونه باشی كه يه گردشی كرديم، اگه گيرتم بياريم كه حلال مشكلات مايي.» بعدش هم خنده ای سر داد كه يعنی ببين چقدر داريم ترا بزرگ می كنيم.

من چون نفهميدم چه بايد بكنم كه اسباب بزرگی فراهم آيد، منتظر توضيح ماندم.

مهين توضيح را داد: «خب تو كه راهو چمدونم چاهو اينا رو بلدی ديگه.»

گفتم، «راه و چاه خاصی نداره. بايد برين سفارت امريكا ...»

مهين با كم حوصلگی گفت، «بَهَه!»

و مهدی بلافاصله پی بهه را گرفت: «نه - اينطوری كه نه. ميريم، البته سفارت كه ميريم. منتهاش سفارش مفارشی بايد قبلاً شده باشه - وگرنه ممكنه تقاضای ويزا رو رد كنن. مُهر قرمز كه تو پاسپورت بخوره ديگه خر بيار و باقالی بار كن.»

«گيرم سفارش لازم باشه، من سر پيازم يا ته پياز؟!»

مهدی گفت، «خودت كه نه.» و با لحنی كه می رساند من بايد فوراً متوجه بشوم مقصود كيست، ادامه داد: «دوستانت.»

من از دير انتقالی خود شرمنده بودم، ولی جز كشيدن بار شرمساری كاری از دستم ساخته نبود. به رغم همهٌ كوشش ها، ذهن از نام و نشان كسی كه بر سفارت امريكا نفوذ و نظارتی داشته باشد، به كلی خالی بود.

مهين چند بار گردن بلند و خوش تراشش را، كه حتی بيش از صورت رد پای زمان را بر خود داشت، از سمت من به طرف مهدی گرداند و با يك «بههٌ» ديگر از كندی من و شوهر شكايت كرد.

نگاه من با پرسش متوجه دهان مهدی بود. مهدی دستی به چانه كشيد و گفت، «دست وردار! خودتو نزن به كوچهٌ علی چپ! يعنی ميخوای بگی نميدونی كيو ميگم؟»

«باور كن نميدونم. كيو ميگی؟»

مهين گفت، «اِ! خان ديگه! اِ!»

ظاهراً چنان حالت تعجبی بر صورت من نقش شد كه مهدی رو به مهين انصاف داد: «مثه اينكه راستی راستی مقصودو نفهميده بود.» و بعد رو به من كرد و گفت، «برا اون كه كاری نداره. يه تلفن بكنه ... فقط به كسی نگه برا ما كاری كرده ... ميدونی ايرون اگه بدونن اسباب زحمت ميشه ... فقط يه تلفن ... »

من برای يك آن باز به دوران انقلاب برگشتم -

به شبی كه شام منزل مريم بوديم - همراه خويشان شوهر مريم و مهين و مهدی - به حرف های آن شب و تمسخری كه مهدی نسبت به هواداران خان داشت. تمسخر نه، كينه داشت. صدايش باز در گوشم زنگ زد كه با ذوق به جمع می گفت: «يكی از طرفداراشو مردم تيكه تيكه كردن!» و نگاهش دوباره در ذهنم زنده شد كه به من می گفت: «نوبت تو هم همين روزا ميرسه.»

همان صدا بود، اين بار با نرمش؛ همان چشم ها بود، منتهی با نگاهی بره وار، كه حالا از من می خواست كه از خان بخواهم. تازه چه؟ كاری كه دلال ها و كار چاق كن ها در قبال چند صد دلار فيصله می دادند.كاری كه نه فقط در شأن خان نبود، امكان انجامش را هم نداشت.كاری كه در عين حقارت، به شرط آن به خان رجوع می شد كه پنهان و سر به مهر بماند.

جراحم به من گفته بود كه آرام صحبت كنم، اما اخطار نداده بود كه اگر به هيجان بيايم، حتی بدون سخن، نتيجه يكی است. احساس كردم بخيه ها، تكه های گوشت حلقم را سانتيمتر به سانتيمتر رها می كند - درست مثل نخی كه از درز لباسی بكشند - و شكافی باز و ريش ريش درپشت می گذارد كه فقط لختهٌ خون پرش می كند. و كلمات بيرون ريخت.

صدا چنان پر خش بود كه به گوش خودم غريبه آمد و جملات چنان آشفته كه به هذيان های مهين می مانست. ميزان خشم، متناسب موقعيت نبود: مهدی و مهين، مهين و مهدی هميشگی بودند و مثل هميشه فقط در اين فكر كه كارشان راه بيفتد. نه در توقعشان تازگی وجود داشت، نه در پرت بودن اين توقع. ولی بازگشت چند لحظه ای به درون و دوران انقلاب دوباره آنقدر منقلبم كرد كه خشم آن زمان باز بيدار شد. حرف می زدم به فرياد، به فرياد خفه و گره خورده در خون كه با جيغ های تيز مهين بريده می شد و در جنجال جمله هايش گم.

مهين در لا به لای جير جيرهای مداوم، گناهان مختلف مرا بر می شمرد كه بسياريش نامفهوم بود و بقيه اش تكراری:

«اصلاً مگه تو چمدونم خيرت به ما ميرسه ...؟ اون از كار بچه ... واسهٌ يه ورقهٌ ناقابل ... وقتيم من عروسی كردم كه پدرت نه پاتختی چمدونم نه پا گشايي ... خودتم: شبانه روزيه ... درس داره ...»

اينها را مكرر شنيده بودم - «اِ ، برو بابا! در آستانهٌ مادر بزرگ شدن هنوز گلهٌ ...»

با جيغ: «مادر بزرگ؟ ...» جيغ مجدد: «مادر بزرگ؟ ... مگه تو خودت نرفتی؟ چمدونم نرفتی؟»

«چی ميگی؟ كجا نرفتم؟»

«امريكا ديگه ... پس كی برات ويزا گرفت؟ برا تو چمدونم خوبه؟ برا ما نه؟ ...»

«اينقدر ياوه نگو! من از طرف دانشگاهه ...»

«آره، يا شبانه روزيه يا دانشگاهه ... اونم از اون دوست جنده ات انيس ...»

هذيان به اوج رسيده بود. «چی؟! اين مزخرفات چيه؟ پای انيس طفلكو چرا ميون می كشی؟ خجالت داره! از بس تو اون ملك نشستين و دائم از پائين تنه ...»

«پس نه! همون انيس ... جنده اس ديگه! ... ميخواس مهدی رو بلند كنه ...»

«انيس؟!!!» جنبهٌ مسخره بودن حرف ها بر ديگر جنبه هايش می چربيد و در ضمن كار باز شدن بخيه ها را سريعتر می كرد.

مهدی خودش را روی نيمكتی كه من و مهين بر آن چون دو خروس جنگی شاخ به شاخ شده بوديم، و در كنار مهين، جا داد و به زنش گفت، «تو بی خود خودتو ناراحت نكن. حالا اين حرفا رو ول كن. بذار من باهش راجع به ويزامون حرف بزنم.»

من خون و بزاقی را كه در دهنم جمع شده بود فرو دادم و گفتم، «من راجع به هيچ چی با تو حرف ندارم.»

مهين با رنگی پريده و پره های بينی باز از جا پريد و كلاه مهدی را كه روی ميز كنار نيمكت بود به زمين انداخت و از توی كيف بزرگ خرجين وارش يك كيسهٌ پلاستيكی با مارك Ed. در آورد و آن را روی ميز وسط پرت كرد و با بزرگواری گفت، «من، من،