خانه

 

عزا و عروسی و زيارت

 

 

مرگ و ميرهای ديگر هم در اين سال ها پيش آمده بود - در ميان خويشان يا صاحب نامان - كه بعضی، بر خلاف عرف، دردی بر دلم ننشانده بود و بعضی، بر خلاف انتظار، زخمی عميق از خود به جا گذاشته بود.

 

خبر فوت خاله شوكت روزی رسيد كه من عازم رفتن به جلسه ای بودم كه در هتل «لوته سيا» [Lutetia] برگزار می شد. از شنيدن خبر حتی جزيي از غمی را كه در مرگ خاله طلعت داشتم احساس نكردم - نه فقط از اين رو كه اين بار شاهد ماجرا نبودم، بلكه به اين دليل كه سرشت خاله شوكت نوعی واكنش می طلبيد و بزرگ منشی خاله طلعت واكنشی ديگر. به يقين می دانستم كه اگر خاله طلعت در غيبت من چشم از جهان می بست غم از دست دادنش برايم دو چندان می شد، همانطور كه اطمينان داشتم اگر بر بالين خاله شوكت حضور هم می داشتم بر ملالی كه از شنيدن خبر بر خاطرم نشسته بود چيزی افزوده نمی شد.

به جای لباسی كه در بر داشتم پيراهنی سياه بر تن كردم - طبق رسم حاكم كه مغاير ميل باطنم بود - و راهی هتل شدم.

«لوته سيا» از مهمانسراهای طراز اول پاريس به شمار می آمد و نام رومی اين شهر را با غرور بر سردر داشت. محل در خور تعداد بيشمار حاضرين و برازندهٌ تجمع پر شكوه آن روز انتخاب شده بود. در آن زمان دو سالی بيش از ديگرگونی مملكت سپری نشده بود و تب تبعيديان هنوز تند بود. به علاوه آن روز خان برای نخستين بار در محفلی عمومی ظاهر شد - بدون اطلاع قبلی - كه شوق و شور حاضران را به اوج رساند و فرياد «درود بر» و «پايدار باد» را به گنبد تالار.

من چنان در جمع آن هموطنان سر خوش بودم كه همزبان با آنان شعارها را تكرار كردم - كاری كه در گذشته هرگز در زندگی نكرده بودم، و چنان سرزنده كه از فكر خاله شوكت به كلی غافل ماندم - يادی كه در كذشته هم كمتر با من بود.

 

داستان مجلس ترحيم صدر اعظم كوكی را از سركار خانم شنيدم و آگهی تسليت توأمان چاخان و سيف را، به همين مناسبت، در نشريه ای خواندم. توصيف های سركار خانم هم به تفصيل بود و هم به طنز - بی آنكه در آن بد خواهی يا كينه توزی باشد؛ لحن آگهی آن دو يتيم نه سوزناك بود نه مبارز - با اينكه می خواست هم اين و هم آن باشد.

 

در سوگ شاه بی پروا گريستم. برای من مرگش نمودی  از پيروزی مجدد خمينی  بود و نمادی از مرگ تمام غريبان. هم بر احوال كارهای خطايش اشك ريختم و هم بر آثار اعمال صوابش. اشكم هم از سر عجز بود و هم از روی غم، هم در مرگ او بود و هم در رثای سادات.

 

واكنشم در مقابل مرگ با احساس هايي توأم بود و از احساس هايي بری كه با معيارهای متعارف پذيرفته نبود - اين را می دانستم. مثلاً از خبر در گذشت هايده، آوازه خوان پر آوازه، آنقدر متأثر نشدم كه از شنيدن عكس العمل مصلحی كه صلاح ديده بود از مرده ريگ آن فقيد مسجدی در «لوس آنجلس» بر پا شود - لابدبه شكرانهٌ آن كه مسجديان اين خواننده را از خانه اش رانده بودند. يا كشته شدن فرخزاد، كه نه می شناختم و نه به هنرش ارادتی داشتم، همانقدر منقلبم كرد كه بی خيالی ايرانيان در مقابل اين قتل - گويي كه سلاخی اين هنرپيشه به دست مريخيان صورت گرفته است در كره ای ديگر.

 

شادی از مرگ، حتی مرگ كسانی كه مرگ ارژان بودند هم ، با طبع من تباين داشت اما از ديدن لاشه های متلاشی و رَش های خون، بعد از انفجار بمب در حزب جمهوری اسلامی، شاد بودم و برای آنكه شاهد همهٌ دقايق باشم به تماشای تصاوير رنگی حادثه به منزل دوستان رفتم چون تلويزيون خودم سياه و سفيد بود.

 

در گذشت بزرگانی چون خانلری و اخوان در ايران، گرچه به مرگی طبيعی بود، همه به گمانم قتل عمد می آمد. اعدام فرخ رو پارسا، كه استاد گرامی من بود، و شهين باوفا، كه پرستاری سربلند و با من بيگانه، كه بی گمان جز آن نبود.

 

هيچ كس نمی فهميد چرا از فوت محمد علی ميرزا زخم هجران خورده ام و از مرگ شهره دختر خاله ام درد فراق كشيده ام. (زخم را فقط خبر به سلامت جستن منوچهر ميرزا مرهم نهاد، و درد را حتی آگاهی به عافيت خاله عفت درمان نكرد.) فقط خودم می دانستم كه با محمد علی مهر و صفايي در خاك خفته است كه جايگزين ندارد، و با شهره كودكی معصومانه ای كه جبران نمی پذيرد.

 

نمی دانم چگونه و چرا يكبار در مجلس ختم زنی شركت داشتم كه نمی شناختم و با خويشانش هم نزديكی نداشتم. برای تنها كسی كه در آن محفل دل سوزاندم داماد فرانسوی خانواده بود كه از غريو و غوغای عزاداران در عذاب بود و از چای نوشيدن و حلوا بلعيدنشان  در حيرت.

 

خبر پيوندها وجدايي های دوستان و افراد خانواده هم چند به چند می رسيد، كه گاه باعث تعجب يا تشديد احساس غربت می شد، و گاه موجبات خنده يا شادی را فراهم می ساخت.

ازدواج حميد، بلافاصله پس از مرگ مادرش، خاله شوكت، برای همه غريب بود - بيشتر از اين جهت كه ديگر كسی به زن گرفتن او اميدی  نداشت. حميد همسری برگزيد كه هيچ كس در خانواده نمی شناخت، و صاحب پسری شد كه سركار خانم جز «ميخ تابوت» نامی برايش قائل نبود - به ويژه بعد از  زمانی كه پدر به هوای بازی با پسر زمين خورد و پايش شكست.

كاری كه محمود كرد حتی از ازدواج برادر كوچكترش، حميد، هم غريب تر بود. نخست زن جوان بيست ساله ای را «قول نامه» كرد به بهای 200 هزار تومان در جا و وعدهٌ پرداخت يك ميليون به وقت خطبهٌ عقد. اما حميد چنان از معاملهٌ محمود احساس غبن داشت كه رأی برادر ارشد را زد و عروسی سر نگرفت. در نتيجه محمود ناگزير شد به لطف گاه به گاه بيوهٌ يكی از همكاران قديمش دل ببندد كه شير بهايش، بدون عقد و ازدواج، به مراتب سنگين تر از معاملهٌ «قول نامه» ای آب خورد.

من در واقع شنوندهٌ اين اخبار بودم و با دو پسر خاله غريبه - بنابراين با هيچ كدام از اين كارها احساس ارتباط نمی كردم. فقط از تجسم بازی های كودكانهٌ حميد در پيرانه سری و معاملات تجاری محمود در لباس نامزد بازی خنده ام می گرفت.

 

خبر طلاق مريم و ازدواج علی را از دوستان مشترك گرفتم و از هر دو يكسان شاد شدم. از اين دو دوست سال های سال بی خبر ماندم. سكوتشان را - به هر دليل كه بود - محترم داشتم، و مهرشان را - در هيچ حال - از دل نبردم. پولی راكه به مريم مقروض بودم برايش حواله كردم، ولی دين دوستی اش بر جا ماند چنانچه دينم به علی، كه هم مادی بود و هم معنوی.

 

به جشن های عروسی دوستان و آشنايان در غربت، مهاجرت، تبعيد، وطن دوم - هر چه كه اسمش را می گذاشتند- كمتر می رفتم واگر می رفتم در جمع غريبه بودم و تماشاگر می ماندم.

كمتر جمعی را چون گروهی كه به عروسی ايرانيان خوانده می شود نا متجانس ديده ام. در اين ضيافت ها - از مجلل ترينش گرفته تا ساده ترين - رده ای از مسائل و گروهی از افراد، به چشم من، ثابت بود:

يك دستهٌ اركستر - گاه به عنوان تنها گروه، گاه به عنوان گروه يدك - كه پيش از ظاهر شدن نغماتش از طريق نوار به سمع می رسيد و پس از ظاهر شدن همان آهنگ ها را می نواخت و از حضار كفی مرتب برای تك تك و جملگی اركستر می طلبيد.

چند  كودك خرد سال  -كه بلافاصله پس از جست و خيزهای  آغاز شب از شب نشينی خسته می شدند و می خواستند بخوابند و از بزرگسالان وعدهٌ سر خرمن می گرفتند: «بعد از شام بر می گرديم»، «صبر كن رقص شروع شه، اونوقت»، «بابا داره حرف ميزنه، حرفش كه تموم شد ميريم خونه».

چند جوان مو روغن زده با كت و شلوارهای دوخت رم - كه تصور می رفت اگر دهان باز كنند فقط می پرسند: «پارله ايتاليانو؟»

دو مادر بزرگ شسته رفته - كه از اول تا آخر مجلس بر صندلی های موجود می نشستند و حتی با كسی طرف صحبت نمی شدند.

سه چهار  مرد مسن با لباس های متحدالشكل «گانگستری» سرمه ای راه راه - كه در محل پذيرايي در كنار هم بالا و پايين می رفتند ولی چشم به ديگران مهمانان داشتند.

دختر خانمی چركتاب و كوتاه گردن - كه با لباسی قرمز و سنجاق سينه ای بر يقه شباهتش به افسران مكزيكی صاحب مدال چون و چرا نداشت.

صدای خنده ای -كه صاحب روشنی نداشت و چون ماشينی كه راحت راه بيفتد و با يك حركت خاموش شود به تناوب قطع و وصل می شد.

آقايي -كه مصر بود با تحسين و تعريف همه را به همه معرفی كند ولی در اين كار ناموفق بود، چون درست در لحظه ای كه  صفتی آبرومند برای نشان دادن شغل و يا منصب معرفی شونده لازم می نمود مكثی طولانی و ناموجه داشت كه شغل و منصب را، هر چه بود، تا حد آفتابه داری مسجد شاه بی آبرو جلوه می داد.

كسی -كه مدعی بود با همهٌ عموها ودايي ها عرق خورده است و هيچ كدام از نشانی هايش شباهتی به عموها ودايي ها نداشت.

دكولته ای -كه چاقی های غير منتظرهٌ صاحب لباس را عرضه می كرد: گوشت قلنبه ای را در زير بغل يا برآمدگی ناهمواری را بر ران.

مردی با اسمی آشنا و غير جدی - اسماعيل سه كله يا علی گلابی - كه هر گونه صحبت جدی را با او ناممكن می ساخت.

هميشه دراين محافل خانمی ميانسال «لامبادا» را چنان جدی  می رقصيد كه گويي قصد ضربه فنی كردن حريف را دارد.

هميشه آقايي در اين مجالس بالأخره دل به دريا می زد و به آهنگ بابا كرم نوعی «لزگی» به نمايش می گذاشت كه حاصلش نثار تعدادی مشت ولگد به ديگر رقاصان و رانده شدن خودش به حاشيه پيست بود.

هميشه زنی كه متخصص آهنگ های «نی ناش ناش» و «رنگ شاطری» بود به محض ورود به محل با همه طی می كرد كه اصرار بی اصرار كه قصد هنر نمايي ندارد، و نشان به آن نشانی كه هم قر اول از او شروع می شد و هم قر آخر به او ختم.

هميشه مردی در ميانهٌ راه پنجاه به شصت، در اين ضيافت ها حضور داشت كه تكنيك ساده ای برای رقص «سلو» پيدا كرده بود: دو دست را به كمر می زد واز پهلو قدم هايي منظم و كند در طول تالار بر می داشت اما از آنجا كه به يك نقطه خيره بود اين توهم را به وجود می آورد كه مشغول گز كردن اطاق است.

دراين جشن ها هميشه مهمان شاهد شادی مادر نو عروس و نگرانی مادر شاه داماد بود: شعف اولی شبيه كسی بود كه باری سنگين را سرانجام به مقصد رسانده است، و دلواپسی دومی چون كسی كه سرو آب داده و پرورده اش در حال خاك به خاك شدن است.

بيش از هر چيز ديگر اين مشاهدهٌ آخر به من دراين مجامع احساس غربت و بيگانگی می داد. در تنها موردی كه آن را نديدم در مراسم ازدواج دختر بزرگ خاتون و هومان بود كه تصور صاحب خانگی داشتم.

 

خاطرهٌ زيارت «حضرت» در پيشگاه «اعليحضرت» چون پرده ای از عروسی و عزای توأم بر ذهنم نشسته است.

در دورانی كه كورس يك شاه جوان می گفت و صد شاه جوان از دهن می ريخت، بارها اصرار كرده بود كه از شاهزاده ديدن كنم و هر بار جواب منفی گرفته بود. دليل اصلی من برای رد دعوت اين بود كه مايل نبودم به هيچ روی و در هيچ كجا كورس معرف من باشد؛ و دلايلی كه برای نرفتن ذكر می كردم اينها كه: من نه پيشنهاد بكری دارم، نه حرف ناگفته ای - به علاوه از تشريفات درباری بی اطلاعم.

تا روزی كه دوستی كه صديق می دانمش و عزيز می دارمش از من خواست شهريار را ببينم و من پذيرفتم. اين ملاقات شأن نزولی نداشت جز آنكه وارث تاج و تخت خواسته بود كه در هر سفر چند ده نفر از هموطنانش را ببيند و از آراء و افكار آنان با خبر شود - كه به خودی خود تصميم خجسته ای بود.

در آن نشست قرار بود سوای من آن دوست باشد و بابك، و خانمی و آقايي كه من نمی شناختم. خانم ناشناس، به دلايلی كه ذكر شد و من به خاطر نسپردم، نيامد و آقای ناشناس آمد و به هزار و يك دليل می توانست كه نيايد.

اين حضرت اسم يكی از استان ها را بر خود داشت و چنانكه مرسوم است زادگاهش شهرستانی در قطب مقابل شهر شهرتش بود: در لرستان به دنيا زاده شده بود، خراسانی خوانده می شد.

آقای خراسانی كوتاه قد و سبزه رو بود و بر سرش دسته ای از موی فلفل نمكی - چون فرچهٌ ريش تراشان - روئيده بود. شياری كه چون راه مالرو در ميان زلف حضرتش باز مانده بود سر را به فرچهٌ مستعملی شبيه می كرد. زبان حضرت خراسانی هم به همان اندازه از سرخی به دور بود كه سرش از سبزی فاصله گرفته بود  ولی بر خلاف زلف، كه به محض ورود اسباب حظ بصر را فراهم كرد، دهان در نيمه های نشست به شيرين زبانی پرداخت.

چنانكه دوست گفته بود نيت شاهزاده شنيدن بود نه گفتن و اشتياقش به آگاهی از نظرات ما نه اظهار نظر كردن. حضرت خراسانی در آغاز خاموش بود، احتمالاً به اين دليل كه دوست رشتهٌ كلام را در ابتدا به من سپرد و مسير صحبت به طور طبيعی به سمت بابك سوق يافت. اما هنگامی كه نوبت سخنگويي به حضرتش رسيد به نظرم آمد كه دليل سكوت رعايت نزاكت يا نوبت نبود، بلكه حالت خلسه ای بود كه بر اثر شرفيابی حادث شده بود.

شعارهای حضرت خراسانی از مقولهٌ حرف های كورس بود كه، گرچه دور از گوش اغيار ادا می شد، لااقل در محضر شاهزاده نبود كه آدمی را معذب سازد:

«ملت ايران اصولاً نمی تواند بدون شاه سر كند.» (گويي كه ملك كندوی عسل است و پادشاه ملكه اش.)

«ملت هرگز نگفته است، هرگز نخواسته و هرگز نتوانسته است كه شاه را براند.» (مگر حضرتش در دوران انقلاب در ايران نبود؟ قبول كه ملت دچار اوهام بود، ولی گفت و به صدای رسا هم گفت كه «شاه بايد برود».)

«دو قطب مذهب و سلطنت مكمل يكديگرند و تا بوده چنين بوده و چنين نيز خواهد بود.» (تكليف تاريخ در ميان چيست؟ و كی اين پيوند ناميمون برای مردم ثمری داشته است؟)

سؤال ها از دل من بر می خاست كه خواهان مشروطه بودم و برای مداحی گمراه كننده ظرفيت نداشتم. اما آقای خراسانی دور بر داشته بود و لجام گسيخته می تاخت - گاه چهار نعل و گاه يرتمه در ميدان سخن همه می دويد. حركات شتابزدهٌ سر و دستش نه فقط جبران كندی جملات و تكرارهای معلم گونه اش را نمی كرد بلكه صحنه را رقت بار می ساخت و تماشاچی را مكدر.

شاهزاده در اين مدت ساكت بود و جا به جا شدن های دوست دال بر عذاب روحی اش.

وقتی حضرت خراسانی اختلاط دين و دولت را بی اهميت قلمداد كرد و پيشنهاد داد كه می توان «همون اشراق خودمون» را جايگزين آن معجون كرد، بابك از كوره به در رفت. با لغت نامهٌ سالخوردگان و جمله بندی هايي كه خاص خودش بود رو به حضرت گفت، «خير آقا، فرمايشات شما نه وافی به مقصوده، نه كافی برای ادارهٌ مملكت. عرفان پيروانش رو دعوت ميكنه كه به حق بپيوندن و ما هم به همهٌ زائرين اون راه ميگيم: سفر خوش - نه بيشتر! با تصوف كه ملكداری نميشه كرد. صحبت ما از دمكراسيه و منزه كردن دولت از دين.»

شاهزاده پيش از من و دوست نفسی از روی رهايي و رضايت كشيد و قبل از آنكه حضرت خراسانی عنان اختيار را يكباره از كف بدهد، من اشاره كردم كه وقت رفتن است.

در خيابان ما هر سه شتاب داشتيم كه با آقای خراسانی وداع كنيم، ولی تا حضرت هجرت فرمود جان ما به لب رسيد. من به نگاهی عتاب آميز به دوست اكتفا كردم و او به اين جواب قناعت كرد كه: «بنده بی تقصيرم - ديگران تعريفش را كرده بودند.»

 

طی ملاقات،  شهريار به سؤال های بابك و من جواب هايي ساده و بی ابهام داده بود و چند پرسش خودش را به اميد يافتن پاسخی كه راه حلی باشد عنوان كرده بود. در مجموع من و بابك هر دو را به ياد احمد شاه انداخته بود. بيشترين وجه شباهت آخرين پادشاه قاجار و وارث تاج و تخت پهلوی در اين بود كه هر دو از پدران و سرنوشت پدرانشان آموخته بودند.

در طول راه از اين همه صحبت كرديم و از اينكه شاهزاده تملق های آقای خراسانی را به ريش نگرفته بود - خصوصاً زمانی كه حضرتش با هيجان گفت، «من مطمئنم اگه جنابعالی شاه بشيد ملت خوشبخت خواهد شد». به خاطرات رحيم زاده رسيديم و از «آناتول فرانس» ياد كرديم كه گفته بود، «مفتی و برهمن و كشيش و صوفی و لاما همه از يك آبشخور می نوشند و همه درايت لبلابی دارند.»

رشتهٌ فكر من به شرفيابی پرنس ارفع الدوله به پيشگاه احمد شاه كشانده شد كه به مناسبت فرا رسيدن سال نو به قصد عرض تبريك به «نيس» رفته بود و دل چركين پادشاه را ترك گفته بود، چون بر خلاف تشريفات متعارف، شاه شمشير و حمايل نبسته بود و سكهٌ ايرانی در كيسه نداشت.

بر ديوار محلی كه شاهزاده ما را در آن پذيرفته بود تابلويي با عنوان «نجات موسی از نيل» نصب بود. نگارگر بر بوم صحنهٌ از آب گرفته شدن پيامبری را كه فرعونی به آب داده بود پرداخته بود. آن پردهٌ نقاشی در خانهٌ شاهپوری كه تاجش را نوادهٌ رسولی به باد داده بود بی شك از ديد ارفع الدوله بد شگون می بود و برای من، كه بر خلاف پرنس نيت تفأل نداشتم، طنزی تلخ داشت. به هر حال اين فكر را با كسی در ميان نگذاشتم و فقط پرسيدم، «راستی چرا در محل پذيرايي ما هيچ چی جز قالی اطاق ايرانی نبود؟»

دوست گفت، «اينجا كه بارگاه پادشاه نبود.»

 

اين ديدار مدت زمانی پس از قتل خونين خان دست داد.

 

بازگشت