خانه

 

كورس

 

 

مركز تابلو يا نامی نداشت، در عوض باغچهٌ مصفايي داشت و از آنجا كه هوا خوش بود و پنجره های ارسی و بلند سالن سخنرانی روبه حياط باز می شد، جمع مستمعين قبل از رسمی شدن جلسه، در هوای آزاد به گفتگو مشغول بودند. از ميان فرانسويان حاضر، صورت چند نفری نيمه آشنا می نمود - احتمالاً از آنِ آنهايي كه در گذشته به دعوت كورس و به حساب خزانه داری دستگاه عريض و طويلی كه در اختيار داشت، به ايران سفر كرده بودند.

من همراه امير به جلسه رفته بودم و با اصغر مشغول صحبت بودم كه كورس به طرفم آمد: «حافظت كه باهِتِه؟ تو قراره چند تا از غزلا رو بعد از سخنرانی من بخونی.»

من نه كتاب خواجه همراهم بود و نه از قرار خبری داشتم. به اعتراض گفتم، «اگه من قراره كاری بكنم، مثل اينكه حقه از قبل با خودم مشورت بشه!»

كورس اعتراض را به كلی نشنيده گرفت و با كج كردن و بالا بردن نيمی از بينی و دهان، سادگی و ناچيزی كاری را كه به من محول شده بود نشان داد و گفت، «بابا چند تا غزل ميخونی ديگه - تو برنامه گذاشتمش.» و بی آنكه نگاه آزردهٌ مرا تحويل بگيرد، يك نسخه ديوان حافظ را،كه دوستی از قوطی شامورتی اش بيرون كشيده بود، ميان دست های بستهٌ من، كه ميلی به گرفتن نشان نمی داد، سراند. بعد حالت صورت را به كلی تغيير داد: لبخند گَل و گشادی بر آن نشاند، باد بيشتری در قفسهٌ سينه انداخت، پنجهٌ بازش را با نيم چرخی به طرف ريش برد و با خطابی نمايشی: «آ ! مايسترو!» [Maestro] به طرف فرانسوی تازه واردی رفت و با گفتن: «Vous voilà enfin !» [بالأخره آمديد!] به من ثابت كرد كه زمان، زمان چك و چانه های حقيرانه نيست.

موی سر و سبيل كورس، كه هم خار بود و هم نمدوار، رنگ كاهی و بی جلای دوران جوانی را باخته بود و به خاكستری چرك می زد، جز در اطراف لب، كه زردی جرم سيگار دگرگونش كرده بود. چون گذشته ها دستمال گردن می بست و جليقه های رنگارنگ می پوشيد. جليقه ای كه روز سخنرانی بر تن داشت، دوخت «هالينگتون» [Halington] بود از مخمل كبريتی نوك مدادی با جيب ها و سوراخ سنبه های فراوان: مارك مورد علاقهٌ روشنفكران مرفه پاريس نشين كه دوست داشتند هم بی قيد جلوه كنند و هم برازنده باشند.

صحبتی كه آن روز در بارهٌ حافظ كرد، يك رشته نقل قول بود از نامداران جهان، كه مثل سر انشاهای دوران دبيرستانی برای گشودن درِ هر بحثی كليد بود؛ با فرانسه ای پر طمطراق و مجوف كه كلمات را پر طنين، فرانسويان را متعجب و ايرانيان را مرعوب می كرد؛ بر تصوف و طريقت و عرفان و اشراق حافظ نظر داشت؛ و در هيچ لحظه ای به مژده ای كه در ديدار قبلی داده بود، نزديك نشد. در يك آن كه - تحت تأثير آهنگ لغات - صدايش بغض آلود شد، من نگران جاری شدن اشك او ماندم، ولی چشمه خشك بود و فقط از بينی قطرهٌ آبی سرازير شد كه پس از جستجو در جيب های متعدد جليقه و نيافتن دستمال، با يك نفس عميق به سرچشمه بازگشت.

سخنرانی كه به پايان رسيد، كورس با قفسهٌ سينه ای كه به سه برابر حجم متعارفش رسيده بود، صبر كرد تا دست زدن ها به تك دست ها - كه احتمال می دهم از طرف معشوقه می آمد - رسيد و ختم شد، بعد با چشم مرا در ميان شنوگان جست و كله را با حركتی خشك و كوتاه تكان داد. من مطمئن شدم كه قصد عملی كردن تهديد را دارد، بنابراين با سرِافكنده منتظر معرفی وشنيدن اسمم شدم. وقتی تا چند ثانيه هيچ ندايي جز پچ پچ حاضرين نشيندم، باز چشم به كورس دوختم - اين بار با اين اميد كه در حركتش بخوانم خواندن غزل منتفی شده است. اما نا آرامی كورس در ور رفتن با ريش و سبيل و دو سه بار جنباندن سر، معلومم كرد كه برنامه برجاست، فقط از مراسم معارفه خبری نيست - و من بی نام و نشان به جايگاه بزرگان رفتم كه تكيه گاهی هم نداشت.

به وقت خداحافظی كورس گفت، «راستی يه ترتيبی بده من فلانی رو ببينم - از من رنجيده، به خاطر اون استعفا نامه و از اين حرفا ... « و صورتش اضافه می كرد: «جوانی و جهالت و ... « و برای آنكه به بخش انگليسی - هندی برنامه نرسيم، من بی تأمل گفتم، «باشه.»

«آره بايد جبران كرد - بايد يه كارايي كرد، نميشه ديگه، نميشه. پس ترتيبشو بده.»

به ياد سيف افتادم، كه در همان اوان ديده بودمش و او هم می خواست كارهايي بكند، و من با هر كس كه در اين فكر بود همراه بودم. حال كسی را داشتم كه در دل صحرا و تاريكی شب و كور سوی فانوس در جستجوی جواهری است و در هر چين زمين، هر بر جستگی خار و خس، هر برق شيشه ای شكسته گوهر گم شده را می بيند.

به كورس گفتم، «يه آدمی هم اينجاس - از امريكا اومده - دلش ميخواد جلساتی راه بيندازيم و ... »

«خوبه، خوبه - ترتيب اونم بده.»

امير برای رفتن شتاب داشت. از انستيتو كه پا به خيابان گذاشتيم گفت، «اَه! خسته ام كرد. چرا اين كورس ياد نميگيره مثه بچهٌ آدم حرف بزنه؟»

با خنده گفتم، «فرانسه اش كه خوبه بابا، منتهی خوشش مياد لفاظی كنه و فقط لفاظی.»

امير گفت، «گرفتاريش اينه كه فكر ميكنه اگه به گه بگه مدفوع نفسش معطر ميشه! از اين بدتر خيال ميكنه به فرانسه نميشه گه زيادی خورد!»

خندهٌ من اين بار بلندتر بود. امير فقط لبخندی زد و اضافه كرد: «در ضمن عجب جايي رو برای سخنرانيش انتخاب كرده بود.»

پرسيدم، «چطو مگه؟»

گفت، «محل كه ميدونی مال كيا بود؟»

«نه - كورس فقط آدرسو به من داد. بيرونم تابلو مابلويي نداشت.»

«خب نبايدم داشته باشه. يسوعيان هم مثه شيعيان اهل تقيه ان!»

با تعجب پرسيدم، «اِ - اينجا مال ژِزوئيت ها [Jésuites] بود؟»

امير قدم ها را تند كرد و گفت، «آره بابا ديگه - نميدونستی؟ اين كورس نه از خدا دست ميكشه نه از خرما!»

 

ترتيب ها داده شد: هم مراسم آشتی كنان به عمل آمد و هم مراسم آشنايي - و تا وقتی من هم به جلسات سيف می رفتم كورس را كم و بيش با فواصل منظم می ديدم.

بعد خيلی به ندرت - مثلاً وقتی خان كاری می كرد كه سر و صدايي داشت و كورس يا كنجكاو می شد يا تصور می كرد از قافله عقب مانده است؛ مثلاً وقتی دوست مشتركی گذارش به پاريس می افتاد و قصد ديدار هر دوی ما را داشت؛ مثلاً وقتی خاله اش فوت شد و من به گفتن سر سلامتی به خانه اش رفتم.

 

به مجلس ختم، به احترام خاله رفتم نه كورس. خاله جزيي از خاطرات جوانی من بود، ياد آور تابستان های تهران و سفرهای بين لندن و ژنو. زنی بود خوشرو و پاكدل، هميشه هفت قلم آراسته، در خانهٌ خواهر و به پای خواهر زاده ها پير شده، و حالا در تنهايي حضور كورس چشم از جهان بسته.

جمعيت در دو اطاق تو در تو گرد آمده بود. كورس در چند جمله بيماری و مرگ و درد سرهای پس از مرگ خاله را به محض ورود برايم توضيح داد: «تو همين اطاق مجبور شديم بشوريمش - تو همين اطاق. نميدونی چه بدبختی داشتيم.»

من به اطاق دوم رفتم تا از مرده شويخانه فاصله بگيرم و متوجه شدم كه به حريم مردان وارد شده ام و همانجا نشستم.

يكی از تسليت گويان از ياران دبستانی هومان از آب در آمد و او را شناخت و چون ما با هم وارد اطاق شده بوديم، مرا به جای خاتون گرفت: «واقعاً هيچ عوض نشدی.» با دست به من اشاره كرد و طبق تعارفات سنتی گفت، «وقتی آدم زن خوب داشته باشه كه پير نميشه.»

«زن فرشته داره آقا، با صبر ايوب، ولی امروز همراش نيست. اگه من زنش بودم يا تا به حال كشته بودمش يا آهكش كرده بودم!»

اين حرف خندهٌ جمع را در آورد و مجلس از حالت عزا خارج شد و جملات نويسندهٌ شهير هم (كه از زمان مرگ مادر خود تا فوت خالهٌ كورس همچنان جام ودكا را در دست داشت) «چَرا ناپيدايي؟ مگر تو را در محفل دوستان بيابيم!» تبديل عزاداری را به مهمانی تأييد كرد. صدای فروغ همزمان از غسالخانه بلند شد كه به اصغر می گفت، «تو برو اون اطاق منم الان ميام.»

در ميان حاضرين ناشناس، مردی نشسته بود كه اگر تقاضاهايي نا به جا از هومان نكرده بود و پيشنهاداتی ديوانه وار به من، به كلی از خاطر زدوده می شد. كوتاه قد بود و خرد جثه و خاكی رنگ.

اصغر در گوشی از من پرسيد، «اين پسره كيه؟ خوب سمجه!»

گفتم، «اول باره كه می بينمش.»

فروغ در گوش ديگرم گفت، «جزو دستهٌ كور و كچلای كورسه. عين مگس خلاس - نه؟» و خودش به قِدقِدهای كوتاه معمولش افتاد و بعد هم به شكاياتش از كورس.

من با دقت بيشتر به مرد نگاه كردم تا شباهتش را با نوع مگسی كه فروغ تعيين كرده بود، پيدا كنم - ديدم كورسی است كه بادش را به اشارهٌ آتش سيگار يا ضربهٌ نوك سوزن خالی كرده باشند - با ريشی از همان سبك و اداهايي از همان اسلوب.

خواهش های بادكنك پكيده از هومان از اين قماش بود: «آقای دكتر يه كاريم برای ما درست كنين.»

هومان هم، كه آشكارا چون من اين مرد را قبلاً نديده بود، اول ترديد كرد كه مورد خطاب اوست و فقط گفت، «ببخشين؟»

«يه كاريم برا ما ... تو همون لانگ زو [Langues Orientales] دست و پا كنين ديگه.»

هومان در آن زمان هنوز مشغول تدريس بود و به تاكسی رانی روی نياورده بود. حركاتی كه ناشی از شرم و ناتوانی بود از خود بروز داد و گفت، «والله ... »

ولی كورس بی باد مجال توضيح را از هومان گرفت و با مختصر تغييری همان فورمول اول را چند بار تكرار كرد: «خب دست مارم بند كنين ديگه ... حالا كار دفتری ام بود بود ... يا كلاس ... يه كاری باشه حالا فرقی نميكنه.»

و سؤال های پيشنهاد سر خودش از من، از اين مقوله:

«خبرو شنيدين؟ ... موثقه ها ... مجاهدا ريختن تو ايرون ... دارن ميگيرن ... ما كه تو اونا كسی رو نمی شناسيم ... شما چی؟ می شناسين؟ ... همين الان به خان تلفن كنين ... همين دقيقه - حياتيه ... بهش بگين به رفسنجانی تلفن بكنه ... به رفسنجانی بگه ...»

من به خان و خان به رفسنجانی؟! به چه مناسبت؟ و برای حل كدام مسئله؟ - هرگز نفهميدم، اما «منبع موثق» خبر و ريشهٌ ترس مريد كورس را روز بعد و تصادفاً كشف كردم.

با خاتون قرار داشتم. در ضمن حرف های مختلف پرسيد، «راستی تو ختم چه خبر بود؟»

گفتم، «هيچ چی - می خواستی چه خبر باشه؟ فروغ هم آمده بود، مقداری از دق دليشم از كورس تو گوش من خالی كرد. يه مردك خل وضعيم اونجا بود كه يه مشت پرت و پلا راجع به مجاهدين گفت كه من درست نفهميدم.»

خاتون گفت، «اَه - اين مجاهدام كه روشونو كم نمی كنن. قبلاً ميومدن در خونهٌ آدم مزاحم می شدن، می خواستن روزنامه شونو بفروشن، تيغ بزنن - از بس از همه بد و رد شنيدن تازگيا به آدم تلفن می كنن. باز يكيشون ديروز پريروز زنگ زد و گفت: تبريك ميگم، مجاهدا ايرونو فتح كردن! گفتم: اِ - برو گمشو! اگه قراره مجاهدا بيان خب همين آخوندای كوفتی هستن ديگه - وا!»

 

در ديدارهای جسته گريخته ای كه بعد از بريدن از جمع سيف با كورس داشتم، گاه از مكاتباتش با شهبانو می گفت و گاه از همكاريش با مركزی كه شاهدخت داير كرده بود؛ اما ورد زبانش «شاه جوان» بود و اشاره اش به مشير و مشار شدن خود مكرر:

«هفتهٌ ديگه يه سفر چند روزه دارم - شاه جوان بليط فرستاده - فوريه ...» ... «شاه جوان پسر معقوليه ... آدمای حسابی دور و ورشن ... از ماها نظر ميخواد ...» ... «خاطرات مصدقو خوندی؟ حرفا مزخرفه ديگه، خودمونيم ... دنيای سومی ... فقط حرفای شاه فقيد توش معقول به نظر مياد ... بايد اين حرفا رو به شاه جوان بزنم ... چند روز ديگه می بينمش ...»

مدتی قبل از شروع به كار در بنياد شاهدخت و در يكی از همين ديدارها بود و حين توصيف ماجرای «پِه پِه»، كه شرح سفارت رفتنش را داد:

«بين سه تا زن هيستريك گير كردم، نميدونم چكار كنم!» و تمام اداهای سر و صورت كورس روی كلمهٌ «هيستريك» متمركز شد.

«سه زن هيستريك» عبارت بودند از معشوقه كه رفتنش به تهران به تعويق افتاده بود؛ مادر كه پس از مدت ها از تهران رسيده بود؛ و خواهر كه در همان اوان از اسپانيا به پاريس وارد شده بود.

غم بادهای معشوقه، كه با نواسانات بورس بالا و پايين می رفت، برايم بی اهميت بود و ناراحتی مادرِ طعم جمهوری اسلامی چشيده، قابل فهم. فقط پرسيدم، «خواهر ديگه چرا؟ مثه اينكه زميناشم بالأخره تو بارسلون فروخت ...»

كورس با بی حوصلگی گفت، «آره. پولاشم نقد گرفت كرد تو چند تا گونی و با خودش آورد ...»

به نظر من داستان خيلی با نمك آمد. پرسيدم، «واقعاً؟ تو گونی؟»

«آره، آره.» و از لحن پيدا بود كه برای كورس اينجا نقطهٌ اوج داستان نيست و ادامه داد: «اما فقط كه با گونيا نيامده - يه نفرم به اسم په په با خودش از اسپانيا آورده. يعنی آورده بود.» با چرخ دادن پنجه در هوا و بالا و پايين بردن گوشهٌ دهن و دماغ نشان داد كه: «كارای خواهره ديگه - چه كارش كنم؟»

«خب؟ كجای كار عيب داره؟»

«دِ آخه چند روز پيشا په په گذاشته رفته با يه يادداشت آديوس [Adios] روی متكا - حالا مصيبت داريم ... » اين بار با صدا زير «په په» و «آديوس» را خط كشيد.

من به غش و ريسه افتادم و كورس هم با نيمچه پوزخندی مشغول ور رفتن با يك طرف سبيل شد.

«در ضمن سفارت كه بودم ... »

من در ادامهٌ خندهٌ پرسيدم، «كدوم سفارت؟»

«سفارت خودمون - جمهوری اسلامی. يه آقايي آمد به من گفت شارژه دافر [Chargé d'affaires] ميخواد شما رو ببينه. طرف خيلی مؤدب و مرتب خودش پاسپورت منو تمديد كرد و ازم پرسيد: شما چرا تشريف نمی بريد ايرون؟ حيفه شخصی مثل شما ... الان چندين ساله تشريف نبردين ... »

خندهٌ من تمام شده بود. با نيشخند گفتم، «واقعاً كه! عجب پر رواَن!»

با اشارهٌ سر گفت، «آره ديگه» و باز ريش و سبيل را به هم تابيد.

 

همين قيافه جلو چشمم بود و صدای «شاه جوان، شاه جوان» گفتنش در گوشم، كه خبر شدم كورس در تهران است.

 

بازگشت