سفر
در سفر
«...نگرانت
هستم... شايد بی
دليل...
احتمالاً
اشتباه می كنم...
ممكن است تهران
الان از
شيكاگو امن تر
باشد... مع هذا
فكر كردم به
آدرس پاريس
برايت بنويسم...
آخر اخباری كه
می رسد... بی شك
در اخبار
مبالغه می شود
اما... خوب می شد
اگر نامه ای می فرستادی...
دوست دارم
نظرت را راجع
به وقايع
ايران بدانم
چون... رفيقی ايرانی
از من يك
دوربين چشمی
خواسته است ... می گويند
وضع پست... شايد
توسط مسافر...
ممكن است به
اين همه
احتياط بخندی...
ولی...»
نامهٌ
مايكل مملو
بود از اين
قبيل
تشويش های
دوستانه و
اگرها و
شايدهايش فقط
از سر دور
انديشی
نرنجاندن من.
از كجا می دانست
كه من ايرانی
در بارهٌ
انقلاب اسلامی
چه در سر
دارم؟ انقلابی
كه «همه» مرتكب
شده بودند،
اسلامی كه
«همه» آورده
بودند. و يا
تعبيرم از
دلواپسی اوی
امريكايي در
بارهٌ سرنوشت
ملكم چه خواهد
بود؟ ملكی كه
عربدهٌ «مرگ
بر امريكا»
رابه عرش
رسانده بود و
با مباهات
امريكايي
گروگان می گرفت.
دوستی،
ظرافت،
اضطراب مايكل
جملگی برايم
عزيز بود و
جملگی شرمنده
ام می كرد.
عزيز بود چون
نياز به دوست
داشتم، به همزبان،
به همدرد كه
همين گونه
آرام نگرانم
باشد. شرمنده
ام می كرد چون
هموطنان او را
هموطنان من
ربوده بودند و
من خود را
مسئول می دانستم.
«...نه
مايكل، تهران
امروز از
شيكاگوی عهد
ال كاپون هم
نا امن تر است...
در اخبار
مبالغهای
نيست مايكل...
در كشور من
دست می برند،
گردن می زنند،
سنگسار می كنند...
نظر من؟... من با
اين
انقلابزدگان
اسلامی
بيگانه ام...
برای منِ
ايرانی
نتيجهٌ اين
انقلاب و اين
اسلام جز
سرافكندگی و
خجلت نيست... با
پست هيچ چيز
به آن ملك
نفرست مايكل ...
اگر مسافری
عازم آن ديار
است از رفتن
منصرفش كن... از
سرنوشت دانيل
قديس در كنام
شيران شنيدهای...
كسی از سرگذشت
شير در سرزمين
دانيل های قديس
خبر ندارد...
بگذار من
برايت بگويم...
دل دانيل هم
برای شير كباب
می شود... خبر
گروگان گيری
را تا به حال
گرفتهای...
درست روز قبل
از سفر من... چه
ننگی!...
امريكا چه می خواهد
بكند؟... در
ماجرای 28
مرداد دولت ايزنهاور
حق نداشت و
دخالت كرد... در
مسئلهٌ
گروگان ها
دولت كارتر حق
دارد... قصد
دخالت
ندارد؟...»
در جواب
مايكل صفحات
يكی پس از
ديگری سياه می شد،
ولی درد دل ها
با اين دوست
تمامی نداشت.
با
مايكل از
سال ها پيش
نامه نگاری
داشتم -
باب دوستيمان
از اين دريچه
گشوده شده
بود. مدرس
ادبيات تطبيقی
بود -
در دانشگاه،
چند زبان می دانست
- از
جمله فارسی.
ذوق سليم ادبی
داشت و با
آثار هدايت
آشنا بود.
اولين
نامه های ما
به هم در حول و
حوش كتاب های
اين نويسنده
دور می زد. گاه
مايكل در
بارهٌ هدايت
سؤالی داشت و
گاه نياز به
مدركی، و من
جواب را - اگر
می دانستم،
يا سند را - اگر
به آن دسترسی
داشتم در
اختيارش می گذاشتم.
بعد موضوع
كاغذنويسی ها
به ادبيات
جهان گسترش
يافت. اگر او
كتابی جالب می يافت
مرا به
خواندنش
تشويق می كرد،
يا اگر من در
اثری به نكته
ای باريك بر می خوردم
با او در ميان
می گذاشتم.
دامنهٌ صحبت
ما از اين هم
فراتر رفت و به
گفتگوی های
دوستانه
تعميم يافت: او
از زن و
فرزندان و
زندگيش برايم
می نوشت و من
از دختر و
خواهر و
روزگارم
برايش می گفتم.
ديدارهای
نخستين ما نه
در ايران رخ
داد و نه در
امريكا. چون
سال هايي كه
مايكل در
ايران فارسی می آموخت
من در
انگلستان درس
می خواندم
واولين سفری
كه من به
ايالات متحده
كردم چندين
سال پس از سكونت
در غربت ميسر
شد. من و مايكل
در سال های
پيش از فتنهٌ
خمينی يكديگر
را در ميان
راه -
يعنی اروپا -
ديده بوديم.
بار اول
به دعوت
دانشگاه
«هاروارد» به
ايالات متحده
رفتم. امريكای
شمالی برايم
كشوری
ناشناخته
بود، گرچه در
شهر «بستن» [Boston]
احساس غربت
چندانی
نداشتم -
شايد به اين
دليل كه فضايش
شبيه به فضای
شهرهای
دانشگاهی
انگلستان
بود، يا شايد
از اين رو كه
استقبالی
دوستانه از من
به عمل آمد.
اين سفر
اگر در ذهنم
حك شده است،
به مناسبت
ارزش توريستی
آن نيست. در
دوران تبعيد
من به هوای
سياحت به هيچ
ملكی سفر
نكردم واز هيچ
شهری گذر.
جهانگردی دلی
شاد می طلبد
وخيالی فارغ - با
دلمشغولی و
پريشان فكری
مغاير است، و
من آواره سر
سير و دل
گلگشت نداشتم.
اين سفر
به دلايلی
ديگر در خاطرم
مانده است -
تازه باز چون
عكسی كه نور
ديده باشد يا
تصاوير مختلفی
كه بر يك فيلم
گرفته شده
باشد
بخش هاييش
روشن است
وقسمت هاييش
تاريك، و
هميشه به نظرم
می رسد كه
روشنايي بر
حوادث كم
اهميت تابيده
است و تيرگی
مسائل مهم را
پوشانده است -- چون
شوخی تاجی بسط
و ربط اصلی داستان
مبهم و آشفته
است.
در
اروپا، بعد از
انقلاب اسلامی،
كم سفر كرده
بودم:
يكبار به
بريتانيا - وقتی
كه هنوز نياز
به رواديد
نبود، يكبار
به ايتاليا - به
منظور تمام
كردن ترجمه ای
كه در دست
داشتم، دوبار
به هلند و
يكبار به سوئد
- هر
سه برای شركت
در سمينار و
كنفرانس.
سفر به
امريكا در
حقيقت سفر در
سفر بود. از يك
شهر به شهر
ديگر رفتن در
قارهٌ جديد
گاه بيش از كشوری
به كشور ديگر
در قارهٌ قديم
زمان می برد.
در پهناوری
ايالات متحده
نوعی گشاده
دستی ديده می شد
كه در ممالك
اروپايي وجود
نداشت.فراوانی
چنان بود كه
گاه به اسراف
می مانست. در
همه جا فضايي
اضافی بود. در
آنجا
هركالايي
خريداری داشت
و هر عرضه ای
تقاضايي و هر
كاری اجرتی.
به نظرم
آمد كه اين
خصوصيات، كه
تقريباً از ابتدای
ورود به
امريكا فوراً
به چشم می خورد،
به ايرانيان
آن خطه هم
سرايت كرده
است. در سفرهای
ديگرم به آن
قاره طبعاً
اين تصوير
كامل و تصحيح
شد.
آشنايي
من با «ان
آربور» [Ann Arbor ] (شهری در
ايالت
ميشيگان كه
ميان شيكاگو و
مرز كانادا واقع
است)
به مثلثی
محدود می شد
كه
گوشه هايش
را خانه و
كتابخانه و دانشگاه
تشكيل می داد -- با
اينكه به اين
شهر بارها سفر
كردم و اقامتم
در آنجا طولانی
تر از ديگر
نقاط امريكا
بود و در آن
زندگی ها
داشتم و از
ميان ساكنانش
دوستانی
يافتم كه با
بعضی از آنان
تماس و نامه
نگاری را حفظ
كردم و در
خانهٌ
نزديكترين
اين دوستان
چندی خوردم و
خوابيدم بی
آنكه بتوانم
اين مهر بی
چشمداشت را
جبران كنم.
يادگارهای
شيرين ديرترم
از آن شهر
چنان از
خاطرهٌ اولين
اقامتم به دور
است كه گويي
يكی در ستارهٌ
ناهيد گذشته
است و ديگری
بر كرهٌ ارض.
اولين
شبی را كه در
نخستين سفر به
امريكا در شهر
ان آربور
گذراندم چون
خوابی به ياد
دارم با آنكه
در بيداری
گذشت.
فاصلهٌ
ميان
فيلادلفيا و
ان آربور را
با ماشين طی
كرده بودم،
همراه آشنايي
امريكايي كه
يكی از
ميزبانان من
در شهر دوم
بود. راه
طولانی بود ولی
ما فرصت
داشتيم و مسير
را خوش خوشك
آمده بوديم؛
از سر زمين
«آميش»ها [Amish]
گذشته بوديم؛
آفتاب و برف
پست و بلند
راه را آزموده
بوديم؛ مع هذا
زودتر از موعد
سخنرانی به
محل رسيده
بوديم.
مهمانسرای
«كمپوس» [Campus Inn]،
كه از طرف
دانشگاه
ميشيگان برای
اقامت من در
نظر گرفته شده
بود، از فردای
ورودم آمادهٌ
پذيرايي من
بود -
از اين رو
ميزبان اصلی
صلاح ديده بود
كه من شب را در
منزل خانمی
امريكايي، كه
اصلاً نمی شناختم،
صبح كنم.
شب صبح
شد ولی در بی
خوابی.
خانه
غريبه بود و
صاحبخانه نيز - و
همين كافی بود
كه استراحت را
از من بگيرد.
صداهای نا
آشنای اين
منزلگاه موقت
هم بيدارخوابی
را تضمين كرد:
نواها گاه تيك
يا تاكی بود
كه وسائل
الكتريكی يا
الكترونيكی
خانه را قطع و
وصل می كرد،
گاه شرشر يا
سوتی بود كه
از شير باز يا
كتری آب بر می خاست،
و گاه خرخری
مداوم بود كه
از دستگاه
تهويه هوا
منتشر می شد - كه
اگر تيك و تاك
و شرشر و سوت
نبود، در سكوت
شامگاه تحليل
می رفت و گوش
را نمی آزرد.
اين صداها با
فواصلی نا
منظم و
نت هايي
ناهمگون در
فضا طنين می افكند
و حتی ضرب و
آهنگی
يكنواخت نمی يافت
تا گوش با آن
خو بگيرد و
ذهن فراموشش
كند. گويي،
برای رماندن
مهمان، اين
موسيقی
ناموزون كافی
نبود كه تك
چراغ های
قرمز و آبی
وسبزی هم بر
تلفن و يخچال
و اجاق خانه
نصب بود كه هر
كدام به چشمی
كنجكاو می مانست
و مراقب رفتار
تازه وارد
بود.
اين
نواها و نورها
را بعدها هم
در ديگر منازل
امريكايي
شنيدم و ديدم - با
آنكه هرگز به
آنها عادت
نكردم ولی
هرگز به
اندازهٌ آن
بار اول به
آنها آگاه نبودم.
از آنچه
بيش از غربت
خانه آگاهی
داشتم اين
مسئله بود كه
من برای اهل
خانه غريبم. می دانستم
كه فقط تنفس
مصنوعی مكان،
به كمك
دستگاه های
مكانيكی،
نيست كه آرامش
مرا بر هم می زند
بلكه دم و
بازدم طبيعی
من نيز، از
راه شش ها، سكون
محل را مختل می سازد.
از اين رو برای
عادی ترين
حركات، چون
روشن و خاموش
كردن چراغ يا
غلت و واغلت
زدن در تخت، هم
محتاط بودم.
اين احتياط و
آگاهی به آن
نياز به جنب و
جوش را در من
چون تب بالا می برد
و بی قرارم می كرد
و در پاسی از
دل شب گذشته
به هوس
كارهايي می انداخت
كه می دانستم
ممنوع است: می خواستم
برخيزم و راه
بروم، پنجره
را باز كنم و
آواز بخوانم،
لباس هايم را
اطو بكشم و
چمدانم را
ببندم، به
حمام بروم و
دوش بگيرم.
تمنای
به حمام رفتن
هر لحظه
شديدتر می شد،
نه به منظور
دوش گرفتن
بلكه به قصد
خالی كردن
مثانه كه
مانند اناری
آب لمبو مدور
و سنگين شده
بود. وقتی
طاقتم طاق شد
دل به دريا
زدم و از جا
برخاستم.
به گوشم
آهنگ هر قدم چون
پتكی بود بر
سندانی و غژغژ
در چون كنار
رفتن سنگی از
دهنهٌ غاری.
ماجراجويي،
به هر حال، در
آستانهٌ اطاق
پايان گرفت،
زيرا بيرون در
گربهٌ عظيم پر
پشمی چون شيری
براق كمين
كرده بود كه
به ديدن من
يال و كوپال را
باد داد و
اعلان جنگ كرد
- و
من ستيز با
پيشابدان را
به مصاف با
حيوان ترجيح
دادم و در را
فوراً بستم و
تا پگاه به
خود پيچيدم.
خاطرهٌ
ديگرم از يكی
ديگر از اين
سفرها ديدارم
است با ايرج،
كه پس از
گذارش به
پاريس، و نقل
داستان های
آغا محمد خان
تجدد، ديگر
نديده بودمش.
فقط خبر داشتم
كه كاری در
عربستان سعودی
به او پيشنهاد
شده است ولی
در آن زمان
امريكاست و در
حومهٌ
واشنگتن منزل
دارد.
ايرج در
فرودگاه
«ناشنال»
درانتظارم بود.
از نظر صوری
تغيير چندانی
نكرده بود:
همچنان
لندوك، سيه
چرده،
پشمالو، با
پيشانی كم
عرض، موهای
پوست بره ای،
بينی پهن و لب
باريك. حتی
گرد نقره ای
كه بر زلفش
نشسته بود
وقاری به او
اضافه نكرده
بود و آغاز
طاسی بر پهنای
پيشانی چيزی
نيفزوده بود.
گفتم،
«هيچ عوض نشدی.»
گفت،
«نوع زيبايي
من عوض بشو
نيست. در هر سنی
جلوه شو داره.»
از
شيرينی و طنزش
هم، شكر، ارزنی
كم نشده بود -
بنابراين از
دقيقهٌ ديدار
تا لحظهٌ خدا
نگهدار گوشم
به گفته های
او بود.
شرح
قصه ها از
همان ابتدا
آغاز شد:
«من
سر راه
عربستان يه سر
رفتم لندن. صد
رحمت به مأمورای
گمرك فرانسهٌ
شماها. چون
اونا كارای
خلاف قانون
ميكنن آدم لا
اقل ميتونه
لگد بندازه و
عربده بكشه.
تو انگليس،
لامصبا، فرصت
اينطور
كارارم به آدم
نميدن. من
اينقدر تو صف
وايسادم تا
نوبتم برسه كه
گفتم مدت
ويزام سر
اومد.»
من ، در
حال هرهر
خنده، گفتم،
«تا تو باشی
وقتی ميای
اروپا فقط
بيايي پيش ما.
در ضمن مهدی و
مهين ام گفتن
ترو لندن
ديدن.»
«نه
ديگه -
دفعهٌ پيش چند روز
پيش شماها
بودم، دفعهٌ
دوم ديگه
سرديتون می كرد.
حرف مهين ام
نزن كه من
سرديم ميكنه.
حال بر و
بچه ها همه
خوبه؟»
گفتم،
«همه خوبن. مگه
عقلم كمه يا
وقتم زياده كه
از مهين بگم؟
تو داستان
عربستانو بگو.
از پاريس كه
نرفتی اونجا،
ميدونم. بر
گشتی امريكا،
گفتی بايد
بيشتر بهش فكر
كنی. اما
نميدونستم
كارو اونجا
شروع كردی.»
با اخم
نگاهم كرد: «كی
گفته كارو
شروع كردم؟»
«اِ
-
مگه نگفتی سر
راه
عربستان؟...»
«هنوز
به عربستان
نرسيديم -
صبر كن. اصلاً
بذار از
همونجا شروع
كنم. وقتی
طيارهٌ ما
نشست در
عربستان سعودی
...»
بر
«عين»های
عربستان و
سعودی چنان
فشاری آورد كه
رنگش بادمجانی
شد و خندهٌ من
حرفش را قطع
كرد.
با همان
قيافهٌ جدی
دنبالهٌ مطلب
را گرفت: «... ما
رو سوار يه
اتوبوس كردن
كه از اين طرف
فرودگاه ببرن
به اون طرف
فرودگاه. موقع
پرواز من يه
قرص خوردم و
تخت خوابيدم،
بنابراين
همسفرامو تا
تو اتوبوس
نديده بودم.
يه دفعه ديدم
دور و اطرافم پره از
مردای سبيل
كلفت ريشو با
لباسای سفيد
دراز -
مثل لباسای
خواب مامان،
همونقدرم سكسی
- يه
كودم چادر شب
و بقچه های
گرد و قلنبه
كه هی به هم
ميگفتن: عين
غين حلوا! عين
غين حلوا! - اِ -
نخند ديگه! يه
خورده طول
كشيد تا
فهميدم اينا
زنن نه بقچه و
چادر شب. يه
دختر هفت هشت
ساله ام - كه
بسته بندی و لحاف
پيچ نشده بود - رو
به روی من
دستش رو گرفته
بود به ميلهٌ
وسط اتوبوس دورش
تاب می خورد.»
ايرج سر
و گردن را چند
بار در هوا
گرداند كه حركت
يكنواخت دختر
را نمايش
بدهد. «من فكر
كردم مارو از
تو طياره
آوردن تو كشتی
وممكنه كه من
احوالات دريا
زدگی پيدا
كنم.»
و به
اعتراض به قاه
قاه من گفت،
«آخه اين
خوشمزه اس كه
آدم تو بر
برهوت و صحرای
بی آب و علف
دريا زده
بشه؟» و
بلافاصله به
اصل داستان
برگشت:
«موهای
دختره خيلی
دراز بود، جام
تنگ، يه دفعه
يه حلقهٌ گيسش
گير كرد به
دگمهٌ كت من.
فرياد عين غين
حلواش بلند
شد. من كه از
جام تكون
نخوردم.
ميدونستم - يعنی
از نگاه
دريدهٌ مردای
دور و ورم
فهميدم - كه
اگه دست به موی
دختره بزنم
همونجا وسط
ماشين گردنمو
ميزنن. آخه
اين خنده
داره؟ كه گردن
آدمو تو
اتوبوس بزنن؟
دختره اينقدر
حلوا حلوا كرد
تا بالأخره يكی
از محارم
زلفشو با دگمه
و دو سانتيمتر
از كت من از جا
كند.»
خندهٌ
من امان نمی داد
كه حتی سؤالی
بكنم. ايرج بغ
كرده
منتظر ماند
تا قهقههٌ من
مختصری فروكش
كرد و بعد
ادامه داد:
«
وقتی رسيديم
انور فرودگاه
من جای
برگشتنم رو
رزرو كردم. من
كه لباده
نداشتم،
كتامم همه اش
دگمه داشت -
دگمه هم اونجا
سر به باد می داد.»
اين بار
ميان خنده ها
پرسيدم، «يعنی
حتی يه روزم
نرفتی
سركارت؟»
ايرج با
عصبانيت گفت،
«يه روز؟ حتی
يه ساعت!
اگه می موندم
از ترس رعشه می گرفتم.»
بعد با حركات
آدمی لقوه ای
اضافه كرد: «اگه
ميخواستم اين
طوری برم سر
كار و برگردم
كه خب ايرونم
امكانش بود -
تازه اونجا،
درسته كه مردم
اسلام زده شده
ان ،ولی هنوز
عربی حرف
نميزنن كه آدم
از شنيدنش ورم
بيضه بياره.»
هنوز از
حرف های ايرج
و تجسم منظرهٌ
دختر و اتوبوس
ته خنده ها را
بيرون می ريختم
و اشكی كه از
چشم ها
سرازير شده
بود پاك می كردم
كه ايرج گفت،
«عمو جان ام كه
شنيدی؟...»
گفتم،
«آره ، طفلك تك
و تنها.»
ايرج
گفت، «آره -
واقعاً تك و
تنها.» و بعد
خود ايرج به
خنده افتاد -
اتفاقی كه به
ندرت رخ می داد
-
«عمو جان
بيچاره ... ای
داد من می خندم
اما والله داستان
غم انگيزه ...
عمو ... ای بابا ...
اين سالای آخر
از نون شبش ام
حاضر بود بزنه
و پول كنار بذاره
كه اون سالی
يه دفعه رو
بره سوئيس چك
آپ ... اين خندهٌ
سگ صاحاب كه
نميذاره ...
پارسال،
يادته كه،
گوشهٌ چشمش يك
كيست در آورده
بود ... وای
خدايا دلم ...
امسال بهش
گفتن:
شكر كيست ام
خودش خشك شده
افتاده، شما
ديگه هيچی تون
نيست ... ای داد،
مردم ... به خدا
خنده نداره،
غم انگيزه غم
انگيزه ... از
مريضخونه
اومد بيرون،
رفت تو قهوه خونهٌ
رو به رو
نشست، يه
فنجون
شيرچايي
سفارش داد، تا
براش بيارن
سكته كرد مرد ...
خب حالا من می خندم
تو ديگه چرا؟ -
تازه تراژدی
كه اين نيست ...
ميدونی كه
مقبرهٌ
خانوادگی درب
و داغون شده
بود. اين سالای
انقلابم كه
ديگه كسی نبود
بهش برسه ...
طفلك عمو جان،
پيش از سوئيس
رفتنش كلی خرج
كرد آماده اش
كرد. قبر بابا
بزرگ رو حسابی
داد آب و جارو
كردن. مال
بابای ما و
بقيه قوم و
خوشا رم - ای - يه
پف نمی زدن.
دلشو صابون
زده بود عمو
جان كه خودش
هم بالأخره تو
مقبرهٌ آباد
چال ميشه -
البته صد سال
ديگه -
ولی تو مقبرهٌ
آباد. اِ - تو
كه نميذاری كه
-
حالا وسط دل
ژنو خاكش
كردن. مقبرهٌ
آباد موند برای
خرخاكيا و موش
كورا و آخوندا...!»