خانه

 

فال گوش

 

 

ايرانيان ناشناس ديگری هم بودند كه ذهنم را به خود مشغول نمی كردند. گاه در كویی، بازاری، گذری به آنها بر می خوردم و بخشی از گفتگوهاشان را - بدون آنكه بخواهم و بی آنكه كنجكاو باشم - می شنيدم. در حقيقت عطر زبان فارسی را می بوئيدم و به موسيقی اش گوش داشتم، با آنكه غالباً مُشك اين عطاران غش داشت و ساز اين نوازندگان بد كوك بود.

يكبار خانمی را در گوشت فروشی «برنار»  ديدم كه داشت زمين و زمان را به هم می دوخت تا حالی قصاب كند كه مغز ران می خواهد و بی اختيار به فارسی زمزمه می كرد: «گير عجب آدم زبون نفهمی افتادم امروز!»

يكبار به دو مرد ايرانی در خيابان «رن»  بر خوردم كه بر سر تلفظ «فارماسی» pharmacie [داروخانه] جدل داشتند - يكی اصرار داشت كه «شارماسی» است و ديگری پيله كه «په هارماسی» است.

يكبار در «دوماگو» «چاخان» را ديدم كه با حالی نزار و گَر گرفته چشم بی فروغش را، كه «بود آيایی» در آن بود، با حسرت بر ديگر نيمكت های محل می سراند - گویی در سر خيال خام می پخت كه باز «شب شعری» است و او می تواند به جای صحبت از «سرطان حنجرهٌ مترجم نامدار» از ميعادگاه «سور رئاليست»ها و «اگزستانسياليست»ها بگويد و افاده بفروشد كه بر نشستنگاه آنان نشيمن گذاشته است.

در قهوه خانه ها امكان شنيدن گفتگوها بيشتر بود.

گذارم اگر به كافه های دور و اطراف برجهای «سن» می افتاد، همان عاقل مردانی را می ديدم كه در تهران در بنگاه معاملات ملكی سر گذر گرد می آمدند؛ با اين تفاوت كه به جای پاكت انگور و جعبهٌ زولبيا، همه كيسه های خريد سوپر ماركت محل را حمل می كردند و به جای چای ديشلمه فنجانی قهوه می نوشيدند؛ در مقابل يكديگر تواضع می كردند و از همديگر جويای «خبر تازه» می شدند؛ حيرت گارسون كافه را از نشست و برخاست مكرر نمی ديدند و خبر تازه ای چون نبود يا زود دست به دست و كهنه شده بود، به «بعله» و «نخير» و «چه عرض كنم» وقت می گذراندند.

پايم اگر به كافه های ميدان «تروكادرو» می رسيد، ايرانی هایی از قماش ديگر می ديدم - غالباً در جمع خانوادگی از زن و مرد و پير و جوان - كه بيشتر از مجلس ترحيم ديروز و عروسی فردا و مسافری كه قرار است بيايد و تلفنی كه از امريكا شده است و تعطيلاتی كه در سوئيس خواهد گذشت صحبت می كردند. اينها فقط قهوه نوش نبودند، آب ميوه و مشروب و بستنی هم سفارش می دادند و آشكارا غير از كافه نشينی سرگرمی های ديگر هم داشتند.

آنهایی كه ادعای سياستمداری داشتند در پستوهای قهوه خانه های «كارتيه لاتن» اسرار مگو را بازگو می كردند؛ و آنهایی كه مشتاق بحث سياسی بودند در تراس های كافه های «سن ژرمن و«سن ميشل» به گفتگو می پرداختند.

بر يكی از همين كافه ها اين گفت و شنود جاری بود:

«هر وقت از رضا شاه حرف ميشه، همه ميگن همه جا نا امن بود، امنیت بر قرار كرد ... «

«خب همينطورم بود - مگه نكرد؟ راها قرق گردنه زنا بود، نمی شد تو ايرون تكون خورد. تو كجای كاری؟ در بزرگی رضا شاه ... «

«نه بابا، بذا حرفم تموم شه جانم. من چيز ديگه ميخوام بگم - گوش بده. كارای حسابی خيلی كرد - خيلی - بر منكرش لعنت. فلانی می گفت - درستم می گفت - كه رضا شاه بيشتر اين كارای حسابی رو وقتی وزير جنگ بود يا نخست وزير بود كرد. راس ميگه ديگه - منتها ما عادت نداريم به حرف حساب گوش بديم. فلانی تاريخ خونده،تحقيق كرده، سرش ميشه بابا. بيخود كه نميگه. ميگه كارا زمان احمد شاه شده، يعنی وقتی كه مشروطه بر قرار بوده؛ رضا شاه هم شاه نبوده، بهش ميگفتن يا سردار سپه يا حضرت اشرف.»

«خب فرقش چيه؟! كارا رو كه كرده! زكی!»

«فرقش چيه؟! ما رو باش با كی حرف می زنيم! چطو فرقش چيه؟ فرقش از دمكراسيه تا ديكتاتوری - فرقش اينه. اگه از نظر تو قابل نداره اصلاً ولش كن - بحثو ختم می كنيم - راحت. ميگی نه، از فلانی بپرس ديگه.»

«تو هم ما رو خفه كردی با اين فلانیت و دمكراسیت! ايرون كه دمكراسی ور نميداره! اونجا فقط يه قلدر ميخواد ... «

«فقط؟! ها؟! خب اگه فقط يه قلدر ميخواد كه حالام داره، پَه از چی گله و شكایت داری؟ مردی از خمينی قلدرتر پيدا كن! يه تخم داره قد كوه البرز روشم نشسته مثه سد سكندر و تا دلت بخواد زور ميگه و قلدری ميكنه. اينو باش!»

«هر قلدريم كه نه ديگه تو هم هی مغلطه می كنی. حالا ببين! مگه بچه گير آوردی؟ همه اش سفسطه می كنی ديگه. مقصودم يه گردن كلفتيه كه كارا رو راس و ريس كنه، مردم نفس بكشن.»

«به نظر تو، كارا رو تو دمكراسی نميشه راس و ريس كرد؟! تو اين پاريسی كه نشستی كارا راس و ريس نی! بايد حتماً ديكتاتوری باشه! آره جون عمه ات! خلايق آنچه لايق بابا جون، دعوا كه نداريم. تو ميگی لياقت دمكراسی رو نداری، من ميگم دارم. تو برو دنبال ديكتاتورت بگرد، منم ميچسبم به دمكراسيم.»

«حالا بشين - كجا ميری؟ منم كه نميگم كه ... »

 

كافه های خيابان «شانزه ليزه»  مورد توجه ايرانيانی بود كه به نیت سياحت به پاريس می آمدند، و قهوه خانه های حول و حوش «آليانس فرانسز»  مورد علاقهٌ پسران جوان و كمتر جوانی كه قصد نزديكی و آشنایی با دخترهای محصل غير فرانسوی را داشتند. در اين كافه هاهمهٌ زبان های دنيا به گوش می خورد و شايد كمتر از همه فرانسه.

يكروز در يكی از آن قهوه خانه های نزديك «آليانس» شاهد كوشش های خستگی ناپذير مردی ايرانی بودم برای جلب نظر دو دختر آلمانی.

در آن روز در آن كافه با «فيلسوف غشی»، كه تازه از ايران رسيده بود و ملاقات با مرا لازم ديده بود، وعدهٌ ديدار داشتم. فيلسوف به سر قرار آمده بود و بعد از صرف دو ودكای دوبل رفته بود و مرا در عجز و سرگردانی بر جا گذاشته بود. كاری كه با من داشت جستن كاری بود برای او، كه از عهده ام خارج بود چون دستم به جایی بند نبود، و صورتحسابی كه روی دستم گذاشته بود از بضاعت كيسهٌ آن روزم به دور بود، كه فقط استطاعت پرداخت پول دو فنجان قهوه داشت. در شش و بش اين بودم كه اگر قهوه چی چك قبول نكند چه كنم كه چشمم به آن مرد ايرانی افتاد.

مرد، ريش و موی دراز و آشفته ای داشت چون درويشی گل مولا، و بر تن كشبافی گل و منگل چون پوست پلنگ، و از وسايل دلبری يك جلد كتاب «راهنمای ايران» [Guide de l’Iran] چون پرچم فتح و ظفر.

اين كتاب چند سالی پيش از انقلاب به چاپ رسيده بود و بر جلدش تصوير زيبای زنی ايرانی بود.

گل مولا ابتدا از سر ميز خودش، كه چسبيده به ميز دختر خانم های آلمانی بود، كتاب را به آنها نشان داد و گفت، «فَم ايرانيين ! Femme iranienne [زن ايرانی] كُم سا! Comme ça [اينطوره]» و با دستش تمام پست و بلند بدنی خوش تراش را در فضا رسم كرد.

زبان فرانسهٌ اين مرد، به سبك اولين رئيس جمهور اسلامی، خود را به كلی از قيود دستوری آزاد كرده بود، و گر چه برای فرانسويان نا مفهوم بود، به درد مكالمه با ديگر خارجيان می خورد.

كنجكاوی دخترها - كه برای ديدن عكس گردن كشيده بودند - مشوق مرد شد تا همچون قيه بد آواز «يا هو يا حق» بر سر ميز آنها فرود آيد. نشست و «راهنمای ايران» را روی ميز گذاشت و با نوازش انگشتش را بر گيسوی تصوير روی جلد كشيد و اضافه كرد: «پا چادر! Pas tchador [چادر نه]» و با در هم كشيدن و تُرُش كردن اسباب صورت، همهٌ نكبت حجاب را منعكس ساخت.

مو و ريش وحركات مبالغه آميز سر و دست ناگهان او را به عروسك های «ماپت شو» [Muppet Show] شبيه كرد و از احوالات درويشی دور و برای من دلپذير. به هر حال كوشش ناشيانه اش برای دلربا نمودن زن ايرانی نزد من عزيزش ساخت.

هر دو دختر سرها را به روی كتاب خم كردند و «ماپت» ايرانی با غرور گفت، «هُت بورژوآزی haute bourgeoisie [طبقهٌ بالا]» و برای شير فهم كردن آن دو اضافه كرد: «هخ بورگزه!»

من در همسايگی اين سه نشسته بودم و نتوانستم «پق» خنده را مهار كنم. مرد ابروهای پهن پر مويش را، كه همچون سبيل شارب نزده ای بود، بالا و پايين برد و چشم ها را در كاسه گرداند و رو به من گفت، «آلمانيش اينه ديگه - مگه نه؟»

من با دستپاچگی گارسون را صدا كردم تا مسئلهٌ صورتحساب و چك و غيره را حل كنم.

اواخر تابستان بود و هوا بی مقدمه و خارج فصل خنك شده بود و طبعاً بخاری های قهوه خانه به راه نبود - آمد و شد مداوم مشتريان هم جريانی از باد سرد را در لا به لای ميزها می گرداند. يكی از دختران مورد نظر «ماپت» با مور موری آشكار دو طرف لبه های ژاكتش را بيشتر روی بلوز كشيد و از سرما قوز كرد.

هموطن پيراهن پشمی رنگين كمانش را نشان دختر داد و پرسيد، «وو ووله Vous voulez [ميخواين شما]؟» و باز رو به من و با همان اطوارهای نمايشی گفت، «نُچ! نميدم! هزار تا پاش دادم!»

 

در مورد شنيدن مكالمهٌ آن دو ايرانی ديگر احساس گناه می كنم، چون حق بود قبل از رسيدن آنها محل را ترك می كردم.

من آن شب وعدهٌ شامی با يكی از رفقای لبنانی ام داشتم در «بيسترو رومن» ، كه ارزانترين رستوران خيابان «ويكتور هوگو» در محلهٌ شانزدهم بود و نزديكترين به محل زندگی آن دوست. قراری كه قبل از شام داشتم به هم خورده بود و يكی دو ساعت وقت خالی روی دستم گذاشته بود كه نمی دانستم چگونه پرش كنم - ظرف آن مدت نه می شد كاری اساسی انجام دهم و نه می ارزيد برای استراحت به خانه برگردم. سوز هوا هوس پرسه زدن در خيابان ها و تماشای جعبه آينه های زيبای پاريسی را از سرم پراند. تصميم گرفتم نزديك «بيسترو رومن» در قهوه خانه ای وقت را با خواندن بكشم تا زمان قرار شب برسد.

گرم خواندن كتاب بودم كه صدای خسرو گفت، «شما كجا اينجا كجا؟»

خسرو را بعد از بر هم خوردن گروه جوانان به ندرت می ديدم ولی از طريق سليمان خبر داشتم كه كارهای متفرقه می كند - از جمله دلالی.

برايش توضيح دادم كه كارم در آنجا از سر بيكاری است.

خسرو پرسيد، «ايرونی ميرونی اين دور و ورا نديدين؟»

برای اولين بار به دور و بر نگاهی كردم و گفتم، «نه. چطو مگه؟»

گفت، «من با دو نفر اينجا قرار گذاشتم، اما مثه اينكه هنوز ازشون خبری نيس.» بعد - با اينكه لزومی نداشت - اضافه كرد: «هر دو ايرونين. يكی داره خونه اشو ميفروشه، اون يكی ميخواد بخره. منتها خريدار اصرار داره كه فروشنده ندونه طرف ايرونيه. من ام قراره ديلماج باشم.»

من از مسئلهٌ دلالی صحبتی به ميان نياوردم و فقط گفتم، «لابد پيداشون ميشه.»

خسرو، كه چشم به خيابان دوخته بود، ناگهان گفت، «خب خريدار اومد. ما رفتيم.»

شايد حق بود من هم همزمان می رفتم، ولی راستش گرمای مطبوع قهوه خانه و باران ريز و موذی بيرون از تكاپو منصرفم كرد. احتمالاً نحوهٌ ورود خريدار هم مختصری در اين تصميم گيری مؤثر بود - چون كنجكاو شدم:

خط نگاه خسرو را بی توجه تعقيب كرده بودم و به مردی رسيده بودم كه ماشين «ب. ام. و.»اش را ميان خيابان پر رفت و آمد رها كرده بود و گنبد زنان وارد قهوه خانه شده بود.

خسرو به صدای بلند گفت، «شما بهتره اول يه جایی برای پارك ماشين پيدا كنين وگر نه ... »

«خريدار» به جست و خيزها ادامه داد و با بی اعتنایی مبالغه آميزی شانه ها را بالا انداخت و گفت، «ماشين جاش خوبه. فوقش جريمه می گيرم. وقتم از اين حرفا بيشتر می ارزه.»

مرد بلند قامت بود و پوستی روشن داشت و كله اش به گنجشگی شبيه بود. نه طاسی سر جوانی اش را پنهان می كرد، نه اداهای حرفه ای بی تجربگی اش را. نشسته و ننشسته هم گارسون را صدا كرد و هم به خسرو گفت، «فراموش نشه ها - ما فقط فرانسه حرف می زنيم.»

و به گارسون، كه به كنار ميز رسيده بود،گفت، « Un thé citron [چای و ليمو]

خسرو هم آبجو سفارش داد و بعد به بقيه سفارشات خريدار توجه كرد:

«هيچ نبايد بدونه كه من ايرونيم - وگر نه من مطمئنم كه معامله سر نمی گيره. برای شركت جديدمون معاملهٌ بدی نيست، گرچه گرونه. حالا قيمتو پائين نياورده؟ ...»

خسرو،كه پشت به من و رو به درقهوه خانه داشت،گفت، «هنوزكه نه -حالا امشب ببينيم چی ميشه.» بعد لحن صدايش مقطع و تلگرافی شد: «در ضمن ديگه فرانسه. فروشنده رسيد.»

«فروشنده» مردی پنجاه و چند ساله بود كه خطوط هندسی صورت و شكن های سراسری زلفش در خط پيشانی او را شبيه مجسمه های رومی كرده بود. پالتویی با يقهٌ پوست روباه بر تن داشت كه بلندی و پف پشمش او را بی گردن جلوه می داد.

به محض اينكه چشمش به خريدار افتاد به خسرو گفت، «اوخ اوخ اوخ! طرف جهوده، از اون جهودا!»

خسرو، كه هيچ گاه ضابطه ای بر خنده اش نداشت، با پك پك گفت، «نه بابا، اين آقا سيده.»

فروشنده بی اختيار گفت، «ديگه بدتر!» و پرسيد، «مگه قبرس سيد داره؟ من خيال كردم فقط خر داره.» بعد خندهٌ كش دار و شل و ولی سر داد.

خسرو سعی كرد جدی باشد و گفت، «نه بابا - شوخی كردم. سيد چيه؟ همون قبرسيه.»

خريدار به زحمت حالت بهت و كلافگی اش را می توانست مهار كند. با خشم به خسرو نگاه كرد و  به منظور ختم صحبت دو نفرهٌ فروشنده و خسرو كه به بيراهه افتاده بود، يك رشته جملات فرانسهٌ تُنُك مايه را با لهجهٌ غليظ فارسی بيرون ريخت كه همه در جهت عيب جویی از ملك مورد معامله بود:

« Il y a beaucoup de fissures!!Il faut dépenser trop»

فروشنده از خسرو پرسيد، «چی ميگه؟»

خسرو ترجمه كرد: «ميگه خيلی تو خونه بايد خرج كرد. پر از درز و دورزه.»

فروشنده، نگاهی سرسری به خريدار كرد و رو به خسرو گفت، «گه خورده پدر سگ داره تو سر مال ميزنه. ميخواد منو رنگ كنه مادر قحبهٌ سيد. بهش بگو درشو بذاره!»

خريدار باز به حالت بهت و كلافگی بازگشت و بالأخره با عصبانیت و حركات دست و سر كاملاً ايرانی گفت:

«.J’ai vendu moi-même un appartement, l’autre côte, beaucoup moin cher»

خسرو ترجمه كرد: «ميگه من خودم اون طرف ميدون يه آپارتمان فروختم خيلی ارزونتر.»

فروشنده، كامل به طرف خسرو برگشت و گفت، «جون تو مزخرف ميگه ننه سگ. ازش بپرس چند متر بوده.»

خريدار، بی آنكه منتظر ترجمهٌ ديلماج بماند، گفت:

«.Deux cent-cinquante mètres carrés»

خسرو با نگرانی اول فروشنده و بعد خريدار را نگاه كرد با اين تصور كه ايرانی بودن خريدار لو رفته است. ولی فروشنده، كه گرم چرتكه انداختن ذهنی بود، پرسيد، «گفت چقد؟

 

 

 متر؟ چرند ميگه بد سيد پفيوز. خلاصه حالش كن كه من يكشاهی از پنج ميليون پائين نميام. حرف آخر.»

خريدار، كه شايد از كارایی خسرو - كه بعد از رفع نگرانی باز خرد خرد می خنديد - نوميد شده بود، ناگهان مستقيم فروشنده را مخاطب قرار داد و با انگليسی شكسته بسته ای گفت:

«Five million? Too much! No – too too much!»

[پنج ميليون؟ خيلی زياد، نه، خيلی زياد زياد!]

فروشنده و خريدار، كه تا آن لحظه چون دو بازيگر تنيس در روی زمين مسابقه از نگاه كردن به هم ابا داشتند كه مبادا لطفی و رأفتی پديد بيايد و دست در كوبيدن توپ سستی بگيرد، رو در رو نشستند و فروشنده هم با لغتنامه ای مشابه خريدار جواب داد:

«!No, not too much! For here too much? This place Victor Hugo? Hey Hey Hey»

[نه، زياد نه. برای اينجا زياد؟ اين محل ويكتور هوگو؟ هی هی هی!]

بعد گویی از سر همان لطف و رأفتی كه تا به حال از بروزش جلوگيری شده بود، اضافه كرد:

«.O.K. for you 4 million eight. That is all»

[اُ كی - برای شما چهار ميليون و هشت. همين.]

و به خسرو گفت، «بهش بگو قالو بكنه. محض جمال شما گفتم چهار و هشتصد يكشاهيم كمتر نمی دم.»

خريدار باز گفت!Too much! Too much! O.K. 4 million two. No more, Not ye - shahi»

[خيلی زياد! خيلی زياد