خانه

 

دردهای فيزيكی و متا فيزيكی

 

 

ديگران هم كم از صندلي­های من عذاب نكشيده بودند.

كورس برای اولين بار و تنها باری كه به خانهٌ من آمد، ابتدا با نوميدی و ترديد يك يك كرسی ها را مورد معاينه قرار داد و بالأخره تصميم گرفت روی صندوقی كه كنار پنجره قرار داشت و لا اقل به نظر استوار می رسيد و به هر حال از لحاظ سوق الجيشی شاه نشين اطاق محسوب بود، بنشيند.

كورس فرصت اين معاينه راحين خوش و بشی،كه بيش از معمول كش دارش كرد، به خود داد - چون در ديد اول منظر هيچ كدام از صندلی ها تازه وارد را به نشستن دعوت نمی كرد.

«خب خوبی؟ ... خيلی وقت بود همديگه رو نديده بوديم ... هزار سالی می شد - ها ... ؟ خب چطوری ... ؟ خوبی ديگه، نه ... ؟ خب ديگه بگو ... ؟ چطوری، در مجموع ...؟»

انتخاب صندوق چند عيب عمده داشت. يكی اينكه بر چوب صاف و سفت آن، كوسنی نبود و نشيمنگاه كورس با همهٌ پرواريش از پس سختی آن بر نمی آمد؛ و ديگر اينكه تكيه گاه آن، جام سرد پنجره بود. علاوه بر اين دو گرفتاری، خشكه سوزی هم از لای درزهای قاب پنجره به داخل اطاق و در نتيجه بر گردهٌ كورس نفوذ می كرد.

احتمالاً كورس به محض مستقر شدن، نيش تمام معايب را نوش كرد، ولی چاره ای جز تحمل نداشت، چون ديگر صندلی های زهوار دررفته را ديگر حاضرين اشغال كرده بودند.

به كلی فراموشم شده است كه آن جلسه به چه مناسبت تشكيل شده بود و چرا در خانهٌ من برگذار می شد. حتی در خاطرم نمانده است كه بقيه جمع چه كسانی بودند. از آن روز هم - چون شوخی غضنفر تاجی - فقط بخش هایی را به خاطر دارم. در واقع تنها حركات و احوالات كورس در يادم است كه لحظه به لحظه نگران كننده تر می شد.

اولين نشانه ای كه مرا متوجه وضع ناهنجار كورس كرد، گفتگوها و بيش از آن بی گفتاری های او بود كه به هميشه اش نمی مانست: سكوت در محفل، اصولاً در قاموسش نبود و در حرف های گاه به گاهش هم انعكاسی از واژه هایی چون «زايت گايست» [Zeitgeist] و «فولكس گايست»[Volksgeit] به گوش نمی خورد.

علامت ديگر، شدت گرفتن «تيك» معمولش بود: چنان بی وقفه در ريش و سبيل چنگ می زد كه اين ادای فيلسوف مآبانه اش بيشتر شبيه به گيس كندن مسلمات عزادار شده بود.

به علاوه پك های پياپی به سيگارش هم خشك تر و پر صداتر از معمول می نمود.

اما از همهٌ نشانه ها بارزتر پا به پا و جا به جا شدن هايش بر صندوق بود كه هر بار با ناله هایی كوتاه و سوزناك همراهی می شد - گویی به جای كرسی، بر تختهٌ ميخ آجين مرتاضان نشسته است.

معذب بودن كورس آنچنان در حركاتش آشكار بود كه هر آن بيم آن می رفت كه او هم، چون اورُ بورُس [Ouroboros] مورد علاقه اش، درد را با به دندان گرفتن شست پا نمايش دهد و دايره را بر بندد. بی شك آنچه مانع اين عمل آكروباتيك می شد، پهنای قفسهٌ سينه و گوشت برآمدهٌ شكم و درشتی ران ها بود كه در مجموع قوطی شرابی رنگ شكر بی كالری را - كه كورس به همراه آورده بود و در كنار جعبهٌ سيگار روی ميز گذاشته بود - بی خاصيت تر از آنچه بود جلوه می داد.

 

وقتی به پاريس آمدم، قصد ديدار با كورس را نداشتم، حتی زمانی كه روشن شد در اين ديار برای مدتی پايدار ماندگار خواهم بود. دليل اين بی ميلی در حقيقت تصاويری بود كه هنوز از او و از انقلاب در ذهن داشتم.

البته كورس مدتی پيش از وقوع انقلاب در نقش دكتر «فومانچو» [Fu Manchu] ظاهر شده بود و قصد داشت يك تنه ايران را غرب زدایی كند. در حين خوردن ويسكی از «شعلهٌ جاودان چراغ محمدی» حرف می زد؛ در عين لاسيدن با خانم های آراسته، زنان با حجاب را «مضاعف» زيبا می خواند؛ در حال جمع آوری آخرين وسائل مدرن، «تجدد» را محكوم می كرد؛ و با استفاده از ديد و استدلال غربيان، «شرق گرایی» را جاذب می ديد.

چند سالی بود كه اين نوع حرف ها در ايران باب شده بود و خريدار داشت. كورس با مختصری تأخير به خيل فروشندگان پيوسته بود، ولی دير رسيدن را با دهن كجی به دكانداران پيشقدم جبران می كرد و گاه هم گران تر از آنها می فروخت.

راستش كورس بت عياروار هر لحظه به رنگی در می آمد. درست ترش اينكه روحيه دست فروشان دوره گرد را داشت. مايه دستش تره بار بود، بنابراين در هر دوره ای سبزی و ميوهٌ فصل را به بازار می آورد. گرچه هرگز به وقت نمی رسيد كه نوبرانه عرضه كند، جنس را نوبر قالب می زد. وقتی پا منبری سيد نصرالله را می كرد، به ديگران چنين می نمود كه سيد در محضر او تلمذ می كند. بعد از آشنایی با شيخ فرنگی و بی نيازی از استاد اول، تشيع «كربنی» آورد و خود را صاحب منبر قلمداد كرد. نام و ننگ لازم كه از اين طريق حاصل شد، به محافل «لی لی پوت ها» پا باز كرد و برای مصدق دامن دامن اشك ريخت. اشك هنوز در چشم حلقه بود كه به در ملكه رو آورد و هنوز سر بر آستان آن در داشت كه انقلابی شد.

آنهایی كه با كورس آشنایی قديم داشتند، می دانستند كه عشقه ای است كه ادعای چناری دارد و چون جدی نمی گرفتندش بوقلمون مزاجيش را به بوتهٌ فراموشی می سپردند.

ولی آخرين عشوه ای كه آمده بود، در خاطر بسياری شور به پا كرده بود، از جمله در خاطر من.

 

به مناسبت ورود يكی از دوستان به پاريس، كورس را ديدم - در آپارتمان گرانبهای خواهر آن دوست.

خانه در تقاطع كوچهٌ «پمپ» [Rue de la Pompe] و خيابان های «هانری مارتن» [H. Martin] و ژرژ ماندل [G. Mandel] قرار داشت - در قسمت مسكونی و اعيان نشين محلهٌ شانزدهم. از يك طرف می شد قدم زنان تا ميدان «ترو كادِرو» [Trocadéro] رفت، و از طرف ديگر به بيشهٌ «بولونی» [Boulongne]. می شد در جوار مجسمه های زيبا و فواره های رنگارنگ اولی غنای پاريس را درك كرد، و در كنار آب های آبی و گياهان سبز دومی هياهوی شهر را فراموش.

زيبایی های پاريس گاه چنان خيره كننده است كه آدمی حتی اگر غرور فرانسويان را بر آنان نبخشايد، دليل آن را در می يابد.

چرا من با اين شهر، كه كوچه ها و خيابان هايش را، كافه ها و موزه هايش را، تئاترها و بناهای تاريخی اش را می شناختم و به ابعاد زيبایی هايش آگاه بودم، آنقدر احساس بيگانگی می كردم؟ چرا پاريس از كرمان ناشناخته، كاشان نديده، شيراز نيازموده برايم غريبه تر بود؟

وقتی به خانهٌ خواهر دوستم می رفتم، تمام فواره ها، بولوارها، رودها، درياچه ها، كاخ ها، ميدان ها و كليساهای اين شهر در پشت پردهٌ سياه بی وطنی من پنهان بود.

 

روكار ساختمان قدمت بنا را نشان می داد و تزئين آپارتمان، نويد فرا رسيدن قرن بيستم يكم را. كورس و اصغر پيش از من رسيده بودند و هومان زمانی بعد آمد. بقيه حاضرين را نمی شناختم - ظاهراً مهمانان صاحبخانه بودند.

به ميزبان معرفی شدم و با دوست تازه به پاريس رسيده رو بوسی كردم و پرسيدم، «مطمئنی ما مزاحم خواهر و مهمانوشون نيستيم؟»

خواهر فوراً جواب داد، «ابداً - اختيار دارين.»

و دوست با سر به جمعی، كه همهٌ گوش و هوششان متوجه كورس بود، اشاره كرد و گفت، «اگه قول بدی تو هم همينطور معركه بگيری ... «

كورس داشت از «نوسترا داموس» [Nostradammus]، غيب گوی قرن شانزده فرانسه، و «چانگ چی بی» [Chang Chi Bi]، ستاره شناس چينی معاصر نقل قول می كرد. و وقتی برای چاق سلامتی به طرف من آمد، يكی از خانم ها به مهمانان ديگر گفت، «منم يه فالگير می شناسم معركه اس!»

كسی پرسيد، «فال قهوه يا ورق؟»

«هر دوش. همهٌ حرفاش درسته.» بعد آهی از روی رضايت كشيد و ادامه داد: «وقتی يه آدم با فهم با سواد روشنفكری مثه آقای كورس خان به اين جور آدما عقيده داره، آدم خيالش راحت ميشه. معلوم ميشه يه چيزایی هست ديگه. حالا ماوراء طبيعيه، هر چی كه هست ... «

كورس در اين خانهٌ آراسته و مجهز به آخرين وسائل مدرن چون ماهی در آب بود. با آنكه او هم چون من برای اولين بار ميزبان واقعی را می ديد، قبل از او به پذيرایی از من پرداخت: «من دارم شيواس رگال می خورم - برا تو چی بريزم؟»

اصغر، كه در آن فضا نه بيگانه بود و نه صاحبخانه، با ديدن من پیپ و سيخ پیپ و روزنامهٌ «لوموند» [Le Monde] چهار تا شده و كيف كوچك چرمی توتونش را برداشت و به جمع چند نفرهٌ ما گفت، «بهتره ما اونور بشينيم.»

هومان قبل از اينكه با كسی سلام و عليك كند، سراغ چند جلد كتابی رفت كه آشكارا به عنوان زينت در يكی از لانه های قفسهٌ شيشه ای وسط اطاق چيده شده بود، و بعد از بر هم زدن تعادل شمعدان كريستال و زير سيگاری نقره ای كه در كنار كتاب ها بود، به ما پيوست.

خاتون نيامده بود چون با مسافر آشنایی نداشت؛ فروغ هم غايب بود چون از دست كورس دلش خون بود.

كورس احتمالاً پيه شنيدن عتاب و خطاب را به تن ماليده بود، به علاوه مستخدم فلیپينی و گوش های شنوا و گيلاس های «شيواس رگال» هم شنگولش كرده بود و برای آنكه هر چه زودتر از شر بد عنقی من و بی حواسی هومان و بی تفاوتی اصغر خلاص شود، خودش داوطلبانه صحبت را باب كرد:

«بابا من گه خوردم! بيشتر كه نميتونم بگم. والله گه خوردم!»

اعتراف به خطا، آن هم با اين كلمات از طرف كورس كاملاً برايم تازگی داشت. البته كورس در گذشته هم فرصت انتقاد از اشتباهاتش را به كسی نمی داد، و برای آنكه بحث های آنچنانی را مختومه اعلام كند، خودش پيشقدم می شد تا با شوخی و مسخرگی به اشاره و كنايه از كجروی ها حرف بزند:

«جوانی و جهالت، چه ميشه كرد؟!» و بلافاصله شكلكی می ساخت و ريش و سبيل را نوازشی می كرد و دلقك بازی هميشگی را در می آورد - چند جمله به انگليسی و با لهجه و سر جنباندن های هندی:

«? Is dat mangoust dead»

«! Yes Sahib Sir, very very dead»

و همين.

 

من هنوز در ناباوری بودم كه دوست مشترك گفت، «اين نشد كه - اون گهو عمومی خوردی، اين يكی رو خصوصی ميل می كنی! اينطوری نميشه.» و رو به ما اضافه كرد: «با اون آخرتشو خريده، با اين يكی ميخواد دنياشو بخره - خيلی زرنگه!»

كورس دو سه عدد از موی محاسن را كند و پك محكمی به سيگارش زد و به جای پاسخ مستقيم به حرف هایی كه خندهٌ همهٌ ما را برانگيخته بود، رو به من گفت، «من هفتهٌ ديگه در مركز ... « بعد يك لحظه سكوت كرد و به جای دادن اسم مركز، نشانی آن را داد: «شمارهٌ 37 يا 38 كوچهٌ نتردام دِ شان Rue Notre Dame des Champ. پيدا كردنش آسونه. من اونجا راجع به حافظ سخنرانی دارم. بيا ببين. حتماً بيا.»

مفهوم اين حرف برای من اين بود كه كورس قصد دارد در ملأ عام جبران شكرخوری گذشته را بكند - و به آن جلسه رفتم.

 

بازگشت