داستان های
فروغ
شانزده
خرداد
تلفن ها تا شب
ادامه داشت - بيش
از نوروز و از
چهار گوشهٌ
جهان -
و همه به يك
سؤال بی جواب
ختم می شد:
«حالا
فكر می كنی چی
بشه؟»
حرف های
من و بابك در
فاصلهٌ بين دو
گفتگوی تلفنی
از سر گرفته می شد،
گاه بی ابتدا
بود و گاه بی
پايان می ماند.
در هر فرصت
مطلب جديدی را
باب می كرديم
و بی سرانجامش
می گذاشتيم.
فقط زنگ های
متوالی تلفن
رشتهٌ سخن را
نمی بريد،
شتاب و
هيجانمان برای
مرور حوادث آن
ده سال، نظم
تفكر و صحبت
را از ما
گرفته بود،
تقدم و تأخر
قضايا را در
هم ريخته بود،
ابعاد
ماجراها را
عوض كرده بود.
می خواستيم
اتفاقات را
دانه دانه
كنار هم بچينيم
تا به مرگ
خمينی برسيم،
اما كوششمان بی
حاصل بود.
حال
كودكانی را
داشتيم كه در
ميان قطعات بی
شمار مكانویی
نشسته اند ولی
فضایی برای
سوار كردن
آنها بر هم
ندارند. مربع،
استوانه،
مستطيل يا
مخروطی را از
ميان كود
قطعه ها
بيرون می كشيديم
ولی نمی توانستيم
از تركيب آنها
خانه ای،
قطاری، آدمی
يا كاميونی
بسازيم. با
صدای هر زنگی
كه بلند می شد،
تكهٌ انتخاب
شده باز به
ميان تل اجزای
مكانو باز می گشت،
بی آنكه ديواری
را بالا برده
باشد يا
پنجره ای را
گشوده باشد.
«اگه
خان ...»
شكایت ها
از دوران فعالیت
دوباره و ده
باره عنوان می شد.
«مجاهدين
كه ديگه ... »
گفتگو
به منوچهر و لی
لی پوت ها می رسيد.
«اون
صدراعظم كوكی
هم ... »
پای
سيف و چاخان و
ديگر همكاران
صدر اعظم به
ميان می آمد.
«و
اما فرمايشات
اولين رئيس
جمهور اسلامی
... »
صحبت
از اولين رئيس
جمهور هميشه
اسباب تفريح بود
و يادآوری
كارهای خان
هميشه موجب
طغيان. ولی تا
بيائيم
خنده ای سير
بكنيم، يا خشم
را تمام عيار
نشان بدهيم، تلفن
زنگ می زد يا
موضوع ديگری
به خاطرمان می رسيد.
در هم و
آشفته، بی
ترتيب و بی
آداب فقط حرف
می زديم.
اصغر
آن روزها
پاريس نبود،
ولی اگر هم
مجال گفتگویی
دست می داد،
منصف تر از آن
بود كه پيشگویی
مرگ خمينی را
به ريش بگيرد - از
اين تفأل ها
قبلاً هم زده
بوديم و
تعبيرش غلط از
آب در آمده
بود. زنش،
فروغ، نزديك
غروب تلفن
كرد.
اولين
سؤالم اين بود
كه:
«خبر مستقيمی
از تهرون داری؟»
فروغ
كعب الاخبار
بود و با عالم
و آدم تماس شفاهی
و كتبی داشت.
گفت،
«نه، خطا رو
قطع كرده ان،
تا چلشه هم
لابد وصل
نميكنن. به
پستم اميدی
نيست. اين
روزا فقط بايد
منتظر مسافر
بود.»
يادم
آمد كه در
همان هفته
قرار است دوستی
از ايران
برسد. از فروغ
پرسيدم، «از
پستخونه خبر
گرفتی كه
ارتباط بين
پاريس و تهرون
قطعه؟»
گفت،
«نه، اول وقت
خودم چند تا
تلفن كردم
نشد، يكی از
رفقامم از صبح
هی شمارهٌ
باباشو
گرفته، ولی خط
راه نداده.»
بعد با خنده
اضافه كرد:
«بعدش نميدونی
چكار كرده!... »
داستان های
فروغ معمولاً
با همين جمله
يا جمله ای
مشابه آن شروع
می شد -
«نميدونی چی
شده»، «نميدونی
چی گفته»،
«نميدونی چی
كرده» -
و غالباً يك
سر قصه به
ايران و ايرانی ها
و سر ديگرش به
فرانسه و
فرانسوی ها
بند بود.
«...
نميدونی ... وقتی
از حرف زدن با
پدرش نا اميد
ميشه، ميپره
تو خيابون كه
خبر مرگ خمينی
رو لا اقل به
يه نفر بده،
حالا هر كی
بود. از در كه مياد
بيرون ميبينه
يه پليس اونجا
وايساده. شروع
ميكنه به بابا
كرم رقصيدن و
به آژانه ميگه:
خمينی مرد!
پليسه هم شروع
ميكنه باهش قر
دادن!»
و صدای
خنده اش
بلندتر شد.
فروغ
هميشه از اين
قبيل
داستان ها
داشت. تظاهرات
جلو «يونسكو»
را هم او
برايم تعريف
كرده بود و
عكس العمل آن
زن فرانسوی را
در مترو و در
مقابل آن دختر
مجاهد.
موضوع
تظاهرات به
چند سال قبل
بر می گشت و
داستان
فرانسوی و
مجاهد به
مدت ها بعد از
مرگ شاه.
ماجرای
تظاهرات را شبی
كه خانه اش
بوديم
برايمان نقل
كرد:
«بچه ها
نميدونين چی
شد! من
ديروز طرفای
اكل ميلیتر[Ecole Militaire]
يه كاری
داشتم. به
خيابون سوفرن [Suffren]
كه رسيدم ديدم
يه سی چهل نفری
جلو يونسكو
جمع شدن شعار
ميدن. يكی از
شعاراشون اين
بود:
عبا عبا خمينی!»
«چی؟!»
«حالا
صبر كن -
نميدونی كه -
رفتم جلوتر كه
ته و توی قضيه
رو در بيارم ... «
اصغر
حرف فروغ را
بريد و گفت،
«مگه تو تا ته و
توی قضيه رو
در نياری ول می كنی!»
همه
خنديديم و
فروغ جواب
داد، «خب من
فضولم و اهل
غيبت و تو
قراره نباشی.»
بعد رويش را
به همهٌ جمع
كرد. «اما هيچ كی
به اندازهٌ
اين اصغر
گوششو برای
شنيدن
غيبت های من
تيز نكرده!»
«خب
حالا -
مسئلهٌ عبای خمينی
چی شد؟ كار به
تسبيح و سجاده
هم كشيد؟!»
فروغ
گفت، «نگفتم!
حالا ديگه
اصغر بی طاقته!»
خنده ها
كه خوابيد، يكی
از حاضرين
پرسيد، «جمعیت
ايرونی بود؟»
فروغ
گفت، «آره
بابا. از دورم
داد می زد كه
همه ايرونين.»
«برای
چی جلو يونسكو
جمع شده
بودن؟»
فروغ
شانه اش را بالا
انداخت - فقط
می خواست
داستانش را به
آخر ببرد و به
بقيه مسائل كه
برای بعضی از
ما مهم بود
اصلاً كاری
نداشت -
و همراه
خنده های
بريده بريده
ادامه داد: «پشت
سرشم شعار
ميدادن:
خمينی اساساً!»
«اِ
برو بابا! از
خودت حرف در
نيار!»
قِدقِدهای
فروغ هنوز قاطی
كلماتش بود،
«به خدا راست
ميگم. ميدونين
مقصودشون چی
بود؟» و بی
آنكه منتظر
جواب بماند
گفت،
«ميخواستن بگن:
Bas A Bas
A خمينی و
خمينی Assassin!»
و برای مهمانی
كه فرانسه نمی دانست
ترجمه كرد: « A Bas يعنی مرگ
بر و Assassin
يعنی جانی
قاتل.»
ماجرای
مترو را در
قهوه خانهٌ«لاروتند»
[La
Rotonde] برايم
گفت:
«چند
شب پيشا خسته
و مرده از سر
كار بر می گشتم
و خلقم حسابی
گه مرغی بود.
فكر كردم خونه
كه برسم می گيرم
بچه ها رو يه
دست حسابی می زنم
كه دق دليم رو
خالی كنم!»
از
لحن صدايش
كاملاً آشكار
بود كه آن شب
فرزندان را به
باد كتك نگرفته
است،
بنابراين با
لبخند نگاهش
كردم و فقط
گفتم، «طفلك
بچه ها!»
فروغ
گفت، «بعدش
نميدونی چی شد! از
پله های مترو
كه می آمدم
بالا ديدم يه
دخترهٌ مقنعه
به سر كوفتی
از اين
مجاهدا،
وايساده سر
پله ها. به
خودم گفتم:
همين يه دونه
رو كم داشتم!
اقبال بخشكی!»
از «بعدش
نميدونی» می دانستم
كه داستان
شروع شده است
و شش دانگ حواسم
به حرف های
فروغ بود.
فروغ
ادامه داد،
طبق معمول با
خنده های
كوتاهی كه لا
به لای
حرف هايش می غلتيد: «اما
قبل از اينكه
من برسم به
مجاهده،
دختره جلوی يه
زن فرانسوی
رو، كه دو تا
پله از من
جلوتر بود، گرفت
و يه طومار
بهش داد كه
امضا بكنه. زن
فرانسويم
معطلش نكرد - زد
تخت سينهٌ
دختره و به
صدای بلند گفت: Vive le chah-
اينقد دلم خنك
شد كه بچه ها
رو فرستادم
سينما!»
اما
قصه هایی كه
فروغ از توقع
هموطنان مقيم
وطن و مسافرين
گذرا -
به خصوص در
مورد دوا و
درمان -
داشت از بقيه
داستان هايش
خوشمزه تر بود
و فروغ برای
تعريفشان بی
تاب . برای همه
ماجراها را با
آب و تاب شرح می داد،
يا حضوری يا
تلفنی:
«يكی
از قوم و
خويشا برام
نامه نوشته و
گفته كه باز كمر
دردش عود
كرده. ازم
خواسته براش
قرص بفرستم.
اما نميدونی
كه چی خواسته! نوشته
يه قرصایی
بود، فرانسه
كه بودم دكتر
داده بود می خوردم،
خيلی مؤثر
بود. اسمش
يادم نيست،
نسخه رم گم
كردم، اما گرد
بود شايدم بيضی،
رنگشم قرمزی
كه يه خرده به
نارنجی می زد.
از اون
دواخوانهٌ دو
نبش سر اون
ميدون گندهه می خريدمش! از
همونا برام
بفرست!»
يا:
«مادر
يكی از دوستا
اينجاس. حال
نداره. من
پريروز بردمش دكتر.
نميدونی كه چه
مصيبتی داشتم! به
من ميگه: به
اين آقای دكتر
بگو من صبحا
كه پا ميشم سر
دلم ميجوشه! من
تا ميام
فكرامو بكنم
ببينم چطوری
سر دلم ميجوشه
رو به فرانسه
ترجمه كنم،
ميگه:
بهش بگو همهٌ
روزم انگار يه
مرغ سر كنده
تو اين قفسهٌ
سينه ام پر پر
ميزنه!
همچی بفهمی
نفهمی دائم گز
گزم ميشه!
انگار روی اين
فرق سرم آب
جوش ميريزن!»
يكروز
در نمايشگاه
نقاشی يكی از
هنرمندان
ايرانی و در
همهمهٌ صحبت
حاضرين جسته
گريخته شنيدم: «...
بيضيه ... نارنجی
رنگ ... از
دواخونهٌ ... به
اين آقای دكتر
بگو ... انگار ... »
برگشتم
كه فروغ را
بين جمع پيدا
كنم، ديدم معشوقهٌ
كورس در ميان
تبسم ها و
خنده های
شنوندگان
مشغول شرح و
بسط
داستان های
فروغ است بدون
ذكر مأخذ. در
نمايشگاه
زياد نماندم،
در ضمن می دانستم
معشوقهٌ كورس
موضوع
تظاهرات و
دختر مجاهد
فروغ را به
اسم تجربيات
شخصی جا نمی زند،
چون اين
روايات در عين
معصومیت و بی
گناهی، مختصر
حال و هوای
سياسی داشت كه
با مزاج
معشوقه
سازگار نبود و
محتمل بود كه
نظم و روال
سالی يكبار
سفر به ايران
و رسيدگی به
اموال را به
مخاطره
بيندازد.